behrooz ارسال شده در 20 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 20 ساعت قبل زنداییم جنده پولی بود سلام و خسته نباشید اسم من فرهاده و تو روستا زندگی میکنیم و ۲۵ سالمه ، قیافه معمولی دارم و قدمم بلنده حدودا ۱۹۰ میشه و پوستی سفید دارم و اندام کمی درشت و معمولی ، خیلی هم حشری جوری که وقت آزادم فقط با فیلم پورن و اینجور چیزا میگذره ، از وقتی یادمه فقط با جق زدن خودمو خالی میکردم خیلی هم خجالتی هستم جوری که اگه دختری هم خواست بهم نخ بده نمیتونم تا آخرش برم و مخشو بزنم و زود جا میزنم ،چند باری هم سکس داشتم اما دفعاتش زیاد نبوده خیلی کم داستان سکس و بهترین کص کردن عمر من مربوط میشه به شش ماه پیش ، من یه رفیق صمیمی دارم که اسمش امیده کاملا برعکس من عیاش تمام عیار بود یه روز زنگ زد بهم گفت عصری بیا دنبالم بریم کافه، گفتم الان نمیشه تو باغ کار دارم ، عصر میام دنبالت ، خلاصه عصر رفتم با ماشین دنبالش و رفتیم کافه ، گرم کصشعر گفتن بودیم که یهو بهم گفت فرهاد بهت یه چیزی میگم ناراحت نشی گفتم مگه چیزی شده ، گفت با یه جنده پولی اوکی شدم و رفتم پیشش دیدم زن داییته ، گفتم کدوم ؟ گفت زن همون دایی معتادت ،گفتم مژگان رو میگی ؟ گفت : آره ( راجب زن داییم بهتون بگم یه زن ۴۶ ساله که واقعا اون زمان محشر بود و کل فامیل و روستا تو کفش بودن ، به خاطر شیک پوش بودن و اندام خیلی سکسیش ، حدودا ده سالی میشه ندیدمش چون با مادرم و طایفه شوهرش کلا اون زمان دعوا کردن و به شهر رفتن و اونجا یه خونه گرفتن و موندن اونجا ، یه پس ۲۰ ساله و یه دختر ۱۵ ساله هم داره) بهش گفتم مطمعنی آخه ؟ گفت : آره بابا ۳ بار کردمش میگی مطمعنی ! اعصابم خورد شد ، پرسیدم اون اهل این کارا نبود آخه! گفت : داییت یک سالی میشه افتاده زندان پسرشم سربازه ، مستاجر هم هستن خرج مخارجشون خیلی بالاست و مجبورع اما به هرکسی نمیده ، فقط با من و یه نفر که دهنمون قرصه و پولشم سر وقتش می دهیم هستش ، با شنیدن این حرفا خیلی ناراحت شدم اما یه حس شهوتی هم داخل مغز و تنم شعله کشید ، آخه زنداییم واقعا کس معرکه ای بود ، کلا نوجونیم اکثرا به عشق اون جق میزدم، گذشت یه چند روزی هی با خودم کلنجار میرفتم ، آخه خیلی دوست داشتم بکنمش اما از یه طرفم می ترسیدم که شر بشه و آبروم پیش کل فامیل بره ، نتونستم جلوی خودمو بگیرم و رفتم پیش امید، اما نمیدونستم چطوری بهش بگم که اوکی کنه باهاش سکس کنم ، بالاخره با کلی اینور اونور کسشعر بازی منظورمو بهش رسوندم ، تا فهمید گفت : کصکش زنداییتو میخوای بکنی !!!! گفتم آره ، گفت خیلی دیوثی ، من گفتم حتما الان بهش میگم زنداییت جنده است پاشی یه سیلی بزنی در گوشم ! ، خندیدم گفتم غریبه و من چه فرقی داره ، کیر کیره دیگ ، گفت: اگه بفهمه تو هم میدونی به منم دیگه نمیده چه برسه به تو ، گفتم :نباید بفهمه که منم ، گفت : کس داری میگی ها ؟ یعنی چی که نفهمه تویی ؟ پس چطوری میخوای بکنیش لاشی؟ گفتم : چند میدی هر بار بهش ؟ گفت : مبلغ ثابتی نیست اما هر بار حدودا ۲ یا ۳ تومن میزنم به حسابش ، گفتم: بهش بگو یه نفر هست سه برابر بهت پول میده اما چشم بند باید بزنی و نباید نگاش کنی چون خجالت میکشه و زن و بچه هم داره نمیخواد یکی ببینتش وگرنه زندگیش از هم میپاشه ، گفت : فرهاد دیوونه شدی سه برابر میخوای بهش پول بدی ؟ خب کونی با این پول بهترین داف شهرو میکنی تازه نمیخواد قایم موشک باهاش بازی کنی که بشناستت ، گفتم : نه تو همینو باهاش اوکی کن و ببند کاریت نباشه فردا عصرش دیدم امید داره زنگ میزنه گوشی رو برداشتم گفت : کجایی ، گفتم : خونه ، گفت : باهاش حرف زدم اولش ترسید گفت چرا نمیخواد ببینمش و داستانش چیه و این حرفا ... بعدش که چرت و پرتایی که گفتیو بهش گفتم ، جریان پول رو هم که شنید دیگع گفت موردی ندارع فردا قبل ظهر بیارش ، تا فردا استرس و تپش قلب بی قرارم کرده بود از یه طرفی هم فکر اینکه قرار بود به اون کص و کون رویایی زن داییم برسم از شق درد خوابم نمیومد، بلاخره فردا صبح شد و امید زنگ زد بیا دنبالم ، سریع رفتم حموم کیرمو یه برق انداختمو و زدم بیرون ( راستی اندازه کیرمم یه ۱۵ سانتی میشه و کلفتیش هم خوبه در حل کار راه اندازه ) رفتم دنبال امید و تو راه هعی بهش میگفتم نفهمه یه وقت بدبخت میشم ، اونم میگفت: خیالت راحت چیزی نمیشه ، سر راهمون هم رفتیم از مغازه کالای خواب یدونه چشم بند سیاه گرفتم خودمم تستش کردم تا اصلا معلوم نباشه ، تا رسیدیم جلو یه مجتمع حاشیه شهر ، گفتم اینجاست ؟ گفت آره ، گفتم : بچه هایش یه وقت خونه نباشن ؟ گفت : نترس پسرش خدمته ، دخترشم خونه خالش مونده ، گفتم : تو برو بالا اوکی بود زنگ بزن بیام ، برگشت گفت : فقط منم هستما فرهاد در جریان باش ، گفتم : کصکش پولشو من میدم تو بیای بکنی ؟ گفت : پس نمیرم بالا خودت برو ، گفتم : سگ تو روحت باشه اما بعد من ها من چندشم میشه گفت : باشه ، چشم بندو دادم به امید رفت بالا یه ده دقیقه دیگ زنگ زد گفت پولو بزن بهش بعدش بیا طبقه ۶ واحد ۱۵ ، گفتم ن نصفشو الان میزنم بقیشم اگه همکاری کنه و نگاه نکنه آخرش ، به زور قبول کرد و ۴ زدم به حسابش و رفتم بالا ، تو آسانسور از استرس داشتم میمردم هعی به خودم میگفتم برگرد از یه طرفیم همچین فرصتیو نمیتونستم از دست بدم ، فکر سکس با زندایی مژگان دیوونم کرده بود ، آسانسور وایستاد انگاری قلب منم باهاش ایستاد یه تپش قلب وحشتناکی گرفتم که نگو ، رفتم جلو در واحد ، زنگ زدم به امید ، برداشت گوشیو گفت یکم صبر کن وقتی درو باز کردم بیا داخل بعدش قطع کرد ، سریع پیام دادم گفتم کونی اگه قبل من بکنیش من دست بهش نمیزنم ، گفت : خر نترس داره لباساشو در میاره چشم بندو بزنه تا مطعن شم بهت بگم بیای ، یه ده دقیقه گذشت دیدم امید درو باز کرد گفت بیا داخل ، رفتم داخل یه آپارتمان متراژ پایین و تک خواب ، رفتم نشستم رو مبل ، امید رفت داخل اتاق یه نگاهی انداخت کع یه دفعه یه صدایی اومد ، آره همون زنداییم بود دیگ مطمعن مطمعن شدم ، با شنیدن صداش ظربان قلبمو کامل میشنیدم ، داشت غر میزد سر امید که چه فرد مهمیه مگه انگاری رئیس جمهوری که میخواد نبینمش ، امید هم میگفت : در نیاری ها چشم بند و بزا حال کنم بره ، امید اومد بیرون ، در گوشم گفت یواش برو حالشو ببر ، منم میرم داخل ماشین تموم شدی بیا اونجا ، تا امید رفت منم رفتم تو ، اووووووف چی دیدم!! زن دایی مژگانم با یه شورت و سوتین توری سیاه به پشت خوابیده بود باورم نمیشد کراش بچگیام همون که به عشقش صد بار جق زدم منتظر بود من برم بکنمش ، بدنش همون بدن بود اما یکی شکم آوره بود و پرو پاچه اش هم یکمی تپل تر شده بود که واقعا با اون بدن سفید یکمی مایل به بورش کردنی تر شده بود ، با ترس اینکه یه وقت نشناستم گفتم سلام ، اونم گفت سلام ، گفتم اجازه هست ، گفت بیا تو رفتم داخل ، گفت لباساتو اون گوشه اتاق آویز هست اگه خواستی اونجا در بیار ، گفتم چشم ، خیالم راحت شده بود دیگ واسه خاطر صدام ، رفتم پیش آویز داشتم لباسامو میکندم و همش چشم به مژگان بود که یهو گفت : میشه یه سوال ازت بپرسم گفتم بفرما ، گفت : جریان این چشم بند و این مسخره بازیا چیه ؟ ببخشید ها من یکم رکم اما تو دلم بود ازتون بپرسم ، یکمی مکث کردم و برگشتم گفتم : امید به من گفت مشکلی با این موضوع ندارین ! اگه خوشتون نمیاد از این موضوع من اذیتتون نکنم از همینجا برگردم برم بیرون ! گفت : نه مشکلی نیست من فقط یکم کنجکاو بودم همین ! گفتم : راستش من متاهلم و همسرم و زندگیمو هم خیلی دوست دارم اما چون خانومم چند وقت یه مریض احوال و بخاطر بیماریش اصلا میل به رابطه نداره ، منم چون طبعم گرمه مجبورم با یکی باشم تا خیلی اذیت نشم ، چند باری هم با یه نفر رابطه داشتم چون منو دیده بود و میشناخت ازم اخاذی کرد و گفت اگه پول ندی میام به همسر و خانوادت میگم واسه همین منم مجبور شدم این شرط رو بزارم ، همین . گفت : حالا فهمیدم ! ممنونم که بهم گفتین . واقعا که چه آدمایی پیدا میشن بهتون حق میدم . اما خیالت راحت منم خانواده دارم ، چون مجبورم این کارو میکنم وگرنه از اون جور آدمایی که شما دیدین نیستم واقعا ، گفتم : میدونم امید بهم گفته که آدم مطمئنی هستین در این خصوص بازم ازتون معذرت میخوام ، گفت : ولش کن این موضوع رو اگه لباسات رو در آوردی بیا شروع کنیم تا یه وقت دیر مون نشه ، تا اینو گفت رفتم روی تخت و از لبش یه بوس گرفتم ، دستامو بردم از زیر سوتینشو باز کردم گذاشتم کنار ، وای چه ممه های بود افتاد بیرون ! بزرگ و خوش فرم با نوک یکم قهوه ای ، دستم رو گذاشتم رو سینه هاش و شروع کردم مالوندن ، انقدر بزرگ بود تو دستم جا نمیشد . حسابی لباش خوردم و رفتم سراغ گردنش که یهو گفت خواهشاً نخور کبود میشه پسرم میبینه شک میکنه ، رفتم سراغ خوردن سینه هاش عین وحشی ها افتاده بودم به جون سینه هاش یکی رو میخوردم یکی رو میمالوندم ؛ آنقدر خوردم که دستشو اورد گذاشت پشت سرم و موهامو آروم چنگ میزد فهمیدم اونم حشرش یواش یواش داره میره بالا ؛ گفتم برگرد میخوام شرتتو در بیارم ؛ برگشت قمبل کرد دیگه رسماً با دیدن این صحنه داشتم ارضا میشدم ؛ وای چه کون قلمبه و بزرگی بود !!!! شرتشو در آوردم وااااااای چه کس وکونی جلوم ظاهر شد!! . کصش یکمی تیره و قهوه ای بود و با یه سوراخ کون خیلی تنگ ! معلوم بود خیلی کم داده . صورتمو بردم نزدیک خواستم کصشو بخورم اما خوشم نیومد ، منصرف شدم دستمو گذاشتم رو لمبر های کونش و حسابی مالوندم ؛ گفتم ساک میزنی واسم ؟ گفت : واقعیتش دوست ندارم اما چون هوامو داشتی میزنم واست بیا جلو ؛ رفتم به پشت خوابیدم و پاهامو باز کردم اونم نشست جلوم ، شرتمو در آوردم و دستشو گذاشتم رو کیرم و چپوند تو دهنش ،واقعا عالی میخورد !!! قشنگ ته حلقشو سر کیرم حس میکردم حتی یه اوق هم نمیزد . سر کیرمو جوری لیس میزد دیگه نمیتونستم جلو خودمو نگه دارم گفت بسه دیگ دارم ارضا میشم ، برگرد میخوام کصتو بکنم . برگشت خوابید و پاهاشو برد بالا ؛ رفتم روش یکمی از روان کننده کنار تخت برداشتم زدم رو کصش و شروع کردم کیرمو روش مالوندن . خوشش اومده بود دستشو آورد و یکمی هل داد داخل منم خوابیدم روش یه لب ازش گرفتم و کیرمو یواش یواش هل دادم داخل ،کصش تنگ نبود اما با اینکه سنش بالا بود زیادی هم وا رفته و گشاد نبود ؛ در گوشش گفتم جووون کصت خیلی داغه گفت لذت ببر ازش . پاهاشو قفل کرد دور کمرم منم شروع کردم آروم تلمبه زدن ، اصلا نمیتونستم جلو خودمو بگیرم خیلی حشری شده بودم خیلی حس خوبی بود ، تلمبه ها رو سنگین تر کردم دیگ آه و ناله اش یکمی بلندتر شده بود که یهو چشمم خورد به آینه کنار تخت خواب ، باورم نمیشد زندایییییم که یه زمانی به یادش جق میزدم داشت زیرم ناله میکرد واقعا صحنه محشری بود دیگه نتونستم جلو خودمو نگه دارم و دادم زدم و گفتم آبمممم داره میاد . بغلم کرد و آبمو کامل ریختم توش و بی حال افتادم کنارش ، یه پوزخند زد و گفت :تازه داشتم حال میکردم اما معلوم بود وضع خیلی خراب بود ! گفتم : آره خیلی وقت بود رابطه نداشتم گفت از آبت معلومه داره میریزه بیرون ! پاشو یه چند تا دستمال کاغذی از رو میز آرایش بهم بده . رفتم دستمال کاغذی رو آوردم دادم بهش . گفت ساعت چنده گفتم ۱۲ گفت یکم دیگه دخترم از مدرسه میاد ، اگه میشه یکم عجله کن . رفتم لباسامو پوشیدم گفتم مرسی مژگان خانوممم خیلی خوش گذشت بهم ، گفت نوش جونت باشه درسته یکم زود اومدی اما منم لذت بردم ، گفتم واقعا الکی که نمیگی ؟ گفت نه بابا من آدم رکیم و اصلا هم خجالتی نیستم ، از خودت هم خوشم اومد خیلی پسر با شخصیتی هستی اصلا مثل اون رفیقت نیستی ، اون خیلی خودخواه و بی شخصیت اصلا حال نمیکنم باهاش ، گفتم پس چرا باهاشی ؟ گفت: اصلا من این کاره نیستم خوشم هم کلا نمیاد از این کار بجز این رفیق رو یه نفر دیگه که قبلاً باهاش میومد اصلا با کسی رابطه نداشتم و بدم میاد از این کار ، اما چون اجاره خانه و خرج بچه هام بالاست مجبورم تن به این کار بدم ! با شنیدن اینا خیلی ناراحت شدم . گفتم شوهر نداری ؟ گفت کاش نداشتم ، چند سالیه معتاد شده و افتاده زندان منم موندن با این دوتا بچه ! گفتم : الان چون دیره و یکم دیگه دخترت میاد من باید زود برم ، الان هم بقیه پول رو میزنم به همون شماره کارتی که قبلاً امید داده بود شماره تلفنمو هم میدم بهت بهم پیام بده تا هماهنگ شیم واسه قرارای بعدیمون ، گفت باشه فقط این چشم بند و چیکار کنم گفتم بعد این که رفتم بیرون در بیار و پیش خودت نگه دار ، شمارمو دادم بهش و خداحافظی کردیم و رفتم پایین و دیدم امید نیست ، زنگ زدم بهش گفتم کجایی گفت ای کصکش معلوم حسابی حال کردیااااا ؟ گفتم کص نگو کجا رفتی ماشینم با خودت بردی ، گفت یکی از دوست دختر هام زنگ زد دارم میرم پیش اون، گفتم مگه نمیگفتی بعد تو منم میرم بالا ؟ گفت نه دیگ ولش کن بمونه بعدا ، تو ام یه اسنپ بگیر برو خونتون ،شب میارم ماشینو بهت میدم ، خداحافظی کردیمو و منم رفتم خونه ، اما سکس های بعدیم با زن دایی رو تو بخش های بعدی میگم بهتون ادامه داره این جریان نوشته: فرهاد . آموزش تماشای فیلم ها - آموزش دانلود فیلم ها - آموزش تماشای تصاویر . لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده