رفتن به مطلب

داستان عشق و عاشقی سالهای دور


chochol

ارسال‌های توصیه شده

 

داستان عاشقی من و مریم

من الان که این داستان رو میگم 50سالمه و مربوط به 28 سال پیشه زمانی که من یه نوجوان 22ساله بودم در شهری از خراسان زندگی میکردم که خانواده عموم هم اونجا بودن عموی من دوتا زن داشت و 11تا پسرو دختر که اکثرشون ازدواج کرده بودن و دوسه تایی هم هنوز بودن که دوتا دختر از زن دومی و یک دختر از اولی منم پسر بزرگ خانواده بودم و پدرم نسبت به عموها وضع خوبی داشت و چون من هم دانشجو بودم بیشتر تو خانه عموم شان رفت و امد میکردم رابطم با دختر عموی بزرگم به نام زیبا خیلی خوب بود اونم بمن بی میل نبود وقت و بی وقت میامد خونمون و شبها میموند و وقتی همه خواب بودن میامد تو رختخواب من و تا نزدیک صبح بغل من بود و در حد بوس و بغل و لاپایی پیش میرفتیم از قضا همون سال زیبا عروس شد و رفت تهران من حالم گرفته بود ولی خواهر کوچیکش که ده سالم از من کوچکتر بود بهم پیشنهاد کرد جای زیبا رو بگیره ولی من قبولش نکردم چون خیلی فضول بود خلاصه داستان از اینجا شروع شد که مریم دختر زنعمو بزرگم که خونشون مشهد بود اومدن شهر ما و من هم از دانشگاه برگشته بودم و اونم با خواهرما خونمون بود چندتا دختر تو خانه راحت و ازاد مشغول حرف زدن بودن منم کلید داشتم درحیاطو باز کردم و رفتم داخل داخل بهار خواب رسیدم از پنجره مریمو دیدم موهای خرمایی بلند تا کمرش سفید پوست یه تاپ تنش بود استین حلقه ای و یه شلوارک جزب من تا اون موقع اونو اونجوری ندیده بودم از پشت شیشه مات اون شدم و نمیتونستم چشم ازش بردارم نمیدونم چند دقیقه اونجا بودم که خواهرم منو دید صدام زد و مریمم زودی خودشو قایم کرد اومدم تو خانه و کتابامو انداختم یه طرف و به ابجیم گفتم یه چایی بده اواسط ابان بود و هوا داشت بسردی میرفت تا عصر مریم یکی دوبار تو خانه دیدم و عصر که بابا امد اون میخواست بره از شانسم باباسویچ رو داد بمن برم برسونمش ماشین ما اونموقع یه وانت مزدا بود که وقتی نشست کنارم و حرکت کردم بهش گفتم چه موهای خوشگلی داره و کلی براش چرب زبونی کردم ولی اون لام تا کام حرف نزد رسوندمش دم خانشون خواست بره دستشو گرفتم گفتم من دوسه روز هستم حتما بازم بیا و اون سریع رفت حال خودمو نمیفهمیدم داغ بودم و یک لحظه از جلو چشمم نمیرفت امدم خانه رفتم حمام و به یادش یه جق حسابی زدم شاید اروم بشم که نشد روز بعد از سر صبح منتظرش بودم نیامد اعصابم خورد بود نمیتونستمم بگم به کسی ظهر که بابام امد پنج دقیقه بعد تلفن خونمون زنگ زد من برداشتم مریم بود گفت سلام گفتم سلام عزیزم جانم گفت عمو امده گفتم اره گفت میگی بیاد دنبالم گفتم میخوای من بیام گفت اگه زحمتی نیست بیا از خدا خواسته عین موشک حاضر شدم و رفتم در حیاطشون رسیدم بوق زدم زنمو درو باز کرد و منو دید گفت بابات نیامد گفتم خسته بود رفت مریمو صدا زد امد سوار که شد دستشو گرفتم خواست نزاره که نشد انگشتهای ظریف و کشیده نوازشش میکردم انگشتاشو و اونم سرخو سفید میشد رسیدم درب خانه خواست پیاده شه دستو بردم جلو دهنم و بوسیدمش سرخ شد رفت پایین اما ایندفعه موهاشو نبست و باز بود و منم کیف میکردم خواهر بعد من که خیلیم تیز بود از نگاهای من خونده بود و بعد که اون رفت بمن رو کردو گفت مریمو میخوای گفتم چطور گفت خودش گفته بمن از تو خیلی خوشش میاد قند تو دلم اب شد گفتم کمکم میکنی گفت بشرطی برام کاری انجام بدی قبول کردم اون به خانه عموم تلفن زد و وقتی مطمئن شد مریم تنهاست گوشی رو داد بمن و رفت بیرون اونجا بود که منو مریم با هم رفیق شدیم و حرفهای عاشقانه زدیم و کلی پای تلفن با هم حال کردیم و برای فردا با هم قرار گزاشتیم منم بعدش رفتم حمام خودمو تو واجبی خفه کردم یه صافو صیقلی امدم بیرون ما سه تا کوچه پایینترم یه خونه دیگه داشتیم که مستاجر قبلی رفته بود و منتظر مستاجر بعدی بودیم کلیداشو برداشتم و موتورمو سوار شدم رفتم سر کوچشون اومد گفت چرا با موتور گفتم ماشین نبود سوار شو گفت میترسم گفتم منو بگیر نترسی سوار شد کامل از پشت چسبید بهم سرشم چسبون بین تو گتفم حال خودمو نمیفهمیدم داغ داغ خواستن بودم رفتم داخل حیاط و با هم رفتیم داخل خانه کفشامونو در اوردیم لبام رو لباش قفل شد گفت بریم تو رفتیم مانتو روسریشو در اوردم جون چه بدنی چه هیکلی من خودم 175 قدم بود و اون تا چونه من بود دوباره ازش لب گرفتم و دستمو گزاشتم رو سینهاش سفت سفت بود اصلا دست نخورده بود دیدم ضربان قلبش رفت بالا اومدم رو گردنش یواش یواش زبون زدم لیسیدم و زبون زدم با خواستم تی شرتشو در بیارم نزاشت دستم برم لای پاش از رو شوار کشیدم رو کسش اخش در امد یکم مالیدم ولی بشدت هم دلش میخواست هم میترسید

خلاصه همونجا گفت که قبل زیبا منو میخواسته ولی چون اون جلوتر بهم گفته بوده و باهام بوده اون عقب وایستاده بوده منم که کیرم چوب شده بود و نافرمانی میکرد بهش قول دادم فقط مال من باشه تا اخر عمر گفت دروغ میگی منم بجون خودش قسم خوردم که مال منه تا اخر عمر یهو شل شد منم دست گذاشتم رو سینهاش نرم میمالیدمش البته اینو بگم تو محله ما دختری از دست من راحت خلاص نشده بود چون هم وضع مالی پدر خوب بود هم تنها من موتور داشتم و ماشین زیر پام بود خلاصه وارد بودم سینهاشو که میمالیدم رنگ صورتش عوض شد بدنش داغ شد لبامو گذاشتم رو لبش و دستام رو سینهاش اروم ارو تیشرتشو در اوردم وای خدای من دوتا توپ هفت سنگ نازو خواستنی رفتم رو گردنش اروم لاله گوششو مک زدم دستشو انداخت دور کمرم اومدم پایینتر و رفتم رو سینهاش زبونمو که زدم اخش بلند شد نرم نرم نوکشو مک میزدم همزمان دستمو بردم از پشت باسنشو گرفتم ترسید گفت قول میدی مراقب باشی گفتم اره مخالفتی نکرد کونش نرم و خواستنی بود از بغل پاش بردم جلو کاملا خیس بود روش دست کشیدم اخش در اومد گفتم بخورم برات دیدم سرخ شد پس همون وسط خانه درازش کردم و در یک چشم به زدن شلوارو شورتشو با هم در اوردم سرمو بردم وسط پاش وای چقدر خوشبو خواستنی و تازه بود تازه تازه. زبونمو زدم روش گفت اخ با زبون لیسش زدم مک زدم نالهاش بیشتر شد بعد یهو لرزید و ارضا شد اومدم بالا ازش لب گرفتم و کیرمو دادم دستش خیلی ناشیانه برد طرف دهنش و دوسه باری حین ساک زدن دندونش خورد که اخم در اومد تا منم ابم اومد ریختم رو سینهاش با دستمال پاک کرد و رفت دستشویی خودشو تمیز کرد وقتی برگشت اومد تو بغلم و کلی لب بازی کردیم و بهم قولهای عاشقانه دادیم از اونروز دیگه بی ترس شده بود و گاهی زنگ میزد خانمان و هرکی گوشی رو بر میداشت میگفت با من کار داره و منم همینطور با هم بیرون میرفتیم هر وقت از دانشگاه میامدم براش کادو میگرفتم وقتی از مشهد میامد بهش میدادم کارش شده بود در ماه دوبار اون میامد دوبار من میرفتم ولی سکسمان فقط اینور بود چون ما خانه اضافه داشتیم دیگه عمو زن عمو پدر و مادرم هم فهمیده بودن ما چقدر همو میخوایم طوری که بغیر مادرم همه راضی بودن من دوباری رفتم خواستگاریش عموم راضی بود ولی میگفت دانشگات و سربازیت رو تموم کن بعد مریم هم میگفت من برای توام و فقط با تو ازدواج میکنم حتی اومد و جلو مادرم قسم خورد فقط منو میخواد من نباشم اون میمیره
همه اومده بودن خانه عموم ما هم رفتیم همونجا مادرم اعلام کرد من با عروسی مریم و ایمان موافقم من که داشتم تو آسمون سیر میکردم نهار خوردیم عصر مریم و خواهر بزرگش رفتن مشهد که خبرشو برای زن عمو بزرگم ببرند تو خیابان مطهری شمالی وقتی میخواستن از عرض خیابان رد شن یک کامیونت بدون ترمز میاد لاین مخالف و مریم با سر میخوره جلو ماشین و اونم از روش رد میشه در لحظه جونش رفته بود
من بعد رفتن اون و شنیدن خبر فوتش یه هفته بیمارستان بستری شدم تا مرخصم کردن و تا یکسال کسی جرات نکرد در مورد ازدواج من فکری بکنه تا بالاخره راضی شدم و دختر یکی از معتمدین شهرو برام گرفتن
اما تا الان که 24 سال از مرگش میگذره هر سال میرم سرخاکشو باهاش تجدید دیدار میکنم

امیدوارم لذت برده باشید
نظر واقعی هر چی باشه بهتر کس و شعر بعضیاست

نوشته: iman

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • فیلم سکسی کوتاه که سه نفری یه دخترو برداشتن بردن طبعیتی چیزی لختش کردن دارن کص کونش میمالن یکیشون هم فیلم میگیره . تایم: 00:12 - حجم: 2 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم جهت مشاهده تمامی فیلم های سکسی ایرانی روی کلیک بزنید.
    • عکس سکسی یواشکی از حمام کردن میلف گوشتی ایرانی 5/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس لخت زن ایرانی با کص کون گنده 4/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های یواشکی سکسی زن لخت ایرانی 3/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی از اندام لخت میلف گوشتی 2/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی ناب داداش بی از اندام سکسی خواهرش 1/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • سن بالا × زندایی × داستان سکسی × سکس سن بالا × داستان سن بالا × داستان زندایی × سکس زندایی × سکس میلف × میلف × سکس با زندایی سن بالا این داستان برمیگرده به پاییز امسال من ۲۹ سالمه و‌ همیشه بین اشنا فامیل مورد قبول بودم داییم شهرا جنوبی کار میکنه و خیلی زود بیا ۲ ماه یکبار هست ۳ تا بچه قد و نیم قد هم داره که بزرگه ۱۸ سالش هست زنداییم هم که اسمش مریم هست ۴۲ سالشه که از همون ۱۸ سالگی به بعد دوست داشتم ترتیبشو بدم ولی نشد هیکل توپی داره سفید سفید سینه ۸۵ به بالا کون گنده کلا خیلی سکسی هست قیافش هم بد نیست و خوبه داستان از اینجا شروع شد که بخاطر درس پسر دومی زیاد میرفتم خونشون پاییز که درس بهش یاد بدم درسش اصلا خوب نیست هروقت میدیمش میگفتم کاش بشه فقط بغلش کرد و سینه هاشو گرفت معمولا هم داخل خونه لباس راحت میپوشید نه لختی ولی کون سینه کامل در دید بود چندین بار گذشت از رفت و اومد در این مدت خودم حس میکردم فهمیده که چشمم بهش هست و پیش خودم میگفتم حتما خوشش میا که صمیمی تر میشه تا بعدازظهری رفتم خونشون که دیدم شال بسته به کمرش گفتم چی شده که گفت مبل بلند کردم و کمرم درد میکنه که بهش گفتم خب پماد بزن و ماساژ بده بهتر میشه گفت زدم ولی تموم شده بالاخره تموم شد و اخر شب اومد تو ذهنم که بهش بگم واست میخرم فردا پیام دادم و احوال پرسی که کمرت بهتره که گفت نه و گفتم فردا واست میگیرم میارم دیگه شروع کرد به تشکر و درد دل که داییت نیست و اذیت میشم منم و به خیلی چیزا نمیرسم و این حرفا صبح ساعت ۸ بیدار شدم ی دوش گرفتم رفتم دو تا پماد واسش گرفتم و بهش زنگ زدم خونه ای بیارم واست گفت اره هستم منم گفتم تا نیم ساعت دیگه میرسم اونم گفت برم دوش بگیرم تا تو میرسی شاید بهتر شدم رسیدم زنگ زدم رفتم بالا که دیدم ی شلوار گشاد پوشیده با تاپ و موهاشو با هوله بسته بود که خشک بشه تنها بود خونه و بچهها رفته بودن مدرسه دیگه تشکر کرد و رفت چایی اورد گفتم این دستور عملا داره باید پماد بزنی و ماساژش بدی و هوله گرم بزاری که تاثیر داشته باشه گفت باشه و تعریف میکردیک که تلفنش زنگ خورد پاشد که جواب بده ی دفعه از پشت چشمم خورد به کونش که شلوار بینش گیر کرده بود ی لحظه حس کردم کیرم راست شد از شهوتش چن دقیقه تلفنش طول کشید و اومد و منم گفتم برم دیگه که گفت مهدی تو که خودت میدونی دستور عملشو واسم پماد نمیزنی ی لحظه دنیا بهم دادن گفتم باشه که بعدش گفت اگه کار داری برو که منم گفتم نه کاری ندارم دوباره نشستم گفت پس بزار این وسایل جمع کنم بیام منم همش با خودم میگفتم چطوری شروع کنم چون نمیخواستم فرصت کردنشو از دست بدم که به خودم گفتم تهش ی دفعه میوفتم روش یا میشه یا نه اومد که گفت شروع کنیم و گفتم زندایی بهتره دراز بکشی که راحت تر انجام بشه بدون حرفی گفت رو مبل خوبه؟ گفتم اره دراز کشید رو‌مبل و لباسشو زدم بالا از چیزی که فکر میکردم سفید تر نبود ولی خوب بود همونم پماد زدم به کمرش که گفت اینجا بالشت نداره بیا بریم داخل اتاق که تخت هست گفتم اگه راحت تری باشه رفتیم داخل اتاق که تابشو بیرون اورد و فقط سوتین ابی بوده گفت میدونم که غریبه نیستی لباسمو دراوردم منم که از خدام بود به پشت دراز کشید منم ایستاده پماد زدم و میمالیدمش از جایی که درد داشت بالاتر رفتم بیشتر میخواستم با این کار بعدش برم سراغ کونش گفتم زندایی پایین تر هم بزنم شاید بهتر نتیجه داد گفت هرچه خودت میدونی کم کم اومدم پایین که رسیدم به شلوار و شرتش دیگه ازش نپرسیدم و ی مقدار کشیدمشون پایین از نصف کمتر کونش معلوم بود وای کونش مثل پنبه نرم بود دیگه فراموش کردم که کمرش کجاس ۳ ۲دقیقه شد که گفت مهدی کمرم بالاتره ی لحظه خواستم بحث بندازم گفتم از بس نرمه یادم رفت که این کمر نیس و خندید گفت حالا که خوشت اومده پس کامل پمادش بزن وای دیگه کیرم داشت میترکید شلوار و شرت تا زیر کونش دادم پایین کل کونش داخل دستام بود ی بار دیگه پماد زدم به کمرش و گفتم خوبه گفت عالیه کارت خودمم از اون نرمه بیشتر خوشم اومده بی زحمت ی بار دیگه ماساژش بده منم با خنده گفتم پس به من نگو یادت رفته گفت پس اگه میخوای راحت باشی بیا رو تخت خودش رفت وسط تخت و منم رفتم رو تخت اما از رو شلوارم مشخص بود شق کردم و فکر کردم متوجه شده و منم فکر میکردم چراغ سبز داده اگه بخوام کاری کنم داشتم ماساژش میدادم که خم شدم پماد بردارم از عمد کیرمو زدم بهش ببینم واکنشش چیه و چیزی نگفت و بعدش گفت زیاد بزن که خوب بشم منم گفت پماد کاری نمیکنه ماساژ مهمه که گفت تو هم خوب بلدی ی دفعه بلند شد و گفت شونه هامو هم ماساژ بده دیگه فشارم بالا رفت گفتم میخوای سوتینو باز کنم که راحت ماساژ بدم گفت باشه بازش کردم و سینشو با دست گرفت داشتم که ماساژش میدادم کم کم رفتم زیر بغلش که برم سمت ممه هاش گفتم اگه چیزی نگفت یعنی بکنم کم کم ممه هاشو گرفتم اصلا حرف نمیزد و فهمیدم راضی هست از پشت بهش نزدیک شدم و محکم گرفتشون و بهش چسبیدم فهمیدم حشرش زده بالا که چیزی نمیگه از پشت به گردنش نزدیک شدم و بوش کردم که گفت اگه میخوای کاری کنی راضیم اینو که گفت گردنشو بوسیدم و سینه هاشو‌ول کردم و دستمو برم سمت کصش و مالیدمش و برگشت سمتم و از لب گرفتم گفتم کاش زودتر میگفتی اونم گفت کاش زودتر کمرم درد میگرفت و گفت فقط سریع که سامان پسرش ساعت ۱ میا از مدرسه منم لخت شدم و افتادم روش و شروع کردم به خوردن لب و سینهاش اونم با دستاش کیرمو میمالوند چند دقیقه که گذشت کیرمو گذاشتم وسط سینه هاش و عقب جلو میکردم وای انگار بالشت پر قو بود که ی دفعه ابم اومد ریختم رو سینه و گردنش دستمال اوردم پاک کردم که گفت صبر کن کاندوم بیارم نمیخوام حاملم کنی که گفتم اره دست به حامله شدنت خوبه کت ۴ تا داری و کاندوم آورد و کشید رو کیرم و دراز کشید گفت ۲۰ روزه که جرنخوردم بدون مقدمه تا ته کردم داخل کصش و اه اوهش بلند شد محکم تلمبه میزدم صداش کل اتاق گرفته بود ۴ ۵ دقیقه گذشت از کنار کصش داشت ابش میومد فهمیدم ارضا شده منم همون لحظه اومد و کشیدم بیرون از کصش و کاندومو برداشت ریختم رو سینش چند دقیقه ازش لب گرفتم و پاشدیم داشت لباس میپوشید از پشت بهش چسبیدم و گفتم بعدی کی باشه گفت فردا خوبه و فردا دوباره زندایی رو مورد گایش قرار دادم از اون روز به بعد هفته ای دو بار میکنمش و یادش رفته شوهر داره. امیدوارم خوشتون اومده باشه نوشته: مهدی
    • شوهر وفادار سمانه - 1 سلام اسمم سمانه و ۲۸ سالمه تو ۲۰ سالگی با علی ازدواج کردم اون ۸ سال از من بزرگتره اوایل سکس های خوبی داشتیم اما کم کم تمایلش کم شد اصلا طرفم نمیومد گاهی انقدر حشری بودم که غرورم رو میشکوندم و آلتش رو موقع خواب در می‌آوردم و ساک میزدم خیلی کوچیک بود و شل درست شبیه خودش .خیلی راست نمی شد اما انقدر ساک میزدم و فانتزی های جنسی که داشتم به ذهن می‌آوردم تا کمی احساس بهتری داشته باشم اما هیچ وقت ارگاسم نشده بودم با کیرش . حتی پیش مشاور رفتم اما اونم گفت طلاق بگیر ازش اما جریان خانواده هامون طوری بود که حرف طلاق هم نمی شد زد .تا اینکه یه شب با هم فیلم دیدیم فیلم پورن هر چند نمیخواستم ببینم اما به اسرار علی و اینکه شاید با دیدن پورن یکم دودول تکون بخوره و بتونه کاری کنه قبول کردم .یه فیلم اروتیک داستانی بود که یه زن و شوهر جوان مشکل ما رو داشتن و داشتن دنبال راه حلی میگشتن که شوهره با اینکه مشکل داشت اما تمام تلاشش رو می‌کرد تا به همسرش کمک کنه حتی به کمک وسایل جانبی مثل خیار زنش رو ارگاسم می‌کرد و زندگیشون روز به روز با کیفیت تر میشد و کم کم به جایی رسیدن که یک مرد غریبه رو وارد زندگیشون کردن و اون مرد اومده بود خونشون تا با زنه سکس کنه جلوی شوهرش موقع دیدن این فیلم تقریبا ارگاسم شدم از بس هیجان انگیز بود و جذاب .مرد غریبه با آلت بزرگش کاری می‌کرد که خانومه تو فیلم چند بار آبش میپاچید و پاهاش میلرزید و گریه میکرد از شدت ارگاسم های شدیدی که می‌گرفت اما همچنان به شوهرش وفادار بود و زندگی عادی داشتن و همو دوست داشتن فقط از اون مرد غریبه به عنوان ابزار جنسی استفاده میکردن که نیاز خانوم رو برطرف کنه .وقتی فیلم به صحنه های جذاب ارگاسم رسید علی بهم میگفت سمانه تو هم آبت میاد اگه ارگاسم بشی؟ بهش به طعنه گفتم آره اگه مادربزرگ ۸۰ ساله منم کنار این مرده بخوابه آبش میاد و دیدم شروع کرد به حرفهای کاکولدی زدن و اینکه غیر مستقیم بهم میگفت که ما هم میتونیم راه این زن و شوهر تو فیلم رو در پیش بگیریم و… از اون شب به بعد دیگه اوضاع عوض شد و من شدم یه آدم عوضی .منی که همیشه چادر داشتم و با حیا و حجاب بودم با شلوار لی تنگ و مانتو باز و لباس سکسی تو خیابونا دنبال مرد رویاهام بودم تو یه جای شلوغ تو بازار بودیم با علی که یه مرد غریبه از پشت سر ما می‌اومد تا اینکه یه جایی وایسادیم که مردم‌نهاد بودن و همه چسبیده به هم و اون مرده هم از پشت خودشو می‌مالند به من و باسنم رو دست میزد یکم حالی به حولی شدم اما نمیشد به چنین مردی اعتماد کرد واسه همین به علی گفتن سریع از اون شلوغی دور شدیم بعدش به علی گفتم که یکی کونم رو دستمالی می‌کرد تو بازار و… علی هم کلی خندید .من دنبال یکی بودم که مخم رو بزنه بعد کم کم وارد رابطه جنسی بشیم اما همه مردها انگار می‌خواستند اولین بار دیدن ببرن تو رخت خواب .تو تلگرام با جابر دوست شدم و پسر خوبی بود اولین باری که دیدمش تو رستوران گفتم این دیگه همونه که میخواستم و تو رویای این بودم که به علی هم قضیه رو بگم و یه روز دعوتش کنم خونه و به فانتزی جنسی مون برسیم اما بعد از اینکه تو چت باهاش راجع به مسائل جنسی و … باهاش صحبت کردم و فهمیدم یه چیزی تو مایه های شوهر خودمه و اصلا خودش مشکل جنسی داره سریع بلاکش کردم فقط تنها فرقش این بود که اون قدبلند و خوش استایل بود … اگه دوست داشتین کامنت بزارین ادامش رو بگم نوشته: سمانه
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.