رفتن به مطلب

chochol

ارسال‌های توصیه شده

     بیغیرتی × سادیسم × تحقیر × داستان بیغیرتی × سکس بیغیرتی × سکس سادیسم × داستان سادیسم ×

ملکه - قسمت اول

بخش اول – راهرو
قلبم تند می‌زد، سایه‌ی یک مرد و یک زن، زیر نور کم‌قدرت سرسرا، که از تعدادی شمع ناشی می‌شد، روی دیوار افتاده بود. از صدای پچ‌پچ شاهزاده با ندیمه‌ی پرستار پادشاه، گرچه خیلی گنگ به گوشم می‌رسید، فهمیدم که حال پادشاه رو به بدتر شدن است.
پادشاه سوتایلیما (Sutailimuh) چند ماهی بود که مریضی مشکوکی
گرفته بود و حالش روز به روز وخیم‌تر میشد. در کلِ امپراطوری، صحبت از وضعیت سرزمینمان بعد از مرگ پادشاه بود. در گیر و دار جنگ‌های خونبار بین سوتایلیما و آیسراپ (Aisrap) این بدترین خبرِ ممکن برای مردم بود.
به نظر می‌رسید که شاهزاده تکانی به خودش می‌دهد و انگار داشت خداحافظی می‌کرد. کم کم باید می‌رفتم. اگر کسی می‌فهید در چنین شرایطی گوش ایستاده‌ام، خیلی برایم بد می‌شد. ولی تا روی پایم چرخیدم، با چیزی برخورد کردم، شمعم روی زمین افتاد و صدای برخورد پایه‌ی آهنین شمع با کاشی‌های روی زمین، در سرسرا پیچید. به خودم آمدم، فینی (Finni) پیر بالای سرم ایستاده بود «ای جاسوسه‌ی هرزه، اینجا یواشکی چیکار می‌کنی؟» خواستم داستانی را که بلافاصله در ذهنم می‌ساختم را برایش بگویم که حس کردم شخص دیگری هم پشت سرمان ظاهر شد. سریع برگشتم و نزدیک بود سکته کنم. شاهزاده با آن ابهتش پشت سرمان ایستاده بود. بی اختیار گریه‌ام گرفت، «به خدا من گوش واینستاده بودم اتفاقی از اینجا رد می‌شدم»، تا حدی هم راست می‌گفتم، این را گفتم و گوشم سوت کشید، فینی سیلی محکمی توی گوشم زد. لحظه‌ای نگاهم به چشمان شاهزاده افتاد و سریع چشمم را از اون دزدیم. فینی دوباره سیلی دیگری زد «اینجا برای همه‌ی افراد بجز حکیم، پرستارهای پادشاه و شخص ولیعهد ممنوع هست، نمیتونی اتفاقی از اینجا رد شده باشی». ترس بر وجودم غالب شده بود. سپس فینی خیلی آرام و فروتنانه به شاهزاده نگاه کرد «سلام سرورم، همین الان نگهبان رو خبر میکنم». شاهزاده دستش را بالا برد و گفت «فکر می‌کنم این دختر را قبلاً دیده‌ام. او دختر سر رودریک (Sir Rodrik) فرمانده‌ی قلعه‌ی شمالی هست. خودم در موردش تصمیم می‌گیرم».
دو حس توامان با هم در وجودم زبانه می‌کشید، اینکه می‌ترسیدم علاوه بر خودم، پدرم هم به اتهام جاسوسی یا اتهامات دیگری محاکمه شود، و اینکه متعجب بودم چطور شاهزاده مرا شناخته بود. لااقل دو سال پیش بود که او را در یک مهمانی دیده بودم. او در صدر مجلس کنار پدرش پشت میز نشسته بود و من در میام خیل افراد بلندپایه‌ی امپراطوری و خانواده‌شان بودم. آن موقع ۲۲ سالم بود.
فینی به نشانه‌ی اطاعت سرش را تکان داد و بعد هم به زمین خیره شد؛ شاهزاده راه افتاد، و من پشت سرش حرکت کردم.
از مسیر حرکت فهمیدم که احتمالاً داریم به اتاق شاهزاده می‌رویم. نمی‌دانستم چه سرنوشتی در انتظارم بود. ما از کنار تعداد زیادی از ندیمه‌ها رد شدیم. شاهزاده حتی یک بار هم به عقب نگاه نکرد و هیچ سخنی نمی‌گفت. وقتی جلوی درب اتاقش رسیدیم، در خودبخود گشوده شد، ندیمه‌ای که پشت در بود به نشانه‌ی احترام روی زانویش خم شد. «فعلا بیرون باش، تو دنبالم بیا، الیزابت (Elizabeth).» اسمم را هم می‌دانست. انگار قلبم می‌سوخت. شاهزاده بدون اینکه به من نگاه کند، روی تختش نشست. «حال پدرم، خیلی بده، ولی مطمئن باشید که حداقل سه ماه دیگه زنده می‌مونه» کمی مکث کرد «فکر نمی‌کردم رودریک هم به این‌جور اطلاعات علاقه داشته باشه» بعد بالاخره نگاهم کرد «حالا میتونی بری». زدم زیر گریه. «به ایلیوس (Eleos) قسم می‌خورم که من جاسوس نیستم، فقط، …» نمی‌توانستم اعتراف کنم که فقط به خاطر اینکه کنجکاو بودم و دلم می خواست بدانم شاهزاده به زودی پادشاه خواهد شد یا نه آنجا رفته بودم، مغزم قفل شده بود، نمی‌توانستم داستانی که از لحظه‌ای که فینی من را دید تا الان ساخته بودم را تعریف کنم، حس می‌کردم حرفم خیلی احمقانه خواهد بود؛ ضمن اینکه واقعاً منقلب شده بودم و گریه‌ام واقعیِ واقعی بود. شاهزاده بلند شد و به سمت من آمد. «فقط؟» دقیقاً نمی‌دانستم چرا، ولی هق‌هق کنان گفتم «این فقط یه کنجکاوی شخصی بود شاهزاده، پدرم یا هیچ‌کس دیگه‌ای چیزی نمی‌دونه»
شاهزاده کاملاً توی صورتم نگاه می‌کرد. «اگر پدر تو نمی‌شناختم، حرفتو هرگز باور نمی‌کردم.» عین یک عروسک احمق گفتم «ببخشید!» با در نظر گرفتن شرایط، شاید این احمقانه‌ترین چیزی بود که در عمرم گفته بودم. با دستش دستم را گرفت. «فعلا برو، فردا عصر دوباره بیا اینجا تا با هم حرف بزنیم.»
«بله سرورم»

«بیا تو»
از شب گذشته تا آن زمان، وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود. چند دقیقه قبل یکی از خدمتکاران به اتاقم آمده بود و گفته بود که فوراً به اتاق شاهزاده بروم.
وقتی وارد اتاق شاهزاده شدم، متوجه حضور همسر او کاترین (Catherine) هم شدم که روی یک صندلی با حالتی وحشت‌زده نشسته بود. شاهزاده بلند شد و به سمتم آمد. دستانش را دو طرف صورتم روی گونه‌هایم قرار داد و طوری که کاترین هم بشنود با حالتی مرموز و با تحکم پرسید: «بتی، تو برای چی اونجا وایساده بودی؟» و مستقیم توی چشمانم نگاه کرد. قبلاً تصمیمم را گرفته بودم و نمی‌خواستم هیچ دروغی بگویم. از دروغ گفتن بیشتر می‌ترسیدم؛ بنابراین سناریوی خاصی را برای پاسخ‌هایم به او انتخاب نکرده بودم. مثل یک دختر نوجوان احمق، همینطور که در چشمان او خیره شده بودم گفتم «فقط از روی کنجکاوی سرورم» با نگاهش که به یک نگاه عاقل اندر سفیه تبدیل شده بود گفت «چرا تو انقدر احمق هستی دختر جان؟ میدونی با این کارت ممکنه خودت و تمام دودمانت رو به باد بدی؟» دوباره گریه‌ام گرفت «ببخشید. به خدایان قسم می‌خورم که من فقط دوست داشتم …» با دستش محکم سرم را تکان داد «دوست داشتی چی؟» دلم را به دریا زدم و حقیقت را گفتم «دوست داشتم شما رو ببینم» شاهزاده با لبخند ولی به حالت تهدید آمیزی سرش را به سمت همسرش برگرداند و به او نگاهی کرد، من هم در این فاصله فرصت کردم نگاهی به او بیندازم، ولی کاترین فقط نگاهش را دزدید. شاهزاده همانطور که نگاهش به سمت او بود گفت: «یعنی تو به اندازه‌ی کاترین خیانت‌کار نیستی؟»
حرفش به شدت آشوبی در دلم ایجاد کرد. کاترین که سرش پایین بود جیغ کوتاهی کشید و ظاهراً به آرامی شروع به گریه کرد. شاهزاده ادامه داد «این قصر پر از جاسوسه. حتی کسانی که فکرش رو هم نمیکنی بهت خیانت می‌کنند. فرقی نداره دختر وزیر اعظم و همسر ولیعهد باشی یا دختر یک فرمانده‌ی شجاع که جون شاهزاده رو قبلاً نجات داده.» مکثی کرد و ادامه داد «ولی احساسم بهم میگه تو راست میگی. به فینی گفتم در مورد این موضوع با کسی حرفی نزنه. فعلاً قصد دارم این مسأله بین خودمون بمونه، اما شاید بعداً تصمیم دیگه‌ای بگیرم. میتونی بری»

حدود دو هفته از آن ماجرا می‌گذشت، ولی هنوز دلم آرام نشده بود. شب‌ها دو کابوس تکراری را می‌دیدم: گاهی کابوس اعدام شدن پدرم و گاهی هم کابوس پرت شدن کاترین درون یک سیاهچاله‌ی بزرگ در حالی که لباس‌های پاره و محقری تن او بود.
آن روز عصر توی اتاقم جلوی شومینه نشسته بودم و به شکلی عصبی روی صندلی تاب می‌خوردم که پدرم سراسیمه وارد شد. رنگ صورتش پریده بود. حدس زدم چه اتفاقی افتاده. نه توان و نه جرأت این را داشتم که چیزی بگویم. فقط نگاهش کردم.

    بتی، شاهزاده امروز بهم پیغام داد که برم پیشش. و الان از پیش اون برمیگردم
    تته پته کنان گفتم «چرا رنگتون پریده پدر»
    خب اتفاق خیلی مهمی افتاده. شاهزاده یه چیز خیلی مهم بهم گفت، که بعید می‌دونم طاقت شنیدنش رو داشته باشی.
    دوباره عین احمق‌ها به گریه افتادم ….
    چرا گریه می‌کنی بتی؟ مگه میدونی چی شده؟ قبلاً به خودت چیزی گفته بود؟
    سرم را پایین انداختم. دستش را زیر چانه‌ام گذاشت و در حالی که انگشتش از اشک‌های من تر شده بود سرم را بالا آورد.
    بتی این بهترین خبر زندگیته. نیست؟
    ملتمسانه در چشم‌هایش نگاه کردم که زودتر بگوید چه چیزی می‌داند. ولی پدر با صدایی که غرور در آن موج می‌زد، گفت «شاهزاده ازم خواسته که نظرت رو در مورد ازدواج باهاش بهمون بگی»

مراسم خیلی زود و با عجله برگزار شد. تئون (Theon) می‌گفت که همه چیز باید زودتر انجام شود، زیرا پادشاه عملاً قدرت تکلمش را از دست داده بود و حتی حرف‌های اطرافیان را به درستی درک نمی‌کرد، و عملاً پادشاهی به دست تئون اداره می‌شد. از طرفی جاسوس‌های ما خبر آورده بودند که آیسراپی‌ها داشتند برای یک جنگ طولانی و سخت آماده می‌شدند.
همان شب عروسی بود که وقتی من و تئون وارد اتاقمان شدیم، کاترین را دیدم که با لباس‌های زیبایی که در مراسم پوشیده بود روی صندلی‌اش نشسته. تا روز عروسی هنوز معمای کاترین برایم حل نشده بود. نمی‌فهمیدم کاترین چرا اینقدر در موضع ضعف قرار داده شده. البته حدس می‌زدم که چه اتفاقی افتاده بود. و البته حتی برای دختر کم‌هوشی مثل من چندان سخت نبود که دلیل آن را حدس بزنم. در کل مراسم عروسی، کاترین زیبا با آن لباس شگفت‌انگیزش به من نگاه می‌کرد، اما نه نگاهی از روی حسودی و خشونت، بلکه نگاهی ترحم‌برانگیز که ذهنم را حسابی درگیر می‌کرد.
با ورود ما به اتاق کاترین از جایش بلند شد و خیلی آرام گفت «سلام سرورم». وقتی تئو نگاهی تهدیدآمیز به او کرد، با صدایی آرام‌تر گفت «سلام بانوی من». رعشه‌ای توی وجودم افتاد، مثل غمی که از پرت شدن یک ملکه‌ی تحقیر شده با لباس‌های پاره پوره درون یک گودال بزرگ به آدم دست می‌دهد. کاترین تقریباً ۱۵ سال از من بزرگ‌تر بود.
تئو رفت و روی تخت نشست. «خب بتی زیبای من، این فاحشه‌ای که الان جلوت ایستاده، یه روزی زن من بود. تا وقتی که فهمیدم جاسوس دشمنای ما بوده. البته هنوز مطمئن نیستم که پدرش هم هم‌دستش هست یا نه. میدونستی مادر فاحشه‌ش اهل کجا بوده؟»
از لحن تحقیر آمیز شاهزاده در مورد کسی که قرار بوده به زودی ملکه بشود جا خوردم.
«وقتی فهمیدم می‌خواستم قطعه قطعه‌ش کنم. زنی که عاشقش بودم بزرگترین خیانت‌کار تاریخ بود. ولی تصمیم گرفتم قبل از کشتن کمی تحقیرش کنم»
کاترین داشت ریز ریز گریه می‌کرد.
«تو اینجا یه خدمتکار داری. البته فقط توی این اتاق خدمتکارته. کسی اون بیرون هنوز نمیدونه این زن خیانتکار. همه فکر می‌کنند که ملکه‌ی آینده هست. ولی بیرون از این اتاق هم یه وظیفه داره. وظیفه داره وقتی باهات حرف می‌زنه، هر چی که تو بگی جلوی همه بگه چشم سرورم. تا روزی که این کارو بکنه، فعلاً از کشتن خودش و پدرش می‌گذرم»
گریه‌ی کاترین بلندتر شد. تئو سمت در رفت و پشت در را انداخت تا کسی وارد اتاق نشود.
«زانو بزن کتی». کتی با حالتی شق و رق سعی کرد جلوی من زانو بزند، ولی تقریباً جلویم روی زمین افتاد. «و اما تو الیزابت، تا وقتی توی دل من جا داری که دشمنم رو تحقیر کنی»
دلم داشت پیچ می‌زد. حقیقت این بود که من هم تحقیر کردن را خیلی دوست داشتم، ولی در حقیقت من احساسات شدید و دیوانه‌وار اکستریم (Extreme) بودن را دوست داشتم. من در کنار حس تحقیر کردن، حس تحقیر شدن را هم دوست داشتم. هر دو به یک اندازه. ولی اینجا باید توی نقش تحقیرکنندگی‌ام فرو می‌رفتم. این چیزی بود که شاهزاده از من خواسته بود.
«بسه، بلند شو جنده. من ازت نخواستم روی زمین بیفتی. گفتم زانو بزن» و بعد با پایش لگدی به او زد. لباسش را به سمت بالا کشید تا بلند شود.
به دستور تئون، کاترین زیبا روی پایش ایستاد. «عین یه فاحشه‌ی حرفه‌ای، لباسات رو آروم آروم جلوی بتی در بیار. فک کن دوتا ارباب جلوت وایسادن و تو رو به عنوان یک ماده سگ هرزه اجاره کردن»
کاترین بیچاره در حالی که مشخص بود جا خورده، صورتش را پایین انداخت. احساسات وحشتناک ولی پر جاذبه‌ای درونم جاری شده بود. دستم را روی چونه‌ی کاترین گذاشتم و صورتش را بالا آوردم و گفتم «آفرین دختر خوب، باید خیلی بدنت سکسی باشه». انگار شیطانی توی وجودم رخنه کرده بود. زن بیچاره، که حداقل ۱۵ سالی از من بزرگ‌تر بود، با ناامیدی دستش را توی لباسش برد. تئون هم شاید باور نمی‌کرد انقدر زود شروع به تحقیر آن زن کرده باشم. با پوزخندی داشت ما را تماشا می‌کرد. «از اولین باری که داشتی سوار کاری میکردی و من از دور دیدمت، فکر می‌کردم دختر قدرتمند و شجاعی باشی. خوب میدونی یه ملکه باید قوی باشه» دوباره همان حس توی دلم قوت گرفت. بله من قرار بود ملکه‌ی بعدی باشم.
سوتین سفید کاترین پیدا شد. تئو ناگهان محکم توی گوش کاترین زد. «گفتم مثل یه زن جنده. با ناز و عشوه لباساتو برای اربابت در بیار»
کاترین اطاعات کرد و در حالی که کمرش را به سمت راست و چپ تکان می‌داد دامن سفیدش را از پایش درآورد. «پریشب مگه نگفته بودم باید حسابی تمرین کنی. پس از اون دختره چی یاد گرفتی» اشک‌های کاترین روی صورتش سر می‌خورد.
وقتی دامنش را در آورد تازه فهمیدم چقدر بدن زیبایی دارد. انگار خدا این بدن را خودش تراشیده بود. شکم بسیار زیبا، پهلوهای بزرگ، سینه‌های فوق‌العاده. او شروع کرد به در آوردن جوراب شلواری‌اش. باز هم آرام و به همراه حرکت دادن بدنش. در همین حین دستم را از بالا روی سینه‌هایش بردم و پوستش را لمس کردم. دستم را سراندم زیر سوتین و انگشتم را روی نوک سینه‌اش فشار دادم. صورتش حسابی سرخ شده بود. گفتم «اوه اوه، مامانی چقدر سینه‌هات خوش فرم هستند. آدم دوست دارم باهاشون بازی کنه»
تئو یک خنده‌ی عصبی سر داد. تازه فهمیدم که او لباسش را در این فاصله درآورده و فقط یک شورت پایش بود.
کاترین به آرامی دستش را به پشتش برد و سوتینش را باز کرد. سوتین روی زمین افتاد و حالا کاترین ۳۷ ساله، که قرار بود ملکه شود، لخت روبروی یک دختر ۲۲ ساله کوچکتر از خودش ایستاده بود. تئو دست او را گرفت و به زور کاری کرد که یک انگشتش را جلوی من توی دهانش کند و آن را به شکلی که انگار دارد ساک می‌زند، بمکد.
حس دیوانه‌وارم باز هم مرا تحریک می‌کرد «چه توله سگ خوشگلی بهم دادی تئو، لباش چقدر خوشگلن.» این را گفتم و انگشتم را بردم سمت لبهایش، انگشت خودش را بیرون آورد و لبهایش را برای انگشت من باز کرد. لحظه‌ی کوتاهی دندان او به انگشتم خورد. «هُشش، گاز نگیر، فقط انگشتمو ساک بزن توله سگ»
کاترین از من کمی قد بلندتر بود. از هر نظر که فکرش را کنید، او واقعاً زیبا و لوند بود. انگشتم را عمداً پایین‌تر آوردم تا سرش جلوی من خم شود. «همیشه باید جلوی خانمت سرت پایین باشه حیوون» چرا این‌طور شده بودم، لحظه‌ای با خودم فکر کردم دیگر دارم زیاده‌روی می‌کنم، اگر تمام این اتفاقات برای امتحان کردن من باشد چه؟ اگر روزی رابطه‌ی کاترین و تئون خوب شود چه؟ دزدکی نگاهی به تئون کردم. فهمیدم حسابی از این صحنه لذت می‌برد. چون شق کرده بود. این اولین بار بود که کیرش را می‌دیدم.

واقعاً چند شب گذشته برایم شب‌های خاصی بودند. علاوه بر ملکه‌ای که برده‌ام شده بود، از سکس سه نفره و دو نفره با تئو فوق‌العاده راضی بودم.
من و تئون توی اتاقمان نشسته بودیم که در زدند. دلشوره تمام وجودم را فرا گرفت. آن وقت شب چرا باید کسی اینجا بیاید.
تئون دستور داد که هر کسی پشت در هست وارد اتاق شود. مردی سراسیمه وارد شد. «سرورم مرا عفو کنید. من دو خبر بد دارم.»
تئون از جایش بلند شد و سمت او رفت. مرد هر روی زمین به حالت سجده افتاد.
«پادشاه من، سی هزار نیروی جنگی آماده آیسراپی وارد روستاهای مرزی شدن و چندین روستایی رو کشتن. الان هم توی روستایی نزدیک برسای (Bersay) اردو زده‌اند.»

نوشته: هانترس

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

ملکه - قسمت دوم

بخش دوم – نبرد
«پادشاه من، سی هزار نیروی جنگی آماده آیسراپی وارد روستاهای مرزی شدن و چندین روستایی رو کشتن. الان هم توی روستایی نزدیک برسای اردو زده‌اند.»
پادشاه من؟ نیازی نبود که مرد خبر دوم را بگوید. شاهزاده سراسیمه یقه‌ی مرد را گرفت و او را بلند کرد. «چی میگی عوضی؟ پادشاه؟ چی شده؟ زر بزن!» مرد نالید: «متاسفانه پزشک‌ها نتوانستند کاری کنند سرورم.» تئون مرد بخت برگشته را پرت کرد و در حالی که به سمت اتاق پدرش می‌دوید فریاد زد «اگر چرت و پرت گفته باشی میگم دارت بزنند» من هم بی‌اختیار دنبال تئون دویدم.

پیکر بی‌جان پادشاه رو تخت افتاده بود و روی چشمانش را پوشانده بودند. یک پارچه‌ی جگری به رسم امپراتوری روی بدنش افتاده بود و در اطرافش تختش هم در همین فاصله‌ی کوتاه تعدادی شمع قرار داده بودند. تازه فهمیدم که تئون چقدر پدرش را دوست داشته است و از اینکه پادشاه شده خوشحال نیست.
اون روی سینه‌ی پدرش خم شده بود و می‌گریست. نکته‌ی عجیب آنجا بود که کاترین پیش از او بالای سر پدرش حاضر شده بود. او هم داشت گریه می‌کرد. تئون گاهی سرش را بلند می‌کرد و نگاه تهدیدآمیزی به او می‌انداخت. رفتم بالای سرش و شانه‌هایش را در حالی که اشک می‌ریختم فشار می‌دادم. من هم چندان از اینکه ملکه‌ی پادشاه خواهم بود شاد نبودم. البته طبق رسوم کاترین تا زمانی که همسر پادشاه بود ملکه‌ی امپراتوری محسوب می‌شد ولی آن زمان هر دوی ما می‌دانستیم که چه کسی ملکه خواهد شد. احتمالاً پادشاه اعلام می‌کرد که کاترین دیگر همسر اون نیست. حتی شاید قصد داشت که اعلام کند کاترین خیانتکار بوده است. من نمی‌دانستم کاترین دقیقاً چه خیانتی به کشور کرده بود؛ شاید هیچ کسی جز خودش و کاترین هم از این موضوع باخبر نبودند.

از همان روز تئون به نفر اول امپراتوری تبدیل شد. تئون فقط یک برادر ۱۳ ساله داشت که به خاطر سن کمش رقیب مهمی برای سلطنت محسوب نمی‌شد. پادشاه فقید تنها یک بار ازدواج کرده بود و تنها دو فرزندش وارثان سلطنت محسوب می‌شدند. همسر او نیز پیش از این از دنیا رفته بود.
مسلماً کاترین در آن زمان ملکه‌ی امپراطوری محسوب می‌شد. یک شب من و کاترین در اتاق تئون نشسته بودیم. خبردار شده بودیم که تئون از شهر مکرا (mecra) که نزدیکترین دژ به پایتخت بود برگشته است و تا دقایقی دیگر به اتاقش برمیگردد. اون برای وارسی اوضاع رفته بود؛ زیرا حالا همه می‌دانستند که جنگ سختی در راه است. دشمن از شمال حمله می‌کرد و قصر پادشاه نیز در نواحی شمال امپراطوری قرار داشت.
بدون اینکه با هم حتی یک کلام صحبت کنیم، به کار خودمان مشغول بودیم. دلم برای تئون خیلی تنگ شده بود. از همان ابتدای عروسی تئون فرصت چندانی برای گذراندن وقت با من نداشت. در همین حال بودیم که در اتاق به صدا درآمد، و بدون اینکه ما اجازه بدهیم دو دختر قد بلند با لباس‌های بسیار زیبا و قیمتی وارد شدند. آن‌ها را خوب می‌شناختم. دختر خاله‌های کاترین بودند که با خوشحالی خاصی وارد اتاقمان شدند. همانطور که با ناراحتی به کاترین نگاه کردم دختری که کمی جوان‌تر بود بدون توجه به من رو به کاترین گفت: «سلام کتی عزیزم.» لبخندی زد و روی پایش خم شد. «من و دایانا‌ (Diana) تصمیم گرفتیم یه سری به ملکه‌ی جدید بزنیم. انقدر همه چیز سریع اتفاق افتاده که فکر کنم ما اولین کسایی هستیم که بهت تبریک میگیم» دختر دیگری هم که ظاهراً اسمش دایانا بود با خوشحال گفت «بالاخره روزی رسید که دخترخاله‌ی خوشگلمون ملکه‌ی تمام امپراطوری شد» بعد هر دو کاترین را که از خجالت صورتش سرخ شده بود و نگاهش را از من می‌دزدید بغل کردند. کاترین زیر لب طوری که احساس کردم از واکنش من می‌ترسد گفت «خیلی ممنون میا (Mia)، خیلی ممنون دایانای عزیزم. بفرمایین. بشینین. البته تئون هم به زودی می‌رسه» با دست به مبل‌هایی که روبرویش بود اشاره کرد.
آن‌ها مشغول صحبت شدند، یاد حرف‌های تئون افتادم که از من خواسته بود که نباید اجازه دهیم تا چند روز صحبت از ملکه شدن کاترین مطرح شود. او از کاترین هم خواسته بود که این روزها فقط در محدوده‌ی اتاق خودش و تئون رفت و آمد کند و با کسی صحبت نکند.

صحنه‌های دیشب در ذهنم گذشتند. توی تختخواب در حالی تئون روی من نشسته بود و در حال سکس بودیم، زمان که درد شدیدی و عذاب آوری را در کسم احساس میکردم و ناله می‌کردم، تئون دستانش را محکم روی گردنم گذاشت. نزدیک بود مرا خفه کند. آب دهانش را روی پیشانیم تف کرد و گفت «تو خیلی احمقی بتی. بهت گفته بودم که باید طوری کاترین را جلوی دیگران تحقیر می‌کردی که همه حس کنند دیوانه شده. ولی توی احمق از دستورم سرپیچی کردی» حس تحقیر شدن در دستان مهمترین مرد امپراطوری با درد مخلوط شده بود و احساس خوشایندی در وجودم زبانه می‌کشید. در حالی که به راحتی نمی‌توانستم حرف بزنم ناله کردم «سرورم، قول میدم از فردا به دستورتون عمل کنم و دیگه دلم براش نسوزه» تئون توی صورتم چنگ زد «خیلی دیره بتی. باید بجنبی. تو نقشه‌های منو خراب میکنی. بتی. نمیتونم کاترینو بکشم یا طوری بهش آسیب برسونم که همه بفهمند. نمیتونم دلیلش رو بهت بگم. ولی ترسناکه. این الان تنها راه ماست»

همان حس لعنتی سراغم آمد. البته چاره‌ای هم نداشتم. باید به خودم مسلط می‌بودم. گفتم «کَت». هر سه به سمت برگشتند، میا و دایانا با حالتی متعجب و کتی با حالت ترس. کتی گفت «بله». بدون اینکه حرفی بزنم به چشم‌هایش خیره شدم. کتی سراسیمه گفت «بله خانم.» با سر تاییدش کردم «من خیلی درگیر فکر پدر تئون شده‌ام. یه کم شراب برام بریز. و خیلی زود صحبتتون رو تموم کنید چون پادشاه به زودی سر میرسه» و با حالت حق به جانب و اعتماد به نفس خاصی به دختر خاله‌هایش نگاه کردم که با بهت به من نگاه می‌کردند. منتظر بودم کتی چیزی بگوید؛ که البته گفت. «چشم». دوباره به چشم‌هایش خیره شدم و ادامه داد «خانم». بعد بلند شد تا خمره‌ی شراب و پیک را از روی طاقچه برایم بیاورد. «خودت بریز. اندازه‌ی همیشه» کتی اطاعت کرد و پیک را جلویم گرفت. با یک دستم پیک را گرفتم و با دست دیگرم مجبورش کردم جلویم زانو بزند.

روزهای بعدی بدترین روزهای عمرم تا آن روز بودند. آیسراپی‌ها تمام روستاهای شمال را غارت کرده بودند و ارتش ما هنوز فرصت کافی برای آماده شدن را به دست نیاورده بود. تعداد نیروهای آماده‌ی مستقر در شمال کشور به ۲۵۰۰ نفر هم نمی‌رسید. هنوز نیروهای دیگر در راه شمال امپراطوری بودند که آیسراپی‌ها به نزدیک قلعه‌ی شمالی رسیدند. پدرم، سر رودریک، مجبور بود با نیروهای کارآزموده‌ی آیسراپی که مدت‌ها خودشان را برای چنین روزی آماده می‌کردند روبرو شود.
پدرم در جنگ کشته شد و قلعه‌ی شمالی به تصرف لشکر دشمن در آمد.

همان شب جلسه‌ی مهم شورای امپراطوری با حضور پادشاه، وزیر اعظم، وزیر جنگ، وزیر تجارت و بعضی از فرمانداران استان‌های نزدیک به پایتخت برگزار شد و تئون از من خواست به خاطر کشته شدن پدرم در جلسه حاضر شوم. از طرفی به کاترین اجازه نداد که آنجا باشد. آن شب بعد از اینکه کمی با من همدردی کردند، جو حاکم بر جلسه به بدترین شکل ممکن پیش رفت. قرار بود حدود ۲۰ هزار نیرو به پایتخت برسند، ولی قسمت اعظم نیروها تا ۱۰ روز آینده در راه بودند.

در دو روز بعدی طبق دستور تئون تا توانستم کاترین را جلوی اطرافیانش تحقیر کردم و کاترین هم مجبور بود از من اطاعت کند. به ندیمه‌ی مخصوصم هم گفته بودیم که در قصر چو بیندازد که کاترین یا دیوانه شده یا با جادو تسخیر شده است! مردم خرافاتی بیشتر فکر می‌کردند جادویی در کار است.
عصر آن روز، وقتی با کاترین در اتاق نشسته بودیم، یک ندیمه پیش ما آمد و خبر داد که وزیر اعظم، پدر کاترین، از من خواسته هر چه سریعتر پیشش بروم. دلشوره داشتم ولی پیش‌بینی این اتفاق را کرده بودم. هنوز ندیمه نرفته بود که رفتم جلوی صندلی کاترین و روی صورتش خم شدم و بعد دستم را از زیر لباس به سینه‌اش رساندم. محکم نوک سینه‌اش را فشار دادم. از درد آهی کشید. «کتی کوچولو میدونی که تو هم باید دنبالم بیای؟» ندیمه که انگار از چیزی ترسیده بود تعظیم کوتاهی کرد و تقریباً فرار کرد. «بله خانم.» ادامه دادم «ولی نه با این لباس. با لباس خدمتکار» و ادامه دادم «تا من یه لباس خوب برای خودم انتخاب میکنم لباستو عوض کن و بعد بهم کمک کن». کاترین ملتمسانه بهم نگاه کرد «جلوی پدرم نه. ازتون خواهش میکنم خانم» دستم را روی گونه‌اش که قرمز شده بود گذاشتم «خفه شو. میدونم دوست داری خدمتکار من باشی جنده‌ی هرزه» کاترین بیشتر سرخ شد. «مگه نه؟» کاترین بیچاره با سرش حرفم را تأیید کرد.
دقایقی بعد کاترین لباس یک خدمتکار را پوشیده بود و من هم لباس باشکوهی پوشیدم. این زن در همان لباس هم زیبا بود. دستم را انداختم روی یقه‌اش رو با تمام قدرت دستم را کشیدم. میخواستم یقه‌اش را پاره کنم ولی زورم نرسید. یک قیچی برداشتم و بخش بزرگی از یقه‌اش را بریدم تا خط میان سینه‌هایش معلوم شود. و بعد یک سوراخ کوچک هم روی یکی سینه‌هایش ایجاد کردم تا نوک سینه‌اش پیدا شود. کاترین زد زیر گریه. محکم توی گوشش زدم و به سمت اتاق وزیر راه افتادیم.

وقتی من و کاترین وارد اتاق پدرش شدیم، پدرش پشتش را به ما کرده بود و از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. نگاهش به نیروهای ناامیدی بود که در حال تمرین جنگی در اطراف قصر بودند. در همان حالت بدون اینکه به ما نگاه کند گفت «دختره‌ی دوزاری، شنیدم خیلی با ملکه بدرفتاری میکنی؟ چی تو رو انقدر نمک‌نشناس کرده؟ پدرت آدم خیلی قابل احترامی بود»
صدایم صاف کردم و بدون سلام کردن گفتم «کاترین خودش دوست داره باهاش اینطوری رفتار کنم. از وقتی عروس پادشاه شدم کاترین می‌گفت دوست داشته کنیز یه دختر کم سن و سال باشه» وزیر نعره زد «خفه شو زنیکه‌ی هرزه» و برگشت سمت من. با دیدن کاترین که فکر نمی‌کرد آنجا باشد شوکه شد. «این چه لباسیه دخترم؟» نمی‌دانست اینجا چه خبر شده. نگاهش همراه هیئت و ناراحتی بود. یک قدم سمت ما آمد. کمی ترسیده بودم که به من آسیبی برساند. کاترین را هل دادم جلو و گفتم «به پدرت بگو که چقدر دوست داری جلوم حقیر باشی» پدر با بهت به او نگاه می‌کرد. کاترین روی زمین جلوی پدرش به حالت سجده افتاد و گریه کنان چیزی گفت. پدرش پرسید «چی میگی کتی؟» این‌بار شنیدم چه گفت «راست میگه پدر» داد زدم «چی رو راست میگم؟ به پدرت اعتراف کن همین حالا» کاترین نالید «من دوست دارم کنیز الیزابت باشم. خودم دوست دارم تحقیرم کنه»
در همان لحظه پدرش به سمت من دوید و به من حمله کرد، داد زد «با دخترم چیکار کردی دخترک بی همه چیز» و من را به زمین پرت کرد. داشتم از ترس می‌مردم،‌ ممکن بود همانجا من را بکشد؛ که ناگهان پادشاه از پشت سرمان وارد اتاق شد.

خبر حمله‌ی وزیر اعظم به همسر پادشاه همان شب به سرعت در همه جا پخش شد. اما دیری نپایید که این خبر در میان خبرهای جنگ و نزدیک شدن آیسراپی‌ها به پایتخت گم شد.

صدای جیغ بلندی توی راهرو پیچید. به سرعت از جایم پریدم، ولی تئون از جایش تکان نخورد. رفتم سمت در و یک لحظه به تئون که روی تخت با آرامش دراز کشیده بود و نقشه‌ای را در دستش برانداز می‌کرد نگاه کردم، ولی نتوانستم منتظر واکنشش باشم و به سمت صدا دویدم. صدای همهمه‌ی تعداد زیادی از ندیمه‌ها و سربازان که در جلوی اتاق وزیر اعظم ایستاده بودند نظرم را جلب کرد. آن‌ها را کنار زدم و وارد اتاق شدم. با دیدن آن صحنه قلبم ایستاد.
چاقویی قلب وزیر اعظم را در تخت خوابش شکافته بود. کاترین روی زانوهایش کنار تخت نشسته بود. دست راست کاترین هنوز روی چاقو بود و صورت خونینش را روی شکم پدرش گذاشته بود.

نوشته: هانترس

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • فیلم سکسی کوتاه که سه نفری یه دخترو برداشتن بردن طبعیتی چیزی لختش کردن دارن کص کونش میمالن یکیشون هم فیلم میگیره . تایم: 00:12 - حجم: 2 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم جهت مشاهده تمامی فیلم های سکسی ایرانی روی کلیک بزنید.
    • عکس سکسی یواشکی از حمام کردن میلف گوشتی ایرانی 5/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس لخت زن ایرانی با کص کون گنده 4/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های یواشکی سکسی زن لخت ایرانی 3/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی از اندام لخت میلف گوشتی 2/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی ناب داداش بی از اندام سکسی خواهرش 1/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • سن بالا × زندایی × داستان سکسی × سکس سن بالا × داستان سن بالا × داستان زندایی × سکس زندایی × سکس میلف × میلف × سکس با زندایی سن بالا این داستان برمیگرده به پاییز امسال من ۲۹ سالمه و‌ همیشه بین اشنا فامیل مورد قبول بودم داییم شهرا جنوبی کار میکنه و خیلی زود بیا ۲ ماه یکبار هست ۳ تا بچه قد و نیم قد هم داره که بزرگه ۱۸ سالش هست زنداییم هم که اسمش مریم هست ۴۲ سالشه که از همون ۱۸ سالگی به بعد دوست داشتم ترتیبشو بدم ولی نشد هیکل توپی داره سفید سفید سینه ۸۵ به بالا کون گنده کلا خیلی سکسی هست قیافش هم بد نیست و خوبه داستان از اینجا شروع شد که بخاطر درس پسر دومی زیاد میرفتم خونشون پاییز که درس بهش یاد بدم درسش اصلا خوب نیست هروقت میدیمش میگفتم کاش بشه فقط بغلش کرد و سینه هاشو گرفت معمولا هم داخل خونه لباس راحت میپوشید نه لختی ولی کون سینه کامل در دید بود چندین بار گذشت از رفت و اومد در این مدت خودم حس میکردم فهمیده که چشمم بهش هست و پیش خودم میگفتم حتما خوشش میا که صمیمی تر میشه تا بعدازظهری رفتم خونشون که دیدم شال بسته به کمرش گفتم چی شده که گفت مبل بلند کردم و کمرم درد میکنه که بهش گفتم خب پماد بزن و ماساژ بده بهتر میشه گفت زدم ولی تموم شده بالاخره تموم شد و اخر شب اومد تو ذهنم که بهش بگم واست میخرم فردا پیام دادم و احوال پرسی که کمرت بهتره که گفت نه و گفتم فردا واست میگیرم میارم دیگه شروع کرد به تشکر و درد دل که داییت نیست و اذیت میشم منم و به خیلی چیزا نمیرسم و این حرفا صبح ساعت ۸ بیدار شدم ی دوش گرفتم رفتم دو تا پماد واسش گرفتم و بهش زنگ زدم خونه ای بیارم واست گفت اره هستم منم گفتم تا نیم ساعت دیگه میرسم اونم گفت برم دوش بگیرم تا تو میرسی شاید بهتر شدم رسیدم زنگ زدم رفتم بالا که دیدم ی شلوار گشاد پوشیده با تاپ و موهاشو با هوله بسته بود که خشک بشه تنها بود خونه و بچهها رفته بودن مدرسه دیگه تشکر کرد و رفت چایی اورد گفتم این دستور عملا داره باید پماد بزنی و ماساژش بدی و هوله گرم بزاری که تاثیر داشته باشه گفت باشه و تعریف میکردیک که تلفنش زنگ خورد پاشد که جواب بده ی دفعه از پشت چشمم خورد به کونش که شلوار بینش گیر کرده بود ی لحظه حس کردم کیرم راست شد از شهوتش چن دقیقه تلفنش طول کشید و اومد و منم گفتم برم دیگه که گفت مهدی تو که خودت میدونی دستور عملشو واسم پماد نمیزنی ی لحظه دنیا بهم دادن گفتم باشه که بعدش گفت اگه کار داری برو که منم گفتم نه کاری ندارم دوباره نشستم گفت پس بزار این وسایل جمع کنم بیام منم همش با خودم میگفتم چطوری شروع کنم چون نمیخواستم فرصت کردنشو از دست بدم که به خودم گفتم تهش ی دفعه میوفتم روش یا میشه یا نه اومد که گفت شروع کنیم و گفتم زندایی بهتره دراز بکشی که راحت تر انجام بشه بدون حرفی گفت رو مبل خوبه؟ گفتم اره دراز کشید رو‌مبل و لباسشو زدم بالا از چیزی که فکر میکردم سفید تر نبود ولی خوب بود همونم پماد زدم به کمرش که گفت اینجا بالشت نداره بیا بریم داخل اتاق که تخت هست گفتم اگه راحت تری باشه رفتیم داخل اتاق که تابشو بیرون اورد و فقط سوتین ابی بوده گفت میدونم که غریبه نیستی لباسمو دراوردم منم که از خدام بود به پشت دراز کشید منم ایستاده پماد زدم و میمالیدمش از جایی که درد داشت بالاتر رفتم بیشتر میخواستم با این کار بعدش برم سراغ کونش گفتم زندایی پایین تر هم بزنم شاید بهتر نتیجه داد گفت هرچه خودت میدونی کم کم اومدم پایین که رسیدم به شلوار و شرتش دیگه ازش نپرسیدم و ی مقدار کشیدمشون پایین از نصف کمتر کونش معلوم بود وای کونش مثل پنبه نرم بود دیگه فراموش کردم که کمرش کجاس ۳ ۲دقیقه شد که گفت مهدی کمرم بالاتره ی لحظه خواستم بحث بندازم گفتم از بس نرمه یادم رفت که این کمر نیس و خندید گفت حالا که خوشت اومده پس کامل پمادش بزن وای دیگه کیرم داشت میترکید شلوار و شرت تا زیر کونش دادم پایین کل کونش داخل دستام بود ی بار دیگه پماد زدم به کمرش و گفتم خوبه گفت عالیه کارت خودمم از اون نرمه بیشتر خوشم اومده بی زحمت ی بار دیگه ماساژش بده منم با خنده گفتم پس به من نگو یادت رفته گفت پس اگه میخوای راحت باشی بیا رو تخت خودش رفت وسط تخت و منم رفتم رو تخت اما از رو شلوارم مشخص بود شق کردم و فکر کردم متوجه شده و منم فکر میکردم چراغ سبز داده اگه بخوام کاری کنم داشتم ماساژش میدادم که خم شدم پماد بردارم از عمد کیرمو زدم بهش ببینم واکنشش چیه و چیزی نگفت و بعدش گفت زیاد بزن که خوب بشم منم گفت پماد کاری نمیکنه ماساژ مهمه که گفت تو هم خوب بلدی ی دفعه بلند شد و گفت شونه هامو هم ماساژ بده دیگه فشارم بالا رفت گفتم میخوای سوتینو باز کنم که راحت ماساژ بدم گفت باشه بازش کردم و سینشو با دست گرفت داشتم که ماساژش میدادم کم کم رفتم زیر بغلش که برم سمت ممه هاش گفتم اگه چیزی نگفت یعنی بکنم کم کم ممه هاشو گرفتم اصلا حرف نمیزد و فهمیدم راضی هست از پشت بهش نزدیک شدم و محکم گرفتشون و بهش چسبیدم فهمیدم حشرش زده بالا که چیزی نمیگه از پشت به گردنش نزدیک شدم و بوش کردم که گفت اگه میخوای کاری کنی راضیم اینو که گفت گردنشو بوسیدم و سینه هاشو‌ول کردم و دستمو برم سمت کصش و مالیدمش و برگشت سمتم و از لب گرفتم گفتم کاش زودتر میگفتی اونم گفت کاش زودتر کمرم درد میگرفت و گفت فقط سریع که سامان پسرش ساعت ۱ میا از مدرسه منم لخت شدم و افتادم روش و شروع کردم به خوردن لب و سینهاش اونم با دستاش کیرمو میمالوند چند دقیقه که گذشت کیرمو گذاشتم وسط سینه هاش و عقب جلو میکردم وای انگار بالشت پر قو بود که ی دفعه ابم اومد ریختم رو سینه و گردنش دستمال اوردم پاک کردم که گفت صبر کن کاندوم بیارم نمیخوام حاملم کنی که گفتم اره دست به حامله شدنت خوبه کت ۴ تا داری و کاندوم آورد و کشید رو کیرم و دراز کشید گفت ۲۰ روزه که جرنخوردم بدون مقدمه تا ته کردم داخل کصش و اه اوهش بلند شد محکم تلمبه میزدم صداش کل اتاق گرفته بود ۴ ۵ دقیقه گذشت از کنار کصش داشت ابش میومد فهمیدم ارضا شده منم همون لحظه اومد و کشیدم بیرون از کصش و کاندومو برداشت ریختم رو سینش چند دقیقه ازش لب گرفتم و پاشدیم داشت لباس میپوشید از پشت بهش چسبیدم و گفتم بعدی کی باشه گفت فردا خوبه و فردا دوباره زندایی رو مورد گایش قرار دادم از اون روز به بعد هفته ای دو بار میکنمش و یادش رفته شوهر داره. امیدوارم خوشتون اومده باشه نوشته: مهدی
    • شوهر وفادار سمانه - 1 سلام اسمم سمانه و ۲۸ سالمه تو ۲۰ سالگی با علی ازدواج کردم اون ۸ سال از من بزرگتره اوایل سکس های خوبی داشتیم اما کم کم تمایلش کم شد اصلا طرفم نمیومد گاهی انقدر حشری بودم که غرورم رو میشکوندم و آلتش رو موقع خواب در می‌آوردم و ساک میزدم خیلی کوچیک بود و شل درست شبیه خودش .خیلی راست نمی شد اما انقدر ساک میزدم و فانتزی های جنسی که داشتم به ذهن می‌آوردم تا کمی احساس بهتری داشته باشم اما هیچ وقت ارگاسم نشده بودم با کیرش . حتی پیش مشاور رفتم اما اونم گفت طلاق بگیر ازش اما جریان خانواده هامون طوری بود که حرف طلاق هم نمی شد زد .تا اینکه یه شب با هم فیلم دیدیم فیلم پورن هر چند نمیخواستم ببینم اما به اسرار علی و اینکه شاید با دیدن پورن یکم دودول تکون بخوره و بتونه کاری کنه قبول کردم .یه فیلم اروتیک داستانی بود که یه زن و شوهر جوان مشکل ما رو داشتن و داشتن دنبال راه حلی میگشتن که شوهره با اینکه مشکل داشت اما تمام تلاشش رو می‌کرد تا به همسرش کمک کنه حتی به کمک وسایل جانبی مثل خیار زنش رو ارگاسم می‌کرد و زندگیشون روز به روز با کیفیت تر میشد و کم کم به جایی رسیدن که یک مرد غریبه رو وارد زندگیشون کردن و اون مرد اومده بود خونشون تا با زنه سکس کنه جلوی شوهرش موقع دیدن این فیلم تقریبا ارگاسم شدم از بس هیجان انگیز بود و جذاب .مرد غریبه با آلت بزرگش کاری می‌کرد که خانومه تو فیلم چند بار آبش میپاچید و پاهاش میلرزید و گریه میکرد از شدت ارگاسم های شدیدی که می‌گرفت اما همچنان به شوهرش وفادار بود و زندگی عادی داشتن و همو دوست داشتن فقط از اون مرد غریبه به عنوان ابزار جنسی استفاده میکردن که نیاز خانوم رو برطرف کنه .وقتی فیلم به صحنه های جذاب ارگاسم رسید علی بهم میگفت سمانه تو هم آبت میاد اگه ارگاسم بشی؟ بهش به طعنه گفتم آره اگه مادربزرگ ۸۰ ساله منم کنار این مرده بخوابه آبش میاد و دیدم شروع کرد به حرفهای کاکولدی زدن و اینکه غیر مستقیم بهم میگفت که ما هم میتونیم راه این زن و شوهر تو فیلم رو در پیش بگیریم و… از اون شب به بعد دیگه اوضاع عوض شد و من شدم یه آدم عوضی .منی که همیشه چادر داشتم و با حیا و حجاب بودم با شلوار لی تنگ و مانتو باز و لباس سکسی تو خیابونا دنبال مرد رویاهام بودم تو یه جای شلوغ تو بازار بودیم با علی که یه مرد غریبه از پشت سر ما می‌اومد تا اینکه یه جایی وایسادیم که مردم‌نهاد بودن و همه چسبیده به هم و اون مرده هم از پشت خودشو می‌مالند به من و باسنم رو دست میزد یکم حالی به حولی شدم اما نمیشد به چنین مردی اعتماد کرد واسه همین به علی گفتن سریع از اون شلوغی دور شدیم بعدش به علی گفتم که یکی کونم رو دستمالی می‌کرد تو بازار و… علی هم کلی خندید .من دنبال یکی بودم که مخم رو بزنه بعد کم کم وارد رابطه جنسی بشیم اما همه مردها انگار می‌خواستند اولین بار دیدن ببرن تو رخت خواب .تو تلگرام با جابر دوست شدم و پسر خوبی بود اولین باری که دیدمش تو رستوران گفتم این دیگه همونه که میخواستم و تو رویای این بودم که به علی هم قضیه رو بگم و یه روز دعوتش کنم خونه و به فانتزی جنسی مون برسیم اما بعد از اینکه تو چت باهاش راجع به مسائل جنسی و … باهاش صحبت کردم و فهمیدم یه چیزی تو مایه های شوهر خودمه و اصلا خودش مشکل جنسی داره سریع بلاکش کردم فقط تنها فرقش این بود که اون قدبلند و خوش استایل بود … اگه دوست داشتین کامنت بزارین ادامش رو بگم نوشته: سمانه
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.