gayboys ارسال شده در 10 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 10 ساعت قبل کون خوب مرده رو زنده میکنه این ماجرای دو قسمتی حاوی چند صحنه نیمه سکسی و یک صحنه سکسیه که بعضیاشون واقعا برام عجیب و باورنکردنی بودن ولی قبل از اینکه برسم به اصل ماجرا، باید یکم برگردم عقب تا روشن بشه چی شد که مهسا همسرم، با اون همه خط قرمز و حساسیتی که همیشه داشت، یه روز از مرزهایی رد شد که فکر میکردم هیچوقت نزدیکشون هم نمیشه. مهسا اون موقع ۳۴ سالش بود. بیشتر از اینکه صرفاً خوشگل باشه، یه جور بانمکی خاص داشت مخصوصاً تو چشماش. همیشه یه شیطنت ریزی تو نگاهش بود که وقتی میخواست چیزی رو به روی خودش نیاره، بیشترم معلوم میشد. ولی هیکلش حرف نداره؛ قد ١٨٠، اندام دقیقا ساعت شنی. سینههای درشت و خوش دست و کون خیلی گنده و سکسی. لپای کونش اونقدر درشت هستن که هرچی پنجههاتو باز کنی بازم توی پنجهها جا نمیشه. ما سکسمون منظم بود و همه پوزیشنا رو میزدیم بجز پوزیشنی که دمر بخوابه و من از پشت بکنم تو کسش، چون برجستگی باسنش باعث شده عمق شیار کونش اینقدر زیاد بشه که یه کیر راحت لاش گم میشه و با اینکه کیرم ١۵ سانته و کوچیک نیست ولی تو این پوزیشن فقط سرش میرسید به دم کسش و برای توش کردن جواب نمیداد. برعکس این پوزیشنو از همه بیشتر دوست داشت و بیشتر تحریک میشد، دلش میخواست محکم بکوبم رو کونش. البته گاهی اداشو درمیآوردیم و من کیرمو همون لای کونش میذاشتم و محکم میکوبیدم ولی براش ارضا کننده نبود. نهایتا داگی میکردم که کیرم بره توش. من تحت تاثیر بعضی از فیلم های پورن یه شب که از حموم اومدم بیرون دیدم مهسا رو تخت دمر دراز کشیده و تو گوشیش بود. یه ساپورت سفید پاش بود با یه نیم تنه. گودی کمر و گردی باسنش چنان هوسانگیز بود که ناگهان ذهن منو برد سمت یکی از مربیان باشگاه که رونهای خیلی قوی داشت و تصور کردم رو مهسا خوابیده و با رونهای ستبرش محکم داره رو باسن مهسا میکوبه و مهسا رو تو پوزیشن مورد علاقت به اوج لذت میرسونه. انگار از نظر اندامی خیلی بهم میومدن. اوایل خودمم از این فکرا تعجب میکردم. حتی بعضی وقتا خودمو سرزنش میکردم. ولی مشکل این بود که هر بار سعی میکردم بیخیالش بشم، دفعه بعد راحتتر برمیگشت. تا اینکه تو نت با یه مرد ایرانی مقیم کانادا به اسم رامین آشنا شدم اونم متاهل بود و ما بیشتر در حد حرف، درباره فانتزیهامون صحبت میکردیم. برای من این موضوع امن بود؛ چون نه رامین مهسا رو میشناخت و نه عملاً راهی داشت که این فانتزیا از حد حرف فراتر بره. یه بارم خیلی غیرمستقیم از مهسا پرسیدم که ممکنه اصلاً به رابطه با فرد دیگهای فکر کنه یا نه. واکنشش خیلی تند بود. نه فقط جوابش منفی بود؛ از خود سؤال هم ناراحت شد. همونجا فهمیدم بهتره این موضوع رو دیگه باهاش مطرح نکنم. آخه اینم بگم مهسا تو دوران مجردیش که با هم تو یه دانشگاه بودیم جزو دخترایی بود که هیچکس نتونسته بود ترتیبشو بده. حتی دختربازترین بچههای دانشگاه که تعريف میکردن میگفتن مثلا فلانی و فلانی رو کردیم ولی در مورد مهسا میگفتن فقط دوست میشه، حتی تو خونه هم میاد ولی نهایتا بوس و بغل. حتی اجازه نمیده یه ذره لباسشو در میاره چه برسه به سکس. شاید یکی از دلایلی که من از اول جذبش شدم، دقیقاً همین بود. واسه همین بعد از اون سؤال، تصمیم گرفتم فانتزی رو فقط تو ذهن خودم نگه دارم و نهایتاً دربارهش با رامین حرف بزنم. مدتی بعد، من با چند تا از دوستای متاهلم همچنان مجردی دور هم جمع میشدیم. مهسا از اینکه من مرتب تنها میرفتم کلافه شده بود. یه روز گفتم: «خب تو هم بیا. خانوادگی دور هم باشیم.» اول قبول نمیکرد، ولی بالاخره بعد از مدتی به جمع اضافه شد. بجز سالار و علی که زناشون مثل خودشون معمولی بودن، حمید و مهرداد زناشون خوشگل بودن ولی هیکلشون معمولی بود. گلنوش زن حمید بود و البته زن مهرداد به اسم تهمینه عین مدلا واقعا خوشگل بود و سینههاشم قشنگ بودن. من هرازگاهی فقط تو تخیلاتم مهرداد-تهمینه یا حمید-گلنوش رو واسه فانتزی تصور میکردم ولی اصلا جرات عملی کردن با اینا رو نداشتم. و آخرین نفر حسین که از همه اجتماعیتر و خوشصحبتتر با اینکه خودش قدبلند و خوشتیپ بود ولی چهره جک و جوادی داشت که باعث میشد همیشه باهاش شوخی کنیم ولی زنش سمیه زن خوبی بود ولی نه قیافه داشت نه هیکل. مهسا از همشون خوش هیکل تر بود و دوستام یه جور دیگه بهش توجه میکردن حتی بیشتر از تهمینه و گلنوش. از تو اینا همنشینی با حسین خیلی حال میداد و بازم با اون مجردی میرفتم کافه. مهسا صداش دراومده بود که آخه این پسره جک و جواد چیه که یکسره دنبال کونشی. گفتم خب تو بیا میگم سمیه هم بیاد. گفت همین مونده که با زن جوانتر از خودش سر یه میز بشینم. اما زندگی گاهی دقیقاً از جایی شروع میکنه به عوض کردن مسیر که فکر میکنی همهچیز تحت کنترله. یک صبح، یک اشتباه خیلی ساده، همهچیزو به هم ریخت: از رامین و حسین همزمان پیام داشتم. خوابآلود بودم و بدون اینکه دقت کنم، جواب پیاما رو دادم و رفتم سر کار. یکی دو ساعت بعد که گوشی رو چک کردم، تازه فهمیدم چه گندی زدم. پیام هایی که برای رامین نوشته بودم، برای حسین رفته بود و حسین هم همه رو دیده بود! خشکم زد. نه فقط از اینکه حرف های خصوصیم لو رفته بود؛ از اینکه طرفِ مقابل حسین بود. با خودم گفتم: «حالا درباره من و مهسا چی فکر میکنه؟» چون اصلا با حسین ازین مدل حسها نداشتم. آخرش نتونستم تحمل کنم و بهش زنگ زدم. هنوز شروع نکرده بودم توضیح بدم که حسین گفت: «میلاد جان، فهمیدم. میخواستی منو امتحان کنی. داداش خیالت راحت، ما از اون آدما نیستیم.» همون لحظه انگار یه کوه از روی دوشم برداشته شد. گفتم: «دمت گرم.» و من هم ادامه دادم و خودمو زدم به همون راهی که خودش باز کرده بود ولی وسط حرفاش چند تا سؤال پرسید که چون دستپاچه جواب دادم دوباره منو به شک انداخت. حس کردم شاید بیشتر از چیزی که میگه فهمیده. شایدم نه. همین نامعلوم بودنش بیشتر اذیتم میکرد. ماجرا گذشت، ولی حسین آرومآروم وارد همون گوشهای از ذهنم شد که قبلش فقط رامین و مهسا توش بودن. و همین قسمت برای خودم از همه عجیبتر بود. چون وقتی فقط درباره فانتزی حرف میزدم، همهچیز راحت بود. ولی وقتی احتمال واقعی شدنش رو تصور میکردم، حس کاملاً متفاوتی داشتم. حدود یک سال، شاید یک سال و نیم گذشت. یک روز سر کار بودم که مهسا زنگ زد. از همون لحن اول فهمیدم عصبانیه. گفت: «یه نفر بهم پیام داده. گفته بیا با هم دوست بشیم. من گفتم نه. بعد گفته نگران نباش، شوهرت در جریانه.» خشکم زد! مهسا ادامه داد: «تو چه غلطی کردی؟ با کی نشستی حرف زدی؟ اینا چیه؟» هرچی قسم خوردم که من همچین چیزی نگفتم و احتمالاً طرف یه مزاحمه، قبول کردنش براش سخت بود. بعد از کلی بحث بالاخره آروم شد ولی وقتی تلفن قطع شد، یه سؤال تو سرم موند: این کی بود؟ رامین که نمیتونست باشه. هیچ شماره یا اطلاعاتی از مهسا نداشت. پس ذهنم رفت سمت حسین. بهش زنگ زدم: «تو به مهسا پیام دادی؟» اول نفهمید چی میگم، بعد عصبانی شد. گفت: «چی داری میگی؟ بعد از اون قضیه که میخواستی منو امتحان کنی، حالا بهم تهمت هم میزنی؟ شماره رو نگاه کردی اصلاً؟» نگاه کردم. شماره ناشناس بود. همین دوباره همهچیزو مبهم کرد. شاید واقعاً یه آدم غریبه بود. شایدم کسی بود که نمیخواست شناخته بشه. ولی از اون روز به بعد، یه چیز تو ذهنم عوض شد. دیگه فقط فانتزی نبود. حالا یک آدم واقعی هم وجود داشت که احتمال میدادم شاید از این موضوع خبر داشته باشه. چند ماه دیگه گذشت. رابطه من و حسین یه مدت سردتر شد، ولی دوباره عادی شد. یه روز یه کاری برام پیش اومد و قرار بود شب بریم خونه حسین. منم صبحش پیش اون بودم داشتیم برنامه ریزی میکردیم که وسط حرفامون یه جا به ناچار تصمیم گرفتیم اون بره دنبال مهسا و بچههام. اما حسین گفت: نه من نمیرم! گفتم چرا؟ با حالت متلک گفت: باز میخوای برام حرف دربیاری؟ خندم گرفت و نمیدونم چرا این حرفو زدم، گفتم: حالا اونم از تو خوشش نمیاد. یه جورایی بهش برخورد ولی اونم از خنده من یکم جسورتر شد گفت: میدونم ولی... نه اینکه تو خوشت نمیاد؟... اومدم بگم گمشو بابا اون امثال تورو آدم حساب نمیکنه، حرف تو دهنم جوری دیگه چرخید به اشتباه گفتم: حالا خیلیم عرضهشو داری؟ نمیدونم شاید با توجه گذشته مهسا که ازش مطمئن بودم همچین حرفی زدم. انگار بهش بربخوره گفت اوه من خودم ختم دختربازام. بعد شروع کرد از خودش تعریف کردن که تو دختر بازی فلان و فلان بودم. خلاصه پی حرف منو گرفت و ادامه داد. منم همینطور تو دلم هیجان بود وانمود میکردم حالم عادیه اما تصور سکسش با مهسا داشت قشنگ تحریکم میکرد. از طرفی هم نمیخواستم با همچین آدمی این فانتزی رو عملی کنم این تناقض بیشتر انگار منو حشری میکرد تا اینکه یه جورایی از لحن صدام و حرف زدنام یه بوهایی برد و جسورتر شد و با خنده گفت خب پس عرضهشو ندارم.. میخوای امتحانش کنم ببینی عرضهشو دارم؟ من اول میخواستم بزنم زیر خنده و موضوع رو عوض کنم. ولی نمیدونم چرا یهو رفتم تو فاز رجز خونی و یه لحظه خجالتم پرید. گفتم: «عمرا اگه بتونی.» فقط همینو گفتم. نه روم میشد رک اکی بدم و نه هیجان زیاد اجازه میداد که بهش نه بگم. حس کردم خودم هم نمیدونم دقیقاً چه پیامی بهش دادم. حسین هم چیزی نگفت. ولی از اون روز به بعد، من دیگه نمیتونستم به این ماجرا مثل قبل نگاه کنم. از طرفی استرس هم داشتم. بازی خطرناکی رو داشتم شروع میکردم. یه مدت از این ماجرا گذشت دیدم همه چیز عادیه راستش یه خورده خیالم راحت شد چون با اینکه فکر کردن بهش حشریم میکرد ولی هنوز ظرفیت این همه استرس و ترس رو نداشتم. مخصوصا که دوبار هم گند زده بودم. تا اینکه یه شب که منو مهسا از دورهمی برمیگشتیم و هر دو ساکت بودیم مهسا یهو گفت: تو جمع دوستات حسین از همه گرمتره، بقیه که انگار ماستن. گفتم آره... حالا فهمیدی؟ گفت: پسر با شعوریم هست الکی نیست یکسره دنبالش بودی. با خودم گفتم نکنه حسین یه کارایی داره میکنه و هیچی نمیگه، یه مدت صبر کردم دیدم حسین چیزی نمیگه. از طرفی روم نمیشد رک ازش بپرسم. اما آخرش یه روز که دوتایی کافه بودیم، دوباره بحث رو کشیدم وسط. گفتم: «دیدی آخرش عرضهشو نداشتی؟» پوزخند زد. گفت: «من ملاحظه تو رو کردم.» گفتم: «چرت نگو.» چند ثانیه نگام کرد. بعد گفت: «پس بهتره بدونی یه کارایی کردم.» قلبم ریخت. گفتم: «خب چرا نمیگی؟» گفت: «قرار بود همهچیزو بهت بگم؟» گفتم: آره. ولی باز هم کامل چیزی نگفت. مخصوصا که میدیدم مهسا باهاش راحتتر شده. واسه همین باز طاقت نیاوردم دوباره تو یه دورهمی که با بچهها داشتیم گفتم چیکار کردی شیطون باهات مهربون شده؟ گفت ناراحت نمیشی؟ گفتم اگه مخفی کاری کنی ناراحت میشم. گفت تو چندتا موقعیتِ شوخی بین مهسا و بقیه خانمها مخصوصا گلنوش (چون گلنوش از همه خوش سرزبونتر بود)، طرف مهسا رو گرفتم مهسام ذوق کرد. گفتم همین؟ گفت همینم خیلی خوبه. گفتم برو بابا فکر کردم شاخ غول شکستی، این واکنشش طبیعیه واسه همه. من هنوز فکر میکردم آخرش حسین هم مثل بقیه به دیوار خط قرمزهای مهسا میخوره. برای همین وقتی میدیدم حسین کمکم جسورتر میشه، بیشتر برام شبیه کریخونی بود تا یه اتفاق جدی. اما چیزی که کمکم توی دورهمیها تغییر کرد، رفتار خود مهسا بود. حسین بعضی وقتا عمداً بهش کمتر توجه میکرد و بیشتر با بقیه زنا، مخصوصاً تهمینه که از همه خوشگلتر بود، گرم میگرفت. حتی گاهی طرف گلنوش رو میگرفت یا بیشتر باهاش شوخی میکرد. من اول فکر میکردم اتفاقی باشه، ولی کمکم متوجه شدم هر وقت حسین این کارو میکنه، مهسا حس حسادت میکنه. نه اینکه چیزی مستقیم بگه؛ بیشتر توی نگاهها، توی واکنشها و حتی توی اینکه چطور وارد بعضی شوخیها میشد. اون موقع هنوز نمیدونستم حسین دقیقاً داره چیکار میکنه، ولی حس میکردم بین این دوتا یه بازی ریزی شکل گرفته که من فقط گوشههایی از شو میبینم. حدود دو سه ماه همینطور گذشت. نه اتفاق خاصی افتاد و نه حسین چیزی تعریف کرد. حتی بعضی وقتها فکر میکردم کلاً بیخیالش شده. ولی برخلاف قبل، این بار خودم منتظر بودم ببینم بالاخره چی میشه. انگار اون ترسی که اول ماجرا داشتم، کمکم جاشو به کنجکاوی و هیجان داده بود. یه بار که حسین رو دیدم، با پوزخند گفتم: «بابا دیدی تو هم هیچی تو چنته نداری؟ الکی ادعا میکنی.» این بار یه نیشخند زد و گفت: «نه دلتو خوش نکن گاهی به شوخی یا مثلا غیرعمدی دستمالیش میکنم.» تا اینو گفت یه دلهرهای اومد سراغم. فوری پرسیدم: یعنی خوشش میاد ازین کارت؟ گفت: نه بابا فقط بخاطر رو کم کنی با گلنوش و بقیه باهام راه میاد تا بجاش من جلو اونا طرف اینو بگیرم. گفتم: «خب ناراحت نمیشه؟» گفت: «حرصش در میاد، ولی اون جوری ناراحت نه.» فکر کردم داره برای کری خونی چیزی سرهم میکنه. گفتم: «کسشعر نگو.» گفت: «اگه فکر میکنی دارم خالی میبندم، پس تو نخ من باش.» از همون لحظه حواسم به این دوتا جمعتر شد. نه اینکه چیزی رو علنی دنبال کنم؛ بیشتر سعی میکردم ببینم آیا واقعاً چیزی که حسین میگه وجود داره یا نه. یه جا که سمیه حواسش نبود، حسین موقع رد شدن از کنار مهسا یه نیشگون آرومی از رونش گرفت و رد شد. مهسا یه نگاه جدی بهش انداخت؛ نه اونقدر جدی که بشه گفت عصبانی شده، نه اونقدر بیتفاوت که بشه گفت براش مهم نبوده. حسین هم فقط لبخند زد و رد شد. همین واکنش مهسا بیشتر از خود کار حسین ذهنمو درگیر کرد. جالب بود با اینکه احساس کردم مهسا راضی نبود که حسین باهاش این کارا رو بکنه ولی اجازه داده بود که تا این حد پیشروی کنه. البته مطمئن بودم مهسا همه رو تشنه میبره لب چشمه و تشنهتر برمیگردونه. برای اینکه زمانبندی ماجرا روشن باشه، کل این اتفاقها حدود ۳.۵ سال طول کشید و اصلاً پشت سر هم نبود. بین قسمتهای حساس گاهی دو سه ماه هیچ ارتباط خاصی بین حسین و مهسا نبود و روند ماجرا خیلی آروم و زیرپوستی شکل گرفت. بعد از این ماجراها من در طی چند بار که جمعمون جمع بود بجز یکبار چیزی ندیدم. حسینم خیلی تعریف نمیکرد و حرصمو درمیآورد. اون ماجرا هم اینطور بوده که یه بار تولد مریم زن سالار بود. تو جمع ما اونا پولدار بودن. مریم همیشه سعی میکرد با لباسای گرون و فاخر جلو خانما فخر بفروشه و اینجوری خودنمایی کنه. و همیشه وقتی وارد مجلس میشد خانما با حسرت بهش نگاه میکردن و تو تولدش که دیگه سرآمد بود. اما طرف آقایون بازی سمت دیگهای میچرخید و آقایونی که اصلا رنگ و طرح و قیمت لباس هرگز به چشمشون نمیومد دنبال این بودن که کدوم لباس بدننماتر و تحریک کنندهتره که قطعا همه نگاهاشون رفت سمت مهسا که با اینکه یه لباس مجلسی ساده یه تیکه بدننما پوشیده بود ولی چنان گودی کمر و باسن پهن و برجسته و طاقچهایش و اون رونای خوش تراشش تو چشم بود که زیرچشمی نگاهشون کنده نمیشد. بخصوص که چاک سینههای درشتش معلوم بود. البته تو همه دورهمیها همیشه داستان همین بود. خونهشون یه آپارتمان لاکچری بود که استخر، سالن پذیرایی و سالن ورزشی داشت. ما همه تو خونهش جمع شده بودیم و قرار بود همه بریم تو سالن پذیرایی. چون فک و فامیلاشونم بودن گروه گروه با آسانسور میرفتیم پایین. حسین یه طوری اشاره به من کرد که من با شما میام که انگار یه چیزی میخواست نشونم بده. منو حسین و مهسا و چند نفر از فامیلاشون رفتیم تو آسانسور. حسین با اشاره بهم فهموند از تو آینه تو نخش باشم. دیدم موقع پیاده شدن یه لحظه یه اسپنک زد زیر کون مهسا و رد شد. مهسا با حرص بهش اخم کرد ولی نه اونجور که عصبانی بشه. دیگه بعد از اون نمیدونستم که هنوزم باهاش شوخی دستمالی میکنه یا نه، که آخرش باز خودم ازش پرسیدم و با خنده تأیید کرد. با خودم گفتم اینکه بعضیا مثلا غیرعمدی یا شوخی دستمالیش کنن نه اینکه بگم برام عادی بود ولی بازم خیلی عجیب نبود. رو حساب کری خونی گفتم: خیلی هنر نکردی چون اون فکر میکنه جدی نیست. حسین اینبار با خنده گفت: خب یه بارم جدی دستمالیش کردم. یهو جا خوردم گفتم ناراحت نشد؟ گفت نه زیاد!. اینو که گفت قلبم به تپش افتاد. کیرم یهو راست شد از اینکه مهسا با حالت جدی هم دستمالی شده و واکنش تند نشون نداده. با تعجب گفتم آخه چجوری بهت اجازه داد عمدا دستمالیش کنی؟؟! گفت موقعی بود که اکیپی رفته بودیم بیرون شهر یه جا توی اون ذره بین درختا و صخرهها داشت از روی یه سنگ بزرگ میومد پایین. تو و سمیه و اکثر بچهها جلوتر از ما بودین. یه شلوار ورزشی تنگ صورتی با بلوزش پوشیده بود. دستشو گرفتم کمکش کنم اما بعدش که اومد پایین تعادلشو از دست داد و بیاختیار داشت میومد تو بغلم منم به جای اینکه خودمو کنار بکشم دستامو باز کردم بغلش کردم اون روز حالش خیلی خوب بود و منم موقع بغل کردن بجای اینکه دستامو پشتش بذارم برا اولین بار عمدا گذاشتم رو کونش. فکر کردم این بار دیگه واقعاً عصبانی میشه اما تو بغلم همونطور موند. منم پررو شدم دستامو نگه داشتم و یکم حرکت دادم رو کونش. همراهیم نکرد ولی هیچیم نگفت اما بعد از چند لحظه فوری از بغلم اومد بیرون. هر چی فکر کردم بازم خیلی چیزا جور در نمیاومد. نمیدونستم چرا مهسا تا اینجا عقب نکشیده بود، انگار دلایل حسین واسم کافی نبود نه اینکه بگم بعید بود. اونم مهسایی که تا چند وقت پیش از حسین خوشش نمیومد!! از حسین پرسیدم کسکش راستشو بگو چیکار کردی که مهسا رو تو بغلت دستمالیش کردی و ناراحت نشد. (نمیدونم بخاطر اینکه حرصمو در میاره یا به دلیل دیگه) گفت: راستش یه کاری دیگه هم کردم ولی اگه بگم ازم دلخور میشی. من همه چیزو بهت گفتم این یکیو ازم نخواه. برام عجیب بود این واکنشش. ادامه دارد... نوشته: میلاد واکنش ها : ehsannekoyan 1 لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده