رفتن به مطلب

داستان سکس زوری با زن مطلقه


chochol

ارسال‌های توصیه شده

     تجاوز × دنباله دار × داستان تجاوز × سکس تجاوز × داستان زوری × سکس زوری ×

شکار خانم مهندس - 1

با سلام .زهرا هستم مهندس و ۳۵ ساله و در یکی از شهرهای شمال غربی زندگی می کنم.۱۶۸ قدم هست و ۶۵ کیلو هستم.از ۲سال پیش که از شوهرم جدا شدم با هیچ کس رابطه نداشتم و بیشتر با داستانها و فیلمهای سکسی خودارضایی میکنم.از خودم بگم که رنگ پوستم گندمی و چشمانم قهوه ای اند.چون ورزش هم میکنم هیکلم همیشه رو فرم هستش و باسن خوش فرمی دارم.چون بچه دار نمی‌شدم مادر شوهر سابقم به زور ما رو مجبور به طلاق کرد درحالیکه شوهرم منو دوست داشت و از خیر بچه هم گذشته بود ولی مادرش می‌گفت که باید نوه داشته باشه.البته خیلی دکتر رفتیم و حتی تا مرحله ی کاشت جنین هم رفتیم ولی متاسفانه به دلیل مشکلی که در رحم داشتم دکتر حاضر به کاشت نشد.بگذریم،بعد از جدایی از شوهرم با سایت کون باز آشنا شدم و تقریباً هر روز به اون سر میزنم و در محیط کارم هم طوری میگردم که کسی به من پیشنهاد دوستی نده.البته چند تا خواستگار داشتم ولی به دلیل سرزنش هوایی که از مادر شوهر سابقم میشدم سعی کردم که دیگه به ازدواج فکر نکنم البته یه پسر خاله ی سمج دارم که زن قبلیش رو طلاق داده و چند بار غیرمستقیم ازم خواستگاری کرده ،ولی جواب من همچنان منفی بوده و هست.توی آپارتمان خودم و تنها زندگی میکنم و در دفتر فنی مهندسی ای که با دو نفر دیگه با هم زدیم مشغول به کارم.توی دفتر ما که یه خونه ی ویلایی هست من با دوستم مریم و شوهرش آقا بهرام شریک هستیم البته یه جوان ۲۲ ساله به نام محسن هم تو دفتر کار می‌کنه که پسر مودب و خوبیه و برای دفتر حکم پیشکار رو داره.محسن دانشجوی عمرانه و از شهری اومده که ۳ ساعت با شهر ما فاصله داره ، به همین خاطر شبها هم تو یکی از اتاق های دفتر که در اختیار اونه ،میخوابه .من مهندس آرشیتکت دفتر هستم و مریم و شوهرش مهندس معماری و سازه هستند.خدا رو شکر کارمون خوبه و درآمد خوبی دارم.سال پیش بود که مادرم بازهم پیله کرده بود که شوهر کنم و می گفت که خاله ام اینا میخوان بیایند منو برای رضا خواستگاری کنند.من از رضا اصلأ خوشم نمیاد و با اینکه وضع مالی اش هم بد نیست ولی از اول یه حس منفی بهش داشتم.حتی قبل از ازدواج هم دوبار به خواستگاری من اومدند که من جوابم منفی بود و قتی مامانم هم خواست منو راضی به ازدواج با اون کنه بابام مخالفت کرد و حالا که بابام چند سال پیش فوت کرده بود مامانم میخواست منو عروس خواهرش کنه درحالیکه من دیگه اون زهرای قدیم نبودم و به خودم متکی بودم.من هربار با مامانم دعوام میشد و میگفتم نمی خوام ازدواج کنم .حتی اگر قصد ازدواج هم داشته باشم با رضا ازدواج نخواهم کرد.به داداشم زنگ زدم که تهران زندگی می‌کنه و قضیه رو براش توضیح دادم به همین خاطر دو روز اومد به شهرمون و با حمایت از من مامانم رو راضی کرد که به خاله ام بگه که نیان خواستگاری . داداشم برگشت تهران و من خوشحال بودم که از شر رضا راحت شده ام.دو سه روز گذشت ،من تو دفتر بودم و داشتم روی نقشه ی یکی از مشتریان کار میکردم،مریم و شوهرش داشتند می‌رفتند مریم به من گفت تو هم پاشو بریم که من گفتم یکم دیگه کار میکنم و بعد میرم.خداحافظی کردیم و اونا رفتند.نیم ساعت بعد من هم دیگه خسته شدم،سیستم رو خاموش کردم و از محسن خداحافظی کردم و راه افتادم سمت ماشین برم.تا در دفتر رو بستم دیدم رضا داره میاد سمت من،یکم ترسیده بودم چون خیلی عصبانی بود .تا رسید بدون سلام و علیک شروع کرد به دری وری گفتن با صدای بلند،من که دست پاچه شده بودم نمی دونستم چیکار کنم،فقط یادمه که انگشتم رو گذاشتم روی آیفون که محسن بیاد کمک من کنه.رضا تن صداش رو بالاتر برد من که دیدم داره آبروریزی میشه فقط داشتم به حالت التماس میگفتم که تو رو خدا آروم،آبروم رفت.اون بیشتر داد میزد و می‌گفت تو که آبروی منو تو خانواده بردی منم آبروی تو رو میبرم.در همین حین محسن در رو باز کرد و به رضا گفت هی آروم.ما آبرو داریم ،جمله اش تموم نشده بود که رضا یه مشت محکم به محسن زد و بهش حمله کرد.محسن که انتظار نداشت اینجوری مورد حمله قرار بگیره و غافلگیر شده بود رضا رو سمت داخل کشید ولی رضا دستش رو برد تو جیبش و یه چاقو درآورد.من تا چاقو رو دیدم داد زدم تا همسایه ها به کمک ما بیان ولی تا کسی برسه رضا با چاقو دست محسن رو که داشت اونو به سمت دفتر می کشید زخمی کرد .دست محسن شل شد و رضا خودش رو ازش جدا کرد و یه ضربه هم به بغل محسن وارد کرد .با صدای داد من دو سه نفر خودشون رو به دم در رسوندند .رضا با دیدن اونا پا به فرار گذاشت به کمک اونا محسن رو سوار ماشین من کردیم و با ۱۱۰ تماس گرفتیم بعد من محسن رو به بیمارستان بردم.دکترها گفتند که خدا رو شکر زخمش عمیق نیست ولی برای احتیاط چند ساعت باید تحت نظر باشه.من پیشش موندم.تو بیمارستان به مامان زنگ زدم و ماجرای رو بهش گفتم که خیلی ناراحت شد و گفت شب به خونه‌ی اون برم.ساعت حدود ده و نیم شب بود که محسن رو مرخص کردند ولی گفتند که باید حتماً امشب حواسمان بهش باشه چون خطر هنوز کاملاً رفع نشده است.با مامان تماس گرفتم و گفتم که من امشب توی دفتر پیش محسن میمونم و منتظر من نباشه ولی قبول نکرد و گفت که دوتایی بریم به خونه‌ی مامان و اونجا بمونیم. محسن رو با اصرار راضی کردم که شب به خونه‌ی مامانم بریم وقتی رسیدیم مامان سوپ پخته بود شام رو خوردیم که تلفن مامانم زنگ خورد .خاله ام بود که گفت مأمور ها دنبال رضا اومدند ولی چون خونه نبود پیداش نکردند و اینکه من رضایت بدم که مامانم بهش گفت که یکی دیگه رو با چاقو زده و باید از اون رضایت بگیرند.بعد یه ساعت برای محسن تو پذیرایی جا انداختیم مامان اتاق خودش خوابید و من هم موندم تا محسن خوابش ببره و بعد برم پیش مامانم بخوابم چون لباس نداشتم یه شلوار نخی راحتی پوشیدم و یه مانتو جلو باز راحت هم پوشیدم که برای مامانم بودند.من روی مبل داشتم تلویزیون می‌دیدم و دیگه محسن داشت خوابش میبرد مانتو رو درآوردم دراز کشیدم و داشتم به ماجراهای امروز فکر میکردم نمیدونم کی خوابم برده بود احساس کردم چیزی روم داره حرکت می‌کنه خواستم چشمهایم رو باز کنم که دیگه چیزی احساس نکردم اینقدر خسته بودم که بیخیال شدم تکونی به خودم دادم و به پشت شدم و و کمی بعد بازم این دفعه روی باسنم حرکت رو احساس کردم این دفعه خواستم بلند بشم که احساس کردم یکی داره آروم راه می‌ره ،اولش ترسیدم ولی بلند شدم ببینم چه خبر هست کسی رو ندیدم و محسن همخواب بود ولی شلوارم کمی پایین اومده بود تازه یادم افتاد که من کجا خوابیدم ساعت موبایلم رو دیدم که ۴ صبح بود اینقدر خسته بودم که حال فکر کردن هم نداشتم رفتم اتاق و پیش مامانم خوابیدم .با زنگ هشدار موبایلم بیدار شدم .ساعت هفت و نیم بود دیدم مامانم نیست رفتم از اتاق بیرون محسن خواب بود ولی مامان نبود زنگ زدم طبق حدسم رفته بود نون بخره.به مامان گفتم تا اون بیاد من میرم حموم تا دوش بگیرم بهم گفت تو کشوی کمد شرت تازه هست یکی برداشتم و رفتم حموم. رختکن حمام خونه‌ی مامان بیرون از حموم قرار داره و من شورت و لباسم رو اونجا درآورده بودم .دوش گرفتم وقتی آب رو بستم احساس کردم در رختکن بسته شد سریع در اومدم دیدم شرتم رو زمین افتاده که یاد دیشب افتادم که شلوارم پایین اومده بود .دیگه کاملآ شک کرده بودم که محسن شب داشته باهام ور میرفت و الآنم یه لباس زیرهام دست زده بود ولی کاری نمی‌تونستم بکنم چون مدرکی نداشتم خودم رو خشک کردم لباسامو پوشیدم و اومدم بیرون که دیدم محسن مثلاً تازه داره بیدار میشه.سلام و صبح بخیر گفت منم با اخم سلام کردم و صبح بخیر گفتم که مامان در رو باز کرد رفتم موهایم رو خشک کردم و صبحانه خوردیم.چون به نوعی مدیون محسن بودم و به خاطر من با رضا درگیر شده بود و هنوز مطمئن نبودم که این کارها رو کرده باهاش با محبت برخورد میکردم.بهش گفتم که بمونه پیش مامان و استراحت کنه و من برم دفتر که گفت بهتر شده و اونم میاد .با هم رفتیم دفتر ،وقتی مریم و بهرام ماجرا رو شنیدن از محسن تشکر کردند .بهش گفتیم به شهر خودشون بره و چند روزی استراحت کنه ولی قبول نکرد و گفت تو اتاق خودش استراحت می‌کنه.یک هفته گذشت و محسن دیگه تقریباً خوب شده بود ومن تو این مدت درگیر تلفن های خاله ام بودم و در عین حال به محسن هم رسیدگی می کردم .بالاخره با خاله توافق کردیم که یه پولی به محسن بدهند و من و محسن از پیگیری شکایت صرف نظر کنیم به شرط اینکه دیگه رضا مزاحم من نشه و خود اونها هم جنبه ی عمومی جرم رو پیگیر باشند. رضا رفت خودش رو معرفی کرد .صد میلیون برای محسن گرفتیم که بعد چند روز قاضی برا ی رضا چند ماه زندان برید ولی نمیدونم چجوری بیست روز بعد آزاد شد.محسن با مشورت با ما قرار شد یه پراید بخره و عصرها که ما کاری نداریم تو اسنپ کار کنه ،به همین خاطر من هم سی میلیون بهش قرض دادم تا تونست یه پراید مدل ۸۸ بخره.روزی که ماشین رو خرید پنجشنبه بود بعد از ظهر به اعضای دفتر یه سور داد و یه شیشه ویسکی برامون باز کرد.بهرام و مریم هر کدوم دو پیک خوردند و چون شب تولد خواهرزاده ی بهرام دعوت بودند زود رفتند تا آماده ی رفتن شوند.من هم خواستم بلند بشم و بروم که دیدم سرم داره گیج می‌ره(معمولاً با دو پیک مست میشم) محسن گفت خانم مهندس اجازه بدید من خودم شما رو برسونم.اول قبول نکردم ولی دیدم ممکنه تصادف کنم قبول کردم. سوار ماشین من شدیم و محسن راند وقتی رسیدیم ماشین رو محسن تو پارکینگ انداخت من پیاده شدنی تعادلم رو از دست دادم ولی قبل از افتادن تونستم خودم رو کنترل کنم.محسن گفت که منو کمک می‌کنه تا بالا بریم من هم قبول کردم .در خونه رو که باز کردم محسن رو دعوت کردم که بیاد تو و من برای شیرینی ماشینش پیتزا بگیرم.پیتزا رو سفارش دادم قرار شد تا محسن با اسنپ بره و ماشین خودش رو برداره و برگشتنی پیتزا رو بگیره و بیاره.کارت بانکی خودم رو به محسن دادم و گفتم با اون پول پیتزا رو پرداخت کنه.اون که رفت من حموم رفتم تا دوش بگیرم و مستی از سرم بپره.کمی طول کشید تا به حموم برم به همین خاطر تا در اومدم دیدم آیفون زنگ خورد.همون لباسهای بیرونم رو پوشیدم و در رو باز کردم.محسن پیتزاها رو گرفته بود و مشروب رو هم با خودش آورده بود.حالم رو پرسید که گفتم دوش که گرفتم سرحال شدم.خندید و گفت من تازه با خودم مشروب آوردم که بازم بخوریم که جواب دادم تو بخور و من دیگه نمیتونم بخورم.گفتم من برم سشوار بکشم بیام .سشوار کشیدم و یه شلوار راحتی و تیشرت پوشیدم و اومدم میز ناهارخوری ،نشستیم سر میز و من دو سه لقمه پیتزا خوردم و محسن چند پیک دیگه ویسکی با پیتزاها خورد. هر دو تا مست بودیم (البته من بهتر شده بودم)ساعت ده و نیم شده بود که محسن گفت من دیگه برم تا شما هم استراحت کنید. خواست بلند بشه که دیدم بدجور مست کرده و با این وضعیت نمیتونه رانندگی کنه.گفتم شب بمون و همینجا بخواب .قرار شد روی مبل بخوابه( تخت شو) و من هم به اتاق رفتم تا بخوابم . چون مشروب خورده بودم داغ کرده بودم خودارضایی کردم و خوابیدم .نمی دونم ساعت چند بود که احساس کردم یه چیزی داره روی باسنم تکون میخوره.بیدار شدم ولی تکون نخوردم چون مطمئن بودم که محسن هستش و این دفعه میخواستم مچش رو بگیرم. محسن که شک کرده بود یکی دو دقیقه کاری نکرد وقتی مطمئن شد که من خوابم شلوارم رو که کمی پایین داده بود بیشتر پایین کشید و دستش رو از زیر شرت به کونم میکشید. وقتی دید من حرکتی نمی کنم جرأتش بیشتر شد و شلوار رو کمی پایین‌تر داد و یکم شرتم رو پایین کشید.دیگه وقتش بود که برگردم و مچش رو بگیرم ولی گفتم یکم دیگه صبر کنم ببینم تا کجا جلو می‌ره(البته چون خیلی وقت بود سکس نداشتم کمی هم خوشم اومده بود ولی اصلا به سکس با محسن فکر هم نمی‌کردم).آروم چرخیدم که مثلاً خوابم ولی خواستم راحتتر شلوارم و شرتم رو پایین بکشه.بازم دو سه دقیقه منتظر موند و آروم شلوارم رو تا زانو پایین داد و بعد شرتم رو پایین‌تر کشید و دستش رو بین پاهام برد و آروم روی کسم حرکت داد. داشتم دیوونه میشدم چون حرکت دستش کمی سریعتر شد و انگار متوجه شده بود که بیدارم چون بی پروا تر کار میکرد.دیگه نمی‌تونستم جلوی آه کردنم رو بگیرم چشمامو باز کردم که مثلاً از خواب بیدار شدم و سرم رو بالاتر آوردم و گفتم محسن چیکار داری می‌کنی؟همونجور که با یه دست کسم رو نوازش میداد سرش رو آورد طرف من و لبش رو گذاشت روی لبم و دست دیگه اش رو برد پشت سرم ،بعد همونجور سرم رو روی بالش گذاشت و شروع به خوردن لبم کرد خواستم لبم رو جدا کنم ولی به کمک دستش و فشار لبش نگذاشت.انگشتش رو کاملاً توی کسم فرو کرد و توش محکم تکون میداد.من که میخواستم کمی محسن رو اذیت کنم و بعد مچش رو بگیرم دیگه در اختیارش بودم.دهنش هنوز بوی الکل میداد که همین منو مست خودش کرده بود و آروم آروم داشتم همراهی اش می کردم.ولی خجالت می‌کشیدم که زیر پسری ۱۲،۱۳ سال کوچکتر از خودم خوابیدم ولی از طرفی دیگه چون هنوز داغ بودم و هم خیلی وقت بود که با کسی نبودم راحت تر از آنچه که فکرش رو میکردم تسلیم شدم. اون هم که دید من تسلیمش شدم لبش رو از لبم جدا کرد و بلندم کرد. مستقیم رفت سر کسم و شروع به خوردن چوچوله ام کرد من داشتم آه آه میکردم و اون سرعت خودش رو بیشتر کرد تا آبم اومد.بلندم کرد و تیشرت رو درآورد و سوتینمو باز کرد شورت و شلوارم رو از پیام بیرون کشید .بعد زیر پیراهن خودش رو درآورد و کمربند شلوارش رو باز کرد.بعد اومد و شروع به خوردن سینه هام کرد وقتی دید من کاری نمیکنم دستم رو گرفت و برد سمت کیرش.دکمه ی شلوارش رو باز کرد و آروم دست من از زیر شرتش برد سمت کیرش که بزرگ شده بود و کلفت بود،خودش دست منو رو کیرش حرکت میداد و سینه هامو میخورد من دیگه خودم داشتم کیرش رو بالا پایین میکردم و اون محکم‌تر سینه ها و گردنم رو میخورد.بلند شد شلوار و شرتش رو داد پایین و کیرش رو آورد طرف دهنم.چون نمی دونستم کی حموم کرده رغبتی برای خوردنش نشون ندادم در ضمن هنوز یه بی میلی و خجالت خاصی نسبت به سکس با یه پسر کوچکتر از خودم ،آن هم کارمند و زیر دستم داشتم.گفت خانم مهندس برگرد به پشت دراز بکش ،این اولین حرفی بود که از اول کار زده بود منم برگشتم و همون‌جوری خوابیدم و اون از شکم گرفت و بالام آورد تا کاملا روی زانو شدم و شروع به لیس زدن کونم کرد.انقدر این کار رو انجام داد که ناله کردن من شروع شد . وقتی صدای آه و ناله ی من بیشتر شد محسن گفت بلندتر ،بلندتر ،آخ که چقدر منتظر این لحظه بودم .من میگفتم بسه و اون می‌گفت بلندتر داد بزن که دوساله که منتظر این لحظه بودم.دیگه تحملم تموم شده بود و یهو خودم رو روی تخت ول کردم.منو برگردوند و سینه ها و گردنم رو خورد و من برای بار دوم ارضا شدم.اومد برعکس روم دراز کشید و این دفعه چوچوله ام رو که آب کسم هم قاطی اش بود رو خورد و آروم کیرش رو سمت دهنم کرد ولی من بازم از خوردن کیرش امتناع کردم ولی آنقدر کیرش رو به دهنم مالید که مجبور شدم دهنم رو باز کنم و کیرش رو لیس بزنم.حالا آه و ناله ی محسن شروع شده بود و می‌گفت بخور زهرا جون ،بخور که بدجور واسه ی این لحظه له له میزدم.یه چند دقیقه که کیرش رو خوردم درش آورد و برگشت و پاهای منو داد بالا و کیرش رو یه دفعه کرد تو کسم.بعد شروع به جلو و عقب کردن کرد . روم دراز کشید و لبش رو گذاشت روی لبم و تلمبه زد.هر دوتا مون آه می گفتیم و خسته شده بودیم ولی داشتیم لذت میبردیم. من که دیگه داشتم پاره میشدم التماس میکردم که محسن تموم کن دارم پاره میشم ولی اون که داشت لذت میبرد که صاحب کارش زیرش داره ناله میکنه می‌گفت زهرا جونم یه جور جرت میدم که نتونی راه بری .یه جور میکنمت که هر روز التماسم کنی که بکنمت و من فقط می گفتم تمومش کن.منو برگردوند و به حالت داگی کرد خواست کیرش رو بذاره تو کونم که برگشتم و گفتم امکان نداره که بزارم کونم رو بکنی . بوسم کرد و گفت باشه عزیزم میزارم تو کس نازت ،کیرش رو آروم کنار کسم میزد و بازی میداد بعد یهو سر کیرش رو کرد تو سوراخ کونم و من بلند داد زدم .دستش رو گرفت جلوی دهنم و همونجور کیرش رو تو کونم یکم نگه داشت.من داشتم از شدت درد گریه میکردم و اون درحالیکه سرکیرش تو کونم بود منو کامل رو تخت خوابوند و این دفعه تا نصف کیرش رو کرد توی کونم.داشتم فقط گریه میکردم ولی محسن عین خیالش نبود و یکی دو دقیقه بعد کل کیرش رو توی کونم کرد و من داشتم از شدت درد داشتم ضجه میزدم وقتی دید که واقعاً نمیتونم کیرش رو تحمل کنم درآورد و منو عقب کشید و از پشت تو کسم کرد و چند دقیقه دیگه تلمبه زد .من هم دیگه از شدت درد کونم و ضربات کیرش به کسم داشتم ناله میکردم اون هم با صدای ناله های من داشت لذت میبرد و می‌گفت ناله کن که خیلی منتظر این لحظه بودم که زیر کیرم ناله کنی . دیگه سرعت تلمبه هاش بیشتر شده بود و یهو همه ی آبش رو تو کسم خالی کرد.با اینکه میدونستم حامله نمیشم ولی زود رفتم دستشویی و کسم رو کاملا شستم .
پایان قسمت اول

نوشته: زهرا

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


شکار خانم مهندس - 2

بعد از اینکه خودم رو کاملاً شستم اومدم اتاق و دیدم محسن رو تخت من دراز کشیده و داره با کیرش ور می‌ره.یه جور احساس حقارت کردم.چهره ی فاتح گرفته بود و درحالیکه با یه دست کیرش رو داشت می‌مالید اومد سمت من تا دستم رو بگیره منو ببره سمت تخت.دستش رو پس زدم و رفتم شرتم رو از روی زمین بردارم تا بپوشم که اومد از پشت منو بغل کرد و کیرش رو به کونم چسبوند.خواستم خودم رو ازش جدا کنم که محکم منو گرفت .کیرش هنوز کاملاً خواب نبود که تعجب برانگیز بود.بهش گفتم ولم کن وگرنه داد میزنم.گفت نه عزیزم تو داد نمیزنی چون تو هم دوست داری که به من بدی.بهش گفتم ولم کن بیشرف مگه من جنده ام؟ . با خنده گفت نه عزیزم تو فقط مال منی.بلندتر گفتم ولم کن وگرنه داد میزنم که این دفعه گفت اگه داد بزنی آبروی خودت می‌ره.همین ها رو که می گفت کیرش سفت تر میشد و داشت بیشتر تو کونم فشار میداد جوری که سر کیرش دیگه تو کونم رفته بود،گفتم بیشعور کونم پاره شد درش بیار .انگار داشتم با دیوار حرف میزدم و نمی‌گذاشت خودم رو ازش جدا کنم .بازم بهش گفتم درش بیار مگه الان خالی نشدی؟ چرا کیرت نخوابیده؟ گفت عزیزم من کیرم همیشه برای تو راسته.اگه قول بدی که بذاری بازم بکنمت منم کیرم رو از تو کونت درمیارم. گفتم بیشعور دربیارش. هنوز حرفم تموم نشده بود که منو به سمت تخت هدایت کرد درحالیکه هنوز کیرش توی کونم بود وبه حالت داگی روی تخت نگه داشت .من از شدت درد چشمام پر از اشک شده بود و دیگه به جای حالت دستوری بهش التماس کردم که درش بیاره چون از درد داشتم می سوختم.گفت هر کاری بگم میکنی؟از شدت درد چاره ای نداشتم و قبول کردم.کیرش رو آروم از کونم بیرون کشید و منو برگردوند.بهم گفت آفرین دختر خوب ،حالا بیا برام ساک بزن.گفتم من ساک نمیزنم که در جوابم گفت پس خودت خواستی ،این دفعه کونت که جر خورد بهت میگم ساک زدن یعنی چی؟ . از شدت ترس کیرش رو با دستم گرفتم و آروم آروم سمت دهنم بردم و شروع به ساک زدن کردم البته خیلی آروم این کار رو انجام میدادم . محسن یهو با دستاش سرم رو محکم گرفت و به زور همه ی کیرش رو تو دهنم جا کرد داشتم خفه میشدم ولی اون می گفت ساک زدن اینجوریه. داشتم خفه میشدم که کیرش رو از دهنم بیرون کشید و بهم گفت اگه خودت خوب ساک بزنی من مجبور نمیشم اینجوری بکنم، پس دختر خوبی باش و خودت برام درست و حسابی ساک بزن.شدت حرکتم رو بالاتر بردم ولی بازم می‌گفت محکمتر،جنده خانوم محکم‌تر.کیرش رو یهویی از دهنم درآورد و منو بلند کرد خودش روی تخت دراز کشید و به گفت به حالت 69 روش دراز بکشم و کارم رو ادامه بدم.بازم کیرش رو تو دهنم کردم ،اون هم شروع به لیس زدن کس و کونم از پشت کرد .با اینکه خیلی این حالت رو دوست داشتم ولی امشب اصلأ برام لذتی نداشت ،بعد چند دقیقه بازم منو به حالت داگی خوابوند و کیرش رو از پشت تو کسم کرد و شروع به تلمبه زدن کرد.در حین تلمبه زدن همش می گفت تو مهندس جنده ی خودمی و از این حرفها،ولی من فقط داشتم درد میکشیدم و میگفتم که تموم کن.منو بازم برگردوند ،این دفعه از جلو کیرش رو تو کسم کرد و شروع به تلمبه زدن کرد.یواش یواش لذتش داشت جای درد تنهایی رو می‌گرفت و من هم آه و اوه میکردم.‌قتی دید دارم لذت میبرم گفت بهت گفته بودم که یه جوری میکنمت که خودت التماس کنی که بازم بکنمت. همینجور که داشت تلمبه میزد می گفت کیرم چطوره؟بگو کیرم رو دوست داری.یالا جنده بگو. میگفت بگو جنده ی منی .منم تو یه حالت عجیبی بین لذت و خجالت بودم. شاید تو یه سکس معمولی با ابراز علاقه ی خودم اینارو میگفتم ولی الان کسی داشت منو میکرد که هم کارمندم بود و هم از من کوچکتر بود . وقتی دید من چیزی نمیگم گفت کاری میکنم که خودت بگی که جنده ی منی.همونجور که داشت منو میکرد سینه هامو خورد و اومد سمت گردنم و شروع به مکیدن و لیس زدن گردنم کرد.با این کارش من حشری تر شدم و اون بازم شروع به گفتن این حرفها که بگو جنده ی منی و…کرد.من تو اوج لذت بودم و با سرم به علامت تأیید حرفهای اون کردم .با تایید من سرعت تلمبه زدنش سریع تر شد من ارگاسم شدم و محسن هم دیگه داشت آبش میومد که کیرش رو درآورد و آبش رو روی سینه هام خالی کرد.یه غلتی زد و کنارم دراز کشید.مونده بودم چیکار کنم بهش بگم پاشه و گم بشه بیرون یا ازش لب بگیرم که خودش لبش رو گذاشت روی لبم و یه لب باحال بهش دادم.بازو خوابید پیشم و گفت زهرا جون بعد دو سال به آرزوم رسیدم.خیلی تو کف تو بودم.اینارو که می‌گفت من ساکت بودم و هیچ چیزی نمی گفتم چون واقعاً از اول هیچ حسی به اون نداشتم . ولی اون همینجور داشت به من ابراز علاقه میکرد.البته که ابراز علاقه هم نبود و همش درباره ی سکس با من بود تا علاقه به من.دیگه داشتم از حرفاش عاصی میشدم بلند شدم برم دستشویی و خودم رو بشورم که بهش گفتم تو هم برو سر جات بخواب ،منم میام بخوابم.رفتم دستشویی یه چند دقیقه هم طول دادم تا محسن از تخت بلند شه و بره تو پذیرایی ،ولی وقتی برگشتم ،دیدم هنوز روی تخت دراز کشیده.من شرت و شلوارم رو برداشتم تا بپوشم محسن گفت نپوش عزیزم بیا همینجوری لخت تو بغلم بخواب. بهش گفتم لباسهاتو بپوش برو بخواب که منم خوابم میاد.با یه دستش کیرش رو گرفت و گفت بیا سالار رو بوس کن با هم بخوابیم.ببین منتظر تو هستش.واقعا بهم برخورد با حالت عصبانی بهش گفتم پاشو از جای من گمشو و تیشرتم رو هم پوشیدم.بلند شد روی تخت نشست و گفت عزیزم بداخلاق نباش بیا با هم بخوابیم.تو که یکم پیش گفتی کیروم رو دوست داری . دیگه کفری شدم و از این همه بی جنبه بازی محسن حالم داشت به هم می‌خورد این دفعه خیلی جدی گفتم پاشو گمشو از خونه ی من بیرون.وقتی دید چقدر عصبانی شدم بدون هیچ حرفی شورتش رو پوشید و لباسش رو تو دستش گرفت و از اتاق بیرون رفت تا تو پذیرایی بخوابه ،ولی من گفتم اونجا نه ،برو دفتر بخواب.
خواست چیزی بگه ولی نذاشتم و گفتم گمشو .وقتی دید که چقدر عصبانی ام پوشید و رفت .ساعت ۴و نیم شده بود. از پنجره دیدم که سوار ماشین شد و رفت.گریه ام گرفته بود.از دست خودم شاکی بودم که چرا شب گفتم تو خونه بمونه.چرا اجازه دادم انقدر جلو بره که نتونم نه خودم ونه اون رو کنترل کنم.از این به بعد تو دفتر باید چیکار کنم؟ یکی دو ساعت همش به اینا فکر میکردم و گریه میکردم.نمیدونم کی خوابم برد که با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم.مامانم بود زنگ میزد.ساعت ۱۰و نیم بود.زنگ زده بود که بگه ناهار برم خونه اش.بهش گفتم که کار دارم و باید روی نقشه ی یه مشتری کار کنم و نمی تونم برم.قطع که کردم ویسکی محسن رو دیدم که اونجا مونده و یه ورق قرص که روی زمین افتاده بود.ترامادول بود.حالا علت سفتی کیر محسن رو فهمیدم.نگو آقا برنامه ی قبلی داشته و مجهز اومده بود.تا شب بیحال بودم و تو فکر این بودم که چجوری باید تو دفتر با اون رو در رو بشم.پیش خودم گفتم اخراجش کنم ولی با چه بهونه ای؟ به شرکام چی بگم؟ کل جمعه رو با همین فکر و خیالات گذروندم.شنبه سر کار نرفتم.مریم زنگ زد که گفتم یک کم مریضم.عصر شنبه محسن هم دوبار زنگ زد که جواب ندادم. یکشنبه هر جور بود خودم رو راضی کردم که برم چون بالاخره که نمی‌تونستم تا آخر عمر خونه بمونم.به دفتر که رسیدم محسن اونجا نبود. مریم جویای احوالم شد که گفتم بهترم.ظهر بود که محسن برگشت. استرس گرفته بودم.سلام داد ولی من جواب ندادم.یه دو سه روزی تو همین منوال ادامه داشت و من بی اعتنا به محسن میرفتم و میومدم.یه روز بعد از ظهر که مریم و بهرام داشتند می رفتند که من هم خواستم بلند بشم و همزمان با اونها برم ولی اونا در اومدند و قبل از اینکه من دربیام محسن خودش رو دم در رسوند و گفت خانم مهندس ۵دقیقه به حرف من گوش بدید.گفتم برو کنار کار دارم.قسم داد که فقط ۵ دقیقه به حرفش گوش کنم و شروع کرد که منو ببخشید بخدا اون شب مست بودم و نمیدونستم چی میگم و چیکار میکنم و این که نمیتونه بی اعتنایی منو تحمل کنه.گفت اگه بودنش باعث اذیت منه،دیگه اونجا نمیمونه و میره.یه چند دقیقه حرف زد که در آخر من بهش گفتم به یک شرط می بخشمت که اون شب رو فراموش کنه و دیگه هیچ چیزی راجع به اون شب نگه.انگار اصلاً اون شب خونه ی من نبوده و از این حرفها.یکی دو ماه بود که از اون شب گذشته بود و من تازه با محسن طبیعی شده بودم‌. اواخر اسفند بود. خبر بچه دار شدن شوهر قبلی ام رو شنیدم.خیلی حالم گرفته بود. نمی دونم اون دو سه روز رو چجوری تموم کردم و چهار شنبه سوری شد.مامانم یه هفته قبل تهران رفته بود و با داداشم اینا قرار بود عید رو به قشم و کیش برن.وقتی به همه زنگ زدم و تبریک گفتم یاد ویسکی محسن افتادم که تقریباً نصفش مونده بود.گفتم بیارم و بخورم شاید بهتر بشم.حدود ۳ پیک خوردم و دیگه مست مست بودم.محسن زنگ زد که چهارشنبه‌سوری رو تبریک بگه.اون هم تو دفتر تنها بود. بهش گفتم بیاد خونه ی من تا هر دومون از تنهایی دربیام.راستش این دفعه خودم میخواستم بهش بدم تا هم به خودم ثابت کنم که حتی اگر بچه دار نمیشم ایرادی ندارم و هم به نوعی خودم رو آروم کنم.آخه با بچه دار شدن شوهر سابقم واقعا افسرده شده بودم. محسن هم بعد از اون روز واقعاً جنبه ی خودش رو نشون داد و بی جنبگی اون شب رو جبران کرده بود.تلفن رو که قطع کردم رفتم و ست سوتین و شرت قرمز گیپوری ام رو پوشیدم و یه پیراهن کوتاه نارنجی که بالای زانو بود رو پوشیدم تا محسن برسه.تقریبا نیم ساعت بعد در زنگ زده شد. در آپارتمان رو که باز کردم چشماش از تعجب گرد شد .دستم رو دراز کردم و دست دادیم و دعوتش کردم که بیاد داخل.بردمش سمت میز که آماده کرده بودم و براش ویسکی ریختم و چند پیک خورد.شام رو هم خوردیم. دو پیک از مشروب مونده بود که نفری یه پیک هم خوردیم.من دیگه رو پام بند نبودم.به محسن گفتم که ترامادول آوردی؟ سرخ شد و به من من افتاد.یه بار دیگه پرسیدم که با خجالت گفت نه خانم مهندس.بهش گفتم برو بخر بیا که امشب می‌خوام دامادت کنم .از تعجب داشت شاخ درمی‌آورد و گفت آخه خانم مهندس که حرفش رو قطع کردم و گفتم امشب به من فقط بگو زهرا.میخوام امشب حالی بهت بدم که تا عمر داری فراموش نکنی ولی باید کیرت مثل اون شب بشه.باورش نمی شد و یه کم شک داشت.گفتم الان پیش خودت میگی که این چه اش شده؟ جواب داد موندم چی بگم نه به اون دفعه که یه ماه طول کشید که باهام حرف بزنید نه به الان. شاید هم دارید منو امتحان میکنید؟ گفتم تو که دیده بودی تو این چند روز دمغ بودم.راستش وقتی شوهرم منو بخاطر بچه دار نشدن طلاق داد اونقدر ناراحت نشدم که الان با بچه دار شدن اون ناراحت شدم.یه جور احساس ضعف دارم و می‌خوام به خودم ثابت کنم که یه زن ناقص نیستم.حالا فکر نکن چون دم دستم بودی بهت گفتم بیایی.پرسید پس چرا به من گفتید؟ گفتم اولاً که میدونی من با هیچ کس رابطه ندارم و نمی‌خوام هم رابطه داشته باشم ولی تو با اینکه اون شب حرفهایی زدی که منو ناراحت کرد ولی چون هم بعدش ازم عذرخواهی کردی و هم بی جنبه بازی درنیاوردی برای همین به جز تو به کسی اعتماد ندارم.در ثانی با اینکه تو منو اون شب کردی ولی نه تو کاملاً از من لذت بردی و نه من از تو لذت بردم.البته این رو هم بهش گفتم که فکر نکنه که این قضیه ادامه دار خواهد بود.محسن گفت خانم مهندس که بهش گفتم بگه زهرا ،اونم گفت زهرا جان هر چی بگی دربست نوکرتم.منم می‌خوام یه چیزی بگم که حتی اگه دلم هم بخواد نمیتونم ادامه بدم چون قرار شده تو تعطیلات به خواستگاری دختر عمه ام بریم ولی اگه میدونستم که تو برای همیشه برای منی ،بخدا کنسلش میکنم ولی همون‌جوری که خودت گفتی فکر نمی‌کنم این قضیه ادامه دار باشه.اومد یه بوس از گونه ام کردبعدش هم گفت من با اجازه برم و برگردم و در رو بست و رفت.احساس کردم که دیگه نمیاد .

نوشته: زهرا

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


شکار خانم مهندس - پایانی

چون داروخانه سر خیابان خونه ام بود و اگه برای خرید ترامادول رفته بود باید زودی برمیگشت.نزدیک سه ربع بعد به موبایلم زنگ زد .دیگه پیش خودم مطمئن شدم که نمیاد و زنگ زده تا بهونه بیاره.از اینکه خودم رو به این راحتی بهش پیشنهاد داده بودم و منو داشت رد میکرد حرصم گرفته بود .به خودم گفتم برمیدارم و بهش میگم که همش سر کاری بود و میخواستم تو رو امتحان کنم.موبایلم رو باز کردم و قبل از این که چیزی بگم گفت زهرا جان چیزی نمیخوای از سوپر مارکت بگیرم و برات بیارم؟ گفتم نه ممنون .دو سه دقیقه بعد در خونه رو زد و باز کردم و اومد تو. یه لب همونجا ازم گرفت و نشستیم روی مبل.گفت ببخشید چون دفعه ی قبل حمام نکرده بودم احساس کردم که نمیتونی خوب حال بدی و منو بخوری.بعد با خنده گفت ترامادول خواستم بگیرم داروخانه بسته بود و رفتم از دفتر بردارم و همونجا یه دونه خوردم .البته چون ترسیدم ماشین رو هم امشب بیرون بذارم که روش بمب و ترقه نزنند بردم و تو حیاط دفتر گذاشتم.راست می‌گفت چون شب چهارشنبه‌سوری بود و بیشتر مغازه ها بسته بودند.بهش گفتم ترسیدم دیگه نیایی که گفت مگه من از تو میتونم بگذرم و از زیر پیراهنم دستش رو برد سمت شرتم.چون پیراهنم تنگ بود دستش تو نمی رفت بلندم کرد و از بغل زیپ پیراهنم رو باز کرد و از تنم درآورد.گفتم سوتینم رو باز کن که جواب داد دوست دارم همینجوری نگاهت کنم.منم دکمه های پیراهنش رو باز کردم و از تنش درآوردم . کمربند،دکمه و زیپ شلوارش رو هم باز کردم و شلوارش رو پایین کشیدم . هلش دادم روی مبل و شروع به خوردن سینه هاشو کردم و دستم رو از زیر شرتش تو بردم و کیرش رو تو دستم گرفتم و باهاش بازی کردم.بعد شکمش رو لیسیدم و پایین اومدم به کمک خودش شرتش رو پایین کشیدم و تخماش رو مکیدن تا صدای آهش شروع شد.لیس زدن کیرش رو که شروع کردم دیگه نتونست تحمل کنه و منو بلندم کرد و روی مبل درازکش خوابوند.شروع کرد از پایین پاهام لیس زنان تا دم کسم( که هنوز شرت داشتم) می‌رفت و میومدنزدیک ۱۰ دقیقه همونجور پاهامو لیس زد و قربون صدقه ی هم رفتیم.مستی از یک طرف و میل به سکس از طرف دیگه شهوتم رو خیلی زیاد کرده بود و صدای آهم خونه رو برداشته بود. منو برگردوند و به حالت داگی روی مبل قرار داد و از زیر شرتم شروع به لیس زدن کونم کرد.دو سه دقیقه ادامه داد تا اینکه شرتم رو کشید پایین و سوتینم رو باز کرد.بازم از پشت کس و کونم رو لیس میزد و من از شدت شهوت داشتم التماس میکردم که تمومش کنه.کمی بعد اون روی مبل دراز کشید و حالت 69شدیم من شروع به خوردن کیر محسن کردم و اونم داشت چوچوله ام رو میخورد و کونم رو لیس میزد.انقدر این کارو تکرار کرد که من به ارگاسم رسیدم .کیر محسن مثل دسته تبر شده بود .منم همش داشتم قربون صدقه ی کیرش و خودش میرفتم اونم داشت لذت میبرد و می‌گفت تو زهرای خودمی .بهش گفتم آزاد باش و هرچه میخواهی بگو.اولش خجالت می‌کشید و فقط می گفت تو عشق منی ولی دیگه شروع کرد که تو جنده ی منی و یجور جرت میدم که خودت کیرم رو بخوایی و … . حرفهایی که اون شب هم بهم می گفت ولی من بدم میومد ولی امشب داشتم باهاش حال میکردم.گفتم محسن من کیر می‌خوام.میخوام جرم بدی.اومد پاهامو بالا داد و کیرش رو روی کسم حرکت میداد.من میگفتم بکن تو کسم ولی اون فقط می کشید روی کسم.داشتم دیوونه میشدم و می گفتم تو رو خدا بکن تو.اونم می‌گفت بگو کیرت رو بده من.بگو این کیر مال منه . بگو التماس میکنم منو بکن، منو جر بده و من هم همین ها رو می گفتم که یهو سر کیرش رو هل داد تو کسم و من به نهایت لذت رسیدم. کیرش رو تو کسم حرکت میداد و همه اش رو کرده بود تو کسم و تلمبه میزد.من میگفتم بکن منو،منو جر بده و اون با نهایت شدت داشت میکرد.هم درد داشتم و هم لذت می‌بردم.نزدیک ۱۰ دقیقه منو همون‌جوری کرد.بعد بلندم کرد و منو داگی کرد. از پشت کیرش رو تو کسم گذاشت و بازم عقب جلو میکرد.بهم گفت زهرا جون می‌خوام کونت رو بکنم که گفتم درد داره و نکن.گفت ولی خودت گفتی یه حالی به من میدید که تا آخر عمر فراموش نکنم.من تو حسرت کونت دو ساله که دارم می‌سوزم . گفتم آخه میترسم.بالاخره منو راضی کرد گفت بیا بریم روی تخت اتاق. رفتیم اتاق و ازم کرم خواست ،من از کشو کرم رو بهش دادم و اون ازم لب می‌گرفت و کرم رو با انگشتش به سوراخ کونم می‌مالید.چند دقیقه با دو انگشت این کارو کرد و بازم منو داگی کرد.آروم سر کیرش رو تو کونم کرد من گفتم در بیار،داره میسوزه.گفت عزیزم تحمل کن الان بهش عادت میکنی.یکم که دردش کمتر شده بود یکم دیگه کرد تو کونم و من دیگه گریه ام گرفته بود آخه به جز دو سه بار در دوران نامزدی اصلا کون نداده بودم.یه لحظه یه درد شدید کل بدنم رو گرفت که فهمیدم همه ی کیرش رو تو کونم کرده ولی قبل از اینکه داد بزنم دستش رو جلوی دهنم گرفت.بهش التماس میکردم که در بیاره ولی اون آروم آروم شروع به جلو و عقب کردن کرد ولی همچنان کونم داشت درد میکرد .دیگه تحمل نداشتم و با نهایت ناامیدی بازم ازش خواستم که بیخیال کونم بشه.کیرش رو از کونم بیرون کشید و یه نفس راحت کشیدم. همون‌جوری از پشت کیرش رو تو کسم کرد و تلمبه میزد.واقعا داشتم جر میخورم ولی حال میداد.در حالی که همون‌جوری تلمبه میزد و میگفت تو جنده ی کی هستی؟ منم میگفتم جنده ی محسن.وقتی سرعتش رو بیشتر کرد درحالیکه نفس نفس میزد فهمیدم داره آبش میاد.همونجوری تلمبه میزد و کل آبش رو تو کسم خالی کرد.یه دستمال بهم داد و من خودم رو پاک کردم . اومد از پشت بغلم کرد و گفت زهرا جون اگه اذیت شدی ببخش.من برگشتم و بوسش کردم،اون هم یه لب ازم گرفت و بغلم کرد.بلند شدیم و به نوبت، اول محسن و بعد من رفتیم و خودمون رو شستیم.تا از دستشویی در اومدم دیدم محسن با دستش داره کیرش رو میماله و کیرش بازم بلند شد.با اشاره ی سرش کیرش رو داشت نشون میداد که یه بیلاخ نشونش دادم و رفتم تا لباس بپوشم.اومد بازم از پشت بغلم کرد و کیرش رو به کونم میکشید.گفتم محسن مثل دفعه ی قبل نکن تو کونم.بوسم کرد و گفت عزیزم من تو رو اذیت نمیکنم.من شرتم رو پوشیدم محسن ازم خواست که فقط شورت و سوتین تنم کنم و همون‌طوری بگردم.خودش هم شرت پوشید و نشستیم یه فیلم با هم ببینیم .ولی فقط اسمش فیلم دیدن بود چون همش محسن منو انگولک میکرد منم شرتش رو کشیدم پایین و شروع به خوردن کیر و خایه هاش کردم.اونقدر مکیدم و لیس زدم که آبش اومد .تا خواستم کیرش رو از دهنش در بیارم با دستش سرم رو نگه داشت و همه ی آبش رفت تو دهنم.داشتم اوق میزدم.رفتم دستشویی و دهنم رو شستم.برگشتم بهش چیزی بگم که خودش اومد بوسم کرد و ازم معذرت خواهی کرد.نمی دونم چرا اون شب اینجوری شده بودم و اعتراض خاصی به حرکاتی که در حالت عادی منو عصبانی میکرد نداشتم.تا ساعت یک شب فیلم دیدیم و رفتیم روی تخت تا بخوابیم.قبل از خواب شروع به خوردن گردن و سینه هام کرد.منو داشتم سینه های اون رو میمکیدم که دیدم کیرش بازم سفت شد.یکم تو حالت 69 برای همدیگه رو خوردیم . محسن پاهامو باز کرد و کیر دسته تبرش رو با تمام فشار تو کسم کرد. نفسم در نمیومد و اون همون‌جوری داشت تلمبه میزد و دستش رو هم تو سوراخ کونم میکرد.یه لحظه احساس کردم که دارم میام و خالی شدم. محسن کیرش رو درآورد و منو داگی کرد.نصف کیرش رو با یه فشار تو کونم کرد و با دستش جلوی دهنم رو گرفت.از شدت درد دستش رو گاز گرفتم ولی اون دستش رو نکشید و گفت زهرا جون ببخش که بدون آمادگی تو کونت گذاشتم.میدونستم اگه بهت بگم قبول نمی‌کردی و مجبور شدم یه دفعه کیرم رو بذارم.گفت میخواستم اول سرش رو بذارم ولی چون آب کس تو چربش کرده بود تا نصف رفت . هنوز حرفش تموم نشده بود که بقیه کیرش رو هم تو کونم کرد.داشتم از درد منفجر میشدم که ادامه داد من دو سال تو کف این کون بودم و حالا نمیتونم وقتی اینجوری جلومه بیخیال بشم . آروم آروم کیرش رو تو کونم حرکت میداد. همین دردش رو بیشتر میکرد ولی چند دقیقه بعد که کونم بازار شد دردش کمتر شد و سرعت حرکت محسن هم بالاتر رفت.نمیگم خوشم اومد و حال میکردم ولی تجربه ی متفاوتی بود.نزدیک به ۱۰ دقیقه تو کونم تلمبه زد و درآورد.بلندم کرد و بهم گفت دستام رو روی میز آرایش بذارم و خم بشم.اینکار رو کردم و کیرش رو از عقب تو کسم کرد و بازم شروع به کار کرد .من دیگه از کس و کون جر خورده بودم و محسن هم هی قربون صدقه ام می‌رفت و بعضی مواقع هم جنده ی خودش می گفت و ازم می‌پرسید کیرم رو میخوای؟بعدهم کیرش رو در میاورد و با فشار میکرد تو کس من.یه بار دیگه ارگاسم شدم .پاهام سست شده بودند ولی از کمرم منو گرفته بود و به همون ترتیب داشت می‌کرد.نزدیک یک ساعت بود که داشت منو میکرد و هر دوتامون خسته بودیم.یکبار دیگه کیرش رو درآورد.با یه دست منو محکم نگه داشته بود همزمان اون یکی دستش رو سمت دهنم آورد.فهمیدم که میخواد بازم کونم رو بکنه ولی قبل از اینکه بتونم کاری بکنم همه ی کیرش رو تو کونم کرد و محکم تلمبه زدنش رو ادامه داد.داشتم میمردم.دو سه دقیقه تلمبه زد و همه ی آبش رو تو کونم خالی کرد همون‌جوری منو برگردوند و روی تخت خوابوند و کیرش رو درآورد. بعد دستمال برداشت وکونم رو پاک کرد . کل بدنم داشت درد میکرد و از اینکه بهش گفته بودم که حالی بهش میدم که تا آخر عمر فراموش نکنه پشیمان بودم.به جای اون ،محسن چنان منو کرده بود که من تا آخر عمر فراموش نکنم.نای حرکت کردن نداشتم.اومد منو بوسم کرد ولی دیگه حال بوس کردن هم نداشتم.همونجور روی تخت خوابم برد درحالیکه هیچ چی تو تنم نبود.صبح با صدای آلارم گوشی ام بیدار شدم و دیدم محسن هم لخت پیشم خوابیده.اونم با صدای موبایلم بیدار شد.یه بوس و یه لب ازم گرفت.بهش گفتم من میرم دوش بگیرم.سماور رو روشن کردم و حموم رفتم.در حموم رو بسته بودم که دیدم محسن داره در حموم رو میزنه.در رو باز کردم میخواست بیاد داخل که گفتم بذار من دربیام و بعد تو بیا. بهم گفت می‌خوام اینجا هم یه سکس باهات بکنم که گفتم گمشو بیرون ، همه جام داره درد می‌کنه.در ضمن بهت گفته بودم که شب بهت حال میدم و بعدش دیگه شتر دیدی ندیدی.خودش هم توان کردن نداشت وگرنه به همین راحتی راضی نمیشد.نمیدونم شاید هم منو داشت امتحان می کرد تا ببینه که می‌تونه برای دفعات بعد روی سکس با من حساب باز کنه یا نه.از حموم که در اومدم محسن رفت تا دوش بگیره.من صبحانه رو آماده کردم.نون رو هم از فریزر درآوردم و بعد دوش محسن هر دوتا صبحانه خوردیم و آماده ی رفتن به دفتر شدیم.بهش گفتم یه جوری از ساختمان بیرون بره که کسی از اهالی ساختمان متوجه اون نشوند و سر خیابان خودم سوارش میکنم.بعد از اینکه رفت منم ماشین رو از پارکینگ در آوردم و محسن رو سوار کردم و نرسیده به دفتر پیاده اش کردم.تو راه ازم تشکر میکرد . بهش گفتم که خودت میدونی که این دفعه رو به خواست خودم باهات بودم ولی از الان همون‌جوری که بهت گفتم انگار که هیچ چیزی نشده و به روال قبل از دیشب با هم رفتار خواهیم کرد.اول محسن رفت دفتر رو باز کرد ۵ دقیقه بعد من وارد دفتر شدم .مریم و شوهرش هم اومدند.محسن همون‌جوری که قول داده بود رفتار کرد.منم انگار بهتر شده بودم و دیگه بخاطر بچه دار شدن شوهر سابقم عصبی نبودم.تعطیلات عید که تموم شد محسن با یه جعبه شیرینی به دفتر اومد و خبر ازدواجش اعلام کرد.همگی بهش تبریک گفتیم و از اون روز به بعد من و اون کاملاً به روال سابق رفتار کردیم.

زهرا

نوشته: زهرا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • migmig
      عکس سکسی ایرانی برای تماشای تصاویر در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • migmig
      عکس سکسی ایرانی برای تماشای تصاویر در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید.
    • migmig
      لذت واقعی زندگی 3 مهران جانم عزیزم بیدار شدی آره خانمم بیدارم تو خوبی بهتری دوست ندارم این سوال رو بپرسم خودمم اذیت میشم پریسا جووونم دیب که اذیت نشدی ای فدای تو بشم شوهر خوبم ممنون که اینقدر به فکر منی نه دیوونه اذیت کجا بود چند دقیقه که اذیتی نداره فدای تو بشم پاشو به کارها برس منم برم ی مقدار برای شام شب خرید کنم نیاز نیست تو بری پریسا جان خودم میرم نه دیگه میخوام برم بیرون یکم هوا بخورم جایی نمیرم فقط میرم یکسری سبزی و میوه تازه بگیرم تو که زیاد از این چیزها سر در نمیاری و میری هرچی سبزی و میوه پلاسیده هست رو جمع میکنی میاری من رفتم تو هم بمون خونه تا من بیام بعد دوباره برو دنبال کار بگرد راستی آقا فرزاد صبح که داشت میرفت گفت بهت اطلاع بدم با کار کردنت مشکلی نداره آخه چند بار بهت زنگ زد تو خواب بودی و جواب ندادی باشه پس برو زودتر بیا من برم ببینم خدا چی پیش میاره اومدم بیرون و تو دلم گفتم خدا چیزی فعلن پیش نیاورده عزیزم این منم که با کمک فرزاد داریم برای تو پیش میاریم راستش داخل یخچال همه چی بود ولی خوب نمی شد دست خالی رفت و برگشت تو مسیر رفت و برگشتم به خودم و مسیری که شروع کرده بودم افتخار میکردم وقتی اوایل راه رفتن بات پلاگ که داخل کونم بود یکم اذیت میکرد خواستم ی گوشه خلوت گیر بیارم که یادم اومد که فرزاد گفته باید بمونه و درش نیارم کم کم دیگه بهش داشتم عادت میکردم تا رسیدم به رستوران مد نظر که اون آگهی سفارشی رو دیدم و ازش عکس گرفتم و رفتم سمت تره بار خریدم رو که کردم به خودم اومدم که دیگه نه به مهران فکر میکنم نه به خودم فقط و فقط حواسم پیش فرزاد و لذتی که باهاش میبرم هست مهران مهران کجائی عزیزم بدو بیا داخل خونه که شدم فقط منتظر بودم که مهران رو پیدا کنم خبر به اصطلاح خوش رو بهش بدم قضیه رو بهش گفتم ازش خواستم هرچی زودتر بره تا کسی رو نگرفتن انقدر بچه رو استرسیش کردم که خودمم داشتم استرس میگرفتم مهران که رفت به خودم خندم گرفته بود زنگ زدم به فرزاد سلام فرزاد جان خسته نباشی سلام پریسا خانم چرا فرزاد فقط موقع سکس فقط منو با حرفاش ناز و نوازش میکرد فرزاد جان مهران رو طبق حرف شما فرستادم همون رستوران ببین پریسا خانم مهران که برگشت یکم نامید میشه اون بخاطر اینکه رستوران ازش ضامن میخوان بدون اینکه حول کنی سریع بگی آقا فرزاد هست کم کم بهش بفهمون که ما که پیش آقا فرزاد سفته داریم ازش خواهش میکنیم بیاد ضمانت بکنه در ضمن پریسا خانم داخل محل کارم شما همون پریسا خانم هستی ولی تو خونه کنار من فرشته ای هستی من برای خودم دارم فعلا هم خدا نگهدار قند تو دلم آب شد از خودم شرمنده شدم که راجب فرزاد فکر بد کردم مهران برگشت و همون چیزی شد که فرزاد گفته بود منم حرفاش رو مو به مو به بهترین نحو اجرا کردم دو روزی گذشت و مهران دیگه از فردا میرفت سرکار پریسا جوونم من دوست دارم همسر خوشگلم همه ی این سختی ها رو برای تو تحمل میکنم خیلی سخته که فکر کنی همسرت کنار مرد دیگه ای میخوابه اونم با اطلاع خودت ولی چون هوسی در کار نیست باهاش کنار اومدم چون به تو ایمان دارم فدای تو بشم آقای من یادم روز اولی که مهران گفت از اونجا بریم دلم براش سوخت و از ناراحت بودن ناراحت شدم ولی الان فقط حرفاش رو گوش میکردم این مکالمه واسه شب قبل از سرکار رفتن فردای مهران بود صبح زود بیدار شدم صبحونه رو آماده کردم مهران خیلی زود رفت فرزاد هم همینطور تنها بودم داشتم تو اینترنت به مسائل زایمان و دوران بارداری و اینجور چیزها می پرداختم که خیلی ناشی نباشم غرق کاد خودم بودم که متوجه شدم فرزاد بهم پیام داده پریسا جان نظرت چیه به جای شب امروز با هم باشیم به خودم گفتم چی میگی فرزاد دارم دیوونه میشم چرا با من اینکار رو میکنی من اون کیر رو هر شب میخوام نه چند شب یبار جوابش رو با یه قلب قرمز فرستادم خودم رو حسابی آماده کردم اطاق دلم و زدم به دریا و این بار خودم اتاق حجلمون رو آماده کردم فرزاد که اومد با اینکه برام خیلی سخت بود خودم رو سر سنگین نشون دادم متوجه شدم اونم از این کار من راضی هست اطاق رو هم که دید کلی منو بوسه بارون کرد نوازش شروع شده بود من غرق در لذت داشتم میشدم لبهای فرزاد هر نقطه از بدنم رو که لمس میکرد دیوونه میشدم وای از اون لحظه ای که نوک سینه هام رو بوسی و مشغول خوردنشون شد فرزاد نکن نخور دارم دیوونه میشم وای کیر میخوام بهم کیر بده تو روووووو و بخدا کیرت رو بده ولی فرزاد گوش شنوا نداشت میدونست باید چکار کنه و تو کارش حرفه ای تمام بود پریسا جان کجایی ها همین جا نه روی ابرها روی کیر تو برس به کُسم فرزاد هم مشغول خوردن کُسم من که متعلق به خودش بود وای مرد چیکار میکنی با من این نامردی دارم میمیرم وااااااای کُسمممممممم کار خیلی وقت بود از ناله گذشته بود رسما مشغول هوار زدن بودم بخورش بخورش نووووووووش جونت کُس متاهل من رو بخوررررر اصن شوهر من دیگه توییی این بدن من برای تو هست در حالی که فرزاد کُسم رو میخورد آروم آروم هم بات پلاگ رو نوازش میداد و خیلی نرم عقب جلوش میکرد پریسا جان آماده ای چی میگی تو فرزاد آماده چیه بکننننن منو مگه من کُسسس تو نیستم بکککککن لامصب دیوونه شدم بات رو از کونم در آورد و حساب سوراخ کونم و کیرش رو روغن مالی میکرد فرزاد تو رو خدا به کُسممممم برس اول آتیش کُسم رو خاموش کن بد هر کاری دوست داشتی با کونم بکن اما اما اون کار خودش رو میکرد پاهام رو داد بالا تقریبا زانوهام کنار گوشم بود خیلی آروم شیک سر کیرش رو وارد کونم کرد صدام رفت بالا درد داشت ولی نمیدونم چرا اینقدر راحت رفت داخلش ی یک ربعی طول کشی تا تموم اون نازنین کیرش رو تا خایه فرستاد داخل سوراخ کونم تا اون لحظه شوتی برام نداشت ول ولی وقتی مشغول تلمبه زدن های ملایمش شد همزمان نوک سینه هام رو شروع کرد به میک زدن آتیش از زیر خاکستر داشت شعله میگرفت چیه این مرد بخدا که اون دکترای سکس کردن و گاییدن داشت این چه مزه ای بود با اینکه درد داشتم ولی مزه اش کم از کُس دادن نبود آخخخخخخ دارم میمیرم محککککککم بزن شروع کن فرزاد تلمبه بزن بزن که خوب میزنی من این درد و لذت رو باهم دوست دارم با من چیکار کردی آروم اومد کنار گوشم و گفت تو دیگه رسما مال من شدی آره مال توام وای مُردم آخ سوراخ کونم دارم میمیرم بکُن تندتر بزن که من خوشحال ترین زن دنیا هستم الان وای نه چرا کیرت رو در میاری بکن توش تحمل کن عزیزم بلند شو من دراز میکشم تو به پشتت بشین روی گیرم حواست باشه بکنش تو کونت گفتم چشم و نشستم رو دلبرم با ریتمی که از خودش یاد گرفته بودم خودم رو بالا و پایین میکردم یه دفعه فرزاد من رو کشید سمت خودش چسبوندم به خودش مشغول تلمبه زدن شد دیگه رسما رد داده بود وای بزن دارم میمیرم بزن پریسا جان همینجوری که دارم میکنمت همزمان خودت با دستت کُست رو بمال راستش حالش رو نداشتم ولی باید به حرفش گوش میدادم چون دیگه میدونستم که دوسش دارم همزمان با تلمبه های فرزاد خودم کُسم رو میمالیدم که یکدفعه پاهام ناخواسته سیخ شد رو به هوا و چنان آبی از کُسم پاشید بیرون که داشتم از هوش میرفتم بهترین لذت دنیا همین بود هیچی جای سکس رو نمیگیره اونم با ی کیر خوب و مَرد کاربلد من تو حال خودم نبودم ولی فرزاد همچنان داشت تلمبه میزد کونم دیگه حسی نداشت دست دو بردم سمت کونم دیدم چنان آبی از سوراخ کونم زده بیرون که دوباره شهوتم گُر گرفت ازش خواستم داگی بشیم اونم رفت پشت منو حسابی از خجالت کونم در اومد دیگه هر دو داشتیم ناله میزدم که یکدفعه صدای فریاد فرزاد بلند شد آبش رو ریخت داخل سوراخ کونم منم ناخواسته دوباره ارگاسم رو تجربه کردم همونجور آروم تو بغل هم دراز کشیدیم و فرزاد مشغول نوازش من شد چقدر خوب بود این مرد این نوازش بعد سکسش از همه چی آروم بخش تر بود ی یک ساعتی کنارش خوابیدم بیدار که شدم فرزاد هنوز خواب بود رفتم غذا رو آماده کردم ی میز ناهار خوشگل چیدم برای خودم و مَرد جدید زندگیم خلاصه فرزاد که اومد اول پیشونیم رو بوسید و ی مقدار نوازشم کرد بعد از غذا مشغول صحبت شد پریسا جان اگه از با من بودن راضی هستی باید تغییراتی تو زندگیت بدی فرزاد جان من فقط تورو میخوام چکار باید بکنم که تو رو برای همیشه داشته باشم ولی مهران ببین پریسا جان الان بهانه برای کنار هم بودن داریم ولی اگه میخوای با من باشی باید به حرفام خوب گوش بدی و هرچی که میگم رو انجام بدی اگه به حرفهای که میزنم خوب عمل کنی با هم مهران رو اوکی میکنیم نترس قرار نیست بلایی سرش بیاریم راستی اگه میخوای با من باشی این هفته ی مهمونی مخصوص دعوتم قرار هم نبود برم چون کسی لایق همراهی خودم نداشتم ولی الان دیگه بهونه ای برای نرفتن ندارم خوب به حرفام گوش کن فرزاد حرفاش رو مو به مو مرتب بهم توضیح داد من قشنگ به همشون گوش کردم حالا این من بودم که باید انتخاب میکردم عزیزان دل به نظر من این تصورات داخل زندگی واقعی جایی ندارن اینها تصورات ذهن من برای لذت بردن شما هست شاد باشین نوشته: آپاراتچی
    • migmig
      بازی لذت گناه 2 قسمت دوم یک لحظه همه اتفاقات امروز رو تو ذهنم مرور شد از گم شدن تو جاده ، از بارون شدید، این خونه عجیب و غریب اون پیرمرد و حالا هم این بازی… انگار همه چیز برنامه ریزی شده بود نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته هزار جور فکر و خیال اومد تو سرم هدف این بازی چیه ؟ پرنیا : واقعا باید بازی کنیم؟ آخه چه سودی برای کسی داره که مارو اینجا زندانی کردن جواد: احتمالا کار اون پیرمرده است . بزار ببینم از پنجره میشه رفت بیرون الهام: جواد مراقب باش مثل پوریا اتفاقی نیفته برات بابام اروم انگشتشو به پنجره زد و یک جرقه دردناک هم نصیب بابام شد . جواد : واقعا زندانی شدیم الان زنگ میزنم پلیس پوریا: سیگنال گوشیامونم رفته وگرنه زودتر این کارو میکردم . سیگنال اینترنت ماهواره ای هم خبری نیست. نیم ساعتی درگیر بودیم و گرسنمون بود شامی ک مامان گرم کرده بودیم رو خوردیم الهام گفت: بیاین این بازی مسخره رو انجام بدیم و از اینجا بریم پوریا : مامان شاید خطرناک باشه ، ندیدی چطوری بازی باهامون ارتباط برقرار میکنه الهام: بازیه دیگه به هر حال تهش چی میشه مگه پرنیا : منم موافقم چاره دیگه ای نداریم، اینجا زندانیمون کردن. بعد غذا خوردن هممون نشستیم جلوی بازی و سعی می کردیم بفهمیم چجوریه . پرنیا : بابا نوبت توعه باید اول تو بازی کنی ، تاس بنداز. بابامم دوتا تاسو برداشت و انداخت 2 و 5 اومد. بابا با نیشخند گفت باورم نمیشه تو این شرایط با زن بچم نشستم منچ بازی می‌کنم و در همین حین مهرشو گذاشت تو خونه هفتم و روی صفحه نمایش این متن اومد: تست وفاداری بازیکن آبی بهمون بگو که تا حالا به همسرت خیانت کردی ؟ سعی نکن دروغ بگی چون من میفهمم و جریمه میشی. بابام یک لحظه قیافش بهم ریخت سریع خودش جمع کرد و گفت معلومه که نه بازی: دروغ ، یک فرصت دیگه داری که حقیقت رو بگی الهام: جواد خاک بر سرت کثافت عوضی قلبم داشت میومد تو دهنم یعنی بابام با داشتن همچین زن خوشگلی سراغ کسی دیگه رفته… جواد: زن چی داری میگی این بازی از کجا حقیقتو باید بدونه. الان فهمیدم این بازی میخواد با روانمون بازی کنه ، من بهت خیانت نکردم. صفحه بازی: بازم هم دروغ گفتی دو خونه به عقب برگرد روی خونه شماره پنجم یک فرصت دیگه داری تا حقیقت رو بگی الهام: با کی اینکارو کردی؟ پوریا : بابا راستشو بگو میترسم اتفاق بدی بیفته تا اخر تو بازی بمونیم جواد با من من کردن گفت: با خانوم حیرانی منشیمون صفحه بازی : حقیقت . نوبت شما به پایان رسید نوبت بازیکن سبز. مامانم اشک تو چشماش جمع شد بلند شد رفت تو اتاق درو محکم کوبید. بابامم رفت پشت در و به غلط کردن افتاده بود. دیدم پرنیا یکم تو خودشه رفتم بغلش کردم ،حال هممون بد بود بابا هم هی پشت در معذرت میخواست .توضیح میداد: خیلی دلم میخواست اینو بهت میگفتم ولی بدون یک بار بوده و مال خیلی وقت پیشه … مامانم تا صبح نیومد بیرون ماهم خوابیدیم . از پنجره بیرون رو نگاه کردم هوا روشن شده بود ولی مه آلود بود خیلی چیزی دیده نمیشد. مامانم اومد بیرون ی دست و صورتی شست ، با چشمای پف کرده گفت بیاین بازی کنیم و زودتر از اینجا بریم پرنیا مامانو کلی بغل کرد و بوسید من تاسو دادم به مامان . بابا هم با سر پایین اومد نشست مامان الهام یه نفس عمیق کشید تاس هارو انداخت ۳ و ۱ اومد . مهرشو گذاشت رو خونه چهارم صفحه بازی : خروج از پشت ابر تمام لباس هاتون رو در بیارید و چیزی تنتون نمونه بقیه هم باید شمارو نگاه کنند و تا نوبت بعدیتون بدون لباس به بازی ادامه میدین مامانم از شوک با تته پته گفت یعنی باید جلوتون لخت بشم؟ جواد عصبی شد بازیو برداشت پرت کرد سمت دیوار و و گفت گوه بگیره این چه مزخرفاتیه جمع کنین تا حالا بابارو و اینطوری عصبانی ندیده بودم پرنیا : وای یعنی چی لخت بشی جلو ما الهام: وای خدا این چه بلاییه سرمون اومده من اونجا زدم زیر گریه مامان گفت چی شد پوریا پوریا : همش تقصیر منه من این بازیو اوردم . منو ببخشید واقعا . پرنیا رفت بازیو برداشت از رو زمین آورد گفت مامان لطفا انجامش بده سعی میکنیم نوبت مونو زود انجام بدیم تا لباساتو بپوشی جالب بود بازی هیچ آسیبی ندیده بود و مهره ها هم سر جاشون بودن .انگار چسبیده بودن به خونه هاشون. الهام: الان این بازی از کجا میفهمه من واقعا لخت میشم یا نه صفحه بازی نوشت : متوجه میشم پوریا: حواستون باشه ببینین اینجا دوربینی چیزی نباشه تو خونه. پرنیا : اره پاشین بگردیم هممون هر سوراخ سمبه ای میشد گشتیم ولی هیچی پیدا نکردیم خبری از دوربین مخفی نبودش . الهام: لطفا قول بدین نوبت هاتونو زود بازی کنین خیلیم نگاه نکنین بهم یهویی مامانم از بلند شد وایساد. تاپ و شلوارشو دراورد. من قبلاً مامانمو اتفاقی یا موقع لباس عوض کردنش با شورت سوتین دیده بودم برای همون چیز خاصی نبود چون هیچ نگاه بدی بهش نداشتم . مامانم چرخید گفت : پرنیا بند سوتینمو باز کن پرنیا بلند شد اومد پشتش بندشو باز کرد. مامانم سوتینشو انداخت ولی هنوز برنگشت من قلبم داشت تند تند می‌زد. دست انداخت لبه های شورتش و کشید پایین از خجالت سرمو انداختم ولی یاد حرف بازی افتادم و ترسیدم که گفت باید نگاه کنیم دوباره سرمو برگردوندم مامانم چرخیده بود ممه هاش و کوصش جلوم بود نمی‌دونستم کدومو ببینم. ممه های بزرگش یا کس و کون سکسیش داشت ی حس شهوتی تو بدنم ایجاد میشد مامانم واقعا بدن زیبایی داشت. از سفید و صاف بودن پوستش هر چقدر بگم کمه . کیرم داشت بلند میشد ک پرنیا با خنده گفت: داداش خجالت بکش کجارو میبینی . الهام: ولش کن بزار ببینه قانون بازیه… بابامم همینطوری به اندام مامانم نگاه میکرد و گفت زود بازی کنیم تا مامانت لباس بپوشه. پرنیا : نوبت منه پرنیا تاس انداخت ۴و ۴اومد مهرشو برد روی خونه هشتم و پیام بازی: تِستر شما باید لب های تمام افراد بازی رو به مدت دو دقیقه ببوسید و بعد از اون باید حقیقت رو بگید ک بوسیدن چه کسی لذت بیشتری داشت. یادتون نره اگر دروغ بگید جریمه می شوید. جواد: ما اعضای خانواده ایم مگه میشه . این بازیه یا پورن خانوادگی الهام: یعنی الان دخترم باید از پدر و مادر و برادرش لب بگیره؟ ولش کنین دیگه بازی نکنیم پرنیا : اشکال نداره… باز این از یکی آسون تر از لخت شدنه . هر کدوممون باید سهم خودمون رو انجام بدیم توی بازی هرچی باشه تا زودتر بریم خونه. پوریا : هر اتفاقی تو این خونه بیفته فراموش میکنیم توی دلم از اتفاقی ک می‌خواست بیفته هیجان زده بودم دروغ چرا از این یکی واقعا خوشم اومد الهام اومد جلوی پرنیا گفت: اول با خودم شروع کن . پرنیا : پوریا لطفا تایم بگیر گفتم باشه . پرنیا لباشو گذاشت رو لبای مامانم ، انگار داشتم صحنه لز میدیدم . مامانم هم لخت بود سی ثانیه گذشت پرنیا یک دستشو گذاشته بود رو باسن مامانم خیلی سکسی لب میگرفتن . مامان بوسه رو رهبری میکرد حرفه ای تر بود. دودقیقه زود تموم شد گفتم تمومه . مامانم و پرنیا زدن زیر خنده مامانم گفت : گمشو از جلو چشام خاک بر سرت پرنیا گفت : بابا داداش این لحظه خیلی سخت تره برام ولی مجبوریم جواد : میدونم دخترم ببخشید ک توی همچین شرایطی هستی، مطمئنی میخوای انجامش بدی؟ پرنیا اومد جلو همین کارو با بابام کرد لباشو گذاشت رو لبای بابا . این لحظه خیلی برام سکسی نبود و بیشتر خجالت میکشیدم . صدای بوسه و لباشون کل خونه رو پر کرده بود .گفتم دو دقیقه تمومه حالا نوبت من بود قلبم تند میزد . گفتم پرنیا باید منو انتخاب کنی ها پرنیا گفت حالا بزار ببینم چی بلدی باید حقیقتو بگم در هر صورت گفتم باشه . یکم پرنیا با خودش کلنجار رفت بعد اومد جلو چشامو بستم لباشو گذاشت رو لبام . بهترین لبهای دنیا رو داشت همون لحظه فهمیدم از هرکی تا حالا باهاش لب گرفته بودم بهتره. کیرم داشت شق میشد دوباره خورد به شکم پرنیا . دوست نداشتم تموم شه همینطوری لباشو میخوردم یک لحظه شیطونی کردم زبونم اوردم بیرون . اولش جا خورد بعد زبونمو برد تودهنش کیرم حسابی سفت شده بود ک مامانم گفت بسه بسه تمومه دو دقیقه. منم همونجا نشستم رو زمین کسی کیرمو نبینه. پرنیا : خب به نظرم لبهایی ک بیشتر از همه دوست داشتم مال مامانمه. بازی : ممنون حقیقت رو گفتی نوبت بازیکن قرمز سلیقه خواهرم واقعا عجیب بود انتظار داشتم منو بگه با اون اتفاقات . وای نوبت من شد واقعا ریدم به خودم که چی در انتظارمه. جواد :زود باش پوریا قرار شد سریعتر بازی کنیم .یادم رفت مامانم لخت نشسته منتظرمونه زود بازی کنیم. من تاس انداختم 4 و 6 اومد رفتم رو خونه 10 بازی : طعم تولد شما باید پنج دقیقه واژن بازیکن سبز رو لیس بزنید . پوریا : بازیکن سبز؟! مامان؟ کل خونه ساکت شد . هیچکس پنج دقیقه حرف نزد . واقعا انتظار همچین چیزی نداشتم . خیلی بابتش خجالت کشیدم. هی بابامو میدیدم ببینم الان چی میگه . چی تو فکرشه. هیچکس یک کلمه جرات نداشت بگه . یهو دیدم مامانم بین پاهاشو باز کرد. چشمم افتاد به کصش وای یعنی باید کص مامانمو بخورم؟ اونم جلوی بابا. مامانم با این کارش رضایتو داده بود. پاهاشو باز کرده بود دقیقا رو به روی بابام. فکر کنم میخواست انتقام خیانتو ازش بگیره. الهام : زود باش فقط رفتم نشستم جلوی مامانم . یکم کصشو نگاه کردم ، قلبم توی دهنم بود . زبونم گذاشتم رو کصش و شروع کردم . یکم گذشت و استرس و اضطراب جاشو به شهوت داد. مامانم نفساش تندتر شده بود . داشتم از خوردن کس مامان لذت میبردم چند دقیقه گذشت . کصش خیس خیس بود . دستشو گذاشته بود تو موهام منم با لذت تموم میخوردم . میدونستم هیچ وقت همچین فرصتی گیر نمیومد . پرنیا گفت تمومه پنج دقیقه . منم سریع بلند شدم یک لحظه دیدم بابام دستشو از تو شلوارش در اورد .برام عجیب بود. همه یک نوبت بازی کرده بودن و من به خط پایان نزدیک تر بودم تا بازی تموم بشه . کل بازی 20 تا خونه بود ک من 10 بودم. دیگه پذیرفته بودیم ک این یک بازی سکسیه باید برای هر چیزی آماده می بودیم . جواد : منم نوبتمو برم بعد مامانتون میتونه لباس بپوشه . جواد تاس ریخت خونه 5 بود و جفت 4 آورد . مهرشو برد به خونه سیزدهم بازی : بستنی چوبی کارت های بازی رو بردارید . دو کارت سفید هست و یکی مشکی کارت هارو به پشت بزارید و بر بزنید و همه به صورت شانسی تاکید میکنم شانسی یک کارت بکشن. کسی که کارت مشکی بهش افتاد باید با دهنش ابتو بیاره. هممون ی سری تکون دادیم . بابا کارتارو برداشت بر زد . دیگه همه به بازی تن داده بودیم. جواد: امیدوارم الهام تو بکشی. الهام : من امیدوار نیستم. الهام کارت کشید سفید بود پرنیا کشید و مشکی بود و بله پرنیا باید برای بابا ساک میزد. الهام: خوبه پرنیا نفس عمیق کشید گفت :بابا بشین رو مبل. بابام نشست پرنیا شلوار و شرت بابا رو داد پایین و کیرش در اومد با دستش گرفت و کرد تو دهنش بعد ی دقیقه کیرش تو دهن پرنیا سفت شده بود . بابا چشاشو بست مامانم اومد بالا سرشون : خب مرد من خوب میخوردم یا دخترت یا اون زنیکه جنده؟ بابام نفس نفس میزد. مامانم گفت : دخترت خوب کیرتو میخوره؟ بابام گفت هوم نفساش تندتر شد. الهام : ساک زدنش به مامانش رفته . بخور دخترم . همون لحظه بابام ابش اومد و ریخت رو صورت پرنیا. مامانم با این کارش تونست آب بابا رو زودتر بیاره. بابام خودشو جمع کرد و خواهرم رفت صورتشو شست و اومد . دوباره نوبت مامان بود دیگه میتونست لباسشو بپوشه. پوریا : مامان دیگه فکر کنم میتونی بپوشی. الهام : نمیخواد راحتم… نوشته: Joel Miller
    • migmig
      یخ داغ 1   قسمت اول بعد از سه سال و نیم بالاخره پژمان پسرم به همراه زنش با کلی دادگاه و پاسگاه رفتند به تفاهم رسیدن و به سر زندگی خویش رفتند ،یه نفس راحت کشیدیم هم من هم همسرم بهزاد و باران دخترم سه سال و نیم جنگ اعصاب زندگی رو از هممون گرفته بود رنگ به رخسارم نمونده موند اینو از اینه قدی تو اتاق خوابمون ب چشم دیدم دیگه تصمیم گرفتم با تموم وجودم به زندگی خودمون برسم تو این مدت از درس و دانشگاه باران بکلی بی خبر بودیم در حالی که قبلاً حتی رفت و امدش رو هم من هم بهزاد زیر نظر داشتیم ،فقط متوجه شده بودم با یه پسر همکلاسیش در ارتباط هست اما اینو بهزاد نمیدونست دستی به سر و روی خونه کشیدم و یه شام مفصل رو اجاق گذاشتم و لباسام رو درآوردم و به حموم رفتم چهره بی روح و سرد خودمو دوباره تو آینه حموم دیدم و گفتم نه دیگه آن پوران گذشته نیستم ، آخرین سکسمون چهار ماه پیش خیلی بی رمق و سرد بود تو این سه سال و نیم تعداد سکسامون به انگشتهای دست هم نمی‌رسید کلا هیچ حس و شوقی حتی تو زندگی عادی برامون نمونده بود تو حموم حسابی خودم رو برق انداختم .اومدم بیرون متوجه شدم باران هم اومده پس داشت دعوا گونه با تلفنش حرف میزد با دوست پسرش بود از حرفاش متوجه شدم کمی باهاش حرف زدم تا ببینیم جریان چیه بهم گفت قرار شده بیاد خواستگاری ماهم که شرایط خانوادمون طوری بود که همش درگیر ماجرا پژمان بودیم الان که باهاش حرف زدم که میتونید به خانواده بگی بیان همش تفره می‌ره ،در همین حال گوشیش زنگ خورد رامین بود دوستش و باران گفت جواب نمیدم دیگه من گفتم بزار خودم جواب بدم و باهاش احوال پرسی کردم و حرف زدیم که از حرفاش معلوم بود که این مدت باران رو سرکار گذاشته و از موقعیت خانواده ما سواستفاده کرده و اونو بهانه کرده چ الان که شرایط مهیا شده داره میپیچونه منم گفتم آقا رامین تلفنی نمیشه یه وقتی بزاریم که من و باران و شما حضوری حرف بزنیم اونم قبول کرد که فردا عصر همو ببینیم و بهزاد همسرم که کارمند اداره بیمه بود و بعدازظهرها هم با ماشین اسنپ کار میکرد شام رو خوردیم و کم کم حس میکردم داره زندگی جریان پیدا می‌کنه تو خونه ، ساعت ده و نیم بود که رفتیم تو اتاق خوابمون ،هوس سکس داشت بدنم رو چنگ میزد انگار تو لای پام کرم ریخته باشند همش مور مور میشدم،زیر شورتم پف کرده بود اینو میخورد به رونام حس میکردم کنار بهزاد رو تخت دراز کشیدم یه تاپ مشکی و یه شلوار خانگی نازک تنم بود رفتم تو بغلش یه پامو گذاشتم وسط پاهاش فشار دادم و لباش رو بوسیدم بهزاد همینطور وایساده بود و منم هی ادامه میدادم کامل روش رفتم کوسم و به کیرش فشار دادم هنوز خواب بود گفت خیلی خستم ام پوران بزار چرتی بزنم سرحال بشم خیلی کوتاه گفتم نمیتونم داغونم هوس کردم بدجور هر جوری بود حس رو بهش انتقال دادم کیرش رو بیرون کشیدم ،سینه هامو میک میزد و می‌مالید با کوسم با دستش تند تند ور میرفت ،حسابی خیس خیس شده بودم صدای دستش به کوس خیسم اتاق رو پر کرده بود منو خوابوند لنگامو داد رو شونش کیرش رو تا ته کرد تو کوسم تند تند شروع به تلمبه زدن کرد فوری کشید بیرون نگاش کردم دیدم چشماش رو بسته و داره کنترل می‌کنه که ارضا نشه و دوباره کرد توم ،دو تا تلمبه تا ته زد و نفساش زیاد شد و ریخت رو شکمم نگاه رو شکمم کردم دیدم چند قطره آب ریخته فکر میکردم میخواد دوباره بکنه ،دستمال رو کشید رو کله کیرش و پاشد که بره دستشویی مات مونده بودم چقدر زود اصلا هیچی انگار توم نرفته بود هیچ حسی نداشتم بلند شدم شکمم رو پاک کردم رو تخت رو نگاه کردم که بقیه آبشو پاک کنم که هیچی نبود چرا آخه این همه کم ما اینهمه مدت سکس نداشتیم انتظار داشتم یه آب پرفشار کوسم و پر کنه ادامه دارد… نوشته: پوران
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18