رفتن به مطلب

داستان بهترین اولین سکس عمرم با میلف ترین خاله ی دنیا


mohsen

ارسال‌های توصیه شده


من، کنکور، خاله اکرم، و دو شب فراموش نشدنی
 

سلام. من فرشیدم و این داستان اولین سکس‌های منه؛ اولین‌ و شاید هنوز بعد سال‌ها، عجیب‌ترین…
خانواده‌ی من از اون مدل خانواده‌های نسبتاً بسته بودن و همگی، مخصوصاً مادرم، از 8-9 سالگی به بعد، تمام تلاششون رو می‌کردن که من کمترین برخورد ممکن رو با دخترها داشته باشم. داشتن کلا یه داداش کوچیک‌تر و نداشتن خواهر هم مزید بر علت شده بود که کلا ارتباطم با دخترا در کمترین حدش باشه. تا سال کنکور دومم که زمان این خاطره‌س، نه تجربه‌ی دختر بازی جلوی مدرسه‌ دخترونه رو داشتم، نه یکی توی فامیل یا دوستای خانوادگی که رابطه‌م باهاش خاص‌تر از بقیه باشه، نه یه مهمونی‌ای، پارکی، کافه‌ای… خلاصه یکم فشار بیارم به ذهنم می‌تونم سلام‌علیک‌هام با دخترها رو تو اون سال‌ها بشمرم چه برسه به … از آخرای راهنمایی که به بلوغ رسیدم، به انواع راه‌های خواسته (جق) یا ناخواسته (خواب دیدن) هورمون‌هام رو مشغول نگه داشته بودم و بعد از یه مدت، بهترین راه رو فیلم سوپرایی پیدا کرده بودم که از بچه‌های مدرسه می‌گرفتم.
سال اول کنکور تقریباً تمام وقتم توی مدرسه، خونه و یا توی یه سری مهمونی‌های محدود فامیلی در حد مامان‌بزرگ بابابزرگ اینا بود ولی بازم نتیجه نگرفتم، واسه همین برای سال دوم گفتم همه چیز همه‌جوره باید ایده‌آل باشه؛ این شد که بیشتر روزا می‌رفتم کتابخونه و بیشتر شبا هم می‌رفتم خونه‌ی یکی از اقواممون به اسم اکرم خانم. خاله اکرم یا همون اکرم خانم، فامیل دور ما می‌شد که باهاش صمیمی بودیم. من خیلی کوچیک بودم که شوهرش فوت کرد و دیگه هم ازدواج نکرد. یه بچه هم بیشتر نداشت به اسم کاوه که فرستادش انگلیس پیش عموهاش و خودش گاهی می‌رفت بهش سر می‌زد. یه خانم 6-45 ساله‌ی خیلی شیک و پیک و یه کوچولو چاق که تنها زندگی می‌کرد تو یه خونه‌ی دو خوابه. یه بار تعارف زد و منم سریع گرفتم و قرار شد تا کنکور هر وقت خواستم برم اونجا. مامانم برای جبران محبتش، میومد دنبالش می‌بردش خرید و خیلی وقتا هم خودش حساب می‌کرد؛ البته وضع خاله اکرم خوب بود و درآمدش از دارایی‌های شوهر مرحومش کافی بود، ولی مامان اینطوری راحت‌تر بود. خلاصه برنامه‌ی من این بود حدود 9 صبح می‌زدم کلاس کنکور یا اگر که کلاس نداشتم، کتابخونه تا ناهار. ناهار یا می‌رفتم خونه خودمون یا ساندویچی، بعد می‌رفتم کتابخونه و حدود ساعت 6-5 می‌رفتم خونه خاله اکرم. یه عصرونه می‌خوردم می‌رفتم تو اتاق تا شام. بعد شام یکم می‌شستیم با خاله به حرف زدن یا تلویزیون دیدن؛ گاهی وقتا مامان بابام هم میومدن یه سری می‌زدن و آخر شب می‌رفتن.
اولین اتفاق نسبتاً ناجور برای من توی خونه‌ی خاله اکرم، یه شبی افتاد حدوداً 3-2 ماه از شروع برنامه‌م. خیلی وقتا آخر شب قبل خواب فیلم سوپر می‌دیدم؛ صداش رو خفه نمی‌کردم که حال بده ولی خیلی‌خیلی کم می‌کردم که بیرون از اتاق نره. ؛ یه شب وسطای فیلم، صدای جیغ با تون زیر این دختر ژاپنیا چنان بلند شد که خاله اکرم بیرون اتاق شنید و البته من متوجه نبودم. واسه خودم مشغول بودم که خاله اکرم یهو در اتاق رو بدون در زدن باز کرد و با یه حالت شبیه نگران گفت: «صدای چیه؟ خوبی فرشید؟» وضعیت من با لپ‌تاپ و دستمال کاغذی کنار دستم و پتویی که یهو کشیدم روی خودم قطعا خیلی تابلو بود، و انقدر استرسی شدم که حقیقتاً یادم نیست چه چرت و پرتی گفتم در جواب؛ فقط یادمه خاله یه لبخندی زد و زود رفت بیرون.
رفتار خاله از اون شب یکم عوض شد؛ مثلا شب‌ها که بعد شام می‌شستیم کنار هم، اکثراً به جای شبکه خبری یا موزیک ایرانی و … می‌زد ماهواره کانال های موزیک خارجی که بعضا ویدیوهای خیلی لختی و سکسی پخش می‌کردن. بعضی وقتا ویدیوها طوری ضایع بود که روم نمیشد جلوی خاله نگاه کنم، ولی خاله اکرم دقیقا سر همونا می‌گفت: «خاله اینو ببین چه بدن خوشگلی داره، نه؟» منم که دیگه رسما قرمز می‌شدم، با یه لبخند «آره آره» می‌گفتم فقط. چیزی که تو نظرمه اینه که حتی لباس‌های خاله هم یکم تغییر کرده بود و مثلا دیدن چاک سینه‌هاش از یقه‌ی تی‌شرت یا رون سفید پاش از چاک بلند دامنش چندین بار برام اتفاق افتاد. راستش رو بخواید گاهی فکر می‌کنم شاید توی ذهنم خاطرات رو دستکاری کردم… نمی‌دونم واقعا؛ ولی یه خاطره‌ی کوتاهی رو 100% مطمئنم همون فاصله‌ی داستان فیلم سوپر تا اولین سکسمون اتفاق افتاد.
یه روز که رسیدم خونه، خاله آماده شده بود که بره خرید. من تعارف کردم که بگه چی می‌خواد میرم می‌خرم، ولی خاله اصرار کرد که 2-3 روزه از خونه درنیومده و می‌خواد بره یه قدمی بزنه. من داشتم بی‌خیال می‌شدم که بهم گفت اصن می‌تونیم با هم بریم. البته دفعه‌ی اولی نبود که با هم می‌رفتیم خرید، ولی چندان اتفاق روتین و منظمی نبود و فقط وقتی با هم می‌رفتیم که خریدها زیاد بودن یا سنگین. رفتیم تا پاساژ نزدیک خونه؛ خاله یکی دو تا مغازه رفت ولی چیزی نخرید. به مغازه‌ی لباس زیر زنونه فروشی که رسیدیم، گفت که میره تو و زود میاد و ازم خواست بیرون منتظر بمونم. 5 دقیقه هم نشده بود که خاله اومد بیرون و گفت: «فرشید جان می‌تونی یه لحظه بیای داخل؟» برای من که مامانم سال‌ها بود لباس زیراش رو جدا می‌شست که نکنه یه وقت موقع درآوردن از ماشین لباسشویی و پهن کردن ببینمشون، این پیشنهاد خیلی عجیب و در عین حال خیلی خوشایند بود. نمی‌تونم با قطعیت بگم ولی فکر می‌کنم حتی کیرم یهو سیخ شد از شنیدن پیشنهاد خاله. با یه حالت خجالت گفتم: «آره حتما؛ اشکال نداره؟»
لبخند خاله رو خیلی خوب یادمه که گفت: «اشکال؟ بیا پسر خوب» و وارد مغازه شدیم؛ به جز خانوم فروشنده کسی توی مغازه نبود. خاله گفت: «ایشون میگن اگه 2تا ست شورت و سوتین بخری، ست سوم مجانی میشه. من 2 ست بیشتر نمی‌خوام، گفتم حالا که اینجایی، یه ست تو برداری برای دوست دخترت، مجانی میشه دیگه.» می‌دونم برای خیلیاتون مسخره‌س ولی باور کنید شنیدن کلمه‌ی سوتین هم خودش برای من یه جوری بود… بگذریم. یه لحظه خشکم زد، بعد خودمو جمع و جور کردم گفتم:
+خاله جان کدوم دوست‌دختر؟ دوست‌دختر ندارم که…
-نترس من نمیگم به مامانت، می‌دونم شهین فکر می‌کنه پسرش باید تا روز دامادی دستش به دختر نخوره؛ چه میشه کرد دیگه بعضیا اینطورین…
+مرسی خاله اکرم؛ واقعا ندارم ولی!
-جدی میگی خاله؟ از یه ساناز صحبت کردی، من فکر کردم دوست دخترته. پیش خودم گفتم این بچه که تو این مدل مسخره‌ی مغازه‌های ایران نمی‌تونه خودش خرید کنه، کمکش کرده باشم.
+نه خاله جان؛ اون که فقط گفتم تو کتابخونه زیاد می‌بینمش، بعد اون روزی تو مغازه که دیدمش سلام علیک کردم، همین.
-ای بابا… ببخشید خاله؛ از بیکاری و فکر و خیال زیاد فکر کنم واسه خودم از کاه، کوه ساختم.
+اشکال نداره خاله اکرم؛ مرسی که به فکرمین…
-باشه؛ نشد دیگه. میگم حالا که اینجایی بیا ست آخر رو برای من تو انتخاب کن. ببین من این سفید و این سورمه‌ای رو برداشتم؛ یه دونه تو بیا انتخاب کن برام.
+من؟ آخه… باشه چشم… همینان؟
داشتم از خجالت آب می‌شدم، ولی از دیدن اون لباس زیرا احساس خوبی داشتم و با خودم می‌گفتم حالا که اینجایی، قشنگ استفاده کن. چند دقیقه‌ای نگاه کردم و بالاخره یه مشکی رو اشاره کردم که خوبه. وقتی برگشتیم خونه رفتم سر درس، ولی فکرم بین شورت و سوتینا بود. آخر سر طاقت نیاوردم و پا شدم رفتم حموم؛ و برای اولین بار با فکر کردن به خاله اکرم جق زدم؛ تصور شیرین اون توی شورت و سوتین‌های سفید و سورمه‌ای و مشکی. از اون خرید خاص، چند روز بیشتر نگذشته بود که اون دوشنبه‌ی خاص و عجیب رسید.
رسیدم خونه و عصرونه رو خوردیم، خاله اکرم گفت می‌خواد بره حموم. آب گاهی سرد می‌شد، واسه همین وقتایی که دو نفرمون خونه بودیم، وقتی یکی می‌رفت حموم، اون یکی حواسش بود که اگه اینطوری شد، آب‌گرمکن رو تنظیم کنه. گفتم باشه، خاله رفت حموم و منم طبق معمول همون توی هال نشستم که صدای احتمالی خاله رو برای تنظیم دمای آب‌گرمکن بشنوم. 10 دقیقه نگذشته بود که صدای بلندی شنیدم، انگار خاله افتاده بود روی زمین. بدو بدو دوییدم سمت حموم و شروع کردم به در زدن و صدا کردن خاله اکرم، اما هیچ جوابی نمیومد. نگران شده بودم، ولی روم هم نمیشد درو باز کنم، اما دیگه گفتم کار درست همینه، و درو باز کردم. دیدم خاله اکرم لخت و فقط با یه شورت نشسته گوشه‌ی حموم. خدایا! اولین بار بود یه خانوم رو لخت از نزدیک می‌دیدم؛ بدن قشنگش و مخصوصاً سینه‌های بزرگش بدجوری برام خودنمایی می‌کردن؛ همینطوری محو سینه‌هاش بودم: گرد و بزرگ، با نوک‌های بیرون‌زده‌ی قهوه‌ای کم‌رنگ… حواسم به سینه‌هاش بود و البته شورت سیاهی که پاش بود که احتمالا همون بود…
به خودم اومدم و سریع نگاهمو انداختم به زمین و باز صداش کردم، ولی جواب نداد. آروم‌آروم سرمو آوردم بالا و رفتم نزدیک‌تر و با دست تکونش دادم. بالاخره با یه صدای آروم و لرزونی گفت خوردم زمین… بدو بدو رفتم آب آوردم براش، کمکش کردم تا یه کوچولو آب بخوره، حالا هی تن لختش می‌مالید بهم، این بود که کیرم به شکل عجیبی سیخ شده بود. یه طوری که خیلی هم تابلو نباشه، دو سه باری دستمو مالوندم به سینه‌هاش و نوکشون؛ خیلی باحال بود. ولی دیگه احساس کردم باید جمع کنم خودمو چون تابلو بشه خیلی ضایع‌س.
همین‌طور آروم‌آروم بهش آب دادم و یه خورده هم آب زدم به سر و صورتش؛ چند دقیقه‌ای طول کشید تا یکم حالش جا اومد. به محض اینکه یکم حالش جا اومد، با دو تا دستش سینه‌هاش رو گرفت و داد زد: «چی کار می‌کنی فرشید؟ برو بیرون…»
جا خوردم! سریع پاشدم، دوییدم بیرون و رفتم تو اتاقم. نشسته بودم رو صندلی و مدام فکرهای مختلف میومد تو ذهنم: یه لحظه به بدن خاله اکرم فکر می‌کردم و مخصوصاً سینه‌هاش، حتی اون لحظه‌ای که با دستاش سینه‌هاش رو پوشونده بود هم سکسی و باحال بود برام… یه لحظه هم می‌رفتم تو فکر دادی که سرم زد. با خودم می‌گفتم: «شاید حالا یه خورده زیاده‌روی کردم، ولی واقعا رفتم که کمک کنم.» بعد باز با خودم می‌گفتم: «خب واقعا بی‌شعوری دیگه؛ اگه نیمه‌هوشیار هم بوده وقتی سینه‌هاش رو مالوندی، خب معلومه که الان باید بیاد بکشتت.» تو این فکرا بودم که صدای خاله اکرم رو شنیدم که داشت منو صدا می‌زد.
استرسی شدم و یکم ذهنم رفت به سمت منفی‌بافی؛ نکنه بخواد به مامان بابام بگه؟ تو فکرم داشتم مرور می‌کردم با چه زبونی بهش بگم غلط کردم. باز می‌گفتم نه بابا کوتاه بیای تمومه. گفتم میرم بهش میگم بابا بیهوش بودی، توهمی شدی، من فقط اومدم نجاتت بدم. گفتم آره شاید اینطوری بهتره که دست پیش رو بگیرم… تو این فکرا بودم و آروم‌آروم رفتم بیرون که دیدم خاله اکرم رفته تو اتاقش و داره باز صدا می‌کنه که «پس کجایی فرشید؟» در زدم و رفتم داخل اتاقش. خاله اکرم نشسته بود رو تخت، حوله تنپوش هم تنش. با یه لحن مهربونی گفت بیا بشین اینجا کنارم. تا نشستم دستشو گذاشت رو رون پام و شروع کرد آروم به مالیدن.
-فرشید جان خاله ببخشید داد زدم سرت، مرسی که به دادم رسیدی، اگه نبودی خدا می‌دونه چی میشد.
+نه بابا خواهش می‌کنم. خوشحالم که کمک کردم. من …
-البته تو همون حالت متوجه بودم داری یه شیطونیایی می‌کنیا؛ بهت نمیومد پسر خوب…
باز اون فکرای غلط کردم یا هجومی کار کنم داشت میومد تو ذهنم که با لبخند، توی چشمام زل زد و ادامه داد:
-لخت خاله چطور بود؟
تو بگو یک کلمه اگه می‌تونستم حرف بزنم، نمی‌تونستم. فکرم به هیچی نمی‌رفت، اصلا توان جواب دادن به همچین سوالی رو نداشتم. چند لحظه صبر کرد و خودش ادامه داد:
-نگران نباش فرشید جون، من اصلا ناراحت نشدم. بازم میگم چه خوب که بودی. یه سوال می‌پرسم راستشو بگو. تا حالا با دختری خوابیدی؟
+نه والا خاله، هیچ وقت.
-چرا؟ دوست نداری؟
+چرا خاله جان دارم، پیش نیومده…
-اگه دختر جوون باشه یا خانم 50-40 ساله، برای شروع فرق داره؟
باز نتونستم چیزی بگم. چی داشت می‌گفت؟ جدی جدی منظورش این بود که؟… دستش که روی پام ثابت مونده بود رو دوباره شروع کرد به تکون دادن و مالوندن من، خیلی نزدیک شده بود به کیرم ولی هنوز نخورده بود بهش. البته کیر من در حال شق شدن بود و احتمال داشت چند لحظه‌ی بعد، خود کیرم برسه به دستش. نگاهشو بالاخره از چشمام برداشت و بالا رو نگاه کرد، و بالاخره حرف آخرو زد:
-چون دیدم انگار بدت نمیاد، گفتم شاید بتونم یه جایزه بهت بدم به خاطر اینکه جونمو نجات دادی. من پامیشم وایمیسم پشت به تو، اگه دوست داشتی پاشو حوله‌م رو دربیار. اگه نخواستی هم از اتاق برو بیرون.
کیرم شق شق بود، فکرم به جز خاله اکرم لخت توی حموم، یا خاله اکرم توی اون شورت و سوتین‌ها ابدا به چیزی نبود. چند لحظه مکث کردم و آخر سر پا شدم، بند حوله‌ی خاله اکرم رو باز کردم و هر چند خیلی سخت بود برام، ولی به کمک خود خاله اکرم حوله‌ش رو درآوردم؛ همون شورت مشکی پاش بود ولی همچنان سوتین نداشت. محو کون سفید و قلمبه‌ش بودم که برگشت و بلیزم رو دراورد. بعدم دستش رو برد توی شلوارم و از روی شورت گذاشت رو کیرم و شروع کرد مالوندن. من مات و مبهوت بودم، خاله خودش ادامه داد و لباش رو گذاشت رو لبام و با فشار زیاد شروع کرد به مکیدن لب‌هام.

خاله گفت: «راحت باش؛ هر کاری دوست داری بکن». من انگار روی اسلوموشن بودم، واسه همین دستم رو که به قصد سینه‌های خاله بلند کرده بودم و انگار قرار نبود هیچ وقت برسه، خود خاله گرفت و آروم گذاشت روی سینه‌ش. خیلی آروم شروع کردم به بازی کردن با سینه‌هاش، و چند لحظه بعد دست دیگه‌م رو هم بردم بالا. دو تا سینه‌ها رو داشتم با دستام می‌مالیدم که خاله اکرم آروم سرم رو از پشت گرفت و به سمت سینه‌هاش آورد، منم زبونم رو درآوردم و نوک سینه‌ش رو لمس کردم. خاله بلافاصله دستش رو برگردوند توی شلوارم، ولی این بار برد زیر شورتم و بدون واسطه به مالیدن کیرم ادامه داد. حشرم به قدری زده بود بالا که در عین حس عجیب غریبی که داشتم، با ولع تمام و مثل وحشیا سینه‌های خاله رو می‌خوردم. اولش چند بار گفت آروم و … ولی آخر بی‌خیال شد و دیگه چیزی نگفت. چند لحظه بعد هولم داد عقب و شلوار و شورتم رو با هم درآورد؛ و آروم گفت آخیششش…
رفت روی تخت، شورتش رو درآورد و طاق‌باز خوابید در حالی که نگاهش به من بود، منم آروم‌آروم داشتم به سمتش می‌رفتم. توی ذهنم دوست داشتم برم سر وقت کصش و لیسش بزنم، بعدشم شاید 69 بریم و در حالی که من به کص‌لیسی ادامه می‌دادم، خاله اکرم هم برام ساک می‌زد. بعد چند تا اسپنک به کون سفیدش بزنم و … ولی در عمل به جز آروم قدم برداشتن به سمت تخت، توان هیچ کار یا حرفی رو نداشتم. خاله درحالی که نصفه‌نیمه کصش رو با دستش پوشونده بود، بهم اشاره کرد که زودتر برم روی تخت؛ رفتم روی تخت و خوابیدم روش، چشم تو چشم. خاله اکرم در حالی که داشت با دستش کیرم رو تنظیم می‌کرد که وارد کصش بکنه، آروم گفت: «خیالت راحت؛ هر کاری دوست داری بکن که خبری از حاملگی نیست.» کیرم وارد کصش شد و آروم شروع کردم به تلمبه زدن؛ ولی زودتر از اون چیزی که فکرش رو می‌کردم، آبم با قدرت تمام پاشید توی کس خاله.
از اینکه اونطوری شده بود خیلی خجالت کشیدم، ولی خاله پا شد، دستمال آورد برام، پیشونیم رو بوس کرد و با صدای لرزونی گفت: «مرسی فرشید، خاله جان، مرسی…» و درحالی که همون حوله‌ش رو پوشید و لباساش دستش بودن، از اتاق رفت بیرون. من چند لحظه دراز کشیده بودم و همینطور با حال خوب به سکسمون فکر می‌کردم، ولی خاله برنگشت. دیگه کم‌کم پا شدم لباسام رو پوشیدم و رفتم بیرون، خاله دستشویی بود. یه خورده توی هال گشتم ولی خاله بیرون نیومد از دستشویی، این بود که با یه سری فکرهای گنگ و مبهم توی سرم که الان خاله چطوره، رفتم توی اتاق. یکم دراز کشیدم، بعد پاشدم به درس خوندن تا اینکه بالاخره صدای خاله اومد که: «فرشید جان بیا شام.» رفتم بیرون، دیدم یه میز نسبتاً مجلسی چیده و با لبخند خاصی روی صورتش بهم اشاره می‌کنه که برم بشینم سر شام.
-چطوری فرشید جان؟
+خوبم، خیلی خوبم…
-خدا رو شکر خاله؛ بخور نوش جونت…
به شکل عجیبی کم‌حرف شده بود؛ یا بهتره بگم ساکت ساکت. فقط یه لبخند روی صورتش بود. بیشتر وقت شام سرش توی بشقاب خودش بود، گاهی یه نگاه به من می‌انداخت، لبخندش بیشتر می‌شد و دوباره سرش رو می‌انداخت پایین. من اصن حس خجالت و … نداشتم چون خاله اکرم مستقیماً خودش خواسته بود، ولی خب سرشار از حس‌های عجیب و غریب بودم. شامم که تموم شد، سه‌سوت ظرفا رو بردم آشپزخونه و به بهانه‌ی درس دوییدم توی اتاق. اون شب فقط فکر کردم به خاله اکرم، چه اتفاقات چند روز اخیر باهاش و چه سکسمون که خیلی حس خوبی بهش داشتم…
صبح که بیدار شدم، خاله میز نسبتاً مفصلی چیده بود، و وضعیت صبحونه دقیقاً مثل شام دیشب بود. آماده شدم برم کتابخونه که خاله گفت: «فرشید خاله؛ به کسی چیزی نگیا». یه لبخندی زدم و جواب دادم: «دیوانه‌م مگه؟ خیالت راحت خاله جان». حال من خیلی خوب بود و کلا هر جا که بودم، فقط به فکر خاله اکرم بودم. توی کتابخونه، تو اتاق مشغول درس خوندن، وقت قدم زدن… ناگفته پیداست کلی هم وقت توی حموم می‌گذروندم مشغول جق زدن با فکرهای مختلف از کارهای مختلفی که می‌تونستم اون شب بکنم ولی نشده بود. توی ذهنم اتفاقات بهتر و سکس کامل‌تر و جذاب‌تری رو برای خودم ترسیم می‌کردم؛ از دوستام فیلم سوپرای با کتگوری «میلف» می‌گرفتم و کیف می‌کردم؛ و در نهایت بی‌صبرانه منتظر سکس بعدی‌مون بودم؛ منتهی مشکلی که بود، این بود که من اصلا و ابدا جرات حرف زدن نداشتم و دوست داشتم مثل سری اول، بازم خاله اکرم بیاد سمتم. خاله هم با اینکه رفتارهایش تقریبا ثابت بودن و تغییر خاصی نکرده بودن، ولی یه جورایی حس می‌کردم سعی می‌کنه کمتر نزدیکم باشه. حدود 1 ماه گذشت، بدون اینکه حتی یک کلمه راجبه سکس و … با هم حرف زده باشیم، و من دیگه عصبی شده بودم. مصب فیلم سوپر و جق زدن رو درآورده بودم، و کلا درگیر فکر کردن به سکس و … بودم؛ حتی یه کوچولو تأثیر منفی توی درسم هم مشخص شده بود؛ تا اینکه بالاخره برای بار دوم اومد سمتم.
یه شب که هوس کرده بودم برم حموم جق بزنم و طبق معمول به خاله گفتم دارم میرم حموم که بیاد نزدیک (برای همون داستانای آب‌گرمکن)، خاله یه دفعه برگشت گفت:
-دوست داری بیام پشتتو کیسه بکشم؟
+(فکر یه سکس دیگه مثل صاعقه زد به کله‌م؛ بی‌معطلی گفتم) بله حتما، از خدامه. (یه ذره فکر کردم دیدم خیلی ضایع گفتم، بعد سریع حرفمو تغییر دادم) البته نه خاله جان، زحمت میشه. مرسی گفتین.
-فرشیییید … برو پسر … برو آبو وا کن گرم شه، زود میام.
مثه فشنگ پریدم توی حموم و لباسام رو درآوردم؛ فقط مونده بودم شورتم رو هم در بیارم یا نه، که گفتم بزار فعلا باشه. چند دقیقه‌ای طول کشید تا خاله دستگیره رو پیچوند و آروم وارد حموم شد؛ قلب و کیرم داشتن همزمان از جاشون در میومدن. خاله اکرم وارد شد ولی همون پیراهنی که تنش بود بیرون رو همچنان تنش داشت. یکم خورد تو ذوقم ولی چیزی نگفتم. لیف رو برداشت، یکم شامپو بدن بهش زد و گفت: «اول من پششتو بکشم، بعد تو خودت بقیه بدنتو بشور و بیا بیرون.» برگشتم پشت کردم به خاله، اونم خیلی آروم شروع کرد به لیف کشیدن روی کمرم. شاید 2-3 دقیقه شده بود که بدون اینکه حرفی بزنیم، توی حموم بودیم. کم‌کم داشتم شک می‌کردم که اصن واقعا برنامه سکسه، یا این خاله اکرم واقعا می‌خواد منو تمیز کنه، که بالاخره حرف زد و شک‌هام رو برطرف کرد:
-فرشید جان سرد شده حموم، آب رو بزن بالا از دوش بیاد.
+خیس میشی شما آخه؛ نه برای من که خوبه هوا، سردم نیست.
-چرا سرده، سرما می‌خوری از درس و کنکورت میفتی. تو آبو بزن بالا، من لباسم رو درمیارم که خیس نشه.
آب رو زدم از دوش بیاد و ناخودآگاه سریع برگشتم، خاله پیراهنش رو درآورده بود و داشت می‌برد که بذاره پشت در؛ پوشیدن همون ست شورت و سوتین مشکی که من انتخاب کرده بودم، انگار تأییدیه‌ای بود برام که برنامه همونیه که فکر می‌کردم. خاله برگشت و دو تایی در حالی که به هم لبخند می‌زدیم، تو چشمای هم نگاه می‌کردیم. من دزدکی یکم سینه‌های خاله رو دید زدم و برگشتم، خاله هم مشغول لیف کشیدن شد؛ اما این دفعه چند ثانیه بیشتر نشده بود که شورتم رو از پام درآورد و همونطوری آروم شروع کرد به لیف زدن کونم. چند لحظه بعد لیف رو برد بین پاهام و وقتی من یکم پاهام رو باز کردم، لیف رو به تخمام رسوند، بعد از لیف زدن تخمام، این دفعه دستش رو کشید عقب و از کنار آورد و شروع کرد به لیف زدن کیرم، چند بار با لیف کشید، بعد لیف رو انداخت کف حموم و با دست ادامه داد. برگشتم رو به خاله، رفتم که لب بگیرم و سوتینش رو باز کنم که خاله منو پس زد عقب، بعدم راه افتاد به سمت بیرون. من بازم مثل مات‌زده‌ها چیزی نگفتم، خاله درو که باز کرد، گفت: «زود خودتو بشور و بیا توی اتاق پیشم.»
جنگی خودمو شستم و با همون حوله‌ی حموم سریع رفتم توی اتاق؛ خاله روی تخت نشسته بود با همون شورت و سوتین مشکی. احساس کردم خاله دوست نداره من کاری بکنم و می‌خواد مثلا مدیر این سکسا و کارای سکسی‌مون باشه؛ اینه که فقط رفتم سمتش و روبه‌روش روی تخت نشستم. خاله اکرم حوله‌م رو باز کرد، بعد شروع کرد به لب گرفتن و هم‌زمان سوتینش رو هم باز کرد و بعد آروم دوباره سرم رو برد بین سینه‌هاش. حسابی خرکیف شده بودم از خوردن سینه‌هاش، و باز شروع کردم توی ذهنم به فکر کردن به فانتزی های عجیب که از فیلما میومد. وقتی خاله از حموم رفته بود، داشتم فکر می‌کردم حیف شد ساک نزد، و حالا روی تخت دوباره به فکرش افتادم. خاله اما چند لحظه گذاشت سینه‌هاش رو بخورم، و بعد دوباره شورتش رو درآورد و خوابید روی تخت، طاق‌باز؛ دقیقا عین دفعه‌ی قبل. با ایما و اشاره بهم فهموند که برم، و منم دوباره رفتم خوابیدم روش، دوباره چند تا تلمبه و دوباره پاشیدن نسبتاً سریع آبم توی کس خاله اکرم و تمام.
خاله بازم رفت دستشویی، منم رفتم تو اتاق دیگه، لباس پوشیدم و اومدم بیرون. خاله خیلی سریع رفت سراغ شام، میز رو چیدیم و بدون اینکه حرفی بزنیم، با همون لبخندهای خودمون، شام رو خوردیم. ظرفا رو داشتم جمع می‌کردم که خاله اکرم گفت: «من برم چایی تازه‌دم بذارم که مامان بابات دارن میان اینجا.» خشکم زد. چنان عمیق رفتم توی فکر که آخه یعنی چرا دارن میان، که خاله زود فهمید و با لبخند بیشتری روی صورتش گفت: «نگران نباش پسر، من گفتم بیان یه چیزی رو می‌خواستم بگم.»
مامان بابا اومدن، خاله اکرم چایی رو سریع آورد و اومد نشست پیشمون. مامان و بابام می‌خواستن طبق معمول همیشه از آب و هوا و آلودگی و ترافیک و گرونی و … بگن، که خاله پرید تو حرفشون: «جسارتا سریع برم سر اصل مطلب. من پس‌فردا صبح دارم میرم انگلیس پیش کاوه. این سری احتمالا یکم بیشتر بمونم. این همسایه‌مون، خانوم رسولی، سری قبلی یه‌خط در میون یادش رفته بود بیاد سر به اینجا بزنه، گلام خشک شدن همه. می‌خواستم خواهش کنم فرشید جان – که اندازه چشمام بهش اعتماد دارم – بیاد اینجا، هم تنها و بدون مزاحمت من بشینه درس و کنکورش رو بخونه، هم حواسش به خونه زندگی باشه. اگه از نظر خودش و مامان باباش اشکالی نداره.»…
با یه سری تعارفات و حرفای بعدش، قرار شد من اونجا باشم. اون شب با مامان بابام رفتم خونه تا وسیله جمع کنم برای اقامت طولانی‌ترم تو خونه‌ی خاله. فردا عصرش که برگشتم، خاله یکم عصبی و دستپاچه به نظر می‌رسید و هی می‌گفت: «وای فردا صبح پروازمه، هیچ کارمو نکردم». من بیشتر توی اتاقی که وسایلم توش بود بودم و هر از گاهی تعارف می‌زدم برای کمک. بابام قرار بود ساعت 1 نصفه‌شب بیاد دنبال خاله ببرتش فرودگاه؛ نزدیکای 12:30 شب بود که خاله صدام زد. رفتم بیرون اتاق، دیدم همه چمدونا آماده دم دره.
+به سلامتی همه چی جمع شد خاله جان.
-آره عزیزم، به موقع شد. بیا چایی ریختم، بشین یکم حرف بزنیم.
+چشم حتما … (این دفعه فکرم اصن به هیچ‌جا نمی‌رفت. فقط منتظر بودم ببینم خاله چی می‌خواد بگه).
-فرشید جان خاله، نمی‌دونم چطوری بگم… ببخشید اگه اذیتت کردم. ایشالا که از خاله اکرمت فقط خاطره‌های خوب داری. یه اتفاقاتی افتاد که من دوستشون داشتم، امیدوارم که تو هم دوستشون داشتی. اگه هم اذیت شدی، حلالم کن خاله جان. و لطفا هم هیچکس هیچ موقع نفهمه از این داستانامون.
اون موقع درست متوجه نبودم که چی میگه این زن و چی‌چی رو من باید حلال کنم. بهش اطمینان خاطر دادم که بین خودمون می‌مونه، پا شدم بغلش کردم و چند دقیقه بعد هم بابام اومد. چمدونا رو گذاشتیم تو ماشین و اونا رفتن. دم آخر بعد اینکه بابا نشست تو ماشین، خاله اکرم اومد سمتم و بهم گفت: «یه جعبه تو اتاقم گذاشتم از وسایلیه که نمی‌خوام. برو بگردش ببین اگه چیزیش به دردت می‌خوره بردار، اگه نه که بندازشون دور. فقط خودت تنها بریا.»
خاله تا بعد کنکورم نیومد و گاهی تلفن میزد به من یا مامانم. وقتی برگشت، توی همون تابستون چند بار با مامان بابام رفتیم خونه‌ش یا دعوتش کردیم خونه‌مون. همه‌چیز عادی بود، انگار من فقط رفته بودم درس خونده بودم و همین! اما بعد از اون تابستون و وقتی من رفتم دانشگاه، ارتباطمون با خاله‌اکرم خیلی کم شد، خیلی کمتر از قبل سال کنکور من حتی. دیگه به ندرت ازش خبری داشتم تا همین چند ماه پیش که دیگه کلا رفت انگلیس پیش کاوه و عروسش.
دیگه یک بار هم راجبه اون دو تا سکس با هم صحبت نکردیم؛ هیچ وقت. بعدها بیشتر فهمیدم منظور خاله از حرفای آخرش چی بوده، ولی من هیچ‌وقت حس بدی به هیچ قسمت اون ماجراها نداشتم و راستش اصلا هم پشیمون نیستم که اولین سکس‌هام، اونطوری بودن. حتی وقتی اون جعبه که خاله گذاشته بود تو اتاقش رو وارسی کردم هم حسم بد نشد. یه مشت آشغال تو اون جعبه بود به اضافه‌ی اون شورت و سوتین مشکی که عملاً نوی نو بودن. کلی فکر کردم به اینکه واقعا همه‌ی اون لباس‌زیر فروشی، حموم و … سناریوی خاله اکرم بودن؟ و تقریباً مطمئن شدم که آره، بودن. با این حال بازم حسم خوبه به تمام اون ماجراها؛ یادش بخیر!

نوشته: هو لی هات وت

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18