رفتن به مطلب

داستان عاشقی


arshad

ارسال‌های توصیه شده

 

عشقم پریا - قسمت اول

سلام داستان فقط راجب زندگیمو عشقمه بدون هیچ سکسی این داستانو نوشتم که سبک شم …
شایدم جاش نیست ولی خب…دوس داشتین بخونین
اسم من محمده الان که مینویسم 26 سالمه…
داشتم کف پذیراییو طی می کشیدم…13 سالم بود همه فکرم پس دادن قرضی بود که واسه پلاتین دستم از فامیل گرفته بودم
گوشیم زنگ خورد کارن بود
تنها کسی که با دیدنش همه غمام یادم میرفت
گی نبودیم ولی خب عاشق هم بودیم
+الو سلام کارن چطوری
-سلام داداش خوبی کجایی
+سرکارم داداش چطور
-ای بابا هیچی یه مشکلی دارم با یکی دعوام شده ولی به کارت برس درسش میکنم خودم
+نه بابا کارم تمومه تقریبا میام کجایی
-بیا مترو کهریزک ادرسو برات پیام میکنم
+باشه خدافظ
لباسامو عوض کردم چاقومو گذاشتم رو کمرم اون موقع بد عشق لاتی داشتیم به صاحب خونه گفتم که مشکل دارم باید برم که شاکی شد
-یعنی چی که کار دارم تموم کن بعد برو
+نمیتونم
-به شرکت زنگ میزنم پدرتو در میارن
+هررررر صداتو بیار پایین زنگ بزن ب تخمم
از خونه زدم بیرون مترو تجریش ب سمت کهریزک
چشامو بستم کارنو تصور میکردم
اینکه قرار بود باز اون چشای سبزش رو ببینم تپش قلبمو میبرد بالا
رسیدم ب ادرس
همو بغل کردیم چند تا کوچه رفتیمو گفت که اون پسره تو سوپریو میخوام بزنمش
حدودا 20 سالش بود گفتم حله
دوتا بچه 12 13 ساله…
اصن مهم نبود داریم میریم چیکار کنیم پشتمون ب هم گرم بود
رفتم در مغازه
+داداش یه دقیقه میای بیرون
-من!!!
+اره بیا
رسید دم در چاقو گذاشتم بیخ گلوش بزور دستم میرسید ب سیش یقشو گرفتم
کارن رفت تو پاش پهن آسفالت شد
چن تا چکو لقد بهش زدیم رنگش شده بود گچ
ترکوندیمشو فلنگو بستیم
رفتیم تو پارک کارن کیف میکردمو منم خر کیف از خندیدنای کارن
چند ساعت باهم گشتیمو من باید میرفتم
تو مترو از شرکت نظافت زنگ زدنو گفتن نیا دیگه
رفتم شناسناممو گرفتمو اومدم
من مونده بودمو ی تهرانو غریبی
شهرستان نمیتونستم برم خانوادم بد تحت فشار بودن
ی روزنامه گرفتم دنبال کار گشتن
چند روزی میدون آزادی میخوابیدم که تونستم ی رستوران طرفای سیدخندان پیدا کنمو مشغول شم
مدام با کارن در ارتباط بودم ک ی روز گفت بیا ب همون آدرس کارت دارم
+باز دعواس
-ن بابا کارت دارم
+مرخصی نمیدن اخه .فردا آفم اگه واجب نیست فردا بیام
-حله فردا بیا
+باشه خدافظ
واسه اینکه همو ببینیم پیچوندنی تو کارمون نبود
صبح از رستوران زدم بیرون راه افتادم سمتش
یکم حرف زدیمو نشستیم تو همون محل
+چرا اینجایی تو
-خونه عموم اینجاست
+اها پس اینجا غریب نبودیم
-غریب ک هستیم ولی خب اینجا خونه عمومم اکثر وقتا
راستش اون پسره ک زدیمش به دختر عموم تیکه انداخته بود اونم به من گفتو نمیشد کاری نکنم
+پس بی ناموسی کرده بود ایول حقش بود
-اره حالام دختر عموم خونشون روبروی سوپری بوده دیده تو دعوا کردی میخواد ازت تشکر کنه گفت بگم بیای
+کاری نکردم داداش تشکر نمیخواد از طرف من بگو وظیفه بوده
-حالا تو بیا ی تشکر میکنه میریم
+روم نمیشه داداش اذیت نکن
از اون اصرار از من انکار
بالاخره راضی شدم رفتیم
سوپریم مارو دید ولی پخمه تر از این حرفا بود کاری کنه
دم درشون منتظر بودیم خونشون طبقه سه بود آسانسور نداشت اومد پایین چشمامو دوختم ب کف پیاده رو کارن شروع کرد ب خندیدن قیافم عین لبو شده بود
-سلام آقا محمد خوبین
+سلام ابجی ممنون سلامت باشی
-دستتون درد نکنه اومدین دعوا حسابی تو زحمت افتادین
+نه این چ حرفیه انجام وظیفه بوده بازم اگه پرروی کرد بگین مارو خدا بیکار کرده
با خنده گفت
-ن غلط بکنه کامل تنبیه شد
+خب اگه امری نیست ما بریم
-بازم ممنون خیلی لطف کردین
+دشمنت نزن این حرفو
کارن زد زیره خنده
دختر عموشم ترکید
سرمو بلند کردم اشکم در اومده بود خیلی خجالتیم گفتم کارن بیا بریم
+ابجی…
چشماشو ک دیدم ب تته پته افتادم
+ما دیگه بریم بازم اگه کاری بود رو ما حساب کنین
کارن دهنش تا بنا گوش باز بود
دستشو کشیدم گفتم بریم داداش
-پریا به عمو بگو من شب میام
پریا… قشنگ بود
رفتیم تو سوپری ی عرض اندامی کردیمو یارو حساب کار دستش اومدو زدیم بیرون
برگشتم رستوران
تصور چشاش از ذهنم بیرون نمیرفت
اما فقط ی شب بود
آدم بی ناموسی نبودم طرز فکرمم بهش بد نبود ولی خب واقعا چشماش خیلی قشنگ بودن
بگذریم
سه چهار ماهی گذشت مدام با کارن در ارتباط بودمو حرف میزدیم و میخندیدیم بعضی وقتام همو میدیدیم یا اون میومد یا من میرفتم
ی شب که دراز شیده بودم ی پیام اومد
-سلام داداش خوبی؟
+سلام شما
-پریام.دختر عموی کارن
+اها ابجی خوبی حالت خوبه جانم در خدمتم ؟
دروغ چرا تپش قلب گرفتم هم خوشحال بودم هم مغزم قد نمیداد بدونم چرا پیام داده
-خخخ دشمت.
+خخخ سوتی بدی بود
-راستش من داداش ندارم فقط پیام دادم بدونم میشه مثل داداشم باهم حرف بزنیم ؟؟؟
+والا داداشت که هستم ولی با کارن در میون گذاشتی ؟؟؟
-اره بهش گفتم اونم گفت ممدو مثل خودم بدون
+باشه پس من بهش میگم
-اره بگو مشکلی نیست
فرداش با کارن در میون گذاشتم و اونم در جریان بود و مشکلی نبود
اما منم ادمی نبودم ک نامردی کنم
خیلی خوشحال بودم
بالاخره ی همدم جنس مخالف می شدیم برا هم
واقعا هیچ نظر بدی روش نداشتم فهمیدم وقتای ک با کارن حرف میزدم اینم گوش داده و حسابی خندیده
شبو روزا ب خوبی میگذشت قرضامو پس داده بودم ی گوشی اچ تی سی گرفته بودم داخل نیمباز و لاین چت میکردیم
منو کارن خیلی ب هم وابسته بودیم
جوری ک ی شب حرف نمیزدیم اذیت می شدیم
دوس نداشتم رفاقتمون خراب شه
دوسال گذشت کار میکردمو با پریا حرف میزدم جوری ک اونم ی شب باهام حرف نمیزد اذیت میشد یا من( پریا وضعشون توپ بود تک دختر بود و تو نازو نعمت
منم ک لازم ب گفتن نیست)
خیلی حساس شده بودیم رو نبودن هم
تا اینکه یه شب که نبودش بد اذیت شدم
حسم داشت عوض میشد .به کارن گفتم که من پریارو میخوام
اونم مخالفتی نکرد گفت اگه دادنش من از خدامه ب هم نزدیک شیم
شاید باورتون نشه ولی دوسال بدون اینکه همو از نزدیک ببینیم با هم حرف زدیم
نمیخواستم ب رفاقتمون خیانت کنم
ولی مدام عکس می فرستادیم اون روز ب روز خوشگلتر میشد
ی شب با پریا درمیون گذاشتم که واقعا عاشقت شدمو نباشی اذیت میشم
قبول نکرد
+بخدا اذیت میشم وقتایی که نیسی
اخرش ک چی ی وابستگی میمونه ک من توش میمونم تو برات مهم نیست
-نمیدونم نشدنیه.منم دوست دارم ولی عاشقت نیستم تو داداشمی
+خب پس بهتره تمومش کنیم چون من تحمل اخرشو ندارم
قط کردم با عصبانیت
چیکار کردم…
پیش خودم گفتم میاد بابا نمیتونه
ی شب گذشت
دوشب…
خیلی مغرور بود
ناامید شده بودم
تا اینکه بعد ی هفته شب زنگ زد یادمه وسطای زمستون بود
دبیرستانی بودم صبحش باید میرفتم مدرسه
اونم همینطور
تا صب حرف زدیم گفتیمو خندیدیم اصن نمیدونم این همه حرف از کجا میومد
میخواستم حرفو ببرم سمت علاقم بهش ولی نمیذاشت
ساعت پنج صب بود چشام داشت میرفت
+پریا خیلی خوشحال شدم خیلی دلم برات تنگ شده بود مرسی ک زنگ زدی
-اوم…منم دلم تنگ شده بود ولی تو دوسم نداری
+دارم خودتم میدونی
-نداری
+دارم خودتم میدونی
-اگه دوسم داری من میخوابم ساعت هفت بیدارم کن برم مدرسه
+باشه بیدارت میکنم
خدافظی کردیم
یا خدا دوساعت دیگه چجوری بیدار شم …
تصمیم گرفتم نخوابم
یادش بخیر
سوزن گرفته بودم تو دستم خوابم ک میبرد
میخورد به شکمم بیدار میشدم
ی بارم سرمو شستم نشستم تو حیاط قندیل بستم
با بدبختی ساعت هفت شدو بیدارش کردم
هنوز خواب بود
-الو
+دیدی دوست دارم؟؟
-منم دوست دارم
+!!!چی گفتی ؟؟
-فردا بهت زنگ میزنم توضیح میدم
قط کرد …
حالا مگه خوابم میبرد
تو کونم عروسی بود
دیگه نتونستم بخوابم …
مدرسم نرفتم
دنیا سایلنت بود رو تخمام
یکم بزنم جلو…یکی دوسال گذشت و ما عاشق هم بودیم
پریا بیش از حد زیبا شده بود و من بدتر دیوونش شده بودم
دیگه راحت همو میدیدیم دست همو میگرفتیم بوس و بغل…
تا این که ی روز کارن زنگ زد
-سلام داداش
+سلام داداش چطوری
-خوبم ی چیزی میخوام بهت بگم
+چی داداش ؟
-راستش نمیخوام با پریا در ارتباط باشی
+!!!چی؟؟؟؟واسه چی کارن ؟ما حرف زدیم باهم یعنی چی
-من میخوام پریارو بگیرم خونواده هامون باهم حرف زدن…
ادامه دارد
دوستان من فقط داستان زندگیمو می نویسم و واقعا اگه خوشتون نیاد نمینویسم …فقط یه زندگینامه است که هممون داریمش

نوشته: محمد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

قسمت دوم

یکی از دوستان لطف داشتن گفتن بنویسم
یه دوستیم گفته بود 13 سالو این کارا؟خواستم بگم 13 سال ما با شما فرق داره کسی که با بدبختی بزرگ شه 13 سالش سی ساله
نوع بزرگ شدن تو چه جامعه ای میتونه رو سن و شخصیت آدم تاثیر بذاره…ب هر حال …دروغی ندارم بگم همین
+کجای میخوام ببینمت
-نمیخواد ممد فقط بیخیالش شو
+خودتم میدونی نمیشه
-ببین به جون خودت بیخیالش نشی اسمتم نمیارم
+کارن من به تو هیچ بدی نکردم نباید اینو ازم بخوای منو پریا عاشق همیم
-بابا تو هیچی نداری صدسال به تو نمیدنش

راست میگفت
من نداشتم ولی عشق نیازی به پول نداشت.چند روزی حالم خراب بود
پریا مدام می پرسید چی شده
باهاش درمیون گذاشتم
+کارن راس میگه که میخوان تورو براش نشون کنن؟
-نه بابا زر اضافه میزنه دوست دخترش ولش کرده مامانشم نشسته زیر پاش که پریا رو بگیر ولی فقط بخاطر پول بابامه
میدونن که من تک فرزندم دندونشون تیز شده

    کی گفته بخاطر پوله
    -مامانم میگه
    مامانش سخت مخالف بود خداروشکر
    البته اونم واسه برادر زاده خودش دندون تیز کرده بود
    تو شهر ما دخترو زود شوهر میدن البته اینم که مامان باباش بچه دار نمیشدن بی تاثیر نبود میخواستن زود نوه شونو ببینن
    +پریا اگه ی درصد بدونم همچین چیزی امکانش هست بخدا خودمو میکشم
    -دیوونه چی میگی من ی روز صداتو نشنوم افسرده میشم
    +باید درسو ول کنم بچسبم به یه شغل
    -نمیخواد نترس منو که به زور نمیتونن شوهر بدن
    پریا یکی یه دونه بود.نمیذاشتن خم به ابروش بیاد چه برسه کاری کنن که اون نخواد
    یه مدت گذشت امتحانای ترم اول شروع شد منو کارن سرد شده بودیم ولی خیلی به فکرش بودم واسه همین بهش زنگ زدم که ببینمش
    اومد خونمون
    بعد یکم احوال پرسی بحثو باز کردیم
    +این چه کاری بود با من کردی؟مگه من بی ناموسی کردم
    -نکردی ولی منم بی غیرت نیستم.پریا پیش فامیلامون از تو گفته
    طعنه میزنن میگن دخترتون خرابه
    +گوه خوردن تو که در جریانی رابطه ما چجوریه
    -اونا که نمیفهمن
    +یعنی بخاطر همین گفتی میخوای بگیریش؟
    -راستش نه خونوادمم میگن که اخرش منو اون مال همیم
    +بخاطر من بیخیال این رسمو رسوم شو
    -شدم که الان اینجام ولی به پریا بگو شر درست نکنه کم پیش فامیل بگه دوس پسر دارم
    +اونو زنم بدون مگه اینکه بمیرم .نامردی نمیبینی ازم
    اون مشکل بین منو کارن حل شده بود
    ولی پریا بعضی وقتا میگفت باهاش حرف نزنو دلیلشم نمیگفت
    کارن شروع کرده بود به دو به هم زنی
    (اینم بگم که من بخاطر درسم شهرستان بودمو اونا خونشون تهران بود
    و عموی کارن که میشد پدر پریا چون پدر کارن فوت شده بود و دوست داشت کارنو پریا به هم برسن حداقل هفته ای سه چهار شب کارن خونشون بود)
    مثلا میگفت پریا رفته خونه دوستش امروز
    زنگ میزدم به پریا گوشیشو جواب نمیداد
    وقتی زنگ میزد میگفتم کجا بودی میگفت حموم بودم یا خواب بودم
    از اینجور کارا که منم شک کرده بودمو یک درصد فک نمیکردم کارن انقد لاشی شده باشه
    تا اینکه یه روز کارن گفت با فلانی رفته بیرون که به هم ریختم شبش پریا زنگ زد
    +کجا بودی ؟
    -خونه داییم
    +بس کن دیگه فک کردی من خرم ؟امارتو دارم با فلان دوستت رفتی بیرون تا کی میخوای دروغ بگی؟
    -تا کی؟یعنی تا الان بهت دروغ گفتم؟
    +اره هر وقت جواب نمیدی به کارن زنگ میزنم میگه داری چه گهی میخوری
    -اگه ثابت کردم دروغ میگه چی؟
    +ثابت کن هرکار بگی میکنم
    -باشه بیا واتساپ اتفاقا خوب مدرکیم دارم
    چندتا ویس اومد…
    صدای ضبط شده کارن بودن
    که بهش میگفت منو تو مال همیم
    محمد ارزششو نداره
    تاکی میخوای با این لاشی باشی
    بخدا دوست دختر داره ولش کن
    عکسشو بغلش دیدم
    بابات نمیزاره خودتم میدونی تو مال منی
    و کلی حرف دیگه که مال خیلی وقت پیشه یادم نیست
    -گوش دادی؟
    +اهوم…
    زنگ زد…
    روم نمیشد جواب بدم
    من با چهارتا حرف زود خودمو باختم
    ولی اون…حتی به رومم نیاورده بود که اینا رو شنیده
    جواب دادم…
    +ببخشید…
    -چیو؟
    +خودت میدونی
    -ببین تو اینو نمیشناسی نمیدونم به کی رفته.شبو روز اینارو تو گوش من میخونه.محمد من عاشقتم از ته دلم هیچکی تو این دنیا پیدا نمیشه که اندازه من بخوادت

صدام افتاده بود ته گلومو بالا نمیومد.انگار یه چیزی داشت بد سنگینی میکرد…حس خجالت و خشم و خوشحال بودن از اینکه خدا چقدر منو دوست داره که پریارو آورد تو زندگیم
+میدونم…
-آفرین حالا فهمیدی چرا می گفتم باهاش ارتباط تو قطع کن زندگیم؟
+اره ولی چرا بهم نگفتی؟
-چون کارن تهدید میکنه بهت میگفتم به داییام میگه اونوقت گوشیمم میگرفتن
این ماجرا گذشت منم بخاطر پریا به کارن چیزی نگفتم
یکی دو هفته بعد یکی از فامیلاشون فوت کرد ولی به خاطر امتحانای دی ماه پریا موند خونه
بیخیال امتحانام شدم رفتم تهران
مگه امتحان مهم بود…
دنیام پریا بود
چن شب وقت داشتیم بهترین روزای عمرم بود
صبح میرفت امتحان میدهد بر می گشت بجز بغلش
نیازی به هیچی نبود حتی غذا
این چند شب اونقدر لب گرفته بودیم و همو بغل کرده بودیمو حرف زده بودیم که واقعا ارزش گذشت از درسو داشت
شب بود گوشیش زنگ خورد داییش بود
+الو سلام دایی
-سلام دایی جون چه خبر کجایی
+سلامتی شکر خونه ام
-باشه دایی درو باز کن
+در؟کجایی مگه
-پشت درم یخ زدم زود باز کن بیام بالا
+باشه اومدم…
دنیا روی سر جفتمون خراب شد
+چی چیو اومدم کجا برم من ؟
-چی بگم بگم برو باز نمیکنم؟
پنجره اتاق خوابو باز کردم
پشت خونشون تاریک بود هیچی معلوم نبود
کفشامو آورد پام کردم از پنجره اویزون شدم چاره ای نبود خودمو ول کردم
شانس اوردم پشت خونشون خاک خالی شده بود ولی با این حال جفت پاهام پیچ خورد بازم خدارو شکر که نشکست
نمیتونستم بلند شم همونجا دراز کشیده بودم داشتم یخ میزدم اروم اروم تکیه دادم ب ی دیوار پامم یکم دردش خوابید
ی ساعت گذشت زنگ زد
-کجایی
+پشت خونتون .پام پیچ خورده نمیتونم راه برم
-بمیرم
+خدا نکنه عشقم داییت خوابید؟
-نه وسیله آورده بود برام رفت بیا بالا
+ای جون باز کن اومدم
اون شب با کلی عشق بازی گذشت بدون سکس…
هیچکدوم به سکس فکرم نمیکردیم چه برسه به انجامش
فرداش نشستم تو اتوبوس برگشتم شهرستان
روزامون خیییلی قشنگ تر از چیزی که فکرشو میکنین گذشت
شاید باورتون نشه…ولی بخدا من هر هفته می شستم تو اتوبوس میرفتم سمت تهران یکی دو روز میموندم پیش پریا بعدم برمیگشتم هشت ساعتم با اتوبوس مسیر شهرمون تا تهران بود
خداروشکر خانوادم به درسو اینا گیر نمیدادن میگفتن کار کن
منم میگفتم سرکارم دو سه شب نمیام خونه
پولشم پریا زحمتشو می کشید
هیچوقت نمیذاشت یه درصد بهم فشار بیاد
(ولی حالا که فکرشو میکنم…خیلی براش کم گذاشتم کاش تو این سنو این حالو روز باهاش اشنا میشدم
به هر حال گذشت…)
تابستون که شد رفتم تهران سرکار
نزدیک پریا بودمو روزای افمو میرفتیم بیرون
بخاطر کارم کم حرف میزدیم چون رستوران بودم نمیشد
اونم باز گیر دادناش شروع شد
لذت میبردم که انقد وابسته همیم.شاید بگین گیر دادنای بچگونه…ولی اگه تو سنی هستین که درگیرشین قدرشو بدونین
-ببین هر وقت زنگ میزنم جواب میدی فهمیدی؟
+دوس دارم خودتم میدونی ولی نمیشه که عزیزم من اومدم کار کنم
-کار یا من؟
+خخخ تو …فقط تو
-پس جواب میدی
+اخراج میشم
-بشو بیشتر باهمیم
+خودت میدونی چقدر باید تلاش کنم که خونوادت راضی شن
-راضی میشن نگران نباش عشقم
یه مدت گذشت کلافه شده بود دیگه
-محمد ماهی چقدر بهت میدن
+یک و نیم
-لباساتو جمع کن برو خونه من میدم بهت
+نه اینو دوست ندارم واقعا
-از منتش میترسی؟
+هم آره هم نه .تو منت نمیزاری عزیزم ولی من جای که واقعا پول نداشته باشم ازت میگیرم
خلاصه راضیم کرد که کارو بیخیال شم پولشو اون بده
میلیاردر نبودن ولی اونقدی تو نازو نعمت بود که اینکارو برام بکنه
اون موقع داداشم تازه اومده بود تهران
شبا خونه اونا میموند مو دوسه روز یه بار میرفتم پیش پریا
یه روز از مترو زدیم بیرون
نشسته بودیم تو محوطه مترو که چمن داشت بعدش میخواستیم بریم کافه ای جایی
تولدم بود…30 تیر
سرم رو پاهاش بود …نگام میکرد
خدا چقدر بیکار بوده که انقد واسه کشیدن چهرش وقت گذاشته بود
-هاااا چیه
+دارم تو لباس عروس تصورت میکنم
-اهوم…کی بشه .دوس دارم کل ایرانو بگردیم شاید بعدش بزارم یه روز…
صدای یه نفر اومد
-اهای جم کنید برید
مامور مترو بود اومده بود از درخت میوه بکنه بخوره
+چشم الان میریم
داشتیم میرفتیم که یکی دیگه صدامون زد
-بیاین اینجا
+ما؟؟؟باید بریم
-بدو بیا پرروی نکن
پریا نگران بود
+چیزی نیست زندگی بیرون وایسا الان میام
پریا رفت من با اون دوتا رفتم
-کی بود؟
+عشقم بود چطور
-ماهم جاکشیم
+دور از جون این چه حرفیه
رو به رفیقش کرد
-برو بیارش
+چیکارش داری
یکم بگو مگو کردیم و رفت پریارو آورد یکم سوال جواب کرد
-به مادرش زنگ بزن
+مادرش واسه چی ؟؟؟بیخیال شو بزار بریم
-خط دستت برا چیه لات کجایی
+لات چیه دستم جای زخم پلاتینه
پریا شروع کرد گریه کردن
مغزم کشش نداشت ضربانم رفت بالا سرم قرمز شد
سه نفر بودن پریدم سمت اونی که سوال جواب میکرد
+حرومزادهههه
یه مشت زدم تو دهنش
یکیشون از پشت منو گرفت اون دوتا میزدنو پریا گریه میکرد
در اتاق باز بود
با زبون محلی گفتم برو یه ایستگاه جلوتر وایسا هرجور شده میام
پریا رفتو انقد زده بودنم که نای بلند شدن نداشتم
سنمون کم بود وگرنه بهمون گیر نمیدادن
اون موقعم بدجور مامور بازار بود
اون که رفت کتکا که تموم شد نشستیم حرف زدیم
-زنگ بزن پلیس بیاد
+نه آقا زنگ چی غلط کردم چشام کبود بود و زدم زیر گریه…نه از ترس از اینکه نمیتونم کاری کنم

    بخدا گریشو دیدم نتونستم تحمل کنم گذشت کنین
    -گوه خوردی بی همه چیز من حروم زادم
    +نه منم …حروم زاده منم فقط بزار برم التماست میکنم
    -نشونت میدم صبر کن
    نیم ساعت گذشت گوشیمو گرفته بودن
    یکم که گذشت یکم پچ پچ کردن
    اومد تو اتاق یکیشون
    -دستشو ماچ کن تا بری
    +چشم
    -دیگه ام اینورا نبینمت
    +چشم چشم غلط کردم آقا
    دستشو ماچ کردمو زدم بیرون
    زنگ زدم اونم منتظرم بود
    رفتم پیشش تا منو دید زد زیر گریه محکم بغلم کرد
    خندیدم
    +بیخیال عشقم بریم تا باز گیر ندادن بهمون
    -دستشون بشکنه …بمیرم برات
    +بیخیال دیگه الان گریم میگیره درد نداره جون تو
    درد نداشت چون اون جلوم بود…درد نداشت چون مسکنم بود…
    پایان قسمت دوم
    دوستان قسمت سوم قسمت اخرشه
    بابت اشتباهای تایپی یه توضیح ندادن خیلی چیزا معذرت میخوام جزییات زیادی داره که میدونم حوصلتون سر میره بنویسم
    امیدوارم خوشتون بیاد از این درد سنگینی که تو دلمه

نوشته: محمد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

به زودی فعالیت در انجمن عمومی خواهد شد، حتما قوانین را مطالعه بفرمایید.