kale kiri ارسال شده در 25 اردیبهشت اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اردیبهشت پشت پرده خانواده، تابویی که شکست - 1 سلام قبل از هر چیزی بگم تمام داستان زیر الکی و فقط و فقط فانتزیه. شاید اینجوری بشه یکم از دنیای بیرون راحت بشیم و یکم سرگرم بشیم. داستان طولانیه حوصله کنید. تابویی که شکست: قسمت اول، عمه مظلوم، عمه شیطون. محو نگاه کردنش بودم. قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد. تا حالا همچین تجربه ای نداشتم. تو اینجور موقع ها ناخودآگاه دست پسرها به سمت کیرشون میره. منم نفهمیدم چی شد ولی داشتم لباس عوض کردن عمهام رو میدیدم و کیرمو میمالوندم. واقعا کیرم برای عمهام سیخ شده بود؟ هیچی نمیفهمیدم. تا اینکه یکدفعه صدای افتادن چیزی از بیرون اومد و عمهام سریع برگشت … سال آخر مدرسه برای هرکس متفاوته. خیلیا مثل من با اصرار پدر مادرشون مدام باید درس بخونن. منم از ۶ صبح که بیدار میشدم میرفتم مدرسه، تا ۸ یا ۹ شب که از کلاس کنکور برمیگشتم خونه. یکشنبه شب که برگشتم کسی خونه نبود. لباس عوض کردم و به بابام زنگ زدم جوابی نداد. مامانم و گرفتم برداشت. خیلی آروم صحبت میکرد. فهمیدم یه چیزی شده. +کی اومدی خونه سهیل؟ -همین الان. کجایین؟ +شام رو گازه داغ کن بخور -کجایین مامان؟ +چیزی نشده میایم خونه قطع کرد. به خواهرم زنگ زدم. گفت نگران نباشم و بعدا برام توضیح میدن. با صحبتهای آتنا فهمیدم واقعا چیز مهمی پیش نیومده و آروم شدم. انقدر خسته بودم که خوابم برد و شب نفهمیدم مامان و بابام کی اومدن. صبح توی ماشین از بابام پرسیدم دیشب کجا بودین؟ +خونهی بابایی بودیم -چرا مگه چی شده؟ +هیچی. شیدا کارمون داشت و میخواست حرف بزنیم. -خب چی شده حالا؟ +یکم خسته شده. منم بهش حق میدم. همهی کارای بابایی رو اون داره انجام میده. بعد از سکته بابایی، تقریبا همهی کاراشو عمه شیدا انجام میداد. غذا می پخت، قرصاشو به موقع میداد، تمیزش میکرد، دکتر میبردش و… هفته ای یکبار هم بابام میرفت و بابایی و میبرد حموم. عمهام هم دیشب گفته که خیلی داره سخت میگذره و یکم خسته شده. عمهام ۳۶ سالشه و مجرده. توی فامیل همیشه میگن که شیدا جوونیشو وقف پدر و مادرش کرده. میگن که از بیماری سخت مامانی و فوتش تا الان اون بوده که بهشون سر و سامون میداده. سه شنبه شام قرار بود بریم خونهی بابایی. وقتی ما رسیدیم آتنا و شایان رسیده بودن. نیم ساعت بعد هم عمه میترا و شوهر و بچه هاش رسیدن. فردا روز پدر بود و بخاطر همین همه پیش بابایی بودیم. همه مشغول صحبت و بگو و مگو بودن. عمه میترا و مامانم باهم. آتنا و شایان و کیانا دختر عمم با هم پچ پچ میکردن. بابام و آقا کیوان با هم سر به سر بابایی میداشتن. من و سامان هم از فوتبال و مدرسه حرف میزدیم. وقتی که ما مشغول بودیم عمهشیدا توی آشپزخانه سو و سات شام رو آماده میکرد. مثل همیشه تنها برای خودش بود. دور از همه. از بعد از قضیه ی دلخوریش من کم و بیش حواسم بهش بود. میخواستم ببینم توی کار کردنش تفاوتی ایجاد شده یا نه. نشده بود. اون همچنان با علاقه از همه پذیرایی میکرد و به همه میرسید. حال همه رو میپرسید و با من و سامان شوخی میکرد. بعد از شام، کیک رو آوردن و چندتایی کادو به بابایی دادیم. مشغول دست زدن بودیم و تو حال و هوای خودمون که چشمم به عمهام افتاد. روی مبل دستش روی سینه اش بود. انگار نفسش بالا نمیاد. یکمی سرخ شده بود. من سریع بدن اختیار بلند گفتم عمه چیشده؟ همه نگاهشون از بابایی به عمه شیدا تغییر کرد. بلند شدن و دورش ایستادن. چی شده شیدا؟ چرا قلب تو گرفتی؟ حالت خوب نیست؟ پاشو بریم بیمارستان. همه گیج شده بودیم. چی شده بود. کسی نمیدونست. به اصرار عمهام به بیمارستانی که خودش گفت بردیمش. همه نگرانش شده بودیم. شبیه فیلم های کمدی ۱۰ نفری دنبال کاراش توی بیمارستان بودیم. ۱ ساعت بعد از اینکه بستری شد و آزمایش های مختلفی ازش گرفتن، دکتر تخصصیاش اومد. آقای دکتر بهزاد. جوان و قد بلند بود. متخصص قلب. وقتی عمهام رو دید به شوخی گفت: بازم که تو اومدی پیش ما! ما همه هاج و واج به همدیگه نگاه میکردیم. عمهام سرش رو برگردوند. نخواست مارو نگاه کنه. عمهمیترا سریع پرسید: قبلا؟ چرا مگه چی شده؟ دکتر سریع تمام موضوع رو فهمید. گفت این خانوم مشکل قلبی پیدا کرده. قبلا هم اومده بود اینجا. باید تحت نظر باشه و دارو مصرف کنه. کسی چیزی نمیگفت. پدرم سکوت رو شکست و به دکتر گفت: الان حالش چطوره؟ ما باید چکار کنیم؟ دکتر گفت: داروهاش رو مصرف نکرده. امشب باید تحت نظر باشه و از این به بعد دارو هاش رو مصرف کنه. آتنا که پیش بابایی مونده بود وقتی موضوع رو فهمید داروهای عمهرو به شایان داد تا به بیمارستان بیاره. عمهام شب رو در بیمارستان گذروند و من تمام شب فقط به مظلومیتش فکر میکردم. همهی دوستاش ازدواج کرده بودن و بچه داشتند. موفق شده بودن. ولی عمهشیدا تنها بود. از موقعی که یادم میاد تنها بود. نمیدونم چرا ولی زنی مثل اون نباید تنها میموند. هیکل زیبا و بی نقصی داشت. همیشه لاغر و خوش اندام بود. ممه های خوش فرم و بزرگ. کونش بزرگ نبود ولی خیلی گرد و خوشگل بود. قدش متوسط بود.رون های پاش یه خورده توپر بود و خیلی جلب توجه میکرد. موهای زیبا و رنگ شده ای داشت. اکثرا قهوه ای میکرد. همیشه خوشبو بود. ولی همیشه هم تنها. با این که تحصیل کرده بود. ولی تنها بود. پنجشنبه صبح همه خونهی بابایی بودیم. نمی گذاشتیم عمهشیدا هیچ کاری رو انجام بده. اون هم مثل بابایی روی تخت دراز کشیده بود و من و سامان سر به سرش میزاشتیم. سامان ریلز های خنده دار نشونش میداد و بعضی موقع ها شکمش رو قلقلک میداد. عمهام میخندید و حسابی حالش خوب بود. من رفتم توی پذیرایی شنیدم پدرم میگه: دکتر گفت کار زیاد و فشار عصبی به قلبش آسیب رسونده. باید استراحت بکنه. قرار شد برای بابایی پرستار بگیریم. آقا کیوان گفت: هفتهی بعد ۴ روز تعطیله. بیاین بریم شمال. مامانم گفت: شما برین ما نمیتونیم بیایم سهیل درس داره. عمه میترا گفت: خب بزار این بچه یکم نفس بکشه. سامانم سال کنکورش انقدر درس خوند تا خراب کرد. ۴ روز که چیزی نمیشه. منم سریع گفتم: اره بخدا حالم داره از هرچی کتابه بهم میخوره. بابام گفت اشکالی نداره و به خاطر شرایط پیش اومده همه باهم بریم خوبه. عمهام خیلی خوشحال شد. میشد اینو از نگاهش فهمید. صبح که حرکت کردیم عمه و بابایی با مامان و بابام اومدن. منم با عمه میترا اینا. آتنا و شایان نتونستن بیان. کیانا هم مثل همیشه پیچونده بود. نمیدونم چرا همیشه این سه تا باهم میپیچونن. همیشهام با هم پچ پچ میکنن. ویلای آقای کیوان در کلاردشت بود. مثل همیشه آب و هوای بهشتی داشت. رسیدیم و حسابی خسته شده بودیم. یه خورده به ترافیک خورده بودیم. ویلا دو طبقه بود. توی زیرزمین جکوزی داشت و بابام و بابایی و آقا کیوان نیومده رفتن توی جکوزی. طبقه پایین یک اتاق داشت که مخصوص عمهام و آقا کیوان بود. طبقه بالا دو تا اتاق که یکیش ما بودیم و یکیش هم بابایی و عمه. کنار دو تا اتاق یک حمام و دستشویی بزرگ داشتن. ساعت ۲ بعد از اینکه ناهار رو خوردیم همهگی خوابمون میومد و کسی بجز خواب به چیزی فکر نمی کرد. ما و عمهام رفتیم بالا که بخوابیم. بابایی زودتر خوابیده بود. وقتی رفتیم توی اتاق فهمیدیم یک مشکل بزرگ داریم. توی هر اتاق فقط یک تخت یکنفره وجود داشت. به غیر از تخت اتاق عمهمیترا که دو نفره بود. عمه شیدا بخاطر ضعفش باید روی تخت می خوابید. بابام به عمهام گفت بیا رو تخت اتاق ما بخواب من پیش بابا میخوابم. عمهام قبول کرد. موقع خواب عمهام روی تخت خوابیده بود. من و مامان هم روی زمین موازی تخت خوابیدیم. شب که بیدار شدم فهمیدم همه از خواب پاشدن بجز من و عمه شیدا. بلند شدم. تشک رو جمع کردم و دیدم عمهام پشت به من خوابه. بخاطر تکون هایی که تو خواب خورده بود یه خورده لباسش نامرتب شده بود و بدنش رو میشد دید. شلوارش یخورده پایین رفته بود و خط شورتش معلوم بود. شوتش صورتی بود و من برای اولین بار انقدر با جزئیات به عمم نگاه میکردم. یه خورده نزدیک شدم دیدم نافش هم معلوم شده. هیچی شکم نداشت. خیلی هیکل رو فرمی داشت. همینجوری مشغول نگاه کردنش بودم. تا اینکه چشمم خورد به خط سینهاش. به حالتی که خوابیده بود دستش رفته بود زیر بالشت و جفت سینه هاش روی هم افتاده بودن. یه خورده دیگه تکون میخورد میشد نیپل ممه هاشو دید. همینجوری هم میشد حدس زد نیپل هاش کجان. خیلی سفید بود. پیش از حد سفید بود. یکدفعه صدای بالا اومدن از پله اومد و من سریع رفتم سمت در که برم بیرون. سامان بود. گفت اومدم که صدات کنم بیدارشی. حوصلم سر رفته سهیل. وقتی اینجوری حرف میزد میدونستم منظورش چیه. با اینکه یک سال از من بزرگتر بود ولی چند باری راجب سوپرایی که دوست داریم و جق زدن با هم صحبت کرده بودیم. گفتم. گفتم چیکار کنیم؟ گفت بیا بریم تو اتاق. بابایی رفته بود پایین و هیچکس تو اتاق نبود. سامان گفت ظهر که همه خوابیده بودید یه سوپر خوب دیده و الان میخواد باهم ببینیم. گفتم کسی نیاد. گفت نه بابا همه بیرون تو آلاچیق نشستن. سوپر رو گذاشت. طبق معمول فانتزی که داشت، توی مدرسه با معلم سکس میکردن. داشتیم میدیدم و یخورده از روی شلوار کیرامون رو میمالوندیم که صدای در اومد. عمه بیدار شده بود و رفت دستشویی. خودمون و جمع و جور کردیم رفتیم پایین. منو سامان و عمه شیدا باهج رفتیم توی آلاچیق. بعد از کلی صحبت و بگو و بخند، آقا کیوان به من و سامان گفت: بخدا حیفه شما همینجوری تو خونه موندین. اینجا شب های قشنگی داره. برید بیرون یه دوری بزنید حال کنید. من و سامان و تقریبا همه فهمیدیم چرا میخواد سامان رو شب از اتاق بیرون کنه. قبلا یه تجربه ای توی همین ویلا پیدا کرده بودیم. حدود ۳ سال قبل تابستون که اومده بودیم ویلا، من و سامان بعد از بازی توی کوچه اومدیم تو خونه. سر و صدای تخت و آه و ناله ی عمه میترا خیلی واضح شنیده میشد. انگار مطمئن بودن که ما حالا حالا ها نمیایم تو. به همدیگه نگاه کردیم و نمیدونستیم چیکار کنیم. یه خورده نزدیک تر شدیم و صدای تلمبه زدنای محکم آقا کیوان من و سامان رو بدجوری سیخ کرده بود. خیلی استرس داشتیم. یه وقت کسی نیاد مارو ببینه. سامان خیلی سرخ شده بود. چون سفید هم بود، لپاش قشنگ گل انداخته بود. یخورده گوش دادیم و دیدیم فریاد آقا کیوان بلند شد. صدای نفس نفس زدن عمه میترا واضح شنیده میشد. فهمیدیم آقا کیوان ارضا شده. خوب هم ارضا شده بود. من و سامان بدو بدو رفتیم بیرون. توی کوچه هیچکدوممون حرفی نمیزد. از همون جا بود که یخ من و سامان آب شد و راجب جق و پورن باهم دیگه صحبت میکردیم. سامان به آقا کیوان گفت: باشه میریم بیرون ولی باید سوئیچ بدی با ماشین بریم دور بزنیم. آقا کیوان علیرغم میل باطنیش قبول کرد. من و سامان بهم دیگه نگاه کردیم و یه خورده خندیدیم. شب خیلی دیر برگشتیم. قشنگ گذاشتیم عمه میترا و آقای کیوان با خیال راحت لذتش رو ببرن. وقتی رسیدیم خونه من داشتم از پله ها بالا میرفتم و به سامان به شوخی گفتم: سامان در بزن یوقت … سامان گفت: هه هه بامزه. رفت تو. وقتی رفتم بالا مامان خواب بود. ولی عمه سر جاش نبود. رفتم اتاق بابایی رو نگاه کنم که صدای باز شدن دوش حموم اومد. خیلی دستشویی داشتم. مجبور شدم دوباره برم پایین دستشویی کنم. وقتی اومدم بالا نزدیک در که شدم دیدم عمهشیدا بدون هیچ ترسی و با خیال راحت داره لباس عوض میکنه. حوله اش روی تختش بود. مامان هم روی زمین خواب بود. و وجود منم حس نکرده بود. حس عجیبی بود. اولین بار بود که یک زن رو لخت کامل از نزدیک میبینم. اون هم عمهام. محو نگاه کردنش بودم. قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد. تا حالا همچین تجربه ای نداشتم. تو اینجور موقع ها ناخودآگاه دست پسرها به سمت کیرشون میره. منم نفهمیدم چی شد ولی داشتم لباس عوض کردن عمهام رو میدیدم و کیرمو میمالوندم. واقعا کیرم برای عمهام سیخ شده بود؟ هیچی نمیفهمیدم. با حوله ممه هاش رو خشک میکرد و اون ممه های خوشگل و سفید تکون میخوردن. آب از لب و لوچه ام آویزون بود. پشت به من پای راستش رو گذاشته لبه ی تخت. دولا شد که پاهاش رو خشک کنه. کون سفید و نسبتا بزرگش رو به روی من بود. میخواستم برم از پشت خودمو بچسبونم بهش. دولاتر که میشد یخورده از کصش هم معلوم میشد. بدنش صاف صاف بود. بدون وجود هیچ مویی.مثل برف سفید بود. مست بدنش شده بودم. تا اینکه یکدفعه صدای افتادن چیزی از بیرون اومد و عمهام سریع برگشت. منم ناخودآگاه سرم برگشت. عمه ام منو دید. پسری رو دید که دست به کیر جلوی در وایساده و داره به پشت سرش نگاه میکنه. من حول شده بودم. استرس داشتم. دوباره برگشتم رو به عمهام. دیدم حوله رو جلوی خودش گرفته و داره آروم آروم میزنه به صورتش. اِوا اِوا میکرد و میزد به صورتش. سریع کیرمو کردم تو شلوارم. داشت میومد سمتم. من سریع رفتم پایین. قلبم داشته از سینه ام میزد بیرون. رفتم پایین و دیدم سامان نخواسته تو اتاق بخوابه و اومده روی مبل بخوابه. دستش خورده کنترل تلویزیون افتاده روی زمین. گفت تو چرا لباس عوض نکردی؟ هیچی نگفتم. رفتم آب خوردم و اومد پیشش نشستم. گفتم سامان میری برای منم پتو و بالشت بیاری؟ گفت چرا؟ مگه بالا نمیخوابی؟ گفتم نه میخوام اینجا بخوابم. گفت میشه نرم تو اتاق؟ فهمیدم یه چیزی شده. ولی اصلا حوصله سوال و جواب نداشتم. گفتم باشه و روی مبل خودمو ول دادم. سامان خسته بود و سریع خوابش رفت. من ولی داشتم فکر میکردم. چیکار باید بکنم؟ چی باید بگم؟ اگه به کسی بگه چی؟ به این نتیجه رسیدم که بهش پیام بدم و عذرخواهی بکنم. براش نوشتم: بخدا نفهمیدم دارم چیکار میکنم ببخشید. همین. همین کافی بود. گوشی رو از خودم دور کردم و سعی کردم بخوابم ولی پلکم رو که می بستم هیکل و اندام عمهام جلوی چشمم بود. تکون خوردن سینه هاش. رونای پاش. کمر باریکش. مدام به اینا فکر میکردم. کیرم دوباره سیخ شده بود. حال عجیبی داشتم. رفتم توی دستشویی تا راحت بشم از این همه فکر و خیال. کیرمو تو دستم گرفتم. چشمامو بستم. شروع کردم به جق زدن. این اولین باری بود که با فکر کردن به عمهام جق میزدم. اومدم و حالا با خیال راحت تری نسبت به قبل خوابیدم. ولی از اون شب به بعد درهای جدیدی رو به من باز شد که زندگیم رو برای همیشه تغییر داد. از اون شب این راز های این خانواده کم کم نمایان شد. ادامه دارد… نوشته: سهیل خاموش لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده