رفتن به مطلب

داستان سکسی ماموریت و سکس با همکار


gayboys

ارسال‌های توصیه شده

 ماموریت × همکار × داستان همکار × سکس همکار ×

ماموریت اداری

من 36 ساله و متاهلم، کارمند اداره دولتی هستم و اکثر کارمندای اداره خانم هستن.هیچوقت سابقه ی سکس نداشتم، تا زمان ازدواج و دوران متاهلی هم فقط با همسرم بودم. ولی همیشه دوست داشتم با خانم های جدید دوست بشم ، چندتایی دوست مجازی هم داشتم و فقط با اونها چت میکردم، اونم نه چتهای خیلی سکسی و… فقط در حد بغل کردن و بوسیدن حرف میزدیم. من دو سال مرکز استان کار می‌کردم و اونجا همکارای زیادی داشتیم که اکثرا خانم بودن و من بخاطر شوخ طبعی که داشتم و به دلیل اینکه همیشه به همکارا کمک میکردم رابطه خوبی با اکثر اونها داشتم و بعد از اینکه به یکی از شهرستانها منتقل شدم همچنان رابطه خوبی با همکارا داشتم. تا اینکه ی روز یکی از همکارای استان که خانم(جعفری) به من زنگ زد و گفت ی دوره آموزشی سه روزه هست توی یاسوج، شما میتونی بیای، گفتم آره، گفت باشه پس برای روز شنبه حاضر باش تا من و خانم (قدیمی) میایم دنبالت و از اونجا باهم میریم. من خانم قدیمی رو اصلا ندیده بودم و خدا خدا میکردم که بداخلاق و خشک نباشه. شنبه ساعت 8 بود که اومدن با سمند اداره، خانمها عقب نشسته بودن، منم جلو نشستم و با راننده هم صحبت شدیم و ی نگاه یه خانم قدیمی کردم، ی خانم حدودا 45 ساله، سفید و با چشمای رنگی خیلی خوشگل، توی مسیر کم کم یخ بین ما باز شد و دوباره شوخی و…، گوشی خانم قدیمی زنگ خورد و صحبت کرد و آخرش گفت ممنون عزیزم ما تو راهیم هنوز خیلی مونده برسیم و تازه 200 کیلومتر رفتیم و… بعد قطع کرد گفت شوهرم بود، زنگ زد ببینه من کجام، وقتی میرم جایی نگرانم میشه تند تند زنگ میزنه، من به شوخی گفتم اون نگرانت نمیشه میخواد خیالش راحت بشه که به این زودیا برنمیگردی و خونه خالی و…، همه زدن زیر خنده و دیگه شوخی ها رفت سمت زن و مرد و اخلاق و علایق زن و مرد منم داشتم امیدوار میشدم که این دو سه روز میشه حسابی لاس زد و خوش میگذره، همه‌ی امیدواری من در همین حد بود. ظهر که شد بین راه ی جا توقف کردیم که هم ناهار بخوریم و هم ی استراحت کنیم، بعد ناهار، خانما گفتن ما میریم نماز بخونیم، من گفتم باشه ما هم الان میایم، وقتی رفتیم نمازخونه هیچکس نبود، قسمت خانمها هم فقط دوتا همکار ما بودن که داشتن صحبت میکردن، بعد نماز من پرده رو زدم کنار و ی نگاه کردم دیدم خانم قدیمی نشسته وسط ی سجاده بزرگ و خوشگل گفتم چه سجاده خوشگلی، اینو از کجا آوردی، گفت مال خودمه من همیشه با خودم میبرم و…، تو دلم گفتم این که خیلی مذهبیه باید بیشتر مواظب باشم، حدودای ساعت 3 بود رسیدیم و بعد از ی استراحت کوتاه، ی دوری توی یاسوج زدیم و مسئول دوره، اومد گفت توی ساختمان انتهای محوطه دوتا اتاق برای شما در نظر گرفتیم، یکی برای خانمها، شما هم با ی آقایی از استان اصفهان هم خونه ای، راننده ها هم اقامتگاه جداگانه دارن. خلاصه رفتیم توی اتاقها، که روبروی هم بودن، هنوز هم اتاقی من نیومده بود، منم بعد دوش گرفتن زنگ زدم به همکارا گفتم تنهام بیاید بریم بیرون، گفتن نه حال نداریم اگه تنهایی بیا اینجا جایی بخور، رفتم و اونجا هم کلی شوخی کردیم و گفتم من تنهایی میترسم خداکنه اون اصفهانیه بیاد، خانم جعفری گفت، نکنه انتظار داری تعارف کنیم شب بمونی، گفتم نه اسلام اجازه نمیده وگرنه دو همی بهتره… کلی اونجا خندیدیم و دیگه نزدیکای وقت شام بود، رفتم اتاقم، وقت شام ی آقایی اومد گفت شام حاضره. بیاید طبقه پایین غذاخوری، گفتم این دوستم نیومده هنوز، گفت اومده ولی چون ویلچر داره ی جای دیگه براش در نظر گرفتیم. خیلی خوشحال شدم و موقع شام هم دوباره گفتم من تنهام و… دوباره شوخی و… بعد شام رفتم توی اتاقم، به شوخی‌ها و حرفهایی که زده بودیم فکر میکردم و حسابی تحریک شده بودم، با خودم میگفتم کاش میشد میرفتم اتاق اونها و شب با این فکرها خیلی دیر خوابم برد، فرداش کلاس شروع شد و رفتیم نشستیم کنار هم، اول خانم جعفری، بعد قدیمی و من‌م کنارش، وسطای کلاس گاهی که روی صندلی میچرخیدیم پاهامون تصادفی می‌خورد به هم، کم کم وسوسه شدم که عمدی اینکارو تکرار کنم، بعد چند بار که اینکارو کردم، ی بار به بهونه نگاه کردن به صفحه ویدئو پروژکتور، زانوی پامو چسبوندم به رون خانم قدیمی، نگهداشتم و ی ذره جابجا میکردم، دیدم برگشت سمت من و ی نگاه به پایین کرد، منم هول شدم گفتم ببخشید، ی لبخند زد و گفت نه خواهش میکنم ایراد نداره، دیگه جرات نکردم تکرار کنم، بعد نیم ساعتی حالا اون چند باری پاهاشو زد به من ولی جوری رفتار می‌کرد که من حس کردم حواسش نیست و تصادفی این اتفاق میفته، خلاصه دوروز کلاس با همین منوال پیش رفت و روز سوم بعد کلاس و ناهار، حرکت کردیم که برگردیم، من نشسته بودم جلو ، بعد دو ساعت خانم جعفری شروع کرد غر زدن که راه طولانیه و من کمر درد دارم و… تا رسیدیم ی پمپ بنزین، پیاده شدیم که ی استراحت بکنیم، موقع سوار شدن گفتم خانم جعفری شما کمرت درد میکنه بشین جلو راحت تری، اول یکم تعارف کرد ولی نشست، منم رفتم عقب، نزدیکای غروب بود و مسیر یاسوج به شهرکرد که چندتا تونل داره، موقعی که وارد تونل می‌شدیم خانم قدیمی که دیگه حسابی خودمونی شده بود، اول سوت میزد، بعد کمکم جیغ و… ما هم میخندیدیم، ی جا که توی تونل بودیم گفت توهم جیغ بزن، من گفتم نه، دستشو گذاشت روی پام و گفت عههه لوس نشو، گفتم من بلد نیستم ی نیشگول از پام گرفت و گفت منم دیگه ساکت میشم. خلاصه دیگه هوا دیگه تاریک شده بود، و خانم جعفری هم خواب بود، راننده هم خیره به جاده و گاهی ی چایی و بیسکویت یا میوه می‌دادیم به راننده، ی جا خانم جعفری به من بيسکوئيت تعارف کرد منم گفتم ننیخوام اومد بذاره توی دستم، بيسکوئيت افتاد جلوی پای من، تا من خم بشم، اون خم شد سمت من که مثلا بيسکوئيت برداره، سینه هاش چسبید به زانوی من، ی مکث چند ثانیه ای کرد و بلند شد، من دیگه داشتم داغ میشدم، کیرم سیخ شد، سرم تو گوشی بود دیدم، زد به پهلو و گفت چی میبینی، منم گفتم هیچی عکسای این چند روزه گفت بذار ببینم، راننده هم گاهی توی صحبت‌ها مشارکت می‌کرد ولی نمیتونست ما رو توی آینه خوب ببینه، وقتی میخواستم عکسا رو نشونش بدم، خودشو نزدیک کرد به من، ی جوری که باز هامون چسبید به هم، اولش من ی کم فاصله گرفتم وقتی دوباره خودشو چسبوند، من دیگه از خدا خواسته بیشتر چسبیدم بهش، تا اینکه رسیدیم به ی عکس که توی اون خانم قدیمی دهنش باز مونده بود و گفت این چیییه پاکش کن، گفتم عکس تو بد افتاده، ما که خوبیم، گفت پاک کن، گفتم ن من نمیخوام ، دوباره پامو نیشگول گرفت گفت پاک کن،منم دیگه جسارت پیدا کردم، پاشو نیشگول گرفتم گفتم نمیخوام، دستشو گذاشت روی پام و مهربون گفت خواهش میکنم…، منم دستمو کشیدم روی پاش گفتم اینجوری بگی که من نه نمیگم، راننده هم داشت به گفتگوی ما می‌خندید، نمی‌دونست اون پایین چه خبره، همینجوری که دستم روی پاش بود، دستشو گذاشت روی دستم و فشار داد، کمکم شروع کردم به نوازش، اونم ی نگاه به من کرد و لبخند زد، دیگه شروع شد.دستامو میکشیدم روی پاهاش و یواش یواش با هر رفت و برگشت بیشتر به کسش نزدیک میشدم ، اون وسط درباره ی خاطرات این چند روز هم صحبت میکردیم که راننده هم متوجه کارهای ما نشه، بالاره دستمو از روی شلوار رسوندم به کسش، و چنگ زدم، یهو اونم دستشو گذاشت روی کیرم ،با حرکت دستم سعی کردم زیپ شلوارشو باز کنم ولی دکمه پایین مانتوش نمیذاشت ی کم خودشو جابجا کرد و مانتوش رو از زیر کونش کشید بالا، منم زیپ شلوارمو باز کردم، برای احتیاط گفتم، شما سردتون نیست، گفتن نه خوبه، گفتم نمیدونم چرا سردم شد و کتمو از پشت شیشه عقب برداشتم و انداختم روی پاهام ، حالا دیگه دست اون روی کیرم بود و دست من روی کسش، دکمه شلوارشو باز کرد و با زحمت دستمو بردم زیر شرتش و انگشتمو کردم توی کسش، ی آیی گفت راننده با خنده گفت چته😁 گفت منم کمرم تیر کشید، خسته شدم، راننده با طعنه گفت خیییلی بد گفتی آیییییی. دیگه کسش حسابی آب انداخته بود و با کیرم بازی می‌کرد ی دستمال کاغذی برداشتم و آماده شدم، از شدت شهوت داشت آبم میومد، ی کم دیگه مالیدم و من داشتم میومدم، دستمال بردم زیر کتم و گذاشتم سر کیرم، اونم ی کم حرکاتش سریع کرد و آبم با فشار پاشید توی دستمال،حالا نوبت اون بود من دوتا انگشتم کرده بودم توی کسش و عقب جلو میکردم، اونم کمکم کمرشو پیچ و تاب میداد و ی لحظه خم شد سمت من بازوی منو گاز گرفت و ارضا شد، لباسهامونو مرتب کردیم و دوباره آروم دستمالی و… تا رسیدیم به شهر ما و من پیاده شدم و خداحافظی… ادامه دارد

نوشته: امیر

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

قسمت دوم
قسمت قبلی داستان درباره ی ی سفر سه روزه کاری بود که توی راه موقع برگشت با خانم جعفری یه کارایی کردیم. ماجراش رو توی داستان‌ها با عنوان ماموریت اداری پیدا کنید و بخونید.
اما ادامه داستان.
بعد از اینکه از ماموریت برگشتیم ، چند روزی که گذشت خانم جعفری تماس گرفت گفت هم خواستم احوال پرسی کنم هم ی سوال کاری داشتم. بعد از اینکه حرفای معمولی تموم شد من با شوخی بهش گفتم دوباره بریم ماموریت؟ اونم با خنده گفت نه فقط برگردیم، برگشتش خوبه… جفتمون خنده مون گرفت و قطع کرد. رابطه ما تا مدتها در همین حد بود ماهی دو سه بار تماس تلفنی، هم موضوعات کاری و هم ی اشاره های غیر مستقیم به خاطرات اون ماموریت، هیچوقت مستقیم و واضح درباره اون اتفاقات صحبت نمی‌کردیم، فقط ی بار از حماقتی که کرده بودیم و کار خطرناکی که توی ماشین انجام دادیم صحبت کردیم، اینکه اگه ی لحظه راننده یا اون همکاری که جلو نشسته بود برمی‌گشت عقب و همزمان نور بیرون داخل ماشین رو روشن می‌کرد چی میشد، یا اگر بخاطر بوی تخمه و نسکافه ای که خورده بودیم نبود حتما بوی منی توی ماشین می‌پیچید و… ، ی بار دیگه که من باهاش تماس گرفتم گفت چطوری آقای مدادی، گفتم مدادی کیه، گفت خودت دیگه با اون مدادت، گفتم حالا چرا مداد، گفت حالا مداد نه قلمی، بخاطر چیزت دیگه، گفتم چیزم چیه؟؟ گفت همون که دادی دستم، کلی خندیدم و البته خجالت کشیدم، با خودم گفتم شاید کیرم خیلی کلفت نبوده و مال شوهرش یا بقیه خیلی بزرگتر بوده ولی برای اینکه کم نیارم گفتم شما اشتهای زیادی داری، اگه دفعه بعدی موقعیت پیش بیاد نمی‌ذارم بهش دست بزنی. گفت دفعه بعد ی جور دیگه دوس دارم باهاش بازی کنم و یهو قطع کرد. هم دلش می‌خواست و هم ی جورایی خجالت می‌کشید که راحت حرف بزنه. ماجرا به همین روال پیش می‌رفت تا حدود یکسال بعد، توی آذرماه بود بعد از اداره و خوردن ناهار رفتم مرکز استان(همون شهری که خانم جعفری سکونت داشت) برای خرید یراق آلات تخت خواب تاشو و کابینت، چون کابینت ساز گفت اگه میخوای جنس خوب و دلخواه استفاده کنی خودت بخر. موقعی که داشتم میرفتم توی مسیر ی پیام دادم از خانم جعفری درباره آدرس جاهایی که میتونم یراق آلات پیدا کنم پرسیدم. گفت پرس و جو میکنم بهت اطلاع میدم. نزدیکای ورودی شهر بودم که زنگ زد، چندتایی مغازه آدرس داد و گفت مگه میخوای بیای اینجا بخری، گفتم الان اومدم، گفت منم موندم اضافه کار، وقتی کارت تموم شد بیا جلوی اداره تا ببینمت. رفتم به آدرس‌های که داده بود ولی توی ترافیک و بخاطر سرزدن به چند تا مغازه تا حدود ساعت 7 کارم طول کشید. زنگ زدم بهش گفت، دیر زنگ زدی رفتم خونه، به شوخی گفتم خب میام خونه. گفت خب بیا، تنهام، دخترا رفتن بیرون، گفتم نه مرسی، شوخی کردم. گفت من جدی گفتم بیا، گفتم میاما…، گفت خب بیا جدی گفتم دیگه.
گفتم آدرس رو پیامک کن
هنوز باورم نمیشد جدی گفته باشه، ولی پیامک داد آدرسش نزدیک بود، گفتم ده دقیقه دیگه اونجام، جواب داد عجله نکن من میخوام برم دوش بگیرم، برای اینکه معطل نشی برو ی بسته کاندوم بگیر و با حوصله بیا. وقتی دیدم نوشته کاندوم بگیر، نمیدونم چرا ترسیدم، اصلا فکرشو نمیکردم کار به سکس بکشه. برای اولین بار رفتم کاندوم تاخیری خریدم خوبیش این بود که اونجا غریب بودم وگرنه خجالت میکشیدم بخرم. با کلی استرس رفتم به آدرسی که داده بود، تماس گرفتم جواب نداد، پیام داد در پارکینگ بازه، بیا طبقه پنجم، در روبروی آسانسور بازه، سریع بیا داخل. ترسیدم برم گفتم نکنه خفتگیری باشه. شاید شوهرش خونه باشه، شاید… شاید… ولی هوس بهم جرات میداد. با ترس رفتم در آسانسور که باز شده، از داخل خانه صدا زد بفرمایید. سریع با کفش پریدم توی خونه، یهو در پشت سرم بسته شد، در حد مرگ ترسیدم، دیدم خودش پشت در مونده لخت با شورت و سوتین داره موهاشو خشک میکنه چشمای خوشگل و بدن سفیدش خیلی جذاب بود بدن حتی ی دونه مو هم نداشت و برق میزد ولی یکم شکم داشت که توی اون بدن بی نقص توی ذوق میزد . جا خوردم… گفت چیه؟؟ سکته نکنی!! آب دهنمو قورت دادم و به زور سلام کردم. با خنده و آرامش خاصی گفت نترس تنهام هیچ کس نمیاد. گفتم دخترت چی!! گفت دوتا دخترام غروب که میشه با دوستاشون میرن بیرون تا ساعت ده نمیان. گفتم حالا شاید اومدن، گفت نه تا خودم زنگ نزنم و دعوا‌شون نکنم نمیان. گفتم شوهرت؟؟ گفت چقدر تو ترسویی، اونم 24 ساعتی شیفته توی ی شرکت خارج شهر، تا فردا عصر نمیاد. ی کم خیالم راحت شد، گفت برم چایی بیارم گفتم نه من دارم از استرس میمیرم تو میگی چایی بیارم؟ پرید بغلم گفت پس بریم توی اتاق. ی تخت ی نفره توی اتاق بود ولی ی تشک روی زمین پهن کرد و دیگه نفهمیدم چجوری لخت شدم بغلش کردم و شروع کردم به بوسیدن گردن و
صورت و لبهاش، سوتینش رو باز کردم، سینه های بزرگ و سفیدش بشدت تحریم کرد کیرم سیخ شده بود، همینکه زبونم خورد به نوک سینه هاش چنان سروصدایی راه انداخت که ترسیدم، گفتم آرومتر، همسایه ها میشنون، گفت بذار حال کنم، نترس، من خیلی جیغ میکشم و آخ و آوخ میکنم، لطفا ضد حال نزن. دیگه چیزی نگفتم و مشغول شدم سینه هاشو خوردم و اون آخ و او وخ می‌کرد، شرتمو در آوردم و کاندوم کشیدم روی کیرم، خوابیدم روش. هنوز استرس داشتم و با عجله کار می‌کردم، از کنار شرتش سر کیرمو رسوندم به کسش با ی حرکت ملایم فشارش دادم، خیس بود و بشدت لیز، کیرم تا آخر فرو کردم. یهو لرزید و گفت ی لحظه صبر کن ارضا شدم ، ی کم لباشو خوردم و دوباره فرو کردم و شروع کردم کم کم تلمبه زدن، پاهاشو دور کمرم حلقه کرده بود و بشدت ناله می‌کرد. ناله هاش خیلی برام جذاب بود بهم انرژی میداد، هیچوقت با زنم اینجوری سکس نداشتم اون خیلی ساکته. چند بار پوزیشن عوض کردیم و اون همش میگفت آها اینجوری خوبه، محکم بزن. گفتم مدادم چطوره، گفت بهتر و کلفت تر از چیزیه که اونشب دستم گرفته بودم. حالت داگی شد و کون سفید و بزرگش با تلمبه هام موجی تکون می‌خورد و من با کف دستم محکم میزدم روی کونش که جای دستام سریع قرمز میشد. داشتم خسته میشدم، فکر میکردم با استرسی که دارم خیلی سریع آبم بیاد ولی انگار کاندوم تاخیری کارایی خوبی داشت. با اینکه تو حالت داگی کسش خیلی تنگ تر بود و صحنه ای که میدیدم خیلی باحال بود ولی هنوز میتونستم خودمو کنترل کنم، دیگه داشتم خسته میشدم و میخواستم زودتر تمومش کنم، گفتم دوس داری از عقب بکنم؟ گفت از عقب درد میگیره من تا الان سه بار ارضا شدم ولی اگه میخوای باشه… گفتم باشه دفعه بعد الان میخوام آبمو خالی کنم، فقط میخوام روی کمرت خالی کنم، کاندوم رو در بیارم؟ گفت نه میترسم آبت بریزی توش، گفتم باشه، ولی سریع کاندوم رو درآوردم و دوباره کردم تو کسش با ی آهههه بلند گفت لعنتی اینجوری خوبه… کاش از اول بدون کاندوم میکردی، ولی من دیگه تحمل نداشتم و با آه و ناله ای که اون می‌کرد آبم اومد و با فشار پاشیدم لای کونش و کمرش… افتادم کنارش و یکم لب گرفتیم و سریع دستمال کاغذی برداشتم تمیزش کردم. سریع خودمم لباس پوشیدم و گفتم من برم دیگه، حالا اون اصرار می‌کرد بمون ی شربتی چیزی بیارم، تشکر کردم و به سرعت رفتم بیرون از خونه و سوار ماشین شدم و رفتم.
این داستان دیگه ادامه نداره
چون دیگه بعدش موقعیتی پیش نیومد و از اون موقع تا حالا فقط تلفنی گاهی تجدید خاطره میکنیم. هنوزم وقتی به اونشب فکر میکنم تپش قلب میگیرم. این اولین و آخرین سکس من با ی زن دیگه غیر از زنم بعد از متاهلی بود.

نوشته: امیر

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • فیلم سکسی کوتاه که سه نفری یه دخترو برداشتن بردن طبعیتی چیزی لختش کردن دارن کص کونش میمالن یکیشون هم فیلم میگیره . تایم: 00:12 - حجم: 2 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم جهت مشاهده تمامی فیلم های سکسی ایرانی روی کلیک بزنید.
    • عکس سکسی یواشکی از حمام کردن میلف گوشتی ایرانی 5/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس لخت زن ایرانی با کص کون گنده 4/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های یواشکی سکسی زن لخت ایرانی 3/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی از اندام لخت میلف گوشتی 2/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی ناب داداش بی از اندام سکسی خواهرش 1/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • سن بالا × زندایی × داستان سکسی × سکس سن بالا × داستان سن بالا × داستان زندایی × سکس زندایی × سکس میلف × میلف × سکس با زندایی سن بالا این داستان برمیگرده به پاییز امسال من ۲۹ سالمه و‌ همیشه بین اشنا فامیل مورد قبول بودم داییم شهرا جنوبی کار میکنه و خیلی زود بیا ۲ ماه یکبار هست ۳ تا بچه قد و نیم قد هم داره که بزرگه ۱۸ سالش هست زنداییم هم که اسمش مریم هست ۴۲ سالشه که از همون ۱۸ سالگی به بعد دوست داشتم ترتیبشو بدم ولی نشد هیکل توپی داره سفید سفید سینه ۸۵ به بالا کون گنده کلا خیلی سکسی هست قیافش هم بد نیست و خوبه داستان از اینجا شروع شد که بخاطر درس پسر دومی زیاد میرفتم خونشون پاییز که درس بهش یاد بدم درسش اصلا خوب نیست هروقت میدیمش میگفتم کاش بشه فقط بغلش کرد و سینه هاشو گرفت معمولا هم داخل خونه لباس راحت میپوشید نه لختی ولی کون سینه کامل در دید بود چندین بار گذشت از رفت و اومد در این مدت خودم حس میکردم فهمیده که چشمم بهش هست و پیش خودم میگفتم حتما خوشش میا که صمیمی تر میشه تا بعدازظهری رفتم خونشون که دیدم شال بسته به کمرش گفتم چی شده که گفت مبل بلند کردم و کمرم درد میکنه که بهش گفتم خب پماد بزن و ماساژ بده بهتر میشه گفت زدم ولی تموم شده بالاخره تموم شد و اخر شب اومد تو ذهنم که بهش بگم واست میخرم فردا پیام دادم و احوال پرسی که کمرت بهتره که گفت نه و گفتم فردا واست میگیرم میارم دیگه شروع کرد به تشکر و درد دل که داییت نیست و اذیت میشم منم و به خیلی چیزا نمیرسم و این حرفا صبح ساعت ۸ بیدار شدم ی دوش گرفتم رفتم دو تا پماد واسش گرفتم و بهش زنگ زدم خونه ای بیارم واست گفت اره هستم منم گفتم تا نیم ساعت دیگه میرسم اونم گفت برم دوش بگیرم تا تو میرسی شاید بهتر شدم رسیدم زنگ زدم رفتم بالا که دیدم ی شلوار گشاد پوشیده با تاپ و موهاشو با هوله بسته بود که خشک بشه تنها بود خونه و بچهها رفته بودن مدرسه دیگه تشکر کرد و رفت چایی اورد گفتم این دستور عملا داره باید پماد بزنی و ماساژش بدی و هوله گرم بزاری که تاثیر داشته باشه گفت باشه و تعریف میکردیک که تلفنش زنگ خورد پاشد که جواب بده ی دفعه از پشت چشمم خورد به کونش که شلوار بینش گیر کرده بود ی لحظه حس کردم کیرم راست شد از شهوتش چن دقیقه تلفنش طول کشید و اومد و منم گفتم برم دیگه که گفت مهدی تو که خودت میدونی دستور عملشو واسم پماد نمیزنی ی لحظه دنیا بهم دادن گفتم باشه که بعدش گفت اگه کار داری برو که منم گفتم نه کاری ندارم دوباره نشستم گفت پس بزار این وسایل جمع کنم بیام منم همش با خودم میگفتم چطوری شروع کنم چون نمیخواستم فرصت کردنشو از دست بدم که به خودم گفتم تهش ی دفعه میوفتم روش یا میشه یا نه اومد که گفت شروع کنیم و گفتم زندایی بهتره دراز بکشی که راحت تر انجام بشه بدون حرفی گفت رو مبل خوبه؟ گفتم اره دراز کشید رو‌مبل و لباسشو زدم بالا از چیزی که فکر میکردم سفید تر نبود ولی خوب بود همونم پماد زدم به کمرش که گفت اینجا بالشت نداره بیا بریم داخل اتاق که تخت هست گفتم اگه راحت تری باشه رفتیم داخل اتاق که تابشو بیرون اورد و فقط سوتین ابی بوده گفت میدونم که غریبه نیستی لباسمو دراوردم منم که از خدام بود به پشت دراز کشید منم ایستاده پماد زدم و میمالیدمش از جایی که درد داشت بالاتر رفتم بیشتر میخواستم با این کار بعدش برم سراغ کونش گفتم زندایی پایین تر هم بزنم شاید بهتر نتیجه داد گفت هرچه خودت میدونی کم کم اومدم پایین که رسیدم به شلوار و شرتش دیگه ازش نپرسیدم و ی مقدار کشیدمشون پایین از نصف کمتر کونش معلوم بود وای کونش مثل پنبه نرم بود دیگه فراموش کردم که کمرش کجاس ۳ ۲دقیقه شد که گفت مهدی کمرم بالاتره ی لحظه خواستم بحث بندازم گفتم از بس نرمه یادم رفت که این کمر نیس و خندید گفت حالا که خوشت اومده پس کامل پمادش بزن وای دیگه کیرم داشت میترکید شلوار و شرت تا زیر کونش دادم پایین کل کونش داخل دستام بود ی بار دیگه پماد زدم به کمرش و گفتم خوبه گفت عالیه کارت خودمم از اون نرمه بیشتر خوشم اومده بی زحمت ی بار دیگه ماساژش بده منم با خنده گفتم پس به من نگو یادت رفته گفت پس اگه میخوای راحت باشی بیا رو تخت خودش رفت وسط تخت و منم رفتم رو تخت اما از رو شلوارم مشخص بود شق کردم و فکر کردم متوجه شده و منم فکر میکردم چراغ سبز داده اگه بخوام کاری کنم داشتم ماساژش میدادم که خم شدم پماد بردارم از عمد کیرمو زدم بهش ببینم واکنشش چیه و چیزی نگفت و بعدش گفت زیاد بزن که خوب بشم منم گفت پماد کاری نمیکنه ماساژ مهمه که گفت تو هم خوب بلدی ی دفعه بلند شد و گفت شونه هامو هم ماساژ بده دیگه فشارم بالا رفت گفتم میخوای سوتینو باز کنم که راحت ماساژ بدم گفت باشه بازش کردم و سینشو با دست گرفت داشتم که ماساژش میدادم کم کم رفتم زیر بغلش که برم سمت ممه هاش گفتم اگه چیزی نگفت یعنی بکنم کم کم ممه هاشو گرفتم اصلا حرف نمیزد و فهمیدم راضی هست از پشت بهش نزدیک شدم و محکم گرفتشون و بهش چسبیدم فهمیدم حشرش زده بالا که چیزی نمیگه از پشت به گردنش نزدیک شدم و بوش کردم که گفت اگه میخوای کاری کنی راضیم اینو که گفت گردنشو بوسیدم و سینه هاشو‌ول کردم و دستمو برم سمت کصش و مالیدمش و برگشت سمتم و از لب گرفتم گفتم کاش زودتر میگفتی اونم گفت کاش زودتر کمرم درد میگرفت و گفت فقط سریع که سامان پسرش ساعت ۱ میا از مدرسه منم لخت شدم و افتادم روش و شروع کردم به خوردن لب و سینهاش اونم با دستاش کیرمو میمالوند چند دقیقه که گذشت کیرمو گذاشتم وسط سینه هاش و عقب جلو میکردم وای انگار بالشت پر قو بود که ی دفعه ابم اومد ریختم رو سینه و گردنش دستمال اوردم پاک کردم که گفت صبر کن کاندوم بیارم نمیخوام حاملم کنی که گفتم اره دست به حامله شدنت خوبه کت ۴ تا داری و کاندوم آورد و کشید رو کیرم و دراز کشید گفت ۲۰ روزه که جرنخوردم بدون مقدمه تا ته کردم داخل کصش و اه اوهش بلند شد محکم تلمبه میزدم صداش کل اتاق گرفته بود ۴ ۵ دقیقه گذشت از کنار کصش داشت ابش میومد فهمیدم ارضا شده منم همون لحظه اومد و کشیدم بیرون از کصش و کاندومو برداشت ریختم رو سینش چند دقیقه ازش لب گرفتم و پاشدیم داشت لباس میپوشید از پشت بهش چسبیدم و گفتم بعدی کی باشه گفت فردا خوبه و فردا دوباره زندایی رو مورد گایش قرار دادم از اون روز به بعد هفته ای دو بار میکنمش و یادش رفته شوهر داره. امیدوارم خوشتون اومده باشه نوشته: مهدی
    • شوهر وفادار سمانه - 1 سلام اسمم سمانه و ۲۸ سالمه تو ۲۰ سالگی با علی ازدواج کردم اون ۸ سال از من بزرگتره اوایل سکس های خوبی داشتیم اما کم کم تمایلش کم شد اصلا طرفم نمیومد گاهی انقدر حشری بودم که غرورم رو میشکوندم و آلتش رو موقع خواب در می‌آوردم و ساک میزدم خیلی کوچیک بود و شل درست شبیه خودش .خیلی راست نمی شد اما انقدر ساک میزدم و فانتزی های جنسی که داشتم به ذهن می‌آوردم تا کمی احساس بهتری داشته باشم اما هیچ وقت ارگاسم نشده بودم با کیرش . حتی پیش مشاور رفتم اما اونم گفت طلاق بگیر ازش اما جریان خانواده هامون طوری بود که حرف طلاق هم نمی شد زد .تا اینکه یه شب با هم فیلم دیدیم فیلم پورن هر چند نمیخواستم ببینم اما به اسرار علی و اینکه شاید با دیدن پورن یکم دودول تکون بخوره و بتونه کاری کنه قبول کردم .یه فیلم اروتیک داستانی بود که یه زن و شوهر جوان مشکل ما رو داشتن و داشتن دنبال راه حلی میگشتن که شوهره با اینکه مشکل داشت اما تمام تلاشش رو می‌کرد تا به همسرش کمک کنه حتی به کمک وسایل جانبی مثل خیار زنش رو ارگاسم می‌کرد و زندگیشون روز به روز با کیفیت تر میشد و کم کم به جایی رسیدن که یک مرد غریبه رو وارد زندگیشون کردن و اون مرد اومده بود خونشون تا با زنه سکس کنه جلوی شوهرش موقع دیدن این فیلم تقریبا ارگاسم شدم از بس هیجان انگیز بود و جذاب .مرد غریبه با آلت بزرگش کاری می‌کرد که خانومه تو فیلم چند بار آبش میپاچید و پاهاش میلرزید و گریه میکرد از شدت ارگاسم های شدیدی که می‌گرفت اما همچنان به شوهرش وفادار بود و زندگی عادی داشتن و همو دوست داشتن فقط از اون مرد غریبه به عنوان ابزار جنسی استفاده میکردن که نیاز خانوم رو برطرف کنه .وقتی فیلم به صحنه های جذاب ارگاسم رسید علی بهم میگفت سمانه تو هم آبت میاد اگه ارگاسم بشی؟ بهش به طعنه گفتم آره اگه مادربزرگ ۸۰ ساله منم کنار این مرده بخوابه آبش میاد و دیدم شروع کرد به حرفهای کاکولدی زدن و اینکه غیر مستقیم بهم میگفت که ما هم میتونیم راه این زن و شوهر تو فیلم رو در پیش بگیریم و… از اون شب به بعد دیگه اوضاع عوض شد و من شدم یه آدم عوضی .منی که همیشه چادر داشتم و با حیا و حجاب بودم با شلوار لی تنگ و مانتو باز و لباس سکسی تو خیابونا دنبال مرد رویاهام بودم تو یه جای شلوغ تو بازار بودیم با علی که یه مرد غریبه از پشت سر ما می‌اومد تا اینکه یه جایی وایسادیم که مردم‌نهاد بودن و همه چسبیده به هم و اون مرده هم از پشت خودشو می‌مالند به من و باسنم رو دست میزد یکم حالی به حولی شدم اما نمیشد به چنین مردی اعتماد کرد واسه همین به علی گفتن سریع از اون شلوغی دور شدیم بعدش به علی گفتم که یکی کونم رو دستمالی می‌کرد تو بازار و… علی هم کلی خندید .من دنبال یکی بودم که مخم رو بزنه بعد کم کم وارد رابطه جنسی بشیم اما همه مردها انگار می‌خواستند اولین بار دیدن ببرن تو رخت خواب .تو تلگرام با جابر دوست شدم و پسر خوبی بود اولین باری که دیدمش تو رستوران گفتم این دیگه همونه که میخواستم و تو رویای این بودم که به علی هم قضیه رو بگم و یه روز دعوتش کنم خونه و به فانتزی جنسی مون برسیم اما بعد از اینکه تو چت باهاش راجع به مسائل جنسی و … باهاش صحبت کردم و فهمیدم یه چیزی تو مایه های شوهر خودمه و اصلا خودش مشکل جنسی داره سریع بلاکش کردم فقط تنها فرقش این بود که اون قدبلند و خوش استایل بود … اگه دوست داشتین کامنت بزارین ادامش رو بگم نوشته: سمانه
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.