migmig ارسال شده در 7 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 7 ساعت قبل داستان سیاه و سفید 1 با سلام ،اولین باره که میخوام داستان بنویسم و بعد چند سال اومدم از روی بیکاری داستان خوندن ،الان متاهلم و چند روزیه تنها و کارمم تق و لق بود نشستم یه داستان واقعی براتون بنویسم ،امیدوارم که خوشتون بیاد و اگه بازخورد داستانم خوب بود بازم براتون مینویسم . خواهشا فحش ندید و جنبه داشته باشید ،نمیدونم طولانی بشه یا کوتاه اما سعی میکنم چیزی رو نه جا بندازم و نه الکی گندش کنم ،اگه میخوایید نخونید اگرم میخوایید تا تهش بخونید و نصفه ولش نکنید . من حسامم الان ۳۹ سالمه و قدم ۱۷۹ وزنم ۹۰ البته الان و موقع این خاطر ۷۴ کیلو بودم .نه ورزشکارم و نه کیرم ۵۰ سانته. سال ۸۸ من ۲۲ سالم بود و با آشنا بازی و بواسطه درسی که خونده بودیم و چس کلاس سوادی که داشتیم چون یه سری مشکلات و داستانهایی داشتیم، توی سازمان دانشآموزی استخدام شدم. راستش نمیدونم بگم متأسفانه یا خوشبختانه، ولی زندگیمون شده بود مثل زندگی عشایر! تقریباً هر روز مأموریت داشتیم و از این شهر میرفتیم اون شهر. وقتی وارد یه شهر میشدیم، کارمون این بود که حتی دورافتادهترین روستاها و کورهدهاتهای اون منطقه رو هم پیدا کنیم و سر بزنیم. باید میرفتیم تکتک مدارس شهر و روستاهای اطراف رو میدیدیم، بازرسی میکردیم و دوباره راهی یه جای دیگه میشدیم.داستانی که میخوام براتون تعریف کنم، برمیگرده به زمانی که مأموریت به استان هرمزگان رفته بودیم و همکارهایی که داشتم، توی شهرهای اطراف پخش شده بودن؛ شهرهایی مثل بندر خمیر و گچین و حاجی آباد و گاوبندی و... قشم و ابوموسی و جزیرهٔ قشنگ هرمز هم به من افتاد. جزیرهٔ هرمز اون موقع، فکر میکنم دو،سه تا مدرسه بیشتر نداشت. حالا ممکنه این داستان رو هرمزی های عزیز هم بخونن و با عرض پوزش منم مجبورم از اسامی مستعار استفاده کنم. روزی که فهمیدم قراره این جزایر رو تنهایی برم، خیلی ناراحت شدم. توی اسکلهٔ قایقهای بندرعباس، سوار یه اتوبوس دریایی شدم و حدود نیم ساعت تا یک ساعت بعد، داخل جزیرهٔ هرمز پیاده شدم. اولین چیزی که توی جزیره به چشمم خورد، جزیرهٔ پرتغالیها بود. شهر خیلی خلوت بود و من هم اصلاً نمیدونستم باید کجا برم. یه رانندهٔ تاکسی اونجا بود، رفتم جلو و بهش گفتم:من رو به آموزشوپرورش جزیرهٔ هرمز میبری؟ اون موقع هم فاز مهندس گرفته بودم؛ با کیف سامسونت، کتوشلوار، عینک دودی و موهای فشن! رانندهٔ تاکسی هم انگار حسابی شیفته و دلباختهٔ ما شده بود و وقتی ما رو به آموزشوپرورش رسوند، حتی کرایه هم ازمون نگرفت. توی آموزشوپرورش رفتم و به بخش مربوط به خودمون و بعد از کلی پذیرایی و احوالپرسی و تحویل گرفتن ما، برای استراحت، چمدون و خودم رو آقای اکبری که راننده اونجا بود به خونه معلم که مهمانسرایی ویلایی و خیلی قشنگ بود و نزدیک ساحل بود با خودش برد . اونجا کلاً خونههای سازمانی ویلایی بود و بیشترشون هم در اختیار فرهنگیها و نظامیها قرار داشت. بعد از اینکه رسیدیم اونجا و خونه رو با آقای اکبری بررسی کردیم، قرار شد برای شام همون شب برام شام بیاره و اگر وسیلهای هم لازم داشتم، بهش زنگ بزنم تا برام فراهم کنه. بعد از خداحافظی باهاش، رفتم حمام، یه دوش آب سرد گرفتم و اومدم بیرون و نشستم جلوی تلویزیون. شاید این دومین یا سومین شهری بود که توی مدتی که در سازمان دانشآموزی مشغول به کار بودم، تنها به مأموریت میرفتم. چون اون شهر کوچیک بود و نیاز به نیروی بیشتری نداشت، قرار نبود مدت زیادی اونجا بمونم. دقیقاً یادمه روزی که رسیدم، چهارشنبه بود. با دوستهام قرار گذاشته بودم که ظرف دو روز کارهای این شهر رو انجام بدم و جمعه بعدازظهر خودم رو به اونها برسونم.چند ساعتی از اومدنم به اونجا گذشته بود و از سر بیحوصلگی لباسهام رو پوشیدم و گفتم برم بیرون و یه کم کنار ساحل قدم بزنم. وقتی به جلوی در رسیدم، دیدم خونهٔ ویلایی روبهروی جایی که من مستقر بودم، یه خوابگاه شبانهروزی پسرانه بود. زیاد بهش توجهی نکردم و راه افتادم سمت ساحل. توی ساحل نشسته بودم و سیگار میکشیدم که دو نفر به من نزدیک شدن. یکی از اونها ازم فندک خواست و همون فندک باعث شد سر صحبت رو با هم باز کنیم. اسم یکیشون مصطفی بود و اسم اون یکی داوود.از همدیگه که سوال پرسیدیم و خودمونو بهم معرفی میکردیم گفتم که من بچهٔ کرج هستم و برای مأموریت به اینجا اومدم و کارمون هم خدمترسانی به مناطق محرومه، خیلی باهام صمیمی شدن. بچههای خوبی بودن. بعد از اینکه خودشون رو معرفی کردن، فهمیدم که توی همون خوابگاه شبانهروزی مستقر هستن و خودشون اهل جزیرهٔ لارک بودن. به خاطر دور بودن مسیر و اینکه رفتوآمدشون دریایی بود، هر هفته، یا شاید هم دو هفتهای یک بار به جزیرهٔ لارک و خونه و زندگیشون برمیگشتن. ساعتی با هم لب ساحل بودیم و کمکم دمدمای غروب شده بود. از دور، کشتیها و لنجهایی رو میدیدیم که در حال رفتوآمد بودن. غروب غربت اون هم هزار کیلومتر دور از خانواده واقعا دلگیره هر چقدر هم که زیبا باشه . با همین دلگیری و تنهایی کم کم با اونها به سمت خونه راه افتادیم و وقتی خواستن خداحافظی کنن به اونا گفتم که من تنهام و اگه دوس دارید بیایید پیش من . اونا هم از خدا خواسته برای فرار کردن از شلوغی خوابگاه زودتر از من وارد خونه شدن پ. یادمه اونموقع سیگار وینستون قرمز میکشیدم و اون عزیزان هم تازه سیگاری شده بودند و پدر سیگار من رو دراوردند و منم از غرور مهندسی و فاز بچه تهرانی روم نمیشد بهشون بگم کمتر بکشید،خواهر سیگارامو گاییدید. از هر دری با هم حرف زدیم تا اینکه رسیدیم به بحث شیرین دختر و دختربازی! داوود هم با گوشی سونیاریکسونش، عکس دوستدختر خودش رو به من نشون داد؛ یه دختر سبزه، یا بهتر بگم سیاه، که اون هم محصل بود. خونهشون هم توی یه جزیرهٔ دیگه بود و اونجا به داوود رفیق شده بود و جدی جدی تو اون سن قصدشون ازدواج بود . به داوود گفتم:یه زنگی بهش بزن و ببین اگه رفیق داره، منو هم با یه نفر آشنا کن که این دو سه روزه لااقل بساط لاس زدنمون و سرگرمیمون فراهم بشه . همون موقع مصطفی گفت این حرومزاده قراره دوساله مخ یکی از هم کلاسیهای دوست دخترش رو برا من بزنه و نکرده شمارهٔ یه دختر رو بهت میدم. من نتونستم مخش رو بزنم؛ اگه میتونی تو مخش رو بزن.شماره رو که به من داد، همون لحظه گفتم بذار ببینیم کیه. شماره رو گرفتم و زنگ زدم. یادمه اون موقع تازه آهنگهای پیشواز ایرانسل مد شده بود. همین که زنگ خورد، یهو از اون طرف صدای «بوی گل و سوسن و یاسمن آید» بلند شد! یه لحظه خشکم زد. برگشتم سمت مصطفی و گفتم:داداش! مطمئنی شمارهٔ دختره رو دادی؟ این که انگار مستقیم به رادیو پیام وصل شده! مصطفی زد زیر خنده و گفت: آره بابا، خودشه! گفتم: «پس چرا پیشوازش اینه؟! من دنبال یه دختر بودم، نه پایگاه بسیج هرچی گوشی زنگ میخورد، من هم بیشتر شک میکردم که نکنه مصطفی شمارهٔ یه بندهخدایی رو داده که اصلاً روحش هم از این ماجرا خبر نداره. تا وقتی گوشی رو اون طرف خط جواب بدن، هنوز مونده بودم چی بگم. توی ذهنم همزمان داشتم چند مدل «سلام» تمرین میکردم؛ چون واقعاً نمیدونستم وقتی جواب داد، باید با سلام شروع کنم یا با ببخشید، شما همون خانومی هستید که دوست ما نتونسته مخش رو بزنه؟ . تلفن رو برداشت و من هم منتظر موندم ببینم اون طرف خط کیه و اصلاً باید چی بگم. چند ثانیه گذشت تا اینکه یه خانم با یه صدای خیلی لطیف و ظریف گفت: «بفرمایید جانم.» منم بدون مقدمه، بدون سلام و علیک و بدون هیچگونه آشنایی قبلی، خیلی جدی گفتم: آخه این چه آهنگ پیشوازیه؟! مگه من فکر کردم پایگاه بسیج رو گرفتم؟! یه لحظه سکوت کرد، بعد خودش زد زیر خنده و گفت:مگه بده ؟ گفتم نه خیلیم عالیه . همونجا خیالم راحت شد که حداقل شماره سرکاری نیست و واقعاً خودِ طرف پشت خطه! این قسمت رو هم نزدیک به متن خودت، با همون فضای شوخ و دیالوگهای طبیعیتر تنظیم کردم: انگار تازه یادش افتاده بود که تلفنش زنگ خورده و پشت خط هم یه آدم غریبهست. یهدفعه گفت: راستی شما؟ گفتم: من یه غریبهام که توی دیار غربت افتادم و دنبال یه آشنا میگردم. شاید آشنای من شما باشید... خودتونید؟ یه لحظه سکوت کرد و گفت: چقدر طبع شاعرانهای دارید،ولی لطفاً مزاحم نشید. و گوشی رو آورد که قطع کنه. منم سریع گفتم: جان مادرت قطع نکن. گفت بچه کجایی ،گفتم تهران ،گفت الان کجایی و شماره منو کی داده بهت ؟ گفتم همینجوری شمارتو گرفتم و الان داخل یه جزیره ام که فکر نکنم شما بلد باشید ،گفت کجا؟گفتم جزیره هرمز . دیدم گفت چه جالب اتفاقا خونه ما هم داخل هرمزه. ((یادش بخیر خیلی خر بود،البته خداییش خر و زود باور بودیم هممون،الان ملت گرگ شدن)) خلاصه که توی پنج دقیقه مخش رو زدم و انگار کلا از قبل مخش زده شده بود،زود تر از نامه نگاری ها و کارهایی که برنامه ریزی شده بودن پیش رفت . تو همون پنج دقیقه گفت بیا پارک کنار ساحل منم باید برم مغازه برای شام خرید کنم تا همدیگرو ببینیم. مصطفی و داوود هم که داشتن صداشو میشنیدن دوتایی دهنشون باز مونده بود که چطوری انقدر زود وا داد دختره . خللصه که سریع لباس عوض کردم و گفتم دست گلت درد نکنه آقا مصطفی خیلی محبت کردید ،فقط بیزحمت بهم بگو پارک ساحلی کجاست ،مصطفی که دهنش هنوز باز مونده بود و باورش نمیشد به خودش اومد ،گفت کیروم تو ای زندگی که دو ساله دنبال این عن بودم نگامم نمیکرد ،انقدر زود پا داد . خندیدم و با احساس غرور درومدیم بیرون و آدرس داد و دیدم همون ساحل و چهارتا تاب و الاکلنگ شکسته پارک ساحلی بود ،رفتم اونجا و این دوتا هم با فاصله از من اومدن . چند تا بچه و زن ومرد اونجا بودن و نمیدونستم کیه. دیدم خودش زنگ زد . گفت رسیدی ؟ گفتم آره گفت فهمیدم چون فقط تو اینجا غریبه ای و لباست و تیپت به بچه های اینجا نمیخوره . گفتم تو کدومی؟گفت بچرخ پشت سرتم ، چرخیدن همانا و چشمتون روز بد نبینه ،دیدم یه دختر سیاه سیاه سیاه ،انگار کرده بودیش داخل روغن سوخته یه چادر بندری سرش بود تا برگشتم و نگاش کردم با فاصله صد متری وقتی خندید دندونای سفیدش تو اون سیاهی مثل صدف میدرخشید . چهرشو نتونستم دقت کنم چون هم گرگ و میش غروب بود و هم فاصلم باهاش زیاد بود و هم چادرشو گرفته بود . گفت خب منو دیدی حالا که چی؟ گفتم لااقل بیا نزدیکتر تا ببینمت ،گفت اینجا نمیشه خیلی تابلوعه همه همدیگرو میشناسن . گفتم خب پس چکار کنیم؟ گفت بذار برم خرید کنم و برگردم خونه بهت میگم . خلاصه که نیم ساعت بعد زنگ زد گفت من با عموم زندگی میکنم و عموم شب میخواد بره گرگورهایی که دیشب تو دریا انداخته رو جمع کنه تا صبح تنهام اگه میخوای بیای اینجا که بهت آدرس بدم . گفتم باشه و گفت پس منتظر باش بهت خبر میدم. داوود که از مصطفی عاقلتر بود گفت داداش نرو خونشون شاید برات دام پهن کرده باشه و یا اگه عموش سر زده رسید میخای چکار کنی ؟ بیارش همینجا ما هم میریم ،ساعتای هشت و نه شب هم دیگه کسی تو خیابون نیست که ببینتت، بهش زنگ زدم و گفتم نرگس جان تو بیا اینجا و تو رسم ما نیست دفعه اول پسر خونه دختر بره . اونم گفت اخه میترسم کسی ببینه و وقتی دیدم زیر زبونش شله شعله اسرارمو بیشتر کروم و گفتم نترس من که نمیذارم آبروی خودم بره ،آبروی تو هم آبروی منه . گفت باشه پس من میام ،مصطفی بدبخت رو فرستادم مغازه که هم سیگار بگیره و هم تیغ و دوباره پریدم حموم صفایی به ناخدا خورشید دادیم و پشماشو زدیم . کم کم ساعت نزدیک نه شد و بچه ها رفتن و مصطفی با التماس و زبونی گفت داداش حسام تو رو به تموم مقدساتت قسم اگه کردیش بذار منم بیام بکنمش ،تو رو خدا رسوند اینجا که لااقل بتونم اینو بکنم . منم گفتم بهت قول نمیدم ولی اگه شد ،باشه بهت زنگ میزنم از دیوار بیا بالا و در خونه رو باز میذارم که تو عمل انجام شده قرار بگیره . هر چند اینکار تو مرامم نبود ولی یه جوری دست به سرش باید میکردم ،چون اولش میگفت من میرم زیر تخت یا داخل کمد دیواری . خلاصه اونا رفتن و زنگ بهش زدم که گفت دارم میام ،،ساعت حدودای نه شب بود که دوباره به موبایلم زنگ زد گفت کدوم خونست و رفتم جلوی در که کسی نبینه و کسی نباشه که الحمدلله کوچه خلوت بود و امن و امان ،سریع از زیر دستم رفت داخل . منم داخل کوچه یه قدمی زدم و دیدم نه پرنده پر نمیزنه . تا اومد داخل نگاش کردم دیدم ماسک زده که مثلا کسی نشناستش ،بهش گفتم بریم تو اتاق ،داخل هال پذیرایی پرده نداره ممکنه کسی سرک بکشه داخل حیاط و داخل هال پذیرایی معلوم باشه . نشست لبه تخت و بوی ادکلن خیلی تندی که زده بود مشام رو واقعا آزار میداد ،گفتم چادرت رو بردار و راحت باش،گفت همینجوری خوبه و راحتم . گفتم به صاحبخونه بر میخوره وقتی اینجوری میشینی ،که چادرش رو از سرش سر داد پایین و ماسکش برداشت ،تازه اونجا چهرشو دیدم . چشمهای درشت و بینی و لبهای برجسته و بزرگ و بینیشم زیاد بزرگ نبود ،و صورتش هم گرد بود ،با موهای بلند لخت بود یا فر بود رو یادم نیست .ولی از حق نگذریم دختر قشنگی بود و قدش هم از من شاید ده سانت کوتاهتر بود ،من خودم ۱۷۹ سانت قدمه ، بهم گفت به دخترای شهرتون نمیرسم من ولی توی شهر خودمون جزو قشنگا حساب میشم ،و یه خنده ریزی کرد ،گفتم واقعا زیبایی ،این حرفو نزن . ونیم ساعتی گذشت از اومدنش و شروع کردیم حرف زدن و ... که اکبری زنگ زد و رفتم دم در شام رو گرفتم و اومدم داخل ،هر جا هست دمش گرم برام غذای دریایی اورده بود که با نرگس شام رو خوردیم و ظرفهارو که داشت میبرد آشپزخونه از زیر لباس بلندی که تنش بود برجستگی باسنش رو دیدم که انگار موقع راه رفتن میرقصید .موقع برگشت هم سینه های بزرگش رو دیدم که فهمیدم سوتین نبسته و سفتی و خوش فرمیش رو میشد از زیر همون لباس گشاد تشخیص داد . کم کم ناخدا خورشید یک چشم با دیدم بدنش و تجسم لختش با همون لباس گشاد شروع کرد بیدار شدن . دراز کشیدم روی تخت و دوباره اومد نشست لبه تخت و شروع کرد حرف زدن و گفتم دراز بکش وقتی من خوابیدم و تو نشستی معذبم . دراز کشید کنارم و سرش رو گذاشت روی بازوم و منم به پهلو چرخیدم سمتش و داشتم سوالشو جواب میدادم و عمدا بینی و صورتمو نزدیک گوش و گردنش کردم که موقع حرف زدن نفسم به گوش و گردنش بخوره ،و اروم اروم هی این یکی دستمو که عادتمه موقع حرف زدن تکونش میدم به شکمش و سینه هاش نزدیک میکردم . یه آن حس کردم نفسهاش داره میلرزه و کم کم تحریک شده . دیگه ساکت شدم و اولین بوسه رو از گردنش گرفتم و همون بوسه کافی بود تا آه نفسش فضای نیمه تاریک اتاق و سکوتش رو پر کنه ،با همون آه دست چپم رو کنار صورتش گذاشتم و عمدا آرنجم رو روی سینه هاش سنگین کردم . بدون اغراق سینه هاش مثل سنگ بود و دیگه هیچوقت همچین سینه هایی ندیدم . اینبار با نوک زبونم روی گردنش شروع کردم خیلی آروم دایره دایره زبونمو چرخوندن که دیدم نفسهاش لرزشش بیشتر شد و خودش رو بیشتر به سمت من کشوند و چرخید به سمت من و روی پهلوی راست خوابید و صورتش جلوی صورتم بود ،تو اون اتاق نیمه تاریک چشمهاش واقعا برق میزد و الان که کمی خمار شده بود چقدر زیباتر شده بود ،و با چرخیدنش فاصله لبهاش کمتر از دو سانت شد که اون دو سانت رو من از خود گذشتگی کردم و لبامو چسبوندم به لبهاش . و شروع کردم به خوردن لبهای گوشتی و بزرگش ... کمکم صدای نالههاش که از توی دماغش درمیاومد، بیشتر شد. خیلی ماهرانه لبهام رو میبوسید و زبونش رو توی دهنم میچرخوند. منم متقابلاً همین کار رو میکردم و کمکم با دست چپم شروع کردم به مالیدن سینههاش. چون لباسش بلند بود، باید لباسش رو درمیآورد تا میتونستم سینههای لختش رو توی دستم بگیرم.از این حالت خسته شده بودم و دوست داشتم سنگینیش رو روی خودم حس کنم. با یه حرکت، در حالی که هنوز دستم زیر سرش بود و دست چپم آزاده، چرخوندمش روی خودم. انگار از این کار خیلی خوشش اومده بود، چون حالا فضای بیشتری داشت و روی سینه و بدنم دراز کشیده بود. کمکم شروع کرد به بوسیدن گردن و گوشم و من هم موهاش رو چنگ میزدم. وقتی دست از بوسیدن گوش و گردنم برداشت، روی شکمم نشست و کیرم که حالا بلند شده بود، پشت باسنش قرار گرفته بود و نرمی باسنش رو با تمام وجودم حس میکردم. بهش اشاره کردم و گفتم لباسش رو دربیاره. انگار منتظر گفتن همین حرف من بود. لباس یکسرهش رو از بالای سرش بیرون کشید. اولین باری بود که یه زن سیاهپوست رو توی بغلم تجربه میکردم و توی تاریکی اتاق، جلوهٔ خیلی زیبایی برام داشت. تازه اونجا بود که فهمیدم چقدر بدنش قشنگ و بینقصه. تازه میتونستم سینههاش، کمرش، شکمش و برجستگیهای بدنش رو که حالا روی شکمم قرار گرفته بود، ببینم. همزمان که اون پیرهنش رو درآورد، من هم تیشرت خودم رو از تنم درآوردم. اینجا بود که نرمی و لطافت رانها و باسنش رو مستقیماً با پوست خودم حس و لمس میکردم. سینههاش به حدی زیبا بود که انگار ساعتها وقت گذاشته بودن تا اینقدر زیبا و بینقص تراشیده و شکل داده بشن. بعد از نگاههای کنجکاوانهای که بین من و اون ردوبدل میشد، لبخند ملیحی روی صورتش بود. انگار متوجه شده بود که چقدر با کنجکاوی و عطش نگاهش میکنم و بدنش رو ذرهذره با نگاهم میپیمایم. با نوک سینههام شروع کرد بازی کردن. من هم دوباره دستم رو پشت کتفهاش گذاشتم و کشیدمش سمت خودمو با یه چرخیدن . این بار اون بود که زیر من قرار گرفت. با این حرکت، انگشتهام رو لای موهاش بردم و شروع کردم به بوسیدن لبهاش. با دست دیگهام هم سینههاش رو همچون اناری درشت فشار میدادم. اون سوتین نداشت، اما یه شورت پلنگی پاش بود. بعد از بوسیدن گوشها و گردنش و زیر چونهش، با زبونم به سینههاش رسیدم و دورشون میچرخوندم. نوک سینهٔ سفتش رو هم که حالا سفتتر شده بود، آروم بین دندونهام فشار دادم. واقعاً چه لذت وصفنشدنیای برام داشت. کم کم خودمو رسوندم به شورتش و از روی شورت ابتدا بو کردم و خداروشکر بوی بد نداد ،چون خودم به بو خیلی حساسم و وقتی دیدم واقعا بو نمیده از روی شورت سرم رو روی کسش گذاشتم و با بینی روی چوچولش فشار میاوردم ،اولین بارش بود که کسش خورده میشد ،چون بهم میگفت نکن زشته و کثیفه و بعدهاکه باهم تلفنی گهگداری حرف میزدیم گفت هیچوقت برام تکرار نشده و اولین بارم بود که کسم خورده میشد . کسش واقعا تپل بود و دوست داشتم شورتش رو در نیارم بزودی ،کنار رون پاهاشو میخوردم و برای خودمم انگار تازگی داشت . و خوبیش این بود بی مهابا گاز گاز میکردم و میک میزدم و ترسی از کبود شدنش نداشتم . ساق و ماهیچه پاهاشو خوردم و شورتش رو که دست انداختم در بیارم از شرم مثلا خواست ادای دفعه اولیارو در بیاره دستشو گذاشت جلوی کسش . که خودمم شلوار و شورتمو دراوردم و چرخیدم روش و کیرم که حالا شده بود مثل دسته هاون جلوی صورتش نگه داشتم ،و خودمم خم شدم روی کسش . کسش پر آب بود و تپل ،لبه زیادی هم نداشت که مثل سگ پیت بول آویزون باشه ،با کف دستم و ساعدم آب کسش رو پاک کردم و شروع کردم خوردن کسش ،اونم با ولع کیرمو میخورد که گاهی از شدت لذت زیاد کیرمو گاز میگرفت و با عکس العمل کمر به پایین من میفهمید دردم اومده و کیره تو دهنش ،لبهای درشتش چنان دور کیرم حلقه میشد که واقعا میشد گفت لب درشت چقدر برای ساک زدن ساخته شده . شاید نیم ساعتی روی هم دیگه کلنجار میرفتیم یا اون مینشست روی دهنم ،یا من جلوش وایمیستادم تا مسلط باشه به خوردن کیرم یا شصت و نه بودیم یا نود و شیش روی هم . خیلی دوست داشتم زودتر بکنمش ولی چون میدیدم از خوردن کسش واقعا داره لذت میبره دلم نمیومد زودتر تمومش کنم ،و توی ناله هاش میگفت کاش تا همیشه میشد اینجا بمونی و هر شب میومدم پیشت ،چند بار ارضا شد و خودمم تا میخواستم ارضا بشم میرفتم پایین پاهاش و نمیذاشتم دیگه بخوره ،چون اگه ارضا میشدم شاید دیگه جذابیت قبل ارضا شدنم رو برام نداشت . خلاصه که خودش گفت حسام جان نمیخوای کیرتو مهمون کسم کنی ؟مردم اومدم پایین پاهاشو کیرمو داشتم میمالیدم روی کسش که خیس بشه و بکنمش داخل و نرگس هم کمرشو رو تکون میداد و داشت خوش رقصی میکرد ،که یه لحظه چشمم خورد به پنجره اتاق که رو به حیاط خلوت بود (حیاط پشتی خونه)که دیدم دو تا سایه ی کله افتاده رو پرده و دارن از زیر پرده که یه مقدار کوتاه تر بود دارن مثل توله سگ داخل اتاقونگاه میکنن. معلوم نبود چقدر کون مارو دید زده بودن وقتی روی نرگس بودم و داشتم کسشو میخوردم ،با خیال چشمهای اضافی کیرم کم کم شروع کرد خوابیدن ،که گفتم عزیزم ،چهار دست و پا شو از پشت بکنم تو کست،تا چهار دست و پا شد با دست به اونا اشاره کردم که برید که انگار گوششون به حرف من بدهکار نبود و فکر کنم داشتن جق میزدن . خلاصه که به هر زور و ضرب کیرمو راست کردم و شروع کردم تلنبه زدن و از زیر شکمش با چوچولش خودش داشت بازی میکرد و هر از چند گاهی هم تخمای منو میمالید ،کسش گشاد نبود و تنگ هم نبود و معلوم بود قبل من کیرهای بزرگ جنوبی زیاد دیده چون زیاد آخ و اوخ نمیکرد و ظاهرا براش جذابیتی نداشت ،ناگفته نماند کیر خودمم ۱۷ سانته ولی کلفته . برش گردوندن و پاهاشو دادم بالا و شروع کردم به کردنش که انگار اینجوری بیشتر لذت میبرد ،و پاهاش که بالا بود ،ماهیچه پاشو میخوردم ،گویا بازم داشت ارضا میشد و پاهاشو از روی شونه هام با زحمت پایین اورد و دور کمرم حلقه کرد و محکم منو به خودش فشار میداد که تا اون لحظه حس میکنم اونقدر تو سکسمون عمیق ارضا نشده بود ،تا چند ثانیه بندش رعشه داشت و میلرزید ،چند ثانیه ای منو کنار زد و تموم تنش قطره قطره عرق شده بود و حالا سیاهی تنش براق شده بود و زیباتر . و آب سفید مثل چسب چوب از کسش سرازیر شد پایین ،کنارش دراز کشیدم و خودش شروع کرد لبامو خوردن و اومد نشست روی کیرم ،دوباره شروع کرد تلنبه زدن و کم کم منم با بالا و پایین شدنش دستامو به مچ پاهاش گرفته بودم و با ریتمش ریتم گرفتم . و زیر باسنش که با اون خیسی کسش و عرقی که کرده بودیم صدای برخورد کونش با بدن من رو دو برابر کرده بود ،کم کم که داشت آبم میومد بهش گفتم آبم رو کجات بریزم ،گفت مگه داره میاد ؟ گفتم آره که یه مقدار عمیقتر کرد تلنبه هاشو و دوباره بدنش شروع کرد به لرزیدن ،و تو حین لرزیدن رفت وسط پاهام و ادامه لرزشش رو پایین پاهام که بود داشتم میدیدم که باز با دست شروع کرد کسشو مالیدن و کیر منو تا ته میخورد و میک میزد و واقعا تا ته کیرمو میکرد توی دهنش . که با دیدنش اون صحنه گفتم ابم داره میاد و اومدم سرش رو کنار بزنم که دستمو پس زد و تموم آبم رو خالی کردم توی دهنش و همشو قورت داد ،و در آخر زیر کیرمم تا بالا کشید که همه آب ته مونده داخل کیرمم خورده باشه . خلاصه که رفت دسشویی و اومد بیرون و کم کم لباس پوشیدیم . گفت امشب خیلی چیزارو تجربه کردم ،و تازه فهمیدم که اولین بارشم بود که آب کیر خورده ،لباس که پوشیدیم ساعت حدودا یک بود ،گفتم برو تا عموت نیومده که دیدم خندید و تکرار کرد عمو . گفتم مگه حرف بدی زدم ؟گفت اون شوهرمه ولی سی سال و پنج از خودم بزرگتره ،موقعی که بچه بودم بهش میگفتم عمو و الانم که زنش شدم بهش میگم عمو ،اون لحظه انگار آب جوش ریختن روی سرم چون من هیچوقت به زن شوهردار دست نزده بودم و این شد اولین و آخرین بار رابطه من با زن شوهردار . نگاهم خورد به پشت پنجره دیدم داوود رفته و مصطفی هنوز داشت مارو نگاه میکرد. تا دم در بدرقش کردم و یه یادگاری هم به نرگس دادم . هر جا که هستن موفق و پیروز باشن .. داستانم نمیدونم طولانی شد یا نه ولی سعی کردم از قلم نندازم چیزیو . امیدوارم فحش ندید و شخصیت داشته باشید ،شاید تو آینده براتون باز از خاطراتم نوشتم تا ببینم ری اکشن دوستان چیه . نوشته: حسام الدین لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده