رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

     خواهر × تابو × برادر × داستان خواهر × سکس خواهر × محارم × داستان محارم × سکس محارم × داستان تابو × سکس تابو × داستان سکس با خواهر × داستان سکس با برادر × داستان سکس تابو × داستان سکس محارم ×

ته تغاری های ناخلف

من و هانیه بچه های ماقبل آخر و آخر یه خانواده شلوغ و مذهبی هستیم که اختلاف سنی قابل توجهی با خواهر برادرهای بزرگتر مون داریم. همین اختلاف سنی باعث میشد که احساس کنیم نه تنها با پدر مادرمون، که حتی با خواهر برادرهامون هم از دوتا نسل متفاوت هستیم. واسه همین من و هانیه خیلی با هم خوب بودیم. البته صمیمیت و راحتی که باعث بشه همه رازهای همو بدونیم نبود، ولی خیلی زیاد هوای همدیگه رو داشتیم تو خانواده.
تفاوتی که من و هانیه باهم داشتیم این بود که هانیه خیلی از من جسورتر بود و راحت تر عقایدش رو ابراز میکرد و با نظرات بقیه مخالفت میکرد. ولی من مخصوصا جلوی پدر و مادرم خیلی حفظ ظاهر میکردم. هرچند وقتی بحث و جدلی بین هانیه با بقیه شکل میگرفت، سعی میکردم هوای هانیه رو داشته باشم و تنهاش نذارم. بیشتر سعی میکردم فضا رو آروم کنم.
کنکور که دادم یکی از دانشگاه های تهران قبول شدم و سال بعدش هم هانیه یکی دیگه از دانشگاه های تهران. موقع انتخاب رشته متوجه شدم که همه تلاشش رو کرد انتخاب هاش جوری باشه که هم دانشگاهی نشیم. چون احتمالا حس میکرد که با وجود من، نمیتونه تو دانشگاه راحت باشه. چون درسته که رابطه مون خوب بود، ولی به هر حال من جلوی خانواده و مخصوصا پدر و مادرم حفظ ظاهر میکردم و هیچکس حتی هانیه که نزدیک ترین فرد بهم بود، از حس و حال درونی من با خبر نبود.
یه روزی من با جمع رفقای دانشگاهیم که همه هم پسر بودیم رفته بودیم بیرون. البته اینجوری نبود که اصلا اکیپ های مختلط نداشته باشیم، ولی از اونجایی که من هیچ دوست دختری نداشتم، سعی میکردم تو جمع های مختلط کمتر حاضر باشم تا کمتر معذب بشم. داشتیم از جلوی یه کافه رد میشدیم که یه لحظه یه چهره آشنا دیدم. یه اکیپ دختر و پسر تو کافه نشسته بودن و میگفتن و میخندیدن. یکی از دخترها هانیه بود که تو بغل یه پسری لم داده بود. کاملا مشخص بود رابطه اش با اون پسر فراتر از یه دوستی ساده و همکلاسی بودنه. نگاهم رو صورت هانیه بود که یه لحظه اونم برگشت و منو نگاه کرد. انقدر سریع رومو برگردوندم که حتی نتونستم عکس العمل صورت هانیه رو ببینم.
بقیه روز رو عملا فقط جسمم تو جمع دوستانم بود، فکر و ذهنم جای دیگه سیر میکرد. دم غروب که من رسیدم خونه، هانیه هم خونه بود. ولی کاملا سعی میکرد از من فرار کنه و باهام چشم تو چشم نشه. همه اش نگران بودم که با این کاراش پدر مادرمون مشکوک بشن. خلاصه شام خوردیم و من به یه بهونه ای سعی کردم زودتر برم تو اتاقم تا هانیه بیشتر از این تابلوبازی درنیاورده. یکی دو ساعتی گذشته بود. رو تختم دراز کشیده بودم ولی خوابم نمیبرد. تو افکار خودم غرق بودم که یه پیام واسم اومد: “حامد، باید باهم حرف بزنیم، باید یه سری چیزها رو واست توضیح بدم” بلافاصله جواب دادم: “هانیه جان، عزیزدلم، آبجی خوشگلم، چه توضیحی آخه؟! زندگی خودته، اختیارش هم با خودته. بچه که نیستی که کسی واست تعیین تکلیف کنه. مطمئنم خودت بهتر از هرکسی میدونی چی درسته و چی غلط! فقط یه خواهش ازت دارم، آدم درست انتخاب کن. تو خیلی خیلی واسم با ارزشی، اینو بدون که همیشه و هر لحظه میتونی رو کمک و حمایت من حساب کنی”
پیام رو که واسش فرستادم بلافاصله سین خورد. بعدش هی ایزتایپینگ میشد ولی هیچ پیامی نمی اومد. چند دقیقه گذشت که دوباره بهش پیام دادم: “البته درسته که میخوام سر به تنش نباشه، ولی از حق نگذریم، پسری که من دیدم سرش به تنش می ارزید. میشه گفت آقا و باشخصیته. لااقل خداروشکر سلیقه ات از این پسرهای لش و لوده نیست.” پیام رو که واسش فرستادم چشمام خیس شد. خودمم نمیدونستم چه مرگمه. یعنی میدونستم. ولی انگار حتی جرات مطرح کردنش رو توی ذهن خودمم نداشتم. چه برسه که بخوام به زبون بیارم.
بالاخره هانیه از شوک در اومد و پیام داد: “وای حامد، خیلی دوستت دارم. بخدا تو بهترین داداش دنیایی. خودمو آماده کرده بود که یه کتک مفصل از بابا بخورم و کلی ناله و نفرین از مامان بشنوم.” از حرفش خیلی حرصم در اومد و پیام دادم: “واقعا خنگ و بیشعوری. دختره پررو من این همه سال هواتو داشتم. حالا بیام سر همچین موضوعی که واسه مامان بابا حکم مرگ داره، بندازمت تو هچل” بلافاصله جواب داد: “راست میگی داداشی، بخدا راست میگی. غلط کردم درباره ات فکر اشتباه کردم. دوستت دارم بهترین و با معرفت ترین داداش دنیا”
اون شب تا دیروقت در حال پیام دادن به همدیگه بودیم. از نحوه آشنایی و شخصیت و اخلاق میلاد برام تعریف کرد و مدام گیر میداد که تو هم دوست دخترتو به من معرفی کن. هرچی هم قسم و آیه میخوردم که من دوست دختر ندارم، قبول نمیکرد که نمیکرد. آخرش هم گفت اگه واقعا راست میگی و دوست دختر نداری، خودم یه دختر خوب بهت معرفی میکنم. اتفاق اون روز و اون شب شروع صمیمیت بین من و هانیه بود. صمیمیتی که باعث شد خیلی نگفته هامون رو بهم بگیم. حتی با میلاد آشنا شدم و با اکیپ شون بیرون رفتم. به اصرار هانیه با نسیم آشنا شدم و نسیم شد اولین دوست دخترم. با اینکه واقعا نسیم دختر خوب و با اخلاق و همه چی تمومی بود، ولی تو هر موضوعی من ناخودآگاه تو ذهنم با هانیه مقایسه اش میکردم.
چند وقت بعد به پیشنهاد میلاد چهارتایی جمع شدیم خونشون. من و هانیه به هوای یه نمایشگاه بین المللی تخصصی زدیم بیرون و خیال پدر مادرم راحت بود که خب هانیه با منه و مشکلی واسش پیش نمیاد. قبلا از اینکه مجبور بشم به پدر مادرم دروغ بگم خیلی عذاب وجدان میگرفتم. ولی الان دیگه حسم کمتر شده بود. به این نتیجه رسیده بودم که با این مذهبی بازی ها و سخت گیری هاشون داشتن فرصت زندگی کردن رو از ما میگرفتن. تو راه رفتیم دنبال نسیم و سه تایی رفتیم خونه میلاد. میلاد که از همون اول تی شرت و شلوارک تنش بود، ما سه تا هم لباس راحت پوشیدیم. درسته که تو این چند وقت زیاد هانیه رو تو تاپ شلوارک و لباس های باز دیده بودم، ولی انگار برام تکراری نمیشه و هربار دوست داشتم بشینم و تماشاش کنم. حتی قبل از این اتفاقات که هانیه رو نهایتا با تی شرت و شلوارک نسبتا گشاد تو خونه می دیدم، عاشقش بودم، چه برسه به الان که بیشتر و بهتر میدیدمش.
اون روز تا ظهر گفتیم و خندیدیم و زدیم و رقصیدیم. ناهار خوردیم و بعد از ناهار میلاد پیشنهاد داد یه چرتی بزنیم. بعدش رو کرد به من و نسیم و گفت “اگر میخواین راحت باشین، اتاق داداشم هست.” خب هر چهارتامون میدونستیم این حرف یعنی چی. اولین بار بود من و هانیه تو همچین موقعیتی قرار می گرفتیم. خلاصه میلاد و هانیه رفتن اتاق میلاد و من و نسیم هم رفتیم اتاق برادر میلاد. یه اتاق جمع و جور با دیزاین پسرونه و باحال. نسیم با لوندی خاصی پرسید: “تخت یا زمین؟” نگاهی به چهره شیطونش کردم و گفتم: “زمین، تخت فضای کافی واسه جولان دادن نداره” نسیم خنده خوشگلی کرد و منم محکم بغلش کردم و شروع کردم بوسیدنش. وقتی حسابی تو بغلم فشارش دادم، ولش کردم و پتویی که رو تخت پهن بود رو روی زمین پهن کردم و بالش گذاشتم و دوتایی دراز کشیدیم. به پهلو و رو به همدیگه دراز کشیده بودیم و داشتم تو چشمای خوشگل نسیم نگاه میکردم. لعنت به من که مدام صورت هانیه میاد جلوی چشمم. یعنی الان با میلاد تو چه حالی بودن؟!!!
سعی کردم ذهنم رو جمع و جور کنم و به نسیم که حالا دیگه کاملا متوجه شده بود تو هپروت سیر میکنم، بیشتر توجه کنم. چشمام رو بستم و صورتم رو بردم جلو. لبام رو به لبای نسیم رسوندم و بوسیدمش. دومین و سومین بوسه رو که زدم دیگه لبامون قفل هم شده بود و داشتیم حسابی همدیگه رو کبود میکردیم. دستامون هم مشغول بود و هر لحظه یه جایی از بدن همدیگه رو میمالیدیم. دست من مدام بین سینه ها و کص نسیم در رفت و آمد بود و نسیم هم دست کرده بود تو شلوارکم و داشت کیرمو میمالید. نسیم رو برگردونم به پشت بخوابه و خودم اومدم روش. روی رونهای توپرش نشستم و تاپ و سوتینشو دراوردم. بعد هم روش دراز کشیدم و در حالی که لباشو گاز میگرفتم، دستم رو بردم پایین و شلوار و شورتشو همزمان از پاش درآوردم. حالا بدن لخت و بی نقص نسیم زیر دستام بود و یواش یواش اومدم پایین. سینه هاشو میخوردم و میمالیدم. با زبونم رو بدنش میکشیدم و اومدم سمت نافش. باز هم زبونم رو کشیدم رو بدنش و اومدم پایینتر تا رسیدم به کس نازش.
پاهاشو از هم باز کردم و شروع کردم به لیسیدن کصش. واقعا خوشبو و خوش مزه بود. انقدر خوردم و لیسیدم که نسیم لرزید و ارضا شد. وقتی ارضا میشد دیگه شیطنت چهره اش میرفت و مثل یه بچه معصوم و مظلوم میشد. بغلش کردم و سعی کردم حسابی نوازشش کنم تا حالش جا بیاد. وقتی حالش جا اومد منو خوابوند و نشست رو پاهام. دوباره همون مراحل داشت تکرار میشد. حالا نسیم داشت منو لخت میکرد. وقتی همه لباسام رو درآورد، دراز کشید رو بدنم و لبامون تو هم دیگه قفل شد. خودش دستشو برد پایین و کیرم رو روی کس خیسش تنظیم کرد. یه کم کیرم رو روی کصش بازی بازی دادم که دیگه صداش در اومد و گفت :“لعنتی فرو کن توش دیگه” اینو گفت و بلافاصله یه جیغ کشید، چون هنوز جمله اش تموم نشده بود که من کیرمو تا ته توی کصش فرو کرده بودم. پوزیشن بدی بود، چون نسیم از بی حالی، کامل خودش رو روی من ولو کرده بود. منم سعی میکردم با تمام قدرت ممکن تو کصش ضربه بزنم که بیشترین لذت رو ببره.
چند دقیقه ای تو همین حالت بودیم و من دیگه توانی برام نمونده بود. نسیم رو به پهلو خوابوندم زمین و خودم از پشت بغلش کردم و دوباره شروع کردم به کردن. چند دقیقه که گذشت حس کردم دارم ارضا میشم و درست مثل همه سکس های قبل میون، لحظه ارضا شدن صورت هانیه اومد جلوی چشمام. مخصوصا الان که میدونستم با میلاد مشغول سکس هستن. لحظه ای که داشتم ارضا میشدم کشیدم بیرون و در حالی که نسیم رو محکم بغل کرده بودم، آبم روی کون و کمرش پاشیده میشد. چند دقیقه ای تو همین حالت بودیم که بالاخره تونستم پاشم دستمال کاغذی بیارم و بدن خودم و نسیم رو پاک کنم. دیدم نسیم حسابی به خواب عمیقی رفته. یه طرف پتویی که زیرمون بود رو، روش کشیدم و لباسامو پوشیدم و از اتاق زدم بیرون.
رو مبل نشسته بودم و خودم رو با گوشی مشغول کرده بودم. ولی همه حواسم به اتاق میلاد بود که ببینم صدایی ازشون میشنوم یا نه. چند دقیقه بعد در اتاق باز شد و میلاد اومد بیرون. انگار اصلا انتظار دیدن منو نداشت و با دیدنم بلافاصله از خجالت سرخ شد. رفت سمت دستشویی و بعد از چند دقیقه اومد بیرون نشستیم به حرف زدن. مشغول حرف زدن بودیم که خواهرش زنگ زد. مثل اینکه تصادف کرده بود و چون شوهرش ماموریت بوده، به میلاد زنگ زده. میلاد کلی عذرخواهی کرد که باید بره و منم بهش گفتم: “نه بابا این چه حرفیه، منم باهات میام” ولی میلاد گفت "نه دمت گرم، دخترها خوابن، بیدار شن ببینن هیچکدوم نیستیم خیلی نگران میشن#34; منم قبول کردم و گفتم: “اگه تو کارت طول کشید، بچه ها که بیدار شدن ما جمع و جور میکنیم و میایم پیشت”
خلاصه میلاد رفت و من موندم و کلی فکر و خیال و وسوسه و نقشه. یه سر به نسیم زدم و دیدم هنوز حسابی خوابه. رفتم سمت اتاق میلاد. آروم در اتاق رو باز کردم. هانیه به پهلو رو تخت دراز کشیده بود و پشتش به در بود. پتو رو خودش کشیده بود ولی سرشونه ها و پاهای لختش مشخص بود. از شورت و سوتینی که گوشه اتاق افتاده بود مشخص بود که کاملا لخته. تو چارچوب در وایساده بودم و تماشاش میکردم. صدای تپش قلبمو میشنیدم. اون لحظه تنها آرزوم این بود که برم پیشش دراز بکشم و بغلش کنم. تن لختش رو لمس کنم و فقط بپرستمش. پاهاشو بلیسم و کصشو بخورم. همیشه تو تصوراتم این بود که وقتی دارم کصشو میخورم سرمو به کصش فشار بده و الان فقط چند قدم فاصله داشتم به آرزوم برسم. اینکه بعدش چی میشه مهم بود؟ نمی دونم.
نمیدونم چقدر گذشت، ولی بالاخره تصمیمم رو گرفتم. سخت بود ولی من انجامش دادم. آروم در اتاق رو بستم و اومدم نشستم رو مبل. به این فکر میکردم که من عاشق هانیه ام. دیوونه هانیه ام. هانیه هم با میلاد خوشحاله. من دیگه چی میخوام بیشتر از این. حق نداشتم همه اینها رو به خاطر خودخواهی خودم خراب کنم. تو این سالها ظاهرسازی رو خوب یاد گرفته بودم. پس بازم ظاهرسازی میکردم که هانیه فقط برام حکم یه خواهر رو داره، نه بیشتر.
دو سه سال بعد، هانیه با میلاد و من با نسیم ازدواج کردیم. البته به این راحتی که میگم نبود. خانواده مون کلی مخالفت کردن. ولی انقدر من و هانیه از هم حمایت کردیم که به اجبار رضایت دادن. با نسیم زندگی ای رو شروع کردم که دوستش دارم، دیگه مجبور نیستم به میل پدر و مادرم بپوشم و بگردم و زندگی کنم. بهترین لحظاتمون رو با میلاد و هانیه میگذرونیم و چهارتایی بهترین دوستان همدیگه ایم. الان که به 21 سالگیم فکر میکنم میبینم اون لحظه بهترین تصمیم زندگیم رو گرفتم. درسته هیچ وقت به تن و بدن هانیه نرسیدم، ولی اعتماد و صمیمیت و دوستی ای که بینمون ایجاد شد، ارزشش خیلی بیشتره واسم.

نوشته: من همیشه حشری

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • فیلم سکسی کوتاه که سه نفری یه دخترو برداشتن بردن طبعیتی چیزی لختش کردن دارن کص کونش میمالن یکیشون هم فیلم میگیره . تایم: 00:12 - حجم: 2 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم جهت مشاهده تمامی فیلم های سکسی ایرانی روی کلیک بزنید.
    • عکس سکسی یواشکی از حمام کردن میلف گوشتی ایرانی 5/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس لخت زن ایرانی با کص کون گنده 4/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های یواشکی سکسی زن لخت ایرانی 3/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی از اندام لخت میلف گوشتی 2/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • عکس های مخفی ناب داداش بی از اندام سکسی خواهرش 1/5 برای تماشای تصاویر مخفی در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • سن بالا × زندایی × داستان سکسی × سکس سن بالا × داستان سن بالا × داستان زندایی × سکس زندایی × سکس میلف × میلف × سکس با زندایی سن بالا این داستان برمیگرده به پاییز امسال من ۲۹ سالمه و‌ همیشه بین اشنا فامیل مورد قبول بودم داییم شهرا جنوبی کار میکنه و خیلی زود بیا ۲ ماه یکبار هست ۳ تا بچه قد و نیم قد هم داره که بزرگه ۱۸ سالش هست زنداییم هم که اسمش مریم هست ۴۲ سالشه که از همون ۱۸ سالگی به بعد دوست داشتم ترتیبشو بدم ولی نشد هیکل توپی داره سفید سفید سینه ۸۵ به بالا کون گنده کلا خیلی سکسی هست قیافش هم بد نیست و خوبه داستان از اینجا شروع شد که بخاطر درس پسر دومی زیاد میرفتم خونشون پاییز که درس بهش یاد بدم درسش اصلا خوب نیست هروقت میدیمش میگفتم کاش بشه فقط بغلش کرد و سینه هاشو گرفت معمولا هم داخل خونه لباس راحت میپوشید نه لختی ولی کون سینه کامل در دید بود چندین بار گذشت از رفت و اومد در این مدت خودم حس میکردم فهمیده که چشمم بهش هست و پیش خودم میگفتم حتما خوشش میا که صمیمی تر میشه تا بعدازظهری رفتم خونشون که دیدم شال بسته به کمرش گفتم چی شده که گفت مبل بلند کردم و کمرم درد میکنه که بهش گفتم خب پماد بزن و ماساژ بده بهتر میشه گفت زدم ولی تموم شده بالاخره تموم شد و اخر شب اومد تو ذهنم که بهش بگم واست میخرم فردا پیام دادم و احوال پرسی که کمرت بهتره که گفت نه و گفتم فردا واست میگیرم میارم دیگه شروع کرد به تشکر و درد دل که داییت نیست و اذیت میشم منم و به خیلی چیزا نمیرسم و این حرفا صبح ساعت ۸ بیدار شدم ی دوش گرفتم رفتم دو تا پماد واسش گرفتم و بهش زنگ زدم خونه ای بیارم واست گفت اره هستم منم گفتم تا نیم ساعت دیگه میرسم اونم گفت برم دوش بگیرم تا تو میرسی شاید بهتر شدم رسیدم زنگ زدم رفتم بالا که دیدم ی شلوار گشاد پوشیده با تاپ و موهاشو با هوله بسته بود که خشک بشه تنها بود خونه و بچهها رفته بودن مدرسه دیگه تشکر کرد و رفت چایی اورد گفتم این دستور عملا داره باید پماد بزنی و ماساژش بدی و هوله گرم بزاری که تاثیر داشته باشه گفت باشه و تعریف میکردیک که تلفنش زنگ خورد پاشد که جواب بده ی دفعه از پشت چشمم خورد به کونش که شلوار بینش گیر کرده بود ی لحظه حس کردم کیرم راست شد از شهوتش چن دقیقه تلفنش طول کشید و اومد و منم گفتم برم دیگه که گفت مهدی تو که خودت میدونی دستور عملشو واسم پماد نمیزنی ی لحظه دنیا بهم دادن گفتم باشه که بعدش گفت اگه کار داری برو که منم گفتم نه کاری ندارم دوباره نشستم گفت پس بزار این وسایل جمع کنم بیام منم همش با خودم میگفتم چطوری شروع کنم چون نمیخواستم فرصت کردنشو از دست بدم که به خودم گفتم تهش ی دفعه میوفتم روش یا میشه یا نه اومد که گفت شروع کنیم و گفتم زندایی بهتره دراز بکشی که راحت تر انجام بشه بدون حرفی گفت رو مبل خوبه؟ گفتم اره دراز کشید رو‌مبل و لباسشو زدم بالا از چیزی که فکر میکردم سفید تر نبود ولی خوب بود همونم پماد زدم به کمرش که گفت اینجا بالشت نداره بیا بریم داخل اتاق که تخت هست گفتم اگه راحت تری باشه رفتیم داخل اتاق که تابشو بیرون اورد و فقط سوتین ابی بوده گفت میدونم که غریبه نیستی لباسمو دراوردم منم که از خدام بود به پشت دراز کشید منم ایستاده پماد زدم و میمالیدمش از جایی که درد داشت بالاتر رفتم بیشتر میخواستم با این کار بعدش برم سراغ کونش گفتم زندایی پایین تر هم بزنم شاید بهتر نتیجه داد گفت هرچه خودت میدونی کم کم اومدم پایین که رسیدم به شلوار و شرتش دیگه ازش نپرسیدم و ی مقدار کشیدمشون پایین از نصف کمتر کونش معلوم بود وای کونش مثل پنبه نرم بود دیگه فراموش کردم که کمرش کجاس ۳ ۲دقیقه شد که گفت مهدی کمرم بالاتره ی لحظه خواستم بحث بندازم گفتم از بس نرمه یادم رفت که این کمر نیس و خندید گفت حالا که خوشت اومده پس کامل پمادش بزن وای دیگه کیرم داشت میترکید شلوار و شرت تا زیر کونش دادم پایین کل کونش داخل دستام بود ی بار دیگه پماد زدم به کمرش و گفتم خوبه گفت عالیه کارت خودمم از اون نرمه بیشتر خوشم اومده بی زحمت ی بار دیگه ماساژش بده منم با خنده گفتم پس به من نگو یادت رفته گفت پس اگه میخوای راحت باشی بیا رو تخت خودش رفت وسط تخت و منم رفتم رو تخت اما از رو شلوارم مشخص بود شق کردم و فکر کردم متوجه شده و منم فکر میکردم چراغ سبز داده اگه بخوام کاری کنم داشتم ماساژش میدادم که خم شدم پماد بردارم از عمد کیرمو زدم بهش ببینم واکنشش چیه و چیزی نگفت و بعدش گفت زیاد بزن که خوب بشم منم گفت پماد کاری نمیکنه ماساژ مهمه که گفت تو هم خوب بلدی ی دفعه بلند شد و گفت شونه هامو هم ماساژ بده دیگه فشارم بالا رفت گفتم میخوای سوتینو باز کنم که راحت ماساژ بدم گفت باشه بازش کردم و سینشو با دست گرفت داشتم که ماساژش میدادم کم کم رفتم زیر بغلش که برم سمت ممه هاش گفتم اگه چیزی نگفت یعنی بکنم کم کم ممه هاشو گرفتم اصلا حرف نمیزد و فهمیدم راضی هست از پشت بهش نزدیک شدم و محکم گرفتشون و بهش چسبیدم فهمیدم حشرش زده بالا که چیزی نمیگه از پشت به گردنش نزدیک شدم و بوش کردم که گفت اگه میخوای کاری کنی راضیم اینو که گفت گردنشو بوسیدم و سینه هاشو‌ول کردم و دستمو برم سمت کصش و مالیدمش و برگشت سمتم و از لب گرفتم گفتم کاش زودتر میگفتی اونم گفت کاش زودتر کمرم درد میگرفت و گفت فقط سریع که سامان پسرش ساعت ۱ میا از مدرسه منم لخت شدم و افتادم روش و شروع کردم به خوردن لب و سینهاش اونم با دستاش کیرمو میمالوند چند دقیقه که گذشت کیرمو گذاشتم وسط سینه هاش و عقب جلو میکردم وای انگار بالشت پر قو بود که ی دفعه ابم اومد ریختم رو سینه و گردنش دستمال اوردم پاک کردم که گفت صبر کن کاندوم بیارم نمیخوام حاملم کنی که گفتم اره دست به حامله شدنت خوبه کت ۴ تا داری و کاندوم آورد و کشید رو کیرم و دراز کشید گفت ۲۰ روزه که جرنخوردم بدون مقدمه تا ته کردم داخل کصش و اه اوهش بلند شد محکم تلمبه میزدم صداش کل اتاق گرفته بود ۴ ۵ دقیقه گذشت از کنار کصش داشت ابش میومد فهمیدم ارضا شده منم همون لحظه اومد و کشیدم بیرون از کصش و کاندومو برداشت ریختم رو سینش چند دقیقه ازش لب گرفتم و پاشدیم داشت لباس میپوشید از پشت بهش چسبیدم و گفتم بعدی کی باشه گفت فردا خوبه و فردا دوباره زندایی رو مورد گایش قرار دادم از اون روز به بعد هفته ای دو بار میکنمش و یادش رفته شوهر داره. امیدوارم خوشتون اومده باشه نوشته: مهدی
    • شوهر وفادار سمانه - 1 سلام اسمم سمانه و ۲۸ سالمه تو ۲۰ سالگی با علی ازدواج کردم اون ۸ سال از من بزرگتره اوایل سکس های خوبی داشتیم اما کم کم تمایلش کم شد اصلا طرفم نمیومد گاهی انقدر حشری بودم که غرورم رو میشکوندم و آلتش رو موقع خواب در می‌آوردم و ساک میزدم خیلی کوچیک بود و شل درست شبیه خودش .خیلی راست نمی شد اما انقدر ساک میزدم و فانتزی های جنسی که داشتم به ذهن می‌آوردم تا کمی احساس بهتری داشته باشم اما هیچ وقت ارگاسم نشده بودم با کیرش . حتی پیش مشاور رفتم اما اونم گفت طلاق بگیر ازش اما جریان خانواده هامون طوری بود که حرف طلاق هم نمی شد زد .تا اینکه یه شب با هم فیلم دیدیم فیلم پورن هر چند نمیخواستم ببینم اما به اسرار علی و اینکه شاید با دیدن پورن یکم دودول تکون بخوره و بتونه کاری کنه قبول کردم .یه فیلم اروتیک داستانی بود که یه زن و شوهر جوان مشکل ما رو داشتن و داشتن دنبال راه حلی میگشتن که شوهره با اینکه مشکل داشت اما تمام تلاشش رو می‌کرد تا به همسرش کمک کنه حتی به کمک وسایل جانبی مثل خیار زنش رو ارگاسم می‌کرد و زندگیشون روز به روز با کیفیت تر میشد و کم کم به جایی رسیدن که یک مرد غریبه رو وارد زندگیشون کردن و اون مرد اومده بود خونشون تا با زنه سکس کنه جلوی شوهرش موقع دیدن این فیلم تقریبا ارگاسم شدم از بس هیجان انگیز بود و جذاب .مرد غریبه با آلت بزرگش کاری می‌کرد که خانومه تو فیلم چند بار آبش میپاچید و پاهاش میلرزید و گریه میکرد از شدت ارگاسم های شدیدی که می‌گرفت اما همچنان به شوهرش وفادار بود و زندگی عادی داشتن و همو دوست داشتن فقط از اون مرد غریبه به عنوان ابزار جنسی استفاده میکردن که نیاز خانوم رو برطرف کنه .وقتی فیلم به صحنه های جذاب ارگاسم رسید علی بهم میگفت سمانه تو هم آبت میاد اگه ارگاسم بشی؟ بهش به طعنه گفتم آره اگه مادربزرگ ۸۰ ساله منم کنار این مرده بخوابه آبش میاد و دیدم شروع کرد به حرفهای کاکولدی زدن و اینکه غیر مستقیم بهم میگفت که ما هم میتونیم راه این زن و شوهر تو فیلم رو در پیش بگیریم و… از اون شب به بعد دیگه اوضاع عوض شد و من شدم یه آدم عوضی .منی که همیشه چادر داشتم و با حیا و حجاب بودم با شلوار لی تنگ و مانتو باز و لباس سکسی تو خیابونا دنبال مرد رویاهام بودم تو یه جای شلوغ تو بازار بودیم با علی که یه مرد غریبه از پشت سر ما می‌اومد تا اینکه یه جایی وایسادیم که مردم‌نهاد بودن و همه چسبیده به هم و اون مرده هم از پشت خودشو می‌مالند به من و باسنم رو دست میزد یکم حالی به حولی شدم اما نمیشد به چنین مردی اعتماد کرد واسه همین به علی گفتن سریع از اون شلوغی دور شدیم بعدش به علی گفتم که یکی کونم رو دستمالی می‌کرد تو بازار و… علی هم کلی خندید .من دنبال یکی بودم که مخم رو بزنه بعد کم کم وارد رابطه جنسی بشیم اما همه مردها انگار می‌خواستند اولین بار دیدن ببرن تو رخت خواب .تو تلگرام با جابر دوست شدم و پسر خوبی بود اولین باری که دیدمش تو رستوران گفتم این دیگه همونه که میخواستم و تو رویای این بودم که به علی هم قضیه رو بگم و یه روز دعوتش کنم خونه و به فانتزی جنسی مون برسیم اما بعد از اینکه تو چت باهاش راجع به مسائل جنسی و … باهاش صحبت کردم و فهمیدم یه چیزی تو مایه های شوهر خودمه و اصلا خودش مشکل جنسی داره سریع بلاکش کردم فقط تنها فرقش این بود که اون قدبلند و خوش استایل بود … اگه دوست داشتین کامنت بزارین ادامش رو بگم نوشته: سمانه
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.