رفتن به مطلب

داستان عاشقی بازی گرگ ها


migmig

ارسال‌های توصیه شده


پرواز گرگ‌ها 1
 

فصل اول: تیغ‌ماهی!

برای آخرین بار، تو آینه‌ی لک‌گرفته، به موهای بلندم خیره شدم. دستم رو توی موهام کشیدم و زیر لب گفتم: «سنت نیست و عامل خودنماییه!»
ماشین سرتراش رو روشن کردم و شروع کردم به تراشیدن. آخرین باری که این کار رو کردم، محو و کم‌رنگ یادمه. کچل کردم که پیش اسکندر، بچه‌سوسول به چشم نیام. تراشیدن مو همانا و تبدیل شدن به یه آدم دیگه و شروع یه زندگی جدید همانا. این سری هم توفیری با سری قبل نداشت. صفر کردم که دوباره از صفر شروع کنم.
بعد از یه مرور کوتاه از اون روزها، دوباره به خودم خیره شدم. دوباره زیر لب گفتم: «نچ، نشد! هنوزم یه چی کم دارم.»
این بار ماشین رو روی سبیلم کشیدم، بدون اینکه به ریش‌هام دست بزنم. ریشِ بلند، بدون سبیل، با سرِ کچلی که دیگه عامل خودنمایی نبود.

به سمت گوشه‌ی حموم رفتم و کنج دیوار روی زمین نشستم. سردی سرامیک از پوستم رد شد و توی استخون‌هام نشست، طوری که انگار می‌خواست یادم بندازه هنوز زنده‌ام.
سوهانی که از قبل آماده کرده بودم رو برداشتم. مچ دستم رو بالا آوردم و برای آخرین بار به تتوی «۱۰۱» خیره شدم. صد و یکی که، خیلی وقت بود صدش رفته بود و فقط یکش مونده بود! یه یکِ له و لورده و درب و داغون.
نگاهم رو از تتو برداشتم و با خودم گفتم: «خیالی نیست، گرگ تنها زوزه‌اش بلندتره!»
سوهان رو برداشتم و شروع کردم به کشیدنش روی تتو. اون‌قدر ادامه دادم که سوهان قرمز شد و از انگشت‌هام خون می‌چکید. پیرهنم رو از گوشه‌ی حموم برداشتم و با یکی از آستین‌هاش خون رو پاک کردم. آستین دیگه‌اش رو زیر دندون‌هام گذاشتم و ظرف نمک و پراکسید رو روی زخم پاشیدم. با دست دیگه‌ام شروع کردم به فشار دادن نمک و پراکسید روی زخم. با هر فشار دستم روی زخم، فشار دندون‌هام روی پارچه بیشتر می‌شد. نمک مثل تیغ داغ توی گوشت فرو می‌رفت و پراکسید حباب می‌زد. انگار زخم نفس می‌کشید و به جای من فریاد می‌زد. بدنم از شدت درد به رعشه افتاده بود، ولی هنوز بی‌صدا بودم. به جای صدای ناله و فریاد، عرق سرد از پیشونی‌ام بیرون می‌زد و می‌ریخت توی چشم‌هام. نفس‌هام کوتاه و بریده‌بریده شده بود، درد دیگه فقط روی پوست نبود و رفته بود تو دل استخون. بی‌اعتنا به درد محکم‌تر فشار دادم، تا جایی که کنترلم رو از دست دادم و ناله‌های خفه و زوزه‌های حیوانی افسارگسیخته از گلوم خارج می‌شدن.
سریع دوش رو باز کردم تا صدام بیرون نره. دوباره به آینه خیره شدم. تو آینه، یه مرد کچل، بی‌سبیل، با ریش بلند و دست خون‌آلود بهم زل زده بود. آخرین تصویری که قبل از باز کردن در حموم و بی‌هوش شدن دیدم، همین هیولای بی‌شاخ و دم بود...

وقتی چشم باز کردم، بیمارستان بودم. «هژار» بالای سرم ایستاده بود و یه پرستار مشغول ور رفتن با دستم بود. به محض باز شدن چشم‌هام، هژار شروع کرد به غر زدن و بد و بیراه گفتن. چشم‌غره رفتم، از فک زدن افتاد. این بار پرستار شروع کرد و بعدش هم پزشک. بعد از سرزنش کردن و گفتن عواقبی که ممکن بود برام پیش بیاد، با گفتنِ «باید چند روزی بستری باشی»، انگار با آجر کوبیدن رو سرم. اما چاره‌ای نبود‌. اگر اصرار به رفتن می‌کردم، ممکن بود به پلیس خبر بدن و داستان بشه.

بعد از چند روز بالاخره مرخص شدم و برگشتم خونه. وقتی رسیدم، دمِ غروب بود. همون گرگ‌ومیشِ کثیفِ همیشگی پایین شهر. همون تایمی که همیشه شروعِ تاریکی‌ها و بگایی‌های زندگیم بود. سه‌سوته یه شلوار کوردی کوتاه و یه پیراهن سفید ساده پوشیدم و از خونه بیرون زدم.
نیم ساعت بعد، جلوی درب چوبی مسجد قدیمی شهر بودم. درب مسجد، بزرگ و دو لَتِ چوبی و حیاطش به سبک معماری قدیم بود. یه حوض مربعی وسطش و چند تا درخت چنار پایین و بالای مسجد. تازه اذان مغرب تموم شده بود و مردم فوج‌فوج می‌ریختن سمت مسجد. زن و بچه، پیر و جوون. انگار قرار بود چیزی اینجا تقسیم کنن که اگه دیر برسی، از دستت می‌ره. صدا تو صدا گم می‌شد و شلوغی طوری بود که اگه شلنگ‌تخته می‌نداختی، می‌خوردی زمین. حالا اگه همین مسجد تو بالاشهر بود، مردم نهایتاً برای آب خوردن و شاشیدن سمت مسجد می‌اومدن. ولی تو پایین‌شهر مردم یه حال دیگه‌ای دارن. یادمه رامیار همیشه می‌گفت: «هر چی جیب خالی‌تر، ریش پرتر و ایمان قوی‌تر!»
وارد حیاط شدم و کنار درِ ورودی اصلی مسجد ایستادم. به صورت‌ها خیره شدم و منتظر دیدن یه چهره‌ی آشنا موندم. صورت و اندام نحیف، لباس‌های ساده و شلوارهای کوتاه تا بالای مچ، ریشِ بلند و سبیلِ کوتاه، چشم‌های سرمه‌کشیده و عطر محمدی، نقطه‌اشتراک اکثرشون بود‌. زن‌ها هم اکثراً نقاب‌دار، طوری که حتی حدس زدنِ رِنج سنی‌شون هم سخت بود.
لابه‌لای اون همه چهره‌ی کلیشه‌ای، چشمم افتاد به همونی که دنبالش بودم. قدبلند، موهای اصلاح شده و مرتب، ریش جوگندمی، صورتِ استخونی و پوستِ تیره. چشم‌های کشیده‌ی قهوه‌ای‌رنگش رو هم با سرمه جلا داده بود. میون اون همه چهره‌ی شبیه به هم، این چهره کمی متفاوت‌تر بود. البته فقط کمی؛ باجذبه‌تر و پر از اعتمادبه‌نفس.

بعد از ورود، هر کی می‌دیدش باهاش خوش‌وبش می‌کرد و تو یه چشم بر هم زدن دورش پر از آدم شد. همون‌جوری که به سمت در ورودی می‌اومد، مردم هم کنارش راه می‌اومدن. به پله‌های درِ ورودی که رسید، با صدای بلند گفتم: «شیخ عبدالرحیم...»
سرش رو به سمت صدا چرخوند و با دیدنم، کمی مکث کرد. انگار اولش نشناخت، اما بعد از کمی دقت، لبخند روی لبش نشست و به سمتم اومد. دست‌هاش رو دو طرف بدنم گذاشت، بازوهام رو فشرد و با لبخند گفت: «السلامُ علیک برادر. خوش اومدی. می‌دونستم که میای، ولی نه با همچین چهره‌ی پرنور و زیبایی...!»
چهره‌ی پرنور و زیبا؟ یا درکی از زیبایی نداشت یا قصدش تمسخر بود. شاید هم همچین مدل فیسی از دید اونا زیبا بود و تصور من که فکر می‌کردم اینا از قصد خودشون رو زشت می‌کنن که خودنمایی نباشه، اشتباه بود. منظورش از پرنور هم احتمالاً بازتاب چراغ‌های مسجد روی سرِ کچلم بود.
لبخند زدم و گفتم: «مرد و حرفش. توبه کردم و دنبال اصلاحم. البته به لطف خدا و کمک شما.»
نگاهش از پانسمان مچم سر خورد و برگشت سمت صورتم، لبخندش عریض‌تر شد و گفت: «ان‌شاءالله...»

همراه‌شون وارد مسجد شدم. مسجد به‌شدت نورانی بود و وایب خوبی می‌داد. اما من با اون فضا غریبه بودم. اون‌قدر غریبه که حس می‌کردم بدون هیچ دفترچه راهنمایی تو یه سیاره‌ی دورافتاده رها شدم. درکی از سبک رفتار و کلام‌شون نداشتم و همه‌چی به طرز عجیبی ناشناخته بود.
بعد از چند دقیقه، شیخ جلوتر از همه قرار گرفت و بقیه هم پشت سرش به شکل افقی صف بستن و شونه به شونه ایستادن. تو همین حین، یه پسر تقریباً هم‌سن‌وسالِ خودم، با موهای فِر و ریشِ بلندِ کُرک‌مانند گفت: «بلند شو. شیخ بهم گفته حواسم بهت باشه و راهنماییت کنم.»
بلند شدم و کنارش تو یکی از صف‌ها ایستادیم. پسره گفت: «فکر نکنم تو عمرت حتی یه رکعت نماز خونده باشی و از چند فرسخی مسجد رد شده باشی.»
خودم رو به لودگی زدم و گفتم: «درسته برادر. ولی از دوران بچگی یه چیزایی یادم مونده و حداقل بلدم نماز بخونم. اون‌قدرا هم که شما فکر می‌کنی روسیاه نیستم.»
ریشخند زد و چیزی نگفت. نماز که تموم شد، بخشی از مردم مسجد رو ترک کردن و باقی‌مونده‌ی مردم، گروه‌گروه و به شکل دایره‌وار دور هم نشستن. بعضیا قرآن می‌خوندن و بعضیا هم بحث دینی می‌کردن. یه ده-دوازده نفر هم دور شیخ جمع شدن، که یکیش من بودم و یکیش هم همون مؤمن کُرکی فرفریه!
شیخ شروع کرد به حرف زدن. یه سری لفظ عربی اومد و بعد به من اشاره کرد و گفت: «امروز یه برادر دیگه هم به جمع‌مون اضافه شده‌. برادری که چندی پیش جزو الوات و شرورهای سطح شهر بوده و به اذن خدا توبه کرده و قلبش از شرارت و گناه و نجاست پاک شده و الان جزو هدایت‌شدگان هست. به رسم همیشه، وظیفه‌ی ماست که زیبایی‌های این دین رو بهش نشون بدیم و تو ثابت‌قدم موندنش تو این راه کمکش کنیم.»
یکی از افرادی که تو جمع بود، به سر و ریختم اشاره کرد و گفت: «یکی از نشونه‌های توبه‌ی واقعی، تغییر ظاهر بعد از توبه‌ست و این نشون می‌ده این برادر قصدش جدیه و واقعاً می‌خواد اصلاح بشه. خوش اومدی برادر... راستی دستت چی شده؟»
خواستم حرف بزنم که شیخ گفت: «یه خالکوبی از دوران جهالت.»
بعد ادامه داد: «می‌فرماید که: "علامَةُ أهلِ الجاهِلیّة… لا یَلیقُ بِمُسلِم." من ازش خواستم که پاکش کنه، ایمان با یادگاری گناه جور درنمیاد! برادر رضا هم با پاک کردنش خودش رو به من ثابت کرد.»
مؤمن فرفریه که تا اون موقع ساکت بود و همچنان اسمش رو نمی‌دونستم، با کنایه و دوپهلو گفت: «ولی بعضی چیزا با وضو شسته نمی‌شه، شیخ!»
شیخ لبخند زد و گفت: «اگه الله بخواد می‌شه، عُمَر جان.»
بعد دوباره به من نگاه کرد. لبخند زد و گفت: «می‌دونم که الان کلی سؤال داری و در مورد خیلی چیزها کنجکاوی. سؤال کردن اولین قدم برای آگاهیه. پس هر سؤالی داری بپرس، من و برادرا جواب می‌دیم که یه سری کلیات رو بدونی. مابقیِ جزئیات هم کم‌کم. همه‌ی ما یه روزی مثل تو بودیم و از صفر شروع کردیم.»
یکم مکث کردم و گفتم: «شما با بقیه‌ی مسلمان‌ها چه فرقی دارید؟ چرا به شما می‌گن "سَلَفی"؟»
یکی از افراد حاضر تو جمع، که تقریباً از همه مسن‌تر بود، با صدای خش‌دار و ترک‌خورده‌ای که معلوم بود سال‌ها باهاش فریاد زده و خطبه خونده، گفت: «سَلَف به اصحاب پیامبر اشاره داره و سلفی یعنی کسی که پیروی راهِ صحابه هست. صحابه خالص‌ترین و درست‌ترین فهم رو از دین داشتن و ما باید به همون اعتقادات، همون سبک زندگی و همون ظاهری که این بزرگواران داشتن برگردیم. این یعنی برگشتن به ریشه‌ی اصلی اسلام واقعی.»
یکی دیگه که ظاهرِ خیلی خاکی و متینی داشت، با یه لحن آروم گفت: «ما روی چهار چیز تأکید داریم که خیلی مهمه. اولی سخت‌گیری در توحیده و هر چیزی که بوی شرک بده رو رد می‌کنیم. دومی رد شدید بدعته. یعنی هر چیزی که تو زمان پیامبر نبوده، الان هم نباید باشه. سومی تأکید شدید روی ظاهرِ دینیه. اصلاحِ سر و صورت و پوشش به سبک صحابه. چهارمی هم جهاده.»
شیخ بلافاصله ادامه داد: «البته بحث جهاد یکم سنگین و پیچیده‌ست، تو بحث الان نمی‌گنجه.»
گفتم: «ولی یکی از سؤال‌های مهم من در مورد جهاده. اگه می‌شه خلاصه در موردش حرف بزنید.»
شیخ لبخند زد و گفت: «احسنت که این‌قدر مشتاق آگاهی هستی.»
بعد ادامه داد: «اگه بخوایم سلفی‌ها رو دسته بندی کنیم، به سه شاخه تقسیم می‌شن؛ آرام‌گرا، فعال‌گرا و جهادی! جهاد برای هر دسته تعریف متفاوتی داره.
آرام‌گراها معتقدن که جهاد در حال حاضر در رفتار مسلمانه! یعنی ما جوری رفتار کنیم که کفار تحت‌تأثیر قرار بگیرن و به سمت دین راهی بشن.
فعال‌گراها معتقدن که کفار باید اصلاح بشن، اما با تظاهرات و سخنرانی، نه شمشیر و گلوله.
جهادی‌ها هم معتقدن که کفار باید مثل زمان پیامبر کشته بشن تا در آینده یک دولت اسلامی یک‌دست شکل بگیره. مثل القاعده و داعش.»
گفتم: «الان ما جزو کدوم دسته هستیم؟!»
لبخند رضایت رو لب شیخ نشست و گفت: «اینکه از "ما" به جای "شما" استفاده کردی، یکی دیگه از نشونه‌های علاقه‌ی قلبیت به حضور در اینجاست.»
بعد از حرف شیخ، بقیه هم با لبخند و تکون دادن سرشون تأیید کردن. شیخ ادامه داد: «ما جزو دسته‌ی فعال‌گرا هستیم و مخالف خشونت. با سخنرانی و فعالیت‌های دینی می‌شه زیبایی‌های اسلام رو به بقیه نشون داد و نیازی به خشونت و خونریزی نیست‌.»
لبخند زدم و گفتم: «چه خوب.»
شیخ عبدالرحیم دوباره گفت: «ما هر شب بین نماز مغرب و عشاء دور هم جمع می‌شیم و بحث‌های دینی می‌کنیم. اما یه سلسله‌مراتبی وجود داره و برای حضور تو این جمع باید یه سری آموزش‌های عقیدتی ببینی.»
بعد به عُمَر اشاره کرد و گفت: «عُمَر تقریباً هم‌سن‌وسال خودته و بهترین گزینه برای آموزش دادنه. از الان برادر عمر استاد دینی توئه و موظفی برای یادگیری عقیده، ازش پیروی کنی.»
بعد خطاب به عمر گفت: «شما مشکلی نداری برادر؟»
عمر گفت: «نه شیخ. هر چی شما امر کنید.»
البته که فقط بازیِ لب‌هاش بود و از چشم‌هاش می‌خوندم که قلباً زیاد مشتاق این امر نیست.
بلافاصله با عمر رفتیم یه گوشه نشستیم و عمر شروع کرد به حرف زدن. مدام لابه‌لای حرف‌زدن‌هاش از چیزهایی که می‌گفت سؤال می‌پرسید. دنبال این بود که به شیخ ثابت کنه من آدم این جمع نیستم. منم برای اینکه آتو دستش ندم، با دقت گوش می‌دادم و تموم سؤال‌هاش رو به خوبی جواب می‌دادم. از یه جایی به بعد متوجه کلافه‌شدنش شدم و حس می‌کردم که حضور من حس خوبی بهش نمی‌ده. اما همچنان لودگی خودم رو حفظ کرده بودم و چیزی به روی خودم نمی‌آوردم.

بعد از نماز عشاء و موقع برگشتن به خونه، جلوی مسجد، سنگینیِ دستِ یکی رو روی شونه‌هام حس کردم. برگشتم و فهمیدم همون مرد متین‌چهره‌ایه‌ که تو مسجد چهار اصل سلفی‌ها رو بهم گفت. اسمش زُبیر بود. لبخند زد و گفت: «به سمت شهرک می‌ری؟»
گفتم: «بله. خونه‌ام اونجاست.»
گفت: «پس هم‌مسیریم. اگه مزاحم نیستم با هم برگردیم.»
گفتم: «نه بابا، این چه حرفیه! مراحمید.»
کنار هم راه افتادیم به سمت شهرک. چند قدم که جلوتر رفتیم، پرسید: «شیخ عبدالرحیم گفت که اینجا غریبه‌ای و مدت کوتاهیه که اومدی. خونه‌ی فامیل هستی اینجا یا مستأجری؟ شیخ بهم گفت که پدر و مادرت به رحمت خدا رفتن و با داداش و خواهر کوچیک‌ترت زندگی می‌کنی.»
گفتم: «آره، تازه اومدیم… تو شهر خودمون انگشت‌نما بودم و دیگه جای زندگی نبود. خواهر و برادرم هم اذیت می‌شدن. تصمیم گرفتیم دور بشیم و یه زندگی جدید رو شروع کنیم. با پس‌اندازی که از قبل داشتم، موقتاً یه خونه اجاره کردم. دیگه تا بعد ببینیم چی می‌شه.»
با نگرانی پرسید: «کار چی؟ کار پیدا کردی؟»
گفتم: «فعلاً نه. ولی دنبال کارم.»
گفت: «چه کاری بلدی؟»
گفتم: «هر کاری. از لوله‌کشی و بنایی گرفته تا شاگردمکانیکی و باربری. هفت‌خطِ کارم؛ اون‌قدر نمدمالی دیدم که از هر پشمی که شما بگی برات کلاه می‌سازم.»
خندید و گفت: «چه بامزه حرف می‌زنی، برادر.»
سرم رو خاروندم و با خجالت گفتم: «عذر می‌خوام، یه لحظه برگشتم رو تنظیمات کارخونه.»
خنده‌اش بیشتر شد و گفت: «به خودت سخت نگیر. به قول شیخ، کم‌کم. مسیر طولانی‌ای پیش روته پسرم. توی این مسیر، مهم دوام و استقامته، نه سرعت و تعجیل.»
بعد ادامه داد: «چه کاری رو بیشتر بلدی؟ تو شهر خودتون چه کاره بودی؟»
سرم رو پایین انداختم و گفتم: «والا تو شهر خودمون همه کار می‌کردم. از دله‌دزدی و اخاذی بگیر تا قمار و فروش مواد. ولی لابه‌لای اون همه خرابکاری و گناه، یه مدت هم تو کارواش کار می‌کردم. این کار رو بهتر بلدم.»
گفت: «در مورد بیکار بودنت به شیخ چیزی نگفتی؟»
گفتم: «نه هنوز. البته خودشون در جریانن که بیکارم.»
گفت: «پسرِ شیخ کارواش داره و می‌تونی اونجا کار کنی. البته قبلش باید با خود شیخ حرف بزنی ببینی چی می‌گه.»
یک‌کم مِن‌مِن کردم و گفتم: «راستش من روم نمی‌شه همچین درخواستی کنم. اگه بشه لطف کنید و خودتون باهاشون حرف بزنید، ممنون می‌شم.»
سریع گفت: «حتماً، حتماً. چرا که نه! فردا بعد از نماز صبح باهاش حرف می‌زنم و همون‌جا نتیجه رو بهت می‌گم.»
با خودم گفتم: «یا خدا... لابد باید نماز صبح هم بیام مسجد!»
بعد خطاب به زُبیر گفتم: «ممنون برادر، ان‌شاءالله جبران کنم.»
همون لبخندِ متینِ پرتکرار رو لبش نشست و گفت: «همین که تغییر کنی، بهترین جبرانه.»
بعد به دستم اشاره کرد و گفت: «نیاز نبود برای پاک کردن آثار گناه همچین بلایی سر خودت بیاری، همین که می‌پوشوندیش کافی بود.»
باعطوفت بود و حس خوبی ازش می‌گرفتم. یه سادگی و خاکی بودنِ واقعی داشت. آدم از نگاه کردن بهش آرامش می‌گرفت، انگار هیچی زیر پوستش قایم نکرده بود.
کل مسیر رو همراهم اومد، موقع خداحافظی هم شماره‌اش رو بهم داد و گفت هر کاری داشتم بهش بگم.
بعد از خداحافظی از زبیر، وارد خونه شدم. ویان رو اپن آشپزخونه نشسته بود و هژار وسط پذیرایی داشت براش دلقک‌بازی درمی‌آورد. من رو که دیدن، ویان از اپن پایین پرید و هژار ساکت شد. ویان زیر لب، سلامی گفت. انگار هنوز هم پیش من معذب بود. هژار با کنجکاوی چند قدم به سمتم برداشت و گفت: «سلام داداش. چی شد؟ چیکار کردی؟»
با بی‌حوصلگی سمت اتاق رفتم و گفتم: «بعداً بهت می‌گم.»
دستم رو گرفت و گفت: «حس می‌کنم حس و حالت خوش نی داش. چیزی شده؟ بریم بیرون یه دودی بدیم تو ریه و یه دردی از دل در کنیم؟»
چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم. دوباره گفت: «خب من اصلاً لال. آاااا آ.»
زیپ دهنش رو کشید، زد رو گوشش و گفت: «من گوش می‌شم تو حرف بزن. فقط ناموساً نه نگو جون داداش، بگو جریان چیه نگرانتم.»
گفتم: «قرارمون چی بود هژار؟»
خودش رو به نفهمی زد و گفت: «کدوم قرار؟»
گفتم: «قرار بود کنه نشی و تو کارام دخالت نکنی. پس نکن، نپرس، نرو رو مخم. دوست ندارم باهاتون تلخی کنم.»
دست‌هاش رو به نشونه‌ی تسلیم بالا برد و گفت: «باشه باو.»
بعد سریع ادامه داد: «شام نمی‌خوری؟ ویان یه سیب‌زمینی و جگری پخته که نگو و نپرس.»
گفتم: «میل ندارم، شما بخورید.» و سمت اتاق رفتم...

فردای همون روز، زبیر با شیخ حرف زد و شیخ موافقت کرد که موقتاً تو کارواش مشغول بشم. قرار شد بعد از نماز عصر، بریم کارواش و من رو به پسرش معرفی کنه که اونجا کار کنم.
خونه‌ی شیخ هم مثل بقیه، تو حاشیه‌ی شهر بود. منتها برعکس اکثر افراد مسجد، مستأجر نبود و خونه مال خودش بود. یه خونه‌ی خوش‌ساخت دو طبقه، که زیرش هم کارواش بود. وقتی جلوی کارواش رسیدیم، یه پسر جوون تقریباً ۲۰-۲۱ ساله مشغول شستن یه پیکان بود. کارواش به حدی کوچیک بود که به زور دو تا ماشین توش جا می‌شدن. که البته طبیعی بود. از یه کارواش تو پایین‌شهر نباید بیشتر از این‌ها هم انتظار داشت.
پسر جوون بعد از دیدن ما، آب رو بست و به سمت‌مون اومد. تو نگاه اول فکر کردم که یه شاگرد ساده‌ست، اما بعد از «پدر» خطاب کردن شیخ، فهمیدم پسر شیخه. پسر شیخ تو تصوراتم خیلی متفاوت‌تر از چیزی بود که الان دیدم. حدس می‌زدم که سنش از خودم بزرگ‌تر باشه و ظاهرش هم مذهبی باشه. اما از نظر ظاهر کلاً تو یه لیگ دیگه بود. موهاش رو حالت‌دار کوتاه کرده بود و صورتش هم از کف دست من صاف‌تر بود. شیخ ماجرا رو برای پسرش تعریف کرد و پسرش هم با کلافگی گفت: «پدر من، خودت می‌دونی اینجا اصلاً نمی‌چرخه. روزی چهار پنج‌تا ماشین بیاد هنر کردم. شاگرد چیه؟ پولِ صبحونه‌اش هم درنمیاد از اینجا.»
شیخ با ملایمت گفت: «عبدالباسط جان، کم درمیاری چون تا لنگ ظهر می‌خوابی. کم درمیاری چون رزق رو بعد از نماز صبح تقسیم می‌کنن. کم درمیاری چون کارواش رو عصر باز می‌کنی و غروب نشده می‌بندی.»
بعد به من اشاره کرد و گفت: «برادر رضا کاربلده و قبلاً تو کارواش کار کرده. از فردا، صبح اول وقت میاد تا ظهر، از ظهر به بعد هم خودت وایسا. نگران حقوقش هم نباش، خدا روزی‌رسونه.»
عبدالباسط گفت: «باشه پدر. هرچی شما بگید.»
و دوباره وارد کارواش شد و مشغول کارش شد. شیخ دستش رو روی شونه‌هام گذاشت و گفت: «مبارکه. نگران عبدالباسط هم نباش. جوون و خامه، ممکنه کمی تلخی کنه، ولی پسر خوبیه. یکم باهاش راه بیا تا باهات راه بیاد. ان‌شاءالله از همین الان هم کار رو شروع کن، که راه بیفتی.»
گفتم: «واقعاً ممنونم شیخ. شما لطف بزرگی در حقم کردید. ان‌شاءالله عمری باقی باشه جبران کنم.»
شونه‌ام رو فشار داد، لبخند زد و گفت: «از لطف من نیست، از لطف خداست. من فقط وسیله‌ام. موفق باشی پسرم.»
دوباره ازش تشکر کردم، خداحافظی کردیم و شیخ رفت. همین که وارد کارواش شدم، عبدالباسط واترجت رو بهم داد و با صدای بلند گفت: «کامل بشور. بلدی دیگه نه؟»
واترجت رو ازش گرفتم و گفتم: «بله برادر عبدالباسط، بلدم.»
گفت: «عبدالباسط برا وقتیه که پدرم هست، آرشام صدام بزن. بدون هیچ پسوند و پیشوندی!»
یه لحظه سنسورای مغزم سوخت و فکر کردم دارم اشتباه می‌شنوم. پسر شیخ عبدالرحیم… آرشام؟!
حفظ ظاهر کردم و گفتم: «حتماً...»
ماشین رو که شستم، آرشام در حالی که روی صندلی لم داده بود گفت: «تی رو بردار و آب روی زمین رو جمع کن. بعدشم با دستمال میکروفایبر ماشین رو خشک کن. ماشین که خشک شد اول داخل رو واکس بکش، بعدشم تایرها رو.»
لبخند زدم و گفتم: «نوکِ چشم.»
بعد پوزخند زدم و با خودم گفتم: «اگه می‌دونستی کی‌ام و چه کثافتی از گذشته پشت سرمه، خایه نمی‌کردی از چند فرسخیم رد بشی، چه برسه دستور بدی و لُنگ بندازی جلو پام.»
کارهایی که گفت رو انجام دادم. وقتی تموم شد، سرش رو از روی گوشی برداشت، به سماور و قوری اتاق حسابداری اشاره کرد و گفت: «دو تا چایی بریز. من یه زنگ می‌زنم و برمی‌گردم، بشینیم یه چای داغ و تلخ بزنیم و یه کم اختلاط کنیم.»
وقتی از کارواش بیرون رفت، به سمت اتاق حسابداری رفتم. در رو که هل دادم، بوی تند نفت و چایی کهنه پیچید توی بینی‌ام. اتاق کوچیک بود، قد انباری. یه میز فلزی زنگ‌زده چپیده بود گوشه، روش هم یه ماشین‌حساب پیر، یه دفتر حساب چرب‌وچرک و یه استکان نیمه‌خورده چایی. بالای میز، یه لامپ مهتابی کج آویزون بود که هی می‌پرید و رو مخ می‌رفت. از همین یک‌وجب اتاق شلخته و گندیده می‌شد فهمید که پسر ندارد نشان از پدر! و این به شدت برام عجیب بود. اون شیخِ باجذبه که کل محل جلوش خم و راست می‌شدن کجا و این پسر شل و وارفته‌ی بی‌قید کجا. انگار نه انگار بچه‌ی همونه. حتی بوی اتاق هم باهاش هم‌صدا بود. یه بوی تلخِ لباس چرک و تنباکو که داد می‌زد اینجا فقط اسمش دفتره، وگرنه نه نظم داره و نه حساب‌کتاب. همین تضاد باعث شده بود کنجکاوی زیادی نسبت به شناخت آرشام پیدا کنم.
دو تا چای ریختم و روی یکی از صندلی‌ها نشستم. چند دقیقه بعد، اول بوی سیگار و بعدش خود آرشام وارد شد. روی صندلی دیگه نشست و گفت: «خب چخبر برادر، اخوی، استاد، ملا، شیخ یا چی؟ چی صدات کنم؟»
لبخند زدم و گفتم: «همون رضا، بدون پیشوند و پسوند.»
یه قند بالا انداخت و چایی رو هورت کشید. گفت: «خب آق‌رضا، واقعیتش من یه اخلاق بد دارم، اونم اینه که خیلی سریع و رک می‌رم سراغ اصل مطلب. حوصله‌ی مقدمه‌چینی و بیان موضوع و نتیجه‌گیری هم ندارم.»
گفتم: «خب این که عالیه. می‌شنوم.»
گفت: «تو قرار نیست از من حقوق بگیری، چون این چس‌تومن درآمد اینجا، نه کفاف میده و نه اضافه میاد که بخوام باهاش سفره‌داری کنم و حقوق الکی به کسی بدم. پدرم وقتی گفت خدا روزی‌رسونه، این یعنی قراره خودش حقوقت رو بده و فردین‌بازی دربیاره. اینش به من دخلی نداره، ولی اینکه چرا می‌خواد تو اینجا باشی و چرا برای بودن تو اینجا از جیب خودش مایه می‌ذاره به من دخل داره. می‌فهمی که چی می‌گم؟»
یکم مکث کردم و گفتم: «مگه شغل شیخ چیه که این‌جوری ریخت‌وپاش می‌کنه؟»
گفت: «زکی... از همین الان می‌خوای بزنی کوچه علی‌چپ هاااا! نداشتیم از این کارا مشتی. صاف و صادق باهات جلو اومدم، کج و کوله باهام راه نیا.»
گفتم: «ببین من واقعاً نمی‌دونم شغل شیخ چیه و کلاً یه ماه هم نمی‌شه که می‌شناسمش. برای چغلی و جاسوسی و آمار دادن هم اینجا نیستم. تو مرامم نبوده، نیست و نخواهد بود. من فقط یه شغل خواستم، پدرت هم من رو آورد اینجا. الان هم اگه تو راضی نباشی، قرار نیست اینجا بمونم.»
یکم تو فکر رفت و بعد گفت: «سیام که نمی‌کنی؟»
گفتم: «سیاه‌تر از این حرف‌هام که بخوام کسی رو سیاه کنم. من به پول اینجا نیاز دارم. تو بذار اینجا کار کنم، من همه‌جوره هوات رو دارم. بوی سیگار و قلیونت هم پیش من محفوظه!»
پوزخند زد و گفت: «الان مثلاً خواستی گروکشی کنی؟»
گفتم: «نه. صاف حرف زدی، صاف جوابت رو دادم. هوام رو داشته باش، هوات رو دارم.»
مابقی چای رو هورت کشید و گفت: «بد نمی‌گی. چاییت رو بخور سرد نشه.»
یکم از چای رو خوردم و گفتم: «نگفتی شیخ چه‌کاره‌ست که این‌جوری راحت بذل و بخشش می‌کنه؟ اونم به کسی که فقط یه مدت کوتاهه می‌شناسه.»
گفت: «گچ‌کاره و راننده‌ی بیابون. اکثراً گچ‌کاری می‌کنه، ولی ماهی یکی دو بار هم سرویس می‌گیره و بار می‌بره اون‌ور. نگران بذل و بخشش هم نباش، داره روت سرمایه‌گذاری می‌کنه.»
با تعجب پرسیدم: «سرمایه‌گذاری؟»
خندید و گفت: «سرمایه‌گذاری برا اون‌ور. این‌ور خیرات می‌کنه که اون‌ور چهار تا حوری بیشتر گیرش بیاد.»
بعد پقی زد زیر خنده. منم ناخودآگاه خنده‌ام گرفت. گفتم: «خیلی با پدرت فرق داری.»
گفت: «پسر نوح با بدان بنشست، از خوبان نقاب‌دار فراری شد.»
بعد دوباره زد زیر خنده. لابه‌لای خنده‌هاش گفت: «گول ظاهر اینا رو نخور، همین پدر منو می‌بینی که شیخ‌شیخ به ریشش بستن؟ دو تا زن داره! فکر کردی چرا خونه دو طبقه‌ست؟ زن جدیده بالا می‌شینه و مادر بخت‌برگشته و مظلوم من پایین. تازه آقا می‌خواد دو تا دیگه هم بگیره. می‌گه سنت پیغمبره و اگه هر مرد چهار تا زن نگیره، جامعه فاسد می‌شه. دیگه نمی‌گه خودم دلم می‌خواد و افسارم رو دادم دست تنبونم.»
بعد دوباره مثل دیوونه‌ها زد زیر خنده. از طرفی از دوزنه بودن شیخ و از طرف دیگه از اینکه آرشام این‌جوری رک و صریح پدرش رو پیش من خراب کرد جا خوردم. می‌دونستم اون‌قدر باهوش نیست که بخواد یه دستی بزنه و حرف از زیر زبونم بکشه، ولی این‌قدر هم کودن نبود که ندیده و نشناخته همچین چیزهایی در مورد پدرش بگه. اونم پدری که کل شهر روی اسمش قسم می‌خوردن. به همین دلیل جوانب احتیاط رو رعایت کردم و بی‌گدار به آب نزدم.
بدون اینکه با خنده‌هاش و حرف‌هاش همراهی کنم، گفتم: «ولی فکر کنم داری اشتباه می‌کنی. شیخ خیلی آدم خوبیه، که اگه نبود این همه چاکرخواه و سینه‌چاک دورش نداشت. مردم خیلی دوسش دارن و این نشون می‌ده که واقعاً آدم خوبیه.»
گفت: «چراغی که به خونه نمی‌دونم چی‌چی، به مسجد حرومه. لوسترش برای بقیه‌ست و مهتابی نیم‌سوزش برا ما.»
گفتم: «درکت می‌کنم. ولی تو هم باید درک کنی که...»
حرفم رو قطع کرد و گفت: «بیخیال این حرف‌ها. مخلص کلوم داش رضا، من و شیخ یه توافقی کردیم، مفاد توافق هم اینه که من نمازم‌ رو بخونم و حلال و حروم سرم بشه، عوضش پدرم هم به مسجد رفتن زورم نکنه. ولی من نه نماز می‌خونم و نه حلال و حروم سرم می‌شه. با رفقا نشست نکنم و این دود لاکردار نره تو ریه‌هام، غم عالم تو دلم نشست می‌کنه و مغزم قاطی پاطی می‌شه. اما جلو پدرم دارم فیلم بازی می‌کنم و وانمود می‌کنم که همه‌چی گل و بلبله‌. حال و حوصله و کون این رو ندارم که پیش یکی دیگه هم فیلم بیام و الکی نماز بخونم. پس شیخ هرچی ازت پرسید، کر و کور و لال باش. عوضش منم پیش دَدی پرچمت رو بالا نگه می‌دارم و می‌ذارم اینجا راحت کار کنی و پولت رو به جیب بزنی.»
بعد دستش رو جلو آورد و گفت: «قبوله گُل؟»
دست دادم و گفتم: «خیالت تخت. قبوله.»
گفت: «صد ساله مَردی.»
بعد از تو کشو، یه ریموت درآورد و گفت: «پس دیگه از فردا صبح بیا سرکار. خودت بلدی و لازم نیست من چیزی بگم. قیمت‌ها رو هم روی وایت‌برد کارواش زدم. اینجا معمولاً سوت و کوره و قرار نیست خیلی اذیت بشی. ولی هر وقت مشتری اومد، یکم چرب زبون و خوش رو باش، خشک و مذهبی و تو کون نرو نباشی که مشتری بپره. هرچی هم کار کردی بریز تو دخل و توی این دفتر بنویس. شماره‌ی منم برن تو گوشیت، کاری داشتی بزنگ. حله؟»
گفتم: «آره حله.»
گفت: «الان هم می‌تونی بری که به نماز جماعت مغربت برسی دیگه. منم ببندم و برم که رفقا منتظرن.»

فردای همون روز، صبح اول وقت رفتم کارواش، که یه دستی به سر و روش بکشم. از اتاق حسابداری شروع کردم، به حدی کثیف بود که انگار سال‌ها آب به خودش ندیده بود. بعد از تمیز کردن اتاق، برگشتم به محوطه‌ی اصلی کارواش. همین که تی به دست شدم، درِ آهنی کارواش که به راهروی خونه‌ می‌خورد، باز شد و یه دختر چادری وارد شد. به محض دیدن من جا خورد و سریع نقابش رو پایین داد. اونقدر سریع که حتی نتونستم صورتش رو ببینم. روش رو ازم برگردوند و در حالی که سرش پایین بود و نیم‌تیغ وایساده بود، گفت: «عذر می‌خوام. فکر کردم عبدالباسط اینجاست.»
یه لحظه هوا سنگین شد و برای چند ثانیه سکوت حکم‌فرما شد.
سکوت رو شکستم و گفتم: «نفرمایید، من عذر می‌خوام که ترسوندم‌تون. از امروز قراره من اینجا کار کنم و کمک‌دست آقا باسط باشم. فکر کردم که بهتون گفتن.»
گفت: «خواهش می‌کنم.» و دستپاچه برگشت تو راهرو. چند دقیقه بعد از دروازه‌ی اصلی خارج شد و از جلوی کارواش رد شد. موقع رد شدن، کوله پشتی‌اش توجهم رو جلب کرد و فهمیدم که داره می‌ره مدرسه. چند قدم بالاتر ایستاد، سرویس اومد، سوار شد و رفت.

تا ظهر مغاره بودم و بیشتر تایمم به تمیزکاری گذشت. اون لا به لا ها هم یکی دو تا مشتری اومدن و رفتن. نزدیک اذان ظهر بود، که دیگه می‌خواستم کم‌کم برم، که متوجه برگشتن همون دختر از مدرسه شدم. موقع رد شدن از جلوی کارواش، نگاهش سمت داخل بود، اما همینکه من متوجهش شدم، سریع نگاهش رو دزدید و قدم‌هاش سریع‌تر شد.
سریع به سمتش رفتم و گفتم: «خواهر ببخشید یه لحظه.»
بدون اینکه به سمتم برگرده، با صدای آروم گفت: «بله؟»
گفتم: «نزدیک نماز ظهره و من دیگه باید برم. هرچی هم به آقا باسط زنگ می‌زنم جواب نمی‌ده، می‌خواستم بدونم الان من مغازه رو ببندم یا چی؟»
بدون هیچ حرف پس و پیشی گفت: «ببند.» و وارد خونه شد.
با خودم گفتم: «نمی‌فهمم واقعاً… این که هیچیش معلوم نیست و فقط یه سیاهیه که صدا داره، چرا مثلاً داره ازم رو بر می‌گردونه؟ اصلا مگه پشت و روش معلومه؟»
حتی قسمت چشمی نقابش هم توری مشکی بود و چشم‌هاش معلوم نبود. دوباره با خودم گفتم: «لابد دختر شیخه، خواهر آرشام… خب که چی اصلاً؟ به من چه؟»
سریع ذهنم رو از اون دختر دور کردم، ریموت رو زدم و به سمت مسجد رفتم.

بعد از نماز ظهر و موقع برگشتن، تو حیاط مسجد چند دقیقه‌ای دور هم جمع شدیم و آهسته به سمت بیرون می‌رفتیم و حرف می‌زدیم که یهو زبیر پرسید: «راستی برادر رضا، شیخ گفت که الحمدللّه تو کارواش مشغول به کار شدی. راضی هستی؟»
همین رو که گفت، عمر انگار برق سه فاز گرفت. گفتم: «بله برادر به لطف شما و شیخ عبدالرحیم مشغول به کار شدیم. شکر خوبه.»
عمر با طعنه گفت: «چرا خوب نباشه برادر زبیر؟ کار راحت و نون و آب دار. پیش خود شیخ. کاش ما هم مثل برادر رضا بنده‌ی مورد عنایت خدا و شیخ بشیم.»
یه لحظه همه سکوت کردن. در جواب حرفش، لبخند زدم و چیزی نگفتم. شیخ گفت: «برادرا انشاللّه شما برید دیگه.»
بعد خطاب به عمر گفت: «پسرم شما بمون.»
بعد به من نگاه کرد و گفت: «شما هم جلو در منتظر بمون کارت دارم.»
ما که دور شدیم، شیخ و عمر شروع کردن به حرف زدن. جلو در ایستادم و به شیخ و عمر خیره شدم. از زبون بدن عمر می‌تونستم بفهمم که داره بد من رو می‌گه، حالا چی می‌گفت، خدا داند.
چند دقیقه بعد، شیخ صدام زد و گفت بیا. به سمت‌شون رفتم و شیخ گفت: «اتفاقی بین شما و برادر عمر افتاده؟»
منم خودم رو به نفهمی زدم و گفت: «اتفاق؟ نه اصلاً. اتفاقا من خیلی برادر عمر رو دوست دارم. مخصوصاً جدیت و سبک آموزشش رو. یه جوری مطالب رو خوب و گیرا توضیح می‌ده که انگار یه عمره این چیزها رو بلدم.»
شیخ به عمر نگاه کرد و گفت: «خب عمر جان، دیگه مشکل چیه؟»
عمر گفت: «حرف من این نیست شیخ. خودتون هم می‌دونید من با کسی مشکلی ندارم. فقط حرفم اینه که مثل دفعات قبل پیش نیاد. این برادر هنوز کاملاً وارد دین نشده و امکان لغزش وجود داره. خودش هم این رو می‌دونه و قبول داره. هنوز کمی شک و شبهه داره.»
بعد به من نگاه کرد و گفت: «غیر اینه برادر؟»
گفتم: «نه درست می‌فرمایید شما.»
ادامه داد: «احسنتم برادر. حرف من اینه که اول این برادر این دین رو قلباً بپذیره، بعد ما هم بدون هیچ تردیدی ایشون رو جزوی از خودمون بدونیم. بنظر من حضور فردی تازه‌وارد و تازه توبه کرده، نزدیک خونه و خانواده‌ی شما به صلاح نیست. دیگه هرچی خودتون صلاح می‌دونید.»
بعد به من نگاه کرد و گفت: «ببخشید اینقدر رک گفتم، می‌خواستم جلو روی خودت باشه و خدایی نکرده غیبتت رو نکرده باشم.»
این رک و صریح بودن عمر یا از سیاست کمش بود، یا از صداقت زیاد. اینکه بدون زیرآبی رفتن و مستقیم حس بدش به من رو بیان می‌کرد، باعث می‌شد حس بدی ازش نگیرم. کفتار صفت نبود و از پشت دشمنی نمی‌کرد، کاملاً از رو خنجر رو بسته و تکلیفش مشخص بود.
شیخ با یه لحن جدی گفت: «مصلحت همینه. دیگه دوست ندارم چیزی در مورد این موضوع بشنوم. تمرکزت رو بذار روی آموزش و باقی مسائل رو به عهده‌ی بزرگترها بذار.»
این رو که گفت، شونه‌ی عمر رو فشرد و از مسجد خارج شد. عمر هم یه نگاه به من کرد و خواست بره که خودم رو به مظلومیت زدم و گفتم: «برادر عمر می‌شه بگی چه مشکلی با من داری؟ اگه بگی می‌تونیم حلش کنیم.»
پوزخند زد و یه قدم به سمتم برداشت. یقه‌ی لباسم رو مرتب کرد و گفت: «من مشکلی با تو ندارم، مشکل اصلیم با خودمه. مشکلم اینه که اونقدر حس ششمم قویه که بتونم تشخیص بدم یه آدم واقعاً لوده و کودنه، یا باهوش و زرنگ! ولی متاسفانه نمی‌شه احساسات رو ثابت کرد.»
لبخند زدم و گفتم: «شاید هم زیادی بدبینی!»
خندید و گفت: «شاید... پس حواسم بهت هست، حواست جمع باشه.»
این رو که گفت، یه نگاه معنادار بهم انداخت و از مسجد خارج شد. نمی‌دونستم دنبال چیه و چه مشکلی با من داره، ولی از اینکه پسر تیز و بزی بود مطمئن بودم. مدلش خیلی من رو یاد رامیار می‌نداخت و همین باعث می‌شد نتونم ازش بدم بیاد...

بعد از اون روز، تا دو سه هفته همه‌چی روتین و معمولی بود. از سرکار به مسجد، از مسجد به خونه. تو اون مدت هم هر روز اون دختر چادری رو می‌دیدم. اینکه اون می‌تونست صورت من رو ببینه ولی من نمی‌تونستم صورت اون رو ببینم خیلی رو مخم بود‌. بدون هیچ دلیل و نیت خاصی، یه کنجکاوی عجیب و بزرگ در موردش تو سرم شکل گرفته بود. مدام صورتش رو تصور می‌کردم و با خودم می‌گفتم یعنی چه شکلیه؟
کم‌کم دیدم این کنجکاوی داره از یه فکر ساده می‌لغزه سمت وسواس. بی‌دعوت می‌اومد تو سرم، وسط کار، وسط مسجد و حتی قبل از خواب. نمی‌دونستم چرا مغزم ول‌کن نیست. همون ندیدن، همون تاریکی صورتش، انگار بنزین می‌ریخت رو آتیش خیالم.
یه روز تو ذهنم چشم‌هاش درشت بود، یه روز ریز و سرد. یه بار فکر می‌کردم صورتش پر از معصومیته، یه بار حس می‌کردم یه صورت شیطانی داره. حرصم از این در می‌اومد که اون می‌تونست راحت من رو ببینه، اما من حتی یه تیکه از صورتش سهمم نبود. انگار یه بازی نابرابر بود؛ من تو نور، اون تو سایه!
بعضی از سؤالا وقتی بی‌جواب می‌مونن، ریشه می‌کنن تو مغز آدم و هرچی بیشتر لگدشون می‌کنی، محکم‌تر می‌چسبن بهت. منم هرچی بیشتر سعی می‌کردم بی‌خیالش بشم، تصویر نداشته‌ش واضح‌تر می‌شد. انگار صورتش یه تیکه پازل گمشده بود و منم در به در دنبال پیدا کردنش. نمی‌دونم چم شده بود.

تا اینکه یه روز، تقریباً همون تایمی که می‌رفت مدرسه، در آهنی کارواش رو باز کرد و با یه سینی صبحونه تو دستش وارد شد. سینی رو سمت من گرفت و نگاهش رو سمت زمین. با یه لحن آروم گفت: «مادرم گفتن قبل از رفتن به مدرسه، این صبحونه رو به شما بدم.»
صداش مخملی بود. اون‌قدر نازک و نرم، که وقتی حرف می‌زد کلمه‌هاش بیشتر حس می‌شدن تا شنیده.
سینی رو از دستش گرفتم و گفتم: «ممنون خانوم...»
مکث کردم و ادامه دادم: «ببخشید من اسم شما رو نمی‌دونم.»
انگار جا خورد. یه لحظه چیزی نگفت و انگار داشت فکر می‌کرد که بگه یا نه. مکثش یکم طولانی شد و گفت: «نساء…» و از کارواش خارج شد.
انگار بعد از فهمیدن اسمش، خیالش تو ذهنم پررنگ‌تر شد. از اینکه هیچ حس و نیتی بهش نداشتم کاملاً مطمئن بودم، اما یه کشش غیرارادی بهش داشتم و دوست داشتم کشفش کنم و بیشتر بشناسمش. ولی نمی‌شد، نمی‌شد چون حتی یه آشنایی ساده هم تو همچین خانواده‌ای خط قرمز حساب می‌شد. نمی‌شد چون نمک خوردن و نمکدون شکستن تو مرام من نبود. نمی‌شد چون این دختری که من دیدم، اصلاً اهل این داستانا نبود و احتمالاً ناخواسته هم اسمش از دهنش در رفته.
تا خود عصر همچنان ذهنم درگیر بود. عصر برگشتم کارواش، چون آرشام قرار بود بره یه جایی و با من هماهنگ کرد که از عصر تا غروب رو به جاش وایسم. وقتی رسیدم کارواش، تو اتاق حسابداری نشسته بود. با دست اشاره کرد که برم داخل. رفتم داخل نشستم و بعد از احوالپرسی، به نایلون مشکی‌ای که زیر میز بود اشاره کرد و گفت: «جات خالی، امروز قراره حسابی یه دلی از عزا در بیاریم.»
گفتم: «چی هست؟»
خندید و گفت: «نمی‌دونی واقعاً؟ هرچی عشقیه توی چیزای مشکیه! نایلون مشکی، قوری مشکی، دیگ مشکی، چادر مشکی!»
بعد زد زیر خنده و الکی خنده‌های مسخره‌اش رو کش می‌آورد. با خودم گفتم: «لعنت بهت آرشام. با این حرفت خواهرت رو تو ذهنم پررنگ‌تر کردی...»
حالا دیگه جدا از صورتش، کنجکاوی در مورد اندامش و انحنای تنش و فرم میوه‌های ممنوعه‌اش هم به ذهنم اضافه شد.
جدا از این موضوع، بیشتر برام سوال شد که آدمی که خواهر و مادرش چادری‌ان، چرا باید پیش یه غریبه همچین چیزی بگه؟
از دنیای درونی ذهنم بیرون اومدم و گفتم: «آهان پس شرابه!»
خندید و گفت: «اونم چه شرابی... از اون نابیا که بوش قبلِ مزه‌اش مستت می‌کنه. نرم و جاافتاده‌ست. تلخیش اولش نیش می‌زنه، ولی بعدش توی گلو می‌شینه و آروم‌آروم گرمت می‌کنه.»
بعد شراب رو درآورد و گفت: «نمی‌خوری سهمت رو بریزم؟»
گفتم: «اینجوری که تو تعریف کردی دلم قلقلک شد. ولی خب نمی‌تونم بخورم، توبه‌ام می‌شکنه. تو جای ما رو هم با رفقات خالی کن.»
خندید و گفت: «از قدیم گفتن، توبه‌ی گرگ مرگه آق‌رضا...! آره جون تو، پس سخت نگیر و گاهی دور از چشم خدا یه چیزایی بزن. بزنی نزنی، تهش عزرائیل به کمرت می‌زنه، پس بزن و حالشو ببر.»
نایلون رو برداشت، بلند شد و گفت: «ما که رفتیم بشینیم، شما هم تا مغرب اینجا بشین و با اوس‌رحیم خلوت کن.»
موقع خارج شدن از در اصلی، یهو برگشت و گفت: «اوس‌رحیم خودمون رو نمی‌گما، اوس‌رحیم بالایی!»
و بعد دوباره زد زیر خنده. ناخودآگاه خنده‌ام گرفت و با خودم گفتم: «واقعاً یا یه تخته‌اش کمه، یا مادرش دور از چشم اوس‌رحیم یه کارایی کرده!»

یکی دو ساعت بعد از رفتن آرشام و نزدیک‌های غروب، از راهرو صدای سروصدا اومد و چند دقیقه بعد، سه تا زن چادری و یه دختربچه و یه پسربچه از خونه خارج شدن. یکی از چادری‌ها نسا بود و اون دوتای دیگه احتمالاً زن‌های شیخ رحیم. بچه ریزه‌میزه‌ها هم که قطعاً بچه‌های دیگه‌ی شیخ. بقیه بیرون منتظر موندن و یکی از زن‌ها به سمت کارواش اومد. اینم نقابی بود و چیزی از صورتش معلوم نبود. وارد کارواش که شد، سلام کرد و گفت: «برادر ما داریم می‌ریم مسجد و مراسم قرآن‌خوانی داریم. چون کسی خونه نیست، بهتره شما هم مغازه رو ببندی و بری.»
از صداش معلوم بود که یه زن میانساله و به احتمال قوی زن اول شیخ و مادر آرشام و نسا.
گفتم: «چشم حتماً. سریع یه تمیزکاری می‌کنم و می‌بندم خواهرم.»
«ممنون.» آرومی زیر لب گفت و از کارواش خارج شد. با بقیه همراه شد و سمت مسجد رفتن. همین که چند قدم از کارواش دور شدن، نسا صورتش رو چرخوند و چند ثانیه به من که جلو در کارواش وایساده بودم خیره شد.
صبحونه آوردن، گفتن اسمش به من، این نگاه‌های مرموز هر روزه، همه‌اش یه نشونه بود‌. یا نشون از کنجکاوی نسبت به من یا نشون از یه حس. برعکس من، اون صورت من رو دیده بود و اینکه یه علاقه یا کشش شکل گرفته باشه، دور از انتظار نبود. با خودم گفتم: «اگه واقعاً حدسم درست باشه و از طرف نسا حسی وجود داشته باشه، قطعاً این حس برای کنجکاوی من حکم بنزین روی آتیش رو داره! که اگه کنترلش نکنم، ممکنه کار دستم بده...»

فردای همون روز، بعد از باز کردن کارواش، طبق معمول چشمم به در آهنی بود و منتظر‌ اومدن نسا. با شنیدن صدای جیرینگِ خفه و زوزه‌مانند در، سریع نگاهم چرخید سمت در و همون صحنه‌ی همیشگی رو دیدم. نسا با یه سینی صبحونه وارد شد و گفت: «صبحونه‌تون رو آوردم.»
به سمتش رفتم و سینی رو از دستش گرفتم. موقع گرفتن سینی، انگشت‌هام دستش رو لمس کرد و سردی دست‌هام باعث تکون خوردن ناخودآگاه دست‌هاش شد. سرش رو بلند کرد و دوباره بهم نگاه کرد. ولی من تنها چیزی که می‌دیدم یه لایه توری مشکی بود.
چند ثانیه بهم خیره موند و صورتش رو چرخوند. برگشت و خواست از در خارج بشه، که کلمات غیرارادی از دهنم خارج شدن و گفتم: «می‌تونم صورتت رو ببینم؟!»
جا خورد و سر جاش ایستاد. خودم هم از چیزی که گفتم جا خوردم و در لحظه پشیمون شدم. انتظار هر واکنشی رو داشتم. بدون اینکه چیزی بگه یا برگرده، راهش رو ادامه داد و از کارواش خارج شد.
کف دستم رو کوبیدم رو لب‌هام و زیر لب گفتم: «لال بشی رضا. این چه گُهی بود من خوردم؟ اگه به شیخ یا آرشام بگه چی؟ همه‌چی خراب می‌شه...»
تا روز بعد استرس داشتم و بعد از هر بار دیدن شیخ، تو نگاهش دنبال ردی از فهمیدن می‌گشتم. اما همه‌چی مثل قبل و نرمال بود. یا نسا واقعاً چیزی رو بروز نداده بود و یا شاید شیخ چیزی به روم نمی‌آورد.
روز بعد سر تایم همیشگی کارواش رو باز کردم، با این تفاوت که دیگه منتظر نسا نبودم و می‌دونستم که دیگه نمیاد. لابه‌لای جمع‌وجور کردن کارهام، همون صدای همیشگی به گوشم رسید و چشم‌هام دوباره همون صحنه‌ی آشنا رو دید. نسا با یه سینی صبحونه تو دستش.
مردد به سمتش رفتم، سینی رو از دستش گرفتم و بدون اینکه چیزی بگم به سمت اتاق حسابداری برگشتم. چند قدم بیشتر برنداشته بودم که گفت: «چرا می‌خوای صورتم رو ببینی؟!»
این بار من سر جام خشکم زد. بدون اینکه برگردم، با ولوم پایین‌تر از حد معمول گفتم: «نمی‌دونم...»
راهم رو ادامه دادم و سینی رو روی میز گذاشتم. وقتی سرم رو چرخوندم، نسا همچنان اونجا وایساده بود. یه نگاه به من کرد و یه نگاه به بیرون. هنوز اول صبح بود و به‌جز صدای گنجشک‌ها و تردد سگ‌های ولگرد، از هیچ آدمی‌زادی خبری نبود. آروم‌آروم به سمتش قدم برداشتم و به یک‌قدمیش رسیدم. دوباره به همون نقاب مشکی خیره شدم و دستم رو آروم به سمتش بردم. به یک‌وجبی لمسش که رسیدم، مکث کردم. نسا واکنشی نشون داد و همچنان مقابلم ایستاده بود. تردیدم تبدیل به یقین شد، دستم یک‌وجب فاصله رو طی کرد و نقاب رو کنار زد. اولین چیزی که به چشمم اومد، چشم‌های آهویی و کشیده‌اش بود. همرنگ چشم‌های شیخ. همون‌قدر پرجذبه و گیرا...
هنوز چشم‌های وحشی‌ام از دیدن چشم‌های ماده‌آهوی بی‌دفاع سیراب نشده بود، که دوباره همون پرده‌ی مشکی مزاحم، بین نگاه‌مون قرار گرفت.
هیچی نگفت. فقط سرش رو پایین انداخت و رفت سمت راهرو. صدای بسته شدن در آهنی، مثل یه خط قرمزِ پررنگ کشیده شد روی ادامه‌ی ذهنم. من موندم و یه حسِ گُنگِ ناآشنا. حسی که نه شبیه گناه بود، نه شبیه دل‌خواستگی. بیشتر شبیه لحظه‌ای بود که یه گرگ می‌فهمه اگه یه قدم دیگه جلو بره، دیگه راه برگشتی نیست.

تا روز بعد، مدام اون صورت شسته‌رفته‌ی زنونه‌ی بی‌هیاهو ولی تأثیرگذار، تو ذهنم یادآوری می‌شد. ابروهاش پُر و کمی کمونی بود. لب‌ها برجسته و خوش‌فرم، با خط لب واضح. گونه‌هاش نرم و پُر، بدون زاویه‌ی تند. اما نقطه قوت صورتش همون چشم‌های آهویی و معصوم بود‌، که مژه‌های بلند و خمیده‌اش، زیباییش رو دوچندان می‌کرد.
روز بعد، وقتی سینی رو بهم داد، از تو آستینش برگه‌ای تا شده بیرون کشید و روی سینی گذاشت. دوباره با همون نقاب روی صورتش، چند ثانیه بهم زل زد و از کارواش خارج شد. اما این بار یه فرقی داشت. این بار دیگه می‌دونستم زیر اون نقاب چه صورتی پنهون شده و چه چشم‌هایی به چشم‌هام خیره شدن.
بعد از رفتن نسا، سریع سراغ برگه‌ی تا شده رفتم و بازش کردم. روی برگه نوشته بود: «باید حرف بزنیم. وقت‌هایی که مدرسه هستم، به این شماره پیامک بده.»
زیر شماره هم دوباره نوشته بود: «این برگه رو هم آتیش بزن که ردی ازش نمونه.»
سریع شماره رو زدم تو گوشیم و پیام دادم. یک ساعت بعد جواب اومد: «سلام آقا رضا. یه جریان‌هایی داره بین من و شما اتفاق می‌افته که نباید بیفته. خودتون می‌دونید من شرایط خاصی دارم و اگه کسی متوجه بشه، برای جفت‌مون بد می‌شه. خیلی بد. به‌نظرم تا دیر نشده همین‌جا همه ‌چیز رو تموم کنیم.»
سریع و بی‌فکر جواب ندادم. چند دقیقه‌ای فکر کردم و چندین جواب رو تو ذهنم سنجیدم. بعد از اینکه از جوابی که تو ذهنم بود مطمئن شدم، جواب دادم: «این یعنی چیزی که بین‌مونه دوطرفه‌ست و شما فقط از شروعش می‌ترسید، درسته؟»
جواب داد: «نمی‌دونم. مطمئن نیستم.»
+«از چی مطمئن نیستید؟ از ترس‌تون یا حس‌تون به من؟»
-«از ترسم مطمئنم، از حسم مطمئن نیستم.»
+«پس این یعنی واقعاً حسی وجود داره!»
-«شاید هم فقط یه کنجکاوی ساده باشه. یه کنجکاوی ساده از طرف دختری که هیچ جنس‌مخالفی تو زندگیش نبوده نسبت به یه پسر تازه‌توبه‌کرده که خدا می‌دونه چه گذشته‌ای پشت سر گذاشته.»
+«آره شاید...»
-«آره شاید؟ این یعنی شما هم از حس‌تون نسبت به من مطمئن نیستید و شاید فقط یه کنجکاوی باشه.»
با خودم گفتم: «شاید هم یه کشش غیرارادی به چشیدن یه میوه‌ی ممنوعه...»
جواب دادم: «اگه عاقلانه و چراغ‌خاموش پیش بریم و ریسک نکنیم، چی؟ قطعاً توی یه مدت کوتاه به جفت‌مون ثابت می‌شه که صرفاً یه کنجکاوی ساده‌ست یا یه حس خاص!»
جواب داد: «یه لحظه تصور کن شروع کنیم و پدرم بفهمه! اون‌وقت چی؟ تو چیکار می‌کنی؟»
+«پای حسم و رابطه‌ای که شروع کردم وایمیسم.»
-«نه رابطه‌ی ما یه رابطه‌ی معمولیه و نه خانواده‌ی من یه خانواده‌ی معمولی‌. اگه پدرم متوجه همچین چیزی بشه، هر اتفاقی ممکنه بیفته. تو بدترین حالت ممکن رو در نظر بگیر! در این صورت باز هم با شروع این رابطه مشکلی نداری؟»
+«هر کیفی یه کیفری داره! من وقتی چیزی رو شروع کنم، پای همه‌ چیز وایمیسم.»
-«باید بیشتر فکر کنم...»
+«تا هر وقت که دلت می‌خواد فکر کن، مشکلی نیست. فقط قبلش بهم بگو دل تو هم مثل دل من لرزیده؟ اینو با دلت جواب بده نه عقلت!»
-«دل که دستور بده، عقل مرخصه! بعدشم دلِ تو دِله، مال ما گِله؟ چرا فکر کردی دخترایی شبیه من دِل و احساس ندارن؟»
با این جوابش هم لبخند نشست روی لبم و هم غصه‌ام گرفت... لبخند برای جواب مثبت و شیرین‌زبونیش، غصه برای یه عمر سرکوب احساساتش...
انتظار نداشتم به این زودی‌ها همچین جوابی بگیرم و انتظار جواب رد یا حداقل مقاومت بیشتری از طرف نسا داشتم. اما کمی که بیشتر فکر کردم، با خودم گفتم: «شاید من اولین کسی هستم که داره همچین چیزی رو باهاش تجربه می‌کنه. اونم نه برای عشق و علاقه به من، برای رهایی از فشاری که یه عمره روشه و دیگه نمی‌تونه یه چیزایی رو سرکوب و کنترل کنه. انگار نسا هم یه نسخه‌ی دیگه از آرشامه! یه نسخه‌ی دخترونه و سرکوب‌شده‌تر...»
تو همین افکار درونی غرق بودم که دوباره پیام اومد: «من گوشی ندارم و این شماره مال هم‌کلاسیمه. فقط وقت‌هایی که مدرسه هستم پیام بده.»

چند روز گذشت و هر روز وقت‌هایی که نسا مدرسه بود، با هم پیامک بازی می‌کردیم. هنوز مدل حرف‌زدن‌مون رسمی و معمولی و در حد شناخت بیشتر بود. نسا هنوز جواب قطعی نداده بود و محتاط و سرد برخورد می‌کرد.
بعد از یه هفته، پیامک داد: «چی‌ شد که تصمیم گرفتی بیخیالِ آزادی و رهایی بشی و خودت رو تو غل‌وزنجیر اسلام گرفتار کنی؟»
+«آزادی اون‌قدرها هم که تو فکر می‌کنی قشنگ نیست. دنیای بیرون پر از خطر و آدم‌های خطرناک‌تره. اون بیرون هیچ‌کجا امن نیست و باید مدام با بگایی‌های جدید و غیرمنتظره دست‌وپنجه نرم کنی. یهو به خودت میای و می‌بینی به جای زندگی کردن، فقط داری می‌جنگی! آزادی هزینه داره و من دیگه نایِ هزینه دادن ندارم.»
-«بگایی؟ وقتی این‌جوری بی‌پرده حرف می‌زنی، بیشتر از قبل مطمئن می‌شم که تو شبیه این قماش نیستی و فقط داری سعی می‌کنی که شبیه‌شون بشی. ولی نمی‌تونی!»
+«آسه‌آسه... من فکر می‌کردم چون شبیه این قماشم جذبم شدی!»
-«اتفاقاً برعکس. چون حس می‌کردم شبیه‌شون نیستی و فقط نقاب‌شون رو زدی جذبت شدم.»
+«پس جذبم شدی! یه اعتراف آشکار...»
-«ولی من ترجیح می‌دم تاوان آزادی رو بدم تا اینکه بنده و برده‌ی چیزی یا کسی باشم.»
+«تو من رو کلید آزادی خودت می‌بینی؟»
-«نه. ولی رابطه با تو رو یه قدم روبه‌جلو برای آزادی می‌بینم.»
+«نمی‌ترسی تو راه این قدم روبه‌جلو اتفاقی برات بیفته؟»
-«هر اتفاقی هم بیفته، هزینه‌ی آزادیه و من برای هزینه دادن آماده‌ام.»
+«می‌تونی سوالی که می‌پرسم رو جواب ندی. پدرت با تو و آرشام خیلی بد بوده؟!»
-«نه! پدرم مهربون‌ترین آدمیه که تو زندگیم دیدم. اون همیشه ما رو از همه لحاظ تأمین کرده و یه لحظه مهر و محبتش رو ازمون دریغ نکرده. البته تا وقتی که مخالف اسلام عمل نکنیم! پدرم همیشه می‌گه اول اسلام، دوم اسلام، سوم‌ اسلام و بعد خانواده! ما هم هیچ‌وقت مخالف اسلام عمل نکردیم، مگر تو خفا و دور از چشم پدرم.»
+«اگه مخالف اسلام و نظر پدرتون عمل کنید چه اتفاقی می‌افته؟»
-«پدرم ما رو فدای اسلام می‌کنه و بین اعتقاداتش و ما، قطعاً اعتقاداتش رو انتخاب می‌کنه.»
+«از کجا معلوم؟ شاید اونم تو خفا شما رو عزیزتر از عقایدش بدونه و اسلام رو فدای شما بکنه.»
-«نمی‌دونم...»
+«رابطه‌ات با آرشام چطوره؟ چون آرشام هم شبیه تو فقط داره فیلم بازی می‌کنه و دلش با دین نیست.»
-«رابطه‌مون معمولیه. حداقل اون آزادتر از منه. نترس‌تره و فیلم بازی کردن رو بهتر بلده.»
+«گاهی حس می‌کنم دارم با یه آدم باتجربه و سن‌بالا حرف می‌زنم. نه یه دختر ۱۸ ساله‌ی مذهبی و محدود. زیادی پخته و عاقلانه حرف می‌زنی و این برام یکمی عجیبه.»
چند تا ایموجی خنده فرستاد و نوشت: «قابل‌درکه. منم همین حس رو به تو دارم. از یه لاتِ توبه‌کرده انتظار همچین شخصیتی رو نداشتم. محدودیت و اسارت جدا از تموم بدی‌هایی که داره، یه خوبی داره که اونم اوقات فراغت بیش‌ازحده. اوقات فراغت من از همون بچگی تا همین الان، به کتاب‌ خوندن گذشته. شاید دلیل این پختگی که میگی همین باشه. تو چی؟»
نوشتم: «معلم تو کتاب بوده و معلم من کوچه و خیابون. گاهی خیابون می‌تونه بهترین معلم باشه، بستگی داره آدم با چه دیدی بهش نگاه کنه.»

دو ماه گذشت و با اینکه دوستی و رابطه‌ی من و نسا عمیق‌تر شده بود، ولی همچنان نسا جواب سرراستی به من نداده بود. جدا از رابطه‌ام با نسا، رابطه‌ام با آرشام و شیخ و سلفی‌ها هم بهتر و نزدیک‌تر شده بود. اون اعتمادی که باید، شکل گرفته بود و دیگه همه من رو یه برادر سلفی می‌دونستن. به‌جز یه نفر! عمر...
شک و ظن عمر نه‌تنها کمتر نشده بود، بلکه همچنان اون نگاه سنگین و پر از شکش رو روی خودم حس می‌کردم. ولی طبق معمول اعتنایی نمی‌کردم و در جواب نگاه‌ها و حرکاتش، فقط لبخند می‌زدم.
اوایل زمستون بود. با اینکه سرمای استخون‌سوز همه‌جا رو گرفته بود، اما هنوز خبری از اولین برف زمستونی نبود. تو اتاق حسابداری نشسته بودم و سعی می‌کردم خودم رو با چراغ نفتی داخل اتاق گرم کنم. با شنیدن صدای نوتیفیکیشن گوشی، سرما یادم رفت و جهیدم سمت گوشی‌. نوشته بود: «امروز می‌خوام جواب قطعیم رو بهت بدم.»
لبخند رو لبم اومد و نوشتم: «خب؟»
-«من تو این مدت، از اینکه تو مرد خوب و قابل‌اعتمادی هستی کاملاً مطمئن شدم. حسی هم که نسبت بهت داشتم پخته‌تر شده و می‌دونم که فقط یه وابستگی معمولی نیست. جوابم بهت مثبته، اما من یه موضوع مهم رو بهت نگفتم. یه موضوع مهم و یه مشکل جدی.»
+«نگرانم کردی. بگو ببینم داستان چیه؟»
-«من قرار بود چند ماه پیش و تو تابستون ازدواج کنم.»
یه لحظه جا خوردم و در لحظه ذهنم احتمال‌های ممکن رو پشت سر هم قطار کرد. سریع نوشتم: «با کی؟»
-«با یکی که پدرم انتخاب کرده بود و من هیچ حسی بهش نداشتم. پدرم و پدرش حرف‌های خودشون رو زده بودن و نظر من هیچ تاثیری روی تصمیم‌شون نداشت. برای همین هیچ مخالفتی نکردم و فقط به پدرم گفتم من یه عمر درس خوندم و فقط یه سال مونده که دیپلم بگیرم. حداقل اجازه بدین دیپلمم رو بگیرم و این‌همه سال درس خوندنم بی‌ثمر نشه. پدرم قبول کرد و این‌جوری تونستم چند ماه وقت بخرم. ولی به محض اینکه درسم تموم بشه، باید ازدواج کنم.»
+«اینو الان داری به من می‌گی؟ چرا همون اول نگفتی؟»
-«می‌خواستم از حسم بهت مطمئن بشم.»
+«اسم اونی که قراره باهاش ازدواج کنی چیه؟»
-«هرکی. اینکه اون شخص کیه اصلاً مهم نیست، مهم اینه که من هیچ حسی بهش ندارم.»
+«این یعنی تا دیر نشده من با شیخ در مورد رابطه‌ی خودم و خودت حرف بزنم، درسته؟»
-«نه! حرف زدن جواب نمی‌ده. اون از قبل تصمیمش رو گرفته و این ازدواج یه منافعی براش داره و قراره رابطه‌ی دو گروه از سلفی‌ها رو محکم‌تر کنه. پس نگفته، جوابش معلومه. تازه ممکنه خیلی بد هم باهات برخورد کنه و همه‌چی از اینی که هست خراب‌تر بشه.»
نوشتم: «پس چاره چیه؟ باید چیکار کنیم؟»
نوشت: «حضوری باید بهت بگم، اینجا نمی‌شه. فردا موقع آوردن صبحونه، در آهنی رو که باز کردم، بیا تو راهرو. ریسک اونجا نسبت به داخل کارواش کمتره.»

روز بعد، بعد از شنیدن صدای در آهنی، از چراغ نفتی جدا شدم و بعد از چک کردن بیرون کارواش، وارد راهرو شدم. یه راهروی تقریباً بزرگ بود که ازش به‌عنوان انباری استفاده می‌کردن. از همون‌جا پله می‌خورد و می‌رفت طبقه‌ی اول. بعدش هم طبقه‌ی دوم. تقریباً امن‌ترین جایی که می‌تونستم با نسا حرف بزنم همون‌جا بود. شیخ عبدالرحیم سر کار بود. آرشام هم که تا لنگ ظهر می‌خوابید‌. زن‌های شیخ هم تا مجبور نمی‌شدن از خونه بیرون نمی‌اومدن. اما اگه کسی هم می‌اومد، از صدای در می‌شد فهمید و فرصت جمع‌وجور کردن اوضاع وجود داشت.
نسا با همون استایل همیشگیش اومده بود. سینی صبحونه رو روی پله گذاشت و با دست بهم اشاره کرد که سمت زیرپله بریم. وقتی به زیرپله رسیدیم، اول نقابش رو کنار زد، بعد همزمان چادر و مقنعه‌اش رو درآورد. بعد از نزدیک سه ماه، تازه تونستم موهای مشکیش رو ببینم. چند لحظه به چشم‌هام زل زد و یهو بغلم کرد. دستش رو دور بدنم حلقه کرد و سرش رو به سینه‌ام چسبوند. جوری سفت بغلم کرده بود که انگار یه دختربچه‌ی بی‌پناهه و منم آخرین پناهش.
دست‌هام رو دورش حلقه کردم و موهاش رو بوسیدم. بوی عطرِ ملایمِ موهاش توی بینی‌م پیچید و بعد از مدت‌ها یه نور ملایم روی قلب یخ‌زده‌ام تابید. نسا یه کم شل شد تو بغلم، انگار تموم وزنِ اون فشارِ چند ساله رو یهو انداخته بود رو شونه‌هام. سرش رو محکم‌تر به سینه‌ام فشار داد و نفس‌های عمیق و بریده‌ش رو حس می‌کردم که به پیرهنم می‌خورد.
چند لحظه بدون هیچ حرفی تو همون حالت موندیم. بعد آروم سرش رو بالا آورد و به صورتم نگاه کرد. لب‌هاش و چونه‌اش از شدت استرس می‌لرزید و انگار منتظر حرکتی از سمت من بود. با فشار دستم رو کمرش، بیشتر به هم چسبیدیم. آروم خم شدم و لب‌هام رو گذاشتم روی لب‌هاش. اول یه بوسه‌ی سبک، مثل یه سوالِ بی‌کلام! نسا چشم‌هاش رو بست و یه لحظه خشکش زد، بعد آروم لب‌هاش رو باز کرد و جواب داد. دستش رو پشت گردنم گذاشت و این‌بار اون من رو به سمت خودش کشید. بوسه‌مون عمیق‌تر شد، پر از گرسنگی چند ماهه، پر از ترس لو رفتن، پر از احساس شیرینِ ممنوعه که دیگه نمی‌شد نگهش داشت. زبونم رو که به زبونش رسوندم، یه ناله‌ی خفه از گلوش دراومد و بدنش بیشتر از قبل به بدنم چسبید.
چند ثانیه‌ که انگار یه عمر طول کشید، لب‌هامون به هم قفل شده بود. وقتی جدا شدیم، نفس‌هامون تند و نامنظم شده بود. نسا سرش رو دوباره روی سینه‌ام گذاشت. زیر لب گفتم: «نمی‌خوای حرف بزنی؟»
سرش رو ازم جدا کرد، ولوم صداش رو به پایین‌ترین حالت ممکن رسوند و گفت: «باید پدرم رو تو عمل انجام‌شده قرار بدیم.»
چشم‌هام رو تنگ کردم و با تعجب پرسیدم: «منظورت چیه؟ چطوری؟»
نگاهش از روی چشم‌هام سر خورد و روی لب‌هام متمرکز شد. صداش لرزید و گفت: «با یه پارچه‌ی سفید خونی...»
این‌بار چشم‌هام از شدت تعجب و شوک، به درشت‌ترین حالتش رسید. خواستم حرف بزنم، که یه صدای زنونه از بالا اومد و با یه لحن سوالی گفت: «نسا؟»
نسا ترسید و هول کرد. سریع هولم داد و با اشاره گفت برگرد تو کارواش. بعد با صدای لرزون گفت: «بله مامان... دارم می‌رم...»

بعد از رفتن نسا به مدرسه، نشستم و فکر کردم. چیزایی که نسا گفت رو تحلیل کردم و به نتیجه‌ی درستی نرسیدم. تو کتم نمی‌رفت که نسا این‌قدر عاشق و شیفته‌ی من شده باشه که به‌خاطر من همچین ریسک بزرگی کنه. از طرفی هم اون فقط یه دختر هجده ساله بود. احساساتی و پر از کمبود، خام و شکننده. نمی‌تونستم پختگی کلماتش توی چت رو به شخصیتش ربط بدم، چون چیزی که من می‌دیدم فقط یه دختربچه‌ی احساسی، مضطرب و ترسو بود. فقط چون یه عمر تموم احساساتش رو سرکوب کرده بود، با سرکوب کردن ترسش هم می‌خواست خودش رو یه دختر جسور جلوه بده؛گ، فارغ از اینکه چشم‌هاش همه‌چیز رو لو می‌داد.
بهش پیامک دادم و گفتم: «چیزی که گفتی نشدنیه.»
کمی بعد جواب داد: «این‌جوری می‌خواستی پای کاری که شروع کردی وایسی؟»
+«من هنوزم روی حرفم هستم. چون روی حرفم هستم می‌گم نشدنیه.»
-«چرا نشدنیه؟»
+«چون این کار نه‌تنها دردی رو دوا نمی‌کنه، بلکه جفت‌مون رو از چشم پدرت می‌ندازه و ممکنه واسه‌مون بدجوری دردسر بشه.»
-«ترسیدی؟»
+«مثلاً از چی باید بترسم؟»
-«از اینکه پدرم یا آرشام بلایی سرت بیارن.»
+«از اینکه بلایی سر من بیارن نمی‌ترسم، ولی از اینکه بلایی سر تو بیارن، چرا!»
-«آرشام که مال این حرف‌ها نیست و پدرم هم نمی‌تونه به‌خاطر گناهی که خودش هم مرتکب شده، من رو مجازات کنه!»
یه لحظه جا خوردم. حس کردم کلمات رو اشتباه خوندم. دوباره که خوندم، سریع تایپ کردم: «منظورت چیه؟»
-«طولانیه. همین‌قدر بدون که پدرم برای به‌دست‌آوردن مادرم، از همچین روشی استفاده کرده و جواب هم داده.»
+«ولی این دلیل دندون‌گیری نیست و ممکنه پدرت هر واکنشی نشون بده.»
-«نترس. پدرم با آبروی خودش بازی نمی‌کنه و نمی‌ذاره این موضوع به بیرون درز پیدا کنه. اون‌قدر عاقل هست که نذاره داستان شیخ و دخترش ورد زبون مردم بشه. چون می‌دونه اگه اعتبارش به خطر بیفته، دیگه کسی جلوش خم‌وراست نمی‌شه و تره هم برایش خرد نمی‌کنن.»
+«نباید بی‌گدار به آب بزنیم نسا.»
-«اگه دست‌دست کردنت از ترس جون خودته، مشکلی نیست، ولی اگه از ترس جون منه، نمی‌خواد نگران من باشی. چون من اگه زن یه مرد مسلمون بشم، خودم، خودم رو خلاص می‌کنم. پس اگه قراره بمیرم، همون‌ بهتر تو راه رسیدن به چیزی که خودم می‌خوام بمیرم!»
+«منظورم این چیزا نبود. فقط حرفم اینه که یکم بیشتر سبک‌ سنگین کنیم، شاید راه بهتری به ذهن‌مون رسید. اصلاً بیا فعلاً بحث رو عوض کنیم. امروز چه حسی داشت؟»
-«نمی‌دونم چرا وسط زمستون این‌قدر گرمم شد.»
+«از لذت یا خجالت؟»
-«از گرمی بغل و لب‌های تو...»

چند هفته گذشت. همراه با سردتر شدن هوا، رابطه‌ی من و نسا روزبه‌روز گرم‌تر می‌شد. تنها چیزی که می‌تونست سرما و رطوبت اون کارواش تنگ و سرد رو توی صبح‌های زمستون قابل‌تحمل‌تر کنه، بوسیدن صبحگاهی لب‌های نرم و داغ نسا زیر اون راه‌پله‌ی تاریک بود. دیگه نسا برام صبحونه نمی‌آورد، چون قبل از رفتن به کارواش صبحونه می‌خوردم که فرصت بوسیدن لب‌هاش رو از دست ندم.
رابطه‌ام با نسا، برام یادآور آنتراک شبونه توی ریودوژانیرو بود. بوسه به بوسه عادی‌تر و لذتش بیشتر.

طبق معمول کارواش سوت‌وکور بود و کنار چراغ نفتی نشسته بودم. گوشی به دست، غرقِ لذت پیامک‌بازی با نسا بودم و هرازگاهی لبخند محوی روی لبم می‌نشست. تو همین احوال بودم که با ورود آرشام به کارواش جا خوردم. به سمت اتاق حسابداری اومد و در رو باز کرد. پتویی که روی پام انداخته بودم رو با دست‌هام گرفتم و بلند شدم، با تعجب پرسیدم: «اتفاقی افتاده؟ سابقه نداشته این‌وقت صبح بیدار بشی و بیای کارواش.»
با انگشتش قیِ خشک‌شده‌ی کنار چشمش رو پاک کرد، خمیازه کشید و گفت: «این شیخ شما پدر ما رو گاییده.»
نیم‌خند زدم و گفتم: «باز چی شده؟»
رو صندلی نشست و گفت: «نمی‌دونم چرا مَنِ منافق باید مدیر تدارکات پارتی اسلامی یه مشت مسلمون باشم.»
گفتم: «آهان. پس به دورهمی فردا مربوطه.»
یه آه از سر کلافگی کشید و گفت: «آره. شیخ امر کردن که برم مرغداری و ده تا مرغ زنده بگیرم و بیارم.»
فکر کنم دلیلش رو می‌دونستم، اما مطمئن نبودم. با تردید پرسیدم: «حالا چرا مرغ زنده؟»
گفت: «چون دستگاه‌های کشتار مرغداری مسلمون نیستن و قبل از تیغ زدن "بسم‌الله" نمی‌گن.»
بعد خندید و گفت: «ناموساً چرا باید من تاوان بسم‌الله نگفتن یه مشت دستگاه رو پس بدم؟»
با خنده‌اش همراهی کردم و گفتم: «خببب حالا بابا. یه روز صبح زود بیدار شدی. این‌قدر شلوغش نکن.»
در همین حین حرف‌های زبیر برام یادآوری شد: «قبل از ذبح باید حتماً بسم‌الله گفته بشه، چون گوشت با بقیه‌ی خوردنی‌ها مثل نون و میوه فرق داره. حیوان جون داره و برای اینکه جونش رو بگیری و حلال بشه، باید از صاحب اصلیش، یعنی خدا اجازه بگیری. اگه اسم خدا رو نیاری، اون ذبح شرعی نیست و داری گوشت مردار می‌خوری.»
آرشام به دخل اشاره کرد و گفت: «هرچی پول نقد داریم بهم بده.»
پول‌ها رو برداشتم و بهش دادم. پول رو تو جیبش گذاشت و غرغرکنان به سمت در رفت. لابه‌لای حرف‌هاش گفت: «کاش می‌دونستم صحابه قبل از کشتن و سر بریدن کفار هم بسم‌الله می‌گفتن یا نه...»
آرشام که از کارواش خارج شد، گوشی رو باز کردم و پیام جدید نسا رو خوندم: «نمی‌دونم چرا امروز سرم این‌قدر درد می‌کنه.»
نوشتم: «احتمالاً به‌خاطر سرمای اول صبح باشه عزیزم.»
-«راستی فردا تو هم می‌ری باغ؟»
+«آره. به‌قول آرشام، قراره اولین پارتی اسلامیم رو تجربه کنم.»

روز بعد، ساعت ۹ صبح، شیخ و زبیر اومدن سر مسیری که بهم گفته بودن و سوارم کردن. ماشین یه پراید سفید و مال زبیر بود. همین که سوار شدم، زبیر یکم صدای پخش رو کم کرد و خوش‌آمد گفت. منم اول با شیخ و بعدش با زبیر خوش‌وبش کردم. بعد از احوالپرسی، شیخ گفت: «برای صمیمیت و اتحاد بیشتر لازمه هرچندمدت‌یه‌بار، برادرها دور هم جمع بشن. این دورهمی دوستانه‌ی خارج از مسجد، باعث می‌شه دل‌ها بیشتر از قبل به همدیگه نزدیک بشن.»
زبیر ادامه داد: «این اولین حضور توئه و ممکنه یکم غریبی کنی‌. ولی اکثر برادرهایی که میان، همون برادرهای مسجد خودمونن. همه هم خوش‌رو و خون‌گرم. سعی کن لذت ببری و صمیمیتت رو با بقیه بیشتر کنی. مخصوصاً برادر عمر.»
شیخ گفت: «عُمَر یکی از جوون‌های خوب مسجده. به‌شدت باایمانه، علم شرع داره و حدیث و تفسیر بلده. سخت‌گیری‌ها و اخلاق تندش رو به دل نگیر و تا می‌تونی بهش نزدیک شو و ازش یاد بگیر. اون می‌تونه خیلی چیزها بهت یاد بده و جایگاهت رو توی اسلام و پیش خدا بالاتر ببره.»
زبیر گفت: «توی جمع امروز، نهایتاً ده-دوازده نفر هم‌سن‌وسال خودت حضور داشته باشن. که آگاه‌ترین و باسوادترین‌شون عمره. امروز بهترین فرصته که خارج از فضای مسجد، یه دوستی و صمیمیت عمیق‌تر بین‌تون شکل بگیره. که این صمیمیت شکل نمی‌گیره، مگه با پیش‌قدم شدن و صبوری تو.»
لبخند زدم و گفتم: «چشم حتماً. امروز تموم سعی‌ام رو می‌کنم.»
لبخند رو لبشون نشست و شیخ گفت: «ان‌شاءالله...»
زبیر صدای پخش رو یکم بیشتر کرد و با شنیدن صدای قرآن، به جواب سوالی که از بدو سوار شدن تو ذهنم شکل گرفته بود، رسیدم.
حرف‌های یه مدت‌پیشِ شیخ تو ذهنم مرور شد: «موسیقی گوش رو از چرندیات پر می‌کنه و دیگه جایی برای شنیدن صدای قرآن باقی نمی‌مونه. گوش یه مسلمان یا جای قرآنه یا آلات شیطان. توی احادیث به موسیقی می‌گن "جاسوسِ زِنا" و اون رو کنار شراب و زنا میارن، پس گناهش از شراب و زنا بیشتر نباشه، کمتر نیست.»
از شیشه‌ی ماشین به بیرون خیره شدم و با خودم گفتم: «رد شدید بدعت! یعنی هر چیزی که تو زمان پیامبر نبوده الان هم نباید باشه. پس چرا الان ما سوار ماشینی هستیم که تو زمان پیامبر وجود نداشته؟»
ولی تخمش رو نداشتم همین سوال رو با صدای بلند بپرسم.

نیم‌ساعت بعد به باغ رسیدیم. از اون‌جایی که باغ مال خود شیخ بود، هیچ‌کس هنوز نیومده بود. در باغ رو باز کردیم و ماشین رو داخل بردیم. یه ورودی خاکی باریک داشت و بیست متر که می‌رفتی به یه خاکی عریض‌تر که حکم پارکینگ رو داشت، می‌رسیدی. از ماشین که پیاده شدیم، زبیر صندوق ماشین رو باز کرد و مرغ‌های زنده که توی دو تا سبد زردرنگ بزرگ بودن رو درآورد. سبدها رو بلند کردیم و به سمت خونه‌باغ رفتیم.
بعد از اون خاکی، دیگه ماشین‌رو نبود و یه محوطه‌ی خیلی بزرگ پر از درخت داشت. از لابه‌لای درخت‌هایی که کاملاً هم‌ردیف و منظم کاشته شده بودن که می‌گذشتی، به یه خونه‌باغ بزرگ می‌رسیدی. به خونه‌باغ که رسیدیم، شیخ با لبخند گفت: «الانش رو نبین که بی رنگ و رو و مرده‌ست. زمستون که تموم بشه، باید بیای و ببینی.»
زبیر ادامه داد: «زمستون نماد مرگ و بهار نمادِ روز حشره. سبحان‌الله، خدا زمین و طبیعت مرده رو هر ساله دوباره زنده می‌کنه که قیامت رو به ما یادآوری کنه...»
لبخند زدم و با تکون دادن سرم تایید کردم. وارد خونه که شدیم، یه سالن بزرگ داشت و یه آشپزخونه. همین‌قدر ساده و بی‌زرق‌وبرق. ولی سالن به حدی بزرگ بود که بتونه یه دورهمی شلوغ رو جواب بده. انگار از روز قبل سیستم گرمایشی رو روشن کرده بودن و داخل به‌اندازه‌ی کافی گرم بود. شیخ به زبیر گفت: «برادر هر چیزی رو که لازم داری از آشپزخونه بردار.»
زبیر قصاب بود و احتمالاً سربریدن مرغ‌ها رو خودش انجام می‌داد. به سمت آشپزخونه رفت و با چند تا تیزی و تیزکن برگشت. دوباره به سمت حیاط رفتیم، مرغ‌ها رو از سبد درآوردن و یکی‌یکی کنار حوض قدیمی باغ نشوندن. زبیر چاقو رو به سمتم گرفت، لبخند زد و با یه لحن مهربون گفت: «بفرما برادر رضا.»
صورتم رو چین انداختم و گفتم: «ببخشید من سربریدن بلد نیستم. البته دلش رو هم ندارم و اذیت می‌شم.»
شیخ خندید و گفت: «چه قدیم‌لاتی هستی که از خون می‌ترسی؟»
مصنوعی خندیدم و گفتم: «صدقه‌سرِ شما و لطف خدا اون روزا رفت و دیگه هم برنمی‌گرده. اما اون زمانی هم که بی‌مخ و فاز لاتی داشتم، سایه‌ام واسه آدمِ بی‌پناه دیوار بود و آزارم به مورچه هم نمی‌رسید. ولی با قلدر جماعت صنمی نداشتم، جز گلاویز شدن! هیچ‌جوره باج دادن به گردن‌کلفت تو کَتم نمی‌رفت.»
شیخ که انگار از حرفم کیف کرده بود، گفت: «این ذهنیتی که داشتی، ذهنیت بدی نبوده. فقط شیوه‌ی عمل‌کردنت درست نبوده و هر کاری یه راهی داره. الان هم باید همون ذهنیت قدیمی رو داشته باشی، اما به سبک و شیوه‌ی اسلامی.»
گفتم: «خوشحالم که از اون دوران یه چیز مثبت باهام مونده.»
تو همین حین، زبیر یکی از مرغ‌ها رو گرفت، بال‌هاش رو جمع کرد و پاهاش رو با دست دیگه‌اش محکم گرفت. مرغ تقلا می‌کرد، صداهای کوتاه و بریده‌ای از گلوش درمی‌اومد که بیشتر شبیه به اعتراض بود تا مقاومت برای زنده موندن.
بال‌هاش رو زیر پاش گذاشت و با دستی که الان خالی شده بود، چاقو رو برداشت. زیر لب «بسم‌الله» گفت و شروع کرد به بریدن سر حیوون. مرغ برای چند ثانیه لرزید، بال‌هاش و پاهاش تکون خوردن و چند لحظه بعد آروم شد.
یکی‌یکی همین‌طور. تکرار همون جمله، همون حرکت و همون پایان. بوی فلز خیس‌خورده و خاک سرد تو فضا پیچیده بود. من فقط ایستاده بودم و نگاه می‌کردم. زبیر تو تموم مدت لبخند رو لبش بود و انگار واقعاً داشت از سلاخی کردن لذت می‌برد. اون سیمایِ نجیب و متین، با صحنه‌ای که جلوی چشم‌هام بود، زمین تا آسمون فرق داشت. اون‌همه آرامش توی صورتش موقع سلاخی کردن مرغ‌ها حس عجیبی بهم می‌داد.
زبیر به حدی تنددست و حرفه‌ای بود که تو حداقل‌ترین زمان ممکن، پوست مرغ‌ها رو کند و گوشت‌شون رو تیکه‌تیکه کرد‌. تیکه‌ها رو توی مایه خوابوند و گفت: «استراحت کنه تا ناهار، که برادرای کباب‌باز بیان و کبابش کنن.»
که‌کم‌کم باغ رو به شلوغی رفت و تا نزدیک‌های ظهر همه رسیدن. چون هوا سرد بود، همه تو سالن بودیم و همهمه بود. توی اون شلوغی، شیخ صدام زد و گفت: «نظرت چیه بریم و یه چای آتیشی درست کنیم؟»
لبخند زدم و گفتم: «عالیه.»
با شیخ رفتیم تو حیاط و شروع کردیم به جمع کردن چوب‌خشک‌ها برای آتیش درست کردن. همین‌جوری که قدم می‌زدیم و چوب جمع می‌کردیم، به سمت پشت خونه‌باغ رفتیم. پشت باغ یه محوطه‌ی نسبتاً بزرگ داشت که برعکس محوطه‌ی جلویی هیچ درختی نداشت و یه زمین خاکی خالی بود. با تعجب پرسیدم: «شیخ اینجا چرا خالیه؟ اینجا هم می‌تونستی کلی درخت و بوته بکاری.»
گفت: «درخت بیشتر، یعنی رسیدگی بیشتر. منم زیاد نمی‌رسم باغداری کنم. البته برای سال بعد یه فکرهایی براش دارم، ان‌شاءالله یه رونقی بهش می‌دم.»
وقتی به‌اندازه‌ی کافی چوب جمع کردیم، یه گوشه از حیاط آتیش روشن کردیم. کتری رو پر کردم، روی آتیش گذاشتم و با شیخ کنار آتیش ایستادیم.
شیخ گفت: «خواهر و برادرت درس نمی‌خونن؟»
گفتم: «نه. اونا هم مثل خودم اهل درس و کتاب نیستن.»
گفت: «چرا با خودت نمیاریشون مسجد؟!»
گفتم: «اتفاقاً تو فکرمه که کم‌کم بیارمشون شیخ.»
لبخند رضایت رو لبش نشست و گفت: «خوبه پسرم. کار خوبی می‌کنی. تو سن حساسی هستن و باید بیشتر حواست بهشون باشه. اگه وارد اسلام شن، احتمال لغزشون خیلی کمتر می‌شه.»
گفتم: «بله درسته.»
مکثی کرد و با تردید گفت: «می‌دونم که خودت عاقل و بالغی و حواست به همه‌چیز هست. اما این موضوع رو باید بهت یادآوری کنم.»
ادامه داد: «اون‌طوری که خودت گفتی، سن‌وسال خواهر و برادرت خیلی به هم نزدیکه و جفت‌شون هم تو سن حساسی هستن. تو هم که اکثر روز رو یا مسجد هستی یا سرکار. این دو نفر خیلی بیشتر از حد معمول تو خونه تنهان و ممکنه... خودت می‌دونی منظورم چیه رضا جان!»
یه لحظه از چیزی که گفت فکم افتاد و انتظار نداشتم ذهنش همچین جاهایی بره. با اینکه حس خوبی از حرفش نگرفتم، حفظ ظاهر کردم، یه لبخند زورکی زدم و گفتم: «بله نگرانی‌تون قابل درکه شیخ. خوب می‌شناسمشون و اهل این انحرافات نیستن. ولی چشم، سعی می‌کنم بیشتر از قبل حواسم بهشون باشه.»
گفت: «وقتی به تو نگاه می‌کنم،‌ جوونی‌های خودم رو می‌بینم. منم مثل تو از وقتی چشم باز کردم، تو فقر و کثافت بودم. چهارساله بودم که پدرم فوت کرد.»
حرفش رو قطع کردم و گفتم: «خدا رحمت‌شون کنه!»
لبخند زد و گفت: «الله اموات تو رو هم رحمت کنه.»
ادامه داد: «من از همون هفت‌سالگی، نونم رو از دهن گرگ درآوردم. اون زمان‌ها که هم‌سن‌وسال‌های من مدرسه می‌رفتن، من مجبور بودم برم سرکار. چون سنم کم و جثه‌ام نحیف بود، تنها کاری که می‌تونستم انجام بدم، کار تو نونوایی بود. اذان صبح رو نگفته، شال‌و‌کلاه می‌کردم و می‌زدم به دل تاریکی. اون روزها شهر این‌قدر امن و امان نبود. زمستون که می‌شد، سگ‌های هار و گرگ‌های گرسنه کف خیابون پرسه می‌زدن. بارها تا یک‌قدمیِ مرگ رفتم و برگشتم، اما انگار خدا می‌خواست زنده بمونم تا امروز این‌ها رو برای تو تعریف کنم.
کارم تو نونوایی نون‌گیری بود. تا ظهر که برگردم خونه، دست‌هام از داغیِ تنور تاول می‌زد. هنوزم اگه خوب نگاه کنی، یادگار سوختگی‌ها بعد از این‌همه سال روی پوستم باقی مونده. بعدازظهرها هم بساط دست‌فروشیم پهن بود. بعد از یه مدت هم شاگرد گچ‌کار شدم. کل بچگی من توی همین کوچه‌پس‌کوچه‌های پایین‌شهر و سگ‌دو زدن گذشت. مادر خدابیامرزم هم، زنی نبود که دلواپسِ آینده‌ی ما باشه، با این حال، من دزدکی از همون پول‌خُردهای کارگری‌ام پس‌انداز می‌کردم و به هر سختی که بود، دو تا خواهرم رو فرستادم خونه‌ی بخت.
وقتی نوبت خودم رسید، آه در بساط نداشتم. از بخت من هم پدرزنم مردِ دنیاپرست و سفت‌وسختی بود. هر چقدر که تونست سنگ‌اندازی و مخالفت کرد. اون موقع‌ها هنوز پام به اسلام باز نشده بود، اما پسری بودم که برای خودش یَلی بود و نونِ بازوی خودش رو می‌خورد. خلاصه با هر جون‌کندنی بود، رضایتش رو گرفتم و با مادرِ عبدالباسط و نسا زیر یه سقف رفتیم.
درست قبل از اینکه عبدالباسط به دنیا بیاد، یه انسان بزرگی مسیر زندگیم رو عوض کرد. پام که به اسلام باز شد، انگار درهای آسمون هم باز شد و برکت به زندگیم بارید. رفتم دنبال علمِ شرع و حدیث، استخون خُرد کردم تا پیش علما معتبر بشم. این خان‌ومان و احترامی هم که امروز می‌بینی، همه‌اش صدقه‌سرِ همین اسلامه.
این‌ها رو گفتم که بدونی منم همین روزهای سختِ تو رو گذروندم. فقط صبوری کن و تو راهِ دین ثابت‌قدم بمون. شک نکن هر چیزی که از ته دل از الله بخوای، بهت می‌ده...»
گفتم: «سایه‌ات مستدام شیخ عبدالرحیم. حرفاتون برام حجته. فکر نمی‌کردم پشت این آرامش و اعتبار، این‌همه سختی خوابیده باشه. حرفاتون به دلم نشست و آویزه‌ی گوشم شد. دعام کنید که منم بتونم مثل شما تو این مسیر قوی و ثابت‌قدم بمونم.»
چشم‌هاش برق زد و انگار منتظر شنیدن همچین جوابی بود. دست‌هام رو بین دست‌هاش گرفت، فشرد و گفت: «من خیلی بهت امیدوارم پسرم.»
از اون‌جایی که جمعه بود، بعد از چای، تو سالن خونه‌باغ، نماز جمعه رو خوندیم و بعد از نماز هم سرگرم کباب درست کردن و خوردن ناهار شدیم. تو تموم مدت هم اسپیکر یکی از برادرها روشن بود و سرود اسلامی پخش می‌شد!
توی اون چند ساعت، به‌جز یه سلام و احوالپرسی ساده و خشک، حرف دیگه‌ای بین من و عمر رد و بدل نشد. تا اینکه بعد از ناهار، زبیر با صدای بلند گفت: «زمستونه و ما پیرمردا تحمل سرما و توانایی شستن ظرف‌ها تو این هوا رو نداریم. دو تا از جوون‌ترها دست به کار بشن.»
دو نفر بلند شدن و داوطلب شدن، که زبیر گفت: «نه شما امروز خیلی زحمت کشیدید. نوبتی هم باشه نوبت برادر عمر و برادر رضاست.»
عمر با بی‌میلی زیر لب «چشم» گفت و بلند شد. منم بلند شدم و ظرف‌ها رو جمع کردیم. از اون‌جایی که ظرف‌شویی آشپزخونه خیلی کوچیک بود و جواب نمی‌داد، ظرف‌ها رو بردیم تو حیاط و کنار حوض مشغول شدیم. کمی که گذشت، گفتم: «چرا شیخ و برادر زبیر اون‌قدر اصرار دارن که من و تو با هم صمیمی بشیم؟ و چرا تو داری مقاومت می‌کنی؟ به قول برادرای کوچه‌خیابونی ما خار داریم؟»
تیکه‌ی آخر جمله رو با لبخند گفتم که متوجه طنز حرفم بشه. در حالی که مشغول کف‌مالی ظرف‌ها بود، بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: «یعنی خودت تا حالا متوجه نشدی؟ حقیقتاً از آدم مارموزی مثل تو انتظار نداشتم این‌قدر پرت باشه.»
گفتم: «بخشی از حرفت رو نشنیده می‌گیرم. در مورد بخش دیگه‌اش هم باید بگم، نه واقعاً نمی‌فهمم. نمی‌فهمم چرا باید سعی کنم با آدم خشک و بدعنقی مثل تو صمیمی بشم.»
انگار از اینکه بعد از این‌همه مدت، بالاخره رک و بی‌پرده باهاش حرف زدم جا خورد. نگاهش رو از ظرف گرفت، بهم خیره شد و گفت: «خوبه. داری کم‌کم روی واقعی خودت رو نشون می‌دی.»
گفتم: «از اینکه اخلاق و رفتار بد خودت رو تقلید کردم ناراحت شدی؟»
مکث کرد و چیزی نگفت. چند لحظه بعد گفت: «گاهی به حسی که بهت دارم شک می‌کنم. نمی‌دونم واقعاً زیادی باهوشی یا زیادی کودن.»
بعد یه نگاه به خونه‌باغ کرد که مطمئن بشه کسی این نزدیکی‌ها نمیاد. دوباره بهم نگاه کرد و گفت: «اگه با سیاست جلو اومدی که با نقاب توبه یه چیزی بتیغی و زیر پرچم شیخ به یه اعتبار و زندگی درست‌درمون برسی، کاری بهت ندارم. ولی اگه واقعاً کودنی و فکر می‌کنی همه‌چیز اون‌جوریه که می‌بینی، باید بگم که وِل معطلی.»
نگاهی به اطراف انداختم و دوباره بهش خیره شدم. گفتم: «منظورت رو نفهمیدم.»
سرش رو نزدیک‌تر آورد و با ولوم پایین‌تری گفت: «احمق! اومدی تو گله‌ی کفتارا خودت خبر نداری.»
کپ کردم و ماتم برد. جا خوردم و انتظار شنیدن همچین چیزی رو از عمر نداشتم. قبلاً صراحت و صداقت کلامش بهم ثابت شده بود، ولی نه تا این حد!
دوباره ادامه داد: «تا حالا با خودت نگفتی چرا این‌همه لاتِ توبه‌کرده تو این مسجد وجود داره و شیخ با اون همه ابهت با همه‌شون خاکی و مهربونه؟»
راست می‌گفت! تعداد افرادی که قبلاً لات بودن و الان سلفی، از تعداد انگشت‌های دست هم بیشتر بود.
همچنان با تعجب به لب‌های عمر خیره بودم و چیزی نمی‌گفتم. عمر ادامه داد: «شما احمقا فکر می‌کنید گرگید، فارغ از اینکه یه مشت گوسفند و مهره تو دست‌های چوپونید. یعنی واقعاً در مورد دعوای خونین چند سال پیش سلفی‌ها با ارازل سطح شهر چیزی نشنیدی؟»
گفتم: «نه. خودت که می‌دونی که من از یه شهر دیگه اومدم.»
گفت: «برام مهم نیست از چه خراب شده‌ای اومدی.»
نگاهش نافذتر شد و ادامه داد: «دعوا به حدی شدید بود که حتی نیروی انتظامی هم جرئت دخالت کردن نداشت. کلی آدم تو اون جریان مردن. به‌نظرت چرا؟ چون یکی از اراذل کفر کرده بود و سلفی‌ها رو مسخره کرده بود. شیخ هم فتوای جهادش رو داد!»
دوباره به در خونه‌باغ نگاه کرد، سریع نگاهش رو سمتم چرخوند و گفت: «اینا مدام علیه رافضی‌ها و جمهوری اسلامی عربده می‌کشن، ولی همه‌اش نمایشه و سرِ جفت‌شون تو یه آخوره. همه‌شون سروته‌ یه کرباسن، فقط نقش‌هاشون با هم فرق می‌کنه. اینا...»
با دیدن زبیر که به سمت ما می‌اومد، حرفش رو خورد و زیر لب گفت: «طبیعی رفتار کن.»
زبیر که رسید، به‌نشونه‌ی احترام نیم‌خیز شدیم و دوباره نشستیم. با همون لبخند همیشگیش گفت: «اوضاع چطوره برادرا؟ خسته نباشید.»
عمر گفت: «عالی. برادر رضا برخلاف انتظاراتم عمل کرده و ظرف‌شور خیلی خوبیه.»
زبیر خندید و با رضایت گفت: «ان‌شاءالله همین ظرف‌شستن مشترک یه نقطه‌‌ی شروع خوب برای یه رفاقت طولانی بشه.»
لبخند زدم و گفتم: «ان‌شاءالله...»
یکم دیگه حرف زد و برگشت داخل. عمر دوباره سر حرف رو گرفت: «خلاصه بگم برات. شیخ عاشق چشم و ابروی تو نشده و توبه کردن یا نکردنت هم براش اهمیتی نداره. اون فقط داره روت سرمایه‌گذاری می‌کنه برای روز مبادا! داره یارکشی می‌کنه که فردا روز دوباره جنگی شکل گرفت و فتوایی داده شد، مهره‌های جنگی و بی‌مخ بیشتری توی مشتش داشته باشه. اراذل قدیمی بشن سربازهای جدیدِ مطیع اسلام...»
گفتم: «گیریم اینایی که می‌گی درسته، ربطش به خودم و خودت رو نفهمیدم. چرا اصرار دارن که من و تو صمیمی بشیم؟»
پوزخند زد و گفت: «شست و شوی مغزی. می‌خوان مغزِ یه لات رو جوری بشورن که شرارتش خشک نشه، فقط تغییر جهت بده. یعنی بشه برده‌ی اسلام و زیرِ پرچمِ اونا قلدری کنه. واسه‌ی این بازی هم کی بهتر از من؟ هم‌سن‌وسالِ خودتم و علمِ شرع بلدم، می‌خوان که من بشم الگوت. می‌خوان من رو ببینی و هوس کنی شبیه من بشی. بعدش یه جوونِ دین‌دارِ قلدر بشی که مدام زیر بغلت هندونه بذارن و تو هم با یه چشم گفتن، سرِ خودت و بقیه رو به باد بدی.»
بدنم برای یه لحظه خشک شد. گفتم: «اگه واقعاً همینیه که تو می‌گی و این جریانات واقعی هستن، چرا هنوزم تو جمع‌شون هستی؟»
گفت: «با اینکه به تو ربطی نداره، ولی تا این‌جاش رو گفتم، بقیه‌اش رو هم می‌گم.
سلفیت چندین شاخه داره، درست مثل خودِ دین که یه هزارتویِ بی‌پایان از مذهب و فرقه‌ست. من شرع و عقیده رو از پدرم یاد گرفتم، شیخ لقمان، که تو یه مسجد دیگه‌ست. ولی راه و رسم پدر من چیز دیگه‌ایه. ما تندرو نیستیم و کاری به کار کفار و شیعه و مسیحی و یهودی نداریم، ولی با سلفی‌های تندرو چرا! بعد از اون دعوای سلفی‌ها و اوباش، اسم سلفیت و اسلام خدشه‌دار شد. پدرم تصمیم به برخورد با شیخ عبدالرحیم گرفت. بعد از چندین جلسه بحث و مشاجره، به توافق رسیدن که اتحاد بهترین تصمیمه. برای این اتحاد هم قراره یه سری وصلت‌های دینی انجام بشه. یه پسر از ما، با یه دختر از اینا ازدواج کنه و برعکس.»
سریع گفتم: «و اون پسری هم که قراره با یه دختر از پیروهای شیخ ازدواج کنه تو هستی.»
گفت: «پس زیادی کودن نیستی. جدا از این، من یک سالیه که دیگه کمتر مسجد خودمون میرم و اکثراً اینجا‌م. که هم اتحاد پابرجا بمونه و هم اطمینان حاصل بشه که شیخ و اطرافیانش دوباره تندخویی نکنن و از خط‌قرمزها رد نشن. ولی من که می‌دونم اینا زیرپوستی دارن یه کارایی می‌کنن، فقط نمی‌تونم ثابت کنم، چون مدرکی ندارم.»
پرسیدم: «تو با این وصلت مشکلی نداری؟»
گفت: «اولش چرا، ولی الان ندارم و مشتاقم.»
با خودم گفتم: «مشتاقی چون وقتی که دومادِ شیخ بشی، راحت‌تر می‌تونی زاغ سیاهش رو چوب بزنی و دستش رو رو کنی.»
رو به عمر گفتم: «چرا اینا رو بهم گفتی؟»
ظرف آخر رو آب کشید و گفت: «چون دلم برات می‌سوزه.»
دوباره با خودم گفتم: «چون می‌ترسی فرقه‌ی شیخ عبدالرحیم قوی‌تر بشه و دیگه زورِ فرقه‌ی تو و پدرت بهشون نرسه.»
پرسیدم: «نمی‌ترسی چیزایی که بهم گفتی رو به شیخ بگم؟»
لبخند محوی زد و گفت: «اگه عاقل باشی از چیزایی که بهت گفتم درس می‌گیری. اگه کودن هم باشی، میری می‌گی. من فرض رو بر این گذاشتم که آدم عاقلی هستی و بعد از فهمیدن حقایق، خودت رو از این مخمصه بیرون می‌کشی. دیگه خوددانی...»

تا عصر تو باغ بودیم، نماز عصر رو خوندیم و برگشتیم. بعد از حرف‌های عمر، تا روز بعد کلماتش مثل خوره به جونم افتاده بود. برای اولین بار توی اون مدت، به صداقتش شک کردم. نمی‌دونستم واقعاً حقیقت رو گفته یا تحریفش کرده. یا شاید هم همه‌چیز رو برعکس چیزی که بوده تعریف کرده. البته که مشکل اصلی من حقیقت ماجرا نبود، نگرانی من در مورد نسا بود. نسا توی بن‌بستی گیر کرده بود که هر طرفش به تباهی ختم می‌شد و باید بین بد و بدتر و بدترین یکی رو انتخاب می‌کرد. راه‌حلی که برای فرار از ازدواج تو ذهنش بود، انتخاب بد؛ ازدواج با عمری که بهش نگاه ابزاری داشت، بدتر و خودکشی هم بدترین انتخاب ممکن بود.

صبح روز بعد، موقع دیدن نسا تو راه‌پله، در حالی که بغلم کرده بود، کنار گوشش گفتم: «اگه راه‌حل بهتری به ذهنت نرسیده و هنوزم روی حرفت هستی، من مشکلی با عملی کردنش ندارم.»
ازم جدا شد و به چشم‌هام خیره شد. چشم‌هاش برق زد، رو پاشنه‌ بلند شد، لب‌هام رو بوسید و گفت: «امروز در موردش حرف می‌زنیم.»
وقتی رسید مدرسه، بهم پیام داد و نوشت: «چی شد که نظرت عوض شد و گاردت نسبت به این راه‌حل پایین اومد؟»
نوشتم: «هرچی فکر کردم، راه‌حل بهتری به‌ نظرم نرسید. هنوزم معتقدم که این بهترین راه‌حل نیست. اما چون راه‌حل بهتری ندارم و فرصت کمی برات مونده، بهتره سریع‌تر انجامش بدیم.»
اما واقعیت این بود که فقط می‌خواستم برای یک بار هم که شده، خودش برای زندگی خودش تصمیم بگیره و یکی باشه که به تصمیمش احترام بذاره. هرچی بادا باد.
با توجه به حرف‌های عمر و چیزهایی هم که از خودِ نسا شنیدم و شناختی که نسبت به شیخ داشتم، این بهترین راه‌حل برای نجات نسا بود.
نسا جواب داد: «هفته‌ی آینده بابام و زن‌هاش یه شب تا صبح رو خونه نیستن.»
+«چرا خونه نیستن؟»
-«دوشنبه‌های آخر هر ماه "قیام‌اللیل" دارن. تو خونه‌ی یکی جمع می‌شن و تا بعد از نماز صبح، نماز شب می‌خونن، حدیث می‌گن و ذکر می‌کنن.»
+«دقیقاً کی میرن و کی برمی‌گردن؟»
-«بعد از نماز عشا می‌رن و یک ساعت بعد از نماز صبح برمی‌گردن.»
+«آرشام چی؟»
-«دقت نکردی چی گفتم. شب تا صبح خونه خالیه و پدرم هر دو زنش رو با خودش می‌بره. معمولاً وقتی خونه خالی می‌شه، آرشام رفیق‌هاش رو میاره خونه و منم میرم طبقه‌ی بالا و اونجا تنهام.»
+«ریسکی نیست؟»
-«نه. آرشام که دورش شلوغ باشه، دیگه حواسش به اطراف نیست. نصف‌شبی در رو برات باز می‌کنم و آروم‌آروم میای بالا، قبل از نماز صبح هم برمی‌گردی.»
+«یه درصد احتمال بده آرشام بفهمه یا اتفاقی بیفته و شیخ برگرده، اون‌وقت چی؟»
-«بهتر. اون‌وقت دیگه نیازی به پارچه‌ی خونی نیست و خودشون با چشم‌های خودشون می‌بینن.»
+«مسخره...»
ایموجی خنده فرستاد و نوشت: «نگران نباش. آرشام پرته و پدرم هم محاله برگرده.»
+«پس حرفی نمی‌مونه. دوشنبه چطوری باهات هماهنگ بشم؟»
-«گوشی دوستم رو یه روزه قرض می‌گیرم و دزدکی نگهش می‌دارم. از طریق همون هماهنگ می‌شیم.»

ساعت از یک شب گذشته بود که از خونه بیرون زدم. هوا به‌حدی سرد بود که سرما به دل استخون رخنه می‌کرد و هیچ پوششی جلودارش نبود. کلاه و شال پوشیده بودم که صورتم معلوم نباشه. دست‌وپام یخ زده بود، اما فقط بخشیش برای سرما بود و سردی اصلی از استرس بود. حس و حال عجیبی داشتم. حسی جدید که از ترکیب ترس، استرس، هیجان، نگرانی و عذاب‌وجدان به وجود اومده بود. لحظه‌ای از استرس لو رفتن دست‌هام می‌لرزید و لحظه‌ای بعد از هیجان لمسِ نسا، قلبم! لحظه‌ای خودم رو یه مار توی آستین شیخ می‌دیدم و لحظه‌ای دیگه یه فرشته‌ی نجات برای نسا.
تو همین افکار آشفته رها بودم که به چندمتری خونه‌ی شیخ رسیدم. گوشیم رو درآوردم و با انگشت‌هایی که از شدت سرما به زور تکون می‌خورد، نوشتم: «من رسیدم، چند متر بالاتر وایسادم.»
جواب داد: «هر وقت زنگ زدم، بیا.»
به پنج دقیقه نرسید که زنگ زد. استرسم لحظه‌ای بالا می‌رفت و پاهام سست شده بود. به خونه که رسیدم، دیدم لای در بازه. وارد شدم. آروم و جوری که صدای در نیاد، در رو بستم. نسا در حالی که چادرش رو دور خودش پیچیده بود، آروم گفت: «پشت سر من با فاصله بیا. به اشاره‌ی دستم هم دقت کن.»
آروم‌آروم و با فاصله‌ی سه‌چهار پله پشت سرِ نسا به سمت بالا رفتیم. بعد از رد کردن درِ ورودیِ طبقه‌ی اول، تقریباً خطر رفع شد و مابقی راه رو سریع‌تر قدم برداشتم. به طبقه‌ی دوم که رسیدیم، نسا در رو باز کرد و سریع وارد خونه شدیم.
همین که وارد خونه شدیم، تازه تونستم به صورت نسا دقت کنم. از شدت استرس صورتش عین گچ سفید شده بود و تن‌وبدنش مثل گنجشکِ بارون‌خورده می‌لرزید. خودش رو به در تکیه داد که بتونه روی پاهاش بایسته. چادرش رو رها کرد، یه نفس عمیق کشید و گفت: «هووووف. قلبم اومد تو دهنم، رضا.»
دستش رو گرفتم و به سمت نزدیک‌ترین مبل بردمش. لبخند زدم و گفتم: «بشین.»
روی مبل که نشست، به سمت آشپزخونه رفتم. با تعجب پرسید: «کجا میری؟»
خیلی جدی گفتم: «باید ازت پذیرایی کنم یا نه؟»
هیستریک خندید و گفت: «رضااااا…»
خندیدم و گفتم: «بشین، یه آب‌قند برات بیارم نیفتی رو دستم.»
دوباره خندید و گفت: «اگه تا همین‌الانش هم از ترس سکته نزدم، جای شکرش باقیه. دور از چشم مامان و بابام پسر آوردم خونه. حتی فکر کردن بهش هم ترسناکه…»
گفتم: «پس بهش فکر نکن!»
یه آب‌قند درست کردم و برگشتم توی پذیرایی. آب‌قند رو بهش دادم، خونه رو یه برانداز کردم و کنار نسا با فاصله نشستم. آروم و جوری که نسا بشنوه، گفتم: «طبق چیزایی که خود سلفی‌ها می‌گن...»
تا این‌جای جمله نسا خیلی جدی بهم خیره شده بود و منتظر بود ببینه چی می‌گم.
ادامه دادم: «تو زمان پیامبر مبل وجود نداشته! پس چرا شما دارید از مبل استفاده می‌کنید؟ ها؟ هااا؟»
یه لحظه با تعجب خیره موند و بعد زد زیر خنده. یه قلپ از آب‌قند رو خورد و گفت: «نمی‌دونم از استرسه که هی می‌خندم یا تو خیلی بامزه شدی.»
لبخند زدم و گفتم: «احتمالاً خوشمزه‌بازی منم از استرسه.»
لبخند زد و چیزی نگفت. تو تموم مدت هم به زمین خیره شده بود و به من نگاه نمی‌کرد. می‌تونستم حالش رو درک کنم. برای یه دخترِ آفتاب‌مهتاب‌ندیده، همچین کاری خیلی ریسکی و سنگین بود. همچنان بندبندِ وجودش بی‌اختیار تکون می‌خورد و استرسش نه‌تنها کمتر نشده بود، چه‌بسا بیشتر هم شده بود.
بیشتر که بهش دقت کردم، لباسش نظرم رو جلب کرد. یه تی‌شرت نارنجی دخترونه با طرح میکی‌موس و آستین تا آرنج، زیرش هم یه شلوار راحتیِ دم‌پاگشادِ نفتی پوشیده بود. به همین سادگی! که در عین سادگی، به‌شدت زیبا بود و به دل می‌نشست.
با طعنه گفتم: «با ترکیب رنگ نارنجی و نفتی و همچنین ترکیبِ میکی‌موس و دم‌پا، مرزهای مد رو جابه‌جا کردی.»
این‌بار عمیق‌تر و طولانی‌تر خندید. بهم نگاه کرد و با صورتی که از هیجان و استرس گل انداخته بود، گفت: «خیلیییی مسخره‌ای رضااااا...»
مدل خنده‌هاش مسری بود و منم ناخودآگاه خنده‌ام گرفت و زدم زیر خنده. پابه‌پای هم می‌خندیدیم و از یه جایی به بعد دیگه قهقهه می‌زدیم. خنده‌هامون که تموم شد، اشکِ گوشه‌ی چشمم رو پاک کردم و گفتم: «شوخی کردم ولی. واقعاً بهت میاد. تازه این اولین باریه که بدون چادر می‌بینمت و فکر نمی‌کردم اندامت این‌قدر خوب باشه. نه چاق، نه لاغر، توپر و متناسب.»
بعد به ساق دستش که سبزیِ رگ‌هاش از شدت سفیدی و نازکی مشهود بود، اشاره کردم و گفتم: «و البته سفید و لطیف. خیلی لطیف…»
از تعریفم خجالت کشید، دوباره نگاهش رو ازم دزدید و گفت: «مرسی.»
بعد به لامپ روشن اشاره کرد و گفت: «برق روشنه، استرسم بیشتر می‌شه. می‌ترسم همسایه‌ها شک کنن و به بابام زنگ بزنن. بهتره خاموش کنیم و بریم تو اتاق‌خواب.»
گفتم: «آره راست می‌گی. این‌جوری بهتره.»
بعد یه نگاه به اطراف انداختم و گفتم: «کلید این تخمِ ادیسون‌ها کجاست؟»
با نگاهی که پر از نفهمیدن و علامت‌سوال بود، گفت: «ها؟!»
به برق‌ها اشاره کردم و گفتم: «تخمِ ادیسون!»
انگار تازه دوزاریش افتاد و دوباره زد زیر خنده. لابه‌لای خنده‌هاش گفت: «یه لحظه مغزم هنگ کرد و گفتم خدایا این دیوونه داره چی می‌گه.»
خندیدم و گفتم: «فکر نمی‌کردی این‌قدر دلقک باشم، نه؟»
گفت: «نه واقعاً. همیشه خشک و جدی دیدمت.»
گفتم: «پیش آدم‌هایی که دوستشون دارم، این مدلی می‌شم.»
لبخند زد و چیزی نگفت. بعد به پشت‌سرمون اشاره کرد و گفت: «کلید تخمِ ادیسون‌ها اون‌جاست.»
بلند شدم و به سمت کلید رفتم، نسا هم بلند شد و به سمت اتاق‌خواب رفت. بعد از خاموش کردن برق‌ها، منم رفتم توی اتاق. نسا در حالی که لبه‌ی تخت دونفره نشسته بود، به در اشاره کرد و گفت: «در رو ببند و اگه می‌شه برق رو هم خاموش کن.»
بدون اینکه چیزی بگم، در رو بستم و چراغ رو خاموش کردم. به سمت نسا رفتم، کنارش نشستم و دستم رو دور گردنش انداختم. نسا سرش رو روی شونه‌ام گذاشت و آروم گفت: «دست‌هات هنوزم سرده.»
بعد دستم رو بین دست‌هاش گرفت و تندتند مالش می‌داد که گرم بشه. دستم رو از دستش کشیدم و کنار گردنش گذاشتم. واکنش غیرارادیِ بدنش به سردی دست‌هام باعث شد از جاش بپره. آروم گفتم: «نیازی به مالیدن دست‌هام نیست، گرمای تنت می‌تونه گرمم کنه.»
خجالت کشید و چیزی نگفت. دستم رو روی پاش گذاشتم. بعد آروم‌آروم شروع کردم به لمس کردنِ رون پاش. نفسش تو سینه‌اش حبس شد و منقبض‌شدن بدنش رو حس می‌کردم. سرم رو تو گردنش فرو کردم و کنار گوشش زمزمه کردم: «آروم… آروم باش عزیزم.»
دستم رو از پاهاش جدا کردم و روی شکمش گذاشتم. لاله‌ی گوشش رو بوسه زدم و گفتم: «شکمت داغه. دستم رو گرم کنم؟»
با تکون‌دادنِ سرش تایید کرد. دستم رو از زیر تی‌شرتش رد کردم و روی شکمش گذاشتم. همین که لمسش کردم، شکمش رو داخل داد و زیر لب «آییی» آرومی گفت. دستم رو روی شکم داغ و نرمش می‌کشیدم و نافش رو با انگشت‌هام بازی می‌دادم. بالا و پایین‌شدن شکمش زیر دست‌هام حس فوق‌العاده‌ای داشت. نمه‌نمه دستم رو بالاتر بردم تا به قسمت پایینی سوتینش رسیدم. انگشتم رو از زیرش رد کردم و به لای سینه‌اش رسوندم. نرم‌تر و لطیف‌تر از شکمش بود و دلم می‌خواست هرچه سریع‌تر کامل تو دستم بگیرمشون. دستم کمی بالاتر رفت که نسا صورتش رو به سمت من چرخوند و سمت لب‌هام اومد. لبِ بالایی‌ام رو بین لب‌هاش گرفت. شروع کردیم به بوسیدن و مکیدن لب‌های همدیگه. داغ بود، داغ‌تر از همیشه.
بوسیدن رو تو همون حالت ادامه دادیم و هم‌زمان با بوسیدن، روی تخت دراز کشیدیم. نسا خوابید و من روش قرار گرفتم. پاهاش رو دور کمرم و دست‌هاش رو دور گردنم حلقه کرد. منم وزنم رو انداختم روش و با ولع بیشتری بوسیدن رو ادامه دادم. وقتی روش بودم، نرمیِ سینه‌هاش و داغیِ لای پاهاش رو حس می‌کردم. لابه‌لای بوسیدن، زبونم رو از بین لب‌هاش رد کردم و به زبونش رسوندم. اولش فقط نوک‌ زبون‌مون رو به هم می‌مالیدیم و کمی بعد شروع کردیم به مکیدن. مکیدن زبون داغ و نرم و مرطوبش حس دیوونه‌کننده‌ای داشت و کاملاً ازخودبی‌خودم کرده بود. از لب‌ و دهنش جدا شدم و شروع کردم به بوسیدنِ سر و صورت و گوش و گردنش. کل صورتِ قشنگش رو بوسه‌بارون کردم تا به ترقوه‌هاش رسیدم. زبونم رو روی استخون و چاله‌ی ترقوه‌اش کشیدم و با صدایی آمیخته به شهوت گفتم: «دلم چشیدن طعم سینه‌هات رو می‌خواد.»
زیر لب گفت: «آه… رضا…»
دستم رو به پایین تی‌شرتش رسوندم، نسا دست‌هاش رو بالا گرفت و لباسش رو درآوردم. با اینکه تاریک بود، اما تو همون نورِ کم هم سفیدی پوستش نمایان بود. نیم‌خیز شد و قفل سوتینش رو باز کرد. به‌حدی تشنه‌اش شده بودم که نمی‌دونستم از لمس شروع کنم یا بوسیدن. اولش تو مشتم گرفتمشون، بعد با نوک‌های برجسته‌شون بازی‌بازی کردم و بعدش سرم رو لای ممه‌هاش فرو کردم، بو کشیدم، بوسیدم و مکیدم. طعم و بوی خاصی داشت و دل‌کندن ازشون کار سختی بود. لذت مکیدن سینه‌هاش یه طرف و لذت شنیدن ناله‌های نسا از سر لذت یه طرف دیگه.
سینه‌هاش رو رها کردم، ریزریز بوسه زدم و اومدم پایین. کمی روی شکمش مکث کردم، نافش رو زبون زدم و پایین‌تر اومدم. به کش شلوارش که رسیدم و خواستم بکشم پایین، سریع دست‌هام رو گرفت و مانع شد.
بدون اینکه پافشاری کنم، کشِ شلوارش رو رها کردم و دوباره بالا رفتم. لب‌هاش رو بوسیدم و کنار گوشش گفتم: «هنوزم استرس داری عزیزم؟»
چیزی نگفت و سرش رو به سمت دیگه چرخوند. کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم. صورتش رو بوسیدم و گفتم: «اگه اذیت می‌شی و آماده نیستی، مجبور نیستیم انجامش بدیم.»
با یه لحن ناامید و لرزون گفت: «همین که به شلوارم رسیدی، حسم پرید. نمی‌دونم چرا… قبلش خوب بودم.»
لبخند زدم و گفتم: «طبیعیه خوشگلم…»
گفت: «به حال‌وووضعِ من توجه نکن. انجامش بده. ممکنه دیگه همچین فرصتی گیرمون نیاد.»
چند لحظه مکث کردم و گفتم: «باشه… اون پارچه‌ی سفید…»
حرفم رو قطع کرد و گفت: «روی عسلی کنار تخته.»
بلند شدم، پارچه رو برداشتم و برق رو روشن کردم. نسا سریع گفت: «می‌شه تو تاریکی انجامش بدیم؟»
بدون اعتنا به حرفِ نسا، چند قدم به سمتش برداشتم و مقابلش ایستادم. تیزی‌ای که تو جیبم بود رو درآوردم. نسا بعد از دیدن برق چاقو، چشم‌هاش برق زد و ترسید. از جاش پرید و لبه‌ی تخت نشست. چاقو رو روی کفِ دستِ چپم کشیدم! اولش فقط یه خطِ سفیدِ بی‌رنگ روی پوستم افتاد و بعدش انگار که یه سدِ نازک شکسته شد و خون جاری شد. سوزشِ تندی توی دستم پیچید. سوزشی که از خلسه‌ی شهوت بیرونم کشید و پرتم کرد وسط واقعیت. سریع دستمال سفید رو دور بریدگی پیچیدم و گره زدم.
دیگه ترسی توی چشم‌های نسا نمونده بود و جاش رو به تعجب و شوک داده بود. صورتش پر از غم و نگرانی شد. پلک کوتاهی زد و ابروهاش رو بالا برد. گفت: «این چه کاری بود کردی؟»
خندیدم و گفتم: «از خون می‌ترسی؟»
گفت: «خیلی. خون می‌بینم حالم بد می‌شه.»
به صورتش خیره شدم و گفتم: «از همچین صورت کیوتی، غیر از همچین قلبِ صورتی و نازکی هم انتظار نمی‌ره.»
بعد به موهاش اشاره کردم و گفتم: «این مدلی که زدی اسمش چیه؟ خیلی بهت میاد.»
گفت: «بافت تیغ‌ماهی. بیکاری زیاد باعث شده بافتِ مو رو حرفه‌ای یاد بگیرم. کلی مدل دیگه هم بلدم هااا. ولی مامانم می‌گه این بیشتر از بقیه بهم میاد.»
لبخند زدم و گفتم: «آره. معصومیتِ صورتت رو قشنگ‌تر به رخ می‌کشه.»
نیم‌خند زد و گفت: «مرسی، ولی بحث رو عوض نکن. این چه کاری بود کردی؟ قرارمون این نبود.»
گفتم: «قرار ما یه پارچه‌ی سفید خونی بود‌. تعیین نکردیم چطوری انجام بشه. دوست ندارم خاطره‌ی اولین رابطه‌ات این‌جوری باشه. از روی اجبار، پر از ترس و بدون لذت… بعداً و تو شرایط بهتر، رویایی‌تر انجامش می‌دیم. نظرت چیه؟»
لبخند محوی زد و چیزی نگفت. بلند شدم، برق رو خاموش کردم و دوباره برگشتم کنارش. گفتم: «حالا که قرار نیست انجامش بدیم، دیگه استرس نداشته باش. چون قراره به‌جاش کارای دیگه‌ای انجام بدیم.»
گفت: «مثلاً چه کارایی؟»
گفتم: «مثلاً تو خودت رو توی دستای من رها کنی و منم زبونم رو بهت هدیه کنم!»
انگار نفهمید چی گفتم و صورتش یه حالت خنگی بامزه‌ای گرفت. زبونم رو بیرون کشیدم و تو هوا تکون‌تکون دادم. یه لحظه مکث کرد، بعد پقی خندید و گفت: «بی‌شعورررر.»
می‌دونستم این کار رو دوست داره. یه بار تو معدود چت‌هایی که در مورد سکس حرف می‌زدیم، گفت یکی از فانتزی‌هاش اینه که پسری که دوستش داره، عاشقانه براش بخوره! همین‌قدر ساده و بی‌حاشیه و قشنگ…
افتادم روش و تموم کارهایی که انجام داده بودیم رو دوباره انجام دادیم. این‌بار وقتی به کش شلوارش رسیدم، تنش شل شده بود و خبری از مقاومت نبود. کمی کمرش رو بالا داد که راحت‌تر بتونم شلوارش رو دربیارم. شورت و شلوارش رو درآوردم و پایین تخت گذاشتم. حالا دختری که حتی چشم‌هاش رو ازم دریغ می‌کرد، بدون هیچ پوششی جلوم خوابیده بود! پاهاش رو به هم چسبونده بود و هنوز مرواریدِ لای پاهاش رو ندیده بودم. دست راستم رو روی پاهای ظریف و نازکش کشیدم و از هم بازشون کردم. با اینکه برق خاموش بود، اما نسا دوباره خجالت کشید و دست‌هاش رو روی چشم‌هاش گذاشت. کمی بیشتر پاهاش رو باز کردم، دمر خوابیدم و سرم رو لای پاهاش بردم. با صدای آروم گفتم: «ریلکس کن و فقط لذت ببر…»
فاصله‌ی چند سانتی‌متریِ صورتم رو با لای پاهاش به صفر رسوندم و شروع کردم به عاشقانه مزه‌مزه‌کردنِ اون میوه‌ی ممنوعه‌ی خیس و نورسیده…

یک ساعت بعد و نزدیک ساعت چهار صبح، رسیدم خونه. با دیدن برق‌های روشن خونه شوکه شدم و ترسیدم. سریع کلید انداختم و دستپاچه وارد خونه شدم. بعد از دیدن هژار و ویان و سکوت و آرامشِ خونه، خیالم راحت شد. در حالی که تو راهرو بودم و هنوز وارد خونه نشده بودم، به هژار گفتم: «چرا تا الان بیدارید؟ مگه ده بار نگفتم قبل از ساعت یک برق‌ها رو خاموش کنید حتی اگه تا دیروقت بیدار موندید؟»
هژار سرش رو به سمت پذیرایی چرخوند و گفت: «مهمون داریم!»
مهمون؟! ما؟ این‌وقتِ شب؟ ما قبرمون کجا بود تا کفن داشته باشیم. با نگرانی و تعجب وارد خونه شدم. بعد از دیدن اون چهره‌ی آشنا، به شکل دیوونه‌وار و نامنظمی تپش قلب گرفتم. صدای ضربانم تو گوشم می‌پیچید و توی پاهام احساس ضعف کردم. هاج‌وواج موندم و برای یه لحظه حس کردم زمان از حرکت ایستاد…

یک هفته بعد…

با شنیدن صدای گوشی، از جام پریدم و سریع جواب دادم: «چی شد؟»
هژار گفت: «داداش اینا خونوادگی از خونه خارج شدن! چیکار کنم؟»
پرسیدم: «چند نفرن؟»
گفت: «سه نفر. دو مرد و یه زن.»
گفتم: «چشم ازشون برندار و تعقیب‌شون کن. گوشی رو قطع نکن و لحظه‌ای بهم خبر بده.»
بلافاصله از خونه بیرون زدم. با قدم‌های سریع و دویدنِ نصفه‌نیمه، به سمت خیابون اصلی رفتم. آخر شب بود و تک‌وتوک ماشین رد می‌شد، که اون هم سوار نمی‌کردن. چند دقیقه که گذشت، هژار گفت: «گوشی باهاته رضا؟ اینا دارن از شهر خارج می‌شن، چیکار کنم؟»
این رو که گفت، دلهره گرفتم. سریع گفتم: «دور بزن و برگرد.»
گفت: «مطمئنی؟ نرم دنبالشون؟»
گفتم: «نه هژار. همین الان برمی‌گردی.» و گوشی رو قطع کردم. تو همین حین، یه پراید رد شد و با صدای بلند گفتم: «دربست!» وقتی ایستاد، گفتم: «خارج شهر میرم. خیلی دور نیست‌. ولی چون خیلی عجله دارم یه میل می‌دم.»
طرف بی‌برو‌برگرد گفت: «بشین بریم.»
چهل دقیقه بعد رسیدیم. چهل دقیقه‌ای که از شدت استرس چهل ساعت برام گذشت. دیوار باغ یه کم بلند بود، ولی نه اون‌قدر که نتونم ازش بالا برم. از دیوار بالا رفتم و پریدم داخل. خاکی باریک رو که رد کردم، نیم‌خیز شدم و رفتم لای درخت‌ها. آسه‌آسه قدم گذاشتم و به سمت بالای باغ رفتم. به انتهای درخت‌ها که رسیدم، نور پشت خونه‌باغ نظرم رو جلب کرد. برقی از خود خونه‌باغ روشن نبود و هرچی که بود به زمین خالی پشت خونه ربط داشت. چسبیده به دیوار خونه و با احتیاط، خونه رو دور زدم تا به پشت باغ برسم. یه نورافکن پایه‌دار روشن بود و دو نفر تو مرکز نور بودن. یکی با بیل مشغول کندن زمین بود و اون یکی کنارش ایستاده بود. بیشتر که دقت کردم، متوجه چیزی تو دست‌های شخصی که ایستاده بود شدم. نگاهم که دقیق‌تر شد، حس کردم قلبم از حرکت ایستاد! یه سرِ بریده‌شده با بافتِ تیغ‌ماهی…
خودم رو کنترل کردم که فریاد نزنم؛ سرم سنگین شده بود، گوش‌هام زنگ می‌زد و اشک‌هام بی‌اختیار می‌ریختن. خواستم قدم بردارم، که برخورد چیزی شبیه شمشیر یا قمه رو پشت سرم حس کردم.
ضربه به حدی سنگین بود که چشم‌هام سیاهی رفت و افتادم. قبل از اینکه کامل بی‌هوش بشم، به مردی که بالای سرم ایستاده بود خیره شدم. یه چهره‌ی آشنا، با صورتی متین و لبخندی روی لب…

ادامه دارد…

نوشته: سفید دندون

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18