arshad ارسال شده در 4 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 4 ساعت قبل سواحل مدیترانه ( آیدا ) من آرمینم، بیستوهشت سالمه. ۱۸۵ قدمه ، موهای نسبتا بلندی دارم که اکثر مواقع حین کار کردن میبندمش و یه نمه تتو هم دارم. من تو یه دورهمی ایرانیا بودم تو پاریس که برای اولین بار با دختری به اسم کلارا آشنا شدم. کلارا خودش یه دوست ایرانی داشت به اسم آیدا! من آیدا رو همون مهمونی برای اولین بار دیدم. بعدش هم یه بار دیگه با کلارا رفتیم رستوران و اونجا دوباره دیدمش. اون موقع هنوز رابطهٔ من و کلارا تازه داشت شکل میگرفت و آیدا هم صرفاً یکی از دوستای کلارا بود. البته اگه بخوام راستش رو بگم، از همون موقع از آیدا خوشم اومده بود. ظاهرش توجهم رو جلب کرده بود، ولی خب، اون دوستپسر داشت و منم با کلارا وارد رابطه شده بودم. برای همین، اصلاً به این فکر نمیکردم که بخوام اتفاقی بینمون بیفته. کلارا یه دختر حدوداً صدوهفتادوپنج سانتی بود، با موهای بلوندی که تا گودی کمرش میرسید. پوست خیلی سفیدی داشت و اندامش هم با اینکه شکم نداشت ولی پُر بود، مخصوصاً قسمتای رون و باسنش. پر و پاچه داشت. در کل، ظاهر جذابی داشت. سه سال با هم رل بودیم، ولی خب، هر رابطهای یه جایی ممکنه به مشکل بخوره و رابطهٔ ما هم از این قضیه مستثنا نبود. مشکل اصلی من با کلارا این بود که خیلی دوست داشت همهچیز طبق میل خودش پیش بره. مثلاً من پیشنهاد میدادم بریم سینما، میگفت نه. فرداش خودش پیام میداد که بریم فلان جا؛ یعنی دقیقاً همون جایی که خودش دوست داشت. کمکم از این وضعیت خسته شدم. احساس میکردم همیشه باید با خواستههای اون کنار بیام و نظر خودم چندان اهمیتی نداره. خلاصه، رابطهمون بهمرور سرد شد. دو سه ماه بود که دیگه با هم رابطهٔ جنسی نداشتیم و بیشتر شبیه دو تا دوست معمولی شده بودیم. هنوز با هم حرف میزدیم و وقت میگذروندیم، ولی اون حس و حال سابق دیگه بینمون نبود. تا اینکه تابستون رسید و یه اتفاق ساده باعث شد دوباره چند روزی رو کنار هم بگذرونیم. ماه آگوست بود و المپیک توی فرانسه برگزار میشد. پاریس حسابی شلوغ شده بود و حالوهوای شهر هم کاملاً المپیکی بود و همه جا تعطیل بود. من اون موقع برای انجام یه کار رفته بودم ایتالیا که یه روز کلارا بهم زنگ زد. گفت : من نیس ( nice ) هستم ، خونه مادر بزرگم ( مادر بزرگش دو ماه قبل تر فوت کرده بود) خونه خالیه، میخواد یه ماه اونجا بمونه تا برادرش بیاد اونجا. ازم خواست اگه میتونم، برم پیشش تا وقتی برادرش برگرده، تنها نباشه. با خودم گفتم چرا باید برگردم پاریس؟ شهر که به خاطر المپیک حسابی شلوغ بود. کار و بار هم تعطیل ! قبول کردم و راه افتادم سمت نیس. شب رسیدم و لوکیشن خونه رو از کلارا گرفتم. رفتم اونجا، همدیگه رو دیدیم و سلاموعلیک کردیم. چون دیر رسیده بودم، همون شب یه شام ساده خوردیم و دیگه کار خاصی نکردیم. خونهٔ مادربزرگش تقریباً خالی بود. بیشتر وسایل رو فروخته بودن. قرار بود خونه رو دوباره تجهیز کنن، ولی فعلاً چیز زیادی توش نبود. خونه چهار تا اتاقخواب داشت، اما هیچکدوم تخت نداشتن. یه لحاف دونفره پیدا کردیم و روی زمین پهنش کردیم. یه پنکه هم بیشتر نداشتیم که با توجه به هوای نسبتاً گرم نیس، همون رو روشن کردیم. شب اول روی زمین خوابیدیم. البته نه اینکه بغل هم بخوابیم یا چیزی؛ به شکل اِل مانند خوابیدیم. فردای اون روز، وسایلی که مادر کلارا از قبل سفارش داده بود، رسید. چهار تا تخت دونفره و یه کاناپهٔ بزرگ. حالا باید همهٔ اینا رو سرهم میکردیم. تقریباً سه چهار روز طول کشید تا تختها رو ببندیم. برنامهمون هم این بود که صبحها یه کم کار کنیم، بعد استراحت کنیم و عصرها بریم بیرون. از شب دوم، وقتی اولین تخت رو بستیم، دیگه روی تخت میخوابیدیم. کلارا معمولاً با یه تاپ و شلوارک میخوابید، ولی خب، بعد از سه سال رابطه، دیدن این چیزها برام تازگی نداشت. اون موقع دیگه اون کشش سابق رو نسبت بهش نداشتم. نه اینکه ازش بدم اومده باشه، فقط دیگه مثل قبل تشنهٔ سکس باهاش نبودم. خود کلارا هم بهم گفته بود که با یه پسره آشنا شده. حتی میگفت اگه منم دختر خوبی پیدا کردم، برم باهاش آشنا بشم. یعنی از نظر هر دومون، رابطهٔ عاشقانهمون تموم شده بود و چیزی که باقی مونده بود، بیشتر یه دوستی معمولی بود. اینم بگم البته اون روزا کلارا پریود هم بود. وقتی پریود میشد هم فازای عجیب میگرفت مثلا بهم پیشنهاد میداد اگه صبحها با هم ورزش کنیم، مغزمون با هم هماهنگ میشه و شاید بتونیم رابطهمون رو دوباره درست کنیم. و شبا هم قبل خواب کلی درد دل که تو ازم سو استفاده کردی و واقعا منو دوست نداشتی و این حرفا. خلاصه ما صبح میرفتیم کنار دریا اونم شروع میکرد افتاب گرفتن. البته پوستش خیلی سفید بود و وقتی آفتاب میگرفت، بیشتر قرمز میشد تا برنزه. من اما اصلاً حوصلهٔ این کارها رو نداشتم. برای همین یه کپسول شنا، عینک، ماسک و کفش غواصی خریده بودم. وقتی کلارا زیر آفتاب دراز میکشید، من میرفتم زیر آب. اخه من اگه میخواستم مثل اون افتاب بگیرم عثمان دمبله میشدم. روزها به همین شکل میگذشت تا اینکه یه روز کلارا بهم گفت : آیدا قراره بیاد نیس یه چند روزی پیش ما بمونه. منم گفتم: «باشه، مشکلی نیست. بذار بیاد.» ولی توی ذهنم گفتم: میخوام بری تو کارش آرمین ها! و اما روزی که آیدا رسید! روزی که آیدا رسید، من و کلارا رفتیم ایستگاه قطار دنبالش. وقتی از قطار پیاده شد، اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، ظاهرش بود. شلوارک جین پوشیده بود و یه تاپ سفید. قبل از اینکه بیاد نیس، رفته بود یونان و پوستش حسابی برنزه شده بود. وقتی بند تاپش اینور اونور میشد، اون اختلاف رنگ برنزه و رنگ پوستش خیلی ناجور تحریکم میکرد. کصافت ممه های خوش فرم رو به بالایی داشت، کلا با سوتین بستن غریبه بود. فقط معمولا از این برچسبا که رو نوک ممه میزنن میزد. از نظر قدی قد بلند بود ولی از کلارا یه کوچولو کوتاه تر شاید ۱۷۲ مثلا! کلا تو یه کتگوری بود از نظر استایل با کلارا فقط خوش فرم تر و بیشتر باب سلیقه من. اون لحظه که دیدمش، دوباره همون حس قبلی سراغم اومد؛ با این تفاوت که این بار قرار نبود فقط برای چند دقیقه ببینمش و بعد خدافظی کنیم. قرار بود چند روز توی یه خونه باشیم. سلام کردیم، دست دادیم و روبوسی کردیم و بعد هر سه با هم برگشتیم خونه. وقتی برگشتیم خونه، پیشنهاد دادم یه شام ایرانی درست کنم. کوفتهقلقلی با سس، برنج و سالاد شیرازی درست کردم. مشغول آشپزی بودم که کلارا با خنده بهم گفت: «عجب! تا آیدا اومده، یادت افتاده شام درست کنی؟» منم خندیدم. شاید خودش هم متوجه شده بود که حضور آیدا برای من یه کم فرق داره. شام رو آماده کردیم و هر سه دور هم نشستیم. اون شب، آیدا روی کاناپه نشسته بود. یه تاپ بلند پوشیده بود که تا زیر باسنش میرسید و به پاهاش هم لوسیون زده بود. لعنتی انگار شکلات شده بود پاهاش. دلم میخواست فقط نگاش کنم. ولی حواسم بود ضایع نشه نگا کردنام. من متوجه نگاهها و خندههاش میشدم. البته خیلی نامحسوس بودن؛ نه در حدی که بشه با اطمینان گفت اتفاق خاصی در جریانه. اما حس میکردم توجهش به من بیشتر از یه رفتار دوستانهٔ معمولیه. از طرفی، آیدا از طریق کلارا میدونست که رابطهٔ من و کلارا دیگه مثل سابق نیست. و کلا در جریان حتی سکس من و کلارا هم بود. کلارا واسش همه چیو تعریف میکرد. من و آیدا قبلاً همدیگه رو تو اینستاگرام دنبال میکردیم و گاهی برای هم ریلز میفرستادیم، اما هیچوقت گفتوگوی خاصی بینمون شکل نگرفته بود. اما حالا شرایط فرق میکرد. اون شب کلارا و آیدا با هم رفتن تو اتاق خوابیدن و من رفتم توی سالن خوابیدم. سالن خنکتر بود. فردای اون روز دوباره رفتیم ساحل. کلارا و آیدا کنار هم نشستن، کتاب خوندن و آفتاب گرفتن. منم بیشتر وقتم رو توی آب گذروندم یا رفتم با چند نفر که والیبال بازی میکردن، بازی کردم. هرکدوم سرگرم کار خودمون بودیم. تا اینکه رسیدیم به شنبهشب! صبح شنبه، وقتی کنار دریا بودیم، کلارا پیشنهاد داد شب بریم فستیوال Nice jazz fest فستیوالی که توی ماه آگوست تو نیس برگزار میشد و فضای شهر رو پر از موسیقی و شور تابستونی میکرد. ما هم قبول کردیم. بعد از شنا و استراحت، برگشتیم خونه و برای شب آماده شدیم. من یه شلوارک و پیراهن نخی سبک پوشیدم و کلارا و آیدا هم تاپ و شرتک. وقتی رسیدیم، فضای فستیوال حسابی شلوغ بود. صحنهٔ موسیقی و دیجی همهجا بودن. صدای آهنگ توی فضا میپیچید و مردم مشغول رقصیدن و خوشگذرونی بودن. یه غرفهٔ مکزیکی هم بود که تکیلا میفروخت. شاتها رو توی یه ظرف چوبی میچیدن که پنج تا شات جا میگرفت. بحث مشروب بین ما سه نفر شروع شد. کلارا و آیدا بهم میگفتن: «تو هرچقدر مشروب بخوری، مست نمیشی!» گفتم: «چرا، مست میشم! فقط حد خودم رو میشناسم و میدونم کی باید دست بکشم. برای همین شما فکر میکنید مست نمیشم.» بعد پیشنهاد دادن سهتایی مسابقه بدیم و ببینیم کدوممون بیشتر میتونه شات بخوره. منم قبول کردم. شروع کردیم. پنج تا شات خوردیم و بعد دوباره سفارش دادیم. کمی بعد بهشون گفتم دیگه بسه و بهتره زیادهروی نکنیم. اما تقریبا کار از کار گذشته بود مخوصوصا واسه کلارا. اون بیشتر از همه مست شد. کلارا قفلی زد که ؛ «بیاید بریم دریا شنا کنیم!» ساعت حدود یک شب بود. گفتم: «نه بابا، نصف شب بریم توی آب؟ سرما میخوریم!» ولی اصرار داشت که هر سه بریم. در نهایت بهش گفتم اگه خودش و آیدا میخوان برن، برن؛ من همونجا میمونم و مراقبشون هستم. اون دو تا رفتن توی آب و من کنار ساحل منتظر موندم. اون صحنه هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه وقتی که لخت ایدا رو برای اولین بار دیدم. با بیکینی دیده بودمشون ولی الان سوتین رو هم کنده بودن دوتایی. ممه هاش دقیقا همونی بود که پشت تاپ بود حتی بهتر. قبل از اینکه از فستیوال خارج بشیم، سه تا تیشرت مخصوص فستیوال خریده بودم؛ یکی برای خودم و دو تا برای اونها. وقتی از آب بیرون اومدن، تیشرتها رو بهشون دادم تا بپوشن. بعد یه اوبر گرفتم و هر سه برگشتیم خونه. توی راه برگشت، کلارا خیلی مست بود. حتی نزدیک خونه، کنار یکی از میلههای راهنمایی رانندگی ایستاد و شروع کرد رقص میله کردن. خلاصه رسیدیم خونه. آیدا گفت میره تراس سیگار بکشه. منم کلارا رو بردم داخل و گفتم بهتره دوش بگیره. اما حالش خوب نبود و بهسختی تعادلش رو حفظ میکرد. کمکش کردم بره حمام، گذاشتمش تو وان و دوش رو گرفتم روش. سعی کردم تمیزش کنم و مراقب باشم زمین نخوره. خیلی مست بود و خیلی حشری شده بود، قشنگ تو نگاهش و رفتارش میشد فهمید اینو. حتی یه جا که داشتم آب میزدم بهش، دستمو گرفت برد سمت کصش ولی من جدیش نگرفتم گفتم مسته. بعد از حمام، یه حوله بهش دادم و کمکش کردم روی تخت دراز بکشه. ازم آب و آبمیوهٔ خنک خواست. براش آوردم و پرسیدم: «الان بهتری؟ چیزی لازم نداری؟» گفت حالش بهتره، اما میخواست من کنارش بمونم. من اما نمیخواستم اون شب اتفاقی بیفته که بعداً ازش پشیمون بشیم. کلارا بهشدت مست بود و من میدونستم که توی اون شرایط، نمیشه صرفاً از روی حرفها و رفتارهای لحظهایش دربارهٔ خواستهٔ واقعی و آگاهانهاش نتیجهگیری کرد. از طرف دیگه، ذهنم هم درگیر آیدا بود. نمیخواستم اون تصور کنه که من و کلارا دوباره به رابطهٔ سابقمون برگشتیم و داریم سکس میکنیم. ولی کلارا مگه مهلت داد! دست منو گرفت كشيد لاى پاش گفت ببين خيسه، داغه منو بكن دلم اون كير كلفت و داغتو ميخواد. با دستاش كير منو ميماليد. منم خيلي حشرى شده بودم شاید درصد عمدش بخاطر این بود که فکرم پیش آیدا بود. شلوارکمو در آورد و با یه حرص خاصی شورت منو بو ميكشيد ، بعدش لباشو از كنار گذاشت رو كيرم و ساک ميزد. من تصميم گرفتم سريع باهاش سكس كنم و تا امشب تموم نشده برم کنار ایدا بشینم. هلش دادم رو تخت. رفتم رو كلارا شورتشو كنار زدم اروم انگشت كشيدم رو کصش، ديدم خيس خيس بود. بيشتر حشرى شدم، كيرم آروم رو شيار کصش بالا و پايين كردم، آرووم سر كيرمو فشار دادم توش، ليز خورد، خیلی خيس بود. بعدش همزمان لب ميگرفتم و كيرمو قشنگ تا ته ميكردم توش. از دستش یکمی هم ناراحت بودم، بخاطر همين تا ته فشار ميدادم و لب ميگرفتم. خیلی طول نکشید شاید ۱۰ دقیقه که ارضا شد و غش كرد، خوابيد. ولی من ارضا نشدم، یعنی نمیخواستم بشم چون میخواستم با تمام حشریتم برم همصحبت شم با آیدا. بالاخره از اتاق بیرون اومدم. آیدا هنوز بیدار بود و با گوشیاش کار میکرد. رفتم کنارش نشستم و پرسیدم: «چیزی میخوری؟» گفت: «آره، ولی یه چیز سبک.» براش نوشیدنی آوردم و خودم هم کنارش نشستم. بعد ازش یه سیگار گرفتم، با اینکه خودم سیگاری نبودم. بیشتر میخواستم یه بهونه برای حرف زدن پیدا کنم. کمی حرف زدیم تا اینکه بحث رابطهٔ من و کلارا پیش اومد. آیدا پرسید ؛ چرا از هم جدا شدید؟! منم راستشو بهش گفتم و توضیح دادم. آیدا گوش داد و بعد پرسید: «پس الان با کلارا هستی یا نه؟» گفتم: «نه.» گفت: «پس چرا الان داشتید سکس میکردید؟» منم دیگه عین حقیقت رو بهش گفتم. براش توضیح دادم ؛ کلارا مست و حشری بود، شروع کرد دست زدن به کیرم، منو تحریک کرد منم باهاش سکس کردم بعد یه چی گفت که کیرم داشت از حرفش میترکید؛ «یعنی هرکسی به کیرت دست بزنه، تو باهاش سکس میکنی؟» گفتم: «نه، ولی اگه از کسی خوشم بیاد، ممکنه.» چند لحظه نگاهم کرد و بعد پرسید: «یعنی اگه من بهش دست بزنم، منو هم؟!» جواب دادم: «تو که قطعاً.» این بار دیگه گفتوگومون با قبل فرق داشت. تا اون لحظه همهچیز در حد نگاهها و خندههای نامحسوس بود، اما حالا حرفی رو به زبون آورده بودیم که تا قبل از اون فقط توی ذهن من وجود داشت. همینطور که این دیالوگ ها داشت رد و بدل میشد فاصله ما دو تا هم کمتر میشد. خيلي ديونش بودم، صورتامون دیگه خیلی نزدیک شد. بهش گفتم میشه یه چی بگم؟! گفت؛ اوم . نزدیک تر رفتم كه ي چيزى بگم ولى لباشو محكم خوردم با حرص و عطش مثل ساكى كه كلارا واسم زد منم همينطور لباى آیدا رو میخوردم. لباش داغ بود مزه بهشت ميداد، منم خيلي هيجانى شدم چون واقعا عاشقش بودم. با عشق و شهوت ميخوردم. بهش گفتم؛ شراب بخور از دهنت بريز دهنم. یا از دهنش كام سيگار ميگرفتم. بعدش بلند شد نشست رو پام. کونش میمالوند به کیرم و میگفت؛ بخاطر کونم دوسم داری؟! اوه کیرت چه سفت شده! تا یک ساعت باهم عشق بازی ميكرديم. همه جاشو ليس زدم. مالوندم. ديگه هات هات بوديم . كلى عرق كرديم. بردمش اتاق، دورتر از اتاق كلارا. اتاق مثل كوره بود گرم گرم هردو خيس عرق بوديم. گذاشتمش رو تخت اومدم روش، همه جاشو ليس ميزدم با عشق كص ناز شو ليس ميزدم ، همه جوره زبون ميكشيدم آروم ناله ميكرد، ديونه ناله هاش بودم. اومدم روش ولی ازم خواست داگى سكس كنيم. خيلي اروم و با عشق، آروم كيرمو فشار دادم توش با حركات آروم جلو عقب ميكردم. ديونه شده بود نفساش ديونم ميكرد. تا یه جایی تونستم آروم بکنم، از یه جایی به بعد شدت ضربه هامو بیشتر کردم، به نفس نفس زدن افتادم، بدنامون خیس شده بود صدای برخورد بدنای خیسمون حشری ترم میکرد. پوزیشنمون رو عوض کردیم افتادم دیگه روش همزمان که میکردمش سینه هایی که تا دیروز از پشت تاپ میدیدم و تصور میکردم رو چنگ میزدم. خیلی سفتن بودن. دوست داشتم تا صبح بکنمش، ولی دیگه نا نداشتم. کشیدم بیرون از کصش کیرمو هرچی آبه جمع شده بود از سکسم با کلارا و ایدا همشو یه جا ریختم رو شکمش و یکمی رو سینش . بغلش افتادم و بوسش میکردم. بی رمق بودم و بی حال ولی خوشحال چون میدونستم دیگه هروقت بخوام میتونم آیدا رو داشته باشم. از فرداش که بیدار شدیم سفر واسم جذاب تر شد. چون دیگه تو هر فرصتی که کلارا از ما دور میشد. یا تو زاویه دیدش نبودیم، ایدا یا من شیطنت میکردیم، یا اون کونشو بهم میمالوند. یا من آروم بهش میچسبیدم. نوشته: Armin لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده