رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

 ارباب و برده × تحقیر × داستان ارباب برده × سکس ارباب برده × داستان سکسی ×

زیردست خانم رئیس

من اسمم نادره و داستان مربوط به زمانی هست که توی ۲۹ سالگی تازه سربازیم تموم شده بود و برای استخدام وارد یه شرکت خصوصی شده بودم. من فوق لیسانس مهندسی صنایع دارم و به خاطر طول دادن دانشگاه و پشت کنکور ماندن و سربازی، ورودم به بازار کار طول کشید و به جز چیزایی که تو دانشگاه یاد گرفته بودم، چیزی بلد نبودم و عملا توی بازار کار صفر کیلومتر حساب میشدم.مدیر عامل شرکت بعد از مصاحبه نهایی داشت کار جدیدم رو بهم معرفی می‌کرد._آقا نادر متاسفانه سنت یکم بالاست. توی دوران تحصیلت تنبلی کردی. مسئول همین قسمتی که قراره پیشش کار کنی دانشجوی سال دوم کارشناسیه. الان یه ساله داره با ما کار میکنه و به سرعت پیشرفت کرده و به خاطر همین الان یه نیرو براش جذب کردیم که وردستش باشه. من یکم رکم راستشو بخوای وقتی رزومتو نشونش دادم قبولت نمی‌کرد. می‌گفت این آدم ده سال از من بزرگتره چطوری بهش دستور بدم و انتظار داشته باشم منو رییس خودش بدونه. با اصرار من و با توجه به اینکه شدیداً کمبود نیرو داریم قبول کرده که تو بری پیشش کار کنی. با این حال کماکان معتقده تو به درد اینجا نمیخوری و زیاد طول نمیکشه یا خودت استعفا میدی یا مجبور میشیم باهات خداحافظی کنیم. سعی کن منو پیشش رو سفید کنی و بهش بفهمونی که اشتباه نکردم. اگه میخوای مثل اون پیشرفت کنی، باید توکار غرور نداشته باشی. اخلاقش یکم تنده ولی خیلی چیزا میتونی ازش یاد بگیری.
_چشم آقای سیروانی خیالتون راحت تمام حواسمو جمع میکنم که شرمنده شما نشم.
_برو ببینم چکار میکنی؛ طبقه بالا، سالن سمت راست، اتاق یکی مونده به آخر خانم فاکری نژاد. خودتو معرفی کن تا کارتو باهاش شروع کنی.
توی راه که داشتم به سمت اتاق خانم فاکری نژاد میرفتم، به حرفای مدیرعامل فکر میکردم. هر جور شده بود باید رضایت رئیس جدید مو جلب میکردم و بهش ثابت میکردم که لیاقت اعتماد مدیر عاملو داشتم. ببخشید خانم فاکری نژاد شما هستید؟ سی ثانیه بعد همون‌طور که سرش تو گوشی بود، بدون اینکه نگاهم کنه گفت
_آره شما نیروی جدیدی؟
_بله
_بیا تو درم ببند!
قبل از اینکه ببینمش فکر نمی‌کردم این مدیر بداخلاق کم سن و سالَم اینقدر زیبا باشه. یه مانتوی کوتاه قهوه ای سوخته که تا یه ذره زیر باسنش اومده بود، با یه شلوار مشکی. توی اتاق دو تا میز با سیستم بود که یکیش گوشه اتاق بود و خانم رئیس پشتش نشسته بود. میز کوچکتر هم که مانیتور روش، در زاویه دید خانم رئیس بود احتمالا قرار بود میز کار من باشه. هیچ تناسبی بین اندازه میزها وجود نداشت و میز خانم رییس تقریبا دو برابر میزی بود که قرار بود مال من باشه! عجیب تر این بود که خانم رئیس وقتی رو صندلی نشسته بود همچنان از من بلندتر بود! من قدم کوتاهه ولی احتمالا خانم رئیس هم روی صندلی مرتفعی نشسته! دو تا مبل راحتی دو نفره روبروی هم با یه میز بینشون هم وسط اتاق بود‌. بوی ادکلن خانم فاکری نژاد کل اتاق رو پر کرده بود. نیم ساعت بعد از اینکه روی مبل نشستم و در و دیوار رو نگاه کردم، به خودم جرأت دادم و فضای سکوت اتاق رو شکستم.
_ببخشید خانم فاکری نژاد من باید چکار کنم؟
جوابی نیومد. بعد دو دقیقه دوباره سوالم رو تکرار کردم. این دفعه بعد از سکوت چند ثانیه ای آروم سرشو از مانیتور بالا آورد و با اخم یه نگاه به سر تا پام انداخت و زل زد تو چشام و گفت همیشه اینقدر عجولی؟
حرف مدیر عامل یادم افتاد و با ترس از این که نکنه از این هم عصبانی تر بشه آب گلوم رو قورت دادم و گفتم: نه ببخشید منظوری نداشتم‌. جوابی نیومد و من بلافاصله ادامه دادم:
_آقای مدیر گفتن که شما تمایلی به استخدام من نداشتید ولی من بهشون قول دادم که شما از من راضی باشید. شاید الان چیز زیاد…
یهو حرفمو قطع کرد و با بی حوصلگی گفت: اوکی بذار تمرکز کنم فعلا ساکت باش میام حرف می‌زنیم.
دختری که موقع ورود من به دانشگاه یه بچه دبستانی بود، کوچکترین تلاشی برای حفظ غرور و احترام من نمی‌کرد و من به ناچار در نهایت خصوع باهاش حرف میزدم تا دچار دردسر نشم. اون حتی موقع مخاطب قرار دادنم، منو جمع نمی بست. فضای رئیس مرئوسی کاملا تو اتاق ملموس بود. از یه طرف به خاطر رفتار تحقیر آمیزش کلافه میشدم و از طرف دیگه زیبایی و اعتماد به نفسش جوری مستم کرده بود که هر لحظه ممکن بود قید آبرمو بزنم و خودمو بندازم زیر پاهای سفیدش. بعد از یک ربع بالاخره از پشت میزش بلند شد تا بیاد روی مبل کنارم بشینه! نگاهی به صندلی خانم کردم و صندلی عادی به نظر می‌رسید ! وقتی خانم از روی صندلی بلند شد احساس میکردم خودم دارم کوچیک و کوچیک تر میشم تا وقتی که قد راست کرد حس میکردم حداقل باید دو متر قدش باشه و ناگهان اون حس قدیمی مقایسه با دخترای قدبلند اومد سراغم و همش داشتم به این فکر میکردم که من با قد ۱۴۵ سانت الان تا کجای خانم هستم! وقتی خانم به نزدیکی من رسید به رسم ادب بلند شدم! سرم از اختلاف قدی بینمون گیج رفت !

خانم با اون قدش پاشنه بلند هم پوشیده بود و من با اینکه ده سال بزرگتر از ایشون بودم ولی قدم تا سگک کمربند شون بود ! استرس شدیدی داشتم. نمیدونستم الان کار درست چیه. خیلی ترسیدم ! خانم به راحتی میتونست پاشو روم بذاره و منو زیر پاش مثل ی حشره موذی له کنه. از یه طرف دوست داشتم سکوت اتاق رو بشکنم اما از طرف دیگه میترسیدم اگه چیزی بگم عصبانی بشه. توی همین فکرا بودم و ناخواسته زل زده بودم به پاهاش که گفت:
_قرار شده شش ماه پیش من آزمایشی کار کنی و آموزش ببینی تا راجع به جذبت تصمیم بگیرم. توی شرکت ما مدت کار آزمایشی برای افراد با تجربه و مهارت مختلف متفاوته ولی تو این مدت حقوقی به فرد تعلق نمیگیره. اگه ازت راضی بودم بعد از دوره آزمایشی راجع به بقیه مسائل صحبت میکنیم.
_بله خیلی ممنون از توضیحات…
دوباره حرفمو قطع کرد و در حالی که از روی مبل بلند میشد بره به سمت میزش گفت
_فعلا اون سیستمو روشن کن و یکم باهاش ور برو تا کم کم خرده کاری هامو بهت بدم انجام بدی. اگه راجع به این حرفا سوال یا ابهامی داری بپرس.
_نه خیلی ممنون توضیحاتتون جامع و کافی بود.
_باید خودتو تو مدت ثابت کنی تا بتونم کارهای مهمترین بهت بسپارم !
اون روز با تمام بی توجهی ها و تحقیرهایی که دیدم، بهترین روز زندگیم بود. هر لحظه که می‌گذشت بیشتر به این نتیجه می‌رسیدم که از تحقیرهای خانم فاکری نژاد لذت میبردم. تنها مشکل این بود که تا ۶ ماه هیچ حقوقی نداشتم. از حقوق سربازیم فقط صد تومن ته کارتم مونده بود و با اینکه با خانوادم زندگی میکردم و برای خونه و غذا مشکلی نداشتم، ولی به هر حال هزینه های شخصیم بود و اصلا روم نمیشد تو ۲۹ سالگی از بابام پول بگیرم. کاش حداقل یه حقوق خیلی کمی میدادن وگرنه چند روز دیگه اصلا چطور میخواستم از خونه تا شرکت برم و بیام؟!
روز بعد یا کلی خجالت و پته پته اینارو به خانم فاکری نژاد گفتمو ازش خواهش کردم از مدیر عامل بخواد که یه چیز کمی ماهیانه بهم بدن تو این ۶ ماه.
خانم فاکری نژاد: ببینم قبلا جایی سابقه کار داشتی؟
_نه خانم!
_خوب با این سنت عجیبه که تا حالا سابقه کار نداشتی! شما آقایون برای فرار از سربازی و مسئولیت درس رو بهونه میکنید ! منم دانشجوی سال دومم و با این حال سابقه کارم ازت بیشتره! این یعنی مسئولیت پذیری پایینی داری! آدم بی مسئولیت به درد کارهای بزرگ نمیخوره! فعلا باید خرده کاری هامو انجام بدی! باید نامه ها رو ببری بایگانی! نامه ها رو برام بیاری! اسناد جلسات رو برام آماده کنی! و ی سری کارهای دیگه که در ادامه بهت میسپارم! راجع به حقوق هم قانون شرکت اینه که تو این مدت ۶ ماهه حقوقی نداری و اون اصلا دست من نیست. ولی اگه اینقدر واجبه که یه کم پول بگیری میتونی در کنار کارهای شرکت، یه سری کارهای شخصیمو انجام بدی چون خودم وقت نمی کنم بهشون برسم ! منم هر از گاهی یه کم بهت پول میدم که جیبت خالی نباشه!
_بله من خیلی به این پول نیاز دارم ولی ببخشید منظورتون چیه از کاراهای شخصی؟
_خیلی کار ساده ای هست ولی در عین حال در ارزیابی تو توسط من خیلی تاثیرگذاره! می‌خوام اگه قبول کردی کار رو تمام و کمال انجام بدی و هیچ جای عذر و بهونه ای برای کم کاری وجود نداره! در عوض هم برات تجربه میشه و هم میتونی کلی چیز از من یاد بگیری! هرچند که همه اینا به پشتکار خودت برمیگرده!
_خانم همه تلاشمو میکنم تا شما راضی باشین! بفرمایید چیکار باید کنم!
_خوب از اونجایی که من کارهای مدیریتی زیادی دارم و سرم خیلی شلوغه می‌خوام کسی ور دستم باشه که بتونم بهش اعتماد کنم و بخشی از کارهامو بعدا بسپرم بهش! برای همین کسیو می‌خوام که تو انجام کارهای شخصیم کمک کنه و ازم اطاعت کنه و بتونه از عهده کارام بر بیاد ! اگه قبول داری بگو که شرایط رو بهت توضیح بدم !

نمی‌دونستم منظورش از کارهای شخصی چیه ! با این حال من به اون پول نیاز داشتم ! مجبور بودم هر کاری باشه رو قبول کنم ! پس گفتم بله خانم.
_خوب باید هر کاری میگم رو اطاعت کنی! بعد از کار باید منو برسونی منزل! خریدها رو انجام بدی! تمیزکاری فضای دفتر کار که از وظایفته! ولی اگه بتونی خونمو هم مرتب و تمیز کنی پوئن مثبته برات! شاید بگی کارهای شخصی من رو چرا باید انجام بدی! ولی همون طور که گفتم من برای خودم معیارهایی برای ارزیابی دارم و با انجام این کارها احتمال اینکه بعد از این ۶ ماه استخدام رسمی شرکت بشی افزایش پیدا میکنه! تو که نمیخوای بعد ۶ ماه به مدیر عامل بگم به دردم نمیخوری؟؟ از همه اینا گذشته اینطوری به یه ذره پولی که روزانه لازم داری هم میرسی!
نمی‌دونستم الان باید چی بگم! از طرفی نمی‌خواستم کارمو که تازه به دست آوردم از دست بدم و میخواستم حتما ازم راضی باشه ! از طرفی هم اگه کسی میفهمید که دارم این کارو میکنم خیلی برام بد میشد و شخصیتم خرد میشد! من با این تحصیلات و این سن باید پادویی دختری کوچیکتر از خودم رو میکردم ! اگر خونوادم میفهمیدن چه فکری راجع به من میکردن!

انگار متوجه تردیدم شد و گفت:
_خب لازم نیست همین الان جواب بدی میتونی تا آخر ساعت فکر کنی و بعد بگی. فعلا برو این نامه ها رو ببر بایگانی! این پولم بگیر سر راه ی لیوان قهوه برام بیار چون سرم درد می‌کنه از نگاه زیاد به مانیتور!
خیلی بهم برخورد! با اینکه ده سال ازم کوچیکتره ولی صلابت حرف زدنش جوری بود که انگار داره با بچه ۱۰ ساله صحبت می‌کنه! همه اینا رو بزارین کنار اختلاف قدمون! واقعا اعتماد به نفسمو از دست داده بودم و جرات مخالفت نداشتم! بلافاصله چشم گفتم و نامه ها رو بردم بایگانی و برگشتی برای خانم قهوه خریدم! یه تراول پنجاهی بهم داده بود و قهوه سی تومن بود. وقتی خواستم بیست تومن بقیه پولو بهش بدم گفت: بقیش مال خودته، بزار جیبت لازمت میشه!
با اینکه توی اون لحظه خیلی برام تحقیرآمیز بود ولی بعدش که منطقی و به دور از احساسات فکر کردم به خودم گفتم لااقل با این بیست تومن میتونم خودمو تا خونمون برسونم. اگه روزی پنجاه تومن هم بهم بده میشه ماهی یک و نیم و حداقل مخارج شخصی خودم در میاد. بعلاوه انجام کارهای شخصیش یعنی هر روز زمان بیشتری رو باهاش خواهم بود و منم که واقعا مجذوبش شده بودم تصمیم گرفتم قبول کنم
قرار بود در آخر روز گزارشی از وضعیت روز اولم بهشون بدم!
مشغول انجام کارها بودم و نزدیک آخر وقت بود که خانم رییس صدام زد تا گزارش روز اولم و بازخوردم از فضای کار رو بهشون گزارش بدم! با هم رفتیم روی مبل ها نشستیم! خانم رییس پاهاشونو از هم باز کرده بودن و روبروی من نشسته بودن و حالت ارباب رعیتی داشتن! منم کاملا مطیعانه جلوشون پاهامو بسته بودم و سرم با زاویه رو به پایین بود و جرات نگاه کردن تو چشماشونو نداشتم! وقتی روبروشون نشسته بودم قدم به زور به سینشون می‌رسید! و عرض شونه هاشون اینقدر پهن بود که دو تای من بود!
خوب بگو ببینم! فکر می‌کنی می توانی از عهده کارهام بر بیای؟؟ میتونم روت حساب کنم ؟؟
مشتاقانه جواب دادم بله خانم ! حتما من در خدمتم !

نوشته: بیبی سیتر

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • فیلم سکسی کوتاه که سه نفری یه دخترو برداشتن بردن طبعیتی چیزی لختش کردن دارن کص کونش میمالن یکیشون هم فیلم میگیره . تایم: 00:12 - حجم: 2 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم جهت مشاهده تمامی فیلم های سکسی ایرانی روی کلیک بزنید.
    • عکس سکسی یواشکی از حمام کردن میلف گوشتی ایرانی 5/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس لخت زن ایرانی با کص کون گنده 4/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های یواشکی سکسی زن لخت ایرانی 3/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی از اندام لخت میلف گوشتی 2/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی ناب داداش بی از اندام سکسی خواهرش 1/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • سن بالا × زندایی × داستان سکسی × سکس سن بالا × داستان سن بالا × داستان زندایی × سکس زندایی × سکس میلف × میلف × سکس با زندایی سن بالا این داستان برمیگرده به پاییز امسال من ۲۹ سالمه و‌ همیشه بین اشنا فامیل مورد قبول بودم داییم شهرا جنوبی کار میکنه و خیلی زود بیا ۲ ماه یکبار هست ۳ تا بچه قد و نیم قد هم داره که بزرگه ۱۸ سالش هست زنداییم هم که اسمش مریم هست ۴۲ سالشه که از همون ۱۸ سالگی به بعد دوست داشتم ترتیبشو بدم ولی نشد هیکل توپی داره سفید سفید سینه ۸۵ به بالا کون گنده کلا خیلی سکسی هست قیافش هم بد نیست و خوبه داستان از اینجا شروع شد که بخاطر درس پسر دومی زیاد میرفتم خونشون پاییز که درس بهش یاد بدم درسش اصلا خوب نیست هروقت میدیمش میگفتم کاش بشه فقط بغلش کرد و سینه هاشو گرفت معمولا هم داخل خونه لباس راحت میپوشید نه لختی ولی کون سینه کامل در دید بود چندین بار گذشت از رفت و اومد در این مدت خودم حس میکردم فهمیده که چشمم بهش هست و پیش خودم میگفتم حتما خوشش میا که صمیمی تر میشه تا بعدازظهری رفتم خونشون که دیدم شال بسته به کمرش گفتم چی شده که گفت مبل بلند کردم و کمرم درد میکنه که بهش گفتم خب پماد بزن و ماساژ بده بهتر میشه گفت زدم ولی تموم شده بالاخره تموم شد و اخر شب اومد تو ذهنم که بهش بگم واست میخرم فردا پیام دادم و احوال پرسی که کمرت بهتره که گفت نه و گفتم فردا واست میگیرم میارم دیگه شروع کرد به تشکر و درد دل که داییت نیست و اذیت میشم منم و به خیلی چیزا نمیرسم و این حرفا صبح ساعت ۸ بیدار شدم ی دوش گرفتم رفتم دو تا پماد واسش گرفتم و بهش زنگ زدم خونه ای بیارم واست گفت اره هستم منم گفتم تا نیم ساعت دیگه میرسم اونم گفت برم دوش بگیرم تا تو میرسی شاید بهتر شدم رسیدم زنگ زدم رفتم بالا که دیدم ی شلوار گشاد پوشیده با تاپ و موهاشو با هوله بسته بود که خشک بشه تنها بود خونه و بچهها رفته بودن مدرسه دیگه تشکر کرد و رفت چایی اورد گفتم این دستور عملا داره باید پماد بزنی و ماساژش بدی و هوله گرم بزاری که تاثیر داشته باشه گفت باشه و تعریف میکردیک که تلفنش زنگ خورد پاشد که جواب بده ی دفعه از پشت چشمم خورد به کونش که شلوار بینش گیر کرده بود ی لحظه حس کردم کیرم راست شد از شهوتش چن دقیقه تلفنش طول کشید و اومد و منم گفتم برم دیگه که گفت مهدی تو که خودت میدونی دستور عملشو واسم پماد نمیزنی ی لحظه دنیا بهم دادن گفتم باشه که بعدش گفت اگه کار داری برو که منم گفتم نه کاری ندارم دوباره نشستم گفت پس بزار این وسایل جمع کنم بیام منم همش با خودم میگفتم چطوری شروع کنم چون نمیخواستم فرصت کردنشو از دست بدم که به خودم گفتم تهش ی دفعه میوفتم روش یا میشه یا نه اومد که گفت شروع کنیم و گفتم زندایی بهتره دراز بکشی که راحت تر انجام بشه بدون حرفی گفت رو مبل خوبه؟ گفتم اره دراز کشید رو‌مبل و لباسشو زدم بالا از چیزی که فکر میکردم سفید تر نبود ولی خوب بود همونم پماد زدم به کمرش که گفت اینجا بالشت نداره بیا بریم داخل اتاق که تخت هست گفتم اگه راحت تری باشه رفتیم داخل اتاق که تابشو بیرون اورد و فقط سوتین ابی بوده گفت میدونم که غریبه نیستی لباسمو دراوردم منم که از خدام بود به پشت دراز کشید منم ایستاده پماد زدم و میمالیدمش از جایی که درد داشت بالاتر رفتم بیشتر میخواستم با این کار بعدش برم سراغ کونش گفتم زندایی پایین تر هم بزنم شاید بهتر نتیجه داد گفت هرچه خودت میدونی کم کم اومدم پایین که رسیدم به شلوار و شرتش دیگه ازش نپرسیدم و ی مقدار کشیدمشون پایین از نصف کمتر کونش معلوم بود وای کونش مثل پنبه نرم بود دیگه فراموش کردم که کمرش کجاس ۳ ۲دقیقه شد که گفت مهدی کمرم بالاتره ی لحظه خواستم بحث بندازم گفتم از بس نرمه یادم رفت که این کمر نیس و خندید گفت حالا که خوشت اومده پس کامل پمادش بزن وای دیگه کیرم داشت میترکید شلوار و شرت تا زیر کونش دادم پایین کل کونش داخل دستام بود ی بار دیگه پماد زدم به کمرش و گفتم خوبه گفت عالیه کارت خودمم از اون نرمه بیشتر خوشم اومده بی زحمت ی بار دیگه ماساژش بده منم با خنده گفتم پس به من نگو یادت رفته گفت پس اگه میخوای راحت باشی بیا رو تخت خودش رفت وسط تخت و منم رفتم رو تخت اما از رو شلوارم مشخص بود شق کردم و فکر کردم متوجه شده و منم فکر میکردم چراغ سبز داده اگه بخوام کاری کنم داشتم ماساژش میدادم که خم شدم پماد بردارم از عمد کیرمو زدم بهش ببینم واکنشش چیه و چیزی نگفت و بعدش گفت زیاد بزن که خوب بشم منم گفت پماد کاری نمیکنه ماساژ مهمه که گفت تو هم خوب بلدی ی دفعه بلند شد و گفت شونه هامو هم ماساژ بده دیگه فشارم بالا رفت گفتم میخوای سوتینو باز کنم که راحت ماساژ بدم گفت باشه بازش کردم و سینشو با دست گرفت داشتم که ماساژش میدادم کم کم رفتم زیر بغلش که برم سمت ممه هاش گفتم اگه چیزی نگفت یعنی بکنم کم کم ممه هاشو گرفتم اصلا حرف نمیزد و فهمیدم راضی هست از پشت بهش نزدیک شدم و محکم گرفتشون و بهش چسبیدم فهمیدم حشرش زده بالا که چیزی نمیگه از پشت به گردنش نزدیک شدم و بوش کردم که گفت اگه میخوای کاری کنی راضیم اینو که گفت گردنشو بوسیدم و سینه هاشو‌ول کردم و دستمو برم سمت کصش و مالیدمش و برگشت سمتم و از لب گرفتم گفتم کاش زودتر میگفتی اونم گفت کاش زودتر کمرم درد میگرفت و گفت فقط سریع که سامان پسرش ساعت ۱ میا از مدرسه منم لخت شدم و افتادم روش و شروع کردم به خوردن لب و سینهاش اونم با دستاش کیرمو میمالوند چند دقیقه که گذشت کیرمو گذاشتم وسط سینه هاش و عقب جلو میکردم وای انگار بالشت پر قو بود که ی دفعه ابم اومد ریختم رو سینه و گردنش دستمال اوردم پاک کردم که گفت صبر کن کاندوم بیارم نمیخوام حاملم کنی که گفتم اره دست به حامله شدنت خوبه کت ۴ تا داری و کاندوم آورد و کشید رو کیرم و دراز کشید گفت ۲۰ روزه که جرنخوردم بدون مقدمه تا ته کردم داخل کصش و اه اوهش بلند شد محکم تلمبه میزدم صداش کل اتاق گرفته بود ۴ ۵ دقیقه گذشت از کنار کصش داشت ابش میومد فهمیدم ارضا شده منم همون لحظه اومد و کشیدم بیرون از کصش و کاندومو برداشت ریختم رو سینش چند دقیقه ازش لب گرفتم و پاشدیم داشت لباس میپوشید از پشت بهش چسبیدم و گفتم بعدی کی باشه گفت فردا خوبه و فردا دوباره زندایی رو مورد گایش قرار دادم از اون روز به بعد هفته ای دو بار میکنمش و یادش رفته شوهر داره. امیدوارم خوشتون اومده باشه نوشته: مهدی
    • شوهر وفادار سمانه - 1 سلام اسمم سمانه و ۲۸ سالمه تو ۲۰ سالگی با علی ازدواج کردم اون ۸ سال از من بزرگتره اوایل سکس های خوبی داشتیم اما کم کم تمایلش کم شد اصلا طرفم نمیومد گاهی انقدر حشری بودم که غرورم رو میشکوندم و آلتش رو موقع خواب در می‌آوردم و ساک میزدم خیلی کوچیک بود و شل درست شبیه خودش .خیلی راست نمی شد اما انقدر ساک میزدم و فانتزی های جنسی که داشتم به ذهن می‌آوردم تا کمی احساس بهتری داشته باشم اما هیچ وقت ارگاسم نشده بودم با کیرش . حتی پیش مشاور رفتم اما اونم گفت طلاق بگیر ازش اما جریان خانواده هامون طوری بود که حرف طلاق هم نمی شد زد .تا اینکه یه شب با هم فیلم دیدیم فیلم پورن هر چند نمیخواستم ببینم اما به اسرار علی و اینکه شاید با دیدن پورن یکم دودول تکون بخوره و بتونه کاری کنه قبول کردم .یه فیلم اروتیک داستانی بود که یه زن و شوهر جوان مشکل ما رو داشتن و داشتن دنبال راه حلی میگشتن که شوهره با اینکه مشکل داشت اما تمام تلاشش رو می‌کرد تا به همسرش کمک کنه حتی به کمک وسایل جانبی مثل خیار زنش رو ارگاسم می‌کرد و زندگیشون روز به روز با کیفیت تر میشد و کم کم به جایی رسیدن که یک مرد غریبه رو وارد زندگیشون کردن و اون مرد اومده بود خونشون تا با زنه سکس کنه جلوی شوهرش موقع دیدن این فیلم تقریبا ارگاسم شدم از بس هیجان انگیز بود و جذاب .مرد غریبه با آلت بزرگش کاری می‌کرد که خانومه تو فیلم چند بار آبش میپاچید و پاهاش میلرزید و گریه میکرد از شدت ارگاسم های شدیدی که می‌گرفت اما همچنان به شوهرش وفادار بود و زندگی عادی داشتن و همو دوست داشتن فقط از اون مرد غریبه به عنوان ابزار جنسی استفاده میکردن که نیاز خانوم رو برطرف کنه .وقتی فیلم به صحنه های جذاب ارگاسم رسید علی بهم میگفت سمانه تو هم آبت میاد اگه ارگاسم بشی؟ بهش به طعنه گفتم آره اگه مادربزرگ ۸۰ ساله منم کنار این مرده بخوابه آبش میاد و دیدم شروع کرد به حرفهای کاکولدی زدن و اینکه غیر مستقیم بهم میگفت که ما هم میتونیم راه این زن و شوهر تو فیلم رو در پیش بگیریم و… از اون شب به بعد دیگه اوضاع عوض شد و من شدم یه آدم عوضی .منی که همیشه چادر داشتم و با حیا و حجاب بودم با شلوار لی تنگ و مانتو باز و لباس سکسی تو خیابونا دنبال مرد رویاهام بودم تو یه جای شلوغ تو بازار بودیم با علی که یه مرد غریبه از پشت سر ما می‌اومد تا اینکه یه جایی وایسادیم که مردم‌نهاد بودن و همه چسبیده به هم و اون مرده هم از پشت خودشو می‌مالند به من و باسنم رو دست میزد یکم حالی به حولی شدم اما نمیشد به چنین مردی اعتماد کرد واسه همین به علی گفتن سریع از اون شلوغی دور شدیم بعدش به علی گفتم که یکی کونم رو دستمالی می‌کرد تو بازار و… علی هم کلی خندید .من دنبال یکی بودم که مخم رو بزنه بعد کم کم وارد رابطه جنسی بشیم اما همه مردها انگار می‌خواستند اولین بار دیدن ببرن تو رخت خواب .تو تلگرام با جابر دوست شدم و پسر خوبی بود اولین باری که دیدمش تو رستوران گفتم این دیگه همونه که میخواستم و تو رویای این بودم که به علی هم قضیه رو بگم و یه روز دعوتش کنم خونه و به فانتزی جنسی مون برسیم اما بعد از اینکه تو چت باهاش راجع به مسائل جنسی و … باهاش صحبت کردم و فهمیدم یه چیزی تو مایه های شوهر خودمه و اصلا خودش مشکل جنسی داره سریع بلاکش کردم فقط تنها فرقش این بود که اون قدبلند و خوش استایل بود … اگه دوست داشتین کامنت بزارین ادامش رو بگم نوشته: سمانه
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.