رفتن به مطلب

داستان زن شوهردار کون گنده و سکسی


gayboys

ارسال‌های توصیه شده


کون خوب مرده رو زنده میکنه


این ماجرای دو قسمتی حاوی چند صحنه نیمه سکسی و یک صحنه سکسیه که بعضیاشون واقعا برام عجیب و باورنکردنی بودن ولی قبل از اینکه برسم به اصل ماجرا، باید یکم برگردم عقب تا روشن بشه چی شد که مهسا همسرم، با اون همه خط قرمز و حساسیتی که همیشه داشت، یه روز از مرزهایی رد شد که فکر می‌کردم هیچ‌وقت نزدیکشون هم نمی‌شه.
مهسا اون موقع ۳۴ سالش بود. بیشتر از اینکه صرفاً خوشگل باشه، یه جور بانمکی خاص داشت مخصوصاً تو چشماش. همیشه یه شیطنت ریزی تو نگاهش بود که وقتی می‌خواست چیزی رو به روی خودش نیاره، بیشترم معلوم می‌شد. ولی هیکلش حرف نداره؛ قد ١٨٠، اندام دقیقا ساعت شنی. سینه‌های درشت و خوش دست و کون خیلی گنده و سکسی. لپای کونش اونقدر درشت هستن که هرچی پنجه‌هاتو باز کنی بازم توی پنجه‌ها جا نمی‌شه. ما سکسمون منظم بود و همه پوزیشنا رو میزدیم بجز پوزیشنی که دمر بخوابه و من از پشت بکنم تو کسش، چون برجستگی باسنش باعث شده عمق شیار کونش اینقدر زیاد بشه که یه کیر راحت لاش گم میشه و با اینکه کیرم ١۵ سانته و کوچیک نیست ولی تو این پوزیشن فقط سرش می‌رسید به دم کسش و برای توش کردن جواب نمیداد. برعکس این پوزیشنو از همه بیشتر دوست داشت و بیشتر تحریک می‌شد، دلش می‌خواست محکم بکوبم رو کونش. البته گاهی اداشو درمی‌آوردیم و من کیرمو همون لای کونش میذاشتم و محکم می‌کوبیدم ولی براش ارضا کننده نبود. نهایتا داگی میکردم که کیرم بره توش.
من تحت تاثیر بعضی از فیلم های پورن یه شب که از حموم اومدم بیرون دیدم مهسا رو تخت دمر دراز کشیده و تو گوشیش بود. یه ساپورت سفید پاش بود با یه نیم تنه. گودی کمر و گردی باسنش چنان هوس‌انگیز بود که ناگهان ذهن منو برد سمت یکی از مربیان باشگاه که رونهای خیلی قوی داشت و تصور کردم رو مهسا خوابیده و با رونهای ستبرش محکم داره رو باسن مهسا میکوبه و مهسا رو تو پوزیشن مورد علاقت به اوج لذت میرسونه. انگار از نظر اندامی خیلی بهم میومدن. اوایل خودمم از این فکرا تعجب می‌کردم. حتی بعضی وقتا خودمو سرزنش می‌کردم. ولی مشکل این بود که هر بار سعی می‌کردم بی‌خیالش بشم، دفعه بعد راحت‌تر برمی‌گشت. تا اینکه تو نت با یه مرد ایرانی مقیم کانادا به اسم رامین آشنا شدم اونم متاهل بود و ما بیشتر در حد حرف، درباره فانتزی‌هامون صحبت می‌کردیم. برای من این موضوع امن بود؛ چون نه رامین مهسا رو می‌شناخت و نه عملاً راهی داشت که این فانتزیا از حد حرف فراتر بره.
یه بارم خیلی غیرمستقیم از مهسا پرسیدم که ممکنه اصلاً به رابطه با فرد دیگه‌ای فکر کنه یا نه. واکنشش خیلی تند بود. نه فقط جوابش منفی بود؛ از خود سؤال هم ناراحت شد.
همون‌جا فهمیدم بهتره این موضوع رو دیگه باهاش مطرح نکنم. آخه اینم بگم مهسا تو دوران مجردیش که با هم تو یه دانشگاه بودیم جزو دخترایی بود که هیچکس نتونسته بود ترتیبشو بده. حتی دختربازترین بچه‌های دانشگاه که تعريف میکردن میگفتن مثلا فلانی و فلانی رو کردیم ولی در مورد مهسا میگفتن فقط دوست میشه، حتی تو خونه هم میاد ولی نهایتا بوس و بغل. حتی اجازه نمیده یه ذره لباسشو در میاره چه برسه به سکس. شاید یکی از دلایلی که من از اول جذبش شدم، دقیقاً همین بود.
واسه همین بعد از اون سؤال، تصمیم گرفتم فانتزی رو فقط تو ذهن خودم نگه دارم و نهایتاً درباره‌ش با رامین حرف بزنم.
مدتی بعد، من با چند تا از دوستای متاهلم همچنان مجردی دور هم جمع می‌شدیم. مهسا از اینکه من مرتب تنها می‌رفتم کلافه شده بود. یه روز گفتم: «خب تو هم بیا. خانوادگی دور هم باشیم.» اول قبول نمی‌کرد، ولی بالاخره بعد از مدتی به جمع اضافه شد. بجز سالار و علی که زناشون مثل خودشون معمولی بودن، حمید و مهرداد زناشون خوشگل بودن ولی هیکلشون معمولی بود. گلنوش زن حمید بود و البته زن مهرداد به اسم تهمینه عین مدلا واقعا خوشگل بود و سینه‌هاشم قشنگ بودن. من هرازگاهی فقط تو تخیلاتم مهرداد-تهمینه یا حمید-گلنوش رو واسه فانتزی تصور می‌کردم ولی اصلا جرات عملی کردن با اینا رو نداشتم. و آخرین نفر حسین که از همه اجتماعی‌تر و خوش‌صحبت‌تر با اینکه خودش قدبلند و خوشتیپ بود ولی چهره جک و جوادی داشت که باعث می‌شد همیشه باهاش شوخی کنیم ولی زنش سمیه زن خوبی بود ولی نه قیافه داشت نه هیکل. مهسا از همشون خوش هیکل تر بود و دوستام یه جور دیگه بهش توجه میکردن حتی بیشتر از تهمینه و گلنوش.
از تو اینا همنشینی با حسین خیلی حال میداد و بازم با اون مجردی میرفتم کافه. مهسا صداش دراومده بود که آخه این پسره جک و جواد چیه که یکسره دنبال کونشی. گفتم خب تو بیا میگم سمیه هم بیاد. گفت همین مونده که با زن جوانتر از خودش سر یه میز بشینم.
اما زندگی گاهی دقیقاً از جایی شروع می‌کنه به عوض کردن مسیر که فکر می‌کنی همه‌چیز تحت کنترله.
یک صبح، یک اشتباه خیلی ساده، همه‌چیزو به هم ریخت:
از رامین و حسین هم‌زمان پیام داشتم. خواب‌آلود بودم و بدون اینکه دقت کنم، جواب پیاما رو دادم و رفتم سر کار. یکی دو ساعت بعد که گوشی رو چک کردم، تازه فهمیدم چه گندی زدم. پیام هایی که برای رامین نوشته بودم، برای حسین رفته بود و حسین هم همه رو دیده بود! خشکم زد. نه فقط از اینکه حرف های خصوصیم لو رفته بود؛ از اینکه طرفِ مقابل حسین بود. با خودم گفتم: «حالا درباره من و مهسا چی فکر می‌کنه؟» چون اصلا با حسین ازین مدل حس‌ها نداشتم.
آخرش نتونستم تحمل کنم و بهش زنگ زدم. هنوز شروع نکرده بودم توضیح بدم که حسین گفت: «میلاد جان، فهمیدم. می‌خواستی منو امتحان کنی. داداش خیالت راحت، ما از اون آدما نیستیم.» همون لحظه انگار یه کوه از روی دوشم برداشته شد. گفتم: «دمت گرم.»
و من هم ادامه دادم و خودمو زدم به همون راهی که خودش باز کرده بود ولی وسط حرفاش چند تا سؤال پرسید که چون دستپاچه جواب دادم دوباره منو به شک انداخت. حس کردم شاید بیشتر از چیزی که می‌گه فهمیده. شایدم نه.
همین نامعلوم بودنش بیشتر اذیتم می‌کرد.
ماجرا گذشت، ولی حسین آروم‌آروم وارد همون گوشه‌ای از ذهنم شد که قبلش فقط رامین و مهسا توش بودن. و همین قسمت برای خودم از همه عجیب‌تر بود. چون وقتی فقط درباره فانتزی حرف می‌زدم، همه‌چیز راحت بود. ولی وقتی احتمال واقعی شدنش رو تصور می‌کردم، حس کاملاً متفاوتی داشتم.
حدود یک سال، شاید یک سال و نیم گذشت. یک روز سر کار بودم که مهسا زنگ زد. از همون لحن اول فهمیدم عصبانیه.
گفت: «یه نفر بهم پیام داده. گفته بیا با هم دوست بشیم. من گفتم نه. بعد گفته نگران نباش، شوهرت در جریانه.»
خشکم زد! مهسا ادامه داد:
«تو چه غلطی کردی؟ با کی نشستی حرف زدی؟ اینا چیه؟»
هرچی قسم خوردم که من همچین چیزی نگفتم و احتمالاً طرف یه مزاحمه، قبول کردنش براش سخت بود. بعد از کلی بحث بالاخره آروم شد ولی وقتی تلفن قطع شد، یه سؤال تو سرم موند: این کی بود؟ رامین که نمی‌تونست باشه. هیچ شماره یا اطلاعاتی از مهسا نداشت. پس ذهنم رفت سمت حسین. بهش زنگ زدم:
«تو به مهسا پیام دادی؟»
اول نفهمید چی می‌گم، بعد عصبانی شد. گفت:
«چی داری می‌گی؟ بعد از اون قضیه که می‌خواستی منو امتحان کنی، حالا بهم تهمت هم می‌زنی؟ شماره رو نگاه کردی اصلاً؟»
نگاه کردم. شماره ناشناس بود. همین دوباره همه‌چیزو مبهم کرد. شاید واقعاً یه آدم غریبه بود. شایدم کسی بود که نمی‌خواست شناخته بشه. ولی از اون روز به بعد، یه چیز تو ذهنم عوض شد. دیگه فقط فانتزی نبود. حالا یک آدم واقعی هم وجود داشت که احتمال می‌دادم شاید از این موضوع خبر داشته باشه.
چند ماه دیگه گذشت. رابطه من و حسین یه مدت سردتر شد، ولی دوباره عادی شد.
یه روز یه کاری برام پیش اومد و قرار بود شب بریم خونه حسین. منم صبحش پیش اون بودم داشتیم برنامه ریزی میکردیم که وسط حرفامون یه جا به ناچار تصمیم گرفتیم اون بره دنبال مهسا و بچه‌هام. اما حسین گفت: نه من نمیرم! گفتم چرا؟ با حالت متلک گفت: باز میخوای برام حرف دربیاری؟ خندم گرفت و نمیدونم چرا این حرفو زدم، گفتم: حالا اونم از تو خوشش نمیاد. یه جورایی بهش برخورد ولی اونم از خنده من یکم جسورتر شد گفت: میدونم ولی... نه اینکه تو خوشت نمیاد؟... اومدم بگم گمشو بابا اون امثال تورو آدم حساب نمیکنه، حرف تو دهنم جوری دیگه چرخید به اشتباه گفتم: حالا خیلیم عرضه‌شو داری؟ نمیدونم شاید با توجه گذشته مهسا که ازش مطمئن بودم همچین حرفی زدم. انگار بهش بربخوره گفت اوه من خودم ختم دختربازام. بعد شروع کرد از خودش تعریف کردن که تو دختر بازی فلان و فلان بودم. خلاصه پی حرف منو گرفت و ادامه داد. منم همینطور تو دلم هیجان بود وانمود میکردم حالم عادیه اما تصور سکسش با مهسا داشت قشنگ تحریکم می‌کرد. از طرفی هم نمی‌خواستم با همچین آدمی این فانتزی رو عملی کنم این تناقض بیشتر انگار منو حشری می‌کرد تا اینکه یه جورایی از لحن صدام و حرف زدنام یه بوهایی برد و جسورتر شد و با خنده گفت خب پس عرضه‌شو ندارم.. می‌خوای امتحانش کنم ببینی عرضه‌شو دارم؟
من اول می‌خواستم بزنم زیر خنده و موضوع رو عوض کنم. ولی نمیدونم چرا یهو رفتم تو فاز رجز خونی و یه لحظه خجالتم پرید. گفتم: «عمرا اگه بتونی.» فقط همینو گفتم. نه روم میشد رک اکی بدم و نه هیجان زیاد اجازه می‌داد که بهش نه بگم. حس کردم خودم هم نمی‌دونم دقیقاً چه پیامی بهش دادم. حسین هم چیزی نگفت. ولی از اون روز به بعد، من دیگه نمی‌تونستم به این ماجرا مثل قبل نگاه کنم. از طرفی استرس هم داشتم. بازی خطرناکی رو داشتم شروع می‌کردم.
یه مدت از این ماجرا گذشت دیدم همه چیز عادیه راستش یه خورده خیالم راحت شد چون با اینکه فکر کردن بهش حشریم می‌کرد ولی هنوز ظرفیت این همه استرس و ترس رو نداشتم. مخصوصا که دوبار هم گند زده بودم. تا اینکه یه شب که منو مهسا از دورهمی برمیگشتیم و هر دو ساکت بودیم مهسا یهو گفت: تو جمع دوستات حسین از همه گرمتره، بقیه که انگار ماستن. گفتم آره... حالا فهمیدی؟ گفت: پسر با شعوریم هست الکی نیست یکسره دنبالش بودی. با خودم گفتم نکنه حسین یه کارایی داره میکنه و هیچی نمیگه، یه مدت صبر کردم دیدم حسین چیزی نمیگه. از طرفی روم نمی‌شد رک ازش بپرسم. اما آخرش یه روز که دوتایی کافه بودیم، دوباره بحث رو کشیدم وسط. گفتم: «دیدی آخرش عرضه‌شو نداشتی؟» پوزخند زد. گفت: «من ملاحظه تو رو کردم.» گفتم: «چرت نگو.» چند ثانیه نگام کرد. بعد گفت: «پس بهتره بدونی یه کارایی کردم.» قلبم ریخت. گفتم: «خب چرا نمی‌گی؟» گفت: «قرار بود همه‌چیزو بهت بگم؟» گفتم: آره. ولی باز هم کامل چیزی نگفت. مخصوصا که میدیدم مهسا باهاش راحت‌تر شده. واسه همین باز طاقت نیاوردم دوباره تو یه دورهمی که با بچه‌ها داشتیم گفتم چیکار کردی شیطون باهات مهربون شده؟ گفت ناراحت نمیشی؟ گفتم اگه مخفی کاری کنی ناراحت میشم. گفت تو چندتا موقعیتِ شوخی بین مهسا و بقیه خانمها مخصوصا گلنوش (چون گلنوش از همه خوش سرزبون‌تر بود)، طرف مهسا رو گرفتم مهسام ذوق کرد. گفتم همین؟ گفت همینم خیلی خوبه. گفتم برو بابا فکر کردم شاخ غول شکستی، این واکنشش طبیعیه واسه همه.
من هنوز فکر می‌کردم آخرش حسین هم مثل بقیه به دیوار خط قرمزهای مهسا می‌خوره. برای همین وقتی می‌دیدم حسین کم‌کم جسورتر می‌شه، بیشتر برام شبیه کری‌خونی بود تا یه اتفاق جدی.
اما چیزی که کم‌کم توی دورهمی‌ها تغییر کرد، رفتار خود مهسا بود. حسین بعضی وقتا عمداً بهش کمتر توجه می‌کرد و بیشتر با بقیه زنا، مخصوصاً تهمینه که از همه خوشگلتر بود، گرم می‌گرفت. حتی گاهی طرف گلنوش رو می‌گرفت یا بیشتر باهاش شوخی می‌کرد. من اول فکر می‌کردم اتفاقی باشه، ولی کم‌کم متوجه شدم هر وقت حسین این کارو می‌کنه، مهسا حس حسادت میکنه. نه اینکه چیزی مستقیم بگه؛ بیشتر توی نگاه‌ها، توی واکنش‌ها و حتی توی اینکه چطور وارد بعضی شوخی‌ها می‌شد.
اون موقع هنوز نمی‌دونستم حسین دقیقاً داره چیکار می‌کنه، ولی حس می‌کردم بین این دوتا یه بازی ریزی شکل گرفته که من فقط گوشه‌هایی از شو می‌بینم.
حدود دو سه ماه همین‌طور گذشت. نه اتفاق خاصی افتاد و نه حسین چیزی تعریف کرد. حتی بعضی وقت‌ها فکر می‌کردم کلاً بی‌خیالش شده. ولی برخلاف قبل، این بار خودم منتظر بودم ببینم بالاخره چی می‌شه. انگار اون ترسی که اول ماجرا داشتم، کم‌کم جاشو به کنجکاوی و هیجان داده بود.
یه بار که حسین رو دیدم، با پوزخند گفتم: «بابا دیدی تو هم هیچی تو چنته نداری؟ الکی ادعا می‌کنی.»
این بار یه نیشخند زد و گفت: «نه دلتو خوش نکن گاهی به شوخی یا مثلا غیرعمدی دستمالیش میکنم.» تا اینو گفت یه دلهره‌ای اومد سراغم. فوری پرسیدم: یعنی خوشش میاد ازین کارت؟ گفت: نه بابا فقط بخاطر رو کم کنی با گلنوش و بقیه باهام راه میاد تا بجاش من جلو اونا طرف اینو بگیرم.
گفتم: «خب ناراحت نمیشه؟»
گفت: «حرصش در میاد، ولی اون جوری ناراحت نه.»
فکر کردم داره برای کری خونی چیزی سرهم می‌کنه. گفتم: «کسشعر نگو.»
گفت: «اگه فکر می‌کنی دارم خالی می‌بندم، پس تو نخ من باش.»
از همون لحظه حواسم به این دوتا جمع‌تر شد. نه اینکه چیزی رو علنی دنبال کنم؛ بیشتر سعی می‌کردم ببینم آیا واقعاً چیزی که حسین می‌گه وجود داره یا نه.
یه جا که سمیه حواسش نبود، حسین موقع رد شدن از کنار مهسا یه نیشگون آرومی از رونش گرفت و رد شد. مهسا یه نگاه جدی بهش انداخت؛ نه اون‌قدر جدی که بشه گفت عصبانی شده، نه اون‌قدر بی‌تفاوت که بشه گفت براش مهم نبوده. حسین هم فقط لبخند زد و رد شد.
همین واکنش مهسا بیشتر از خود کار حسین ذهنمو درگیر کرد. جالب بود با اینکه احساس کردم مهسا راضی نبود که حسین باهاش این کارا رو بکنه ولی اجازه داده بود که تا این حد پیشروی کنه. البته مطمئن بودم مهسا همه رو تشنه میبره لب چشمه و تشنه‌تر برمیگردونه.
برای اینکه زمان‌بندی ماجرا روشن باشه، کل این اتفاق‌ها حدود ۳.۵ سال طول کشید و اصلاً پشت سر هم نبود. بین قسمت‌های حساس گاهی دو سه ماه هیچ ارتباط خاصی بین حسین و مهسا نبود و روند ماجرا خیلی آروم و زیرپوستی شکل گرفت.
بعد از این ماجراها من در طی چند بار که جمعمون جمع بود بجز یکبار چیزی ندیدم. حسینم خیلی تعریف نمی‌کرد و حرصمو درمی‌آورد. اون ماجرا هم اینطور بوده که یه بار تولد مریم زن سالار بود. تو جمع ما اونا پولدار بودن. مریم همیشه سعی می‌کرد با لباسای گرون و فاخر جلو خانما فخر بفروشه و اینجوری خودنمایی کنه. و همیشه وقتی وارد مجلس میشد خانما با حسرت بهش نگاه میکردن و تو تولدش که دیگه سرآمد بود. اما طرف آقایون بازی سمت دیگه‌ای میچرخید و آقایونی که اصلا رنگ و طرح و قیمت لباس هرگز به چشمشون نمیومد دنبال این بودن که کدوم لباس بدن‌نماتر و تحریک کننده‌تره که قطعا همه نگاهاشون رفت سمت مهسا که با اینکه یه لباس مجلسی ساده یه تیکه بدن‌نما پوشیده بود ولی چنان گودی کمر و باسن پهن و برجسته و طاقچه‌ایش و اون رونای خوش تراشش تو چشم بود که زیرچشمی نگاهشون کنده نمیشد. بخصوص که چاک سینه‌های درشتش معلوم بود. البته تو همه دورهمی‌ها همیشه داستان همین بود. خونه‌شون یه آپارتمان لاکچری بود که استخر، سالن پذیرایی و سالن ورزشی داشت. ما همه تو خونه‌ش جمع شده بودیم و قرار بود همه بریم تو سالن پذیرایی. چون فک و فامیلاشونم بودن گروه گروه با آسانسور میرفتیم پایین. حسین یه طوری اشاره به من کرد که من با شما میام که انگار یه چیزی میخواست نشونم بده. منو حسین و مهسا و چند نفر از فامیلاشون رفتیم تو آسانسور. حسین با اشاره بهم فهموند از تو آینه تو نخش باشم. دیدم موقع پیاده شدن یه لحظه یه اسپنک زد زیر کون مهسا و رد شد. مهسا با حرص بهش اخم کرد ولی نه اونجور که عصبانی بشه. دیگه بعد از اون نمیدونستم که هنوزم باهاش شوخی دستمالی میکنه یا نه، که آخرش باز خودم ازش پرسیدم و با خنده تأیید کرد. با خودم گفتم اینکه بعضیا مثلا غیرعمدی یا شوخی دستمالیش کنن نه اینکه بگم برام عادی بود ولی بازم خیلی عجیب نبود. رو حساب کری خونی گفتم: خیلی هنر نکردی چون اون فکر میکنه جدی نیست. حسین اینبار با خنده گفت: خب یه بارم جدی دستمالیش کردم. یهو جا خوردم گفتم ناراحت نشد؟ گفت نه زیاد!. اینو که گفت قلبم به تپش افتاد. کیرم یهو راست شد از اینکه مهسا با حالت جدی هم دستمالی شده و واکنش تند نشون نداده. با تعجب گفتم آخه چجوری بهت اجازه داد عمدا دستمالیش کنی؟؟! گفت موقعی بود که اکیپی رفته بودیم بیرون شهر یه جا توی اون ذره بین درختا و صخره‌ها داشت از روی یه سنگ بزرگ میومد پایین. تو و سمیه و اکثر بچه‌ها جلوتر از ما بودین. یه شلوار ورزشی تنگ صورتی با بلوزش پوشیده بود. دستشو گرفتم کمکش کنم اما بعدش که اومد پایین تعادلشو از دست داد و بی‌اختیار داشت میومد تو بغلم منم به جای اینکه خودمو کنار بکشم دستامو باز کردم بغلش کردم اون روز حالش خیلی خوب بود و منم موقع بغل کردن بجای اینکه دستامو پشتش بذارم برا اولین بار عمدا گذاشتم رو کونش. فکر کردم این بار دیگه واقعاً عصبانی میشه اما تو بغلم همونطور موند. منم پررو شدم دستامو نگه داشتم و یکم حرکت دادم رو کونش. همراهیم نکرد ولی هیچیم نگفت اما بعد از چند لحظه فوری از بغلم اومد بیرون.
هر چی فکر کردم بازم خیلی چیزا جور در نمی‌اومد. نمیدونستم چرا مهسا تا اینجا عقب نکشیده بود، انگار دلایل حسین واسم کافی نبود نه اینکه بگم بعید بود. اونم مهسایی که تا چند وقت پیش از حسین خوشش‌ نمیومد!! از حسین پرسیدم کسکش راستشو بگو چیکار کردی که مهسا رو تو بغلت دستمالیش کردی و ناراحت نشد. (نمیدونم بخاطر اینکه حرصمو در میاره یا به دلیل دیگه) گفت: راستش یه کاری دیگه هم کردم ولی اگه بگم ازم دلخور میشی. من همه چیزو بهت گفتم این یکیو ازم نخواه. برام عجیب بود این واکنشش.

ادامه دارد...

نوشته: میلاد

  • Like 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


کون خوب مرده رو زنده میکنه 2

با تصور اون صحنه شهوتم بیشتر شد و از طرفی ترسی که از اول داشتم، یواش‌یواش کمتر می‌شد. مخصوصاً وقتی می‌دیدم حسین خیلی زیرپوستی و بدون عجله پیش می‌ره.
یه مدت بعد منو مهسا می‌خواستیم بریم پلیس+١٠ قبلش حسین زنگ زد و گفت منم اتفاقا کار داشتم حالا با شما میام. نمیدونم راست می‌گفت یا نه، ولی با ما رسید اونجا. رفتیم بالا صف خیلی شلوغ بود و به کندی پیش میرفت. مهسا وایساد تو صف منم پشت سرش، حسینم پشت سرم. متصدیه یهو داد زد قبل از صف برین کپی مدارکتون رو هم بگیرید که الاف نشید. یه لحظه سه‌تایی به هم نگاه کردیم که کی بره و کی صفو نگهداره. اما بدون اینکه حرفی بزنیم انگار با همون نگاهمون مشخص کردیم کی باید بره و کی بمونه. البته مهسا نگاهش مرموز بود و نفهمیدم دوست داره من بمونم تا حسین باهاش کاری نداشته باشه یا براش مهم نبود حسین دوباره بهش ور بره. من رفتم ولی دل تو دلم نبود. کپی طبقه بالا بود من خیلی فوری کپی رو گرفتم ولی به مهسا زنگ زدم و الکی گفتم صف کپی هم شلوغه و ده دقیقه‌ای طول میکشه. اما سریع برگشتم پایین و یه جا تو شلوغیا استتار کردم. یه زن و مرد دیگه همونجا کنارشون بودن و چیزی نمیدیدم. صف تکون خورد که دیدم حسین یه ذره از پشت چسبونده به مهسا!. مهسا یه شلوار کرم تنگ پوشیده بود و چون هودی کوتاه تنش بود کون خوشگلش تا نصفه بیرون بود حتی خط شورتش معلوم بود. صف کنار دیوار بود و یکم دیگه رفت جلو. مهسام رفت جلو و دوباره حسین نزدیک شد و دوباره آروم بهش چسبوند ولی قبل از اینکه کامل بچسبونه با شیطنت هودی مهسا رو آروم کشید بالا که باعث شد کل کونش بیفته بیرون و بعد بهش چسبوند. البته من با زحمت از لابلای آدما میدیدم. ملت هم حواسشون به کارشون بود چون نهایت فکر میکردن اینا زن و شوهرن چون گاهی حسین با مهسا حرف میزد یا با هم میخندیدن. بعد دیدم حسین دستشو کرد تو جیبش و انگار داشت از تو جیبش کون مهسا رو می‌مالوند. مهسا اصلا تکون نمی‌خورد. دوباره دورشون شلوغ شد و چیزی نمیدیدم و بعد از چند دقیقه که صف حرکت کرد حسین هنوز همونجور چسبیده بود. یه لحظه حسین دستشو از جیبش درآورد و دوباره فوری کرد تو جیبش. تو همون یه لحظه که دستشو آورد بیرون، دقت کردم دیدم حسین نمیدونم کی وقت کرده بود فقط زیپ شلوارشو داده بود پایین و یکم از کیرشو در حالیکه داخل شورتش بود داده بود بیرون و گذاشته بود لای کون مهسا! ولی چون دستش تو جیبش بود کسی نمی‌دید. منم چون تو کوکشون بودم تو همون یه لحظه دیدم. واسه همین برا اینکه دیده نشه دوباره فوری دستشو کرده بود تو جیبش حتی بعدش هودی مهسا رو دوباره کشید پایین. با توجه به اینکه شلوار مهسا نازک و نخی بود میشد حدس زد اون لا چه خبره و دست حسین تو جیبش در واقع داشت اون لا رو مدیریت می‌کرد. وااای پشمام! اولش گفتم چقدر احمقه تو همچین جایی داره اینکارو میکنه ولی باز بهش حق دادم آخه کون مهسا اینقدر تحریک کننده‌ست که خیلیا رو دیدم تا چششون بهش افتاده حتی جلوی خودم سعی کردن بهش بمالن. جالبه مهسا تکون نمی‌خورد و بیشتر چشمش رو به راه‌پله‌های بالا و مراقب اومدن من بود. نمیدونم اون لحظه چی تو سر مهسا می‌گذشت و چه حسی داشت. کم‌کم نزدیک کانترها رسیدن ولی تا کانتر اصلی هنوز مونده بود. و دوباره دورشون شلوغتر شد من دیگه چیزی از پایینشون نمیدیدم فقط دیدم مهسا به اولین کانتر که رسیده بودن دستاشو گذاشته بود لبه کانتر و یه ذره باسنش اومده بود عقب‌تر و حسین در گوشش یه چیزی گفت که مهسا یه لبخندی زد. دیگه رفتم نزدیکشون و تا داشتم جمعیت رو کنار میزدم که برم سر جام وایسم، نفهمیدم حسین چطور اونجور سریع خودشو جمع و جور کرد. حسین بعدا این یکی ماجرا رو برام تعریف نکرد نمیدونم چرا.. اما وقتی رسیدم رفتم بینشون وایسادم. دیگه تقریبا نزدیک باجه اصلی رسیدیم و اونجا شلوغتر از همه جا و همه بهم چسبیده بودن. دو نفر دیگه نوبت ما میشد که متصدیه گفت تاموقع مدارک تونو بدین بذارم تو صف. من جامو با مهسا عوض کردم تا مدارک رو بدم. مهسا دوباره جلوی حسین افتاد اما تا خواستم برگردم سر جام یه لحظه حسین یه چشمک زد و گرفتم منظورشو و همونجا جلوی مهسا و پشت بهشون موندم. قلبم به تپش افتاد. چند لحظه گذشت بدون اینکه کامل سرمو بچرخونم که مهسا معذب نشه گفتم عزیزم نوبتت شد سریع امضا بزن برو اون کنار بشین. مهسا فوری سرشو آورد جلو که من مجبور نشم سرمو بچرخونم و کنار گوشم گفت: باشه عشقم. دوباره سرمو دادم جلو تا پوزیشن‌شو بهم نزنه. اینبار چونه‌شو گذاشت رو شونم که نتونم سرمو برگردونم. بجاش منم بیشتر گوشمو نزدیک نفساش کردم که به شماره افتاده بود. آروم در گوشش گفتم اَه چقدر بوی عرق میاد اینجا و به همین هوا یه لحظه زیرچشمی تو صورتش نگاه کردم. صورتش حال عادی نداشت اما فوری یه لبخند مصنوعی زد. فهمیدم حسین همچنان مشغول همون کاریه که اون موقع انجام داده بود منتها بخاطر جمعیت بیشتر، با فشار بیشتر! دلم میخواست بیشتر ازین صحنه‌ها ازشون ببینم. اون لحظات برای من حتی از خود سکس هم هیجان‌انگیزتر بود؛ چون هر سه‌مون، هر کدوم به یه شکلی، درگیر اون لحظه بودیم که بالاخره نوبتمون شد امضا زدیم اومدیم بیرون. از اون پس سعی می‌کردم بیشتر از بقیه بچه‌ها تندتند با حسین قرار بذاریم تا فرصت بیشتر بتونه مهسا رو گیر بیاره. گذشت و بعد از چند روز اونا خونه ما دعوت بودن اما سمیه چون کارش طول کشید خودش دیرتر اومد. عوضش حسین با بچه‌هاش زودتر اومدن. بچه‌ها رفتن تو حیاط و حسابی مشغول شدن. حسین یه اشاره به من کرد و منم مثلا رفتم یه چیزی از سوپر بخرم اما رفتم رو تراس قایم شدم. یه جا که فرصت مناسب بود حسین نشست کنار مهسا و شروع کرد بغل و ناز و نوازش. مهسا پسش نزد ولی همراهیش نکرد، دلم میخواست بدونم چه احساسی داره اون موقع. مهسا یه شلوار لی تنگ پوشیده بود با یه پیراهن سفید که تا کمرش بود و پایین جلوشو گره زده بود که باعث می‌شد نافش دیده بشه.
بعد حسین بلند شد وایساد دستای مهسا رو گرفت اونم بلند کرد دوباره خودش نشست رو مبل و مهسا رو گرفت رو به خودش نشوند رو پاهاش!! حسین با دستاش لپای کونشو چنگ میزد و صورتشو گذاشته بود لای سینه‌هاشو. مهسا تقریبا پشتش به من بود و چهرشو نمیدیدم که حشریه یا بی‌تفاوت یا شایدم معذب؟ کون پهنش تمام رونای حسین رو دربرگرفته بود اما هر چی بود دو دقیقه طول نکشید که پاشد.
بعد از اون، چیزی که با خودم فکر می‌کردم این بود: «اگه واقعاً مخالفه، چرا همون اول جلوشو نمی‌گیره؟» ولی بلافاصله سؤال دیگه‌ای می‌اومد: «اگه موافقه، پس چرا خودش هیچ‌وقت واضح چیزی نمی‌گه؟» همین تناقض تا مدت‌ها ذهنمو ول نکرد.
این گذشت و حدس می‌زنم چندبار دیگه هم یواشکی حسین مهسا رو مالونده و هر بار هم که چیزی میدیدم شروعش از طرف حسین بود.
یه مدت گذشت حسین دیگه وقتی احساس کرد منم لذت میبرم سعی می‌کرد بعضی موقعیت‌هاش با مهسا رو برام تعریف کنه. تا اینکه یه روز صبح حسین زنگ زد گفت ببین قراره تا یه ساعت دیگه بیاد خونمون. جا خوردم گفتم جدی میگی؟ قلبم شروع به تپش کرد. گفتم به چه بهانه‌ای؟ گفت هیچی داشتیم چت می‌کردیم حوصلش سررفته بود همینطور بی‌هدف بهش گفتم دوست داری بیا اینجا تنهام. اونم در کمال ناباوری برا اولین بار گفت باشه میام یه ساعت دیگه راه میفتم. گفتم: یعنی قرار گذاشتین که بهت بده؟ حسین گفت: نه بابا ازین حرفا نبود و اصلا نمیذاره ازین حرفا بزنم. بعد ادامه داد: پسر ولی بیاد دیگه کارش تمومه. گفتم اون تو خونت هم بیاد در همین حده که اجازه میده که فقط دستمالیش کنی نه بیشتر. حسین چیزی نگفت و من ادامه دادم: ببین حسین من باید ببینم اونجا چیکار می‌کنین. فوری از محل کارم به بهانه‌ای زدم بیرون دل تو دلم نبود. طبق برنامه حسین قبل از رسیدن مهسا رسیدم خونشون. رفتم رو تراس جایی که برام مهیا کرده بود و به پذیرایی دید داشتم. مهسا رسید نفسم تو سینه حبس شده بود. اول که وارد شد فقط دست داد. یه ساپورت مشکی براق پوشیده بود و یه بلوز سفید کوتاه تا روی باسن و دکمه‌های بالاش باز بود و سینه‌هاش فرم قشنگی گرفته بود اومد رو مبل نشست. ولی حسین از همون اول بی‌جنبه بازی درآورد و پشت سرش یه اسپنگ زد در کونش. حسین نشست کنارش. صداشون نمیومد ولی یکم حرف زدن. حسین دستشو گرفت مهسا مقاومت نکرد ولی دستشو نکشید ولی بعد به حالت شوخی دستشو پسش زد و بجاش یکم با هم حرف زدن. باز دوباره حسین دستای مهسا رو بلند کرد و رو به خودش نشوند رو پاش و شروع کرد باسناشو چنگ زدن. سرشو گذاشت رو سینه‌های بزرگ مهسا. مهسا یکم همراهیش کرد اما باز دوباره پا شد نشست کنارش و اجازه نداد بیشتر دست بهش بزنه. حسین بلند شد و رفت آشپزخونه و با یکم خرت و پرت اومد برای پذیرایی بعد نشستن صحبت کردن اینجا صحبتشون خیلی طولانی شد نیم ساعت یا ۴۰ دقیقه. بیشتر حسین صحبت می‌کرد خیلیم جدی بود نمی‌دونم چی داشت می‌گفت که انگار مهسا تحت تاثیر حرفاش قرار گرفته بود. حسین لحظه‌ای سکوت کرد که دیدم مهسا بلند شد. فکر کردم میخواد بره. یکم مکث کرد اما اومد سمت حسین و اینبار دیگه خودش رو پاهای حسین نشست و بغلش کرد. کیرم راست شد و شهوت اومد سراغم. حسینم مهسا رو تو بغل گرفت و با پنجه‌هاش کون مهسا رو شروع کرد مالوندن. اینبار تو صورت هم نگاه میکردن. مهسا لبشو گذاشت رو لب حسین. یکم لب بازی کردن که بعد دوباره بلند شدن و وایسادن. حسین فوری رفت پشت مهسا نشست پشت کونش، بی‌صبرانه کونشو بغل کرد و صورتشو می‌مالوند لای کون گندش. با دستاشم لپ‌های کونشو می‌مالوند بعد یک دستشو از لای پاش رد کرد اونور و با کسش شروع کرد و رفتن. مهسا داشت به خودش می‌پیچید حسین یک نگاهی سمت من کرد بعد مهسا رو یه لحظه ولش کرد. باز فکر کردم مهسا میخواد تمومش کنه ولی حسین یه چیزی بهش گفت که مهسا روی دو زانو لبه مبل وایساد و رو به دیوار دستاشو تکیه داد به دیوار. حسین رفت پشتش وایساد. یه نگاهی به من کرد و با حرکات دست و صورت بهم فهموند مطمئنی اکی هستی می‌خوام شلوارشو بکشم پایین؟ من هیجان عجیبی داشتم با اشاره دست اکی دادم. اما مطمئن بودم مهسا اجازه نمیده. حسین دو طرف ساپورت مهسا رو گرفت. مهسا همونطور بی‌حرکت وایساده بود. یه دلهره‌ای اومد سراغم که حسین یهو ساپورت و شورت مهسا رو با هم کشید پایین و کون سفید و بلوریش مث دوتا توپ گرد افتادن بیرون و عین ژله لرزیدن!! عجیب بود مهسا اصلاً مخالفتی نکرد! ضربان قلبم شدت گرفت کیرم عین فنر راست شده بود. کون زنم جلوی رفیقم افتاده بود بیرون و یه لحظه هر سه‌تا بی‌حرکت وایساده بودیم. حسین عین حریصا سریع خم شد لای کون مهسا رو باز کرد یه نگاهی به سوراخش انداخت و با لپ‌های کونش یکم بازی بازی کرد بعد کونشو بغل کرد و هی بوسهای ریز ریز رو باسنای چپ و راستش میزد. مهسام خیلی آروم کونشو تو بغل حسین تاب داد. بعد حسین پاشد وایساد و کیرشو درآورد از پشت گذاشت لای کون مهسا بغلش کرد و ظاهرا فقط داشت درمالی می‌کرد بعد انگار داشت تنظیم می‌کرد که بکنه توش که مهسا انگار یه چیزی گفت و حسین یکم رفت عقب. مهسا اومد رو زمین رو شکم خوابید و اشاره کرد به حسین که این مدلی بکندش. حسین چرخید تازه چشمم به کیرش افتاد بهش می‌خورد ١٨ سانت باشه. حسین شلوار و شورت مهسا و بلوزشو کامل درآورد فوری یه پتو آورد پهن کرد زیر مهسا بعد نشست رو روناش و دوباره کون مهسا رو یکم مالوند. مهسا هی کونشو تاب میداد. بعد حسین با کف دستاش لای کون مهسا رو تا جاییکه تونست باز کرد و یه تف انداخت لاش کیرشو گذاشت لای کونش و دوباره به من اشاره کرد و با اشاره دست گفت بکنم؟ من اینبار با یه کیر راست هاج و واج مونده بودم و حسین بدون اینکه منتظر اوکی من بشه یه فشار داد تا ته کرد تو کوسش و شروع کرد اول آروم تلمبه زدن و کم کم تلمبه‌هاشو تندتر کرد و رو کون مهسا موج مینداخت. اما پنج دقیقه نشد که حسین ولو شد روش. من دقیق نمی‌دیدم فقط حس کردم آبش اومد و انگار همون تو خالی کرد. چند لحظه‌ای هر دو بی‌حرکت موندن و کم‌کم حسین سرشو آورد بالا و نشست رو رونای مهسا. داشت کون مهسا رو بوسهای ریزی میکرد که دوباره کیرش راست شد. نشست رو مبل و دوباره به مهسا اشاره کرد بشینه رو پاش. مهسا سریع پاشد اومد رو پاهای حسین ولی قبل از اینکه کامل بشینه کیر حسینو گرفت تو دستش، سرشو لبه کوسش تنظیم کرد و آروم رو به حسین نشست رو کیرش. درست مثل اولین پوزیشنی که ازشون دیدم با این تفاوت که این بار مهسا کاملاً لخت بود و حسین در حالی که داشت با دستاش کون گوشتی مهسا رو چنگ می‌زد و سینه‌هاشم می‌خورد، کیرش تا عمیقترین نقطه تن مهسا فرو رفته بود. مهسا پشتش به من بود و شروع کرد روی کیر حسین آروم کمر زدن. از اون فاصله که زیادم نبود تا حدودی سوراخ کونش معلوم بود که باز و بسته میشد و خودش هی خم میشد به حسین لب میداد و موهای لخت و کراتین زدش هماهنگ با باسنش موج میخورد. یه ۵ دقیقه‌ای تو همین وضعیت ادامه دادن که دیگه مهسا یهو خودشو ول کرد تو بغل حسین. فکر کنم ارضا شد چون تا چند دقیقه بی‌حرکت تو بغل حسین آروم گرفته بود. بعد آروم پا شد و رفت رو همون پتو دراز کشید. حسین یه لحظه گوشیشو چک می‌کرد که مهسا چرخید و به شکم خوابید. حسین یه لحظه چشش به کون مهسا افتاد پاشد و دوباره رفت رو کونش خوابید. بعد نشست رو روناش لاشو باز کرد تف انداخت و دوباره فرو کرد توش. اینبار حدود بیست دقیقه تو همین پوزیشن تلمبه‌های محکم و شلاقی زد طوریکه صدای شارپ شورپ از درب دوجداره تراس رد میشد و به گوشم می‌رسید آخرش سینه‌های مهسا رو تو مشتاش گرفته بود و همچنان رو کون مهسا میکوبوند که یهو کیرشو کشید بیرون و خودشو انداخت رو مهسا. متوجه نشدم چیشد. بعد خودشو تمیز کرد و کم‌کم لباس پوشیدن. یه ۱۰ دقیقه‌ای دوباره با هم نشستن صحبت کردن. مهسا پاشد که بره اما قبلش خودش اومد تو بغل حسین یکم لب بازی کردن که بعد مهسا خداحافظی کرد و رفت. با کیر راست و پر از حشر و لذت از پشت کارتنا اومدم بیرون، ولی یه حس عجیبی داشتم و نمی‌تونستم درست تو چشای حسین نگاه کنم. حسین با حالت پیروزی اولین جمله‌‌ای که انگار آماده کرده بود گفت: دیدی عرضه‌شو داشتم؟! ولی پسر عجب چیز دافیه زنت. یه حس تحقیر لذت بخشی بهم دست داد گفتم چی زود تموم کردین.. اونم ارضا شد؟ حسین که شارژ شارژ شده بود گفت آره اولش وقتی از پشت گذاشتم لای کونش خیلی حشری شد، بعد خودش گفت بذار دمر بخوابم این مدلی دوست دارم. وقتی دمر خوابید به محض اینکه کیرمو تا ته کردم تو کوسش یه آهی کشید گفت آخیشششش چشام روشن شد بالاخره، نمیدونم چرا اینو گفت. بعد هنوز چند تا تلمبه نزده بودم ارضا شد که بعدم خودم ارضا شدم. گفتم پس چرا دوباره نشست رو پات؟ حسین که انگار بابت حرف زدن پول می‌گرفت و به زور جواب میداد گفت هیچی دیگه من دوباره راست کردم اون بازم میخواست خودش اومد نشست رو کیرم و یکم که کمر زد ارضا شد. گفتم تو هم شدی؟ گفت خودت دیدی که... اونجا نه ولی دوباره دمرش کردم حسابی میکوبوندم رو کونش اما دیر آبم اومد، ولی اینبار که آبم اومد سریع کشیدم بیرون، ریختم لای کونش و پشت کمرش. خیییییلی حال داد. انگار لای کونش بیشتر حال داد. اونجا فک کنم مهسا یه بار دیگه ارضا شد.
من یه ده دقیقه‌ای نشستم مونده بودم چی بگم. حسینم فقط سرحال بود و کری برام میخوند و هی میگفت روت کم شد؟ ولی از اصل ماجرا دیگه حرفی نمیزد و با اینکه تو همه چیز پرحرفه تو این قضیه کلا به زور حرف می‌زد. فقط گفت: رون و کون درشت وقتی به بدنت میخوره یه چیز دیگس. بعد از یک سکوت گفت خوشم اومد مهسا رو هم با اون همه ادعاش رامش کردم. یه لحظه جا خوردم گفتم: مهسا رو "هم" ؟؟!! مگه کسی دیگه رو "هم"...؟؟!! تو چشام خیره شد انگار مردد بود یه چیزی رو بگه یا نگه یهو گفت: اگه وارد جزئیات نشی آره، گفتم باشه نمیشم، حالا کی؟ گفت: تهمینه!!! داشتم شاخ درمی‌آوردم. تا اومدم بگم چطوری؟ کی؟ کجا؟ پرید وسط حرفم و گفت قرار شد اصلا وارد جزئیات نشی فقط تنها فرقش با تو این بود که مهرداد از هیچی خبر نداره. من چند لحظه مات و مبهوت فقط به افق خیره شدم. بعد گفت: ولی مهسا تو لیگ دیگست.. کون خوب مرده رو زنده میکنه.... بعد فوری بحثو عوض کرد و یکم دیگه کسشعر متفرقه از دختربازیاش گفت که من دیگه ازش خداحافظی کردم از خونش زدم بیرون. تو راه اصلا حواسم به هیچی نبود. شیطونی و زیرآبی مهساحسابی حشریم کرده بود. از اونور تهمینه..
اونشب مهسا یکم تو فکر بود و جالب بود تو اولین دورهمی که چند روز بعدش بود و همه رفیقا بودیم طوری با حسین رفتار کرد که انگار هیچ اتفاقی بین اینا نیفتاده، حسینم اصلا تابلو بازی درنمی‌آورد. از اون به بعد دیگه اثری از دستمالی و شیطونی‌های حسین با مهسا نیست. شاید نمی‌خوان من بیشتر بدونم یا سمیه شک کنه. حسین میگه سکسمون بجز بار اول فقط یه بار دیگه بود و دیگه مهسا اجازه نمیده. اون یه بارم چند روز بعد از اولین بار، تو جکوزی خونه سالار وقتی بقیه حواسشون نبوده و کلا یه ربع بیشتر طول نکشیده چون تایم کم بوده و اولش مهسا راضی نمی‌شده ولی حین رقص چندبار بهش میماله و مهسا شهوتی میشه آروم میرن جکوزی و اونجا خیلی سریع لبه سکو داگ استایل ترتیبشو میده و آبشم میریزه توش و فوری میان بالا. ولی نمیدونم راست میگه همین یه بار بوده یا نه و تا این لحظه منتظرم جریان جدیدی ازشون ببینم یا بشنوم. شاید راست میگه و مهسا بعد از اولین سکس که دقیقا پنجشنبه ١٧ اردیبهشت امسال ساعت ١١:١٩ تا ١٣:٠۶ (لحظه ورود و خروج مهسا) بود عذاب وجدان گرفته و بجز سکس خونه سالار دیگه به حسین اجازه هیچ کاری نمیده. شایدم الکی میگه و ماجرا ادامه داره...
نمیدونم چرا مهسایی که خودش قبل از ازدواج این همه رو خط قرمزاش حساس بود یه روز از همون خطها رد شد. شاید آدم‌ها همیشه اون چیزی نیستن که ما سال‌ها ازشون می‌شناسیم. شاید هم مهسا همون آدم قبلی بود و فقط من برای اولین بار یه قسمت دیگه ازش رو دیدم.

نوشته: میلاد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18