رفتن به مطلب

داستان بیغیرتی با زن شوهردار در هتل


kale kiri

ارسال‌های توصیه شده


هتل الماس 1
 

سلام دوستان عزیز! امیدوارم حالتون خوب باشه.
داستانی که در ادامه قراره بخونید، صرفاً یک داستان ترجمه‌شده‌ست که خودم چند وقت پیش خوندم. داستان اون‌قدر برام جذاب و گیرا بود که تصمیم گرفتم ترجمه‌ش کنم و با شما هم به اشتراک بذارم.
این داستان بسیار طولانی و جذابه و اگه مورد استقبال شما قرار بگیره، حتماً ترجمه میشه و ادامه‌ش رو هم قرار میدم. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید.

هتل الماس، یه هتل پنج‌ستاره و لوکس توی قلب تهران بود که همه به تجمل و شکوهش می‌شناختنش. برای من کار کردن توی الماس مثل یه رویا بود؛ یه دنیای کاملاً متفاوت با زندگی ساده‌ای که توی روستا بزرگ شده بودم. کی فکرش رو می‌کرد من، آرمان نیک‌فر با بیست‌وپنج سال سن و پسر یه معلم ساده‌ی مدرسه دولتی، آخرش سر از یکی از بزرگ‌ترین هتل‌های پایتخت دربیارم؟
وقتی ترفیع گرفتم و شدم سرپرست بخش مهمان‌داری هتل الماس، اون روز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود.
البته تا وقتی که با عشق زندگیم، نگار، ازدواج کردم.
از روزی که نگار با فرم درخواست کار و رزومه‌ش وارد زندگیم شد، همه‌چیز برای من عوض شد. انگار یه فرشته از آسمون افتاده بود پایین، فقط برای من. آنقدر زیبا بود که آدم با دیدنش چند لحظه یادش می‌رفت چی می‌خواسته بگه. لبخندش هم واقعاً آدم رو از خود بی‌خود می‌کرد.
برای کار پذیرشگر هتل درخواست داده بود و بعد از یه مصاحبه کوتاه، تقریباً همون لحظه استخدامش کردم.
نگار بیست‌وسه سالش بود؛ موهای بلند و تیره، چشم‌های درخشان و لبخندی که واقعاً از یاد آدم نمی‌رفت. خودش هم خوب می‌دونست چه تأثیری روی من و، راستش رو بخواید، روی بیشتر مردها می‌ذاره. اندام ساعت‌شنی و جذابی داشت و بلد بود چطور ازش استفاده کنه، ولی چیزی که واقعاً از بقیه متمایزش می‌کرد، شخصیت جذاب و حاضر جوابش بود.
کمتر کسی می‌تونست در برابرش مقاومت کنه و من هم از این قاعده مستثنی نبودم.
از این‌که سرپرست مستقیمش بودم استفاده کردم و کاری کردم تقریباً تمام شیفت‌هاش با شیفت‌های من یکی باشه. خودش هم می‌فهمید دارم چه کار می‌کنم، ولی ظاهراً مشکلی باهاش نداشت.
کم‌کم بینمون یه رفاقت شکل گرفت و خیلی زود این رفاقت تبدیل شد به چیزی بیشتر.
کمتر از یه سال بعد، ازش خواستگاری کردم و قبول کرد.
یه عروسی کوچیک با حضور خانواده و دوست‌های نزدیک گرفتیم؛ توی زادگاه نگار. خانواده‌های هر دومون از این ازدواج حسابی خوشحال بودن.
دو سال از ازدواجمون گذشته بود و اون دو سال، شیرین‌ترین سال‌های زندگی من بودن.
قبل از ازدواج، نگار همیشه سعی می‌کرد رابطه‌مون از نظر جنسی خیلی جلو نره. ولی بعد از این‌که زن و شوهر شدیم، انگار کاملاً خودش رو رها کرد. شب اولمون برای من یه تجربه‌ی کاملاً متفاوت بود. پرشور بود، اعتمادبه‌نفس داشت و اصلاً خجالت نمی‌کشید بگه چی می‌خواد.
رابطه باهاش اصلاً شبیه هیچ تجربه‌ای که قبل از اون داشتم نبود. بعضی وقت‌ها واقعاً سیری‌ناپذیر می‌شد و من باید حسابی تلاش می‌کردم پا به پاش بیام. ولی از تک‌تک لحظه‌هاش لذت می‌بردم.
واقعاً عاشق هم بودیم.
اما روی این زندگی شیرین یه ابر سیاه هم بود.
صاحب هتل الماس، جمشید فرهمند، آدمی بود که روی قوانین خیلی حساس بود. یکی از سفت‌وسخت‌ترین قوانینش هم این بود که هیچ دو کارمندی از کارکنان هتل حق نداشتن با هم وارد رابطه بشن.
این‌که نگار همکار من بود، تازه نه یه همکار معمولی، بلکه مستقیم زیر دست خودم، طبق قوانین شرکت یه تخلف جدی حساب می‌شد.
اگر می‌فهمیدن ما ازدواج کردیم، ممکن بود یکی یا حتی هر دومون همون لحظه کارمون رو از دست بدیم.
پس کاری کردیم که اون موقع به نظرمون منطقی‌ترین راه بود.
دروغ گفتیم.
برای تمام کارکنان هتل الماس، من و نگار فقط دو تا همکار بودیم. یه سرپرست و یکی از اعضای تیمش. همین و بس.
زن و شوهر بودنمون فقط وقتی اتفاق می‌افتاد که شب شده بود و از چشم بقیه دور بودیم.
از نظر عملی هم مدیریت این قضیه خیلی سخت نبود. همه‌ی کارکنان اصلی بخش مهمان‌داری باید داخل خود هتل می‌موندن. برای همه‌مون توی طبقه کارکنان اتاق در نظر گرفته بودن و من تونسته بودم دو اتاق کنار هم برای خودم و نگار جور کنم.
بین دو اتاق هم یه در ارتباطی بود و همین باعث می‌شد هر شب بتونیم یواشکی پیش هم باشیم.
سر کار همیشه فاصله‌مون رو حفظ می‌کردیم. نه ابراز علاقه‌ای جلوی بقیه، نه لمس بی‌دلیل، نه نگاه‌های طولانی.
مرخصی سالانه‌مون رو هم معمولاً جدا از هم می‌گرفتیم، ولی بعدش یا می‌رفتیم شهر زادگاه من یا شهر نگار و چند روزی رو با خانواده‌هامون می‌گذروندیم.
عشق بین ما ارزش این همه مخفی‌کاری رو داشت.
ولی انگار سرنوشت نقشه‌ی دیگه‌ای برای ما کشیده بود.
اون روز هم مثل هر روز دیگه‌ای شروع شد.
نگار توی بغلم بیدار شد و یه بوسه‌ی طولانی و خیس روی لب‌هام زد.
همین کافی بود که از خواب بیدار بشم؛ البته نه فقط از خواب.
دستش رفت پایین و روی کیرم که از قبل داشت سفت می‌شد قرار گرفت و شروع کرد به مالیدنش.
«صبح بخیر آرمی خودم .»
با همون لقب شیرینش اسمم رو صدام کرد. راستش هیچ‌وقت خیلی از این لقب خوشم نمی‌اومد، ولی وقتی از دهن یه همچین زنی در میومد، دیگه کی می‌تونست اعتراض کنه؟
وقتی دستش رو محکم‌تر کرد و سرعتش رو بیشتر کرد، یه ناله‌ی آروم از گلوم دراومد.
گفت: «دیشب می‌خواستم یه کم باهات خوش بگذرونم، ولی تو مثل یه خرس قطبیِ خوابالو خوابیدی!»
لحنش الکی عصبانی بود و دستش هم همچنان با همون سرعت حرکت می‌کرد.
گفتم: «ببخشید عزیزم. خودت می‌دونی دیروز به خاطر مهمانی عروسی چقدر خسته بودم...»
گفت: «بهونه نیار! اصلاً بلد نیستی نیازهای زنت رو برطرف کنی. یه روزی می‌رسه که...»
یه‌دفعه پریدم سمتش و محکم بغلش کردم. از تعجب یه جیغ کوتاه کشید.
گفتم: «چی؟ یه روزی چی کار می‌کنی؟»
خندید و گفت: «نمی‌خوای بفهمی، آرمی. پس زود وظیفه‌ی شوهریت رو انجام بده و منو بکن!»
همین یه جمله کافی بود.
محکم بوسیدمش و هم‌زمان دستم رفت سمت سوتینش. وقتی سینه‌هاش آزاد شد، یه ناله‌ی آروم کرد و نوک سینه‌هاش از هیجان سفت شده بود.
چند ثانیه بعد کیرمو کردم داخلش و محکم و سریع می‌کردمش.
نگار توی دهنم ناله می‌کرد و پاهاش رو دورم حلقه کرده بود و منو بیشتر به سمت خودش می‌کشید.
سرعتم رو بیشتر کردم و صداش هم بلندتر شد.
گفتم: «اگه بیشتر از این سر و صدا کنی، نصف ساختمون رو بیدار می‌کنی.»
ولی نگار اصلاً توجهی نکرد.
گفت: «برام مهم نیست. محکم‌تر بکن، آرمی.»
دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم.
چند حرکت دیگه کردم و به شدت ارضا شدم و آبم رو داخلش ریختم. بعدش خسته روی بدنش افتادم و نفس‌نفس زدم.
نگار هم هنوز نفس‌های سنگین می‌کشید و سینه‌ش بالا و پایین می‌رفت.
از قیافه‌ش می‌شد فهمید یه کم حرصش گرفته.
این اولین بار نبود که توی چند ماه اخیر خیلی زود ارضا شده بودم.
گفتم: «ببخشید عزیزم. خودت می‌دونی وقتی این‌جوری حرف می‌زنی چقدر تحریک می‌شم.»
هم‌زمان گردنش رو بوسیدم.
با اخم مصنوعی گفت: «حالا خب.»
بعد گفت: «حالا بذار برم دوش بگیرم.»
خندیدم و محکم‌تر بغلش کردم.
گفتم: «هیچ جا نمی‌ری.»
بعد پایین رفتم. سینه‌هاش رو بوسیدم، بعد شکمش رو و در نهایت سراغ بین پاهاش رفتم.
وقتی زبانم به کصش خورد، یه نفس عمیق کشید.
دستش رو گذاشت روی موهام و سرم رو بیشتر به سمت خودش فشار داد.
می‌تونستم مزه‌ی منی خودم رو که ازش بیرون می‌زد، همراه با ترشحات خودش حس کنم. با زبونم همه‌ش رو جمع کردم و دوباره روی کصش تمرکز کردم.
دست‌هاش دو طرف تخت، ملحفه رو محکم گرفته بودن و بدنش با حرکت زبونم بالا و پایین می‌شد.
چند دقیقه بعد بدنش شروع کرد به لرزیدن و ترشحاتش داخل دهنم ریخت.
به شدت ارضا شد و بدنش چند بار پشت سر هم منقبض شد.
من هم تا وقتی کاملاً آروم نشد، آهسته و نرم به کارم ادامه دادم.
چند دقیقه هر دومون ساکت روی تخت دراز کشیدیم.
نور صبح از لای پرده‌ها وارد اتاق می‌شد. صدای نفس‌های آروم نگار کم‌کم داشت دوباره خوابم می‌کرد. بدن گرم و نرمش کنار بدنم بود.
چشم‌هام رو بستم و آماده شدم دوباره بخوابم.
ولی نگار دوباره با یه بوسه بیدارم کرد و این بار با انرژی از تخت پایین پرید.
با یه لبخند شیطنت‌آمیز گفتم: «راضی شدی؟»
لبخند زد و همون‌طور که حوله‌حمومش رو می‌پوشید گفت: «آخر کار یه کم جبران کردی، همین.»
گفتم: «دست خودم نیست. زیادی جذابی. وقتی شروع می‌کنی حرف‌های کثیف می‌زنی، دیگه نمی‌تونم خودم رو نگه دارم.»
گفت: «حداقل با دهنت خوب بلدی چه کار کنی. خوب تربیتت کردم، آرمی کوچولوی من!»
گفتم: «همین‌طوره... ملکه‌ی من.»
همون‌طور که هنوز لخت روی تخت دراز کشیده بودم، یه تعظیم کوچیک کردم.
نگار خندید.
گفت: «خب، یه دوش سریع می‌گیرم و بعدش می‌رم باشگاه. امروز باهام میای؟»
یه ناله کردم و سرم رو بردم زیر ملحفه.
اصلاً سرم رو بالا نیاوردم، چون مطمئن بودم نگار با یه نگاه ناراضی نگام می‌کنه.
نگار خیلی روی ورزش روزانه و خوش‌فرم موندن بدنش حساس بود. من برعکس، توی یکی دو سال گذشته یه کم به خودم نرسیده بودم.
از پدرم به ارث برده بودم که راحت وزن اضافه می‌کردم، مخصوصاً دور شکم.
به قول معروف، لاغر بودم ولی چربی اضافه داشتم.
نگار چند بار سعی کرده بود منو ببره باشگاه، ولی هر بار آخرش به بحث می‌کشید و برای همین دیگه اصرار نمی‌کرد.
نگار از در ارتباطی رد شد و رفت اتاق خودش و در رو پشت سرش بست.
از اینجا به بعد، زندگی روزانه‌مون از هم جدا می‌شد.
نگار لباس ورزشی می‌پوشید و مستقیم می‌رفت باشگاه. بعد از یه تمرین سنگین هوازی و قدرتی، برمی‌گشت اتاق، لباس کارش رو می‌پوشید؛ یه دامن مدادی طوسی تیره، بلوز سفید و کت طوسی تیره.
یه پلاک طلایی هم با لوگوی هتل الماس روی لباسش داشت؛ لباس رسمی همه کارکنان بخش مهمان‌داری.
بعد می‌رفت رستوران کارکنان، صبحونه می‌خورد و بعد سر شیفتش پشت پذیرش حاضر می‌شد.
روال کار من یه کم فرق داشت.
به محض این‌که لباس کارم رو می‌پوشیدم، اولین جایی که می‌رفتم رستوران کارکنان بود.
شروع روز با یه چای و صبحونه‌ی حسابی تقریباً شده بود عادت همیشگیم.
بعد از این‌که یه کم با کارکنان آشپزخونه درباره آخرین خبرها و حاشیه‌های هتل حرف می‌زدم، با رئیس‌م، محسن، که مدیرکل هتل بود، و مهدی، مسئول خانه‌داری، یه دور کامل توی هتل می‌زدیم.
هر سه‌تایی قسمت‌هایی رو که نیاز به رسیدگی داشتن مشخص می‌کردیم و برنامه کلی روز رو می‌چیدیم.
محسن رئیس خیلی خوبی بود و رابطه‌مون هم عالی بود.
ولی مهدی؟
واقعاً روی اعصابم بود.
از وقتی یه بار توی یکی از برنامه‌های کارکنان به قسمت کچل سرش خندیده بودم، باهام لج کرده بود.
محسن رئیس اون هم بود و مهدی حس می‌کرد محسن منو بیشتر از اون قبول داره. برای همین حسابی از من حرص می‌خورد.
بعد از تموم شدن دور روزانه، می‌رفتم پشت پذیرش، تیمم رو جمع می‌کردم و هر دستور یا نکته خاصی که برای اون روز داشتیم بهشون می‌گفتم.
وقتی به پذیرش رسیدم، نگار با لبخند گفت:
«صبح بخیر آقای آرمی!»
موهای تیره‌ش رو مرتب پشت سرش جمع کرده بود. آرایشش کم ولی شیک بود و لباس فرم هم کاملاً اندازه تنش نشسته بود و اندامش رو به خوبی نشون می‌داد.
گفتم: «صبح بخیر نگار. امیدوارم تا اینجای روز بهت خوش گذشته باشه.»
هیچ‌کس باور نمی‌کرد همین چند ساعت قبل، سرم بین پاهاش بوده و مزه‌ی ترشحاتش رو همراه با منی خودم چشیده بودم.
فکر کردن بهش به‌تنهایی باعث شد کیرم داخل شلوارم تکون بخوره.
نگار یه لبخند کوچیک بهم زد و بعد حواسش رو به مهمونی که جلوی پذیرش ایستاده بود داد.
همین موقع که داشتم با کارکنان خدمات ورودی صحبت می‌کردم، صدای محسن از بی‌سیم اومد.
«بله محسن جان؟»
گفت: «آرمان، همین الان خبر دادن یه مهمون ویژه داریم. پسر آقای فرهمند، رادین فرهمند، قراره امروز بیاد و حدود یه ماه اینجا بمونه. حواست باشه بچه‌های تیمت برای استقبال کاملاً آماده باشن. راستی به مهدی هم بگو سوئیت ویژه رو برای آقای رادین آماده کنه.»
گفتم: «حتماً محسن جان. خودم انجامش می‌دم.»
رفتم دفتر مهدی و موضوع رو بهش گفتم.
قیافه‌ش درجا رفت توی هم.
گفت: «چرا خودش به من نگفت؟ چرا باید از تو بشنوم؟»
با یه لبخند کنایه‌آمیز گفتم: «احتمالاً چون می‌دونه می‌تونه مسئولیت‌های مهم رو به من بسپره.»
با عصبانیت گفت: «گمشو بابا، آرمان.»
گفتم: «همچنین شما، رفیق.»
بعد از دفترش اومدم بیرون و گذاشتم خودش با عصبانیتش تنها بمونه.
دیگه حوصله نداشتم مزخرفاتش رو تحمل کنم. به اندازه کافی تحملش کرده بودم.
تمرکزم رو گذاشتم روی آماده کردن هتل برای ورود آقای فرهمند.
این موضوع شوخی‌بردار نبود.
رادین فرهمند تنها وارث مجموعه هتل‌های الماس بود.
این‌که قرار بود یه ماه کامل اینجا بمونه یعنی باید همه‌چیز رو در بالاترین سطح ممکن براش آماده می‌کردیم.
تیمم رو توجیه کردم و مقدمات استقبال رو چیدم.
همین که یه ماشین اسپرت گرون‌قیمت وارد پارکینگ هتل شد، فهمیدم خودشه.
به بچه‌های تیم اشاره کردم و همگی سریع رفتیم سمت ماشین.
رادین از ماشین پیاده شد و من یه لحظه جا خوردم.
جوان بود، تقریباً هم‌سن خودم، ولی کاملاً می‌شد اون اعتمادبه‌نفس و ابهت خاصی که از پدرش به ارث برده بود رو دید.
چهره جذاب، فک تراشیده و لبخند مطمئنش کاملاً نشون می‌داد پسر جمشید فرهمنده.
گفتم: «خوش اومدین به هتل الماس، آقای فرهمند. من آرمان نیک‌فر، سرپرست بخش مهمان‌داری هستم. امیدوارم مسیر خوبی داشتین.»
گفت: «آره، ممنون آرمان. راحت باش، رادین صدام کن. خیلی خوبه که دوباره برگشتم اینجا. آخرین بار که اینجا بودم...»
گفتم: «فکر کنم هفت سال پیش بود، رادین جان. برای ادامه تحصیل می‌رفتین لندن. شما و خانواده‌تون قبل از سفر چند روزی اینجا اقامت داشتین.»
لبخند زد.
«آره، درست می‌گی. حافظه خوبی داری آرمان.»
بردمش داخل هتل و نگار و بقیه کارکنان بخش مهمان‌داری رو بهش معرفی کردم.
گفتم: «رادین جان، نگار شما رو تا اتاقتون همراهی می‌کنه. منم هماهنگ می‌کنم چمدون‌هاتون رو ببرن بالا.»
رادین یه لحظه بیشتر از حد معمول به نگار نگاه کرد.
نگار معمولاً همچین تأثیری روی مردها داشت، پس تعجب نکردم.
راستش حتی یه جورایی باعث افتخارم هم شد که یه پسر پولدار و خوش‌گذران مثل رادین هم نتونسته بود چشم از زن من برداره.
نگار همراهش رفت سمت آسانسورها و من برگشتم سراغ کارکنان ورودی و پارکینگ.
وقتی برگشت، به نظرم بیشتر از حد معمول طول کشیده بود.
یه حالت عجیب و کنجکاو توی صورتش بود.
با خودم گفتم بعداً حتماً ازش می‌پرسم.
بقیه روز درگیر مهمون‌های دیگه شدیم و فرصت نشد.
بالاخره شب شد و همه آماده بودن یه کم استراحت کنن.
بعد از شام، من و نگار اتفاقی توی محوطه استخر سرپوشیده تنها موندیم.
دیگه نتونستم جلوی کنجکاوی‌م رو بگیرم.
گفتم: «خب، رادین چطور بود؟ کلی سؤال ازت پرسید؟»
گفت: «منظورت چیه؟»
گفتم: «خب... خودت می‌دونی. بردنش تا اتاقش بیشتر از معمول طول کشید. فکر کردم احتمالاً کلی درباره هتل و امکاناتش سؤال کرده.»
چند ثانیه ساکت موند.
نور کم‌رنگ استخر روی آب افتاده بود و انعکاسش روی صورتش دیده می‌شد.
بالاخره گفت:
«خب، اگه منظورت اینه که باهام لاس زد، آره.»
جا خوردم.
البته خیلی هم سخت نبود تصورش کنم. نگار یکی از زیباترین دخترهای اونجا بود.
ولی این‌که یه پسر پولدار و بانفوذ مثل رادین به یه پذیرشگر یکی از هتل‌های پدرش علاقه نشون داده باشه، یه کم عجیب بود.
گفتم: «چی؟ چی گفت؟ تو چی گفتی؟»
نگار گفت: «وقتی بردمش سوئیتش، همه امکانات رو بهش توضیح دادم. ولی خیلی زود فهمیدم اصلاً حواسش به حرف‌های من نیست. فقط داشت منو نگاه می‌کرد.
بعد یهو شروع کرد سؤال پرسیدن. مثلاً چند وقته توی هتل کار می‌کنم، اهل کجام، مجردم یا نه.
منم سعی کردم مؤدب باشم، جواب سؤال‌هاش رو دادم و چندتا سؤال هم از خودش پرسیدم.
بعد شروع کرد تعریف کردن. مثلاً گفت آمار مهمون‌های هتل این مدت هی بیشتر شده و احتمالاً دلیلش اینه که کارکنان خوشگلی مثل من استخدام می‌کنیم.
بعد هم خیلی مستقیم پرسید امشب دوست دارم باهاش توی رستوران شام بخورم یا نه.»
ساکت شد و منتظر موند ببینه من چه واکنشی نشون می‌دم.
گفتم: «واو... خب... چی گفتی؟»
گفت: «چی می‌تونستم بگم؟ رد کردم. گفتم نمی‌تونم از سر کار مرخصی بگیرم.
ولی گفت: "بابا بیا دیگه، خودم برات مرخصی می‌گیرم. فقط یه شامه."
دیگه چیزی به ذهنم نمی‌رسید که بگم، برای همین آخرش گفتم باهاش راحت نیستم که برم شام.»
گفتم: «یعنی همین‌جوری مستقیم ردش کردی؟ چی کار کرد؟»
گفت: «فکر کنم عصبانی شد، ولی نشون نداد. منم تا تونستم سریع از اونجا زدم بیرون.»
گفتم: «به نظرم بهترین کاری رو که می‌شد کردی.»
نگار گفت: «فقط امیدوارم چون ردش کردم، بعداً برام دردسر درست نکنه.»
گفتم: «فکر نکنم. به نظر آدم بدی نمیاد. قبول دارم به خوش‌گذرونی معروفه، ولی فکر نمی‌کنم قصد بدی داشته باشه.»
نگار سر تکون داد، ولی هنوز شک و نگرانی توی چشم‌هاش بود.
برای این‌که فضا رو عوض کنم، گفتم:
«یه میلیونر ازت خواسته باهاش بری سر قرار، دیوونه بودی که ردش کردی!»
زد زیر خنده.
گفت: «من فقط چشمم دنبال آرمی خودمه.»
دست‌هاش رو دور گردنم انداخت و منو به سمت خودش کشید.
بدن گرم و نرمش رو به بدنم چسبیده حس می‌کردم.
خواستم ببوسمش، ولی عقب کشید و با یه لبخند شیطنت‌آمیز گفت:
«اینجا نه. بریم اتاق، یه کم خوش بگذرونیم.»
صداش انقدر آروم بود که تقریباً زیر صدای تجهیزات استخر گم می‌شد.
گفتم: «فقط یه بوسه، نگار. بیا دیگه.»
دست‌هام رو دور کمرش انداختم و کشیدمش سمت خودم.
با صدای پایین گفت: «اگه یکی ببینتمون چی، آرمان؟»
گفتم: «همه خوابن. کسی هم این موقع‌ها اینجا نمیاد. بیا دیگه.»
بالاخره کوتاه اومد و همدیگه رو بوسیدیم.
زبان‌هامون با هم گره خورد و بدن‌هامون به هم چسبیده بود.
کاملاً غرق هم شده بودیم که صدای محکم بسته شدن یه در از دور باعث شد هر دومون به خودمون بیایم.
مهدی اونجا ایستاده بود.
با یه لبخند چندش‌آور روی صورت چاقش.
مثل کسی که تازه دو تا پرنده رو توی قفس گیر انداخته باشه.
گفت:
«به‌به! آقای آرمان، عجب بازیکنی هستی!»
من و نگار سریع از هم جدا شدیم. نفس‌هامون تند شده بود و صورتمون از خجالت و شوک سرخ شده بود.
گفتم:
«م... مهدی جان، اون چیزی که فکر می‌کنی نیست. یه چیزی رفته بود توی چشمش...»
ولی مهدی پرید وسط حرفم.
«فکر کردی من بچه‌ام، آرمان؟ مدت‌هاست می‌بینم چه جوری به هم نگاه می‌کنین. همیشه شک داشتم یه خبرایی بینتون هست... حالا دیگه مطمئن شدم.»
نگار گفت:
«مهدی جان، خواهش می‌کنم. اصلاً اون چیزی که فکر می‌کنی نیست...»
گفت:
«سؤال اصلی اینه که این قضیه از کی شروع شده؟ خودت که می‌دونی، رابطه داشتن با یکی از کارمندهای مستقیم زیر دستت می‌تونه باعث اخراج فوری بشه...»
کارمون تموم بود.
به‌عنوان سرپرست نگار، شغلم مستقیم در خطر بود.
اگر می‌فهمیدن ما زن و شوهریم، کار نگار هم می‌رفت هوا، چون هر دومون به شرکت دروغ گفته بودیم.
وحشت کرده بودم و مغزم فقط دنبال راه فرار می‌گشت.
مهدی هم داشت از موقعیتی که گیر آورده بود کیف می‌کرد.
گفت:
«از وقتی ترفیع گرفتی، همیشه روی اعصابم بودی، آرمان مطمئنم محسن جان خیلی ناراحت می‌شه وقتی مجبور بشه عزیزکرده‌ش رو اخراج کنه. ولی خب، چاره دیگه‌ای نداره.»
گفتم:
«خب، پس انجامش بده.»
هم نگار و هم مهدی با تعجب نگام کردن.
ادامه دادم:
«برو به آرمان بگو. به هرکی دلت می‌خواد بگو! ولی یه چیز رو یادت باشه... یه ذره هم مدرک نداری.
به جای این‌که مثل احمق‌ها وایسی و خوشحالی کنی، حداقل باید یه عکس می‌گرفتی. الان هیچی دستت نیست.
حرف توئه در برابر حرف من و نگار.
تازه محسن هم خوب می‌دونه تو چقدر با من مشکل داری و چقدر حسودی می‌کنی.»
صورت مهدی از عصبانیت قرمز شد.
نگار یه لبخند کوچیک زد.
مهدی گفت:
«فکر کردی دارم بلوف می‌زنم، آرمان؟ همین الان می‌رم دفتر محسن و چیزی رو که دیدم بهش می‌گم.»
تقریباً داشت از عصبانیت تف می‌کرد.
گفتم:
«برو. ببینیم حرف کی رو باور می‌کنه؛ من یا اون کله‌کچل شکم‌گنده‌ای که توی آینه می‌بینی.»
نگار زد زیر خنده و همین بیشتر مهدی رو عصبانی کرد.
ولی خودش هم می‌دونست فعلاً هیچ کاری از دستش برنمیاد.
با عصبانیت گفت:
«یه روز هر دوتون رو به زانو درمیارم. اینو یادتون باشه.»
بعد با صورت قرمز از اتاق رفت بیرون.
من و نگار به هم نگاه کردیم و نفس راحتی کشیدیم.
نگار آروم گفت:
«آرماگ، خیلی سریع جمعش کردی. فکر کردم دیگه کارمون تمومه!»
گفتم:
«بیا از اینجا بریم قبل از این‌که با یکی دیگه برگرده.»
هر دومون رفتیم سمت اتاق‌های جداگانه‌مون.
یه مدت بعد، از در ارتباطی رفتم داخل اتاق نگار.
هر دومون آروم حرف می‌زدیم که اگه مهدی اطرافمون بود، صدامون رو نشنوه.
گفتم:
«خب، این دفعه با بلوف نجات پیدا کردیم. راستش رو بخوای، شانس آوردیم مهدی بلوفم رو نگرفت. ولی باید برای آینده یه فکری بکنیم.»
همون‌طور که توی اتاقش قدم می‌زدم، ادامه دادم:
«باید کاری کنیم همه باور کنن محاله من و تو با هم رابطه داشته باشیم یا حتی ذره‌ای به هم علاقه داشته باشیم.»
نگار که لبه تخت نشسته بود و منو نگاه می‌کرد، گفت:
«خب، مثلاً وانمود کنیم با هم دعوا کردیم؟»
گفتم:
«نه، زیادی تابلوئه. تازه دعوا کردن دو تا همکار هم خودش می‌تونه شک‌برانگیز باشه.
هوم... چی می‌شه اگه یکی از ما یه همسر قلابی توی شهرمون داشته باشه؟»
از قیافه نگار معلوم بود از این ایده خوشش نیومده.
گفت:
«کی همسرش رو توی شهر ول می‌کنه و میاد اینجا؟ بعد باید برای همه توضیح بدیم چرا تا الان هیچ‌کس از زن یا شوهرمون خبر نداشته. بعد هم عکس می‌خوان. می‌خوای از این به بعد بازیگر استخدام کنیم؟»
گفتم:
«باشه، باشه، فهمیدم!»
دست‌هام رو بالا بردم.
«فقط یه ایده بود.»
چند دقیقه هر دومون ساکت شدیم و سناریوهای مختلف رو توی ذهنمون بالا و پایین کردیم.
نگار گفت:
«شاید یکی‌مون باید استعفا بده. تو حقوق بیشتری می‌گیری، شاید بهتره من برم.»
گفتم:
«عمراً. این یکی از بهترین کارهاییه که توی این شهر می‌شه پیدا کرد. برای رزومه‌مون هم عالیه که توی الماس کار کردیم. حقوقش هم خیلی خوبه. هیچ کار دیگه‌ای توی این حوزه این‌قدر پول نمی‌ده، نگار.»
گفت:
«می‌دونم آرمان. ولی خب، دیگه چه راهی داریم؟»
گفتم:
«اگه...»
ولی مکث کردم.
راستش این ایده یه مدتی بود توی ذهنم می‌چرخید، ولی جرات نمی‌کردم مطرحش کنم.
نگار ابروش رو بالا انداخت.
«چی؟»
گفتم:
«اگه با رادین بری سر قرار چی؟»
چند لحظه سکوت کردم و بعد گفتم:
«حتی اگه باهاش چند بار بری بیرون؟»
نگار با تعجب گفت:
«چی؟ این چه کمکی می‌کنه؟»
گفتم:
«فکرش رو بکن. چند بار باهاش بری بیرون و کم‌کم همه بفهمن که تو رسماً با رادین قرار می‌ذاری.
این‌جوری مهدی دیگه جرئت نمی‌کنه درباره تو و من حرفی بزنه. کی میاد درباره رابطه‌ی پسر صاحب هتل با یه دختر حرف بزنه و ادعا کنه اون دختر با یه کارمند دیگه هم رابطه داره؟
منم جلوی همه کاملاً بی‌خیال رفتار می‌کنم. حتی از رابطه‌ت حمایت می‌کنم.
این‌طوری همه مطمئن می‌شن که بین من و تو هیچ خبری نیست.
حتی اگه مهدی چیزی بگه، کسی حرفش رو باور نمی‌کنه.»
نگار ساکت شد.
داشت فکر می‌کرد.
بعد گفت:
«ولی آرمان، من زنتم. خودت می‌فهمی داری ازم می‌خوای چه کاری بکنم؟»
گفتم:
«ببین، خودم هم از این‌که دارم همچین چیزی ازت می‌خوام خوشحال نیستم، نگار.
ولی واقعاً راه دیگه‌ای برای حفظ کارمون نمی‌بینم.
اگه راه بهتری به ذهنت می‌رسه، من سراپا گوشم.»
نگار نگام کرد.
گفت:
«ایده‌ت منطقیه، اینو قبول دارم. ولی منم تمام راه‌هایی که ممکنه خراب بشه رو می‌بینم.
اگه حسودی کنی چی؟
اگه رادین زیادی به من وابسته بشه چی؟»
گفتم:
«می‌دونم، می‌دونم. برای هر دومون عجیبه و باید بهش عادت کنیم.
ولی باید همیشه یادمون باشه چرا داریم این کار رو می‌کنیم.
تازه فقط تا وقتی ادامه‌ش می‌دیم که واقعاً لازم باشه.
همین که مهدی دست از سرمون برداشت، تو هم می‌تونی خیلی آروم و محترمانه رادین رو کنار بذاری.»
نگار دوباره ساکت شد.
می‌دونستم داره توی ذهنش هزار جور حالت مختلف رو بررسی می‌کنه.
بالاخره یه نفس عمیق کشید و گفت:
«باشه. فکر کنم این بهترین گزینه‌ایه که داریم.»
بعد با انگشت تهدیدم کرد و گفت:
«ولی نری حسودی کنی یا مثل یه بچه‌ی لوس رفتار کنی، آرمی!»
خندیدم.
«عزیزم، قول می‌دم. تازه اگه قرار باشه همه این رابطه رو باور کنن، باید جلوی همه بیشتر از هر کسی نقش طرفدار رابطه‌ت رو بازی کنم. باید کاری کنم همه فکر کنن از این قضیه کاملاً خوشحالم.»
نگار خندید.
«یعنی چی؟ الان شدیم دوست و تو هم رفیق صمیمی من؟»
گفتم:
«دقیقاً. بهترین دوستت.. البته با مزایای جانبی!»
پریدم سمتش و هر دومون روی تخت افتادیم و زدیم زیر خنده.
بوسیدمش و اون هم با اشتیاق جواب بوسه‌م رو داد.
شاید به خاطر این بود که از دست مهدی در رفته بودیم.
شاید هم هیجان نقشه جدیدمون بود.
هرچی بود، هر دومون حسابی تحریک شده بودیم.
لباس‌هامون خیلی زود از تنمون در اومد و اون شب طوری با هم عشق‌بازی کردیم که انگار فردایی وجود نداره.
اون موقع نمی‌دونستم...
ولی واقعاً همون شب قرار بود آخرین شب زندگی‌ای باشه که توش من و نگار، همون زن و شوهر عاشقی بودیم که تا اون روز می‌شناختیم...

در صورت استقبال ادامه دارد...

نوشته: The Last Shadow

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18