رفتن به مطلب

داستان سکس ضربدری منو زنم با مربی خوش هیکل باشگاهش


behrooz

ارسال‌های توصیه شده

     ضربدری × سکس ضربدری × داستان ضربدری × داستان سکسی × داستان گروهی × سکس گروهی × داستان سکس ضربدری × داستان سکس گروهی ×

تجربه اولین ضربدری

سلام این ماجرا واسه عید همین امسال ۱۴۰۲ برای ما اتفاق افتاد . اسم من شهرام و ۳۴ ساله و توی یه شرکت کار میکنم . خانم من اسمش مرجان هست و حسابدار یه شرکت کوچیک دیگه هست . هر دو صبح تا بعدازظهر سر کار هستیم دائم و چون بچه نداریم فراغت زیاد داریم و دنبال ورزش و گردش تفریح متناسب با اوضاع اقتصادی موجود هستیم و تجربه مهمونی و دورهمی داشتیم. مرجان ۲ سال از من کوچیکتر هست و ۳ سالی هست ازدواج کردیم و رفتیم سر خونه زندگی خودمون و زندگی ساده و آرومی داریم . بواسطه وقت آزاد عصر ها مرجان توی یه باشگاه ورزشی نزدیک خونه ثبت نام کرد و هفته ای ۳ جلسه میرفت باشگاه و بدنسازی و تناسب اندام کار می‌کرد. بعد یه مدت با مربی باشگاه دوست شد و همش حرف اون بود بعد باشگاه که میومد و خیلی مرجان دوست داشت بدنش مثل مربی شون بشه . اسم مربی باشگاه سحر بود . بعد یه مدت بهم نق میزد که شوهر سحر هم باشگاه میره و اندام قشنگی داره و تو هم برو باشگاه و ورزش کن و…دو سه ماه بعد مرجان با سحر دوستی شون بیشتر شد و اول دعوتش کرد برای عروسی یکی از فامیل نزدیک و کارت دعوت برد برای سحر و اولین بار من سحر را با شوهرش محمدرضا دیدم و اونجا دوستی ما شروع شد . تقریبا دو هفته یه بار خونه هم رفت و آمد پیدا کردیم و چون محمدرضا که بهش می‌گفتیم شغل آزاد داشت و اهل دورهمی و پارتی و مسافرت زیاد بود ما هم یواش
یواش باهاشون هم راه شدیم و بعد ۳ ماه یه روز ممد زنگ زد یه ویلا وسط هفته متعلق به یه دوستان هست که میشه رفت و ویلای باکلاسی هست و استخر هم داره و اگه میخواین تا اوکی کنم و بریم و مشورت کردم با مرجان و رفتیم حدود ۲۴ ساعت توی اون ویلا و اونجا بود که من بدون لباس سحر را دیدم وقتی با شوهرش رفتن داخل آب و شنا کردن و منو مرجان هم خجالت خجالت رفتیم توی آب و به قولی آب بازی کردیم و توی دوستی ما راحت بودن بیشتر شد . اون شب ممد زنشو حسابی کرد توی ویلا و منو زنم صدای حال کردنشون را از توی سالن شنیدیم . در کل آدمهای راحتی بودن زن و شوهر و بی شیله پیله و خاکی و بی ریا و با روحیه و انرژی مثبت هر وقت دیدیم بودن . چند بار دیگه پیش اومد مهمونی و دورهمی خانوادگی و دعوت کردین و دعوتمون کردن و رفت و آمد ما ادامه داشت . توی شبکه های اجتماعی هم با هم در ارتباط بودیم و برای هم کلیپ میفرستادیم و ممد کلیپ ها که میفرستاد اکثرش مضمون سکسی داشت و گاهی به شوخی می گفت باز باید بریم ویلا و حال کنیم و منم استیکر خجالت و شوخی داشتیم . ۱ماه قبل عید ممد و سحر اومدن یه شب شام پیش ما و گفتن زمستون سردی بود و دلمون سفر میخواد و اگه پایه هستین و پاستوریزه بازی در نمیارین و شما هم مثل ما راحت هستین تا واسه عید ۱۴۰۲ با هم چند روزی بریم جنوب و مناطق گرمسیر و خوش باشیم و بعد مشورت
منو مرجان اوکی دادیم و قرار شد ماشین ها را مرتب کنیم و وسایل هم تقسیم بشن که کسی اذیت نشه و رفتیم روز اول عید بسمت شهرهای جنوبی خوزستان و بوشهر و … اولین جایی که بعد حرکت واسه ناهار
توقف کردیم کنار جاده جای مناسب و تقریبا خوش جا و خوش آب و هوا و زمین یه کم مسطح بود و بساط ناهار و چایی را فراهم کردیم و چادر مسافرتی فنری را برپا کردیم که باد و آفتاب و گرد و خاک اذیت نکنه تا غذا داشت اوکی میشد یهو ممد به من گفت سحر صبح زود رفته حموم و تر تازه است من ببرم توی چادر و کارشو بسازم و خندید . باور نمیکردم ولی ممد رفت داخل چادر و شرایط را مهیا کرد و سحر را صدا کرد سحر جون بیا عزیزم و سحر در حالی که مرجان بگو بخند میکردن و روی گاز پیک نیک مشغول تهیه غذا بودن به منو مرجان گفت مواظب باشین کسی نیاد ها و خندون رفت توی چادر مسافرتی و زیپ چادر مسافرتی فنری را از داخل کشیدن و ممد شروع کرد و کوس زنش را لیس میزد و مرتب میگفت شهرام جون ما که ناهار و دسر و همه را یه جا خوردیم جاتون خالی و سحر هم ناله هاش میومد یواشتر یواشتر الان میشم و معلوم بود از صدا ملچ ملوچ که ممد سخت مشغوله و منو مرجان هم میخندیدم هم مراقب بودیم هم دلمون خواست . بعد چند دقیقه ممد فرو کرد به سحر و صدای زنش را در آورد حسابی و جوری می‌کرد که انگار دفعه اولش هست و حتی چادر خیلی کم تکون می‌خورد. دلم تاب نیاورد و آروم کنار در چادر نشستم و سعی کرد زیپ چادر را به قدری باز کنم که بتونم داخل چادر را ببینم ولی هم خجالت میکشیدم هم گفتم شاید ناراحت بشن ممد و زنش . الکی دست انداختم به زیپ چادر و آروم سرم را بردم نزدیک اون میزان کمی که زیپ چادر باز شده بود و گفتم ممد جون یه کم یواشتر چادر تکون میخوره و صدای سحر خانم هم زیاده و کسی این اطراف نیست ولی بیاد کسی مثل ما توقف کنه صدای سحر میاد و مشخصه توی چادر چه خبره . ممد گفت باشه عزیزم و یه جوووون گفت و ادامه داد . از اون درز کوچیک زیپ شروع کردم به نگاه کردن و چشمام صاف واستادن . سحر با یه بدن خوش فرم به کمر خوابیده بود و ممد یه دسته بیل کلفت و گنده و سیاهش را تا ته فرو می‌کرد به زنش و سحر هم سوراخ کونش مشخص بود چون پاهاش را بالا گرفته بود و فیس تو فیس سکس میکردن . سوراخ سحر مشخص بود از دست ممد خالی در نرفته و کرده توش قبلا و لبه هاش بیرون زدگی داره و سوراخش مثل کون مرجان تنگ و جمع و جور نیست و ممد جای سالم واسه زنش نزاشته . کیر ممد خیلی کیر کلفت و بزرگی بود و بقول مرجان شاه کیر بود . اول مرجان اشاره کرد زشته نگاه نکن ولی بعد بهش گفتم تو هم بیا ببین و اونم اومد و اونم نگاه می‌کرد و تعجب آمیز بهم اشاره کرد چه کیر گنده ای و خندید . ممد سحر را ۲۰ دقیقه ای دو سه روش کرد و حالش آورد و ارضا کرد توی حالت داگی و منو مرجان گاهی نگاه می‌کردیم و خدایی لذت داشت و هیجان و تجربه جدیدی بود و جنبه فان هم داشت . بعد حال اومدن سحر ممد زنشو همون داگی محکم کرد و آبش که اومد ریخت به کون زنش و پاک کردن و خندیدن و اومدن بیرون چادر و ممد گفت جاتون خالی خیلی حال داد . بعد گفت میخواین تا ناهار نخوردیم شما هم یه دست برین چادر؟ مرجان گفت نه ما دیشب برنامه داشتیم . ممد گفت قرار نشد پاستوریزه بازی در بیارین و قرار شد پایه باشین و قول دادین . من اون هیکل سحر را که دیدم واقعی هوس کردم و شوخی کردم گفت وقت غذا دعوت میکنن نه بعد از صرف غذا و اونام هم خندیدن و ممد گفت من حرفی ندارم میخوای سحر را ببر چادر حالا که مرجان نمیاد و با زنش خندیدن و گفتم نه میاد و مرجان را بهش اشاره کردم ما هم بریم داخل و اونم با استرس به ممد و سحر گفت تو را خدا بپایین کسی نیاد شرف مون میره ها و رفت توی چادر و من به ممد گفتم زیاد نگاه نکنی ها و خندیدیم . توی چادر شلوار زنم را با شورتش در آوردم و دیدیم وای اونکه از همیشه خیس تره و شورتش غرق آب شهوته و تا خواستم بخورم براش گفت لیز و آمده است خوردن نمیخواد . منم چند تا بوس کردم از کوسش و پاهاش را بالا گرفتم و کیرم را چند ثانیه مالیدم تا شق شق بشه و کردم توی کوس زنم و حس کردم انگار دو برابر همیشه داغ و لیز و گشاده و راحت تا تخمام کردم توش و صدای چلپ چلوپ شق شلوق کس زنم بس آب شهوت ازش میومد در اومد . آروم در گوش مرجان گفتم پس تو که خیلی دلت خواسته؟ گفت نمیدونم و ناله کردن را ادامه داد . پاهای زنم دور کمرم بود و منم روی کوسش تقه میزدم و سینه و لب هم میخوردم که آروم زیپ چادر را سحر باز کرد و گفت اجازه هست بیام داخل؟ منم گفتم بفرمایین و سریع اومد داخل و دوباره زیپ را بست و گفت دلم خواست کردن شما را ببینم و راحت باشین و منم گفتم مشکلی نیست و ادامه دادیم . چند دقه بعد سحر رفت سریع بیرون چادر و ممد گفت اجازه هست و اومد داخل و گفت ممد معلوم شد بی هنری و بی عرضه که عقب خانمت هنوز پلمپ هست و خندید . منو مرجان مست شهوت بودیم و حواسمون پرت شد و خندیدیم . مرجان را حالت به شکم خوابوندم و کیرم را کردم توی کوسش و جلوی چشمای ممد کردمش و مرجان هم مشخص بود حال میکنه داره جلوی شوهر سحر بهم میده و کمر تکون میداد و حرف می‌زد که محکم تر دارم میشم و منم دستم را به همون حالی که روی مرجان بودم بردم لای پاش و همزمان با کردن کوسش چوچوله را مالش میدادم تا زودتر حالش بیارم و مرجان را حال آوردم و بعدش سریع داگی گفتم بشه تا آب منم بیاد و ممد نگاه می‌کرد و حرفی نمیزد . آبم را که آوردم ریختم به کون زنم و بعد پاک کردیم و خندیدیم و لباس پوشیدیم . ممد گفت ببخشین اومدم داخل ولی لازم بود چون شما خجالتی هستین و راحت نیستین و خواستم راحت باشیم با هم در طول سفر . ناهار را خوردیم و حرکت کردیم و شب رسیدیم به یه شهر های خوزستان و دیدیم خیلی قیمت اجاره ها را زیاد میگن و ممد گفت میخواین چادر بخوابیم و حال میده ۴ تایی پیش هم توی چادر و قبول کردیم و یه جای امن توی یه پارک های نزدیک مرکز شهر خوابیدم و کلی حرفای سکسی راجع به اتفاق ظهر زدیم و ممد گفت که حیف اینجا نمیشه و کسی ممکنه بیاد یا بفهمه وگرنه من دوباره سحر را جلوی شما میکردم و خندیدیم . تا صبح یه بار خانمها رفتن دستشویی و منو ممد تنها شدیم و بهم گفت عجب دیفرانسیل نازی داره خانمت بزار یه دور باهاش بزنیم و خندید و منم کم نیاوردم و گفت زن تو هم خوب چیزیه و کردنی هست گفت تو میخوای بکنیش؟ گفتم نمیدونم گفت میخوای ردیف میکنم بکنی و تو هم خانما را نرم کن یه دور با هم عوض کنیم اگه حال داد و خواستین باز انجام میدیم و نخواستین هم که یه تجربه است . گفتم سحر اوکیه؟ گفت سحر من بگم بکش پایین به صد نفر هم بده رو حرف من حرف نمیزنه . گفتم من میترسم بگم مرجان ناراحت بشه . گفت تو نگو ما میگیم حین برنامه و اگه راه داد میزنیم توش و راه نداد هم میگیم شوخی کردیم و مشروب یه کوچولو داریم و میخوریم و میزاریم سر مستی و بعد با معذرت خواهی حلش میکنیم . گفتم باشه قبول و منم دوسدارم زنت را بکنم . قرار شد فردا خونه اجاره کنیم و بهونه حمام و استراحت بریم جایی که استرس نباشه کسی بیاد و فردا صبح خونه ۱ روزه اجاره کردیم . رفتیم و اول ممد سحر لخت شدن جلو ما رفتن حمام دوش گرفتن و بعدش منو مرجان رفتیم حموم و من حرف پیش آوردم و شوخی کردم با مرجان و گفتم عجب بکنی هست این ممد بهش نمیاد این کیر و کمر و یه جورایی انگار سحر هم رو مخ مرجان کار کرده بود و مرجان هم حرف کیر شوهر سحر را آورد و گفت آره عجب کیری داشت و کمرش توپ بود و عجب بکن هست و حسابی زنشو حال آورد و خوش بحال سحر … و حس کردم مرجان هم دلش خواسته و راه میده احتمال زیاد و گفتم پیش هم حال کنیم ۴ تایی که تو ناراحت نمیشی؟ خندید گفت نه . وقتی رفتیم بیرون حمام لباس پوشیدیم و خشک شدیم و سحر و ممد چایی درست کردن آوردن و تشک و پتو پهن کردن و گفتن نظر شما هست که یه حال حسابی بکنیم بعد بریم بیرون؟ منم گفتم بکنیم ولی حسابی و خندیدیم. یواش یواش سحر لخت شد کامل جلوی ما و ممد پاهاش را گرفت بالا و برای زنش ساک زد چه کوس نازی داشت لعنتی سفید تمیز بی مو و خوشگل و گفت شهرام سینما نیومدیم ها یالا شما هم اگه میخواین بحالین و منم لباس های مرجان را در آوردم و نزدیک سحر به کمر خوابوندم و پاهاش را بالا گرفتم و منم برای زنم خوردم و سعی می‌کردم دید بزنم کوس سحر را و پاهای مرجان را جوری بگیرم ممد هم ببینه کوس کون مرجان را . حین خوردن بدون مقدمه ممد دستش را آورد سمت مرجان و تا من براش کوسش را میخوردم انگشت وسطی دست چپش را آروم برد سمت سوراخ کون مرجان و شروع کرد ناز کردن سوراخ کونش و گفت ببخشین و کون صفر کیلومتر ببینم دست خودم نیست . منم حس کردم مرجان دلش رفته بزاره ممد کارشو بسازه و گفتم راحت باشین و یواش یواش انگشت ممد حین لیس زدن‌ برای زنش فرو رفت توی کوس مرجان و منم همزمان میخوردم و ناله مرجان را بلند کرد این حرکت ممد و مشخص بود داره حال میکنه . بعد دو سه دقیقه ممد به سحر گفت پس یه حال به دوستت بده و سحر آماده بلند شد و خم شد روی مرجان و سینه های گنده سحر را شروع کرد به مکیدن و ممد گفت پاشو شهرام شیفت ها عوض شد و من کنار رفتم تا ممد کارشو بکنه و چه لیسی زد و زبونی زد کوس زنم را که شروع کرد به التماس و توی رون پاهای مرجان لرزید و مشخص بود از شهوت و ضعف و هیجان لذت توی ابر ها رفته انگار و سحر هم سینه های گنده مرجان و گردن و لبش را می‌خورد همزمان و منم کمک دادم بهشون و سینه دیگه مرجان را خوردم و وقتی مست شهوت شد و التماس کرد که بکنه توش رفتم پشت سحر که خم‌ شده بود حالت داگ استایل روی مرجان و لب و سینه می‌خورد و شروع کردم لای چاک کوس و کون سحر را بوسیدن و لیس زدن‌ و سحر هم پاهاش را باز تر کرد راحتر بخورم واسش و سوراخ کون بزرگ و تمیزش را حین لیس زد بتونم بو کنم . ممد دوتا سوراخ بزرگ تحویلم داده بود و دوتا سوراخ تنگ تحویل گرفته بود بجاش و تا میخوردم برای زنش بلند شد و کیرش را که سیاه و گنده و کلفت بود کرد توی مرجان و آخ مرجان را در آورد و پاهای مرجان را گذاشت روی شونه هاش و سفت و سخت بهش فرو کرد و مرجان را قشنگ جر داد و بازش کرد و کاری کرد که مزه کیر کلفت و گنده را حس کنه و سحر هم فقط میگفت جر بده کوسش را ممد و منم نگاه میکردم و برای سحر میخوردم … ممد جوری روی مرجان مسلط بود که هر جور می‌خواست کوس را تا تهش بهش فرو می‌کرد و مرجان فقط میداد و آخ و ناله و ممد میگفت خیلی تنگه لعنتی و داغه چقدر و شهرام منم شریک این کوس هستم من بعد و بی رحم می‌کرد. منم یواش یواش همون حالت داگی سحر که خم‌ بود روی زنم کیرم را فرو کردم توی کوس زن ممد و شروع به تعریف کردم که عقب زنت را هم میشه بکنم ؟ و … ۴ تایی توی فضا بودیم و آه و ناله مون بالا بود و اول مرجان ارضا شد زیر کیر ممد چون هم کیر می‌خورد توی کوسش هم با دست براش سحر و ممد می‌مالیدن و از حال بردنش و انداختن به التماس و جرش دادن زن و شوهر و ولش کردن . گفتم سحر جون چطور ارضا میشی؟ یهو ممد گفت بزار زنم بشینه وارونه دهنم بحال 69 تا برای من ساک بزنه و همزمان واسش بخورم و شما هم بکن کوسش تا زود ارضا بشه و ممد خوابید زیر و سحر زنش به حالت 69 نشست دهنش و خم شد تا منم بکنم کوسش را و حین ساک زدن برا شوهرش کمر بزنم و حدود ۵ دقیقه این پوزیشن حال کردیم تا سحر هم افتاده به ناله و ارضا شد و لرزید … بعد ممد گفت مرجان میتونی تحمل کنی بکنم منم حال بیام ؟ مرجان اوکی داد و ممد سریع حالت داگی مرجان را خم کرد و تا دسته کرد کوسش و میگفت عجب چیز تنگی و خودم پاره ش میکنم و کرد حسابی کوس مرجان را و منم سحر را به شکم خوابوندم و خوابیدم روش و از پشت سر کیرم را کردم کوسش و کمر زدم و نگاه کردم مرجان چطور داره میده و حال میکنه و آبم که اومد ریختم روی کمر سحر و پاک کردم با دستمال و ممد هم اینقدر هندل زد توی کوس مرجان که نزدیک بود باز مرجان ارضا بشه و یهو کیر گنده ش را در آورد و آبش را پاشید به کوس و کون مرجان همون پوزیشن داگی که جلوش بود و به زنش گفت سحر لیس میزنی آب را؟ سحر گفت الان حسش نیست و ممد پاشد آب را با دستمال پاک کرد . از اون روز تا ۶ روز ما سفر بودیم و ممد چپ و راست میرفت روی مرجان و میکردش روزی دوبار و سه بار مرجان را جلوی من می‌کرد و مرجان هم دوست داشت و هر جا موقعیت بود توی چادر و خونه و هر جایی مرجان و ممد میکردن با هم و من و سحر هم اگه حسش بود سکس می‌کردیم. بعد مسافرت تا مدتها ممد میومد خونه ما و مرجان را میکردش و دوتایی حال میکردن و منو سحر هم مثل اونا با هم حال میکردیم . اگه شد بازم مینویسم که چهارتایی چه کارا کردیم .

نوشته: شهرام

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • فیلم سکسی کوتاه که سه نفری یه دخترو برداشتن بردن طبعیتی چیزی لختش کردن دارن کص کونش میمالن یکیشون هم فیلم میگیره . تایم: 00:12 - حجم: 2 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم جهت مشاهده تمامی فیلم های سکسی ایرانی روی کلیک بزنید.
    • عکس سکسی یواشکی از حمام کردن میلف گوشتی ایرانی 5/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس لخت زن ایرانی با کص کون گنده 4/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های یواشکی سکسی زن لخت ایرانی 3/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی از اندام لخت میلف گوشتی 2/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی ناب داداش بی از اندام سکسی خواهرش 1/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • سن بالا × زندایی × داستان سکسی × سکس سن بالا × داستان سن بالا × داستان زندایی × سکس زندایی × سکس میلف × میلف × سکس با زندایی سن بالا این داستان برمیگرده به پاییز امسال من ۲۹ سالمه و‌ همیشه بین اشنا فامیل مورد قبول بودم داییم شهرا جنوبی کار میکنه و خیلی زود بیا ۲ ماه یکبار هست ۳ تا بچه قد و نیم قد هم داره که بزرگه ۱۸ سالش هست زنداییم هم که اسمش مریم هست ۴۲ سالشه که از همون ۱۸ سالگی به بعد دوست داشتم ترتیبشو بدم ولی نشد هیکل توپی داره سفید سفید سینه ۸۵ به بالا کون گنده کلا خیلی سکسی هست قیافش هم بد نیست و خوبه داستان از اینجا شروع شد که بخاطر درس پسر دومی زیاد میرفتم خونشون پاییز که درس بهش یاد بدم درسش اصلا خوب نیست هروقت میدیمش میگفتم کاش بشه فقط بغلش کرد و سینه هاشو گرفت معمولا هم داخل خونه لباس راحت میپوشید نه لختی ولی کون سینه کامل در دید بود چندین بار گذشت از رفت و اومد در این مدت خودم حس میکردم فهمیده که چشمم بهش هست و پیش خودم میگفتم حتما خوشش میا که صمیمی تر میشه تا بعدازظهری رفتم خونشون که دیدم شال بسته به کمرش گفتم چی شده که گفت مبل بلند کردم و کمرم درد میکنه که بهش گفتم خب پماد بزن و ماساژ بده بهتر میشه گفت زدم ولی تموم شده بالاخره تموم شد و اخر شب اومد تو ذهنم که بهش بگم واست میخرم فردا پیام دادم و احوال پرسی که کمرت بهتره که گفت نه و گفتم فردا واست میگیرم میارم دیگه شروع کرد به تشکر و درد دل که داییت نیست و اذیت میشم منم و به خیلی چیزا نمیرسم و این حرفا صبح ساعت ۸ بیدار شدم ی دوش گرفتم رفتم دو تا پماد واسش گرفتم و بهش زنگ زدم خونه ای بیارم واست گفت اره هستم منم گفتم تا نیم ساعت دیگه میرسم اونم گفت برم دوش بگیرم تا تو میرسی شاید بهتر شدم رسیدم زنگ زدم رفتم بالا که دیدم ی شلوار گشاد پوشیده با تاپ و موهاشو با هوله بسته بود که خشک بشه تنها بود خونه و بچهها رفته بودن مدرسه دیگه تشکر کرد و رفت چایی اورد گفتم این دستور عملا داره باید پماد بزنی و ماساژش بدی و هوله گرم بزاری که تاثیر داشته باشه گفت باشه و تعریف میکردیک که تلفنش زنگ خورد پاشد که جواب بده ی دفعه از پشت چشمم خورد به کونش که شلوار بینش گیر کرده بود ی لحظه حس کردم کیرم راست شد از شهوتش چن دقیقه تلفنش طول کشید و اومد و منم گفتم برم دیگه که گفت مهدی تو که خودت میدونی دستور عملشو واسم پماد نمیزنی ی لحظه دنیا بهم دادن گفتم باشه که بعدش گفت اگه کار داری برو که منم گفتم نه کاری ندارم دوباره نشستم گفت پس بزار این وسایل جمع کنم بیام منم همش با خودم میگفتم چطوری شروع کنم چون نمیخواستم فرصت کردنشو از دست بدم که به خودم گفتم تهش ی دفعه میوفتم روش یا میشه یا نه اومد که گفت شروع کنیم و گفتم زندایی بهتره دراز بکشی که راحت تر انجام بشه بدون حرفی گفت رو مبل خوبه؟ گفتم اره دراز کشید رو‌مبل و لباسشو زدم بالا از چیزی که فکر میکردم سفید تر نبود ولی خوب بود همونم پماد زدم به کمرش که گفت اینجا بالشت نداره بیا بریم داخل اتاق که تخت هست گفتم اگه راحت تری باشه رفتیم داخل اتاق که تابشو بیرون اورد و فقط سوتین ابی بوده گفت میدونم که غریبه نیستی لباسمو دراوردم منم که از خدام بود به پشت دراز کشید منم ایستاده پماد زدم و میمالیدمش از جایی که درد داشت بالاتر رفتم بیشتر میخواستم با این کار بعدش برم سراغ کونش گفتم زندایی پایین تر هم بزنم شاید بهتر نتیجه داد گفت هرچه خودت میدونی کم کم اومدم پایین که رسیدم به شلوار و شرتش دیگه ازش نپرسیدم و ی مقدار کشیدمشون پایین از نصف کمتر کونش معلوم بود وای کونش مثل پنبه نرم بود دیگه فراموش کردم که کمرش کجاس ۳ ۲دقیقه شد که گفت مهدی کمرم بالاتره ی لحظه خواستم بحث بندازم گفتم از بس نرمه یادم رفت که این کمر نیس و خندید گفت حالا که خوشت اومده پس کامل پمادش بزن وای دیگه کیرم داشت میترکید شلوار و شرت تا زیر کونش دادم پایین کل کونش داخل دستام بود ی بار دیگه پماد زدم به کمرش و گفتم خوبه گفت عالیه کارت خودمم از اون نرمه بیشتر خوشم اومده بی زحمت ی بار دیگه ماساژش بده منم با خنده گفتم پس به من نگو یادت رفته گفت پس اگه میخوای راحت باشی بیا رو تخت خودش رفت وسط تخت و منم رفتم رو تخت اما از رو شلوارم مشخص بود شق کردم و فکر کردم متوجه شده و منم فکر میکردم چراغ سبز داده اگه بخوام کاری کنم داشتم ماساژش میدادم که خم شدم پماد بردارم از عمد کیرمو زدم بهش ببینم واکنشش چیه و چیزی نگفت و بعدش گفت زیاد بزن که خوب بشم منم گفت پماد کاری نمیکنه ماساژ مهمه که گفت تو هم خوب بلدی ی دفعه بلند شد و گفت شونه هامو هم ماساژ بده دیگه فشارم بالا رفت گفتم میخوای سوتینو باز کنم که راحت ماساژ بدم گفت باشه بازش کردم و سینشو با دست گرفت داشتم که ماساژش میدادم کم کم رفتم زیر بغلش که برم سمت ممه هاش گفتم اگه چیزی نگفت یعنی بکنم کم کم ممه هاشو گرفتم اصلا حرف نمیزد و فهمیدم راضی هست از پشت بهش نزدیک شدم و محکم گرفتشون و بهش چسبیدم فهمیدم حشرش زده بالا که چیزی نمیگه از پشت به گردنش نزدیک شدم و بوش کردم که گفت اگه میخوای کاری کنی راضیم اینو که گفت گردنشو بوسیدم و سینه هاشو‌ول کردم و دستمو برم سمت کصش و مالیدمش و برگشت سمتم و از لب گرفتم گفتم کاش زودتر میگفتی اونم گفت کاش زودتر کمرم درد میگرفت و گفت فقط سریع که سامان پسرش ساعت ۱ میا از مدرسه منم لخت شدم و افتادم روش و شروع کردم به خوردن لب و سینهاش اونم با دستاش کیرمو میمالوند چند دقیقه که گذشت کیرمو گذاشتم وسط سینه هاش و عقب جلو میکردم وای انگار بالشت پر قو بود که ی دفعه ابم اومد ریختم رو سینه و گردنش دستمال اوردم پاک کردم که گفت صبر کن کاندوم بیارم نمیخوام حاملم کنی که گفتم اره دست به حامله شدنت خوبه کت ۴ تا داری و کاندوم آورد و کشید رو کیرم و دراز کشید گفت ۲۰ روزه که جرنخوردم بدون مقدمه تا ته کردم داخل کصش و اه اوهش بلند شد محکم تلمبه میزدم صداش کل اتاق گرفته بود ۴ ۵ دقیقه گذشت از کنار کصش داشت ابش میومد فهمیدم ارضا شده منم همون لحظه اومد و کشیدم بیرون از کصش و کاندومو برداشت ریختم رو سینش چند دقیقه ازش لب گرفتم و پاشدیم داشت لباس میپوشید از پشت بهش چسبیدم و گفتم بعدی کی باشه گفت فردا خوبه و فردا دوباره زندایی رو مورد گایش قرار دادم از اون روز به بعد هفته ای دو بار میکنمش و یادش رفته شوهر داره. امیدوارم خوشتون اومده باشه نوشته: مهدی
    • شوهر وفادار سمانه - 1 سلام اسمم سمانه و ۲۸ سالمه تو ۲۰ سالگی با علی ازدواج کردم اون ۸ سال از من بزرگتره اوایل سکس های خوبی داشتیم اما کم کم تمایلش کم شد اصلا طرفم نمیومد گاهی انقدر حشری بودم که غرورم رو میشکوندم و آلتش رو موقع خواب در می‌آوردم و ساک میزدم خیلی کوچیک بود و شل درست شبیه خودش .خیلی راست نمی شد اما انقدر ساک میزدم و فانتزی های جنسی که داشتم به ذهن می‌آوردم تا کمی احساس بهتری داشته باشم اما هیچ وقت ارگاسم نشده بودم با کیرش . حتی پیش مشاور رفتم اما اونم گفت طلاق بگیر ازش اما جریان خانواده هامون طوری بود که حرف طلاق هم نمی شد زد .تا اینکه یه شب با هم فیلم دیدیم فیلم پورن هر چند نمیخواستم ببینم اما به اسرار علی و اینکه شاید با دیدن پورن یکم دودول تکون بخوره و بتونه کاری کنه قبول کردم .یه فیلم اروتیک داستانی بود که یه زن و شوهر جوان مشکل ما رو داشتن و داشتن دنبال راه حلی میگشتن که شوهره با اینکه مشکل داشت اما تمام تلاشش رو می‌کرد تا به همسرش کمک کنه حتی به کمک وسایل جانبی مثل خیار زنش رو ارگاسم می‌کرد و زندگیشون روز به روز با کیفیت تر میشد و کم کم به جایی رسیدن که یک مرد غریبه رو وارد زندگیشون کردن و اون مرد اومده بود خونشون تا با زنه سکس کنه جلوی شوهرش موقع دیدن این فیلم تقریبا ارگاسم شدم از بس هیجان انگیز بود و جذاب .مرد غریبه با آلت بزرگش کاری می‌کرد که خانومه تو فیلم چند بار آبش میپاچید و پاهاش میلرزید و گریه میکرد از شدت ارگاسم های شدیدی که می‌گرفت اما همچنان به شوهرش وفادار بود و زندگی عادی داشتن و همو دوست داشتن فقط از اون مرد غریبه به عنوان ابزار جنسی استفاده میکردن که نیاز خانوم رو برطرف کنه .وقتی فیلم به صحنه های جذاب ارگاسم رسید علی بهم میگفت سمانه تو هم آبت میاد اگه ارگاسم بشی؟ بهش به طعنه گفتم آره اگه مادربزرگ ۸۰ ساله منم کنار این مرده بخوابه آبش میاد و دیدم شروع کرد به حرفهای کاکولدی زدن و اینکه غیر مستقیم بهم میگفت که ما هم میتونیم راه این زن و شوهر تو فیلم رو در پیش بگیریم و… از اون شب به بعد دیگه اوضاع عوض شد و من شدم یه آدم عوضی .منی که همیشه چادر داشتم و با حیا و حجاب بودم با شلوار لی تنگ و مانتو باز و لباس سکسی تو خیابونا دنبال مرد رویاهام بودم تو یه جای شلوغ تو بازار بودیم با علی که یه مرد غریبه از پشت سر ما می‌اومد تا اینکه یه جایی وایسادیم که مردم‌نهاد بودن و همه چسبیده به هم و اون مرده هم از پشت خودشو می‌مالند به من و باسنم رو دست میزد یکم حالی به حولی شدم اما نمیشد به چنین مردی اعتماد کرد واسه همین به علی گفتن سریع از اون شلوغی دور شدیم بعدش به علی گفتم که یکی کونم رو دستمالی می‌کرد تو بازار و… علی هم کلی خندید .من دنبال یکی بودم که مخم رو بزنه بعد کم کم وارد رابطه جنسی بشیم اما همه مردها انگار می‌خواستند اولین بار دیدن ببرن تو رخت خواب .تو تلگرام با جابر دوست شدم و پسر خوبی بود اولین باری که دیدمش تو رستوران گفتم این دیگه همونه که میخواستم و تو رویای این بودم که به علی هم قضیه رو بگم و یه روز دعوتش کنم خونه و به فانتزی جنسی مون برسیم اما بعد از اینکه تو چت باهاش راجع به مسائل جنسی و … باهاش صحبت کردم و فهمیدم یه چیزی تو مایه های شوهر خودمه و اصلا خودش مشکل جنسی داره سریع بلاکش کردم فقط تنها فرقش این بود که اون قدبلند و خوش استایل بود … اگه دوست داشتین کامنت بزارین ادامش رو بگم نوشته: سمانه
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.