dozens ارسال شده در 19 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 19 ساعت قبل غروب پاییزی در مدرسه روستا من متولد و ساکن یکی از شهرهای مرزی غرب کشور هستم. اکنون در آستانه بازنشستگی هستم اما هر وقت اول مهر و زمان بازگشایی مدارس میرسد این خاطره ناخودآگاه برایم تداعی میشود. تصور میکنم بهترین ایام زندگیم بود.اولین سال معلمی من بود. به یک روستای دورافتاده اعزام شدم. روستایی که پیشتر اسمش را هم نشنیده بودم. باری در یک غروب ابری وارد روستا شدم. مدرسه روستا روی یک تپه بود و پایین دست حدود بیست خانواری ساکن بودند که همگی فامیل بودند. همگی هم باغدار و دامدار و زحمتکش بودند. خونه من اتاقکی کوچک داخل مدرسه بود و همانجا ساکن شدم. یک آدم خیری مدرسه و خانه بهداشتی روی تپه برای این روستا ساخته بود که حیاطشون مشترک بود. زنی که مسئول خانه بهداشت بود از اهالی همان روستا بود که دیپلم گرفته بود و یک دوره آموزشی رو گذرونده بود. این زن از بس بیکار بود در خانه بهداشت گردو پاک میکرد. توت سوا میکرد و گاهی خیاطی میکرد. فرزندی نداشت و شوهرش برای کار به تهران رفته بود اما بعد مدتی ناپدید شده بود و می گفتند اونجا زن گرفته بود و دیگه به روستا رجعت نکرده بود. پنجاه ساله بود و دقیقا همسن مادرم بود. من هم که اوقات فراغت زیادی داشتم نزدش میرفتم و از هر دری صحبت میکردیم. پیدا کردن دوست و رفیق اونجا واقعا سخت بود. هرکسی کار و معیشت خودش رو داشت و کسی وقت آزاد نداشت. حتی تنهایی به پیاده روی و جنگل گردی میرفتم. بهشتی بود برای خودش. آب فراوان و باغات انبوه و فراوانی نعمت. بدون دغدغه و استرس و مشکلات کنونی شهرنشینی. از لحاظ جنسی هم چند روز یکبار خودارضایی میکردم و تنها زنی که در تخیلاتم تصور میکردم همان زن خانه بهداشتی بود که تنها زن زندگیم بود. اینجا اسم مستعار فریبا را به مصلحت رویش میگذارم. این تخیلات آنقدر تکرار شد که حس کردم واقعا به این زن علاقمند شده ام. من جوانی رعنا و خوش قامت و بسیار تندرست بودم و طبیعی بود که به مسائل جنسی فکر کنم. حس میکردم آن زن هم ازین حس خبردار شده بود اما واکنش بدی نشان نمی داد فقط شرم و حیا بود که مانع شده بود احساس بین ما بیان شود. برایم گاهی غذا میاورد. دستکش و کلاه هم برایم دوخته بود. خلاصه همه جوری هوایم را داشت و من حس میکردم وجود آن زن زندگی در غربت و تنهایی را برایم قابل تحمل کرده بود. هرشب به دشواری سپری میشد و من چشم انتظار طلوع آفتاب بودم که فریبا از تپه بالا بیاد و درب بهداشت رو باز کند. طی جنگل گردی هر چیزی پیدا میکردم برایش میبردم و حتی دو بار که فهمیدم مشکل مالی دارد هرچه داشتم با سخاوت در اختیارش گذاشتم. من و فریبا نه تنها حرف همدیگر رو می فهمیدیم بلکه تنهایی سبب شده بود سمت هم جذب بشیم. غروب یک روز بارانی بود که بالاخره در آغوشش گرفتم. دو روز بود باران و باد روستا را احاطه کرده بود. مدرسه هم تعطیل بود و کلافه و بیکار بودم. حتی طبیعت گردی هم نرفته بودم. پشت پنجره داشتم روستا رو نگاه میکردم که دیدم فریبا از تپه بالا اومد. تعجب کردم چون سابقه نداشت در ساعت غیر کاری پیداش بشه. از جا پریدم و به استقبال رفتم. چند تا دارو برای یک زن همسایه میخواست. یهو گفت که احتمالا لوله آب مدرسه مسدود شده چون ندیده آب از حیاط بیرون بره. باهم به حیاط رفتیم و به سختی کفشور را از زباله پاک کردیم. وقتی کار تموم شد بهم نگاهی کردیم و زدیم زیر خنده. کاملا خیس و وارفته بودیم. صورت زیباش سرخ و سفید شده بود و گل انداخته بود. روسریش عقب رفته بود و موهاش توی باد پریشون شده بود. داد زد دیگه باید برم تو هم برو خودتو خشک کن سرما میخوری. بخاری رو زیاد کن. شب خودتو گرم نگه دار شب سردی در پیشه. بی اختیار گفتم واقعا میخوای بری؟ حتی الان بیاد دارم چقدر بی کسی و نیاز در آن کلامم بود. گفت من قربونت بشم. فردا دوباره میام. مربا هم درست کردم برات میارم. عین سرو شکستم و در آغوشش آرام گرفتم. بدون صحبت همدیگر رو بغل کرده بودیم. زیر رگبار باران و سرما آغوشش گرم و امن بود. دیوار مدرسه بین ما و روستا حجاب شده بود و برای نخستین بار یک زن را بوسیدم. صورتش گر گرفته بود و آتشین بود. سگی از دور پارس کرد و انگار بهش شوک وارد شد. خودشو از آغوشم جدا کرد و بسمت روستا دوید. و اینگونه رابطه ما شروع شد. اوایل هدیه دادن بود و بوسه های دزدکی. بعدا گذاشت بغلش کنم و سینه هاش رو فشار بدم. زندگیم کاملا دگرگون شده بود. حس میکردم خوشبخت ترین مرد جهان هستم. همیشه پی فرصتی بودم که خودم رو به آغوش گرمش برسونم. یک روز یکی از سینه هاشو در آورد و توی دهنم گذاشت. دستم رو هم گرفت و بین پاهاش گذاشت. خیلی زود رعشه به تنش افتاد و گفت ارضا شده. کلی قربون صدقم رفت و ازینکه سبب شده بودم حالش بهتر شود به خودم افتخار میکردم. یک روز برفی ساعت یک ظهر مدرسه تعطیل شد. اما تا تعطیلی خانه بهداشت یک ساعت مونده بود. رفتم پیش فریبا و بهش گفتم حین فوتبال توپ به خایه هام برخورد کرده و احساس درد دارم. گفت باید درش بیاری چک کنم. صندلیش رو کنار پنجره برد که از تپه کسی بالا اومد ببینه. شلوارم رو کشید پایین. چند ثانیه به کیر سفت شده ام خیره شد. به خایه هام دست کشید و گفت درد داری؟ گفتم نه زیاد. گفت پس فقط میخواستی منو با شازده آشنا کنی؟ همینجوری کیرمو توی دستش گرفته بود و ماساژ میداد. کیرم بین دستهای نرم و گرمش غرق لذت بود. گفت شاید کمرت پره باید خودارضایی کنی. بهت ژل میدم . وقتی خودارضایی میکنی کیرت نباید خشک باشه. اول خوب چربش کن. کیرمو سمت صورتش بردم و چند بار روی لبهاش کشیدم. انگار بدش نیومد. کلاهک کیرم رو چند بار بوسید. وقتی فشار دادم دهنش رو باز کرد و کیرم وارد دهان داغش شد. سرش رو گرفتم و چند بار کیرم توی دهنش فشار دادم که آبم اومد و توی دهنش ریختم. بلند شد که بره. گفتم تو که لخت منو دیدی بزار منم کون تورو ببینم قول میدم فقط نگاه کنم. خیلی وقته باهاش خودارضایی میکنم بدون اینکه دیده باشم. بعد کلی قسم و آیه راضیش کردم. ازم فاصله گرفت.صورتشو به دیوار تکیه داد و کونشو سمتم کرد. شلوار و شورتش رو باهم کشید پایین. هاج و واج نگاه میکردم. خودش رو جمع کرد و داشت از اتاق بیرون میرفت که گفتم کونت خیلی بزرگ و سفیده امشب کارم تمومه اینقدر باید بزنم. یک روز پنجشنبه ای بهم گفت برنامت چیه؟ گفتم با فلانی که بعدظهر میریم جنگل برای پیاده روی. گفت باشه برو فقط در اتاقت رو نبند امشب مهمون داری. گفتم از خدامه ولی از حرف مردم نمیترسی یکی بفهمه. گفت که به زن همسایه گفتم میرم شهر خونه خواهرم. گفتم یعنی تا صبح شنبه پیشمی. گفت البته اگه مزاحم نباشم. گفتم پس من جنگل نمیرم نوکری مهمونم رو میکنم. گفت نه دیوونه برو اینجوری طبیعی تره کسی شک نمیکنه. توی جنگل مثل آهو می دویدم و جست و خیز میکردم. بهترین دقایق زندگیم در راه بود. شب وقتی برگشتم همه چیز فرق میکرد. خونه تمیز و مرتب بود. بوی خوب غذا همه جا را فرا گرفته بود. قبلا توی این اتاقک زنده بودم ولی اکنون محل زندگی شده بود. فریبا داشت لباسم رو اتو میکرد. بغلش کردم و گفتم خانم خوشگل خودم چطوره؟ سرشو بالا کرد و گفت خسته نباشی قربونت برم. مطمئنی همه درها رو خوب قفل کردی؟ برو دستاتو بشور یه آبگوشتی بهت بدم که قبلا هیچجا نخورده باشی. باهم شام خوردیم. بعدا جامون رو کنار بخاری انداختیم. شب سردی بود و بخاری رو تا آخر زیاد کرده بودم که عشقم سردش نشه. اومد توی بغلم. دستم توی موهاش بود و حرف میزدیم. در واقع اون حرف میزد و من بوسه بارونش میکردم. همدیگر رو بغل کردیم و غلت میزدیم. شوخی میکردیم و میخندیدیم. با اینکه شبی طولانی بود نمیخواستیم یک لحظه رو از دست بدیم. کاستی عاشقانه در نوار ضبط گذاشته بودم و در گوشش محتویات آهنگ رو زمزمه میکردم. یک ساعت گذشت و تحملم تمام شد. از شدت شهوت در آستانه انفجار بودم و فریبا سکس رو پس میزد و بیشتر آتشی میشدم. روی شکم خوابوندمش و خیمه زدم روش. دستم دور گردنش بود که نتونه فرار کنه. کیرم داشت منفجر میشد. شلوارش رو تا نیمه کشیدم پایین. کون سفید و بزرگش می لرزید و عشوه گری میکرد. کیرمو گذاشتم بین پاهاش که با دست سمت سوراخ کسش هدایت کرد. با اولین فشار نصف کیرم رفت توی کسش. یه جیغ کشید و گفت کیرت بزرگه نمیتونم درش بیار. ولی کس داغ و خیسش همه کیرم رو طلب میکرد و با هر تلمبه کونش برام خوش رقصی میکرد. با ولع و وحشیانه تلمبه میزدم و فریبا زیرم از درد و لذت جیغ میکشید. نمیدونم چند دقیقه طول کشید که به اوج لذت رسیدم و آبمو توی کسش خالی کردم. هر سال همزمان با باز شدن مدارس به یاد آن روزها میفتم. تنها سالی که واقعا زندگی کردم و فریبا تنها زنی که از اعماق وجودم عاشقش شدم. نوشته: حمید لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده