رفتن به مطلب

behrooz

ارسال‌های توصیه شده

     سکس گروهی × خواهرزن × بیغیرتی × داستان خواهرزن × سکس خواهر زن × داستان بیغیرتی × سکس بیغیرتی × داستان سکس گروهی × داستان سکس با خواهرزن × داستان سکس بیغیرتی جدید ×

آب بیغیرتی من

داستان واقعی با تغییر اسامی …
داستان طولانی و زیاد توش از کیر و کس چیزی نیست … قسمت های غیر ضروری رو ننوشتم…

قسمت اول …آشنایی …
روز اول هفته بود و تازه رسیده بودم. یه روز سرد زمستونی. یه تیپ تقریبا اسپورت زده بودم با شال گردن و یه کت بارونی.

رفتم داخل اتاقم بعد از سلام کردن با همکار ها فقط دلم یه کافی گرم میخواست. صدای نفس ها و تپش قلبم رو احساس میکردم در حالی که داشتم سیستم گرمایشی اتاقم رو روشن میکردم. بارونی رو آویزون کردم و رفتم سمت کتری و همونطوری که کتری رو داشتم پر میکردم به ساعت یه نیم نگاهی کردم و با خودم گفتم …ببینم اولین مراجعه کننده کیه …

چند دقیقه ایی گذشت و در اتاق زده شد و بعد از یه لبخند و خسته نباشید:

خوبید امروز؟
من: بله خیلی ممنون. آخر هفته شلوغی بود ولی خوب اونم بخشی از زندگی.

خواستم بگم امروز وقتتون خیلی پره و تا ساعت ۵ مراجعه کننده دارید.

من: واقعا؟ چقدر زیاد…

بعد از رفتنش من واقعا تویه فکر این نبودم که چند نفر رو قراره ببینم…بیشتر تویه فکر آخر هفته بودم که گذشته بود …
کلا همیشه آخر هفته شلوغی داریم من و سحر (همسرم) ولی ایندفعه خیلی احساس کردم که بین من و خواهر زنم نزدیکی عجیبی ایجاد شده…خیلی چشمامون بهم گره خورده بود و چند باری هم قشنگ بهم خیره شده بودیم. اسمش سارا و ازدواج کرده و شوهرش هم واقعا پسره خوبیه. ظاهر معمولی ولی هیکل خیلی نازی داره … معمولا یه شلوار کوتاه میپوشه که ساق پای خوشگلش معلومه …همون برای من کافی که کیرم کلفت بشه … و دلم بخواد دستمالیش کنم …

داشتم به این فکر میکردم که چرا بین من و سارا انقدر راحتی وجود داره و واقعا چرا ما بهم خیره شده بودیم… چند باری انقدر حشری شده بودم که دلم میخواست دستم رو بزارم رویه شلوار لی تنگش و آروم در گوشش بگم عجب هیکل کردنی داری …
تویه این دورهمی خیلی ها بودن از جمله شوهرش کاظم … ولی خوب با اینکه پسر خوبیه، خیلی آرومه و من همیشه بهش احترام خاصی میزارم … من و سارا خیلی با هم لاس میزنیم و شده چند باری هم رقصیدیم باهم …
چند باری هم که ترک های موسیقی جدید که گوش میدم رو براش فرستادم با اموجی قلب یا بوس جواب داده.

تویه این فکرها بودم که در اتاقم رو زدن و اولین مراجعه کننده وارد شد. سلام خوب هستین.

من: بله خیلی خوش اومدین بفرمایید بنشینید. دوتا صندلی داریم کدوم رو ترجیح میدید.

ممنون من همینجا راحتم.

من: بله حتما. خیلی خوش آمدید. من خودم رو معرفی کردم و تقریبا یه آقای ۴۰ ساله بود و با لباس تر و تمیز و یه کفش معمولی.

جلسه اولم تموم شد و چند جلسه دیگه تا وقت ناهار شد و من رفتم آشپزخانه که غذام رو بگیرم. خیلی حواسم به اطراف نبود و بیشتر تویه فکر این بودم که کی میشه دوباره سارا رو ببینم و بهش خیره بشم. که یکی از همکار ها زده رویه شونم و گفت به به آقا رضا. خوبی؟ چرا تلفنت رو جواب نمیدی؟

من: سلام علی جان. ارادت. میدونم شرمندتم بخدا. شلوغ بودم این چند وقت.

علی: نه بابا درکت میکنم. با شهاب میخواستیم بریم بیرون گفتیم به تو هم بگیم بیای.
من: حتما چرا که نه.

علی: دیر کردی عمو جان ولی میریم دوباره.
من: چشم حتما هر وقت شما بگین من هستم.
علی: بعید میدونم ولی بهت خبر میدم حتما.
من: باشه عزیز ببخشید به هر حال.

غذا رو با علی خوردم و قرار شد که حتما با شهاب بریم بیرون. برگشتم اتاقم و ادامه اون روز کاری. واقعا خسته شده بودم و با تمام علاقه ایی که به کارم دارم ولی شنیدن مشکلات بقیه و غم و قصه هاشون خسته کننده میشه. اون روز بعد از کار رفتم خرید و بعد از یه ترافیک زیاد رسیدم خونه.

سحر خونه بود و بعد از یه دوش باهم غذا خوردیم و یه سریال دیدیم. سحر رویه کاناپه خوابش رفت و منم رفتم تویه اتاق خوابیدم.

چند روزی همینطوری گزشت و من مشتاقانه منتظر آخر هفته بودم که بتونم سارا رو ببینم. چند باری هم به سحر گفته بودم که اخر هفته بریم کوه یا دور هم باشیم.

چهارشنبه نزدیکای ظهر جلسه تمام شد و دیدم که گوشیم زنگ خورده علی بوده. زنگ زدم بهش با اینکه تمایل آنچنانی نداشتم.

پاهام رویه هم بود و داشتم بند کفش های سفیدم رو نگاه میکردم و با انگشت های دستم ریتم آهنگ ماهی گرشا رو میزدم که علی گوشی رو برداشت.
من: علی جان ببخشید مراجعه کننده داشتم.
علی: مثل همیشه باید بیفتم دنبالت.

علی خندید و من سکوت و اصلا از حرفش خوشم نیاومد.

من: در خدمتم. با یه تن صدای آروم و نفس های عمیق‌.

علی: رضا امشب میریم بیرون با شهاب بعد از کار. آدرس و برات میفرستم.
من: یعنی عاشق لحن صحبتتم. اینطوری که گفتی یعنی حق انتخابی وجود نداره.
علی: رضا خودم میام از اونجا میبرمت نیایی. مرد حسابی تو ما رو اره.
من: چشم علی جان ولی ممکنه دیر برسم.
علی: نگران نباش شهاب هم باید خانومش رو برسونه احتمالا دیر برسه.

من : پاشدم از رویه صندلی. رفتم سمت میزم. گفتم چشم عزیز. میبینمت.

سوار ماشینم شدم بعد از کارم. یه ترک موسیقی گذاشتم. و تقریبا یک ساعت طول کشید برسم.
پارک کردم با بدبختی و رفتم داخل. نه علی اونجا بود و نه شهاب. با خودم گفتم، احتمالا الافم تا یکی دو ساعت تا بیان.

علی اومد نیم ساعت بعدش و شهاب یک ساعت بعدش. و من واقعا کلافه بودم ولی سعی میکردم به رویه خودم نیارم.

کافه پر آدم های مختلف و من با یه پلیور سبز و یه شال گردن سفید و سبز پشت به دیوار کافه نشسته بودم.
شهاب: رضا خیلی خوشحالم اینجایی امشب. لامصب تو کجایی چرا نیستی هیچوقت. سمیرا میگفت چرا رضا و سحر دیگه نمیان خونمون.
من: سکوت کردم با خجالت و یه صدایی که حوصله حرف زدن نداشت، گفتم اره خیلی وقته ندیدمش سمیرا رو.

شهاب خندید و گفت بیا علی طرف میگه سمیرا رو ندیدم و ما کلا اینجا هویجیم.
من: نگو شهاب اینطوری خودت میدونی من چقدر بهت ارادت دارم در حالی که دستم رو دراز کردم و شونش رو فشار دادم.

اونم ذوق کرد و گفت دم شما گرم آقا رضا.

اونشب تمام شد و من تقریبا ساعت ۱۰ شب رسیدم خونه و واقعا فقط دلم میخواست بخوابم.

سحر با یه شلوارک صورتی تنگ و تاپ سفید خوابیده بود و با اینکه هیکل نازش افتاده بود بیرون و دلم میخواست دستم رو بکشم به رونای تو پرش و اون کون کردنیش ولی سعی میکردم اذیت نشه و بعد از یه دوش پیشش خوابم رفتم.

صبح بعد از یه صبحانه و معذرت خواهی از شب قبل از سحر راه افتادم سمت محل کار. مسیج رویه گوشیم در حالی که داشتم رانندگی میکردم برام عجیب بود. شهاب نوشته بود که رضا بی چون و چرا امشب خونه ما و سمیرا داره تدارک میبینه. واقعا حوصلش رو نداشتم. نوشته بود بلاکی تا شب که ببینمت پس دنبال تماس نباش برای بهانه.

مجبور شدم به سحر زنگ‌ بزنم و هماهن‌گ کنم. اونم‌گفت رضا خسته میشیم حداقل میزاشتن برای فرداشب. منم چیزی نداشتم بگم. نقشه داشت میگفت ترافیک سنگین و من واقعا داشتم کم کم از شکایت های سحر هم عصبی میشدم. گفتم سحر من برم کاری نمیشه کرد. نقشه رویه موبایلم رو خاموش کردم چون واقعا عصبی شده بودم. رسیدم و بعد از چند جلسه نزدیکی های ظهر زنگ زدم به شهاب و اصلا زنگ نخورد. گفتم به سحر بگم به سمیرا بزنه و ببینه میشه کاریش کرد. همش دنبال این بودم که فردا بشه و سارا و اون کون و هیکل خوشگلش رو ببینم. آخرین بار یه شلوار جین آبی کوتاه پوشیده بود که کون خوشگل و کردنیش کیرم رو روانی کرده بود. وقتی ساق پای سفید و خوشگلش رو نگاه میکردم فقط تصور می‌کردم که چه آب کیری میشه ریخت روش.
سحر جواب نداد و به سرم زد به سمیرا زنگ بزنم.

ما تقریبا ۳ سالی هست رفت و آمد خانوادگی داریم. زنگ زدم و بعد از چندتا بوق، برداشت و گفت سلام رضا خوبی؟ منم در حالی که نگران بودم و مضطرب گفتم سلام سمیرا جان من خوبم تو خوبی؟

سمیرا: بله شما رو امشب ببینیم خوشحال تر میشیم

من: بله حتما ولی واقعیتش خواستم ببینم اشکالی نداره بزاریم برای هفته بعد.

سمیرا: نه اصلا واقعا نمیشه و خیالت راحت من اجازه ات رو از سحر گرفتم و امشب قراره کلی خوش باشیم.

من: با سحر؟

سمیرا: بله باهاش صحبت کردم و قراره زودتر بیاد اینجا باهم باشیم تا شما مردها هم بیاین.

من: در حالی که سکوت ذهنم رو گرفته بود، گفتم پس دیگه کاریش نمیشه کرد. با یه خنده کوتاه و واقعا سرد.

سمیرا: نه دیگه فقط رضا زود بیا چون شهاب قراره زود بیاد.

من: چشم سمیرا جان.

بعد از تلفن، به خودم گفتم ای کاش اصلا زنگ نمیزدم و اصلا پیشنهاد هفته دیگه رو نمیدادم. و از رویه صندلی چرمی که خیلی احساس راحتی میکردم روش پا شدم و آروم رفتم سمت کمد کتاب هام. نگاهم به چند تا کتاب خیره شده و داشتم به ذهن پیچیده خودم فکر میکردم و دنبال جواب برای چرا های ذهنم.

مجبور شدم چندتا از جلساتم رو زودتر تموم کنم و برم سمت خونه تا حاضر بشم. سر راه یه کادو ساده هم براشون گرفتم.

رسیدم با اینکه نگران ظاهرم بودم، به خودم گفتم بهتره معمولی و راحت برم. بعد از یه دوش و اصلاح صورتم، یه لباس چهارخونه آبی و پولیور آبی ساده روش و یه شلوار مخمل و کفش های راحت و اسپرت. به کاپشن بادی و با اینکه قدم نزدیک ۱۸۲ ولی خیلی تو پر شده بودم با این لباس ها. هیکلم تقریبا متوسط و بالا تنه لاغر ولی عضله ایی دارم.

یه شال گردن هم برداشتم با یه کیف کوله ساده که وسایلم رو بزارم و کادویی که براشون گرفته بودم.

تویه راه ترک موسیقی سنتی از کفم رها رو داشتم گوش میکردم و از شلوغی خیابان ها کم و بیش اذیت شده بودم.

رسیدم و با یه حس خسته گی خاصی در ماشین رو بستم و آروم و شمرده شمرده رفتم سمت آسانسور و نهایتا در واحدشون که نیمه باز بود.
من: سلام اجازه هست
شهاب: بله بفرمایید.

روبوسی کردیم در حالی که بوی عطر غذا ایرانی و ادکلن های مختلف فضا رو گرفته بود.

سمیرا و سحر به استقبالم اومده بودن و خیلی زیبا آرایش کرده بودن. طوری که من واقعا احساس خوشبختی و شعف داشتم از دیدن همسر زیبام و سمیرا.

سحر رو بوسیدم و با سمیرا دست دادم. شهاب خندید و گفت خوبه حواست هست وگرنه دعوا غیرتی میشد اینجا.

منم خندیدم و به سحر گفتم بوست که نکرده این بچه پرو.

همه خندیدن و سحر هم گفت نه هنوز ولی حواست باشه.

سمیرا یه نگاه محبت آمیزی به من داشت و احساس محبت زیادی از سمتش میگرفتم.

یه خانوم بسیار با شخصیت و مهربون. معلم زبان انگلیسی است سمیرا و شهاب هم خیلی پسر تحصیل کرده و مودبی است.

سمیرا یه شلوار سفید پوشیده بود با یه بلوز آبی و سفید و یه دمپایی تو خونگی ساده. ولی از لحظه ایی که دیدمش واقعا چشم رونای پاش و کون گرد و خوشگلش رو گرفته بود. قبلا هم نگاش میکردم ولی احساس میکردم بخاطر اینکه خیلی وقته ندیدمش، هیکلش بیشتر به چشم میومد. فقط تویه این مهمونی دنبال این بودم که بشه یواشکی نگاهش کنم. حواسم به شهاب و سحر هم بود و واقعا از دیدن اینکه سحر و شهاب دارن با هم لاس میزنن، حال میکردم. شهاب و سحر طوری باهم داشتن حرف میزدن که من و سمیرا واقعا فهمیده بودیم که اینا بد تویه کف هم هستن. طوری شده بوده که قشنگ متوجه شدم سمیرا معذب شده. ولی من واقعا کیرم داشت کلفت و کلفت تر میشد از اینکه زنم داشت با شهاب لاس میزد.

اونشب در حال تمام شدن بود و آخرای مهمانی، من و سمیرا هم داشتیم باهم شوخی میکردیم و میخندیدم. طوری شده بود که قشنگ من و سمیرا همدیگر رو یواشکی نگاه میکردیم و منم بعد از نگاه، نگاهم رو میبردم رویه سینه هاش و پاهاش و اونم قشنگ فهمیده بود که من دارم دیدش میزنم.

خداحافظی کردیم و حتی لحظه خداحافظی فهمیدم که شهاب داره کون زن خوشگلم رو دید میزنه.

در آسانسور باز شد و بعد از چند ثانیه در بسته شد و ما داخل آسانسور بودیم ساعت ۲ شب. سحر لبم رو بوسید و از لب دادنش قشنگ فهمیدم که کسش خیس خیس شده و حشری شده.

نزدیک در ماشین داخل پارکینگ، قشنگ دستم رو گذاشتم روی کونش و فشار دادم و بعد انگشتم رو گذاشتم روی کونش و فشار دادم و بهش گفتم عجب دلبری داشته میکردی جنده.
خندید و گفت شوهر کس کشم دوست داره. نشستم تویه ماشین و گفت رضا، کیر شهاب برام کلفت شده بود دیدیش. منم با یه صدا هیجان زده گفتم، دیدم داری نگات میکنه ولی فکر نمیکردم کیرش کلفت شده بوده باشه. سحر: قشنگ کلفت شده بود و داشت با چشماش به من میگفت، که هیکلم رو میخواد.
من: وای سحر چه خوب که اونطوری نگات میکرد
سحر: دوست داشتی
من: اره خیلی خوشگلی جنده
سحر: رضا اینقدر خیس شده بودم که واقعا دوست داشتم دستمالیم کنه
من: فقط دستمالی
سحر: دوست داشتی زنت رو چیکار میکرد
من: دوست داشتم چاک کونش رو دستمالی میکرد و بعدش یه کیر خوشمزه میداد به زنم و آب مردونش رو خالی میکرد روت
سحر: شوهر کس کشم چقدر خوبه. وای رضا سر کیرش از روی شلوارش معلوم بود و لبام بدجوری میخواستش
من: سحر نگو آب بیغیرتیم میاد همینجا برات
سحر: رضا بدجوری دلم کیرشو میخواد کس کش
من: سحر نگو، آبم‌میاد

سحر دستش رو گذاشت روی کیرم و شروع کرد به مالیدن

اون شب به یاد شهاب و سمیرا لای رونای سحر رو خیس کردم تویه تخت. و آخرشم بهش گفت خیلی خوبه که زنم اینطوری جنده است … خوابم رفت و فردا صبحش خیلی پر انرژی بیدار شدم …

تویه مسیر دفتر کار بودم که دیدم شهاب مسیج داد … آقا رضا بابت دیشب ممنونم … خیلی خوش گذشت … منم خوندم مسیج رو و با یه استیکر ازش تشکر کردم … بعد از جلسه ساعت ۱۰، خیلی احساس سرما کردم و رفتم به سمت کتری که یه قهوه درست کنم … بعد از قهوه رفتم‌گوشیم رو چک کردم و دیدم شهاب زنگ زده … مطمئن نبودم که زنگ بزنم و یا نه … گذاشت تا بعدازظهر و بهش زنگ زدم …بعد از چندتا بوق گوشی رو برداشت …

من: شهاب جان سلام
شهاب: رضا خوبی؟

من: ممنونم تو خوبی؟
شهاب: اره خواستم تشکر کنم برای دیشب و سمیرا هم خوشحال شده بوده شما ها رو دیده بود…

من جای تعجبی برام نبود که انقدر دنبال تشکر کردن بود …

شهاب: آقا چرا بیشتر نمیایین و برین … ما که با شما خوبیم
من: شهاب جان خودت میدونی چقدر من گرفتارم
شهاب: همه گرفتارن، سخت نگیر
من : چشم‌عزیز … حالا شما تشریف بیارین برای آخر ماه …

شهاب: رضا ۳ هفته دیگه رو میگی

با اینکه میدونستم چشمش بد گرفته سحر رو و دنبال دید زدن دوبارش و ناباورانه کیرم داشت کلفت میشد از این فکر… ولی خودم رو عادی نشون میدادم پشت تلفن …

من: ببخشید دیگه شهاب منظوری ندارم

شهاب: باشه ولی حداقل بذار یه گروه واتساپ بزنیم و با هم در ارتباط باشیم
من: حتما چرا که نه

بزن و منم اد کن

شهاب : اشکال نداره
من: نه عزیز

شهاب تا رسیدم خونه گروه رو زده بوده و چند تا از دوستای دیگه رو هم اد کرده بود …

مسیج های جوک و شوخی شروع شده بود و من و سحر باهم خیلی خندیدیم اون شب …

سمیرا هم تویه گروه بود و خیلی کم جواب میداد ولی سحر خیلی فعال بود … به سحر گفتم، شهاب امروز خودش رو پار کرد تا این ارتباط رو بگیره … سحر: واقعا؟

من: اره بدجوری چشمش گرفته
سحر: منم واقعا بدم نمیاد زیرش بخوابم … تو چی دوست داری؟
من: فقط به یه شرط که حیف نکنه این کس و کون زن جنده ام رو
سحر: دستش رفت روی کیرم و شروع کرد به مالیدنش … رضا خیلی کس کشی میدونستی
من: خوب مگه بده
سحر: نه اصلا … رضا امروز هر وقت بهش فکر میکردم کسم خیس میشد … و حتی رویه صندلی خودم رو تکون میدادم … چشام داغون …
من: واقعا در این حد؟
سحر: رضا کیرش قشنگ‌ تویه شلوارش معلوم بود و منم چند باری نگاهم بهش افتاد و اونم خیلی دوست داشت بیشتر نشونش بده و چند باری تکون داد خودش رو که من قشنگ ببینم که چقدر کلفت شده … منم دوست داشتم که چاک سینم رو نگاه میکرد …

در حالی که کیرم از بی غیرتیم سیخ شده بود گفتم بهش، سحر انگشتش بره تویه سوراخ کونت وقتی تویه آشپزخانه ایی ؟

سحر : نمیشه که؟
من: قراره بیان آخر ماه … یه شلوار تنگ بپوش و منم به یه بهونه سمیرا رو میبرم داخل اتاق … ازش بخواه کمکت کنه و بعد بذار انگشتت کنه …

سحر: فقط انگشت ؟‌
من: بزار دستمالیت کنه و اگر شد یه لبم بهش بده …
سحر: وای رضا بیا بکن توش بدجوری خیسم … بعد گاییدن دوباره سحر با فانتزی شهاب … خوابم رفت … سحر صبح بهم‌گفت آخر هفته مامانم اینا میان … و من مشتاقانه منتظر خواهر زنم سارا بودم که ببینمش …

نوشته: رضا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

آب بیغیرتی من - قسمت دوم

صبح اون روز خیلی فکرم مشغول بود تویه مسیر … و با اینکه خیلی لذت برده بودم از فانتزی و حرف هامون ولی قلبم بی اختیار تند تند میزد … یه حسه عجیبی بود … بین ترس و هیجان خیلی زیاد… وقتی داشتم به اتفاقات بینمون فکر میکردم، به خودم میگفتم واقعا پس چرا این همه سال ما کاری نکردیم … واقعا این همه تعصب که من داشتم بی دلیل بوده … یا اینکه بخشی از سن و سال اون موقع بوده … چرا دیشب سحر وقتی آب کس داغش داشت می اومد و بهم میگفت رضا خیلی کس کشی و زنت جنده شده کیرم کلفت تر میشد و دلم میخواست جرش بدم … تویه این فکر هام بودم که رسیدم با پارکینگ محل کارم … ماشین رو پارک کردم و کیف دستی رو برداشتم و همچنان که قدم میزدم به سمت آسانسور داشتم به آینده نیامده که پر از هیجان بود فکر میکردم …

مثل همیشه وارد دفتر کارم شدم و بعد از یه قهوه و آماده شدن، مراجعه کننده ها اومدن …

سلام … و سلام و سلام … تقریبا ۵ تا سلام تا قبل نهار رو تجربه کردم … و گرسنه و خسته از کار، گوشیم رو برداشتم و رفتم سمت آشپزخانه برای غذا … خیلی شلوغ نبود و علی هم اونروز نبود … یه سری به گروه واتس اپ زدم و دیدم که خیلی شلوغ نیست … خواستم مسیج بدم ولی یه حسی جلوم رو گرفته بود …

زنگ زدم به سحر و پس از یه حال و احوال پرسی پیگیر آخر هفته شدم و اینکه اگر چیزی میخواد بگیرم … اونم خیلی مودبانه بهم گفت چیزی نیاز نیست …

و بقیه اون روز گذشت و من تویه ترافیک برگشت به یاد صحبت های بینمون و اتفاقات جدید، کیرم کلفت شده بود و برام خیلی جای تعجب داشت که حتی فکر صحبت ها هم رویه من انقدر تاثیر گذاشته … بعد از شام و یه چای خواستم حرف بزنم در موردش ولی دیدم سحر اصلا چیزی نمیگه و خیلی برام سخت بود که سر صحبت رو باز کنم …

چند روزی گذشت و تویه گروه هم صحبت های معمولی رد و بدل میشد و منم زیاد پیگیر نبودم … چیزی که برام جالب بود فعال بودن شهاب بود ولی سمیرا اصلا درگیر این چت ها نمیشد … بارها میخواستم که بهش زنگ بزنم و یا مسیج بدم ولی خیلی جراتش رو نداشتم … آخر هفته شد و مهمون هامون کم کم اومدن … شب قبلش از هیجان زیاد نتونستم درست بخوابم و شاید بارها بی اختیار از خواب بیدار میشدم …

اون روز کلی با سحر از صبح صحبت کردیم در مورد مسائل مختلف و سعی کرده بودم به خودم خیلی برسم … کلا یه حسه خاص و عجیبی داشتم … بعد از رسیدن مهمون ها … من داشتم حرف میزدم با همه در حالی که رویه یه مبل چرم سورمه ایی نشسته بودم و پاهام رویه پام بود و گه گداری هم سعی میکردم یواشکی سارا رو نگاه کنم … اول مهمونی خانوم ها دور هم جم بودن و در حال آماد کردن غذا و صحبت های روزمره خودشون … بی صبرانه منتظر بودم که بشه همه دور هم جم بشیم و من بتونم به سارا و هیکل خوشگلش یه نگاه بندازم… وصف هیکلش واقعا برام سخته … یه کون گرد و خوشگل که چسبیده به یه شلوار تنگ و جذب … ساق پاهای خوشگل و سفیدش بیرون که فقط دوست داشتم آبم رو روشون خالی کنم … کمر ناز و توپر که تصور تو دست گرفتنش و اینکه داگی کس و کونش بیفته زیر کیرم و ناله بزنه زیرم روانیم میکرد …

سعی میکردم بیشتر با شوهرش کاظم صحبت کنم و بهش نزدیک بشم ببینم چقدر واقعا از این زن خوشگلش لذت میبره … تویه این حال و هوا ها بودم که به سرم زد پیشنهاد بازی بدم … همه موافقت کردن و من خانوم ها رو صدا کردم که بیان … وقتی اومدن برام خیلی تعجب برانگیز بود که چرا سارا پس از نشستن کنار کاظم داشت من رو یواشکی نگاه میکرد در حالی که داشت خودش رو برای بازی حاضر می کرد … در حد چند ثانیه کم نگاهمون دوباره بهم خیره شد … و قلبم شروع کرد به تند تند زدن … اول فکر کردم که اتفاقی بود ولی در طول بازی بارها این اتفاق افتاد … و من و سارا هرچند دقیقا یکبار هر وقت که میشد و امکانش بود بهم خیره میشدیم … واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم و انقدر هیجان و ترس با هم مخلوط شده بود که کمرم تقریبا تویه اون سرما زمستان خیس شده بود از عرق سرد …

نزدیک شام که شد من یه موسیقی گذاشتم و کمک کردیم که میز شام رو بچینیم … بعد از نشستن رویه میز شام و شروع به غذا خوردن احساس کردم که سحر اصلا حواسش به محیط نیست و خیلی تویه فکره … ولی خوب خیلی معمولی داشت برخورد میکرد … من کنار سحر بودم و کنار دستم کاظم بود و بعدش سارا و بقیه نشسته بودن … صدای هم همه حرف ها اتاق رو پر کرده بود … گاهی صدای خنده و صدای بچه ها هم بود … ترک موسیقی بی کلامی هم از سه تار زدن داشت پخش میشد …

بعد از شام و چای دیدم که تقریبا همه یه جورایی خسته هستن و دنبال رفتن … ولی تویه فکر بودن سحر، برام سوال شده بود … اول احساس کردم شاید متوجه نگاه های من و سارا شده ولی بعدا متوجه شدم که قضیه چیز دیگه ایی بوده … در این حین که رویه مبل نشسته بودم سعی کردم با کسی صحبت کنم که بتونم سارا رو نگاه کنم و دید بزنم هیکلش رو … در حالی که داشتم چای میخوردم دوباره نگاهمون گره خورد و این بار تصمیم گرفتم که نگاهم رو ببرم رویه سینه هاش و بهش بفهمونم که دارم از شهوت براش میمیرم … شاید این اتفاق در حد چند ثانیه افتاد و متوجه تکون خوردن سارا شدم … اول فکر کردم که شاید خودش رو داره جمع میکنه ولی بعد از چند دقیقا و نگاه دوباره بهش دیدم که پاهاش رو انداخته رویه پاش طوری که من قشنگ توپری رونای خوشگلش رو داشتم میدیم … نگاهم رو انداختم به رونای پاش و دوباره ادامه صحبت … بی اختیار کیرم کلفت و کلفت تر داشت میشد زیر متکایی که گذاشته بودم رویه پام … سحر رفت داخل اتاق و چند دقیقه ایی طول کشید که بیاد … بعد از اومدنش فهمیدم که اتفاق عجیبی براش افتاده و کلا ذهنش درگیر شده … کم کم مهمون ها داشتن فاز رفتن میزدن… و با اینکه خیلی خسته بودم دلم نمیخواست ببینم سارا داره میره … بعد از چند دقیقه کاظم گفت رضا جان ما دیگه بریم … بعد از تعارفات مرسوم رفتم تا جلوی در باهاشون و نخواسته به ذهنم رسید که باهاشون تا جلوی ماشینشون برم ولی نمیخواستم حرکت تابلویی بزنم … گفتم منم بیام بیرون یه هوایی بهم بخوره … تویه راهرو به سمت آسانسور من و سارا کاملا خیره شدیم بهم و تویه آسانسور تپش قلب گرفته بودم از نزدیک بهش … وقتی نزدیک ماشین شدیم و کاظم نشست و سارا به سمت در ماشین فقط داشتم کمر و کونش رو دید میزدم و به خودم میگفتم خوش به حال اون کیری که امشب تو خوشگل جنده رو بگاد … بعد خداحافظی و اومدن به سمت آسانسور کاملا نا امید و بی حس بودم … همه رفتن و من رفتم یه دوش گرفتم …

سحر تویه تخت بود و داشت با گوشیش ور میرفت … بهش گفتم چی بود امشب رفتی تویه اتاق … نبودی کلا … خندید و گفت بیا برات بگم … بعد از اومدن داخل تخت … فهمیدم که شهاب دلش رو زده به دریا و به سحر خصوصی مسیج داده … دیدم که برای سحر نوشته که خیلی ازش خوشش میاد ولی دوست نداره سمیرا و من بفهمیم … سحر هم کلی باهاش لاس زده … من بی اختیار کیرم کلفت شده بود و آب بیغیرتیم راه افتاده بود … طوری که سحر گفت دوست داری زنت لاس میزنه ؟

من با یه صدای هیجان زده گفتم … اره خوب … اونم با این کیر کلفت …

سحر: دوست داری از هیکل زنت تعریف میکنه
من: اره خیلی سحر

سحر: پس دوست داری زنت جنده کیرش بشه؟
من: بی اختیار در حالی که آب کیرم راه افتاده بود، بهش گفتم فقط نزار بفهمه من کس کشی دوست دارم برای زنم

سحر: خیالت راحت باشه این خودش خیلی مواظبه. از زنش و تو خیلی میترسه

من: اکی دیگه چی گفته
سحر : چیزی نگفته زیاد فقط کلی از من داره تعریف میکنه و اینکه خوش بحال رضا که تو رو داره
من: واقعا همین ؟‌
سحر: اره خوب فقط داره مودبانه از هیکلم میگم
من: چی گفته
سحر میگه اون شب خیلی ناز شده بودم و دوست داشته بیشتر نگام کنه
من: خوب
سحر: منم بهش گفتم اره دوست داشتم نگاهش رو با چند تا خنده … اونم پرسیده چرا خنده … منم گفتم احتمالا خیلی دوست داشتی که … اونم جواب داده ببخشید دست خودم نبوده.

من : بهش گفتم ادامه بده

سحر: واقعا اخه بهش گفتم مهمان داریم
من : اره ببین چی میشه

سحر ادامه داد با گفتن ببخشید یه خورده شلوغه اینجا …

شهاب: نه خواهش میکنم. سمیرا هم اینجاست من زیاد نمیتونم چت کنم ولی هر جور بشه جواب میدم
سحر: مزاحم نباشم
شهاب: نه اصلا تو رو تازه گیر آوردم مراحمی
سحر: واقعا در این حد دوست داشتی ارتباط بگیریم
شهاب: اره خیلی مخصوصا از اون شب که دیدمت دلم بدجوری میخواستت

سحر: میخواستت؟؟

من کیرم کلفت تر و کلفت تر میشد و نخواسته دستم رفته بود روش و داشتم میمالیدم کیرم رو … و برای بی غیرتی که داشتم میکردم کلی حشری شد بودم …

شهاب: اره واقعا دلم میخواستت و دلم میخواست ببوسمت
سحر نه نمیشه در این حد جفتمون ازدواج کردیم و واقعا نمیشه
شهاب: واقعا نمیشه؟
سحر: نه
شهاب: پس چرا خودت اون شب نگاه میکردی
سحر خوب پیش اومد
شهاب ببخشید میگم ولی قشنگ داشتی اونجام رو نگاه میکردی

من و سحر نفسهامون رفته بود بالا و کم کم داشتیم چشمامون رو از شهوت میبستیم

سحر: خوب اخه خیلی تابلو شده بود و منم نگاهم افتاد
شهاب : اره خوب ولی نگاهت طولانی شده بود
سحر: خوب اره ولی کلا معلوم بود
شهاب: دوست داشتی حالا
سحر: نمیدونم
شهاب: راحت باش
سحر: واقعا نمیدونم خوب نگاه آدم میفته
شهاب : به کلفتیش نگاهت افتاده بود
سحر : اهههه خیلی کلفت شده بود
شهاب : دوست داشتی
سحر : اره خیلی کلفت به نظر میرسید
شهاب : اگر بهت بگم خیلی کلفته و پره آب داغ چی میگی

سحر کلا کسش خیس اب شده بود و به من نگاه کرد و گفت ببین چی میگه … من گفتم تو که دوست داری … سحر وای رضا دلم میخواد اون کیر رو …

سحر: چی بگم … خوشبحال سمیرا جون
شهاب : سمیرا زیاد زیرش میخوابه و هیکلش تشنه اشه
سحر : واقعا
شهاب : اره خوب ما چند ساله که ازدواج کردیم ولی همیشه به من میگه شهاب عجب چیزیه …
سحر : خوشبحالش … نوش جون هیکلش
شهاب سحر الان کلفت شده میخوای ببینیش
سحر : نفهمه سمیرا
شهاب : اخ سحر دلم اون هیکلت رو میخواد ببین کیرم چی شده برات
سحر : وای شهاب نفهمن اینا بد میشه
شهاب : نه حواسمون باید باشه
سحر: ببینمش

شهاب یه عکس از کیر کلفت شدش تویه شلوارش فرستاد و من دیگه داشتم منفجر میشدم

سحر به من نگاه کرد و گفت ببین چه کیری شده برای زن خوشگل و جنده ات

دوست داری زیر خوابش بشم ببینی؟

من اره خیلی

سحر اخ که کسم چه حال کنه زیر این کیر بعد از چند سال خماری نداشتن یه کیر مردونه

من :اخ سحر

ببین رضا چه کیریه دوست دارم فقط از لای شورتش بکشم بیرون و بوسش کنم و بعد ساک بزنم

من : فقط ساک

سحر : بهش میخوام کس بدم
من جنده این کیر میشم رضا

سحر جواب داد …

سحر : شهاب چه کیریه
شهاب : دوست داری خوشگله
سحر : اره خیلی دلم رفته براش
شهاب : دلت برای کیر من رفته
سحر : اره راستش از اون شب که دیدمش دلم میخواستش
شهاب : جووون پس تشنه کیری ؟
سحر : اره هستم چند ساله

شهاب : مگه نداری
سحر :خوبه کیرش ولی کلفت تر میخوام و مردونه تر
شهاب : بلد نیست
سحر : راستش خوبه ولی من کلا میخوارم برای کیر مخصوصا اگر مردونه و کلفت باشه
کلا آب کیر دوست دارم بریزه روم

شهاب : سحر تو رو فقط باید داگی گایید
سحر : اخ اره شهاب نمیدونی چقدر خیسم
شهاب : بقیه کجان نفهمن
سحر : نه اومدم اتاق بچه ها به بهونه سرگرم کردن اینا
شهاب :اکی حواست باشه
سمیرا فکر کنم خوابش رفته … دوست داری آب کیرم برات بیاد عکسش رو بفرستم
سحر : شهاب میشه سرش رو ببینم
شهاب : الان میفرستم
حالا چرا سرش

سحر : خوب کلش رو بده ببینم
شهاب :به یه شرط
سحر : چه شرطی
شهاب : برام یه بوس از لبات بفرستی
سحر: فقط بوس میخوای
شهاب: تو چی دوست داری
سحر: نمیدونم اخه مگه میشه اون کیر رو فقط بوس کرد
شهاب : چیکار پس
سحر : دوست دارم یواشکی بره لای پام و بعد اروم تویه کس تنگم
شهاب : اخ چه جنده ایی میدی بهم؟
سحر: اگر قول بدی خوب بگایی من رو و بزاری لاش یواشکی و به کسی هم نگی
دوست دارم جنده کیرت بشم
شهاب: وای سحر ابم داره میاد برات
سحر: فقط داگی نگاه من رو
بده بهم کیر مردونت رو باهاش لاس بزنم و بمال به هیکلم اگر شد یواشکی انگشتم کن و بذار لای کونم داغیش رو حس کنم
شهاب : حتما فقط کی میشه
سحر : مهمونی این ماه که اومدین دامن میپوشم
کیر مردونت رو بمال با کونم و بزارش لاش
شهاب : میفهمن که
سحر : هماهنگ میکنیم نگران نباش
شهاب: سحر باورم نمیشه تو قراره بهم بدی
سحر: دوست داری؟
شهاب: بد جوری تشنه هیکلتم
کاش میشد زنم بودی هر شب میگاییدمت

سحر: اخ اره بکنم میشدی و با آب مردونت هر شب هیکلم رو سیر میکردی
شهاب : بدون هیکلم خیلی تشنه است

من دیگه نتونستم نگه دارم خودم رو و ارضا شدم

شهاب: آخ چه تیکه ایی گیرش افتاده قدر نمیدونه ولی خوب از این به بعد برای خودمی
سحر: بستگی داره چطوری بگایش
اگر خوب بگایش
جندت میشم و زیر خوابت که دیگه دوتا زن داشته باشی
شهاب : سحر آبم اومد

سحر منم دارم ارضا میشم … ولی تا شب باید صبر کنم … من برم تا نفهمیدن

بعد از چت سحر خیس شده بود و با انگشت کردن تویه کسش ارضا شد و خوابمون رفت …

فردا اون روز خیلی احساس بدی داشتم و همش فکر میکردم که چه اشتباهای کردم … در صورتی که دلم میخواست اون چت ها رو دوباره بخونم …

نمیدونم باید چیکار میکردم و چطوری خودم رو قانع میکردم ولی دیشب انقدر ازم آب اومده بود که کلا دستم و شورتم خیس شده بود …

چند روزی به همین منوال گذشت و شهاب تقریبا هر روز به سحر مسیج میداد و سعی میکرد که بحث رو به سکس بکشونه … و سحر هم خیلی تلاش میکرد که بهش بفهمونه یه اشتباهی کرده و دوست نداره تکرار بشه … بیشتر حس من رو فهمیده بود و با اینکه میدونست من دوست دارم ولی سعی میکرد من رو حمایت کنه …

انقدر عذاب وجدان داشتم که تصمیم گرفتم مهمانی که چند روزی بیشتر بهش نمونده بود و واقعا دلم میخواست ببینم که برای اولین بار یه نفر زنم رو دستمالی میکنه و شاید هم خودم بتونم زن خوشگلش رو بمالم رو تصمیم گرفتم کنسل کنم …

وقتی به شهاب زنگ زدم خیلی صداش معذب بود ولی هیجان زده … خوبی شهاب جان

+اره تو خوبی چه میکنی

    قربونت عزیز دنبال یه فرصتی بودم بهت بگم متاسفانه باید کنسل کنیم آخر هفته رو
    +واقعا ؟ چرا چیزی شده
    +: نه عزیز … یه خورده ناخوش احوالم

شهاب: خیر باشه
باشه عزیز سمیرا خیلی خوشحال بود ولی بهش میگم
من: سکوت کردم برای چند ثانیه
شهاب: رضا هستی
من اره ببخشید صدا قطع شد از طرف من ازش عذرخواهی کن
شهاب: به من چه خودت بهش بگو با یه پوزخند
من سکوت … سکوت و گفتم اکی باشه عزیز

تلفن قطع شد و واقعا احساس کردم که شهاب الان میخواد ارتباطی بین من و سمیرا ایجاد کنه … به سحر زنگ زدم و گفت صددرصد همینه

گفتم چیکار کنم
گفت خودت میدونی من مشکلی ندارم

من دل تو دلم نبود و نمیدونستم که باید چیکار کنم … تصمیم گرفتم به سمیرا زنگ بزنم … بعد از چندتا بوق … سلام رضا جان خوبی … و من نفسم بالا نمی‌اومد… ولی گفتم مرسی سمیرا خوبی … برف پاکن ماشین داشت شیشه ها رو از بارون پاک میکرد و من در حال صحبت کردن با سمیرا بودم که سمیرا گفت …

نوشته: رضا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

قسمت سوم ...

گفت رضا واقعا دوست داشتم که ایندفعه همدیگر رو ببینیم … خیلی طول کشیده و ندیدیم همدیگر رو …

لحن صحبت کردن سمیرا برام غیر طبیعی بود … هر چند ما کلا خیلی راحت صحبت میکنیم با هم ، ولی احساس کردم یه حسه خودمونی بودن خاصی تویه صداش هست … من نفسم بالا نمی اومد و بعد از چند ثانیه سکوت گفتم اره ببخشید … و منم واقعا دوست دارم شما رو ببینم ولی خوب یه خورده حالم خوب نیست … سمیرا بهم گفت خوب یه دکتر برو و یا برو دارخونه یه دارو بگیر … منم ازش تشکر کردم و گفتم حتما میرم … سمیرا گفت پس من به شهاب بگم که اکی هستی برای مهمونی … یه خورده سکوت کردم و گفتم اشکالی نداره بهت خبر بدم … ببخشید تو رو خدا اصلا منظور بدی ندارم … سمیرا گفت نه اصلا راحت باش … گفتم پس من به شهاب خبرش رو میدم … چند ثانیه ایی سکوت شد و خندید و گفت حالا به منم خبر بدی به جایی بر نمیخوره … من با صدای که پره تشویش بود و نگاهی که به خیابان خیس و پر ترافیک داشتم گفتم چشم حالا به شما هم خبر میدم … حتما بهت زنگ میزنم و بهت خبر میدم … سمیرا گفت به نظرم مسیج بهتره نمیخوام اذیت بشی … منم گفتم حتما بهت خبر میدم …

تویه مسیر و اون روز کاری بار ها شد که از فکر فانتزی خودم با سمیرا و شهاب و سحر سیخ میشدم و حتی چند قطره ایی هم ازم آب میاومد … تقریبا دو روزی گذشت و سحر چیزی نمیگفت و منم چیزی به رویه خودم نمیاوردم … چیزی که برام خیلی جالب بود … تغییر کم، ولی تدریجی در لباس پوشیدن سحر بود … احساس میکردم لباس های تنگ تر داره میپوشه و آرایش غلیظ تر و چندباری هم که بهش میگفتم چه تیکه ایی و یا چه خوشگل کردنی شدی … میخندید و میگفت شوهرم دوست داره …

روز پنج شنبه بود و خیلی دوست داشتم یه جوری به سحر بگم که دوست دارم با شهاب لاس بزنه و من ببینم یا بشنوم … ولی اصلا نمیتونستم این رو قبول کنم که دوباره ببینم سحر برای یه مرد دیگه ارضا میشه یا آب کیر شهاب برای هیکل زنم بیاد … به این نتیجه رسیدم که حسی که من دارم به نظر بیشتر لحظه ایی، و دوست دارم که یه اتفاق بیافته و تموم بشه … احساس میکردم که اگر با غریبه باشه و سریع تموم بشه هم من لذت میبرم و هم سحر و بعدش عذاب وجدان ندارم و یه جورایی دیگه ترس هم نخواهم داشت از اینکه همکار یا دوستم بفهمه … تویه فکر این قضیه بودم که کجا و چطوری میشه یه غریبه پیدا کنم که با سحر لاس بزنه یا اینکه کون خوشگل و رون های سحر رو دید بزنه و من حال کنم از بیغیرتیم …

به این نتیجه رسیدم که به شهاب و سمیرا خبر بدم که بهتر نشدم و مهمونی کنسله … به شهاب زنگ زدم و جواب نداد … بهش مسیج دادم و تیک خورد که خونده ولی جواب نداد … گفتم شاید سرش شلوغه ولی چند ساعتی گذشت و جواب نداد و خیلی تعجب کردم چون معمولا خیلی زود جواب میداد … یه حسه عجیبی داشتم که احساس میکردم شهاب خیلی دوست داره من با سمیرا ارتباط بگیرم … به سمیرا مسیج دادم و چند دقیقه نگزشت که جواب داد … خوبی رضا ؟

من: اره عزیز ‌… ببخشید بابت تاخیر

سمیرا: نه بابا راحت باش میدونم سرت شلوغه

گفتم ببخشید احتمالا یه چند وقتی طول بکشه بهتر بشم …

گفت امیدوارم زود خوب بشی با چنتا اموجی قلب و لبخند

بهش گفتم که مرسی حالا چرا لبخند
گفت واقعا دوست دارم زودتر ببینمت و یه خورده حرف بزنیم

من قلبم شروع کرد به تند تند زدن و واقعا نفسم داشت میگرفت … نمیدونستم چرا اینطوری میشم وقتی صحبتم با سمیرا و یا موقه ایی که سارا رو میبینم اینطوری میشه …

من گفتم اره حتما خوش میگزره با شهاب جان و دورهمی … جواب داد اونکه اره ولی من حرف زدن خودمون رو هم دوست دارم … دیگه تقریبا مطمین شدم که دوست داشته لاس زدن قبلیمون رو … خواستم بهش بگم اره خیلی حال داده لاس زدن قبلیمون … چند باری نوشتم ولی پاک کردم و گفتم ممنون …
گفت پس زود درستش کن … منم یه چشم گفتم و اونم با چنتا اموجی جواب داد …

فکر هیکل سمیرا داشت روانیم میکرد … دل تویه دلم نبود که انگشتش کنم یدفعه از پشت ‌… یا چشم تو چشم بشم باهاش و لاس بزنم … ولی فکر لاس زدن سحر و شهاب خیلی حشریم میکرد …

چند روزی گزشت و تویه این فکر بودم که چطوری میتونم چنتا غریبه پیدا کنم که با سحر لاس بزنن … اول فکر کردم که بهش بگم بره آموزشگاه … یا باشگاه و شایدم بفرستمش مسافرت … ولی همش با این نتیجه میرسیدم که خوب من که نیستم و چطوری میشه ببینمش … و اگرم بخوام باهاش بعدا لاس بزنم, حال اونطوری نداره …

تویه این مدت چند باری هم شده بود که تویه سکس سحر بهم فحش داده بود و منم بدتر حشری میشدم و میکردمش … تویه چنتا سکس اخیر وقتی داشت ارضا میشد بهم میگفت رضا زنت داره ارضا میشه … زنت داره آب میده … زنت داره پاره میشه … و بارها میخواستم بهش بگم دوست دارم زیر کیر مردای دیگه پاره بشی یا چقدر دوست دارم یکی کیرش رو بزار لای رونای پات و صدای ناله هات بلند بشه … ولی نمیتونستم …

خیلی حسه عجیب و غریبی داشتم و حال اصلا خوبی نبود … روز جمعه اون هفته با اینکه معمولا خیلی زود بیدار میشم، اصلا حوصله بیدار شدن رو نداشتم … وقتی چشمام باز میشد و یا موقه خواب، تصاویر مختلفی جلوی چشمم میاومد … خودم، سارا، علی، شهاب و سمیرا و مهمتر از همه سحر … اون جمعه شاید یکی از بدترین روزای زندگیم بود. از یکطرف دوست داشتم زنم رو دستمالی کنن و ببینم، از طرف دیگه استرس و اضطراب دیوانم کرده بود و مهم تر از همه علاقه سکسی که به سارا و سمیرا پیدا کرده بودم …

اونروز تصمیم گرفتم که بزنم بیرون بعداظهر و تنهایی برم سمت تجریش و یه کافه دنج بشینم و یه قهوه بخورم … سحر دوست داشت که بیاد ولی واقعا دوست داشتم تنها باشم … رویه گوشی موبایلم کلی اسم بود از فامیل و دوستای دور و نزدیک ولی نمیشد حتی به نزدیکترین دوستم چیزی بگم … اونروز گزشت با همه بدی ها و خوبی هاش … تویه راه برگشت یه آهنگ از والایار داشتم گوش میدادم و کلی تویه رویاهای سکس نیاومده بودم …

بعد از رسیدن و یه فیلم … خوابیدم و خیلی صبح زود بیدار شدم … سحر خیلی سکس صبح رو دوست داره … اونروز صبح از پهلو گاییدمش و آب کیرم رو خالی کردم لای رونای پاش … خیلی دوست داره وقتی کیر از پشت بهش میخوره و تویه گوشش بهش میگم جنده خوشگل یا جنده هرزه …
روز اول هفته بود و داشتم کفش هام رو واکس میزدم و یواشکی سحر رو نگاه میکردم … یه شلوار پارچه ایی اداری مشکی ولی خیل جذب و یه رژ تیره براق زده بود و قشنگ از مانتو تنگ و جذبش که میشد کمر خوشگلش رو دید وقتی راه میره، فهمیدم که واقعا داره رفتاراش تغییر میکنه …

تویه مسیر اومدم چند باری بهش مسیج بدم و بهش بگم چه چیزی شدی جنده … خوش به حال مردایی که امروز هیکلت رو ببینن … سخت بود و چند باری پاک کردم و نوشتم ولی نفرستادم … تویه پارکینگ وقتی داشتم صدای شلوغی ماشین هایی که داشتن پارک میکردن رو میشنیدم همش تویه فکر سکس و فانتزی بودم … شاید به نقطه ایی رسیده بودم که سخت بود جدا کردن ذهنم از این فانتزی ها ‌…

وقت نهاری اتفاقی علی رو دیدم و دنبال این بود که ببینه چرا من انقدر کم رنگ شدم و بهش علاقه ایی نشون نمیدم …و منم با کلی معذرت خواهی بهش فهموندم که اصلا اینطوری نیست و واقعا مشغله کار و زندگی … پیشنهاد کافه داد بعد از کار و منم کلی بهانه جور کردم و اونم بنده خدا کلا پشیمون شد از گفتن این موضوع … بعدش که اومدم حسه بدی داشتم که چرا خودم رو محروم میکنم … با یه مهمونی ساده با شهاب و سمیرا کلی حال کردیم و تازه روابط جدید ایجاد شده … با سحر صحبت کردم و گفتم بهش در مورد پیشنهاد علی … اصلا استقبال نکرد و کلی از لیلا زن علی بد گفت که مثلا خیلی قیافه میگیره و از این حرفا … منم گفتم اکی پس من با علی میرم … گفت مشکلی برای اومدن نداره ولی در کل حال نمیکنه …

بعد از چند روزی با علی و همسرش قرار گزاشتیم و رفتیم کافه … تویه مسیر مجبور شدیم ماشین رو دورتر پارک کنیم و پیاده بریم … و تویه این مسیر پیاده چند باری متوجه شدم که مردای دیگه دارن سحر رو نگاه میکنن … تویه همین مسیر کوتاه چند دقیقه ایی و داخل کافه چند باری سیخ شدم و احساس کردم که چقدر دوست دارم که مردای دیگه زنم رو دید میزنن و روش هیزی میکنن … و جالبش این بود که سحر هم لباسی که پوشیده بود خیلی باز و راحت بود … طوری که قشنگ گردی کونش و رونای پاش دیده میشد … علی و لیلا هم خیلی مرتب و شیک بودن … واقعا اونشب بر خلاف توقعی که داشتیم خیلی خوش گزشت و علی خیلی اصرار داشت که مسافرت بریم … منم تایید کردم و اخرش قرار شد یه شمال باهم بریم … تویه تمام این مدت همش داشتم به این فکر میکردم که ای کاش شهاب و سمیرا هم بودن و میتونستیم کلی لاس بزنیم … بعد از اون کافه فکر کردم که شاید کافه رفتن به فانتزی من کمک کنه … چند باری رفتیم ولی بغییر از نگاه های کوتاه اتفاقی نمیافتاد … بعد از کلی فکر به این نتیجه رسیدم که شاید فروشگاه لباس بهتر باشه …

بعد از چند روز … به سحر مسیج دادم که شب زود میام باهم بریم بیرون … مسیج داد که خسته ام و فردا بریم بهتره … منم اکی دادم و فردا صبحش بهش به خنده گفتم، سحر آبروریزی نکنی امروز تنگ بپوشی و آرایش کنی … اونم خندید گفت خیالت راحت ساده ساده میام … دل تویه دلم نبود تویه مسیر دفتر … وقتی بهش فکر میکردم کیرم سیخ میشد و زودتر میخواستم بعداظهر بشه و بریم … تویه مسیر بهش مسیج دادم و گفتم واقعا تا بعداظهر دل تویه دلم نیست … مسیج داد اره منم و حتما بهت خوش میگزره … گفتم به من؟ گفت اره … گفتم چطور؟ گفت زنت قراره لاس بزنه با همه … منم با حالی پر از هیجان گفتم چقدر حال میده یکی از پشت انگشتت کنه … اموجی خنده داد و گفت خیالت راحت جنده ات بلده چیکار کنه …

زمان خیلی سخت میگزشت … ساعت ۲ تقریبا رسیدم خونه و سحر اومد پایین … وقتی نشست داخل ماشین باورم نمیشد این سحر باشه … یه شلوار لی که انقدر تنگ و کوتاه بود که قشنگ با یه خورده دقت میشد فهمید که چه هیکل تشنه و کردنی زیر این شلواره، که تشنه کیر کلفته … دور ساق پاش هم یه آویز بسته بود و کتونی اسپرت … روشم یه پالتو خیلی کوتاه که وقتی داشت میشست داخل ماشین قشنگ کونش میافتاد بیرون … لاک و کلی آرایش … بوسش کردم و گفتم سحر چه خبره … خندید و گفت دوست داری … منم با یه صدای هیجان زده گفتم دهنم آب انداخت برای کونت … خندید و گفت قربون شوهر پایه ام برم …

رسیدیم به فروشگاه و بعد از پارک کردن رفتیم داخل … بوی عطر سحر و هیکل خوشگلش تویه چشم همه بود … از هر مغازه ایی رد میشیدیم امکان نداشت پسر ها نگاش نکنن … منم چد باری دستم رو میبردم رویه کمرش و یا کف دستش که تویه دستم بود رو بشکون میگرفتم و فشار میدادم … چنتا بوتیک مردونه رفتیم ولی جوان های خوبی نبودن توش و حال نمیکردم با ظاهرشون … یه چند باری هم به بهونه امتحان کردن لباس ها رفتم داخل اتاق پرو و سحر رو تنها گزاشتم داخل بوتیک … و صدای لاس زدنش کیرم رو سیخ میکردم … چند باری هم شد که از سوراخ در اتاق یواشکی نگاه میکردم و میدیدم که چطوری دارن اون کون خوشگل و گردش رو تویه اون شلوار تنگ نگاه میکنن … ولی نمیتونستم زیاد بمونم تویه اتاق …اینطوری فایده نداشت و واقعا نمیشد کاری کرد … به فکرم زد که ببرمش لباس زنانه ببینه و پرو کنه … یه بوتیک زنانه برای مانتو دیدم و از پشت ویترین دیدم که دوتا پسر جوان و و یه خانوم فروشنده هستن … با سحر رفتیم داخل و از در ورود پسرا داشتن سحر رو دید میزدن … کیرم داشت کم کم از هیجان سیخ میشد … سحر سریع با یکی از پسرا شروع کرد به حرف زدن برای جنس کار و قیمت … منم اصلا تلاشی نکردم که حرفی بزنم … سحر چنتا کار رو انتخاب کرد و به پسره گفت کجاست اتاق پرو … پسره اخرین اتاق رو بهش پیشنهاد داد که صندلی نشستن من دور بود ولی میشد ببینم … سحر اولین مانتو رو پرو کرد و با پای برهنه اومد بیرون … شالش رو هم برداشته بود و سایز مانتو از سایز خودش تنگ تر بود … گفت چطوره … من از قصد بلند گفتم که بهت میاد … پسره سریع اومد و بدون توجه به من گفت سایزش چطوره … سحرم یه چرخ زد و گفت سایزش خوبه فقط دکمه هاش سخت بسته شده … پسره گفت بله ولی خوب این کش میاد … رفت نزدیک تر و من قلبم داشت میاومد تویه دهنم از استرس … میشه نگاه کنم … سحر گفت نخیر ممنون حالا چنتا کار دیکه است بپوشم … من گوشیم رو برداشتم و شروع کردم به چک کردن که مثلا حواسم نیست … پسره همونجا وایساد و سحر مانتو بعدی رو پوشید و اومد بیرون … دکمه هاش رو ایندفعه نبسته بود و به من گفت چطوره … منم به تکون دادن سرم گفتم خوبه … پسره سریع گفت این کار یه رنگ دیگه هم داره … میخواین بیارم … سحرم گفت اره … مانتو رو اورد و سحر همونجا مانتو قبلی رو دراورد و با یه شلوار لی تنگ و یه بلوز که کمرش قشنگ معلوم بود جلوی پسره … سینه های خوشگلش هم افتاده بود تویه لباسش … من واقعا شک شدم و پسره هم میخ سحر شده بود … مانتو رو ازش گرفت و پوشید و پسره گفت قبلی بهتر بود … سحر دوباره درش اورد و قبلی رو پوشید … پسره میخ سحر بود و واقعا دیدم که دلش میخواست دستمالی کنه سحر رو … سحر بهش گفت دکمه های اینم سخت بسته میشه … اینبار پسره اصلا از سحر اجازه نگرفت و دستش رو برد نزدیک و سعی کرد دکمه ای مانتو رو ببنده … سحر داشت جلوی چشم من با پسره لاس میزد و اونم قشنگ داشت دستش رو میکشید به سینه ها سحر … رفتم جلو و گفتم چطوره این لباس … پسره خودش رو جم کرد و یه قدم رفت عقب تر … سحر گفت خیلی تنگه رضا … سینه هام میافته بیرون … من شوک شدم از حرف سحر … نفسم بالا نمیاومد … کیرم داشت سیخ میشد … گفتم اره ولی خیلی بهت میاد و بعدشم مردا باید چشماشون رو جم کنن … سحر گفت اخه منم دوست دارم نگام کنن … من دیگه نمیتونستم حرف بزنم از هیجان… به سحر سریع گفتم چنتا دیگه مونده من برم یه زنگ بزنم؟ … اونم گفت یه چنتا یی دیگه مونده … منم گفتم پس من برم … من رفتم و بعد از ۱۰ دقیقه برگشتم و کاملا متوجه شدم که بینه سحر و پسره اتفاقاتی افتاده … سحر من رو صدا کرد و پسره رفت … گفت کسکش زنت رو مالید … نبودی ببینی چطوری سینه هام رو فشار میداد و دستش کون زنت رو داشت میمالید … گفتم اخه مشتری های دیگه … گفت بهت میگم حالا… بعدا فهمیدم که پسره باهاش رفته بود داخل اتاق پرو و کیرش رو هم اورده بوده بیرون و سحر با دستش مالیده …

سحر گفت شمارش رو بگیرم … منم با یه تایید رفتم بیرون و کیرم سیخ شده بود طوری که مجبور شدم پالتو رو بندازم رویه دستم معلوم نشه … سحر حساب کرد و پسره شمارش رو رویه رسید خرید براش نوشت … از اونجا که اومدیم بیرون سحر گفت بریم تویه ماشین … وقتی رسیدیم تویه ماشین … به من گفت رضا من اون کیر رو میخوام … ببخشید ولی سفید و کلفت … باورم نمیشد سحر انقدر خیس شده باشه … تویه ماشین مالیدمش و در حالی که دستم رویه کمرش بود سرش رو گزاشت رویه پام و کیرم از زیپ شلوارم کشید بیرون و شروع کرد به ساک زدن … چیزی که برام جالب بود و خیلی حشریم میکرد فحش های سحر بود … بهم میگفت کسکش زنت جنده شده … نبودی ببینی چطوری به زنت داشت حال میداد … خیلی دوست داشتم بهش بدم و آبش رو بریزه روم … هر چی سحر بیشتر میگفت من حشری تر میشدم و آخرش آبم پاشید تویه دوتا دستش … بعد از اون ساک تویه ماشین … سحر بهم گفت رضا خیلی این دنیا رو دوست دارم و چقدر خوبه تو پایه ایی … منم تایید کردم و بهش گفتم دوست دهری به پسره زنگ بزنی و باهاش لاس بزنی … اونم گفت از خدامه … با شماره ناشناس به پسره زنگ زده و رویه اسپیکر … کلی باهاش لاس زد و جالبش این بود که وقتی پسره بهش میگفت چه تیکه ایی هستی تو و حیف اون هیکلت که شوهرت هر روز نمیگا تو رو … کیرم از هیجان سیخ میشد … پسره کلی از هیکل سحر تعریف کرد و آخرش از سحر قول گرفت که شب بهش یواشکی زنگ بزنه و باهاش لاس بزنه … با اینکه تازه آب داده بودم ولی کیرم نصفه سیخ شده بود …

تویه مسیر یه آهنگ سه تار گزاشتم و از هیجان شب و اتفاقات بینشون دوباره بی قرار شده بودم …

نوشته: رضا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.