رفتن به مطلب

arshad

ارسال‌های توصیه شده

     سن بالا × زن مطلقه × سکس × داستان زن مطلقه × سکس زن سن بالا × داستان زن سن بالا ×
از نظر من سن بالا - قسمت اول

یک ماهی مونده بود به تعطیلات عید اولین دوره پیش ثبت نام ماشین بود که خیلی ها ثبت نام کردن پدره منم یکی از اونا ، البته دو تا ثبت نام کرده بود منم ۱۹ سالم بود و تو مغازه پدرم مشغول به کار بودم اسمم حمید هستش ، یکی از همون روز ها ساعت حدودا ۵ بعد از ظهر پدرم بهم گفت که برم ماشینو از پارکینگ بردارم و ببرم یه چک کلی بکنن میخواست بره شهرستان چند روزی بمونه از اونجایی که دو تا ماشین تو پارکینگ خودمون بود یکی از ماشین هارو گذاشته بودیم تو پارکینگ رفیق بابام ، من با هماهنگی رفتم پارکینگشون و اومدم بیرون ، همون که رسیدم بیرون پارکینگ دیدم یه خانومی حدودا ۳۱ الی ۳۲ ساله که تو ماشینش نشسته بود صدام کرد شیشه رو یکم دادم پایین و گفتم جانم
بهم گفتش که آقا ببخشید من اهل این محل نیستم و میشه ماشینم رو چند ساعتی بزارم پارکینگ شما؟!
از اونجایی که پارکینگ برا خودمون نبود بهش گفتم که معذرت میخوام ولی امکانش نیست و پارکینگ برایه خودمون نیست که دیدم باز اصرار کرد گفتش که تا ساعت ۱۲ شب میام برمیدارم ماشینمو ، همون لحظه یه فکری به سرم زد بهش گفتم که میتونی ماشینتو بیاری دمه مغازه ما که تا ۱۱ شب هم باز هستش و دو تا هم دوربین داره مغازمون و جایه نگرانی نیست ، بعد یکم تردید قبول کرد و من حرکت کردم و اونم پشت سرم داشت میومد تا اینکه رسیدیم فاصله زیادی نبود اندازه دو تا خیابون ، مغازرو بهش نشون دادم و بهش گفتم که جلو مغازه پارک کنه ، سعی کرد ولی نتونست ماشینشو تازه خریده بود به خاطره همون یکم حساسیت داشت ، خودم نشستم پشت فرمون و ماشینشو پارک کردم پیاده که شدم گفت شمارمو یادداشت کن اگه جا به جایی یا چیزی بود باهاش تماس بگیرم شماره رو که زدم دیدم سوئیچ ماشینش رو هم میخواد بده بهم ، بهش گفتم که خب شمارتو دارم اگه لازم بود باهات تماس میگیرم واسه خودمم عجیب بود اینکارش خلاصه نگرفتم سوییچو و اون رفت ، شب شد من تا ۱۱ دمه مغازه بودم ، گفته بودش که ساعت ۱۲ میام منم ساعت ۱۱ مغازرو بستم یکم با رفیقام که سمت مغازه بودن وقت گذروندم که حدودا ساعت ۱۱:۳۰ شد و میخواستم برم خونه ، زنگ زدم بهش گفتم که دیر وقته ماشینتم اینجاست نیم ساعت اتفاقی نمیوفته من میرم توئم ۱۲ بیا ببر گفت تا ده دقیقه دیگه میرسه و میره گفتم باشه و تلفنو قطع کردم خودمم یکم ذوقشو داشتم که ببینمش یه جورایی به دلم نشسته بود با اینکه سنش بالا بود ولی خیلی با نمک و ناز بود حتی صداش هم خیلی به دلم نشسته بود ده دقیقه رو منتظر موندم که دیدم اومد یکم با هم صحبت کردیم و گفتم که مثل چشام مراقبه ماشینت بودم و یکم نمک ریختمو از اینجور داستانا و رفت،
گذشت تا حدود نزدیکای عید بود و منم طبق معمول تو مغازه مشغول به کار بودم که تلفنم زنگ خورد ، یکی از دوستانم بود تلفنو گذاشتم دمه گوشم و بی توجه به مشتریا از لا به لایه مشتری ها رفتم بیرون مغازه و صحبت کردم و اومدم تو مغازه ، چند ساعتی گذشت که یکی از کارگرها که اون خانوم رو دیده بود بهم گفت که همونی که چند وقت پیش ماشینشو پارک کردی لا به لایه مشتریا بود و خیلی منتظر بود یه سلام علیکی باهات بکنه ولی تو متوجه نشدی من دوباره فکرم پیچید و بهش زنگ زدم گوشی رو برداشت بعد از یکم سلام و احوالپرسی گفتم که تو امروز مغازه ما بودی؟! گفتش که نه شاید با کسی اشتباه گرفتی گفتم باشه و تلفنو قطع کردم حالا یا بچه هایه مغازه اشتباه متوجه شدن یا اینکه این داشت دروغ میگفت خلاصه که بازم گذشت و عید شد من به همراه خونوادم رفتم شهرستان دیدن فامیل و پدر بزرگ و مادر بزرگ و اینا … و دو روزه برگشتم خانواده تا ۱۳ به در میموندن اونجا نزدیک هایه تهران بودم که گوشیم زنگ خورد دیدم خودشه جواب دادم و بعد یکم صحبت و تبریک عید بهم گفتش که الان دمه مغازه تونم ، اگه هستی بیا ببینمت بهش گفتم بیست دقیقه ای میرسم گفت منتظرت میمونم و تلفنو قطع کردم ، چقدر ذوق داشتم و چقدر خوشحال بودم تا برم این بیست دقیقه رو برسم واسه من حدودا یه ساعتی گذشت😅
رسیدم دیدم تو ماشین نشسته ماشینو پارک کردم و رفتم نشستم تو ماشینش یکم صحبت کردیم بهش گفتم بریم یه جا غذا بخوریم که قبول کرد تا اون موقع اسمشو نمیدونستم اونجا پرسیدم و خودشو‌معرفی کرد اسمش مینا بود و ۳۳ سالش بود و تازه طلاق گرفته بود و هیچ کسو نداشت و تنها زندگی میکرد یه داداش داشت که نمیذاشت از یه کیلو متری خونشون رد بشه چون طلاق گرفته بود نمیخواست هیچ کدام از همسایه هاشون یا رفیقاش یا هرکی از این موضوع با خبر بشه پدرشم خیلی وقت پیش فوت کرده بود و مادری که زورش به داداشه نمیرسید خلاصه که تنهایه تنها بود رفتیم شام خوردیم و تو این مدت کوتاه خیلی با هم راحت تر شده بودیم و خیلی خوش گذشته بود بهمون هم به خاطره اینکه من یه حس و حال هایی نسبت بهش داشتم از قبلا و اونم یه طورایی اینجوری بوده
شب شد و موقع این بود که از هم جدا شیم بهش پیشنهاد دادم که خونه ما کسی نیست و اگه خواست میتونه شبو باهم باشیم یکم مردد بود ولی قبول کرد رفتیم خونه لباس راحتی نداشت یکی از تیشرتامو بهش دادم پوشید منی که یکم جثم بزرگه و جثه اون کوچیک به طرز قابل توجهی سینه هاش این تفاوت رو جبران کرده بود به قول بعضی ها تا صبح سینه داشت😅 اما خب از عقب کونه معمولیی داشت نه کوچیک نه بزرگ البته من کمتر کسیو دیدم این دوتا رو باهم داشته باشه و خوشگل هم باشه ، بگذریم نشستیم صحبت کردیم راجع به خانوادش و زندگیش خیلی دله پری داشت و گریه کرد به خاطره طلاقی که گرفته و خانواده ای که پشتش نبودن تو حرفاش یه حرفی زد که کلا نظرم بهش عوض شد بهم گفتش که توئم مثه داداشم تو هوای منو داشته باش اصلا اینو که گفت تو ذهنم مرور شد که بابا اینم مثله یکی از رفیقهای پسرم ، از نظر جنسی میتونم حسی بهش نداشته باشم چون خدایی حرفش سنگین بود😂
خلاصه بگذریم اون شب با هم تا ساعت ۴ بیدار بودیم و بدون هیچ اتفاقی خوابیدیم
صبح با صداش به خودم اومدم
حمید … حمییید
بیدار شدم دیدم رفته حلیم گرفته و دنباله شکره
پاشدم رفتم صورتمو یه آب زدمو اومدم دیدم چه سفره ای چیده چقدر خوشحالم کرد با کلی تشکرو اینا نشستیم حلیم و خوردیم و پا شدیم خودم سیگاریم ولی نه به اون صورت ، روزی چند نخ ، صبحونه رو که خوردم اومدم تو حال و یه نخ سیگار روشن کردم داشتم می کشیدم که اومد کنارم نشست بهم گفت حمید برنامت چیه واسه تعطیلات عید گفتم واقعیت برنامه ای ندارم گفت که بریم شمال چند روزی بمونیم ، منم بدم نمیومد مغازه که تعطیل بود خانوادمم تا ۱۳ به در نبودن و موافقت کردم

بچه ها ادامش رو هم براتون مینویسم البته بستگی به استقبالتون هم داره

نوشته: Hamid

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.