رفتن به مطلب

داستان سکس گروهی با مردان


migmig

ارسال‌های توصیه شده


مهمانی تن‌ها 1

اپیزود اول- مینا و مردان عرب

ساعت ۳ شده بود و از آسمون اهواز آتیش می‌بارید که صدای زنگ در اومد، خودش بود، خسته و کلافه وقتی منو تو لباس خواب کوتاه مشکی دید چشماش باز تر شد، بغلم کرد و بعد از لمس باسنم یه بوس گذاشت روی پیشونیم و گفت:

«مینا جان! خیییلی خسته‌ام، میرم دوش بگیرم»

بدون اینکه حرفی بزنم یه لبخند تحویلش دادم و اونم رفت تو حموم، نتونستم خیلی طاقت بیارم لباسامو کندم و به نادر اضافه شدم، لب وان نشستم و با پاهام کیرش رو می‌مالیدم. نادر که راست کرده بود منو گرفت کشید توی وان و داد زد:

«خاله باز این کس هوس گاییده شدن داره»

خاله هم با همون زیرپوش همیشگی اومد تو و گفت:

«خب، امونش نده»

نادر به جون پستون‌هام افتاد و با یه دست یکیش رو به دهن می‌برد و با دست دیگه اون‌یکی رو می‌چلوند، چند دقیقه بعد منو کف حموم داگی کرد و دو دستی موهام رو گرفت و فرو کرد توی کونم و گاییدن رو شروع کرد و مدام می‌گفت:

«جوووون… چه کونی… انگار واسه کیر من ساختن. کیف می‌کنی نه؟»

صدای جیغ من حموم رو برداشته بود:

«اوووف… بکن… بگا… این کون مال توئه… جر بده…»

نادر سرعتش رو زیاد کرد و چیزی نگذشت که توی کونم خالی کرد

یک ساعت بعد- اتاق نشیمن

از حموم اومدم بیرون که دیدم نادر با حوله نشسته تو سالن داره با خاله میوه میخوره، با شیطنت گفتم:

«اگه خدمتکارم جوون بود فکر می‌کردم داری واسه گاییدنش برنامه می‌چینی»

خاله آخرین قاچ سیب رو هم پوست گرفت و گذاشت تو ظرف و به زحمت بلند شد و شروع کرد به نالیدن:

«هععععی خانوم جان، کی به من گامبو نگا میکنه، اون موقع که جوون بودم و بر و رویی داشتم آقاتون خدابیامرز اجازه از خونه بیرون رفتن بهم نداد، اون دوسه‌تا خواستگاری هم که اومد از نادونی پروندم، آقا نادر فقط برای شما راست می‌کنه»

من یه کم اخم کردم و با تحکم گفتم:

«بسه دیگه… پرحرفی نکن برو پی کارت»

سرشو انداخت پایین و رفت سمت آشپزخونه من هم کنار نادر نشستم و یه توت فرنگی گذاشتم دهنم و رو به نادر گفتم:

«سرت رو درد آورد؟»

«نه، حرفاش شیرینه، خیلی از قدیما حرف میزد، مگه چند ساله توی این خونه است؟»

«از بچگی… پدر و مادرش هم نوکر ما بودن»

«برام جالبه که اینقدر باهات راحته.»

«شونزده سالم بود که پدر و مادرم تصادف کردن و از اون موقع با خاله زندگی می‌کنم بهش عادت کردم»

«آمار همه مردهایی که میان اینجا رو داره؟»

«چیه؟ کنجکاو شدی آمار منو در بیاری؟ یا فکر کردی به کس دیگه نباید بدم؟»

«تو که هر کیر کلفتی پیدا بشه بهت حال بده ردش نمیکنی، ولی بدم نمیومد بدونم اون فانتزی که میگفتی رو تجربه کردی یا نه؟»

«چند تا مرد با هم؟ نه، فقط همون یه بار که سهراب رو همراهت آوردی، خبریه؟»

«آره، سهراب که میاد، دوتا از دوستان اماراتی هم هستن که یه کم دیگه دیگه میرسن اهواز»

«جدی می‌گی؟»

«مگه شوخی دارم؟ چهار نفری قراره جرت بدیم»

«آخ جون چهار نفر باهم! من برم حاضر شم»

با عجله رفتم اتاق تا آرایش کنم و حاضر بشم

یک ساعت بعد- داخل سالن

یه سوتین و لامبادا قرمز با جوراب بلند پوشیدم. از پله‌ها که اومدم پایین دیدم رسیدن و دارن مشروب میخورن

نادر با اشاره به سهراب شروع به معرفی کرد:

«سهراب رو که میشناسی»

خود سهراب به حرف اومد و گفت:
«قبلا با کیرم آشنا شدی»

خندیدم و جواب دادم:
«آره… دهنم آب افتاد»

نادر به نفر اول اشاره کرد:

«سعید.»

لبخند زد و با همان راحتیِ آدمی که انگار سال‌هاست منو می‌شناسه، دستش رو جلو آورد. چشمکی زد و گفت:
«بالاخره از نزدیک دیدمت.»

بعد نادر به نفر کناری اشاره کرد:
«و این حامده.»

حامد دستم رو گرفت؛ محکم‌تر از چیزی که انتظار داشتم فشار داد. چیزی نگفت، فقط چند لحظه نگاهم کرد و بعد دستم رو رها کرد.

نادر گفت:
«حامد و سعید با هم شریکن. توی دبی با هم کار می‌کنیم.

«کیراتون پر آب»

خاله آهنگ رو پلی کرد و من هم آروم‌آروم شروع کردم به رقصیدن، لباسم خیلی سکسی بود و راست شدن اندام مردانه‌ از زیر لباسشون معلوم بود. من در حین رقص رفتم تو بغل سهراب و یه لب کوچیک ازش گرفتم و دست بردم تیشرتش رو کشیدم بالا و اون بهم کمک کرد و کامل درآورد یه درکونی بهم زد، چند تا از دکمه‌های سعید رو باز کردم و یه دست کشید به رون پام، حامد جلو جلو پیراهنش رو انداخته‌بود یه ور دست کشیدم روی سینه‌اش و اون هم سوتینم رو باز کرد و یکی از ممه‌هام رو گرفت و چلوند، نادر نفر آخر بود که هنوز حوله حمام تنش بود که جلوش باز بود و کیرش رو به آسمون بود، چرخیدم و کونم رو گذاشتم روی کیرش و یه کم رقصوندم.
چیزی نگذشت که همه لباسا کف زمین بود و من تو دست و پاشون وول میخوردم، شده بودم یه عروسک، دوره‌ام کردن نشستم به کیر خوری، اینقدر کیر خورده بودم که حرفه‌ای شده بودم و با کیر‌هایی که اینا داشتن گرسنه‌تر می‌شدم، حامد سرم رو می‌گرفت و تلمبه می‌زد، سعید تا ته فرو می‌کرد، سهراب تخماشو میذاشت دهنم، منم با ولع میخوردم. کیر نادر رو گرفتم به دهنم، دستام رو گرفته بودن و از لب‌هام کار می‌کشیدن و بین هم دست به دست می‌کردن.

نادر گردنم رو گرفت و از زمین بلندم کرد و در حالی که دندوناش رو روی هم فشار میداد در گوشم گفت:

«ببین چه کیر‌هایی قراره تو رو بگان. امشب باید یه کس و کون و دهن حسابی به ما چهار‌تا بدی»

بعد منو روی کیر سعید نشوند و سعید تا ته توی کسم فرو کرد، تا به خودم بیام حامد با کیر الاغش یک ضرب فرو کرد توی کونم که از حال رفتم

چشمام که باز شد نادر و سهراب سرم رو با موهام گرفته بودن و نوبتی از دهن مشغول گاییدنم شدن

سعید و حامد وحشی‌تر می‌شدن و من که مدام یه کیر کلفت تو حلقم فرو می‌رفت دیگه جیغ هم نمی‌تونستم بزنم، فقط می‌تونستم ناله‌کنم، بالاخره بعد از نیم‌ساعت خودشونو خالی کردن و حامد از روم بلند شد.

سهراب موهام رو گرفت رو از روی سعید بلند کرد، بعد از اینکه خاله کس و کونم رو تمیز کرد نادر خوابید سهراب منو روی کیرش نشوند و خودش هم دستام رو از پشت گرفت و فرو کرد توی کونم بعد از چند تا تلنبه که صدای جیغم در اومد سهراب موهام رو‌ گرفت و کشید عقب و در گوشم گفت:

«به این می‌گن گاییدن. داری حال می‌کنی. مگه نه جنده خانوم»

نادر که زیرم بود یه سیلی زد توی گوشم و داد زد:

«دختر جنده‌ای مثل تو بایدم از اینطوری گاییده شدن حال کنه»

اینقدر از کس و کون گاییدنم که آبشون اومد.

روی تخت ولو شده بودم که سهراب منو گرفت رو دوشش و از پله‌ها رفت بالا منو برد به حموم و روی پاهای حامد که لبه وان نشسته بود خوابوند، یه کیر رفت توی کونم و یه چیزی توش ریخت که فهمیدم سعید داره تو کونم می‌شاشه، خواستم جیغ بزنم که نادر دهنم رو گرفت و گفت:

«تازه قراره ما هم امتحان کنیم»

یکی‌یکی به نوبت توی کونم فرو کردن و شاشیدن. توی شاش و آب منی اون مردها داشتم دست و پا میزدم نفر آخر حامد بود که منو کف حموم خوابوند و انگشتاش رو فرو‌ کرد توی دهنم و با دست دیگه‌اش به موهام چنگ زد و اینقدر گایید تا از هوش رفتم…

صبح- اتاق خواب مینا

چشمامو‌ باز کردم، نادر داشت لباس می‌پوشید:

«چطور بود؟ اذیت که نشدی»

«اینکه در کانون توجه چهار تا مرد باشم برام تازگی داشت، به خصوص اینکه همشون بلد بودن یه زن رو چطوری ارضا کنن»

«خوبه، احتمالا هر از گاهی از این برنامه داشته باشیم سعید و حامد خیلی کیف کرده بودن»

«همه رفتن؟»

«آره، من هم دارم میرم دیگه باید برسم فرودگاه، کاری نداری؟»

«به سلامت»

داستان تازه شروع شده، یه گروه از مرد‌هایی که نه فقط یک‌بار، بلکه دوست داشتن هر از گاهی منو تجربه کنن…

پایان اپیزود اول

نوشته: داریو

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18