chochol ارسال شده در پنجشنبه در 02:15 اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 02:15 هوسباز 1 فصل اول:سکس عصر بود که از ساختمان بیرون زدم. می دونستم طبق معمول می تونم سعید رو داخل کافی شاپ همیشگی در حال سیگار کشیدن پیدا کنم. معتاد به سیگار نبود اما هر بار من رو می رسوند؛ توی فاصله یکی دو ساعتی که پایین منتظرم بود قهوه ای می زد و بعد پشت به پشت سیگار می کشید. روبروش نشستم. با همون نگاه پریشون همیشگی نگاهم کرد. _خوبی مرجان؟ وای خدا این چه سوالی بود که هر بار ازم می پرسید! _آره... عالی ام...مرسی سعید جان با اینکه توی دلم غوغایی بود و می خواستم جیغ بزنم، داد بزنم ،کافه رو بهم بریزم و همینطور یه ریز ور بزنم و انرژی ای که داشت من رو می ترکوند رو خالی کنم ولی میدونستم خوشش نمیاد. _چیزی می خوری سفارش بدم؟ _نه خوبه... پاشو بریم داخل ماشین دوباره اون شور و حس سراغم اومده بود. دوست داشتم با کسی حرف بزنم و همه چیز رو با تمام جزئیات بگم. اما سعید فقط موقع سکس و اونم در حد کلی در این مورد باهام حرف می زد و در بقیه موارد دوست داشت همه چیز به سکوت برگزار بشه. یاد ناهید افتادم. از زمان دانشگاه باهم بودیم. سنگ صبور و رازدار همدیگه و هیچ رازی یعنی تقریبا هیچ رازی بینمون نبود. وقتی باهم بودیم راحت راحت و آزاد آزاد بودیم. لازم نبود از چیزی خجالت بکشیم یا چیزی رو از هم مخفی کنیم. بهش پیام دادم. _ناهید آبجی جون فردا میتونی بیام پیشم؟ _سلام فردا نمیتونم گلم _واای کاش میتونستی کلی حرف دارم که بهت بزنم. دارم میترکم! زنگ زد _سلام چی شده مرجان جون؟ _هیچی فقط دلم برات تنگ شده بود گفتم سراغت رو بگیرم. _الان نمیتونی حرف بزنی _نه عزیزم _آهان... نکنه دوباره رفتی دادی کثافت! _آره _الان سعید پیشته؟ _آره ناهید جون _باشه عزیزم فهمیدم. اون شوهر بی ناموست دوست داره بدی ولی دوست نداره تعریف دادنات رو بکنی! _آره دیگه گفته بودم که بهت _توی لاشی هم که دوست داری شرح دلاوریهات رو جار بزنی و کیف کنی! _خیلی کثافتی! _باشه حالا فردا که نمیشه ولی هر موقع بتونم میام پیشت. _مرسی عزیزم میبینمت _بای سعید رو نگاه کردم. همچنان توی فکر بود و سکوت، فضای ماشین رو پر کرده بود. ناهید راست می گفت. سعید رو دوست داشتم اما وقتی بحث سکس و گرایش و فانتزیهای توی ذهنش می شد، نمی تونستم درکش کنم. یعنی تقریبا چیز زیادی ازش نمی دونستم. شاید هم مقصر خودش بود که ترجیح می داد هرچه هست توی خودش بمونه و در موردش با من حرف نزنه. به خونه که رسیدیم روی مبل جلوی تلویزیون ولو شد. کنترل رو دستش گرفت و شروع به شبکه به شبکه کردن کرد. می دونستم اصلا توجهی به اونچه پخش میشه نداره و از سر عادت این کار ور می کنه و همچنان با ذهن خودش درگیره. اونقدری باهاش بودم که قلقش رو بدونم. می دونستم الان تشنه سکسه ولی میخواد من پا پیش بگذارم. رفتم و جلو مبل نشستم. دستم رو روی شلوارش گذاشتم و با اولین تماس تکونش رو حس کردم. همونطور منگ نگاهم کرد. شلوارش رو دادم پایین و کیرش رو بیرون کشیدم. دستمالیش کردم و به سرعت جون گرفت. دستش رفت توی موهام و سرم رو بالا کشید. _مگه امروز سیر نشدی؟ _قراره تو سیرم کنی! _سیرت می کنم! بعد از یه ساک از دل و جون، بلند شدم سر پا و دستش رو گرفتم و تا اتاق دنبالم کشوندمش. مقابل چشمهای داغ شهوتش لخت شدم روی تخت دراز کشیدم. روم خیمه زد و بعد از بوسیدن و خوردن پستونهام کارش رو شروع کرد. مثل همیشه اول با سکوت و آرامش شروع می کرد و یه دفعه وسط سکسمون طوفان شروع می شد. _از دوست پسرت بگو _چی دوست داری بشنوی؟ _کیرش کلفته؟ _آره بزرگ و کلفت! _از مال من چطوره؟ _مال توام خوبه _دوسش داری؟ _خیلی _دوست داری اینجا بود دوتایی می کردیمت؟ _اوووم _یکی دهنت بود و یکی توی کوست؟ _اوووم از اینجور حرفها میزد و وحشی وحشی تر میشد. منم با حرفها و تصویرسازی هاش حشری میشدم و علیرغم سکس و ارضای بعداز ظهرم، معمولا شبها با سعید هم ارضا می شدم. سعید بعد از سکس طولانی و وحشیانه و سنگینی که می کرد یکی دو ساعتی می خوابید و من فرصت داشتم که شام رو براش آماده کنم. امروز هم بعد از اومدن آبش دوباره از حال رفته بود و توی بغلم مثل یه بچه خوابیده بود و صدای نفسهای آرومش، آرامش بخش بود. توی موهاش دست کشیدم و سرش رو بوسیدم. تکون خورد و روی اون یکی پهلوش چرخید و از بغلم خارج شد. با اینکه حس و حالش رو درک نمی کردم ولی دوستش داشتم. سعید هیچ مشکلی توی سکس نداشت. نه کیرش کوچیک بود نه شل کمر بود و نه مشکل نعوظ داشت. حتی میتونم بگم نسبت به خیلی از مردهای دیگه کمرش سفت هم بود. اما اینکه چرا کاکولد بود؟ خودمم هیچ وقت درکش نکردم. بیشتر به تحریک شدن و حشری شدن و لذت بردنش ربط داشت. یعنی هیچ چیزی توی این دنیا به این اندازه که بدونه من با کس دیگه ای توی رابطه ام حشرش رو به مرز دیوانگی نمی رسوند. تقریبا دو سالی می شد که برنامه اکثر پنجشنبه های ما همین بود. بعد از ظهر خودش من رو به خونه دوست پسرم می رسوند. همون پایین منتظر می موند. وقت میگذروند. احتمالا کلی فکر می کرد و ذهنش رو درگیر می کرد. تا کار من تموم بشه و برگردم پایین تا برگردیم خونه و یه سکس وحشیانه باهام بکنه. سکسهای دیگه ای که باهم داشتیم قابل مقایسه با این سکسهای شب جمعه ای مون نبود و خیلی شور و حال شهوت درشون نبود. مگر اینکه دوباره سعید فانتزی بازی رو شروع می کرد و از دوست پسرم و کیرش و سکسمون حرف رو پیش می کشید و دوباره آمپر هردومون و بخصوص خودش به سقف می چسبد. از تخت پایین اومدم. موهام رو پشت سرم بستم و رفتم آشپزخونه تا شام رو آماده کنم. فکرم هنوزم مشغول بود. سعید بیشتر از اینکه با واقعیت حشری بشه با فکر و خیال حشری می شد. واسه همین بود که ترجیح می داد از دوست پسرم هیچی ندونه حتی ندونه واقعا ما چطور سکس می کنیم. چند بار خواستم براش تعریف کنم تا شاید اینجوری بیشتر تحریک بشه یا حقیقت رو بدونه. ولی هیچ علاقه ای به حقیقت نشون نداد. حالا بعد از اینهمه وقت، سعید هیچ چیزی در مورد دوست پسرم نمی دونست. نمی دونست اسمش چیه، نمی دونست چه سن و سالی داره چه هیکلی داره، چطور باهام سکس می کنه و .... هرچه بود توی ذهن خودش بود. فقط همین که میدونست زنش دوست پسر داره تحریکش می کرد. بقیه اش رو با تصویرهای ذهنی خودش تکمیل می کرد و همین تصویرها و فکر و خیالها حشریش می کرد. طبق یک توافق نانوشته، بعد از سکس پنجشنبه شبها همه چیز تمام می شد و هیچ کدام هیچ حرفی در موردش نمی زدیم. انگار هیچوقت دوست پسری نبوده و رابطه ای خارج از ازدواج نداریم و .... توی آشپزخونه مثل خیلی از دفعات گذشته، بعد از سکس پنجشنبه شبمون دوباره همه چیز رو توی مغزم مرور کردم. اینکه چطور شد که به اینجا رسیدیم. برعکس سعید، من خیلی شلوغ و اهل حرف زدن و سر و صدا بودم و هستم. همیشه دلم می خواد هر اتفاق و خاطره ای رو صد بار تعریف کنم و باز هم حرفش رو بزنیم. اما به دلیل اخلاق سعید مجبورم سکوت کنم. همونطوری که قبلا هم گفتم ناهید دوستم، تنها کسی توی این دنیاست که میتونم باهاش راحت از هر چیزی حرف بزنم و خودم رو خالی کنم. وقتایی که ناهید نبود مجبور بودم با خودم توی ذهنم حرف هام رو بزنم. فصل دوم:ازدواج سه سال پیش با سعید آشنا شدم. سعید لباس فروشی داره. اولین دیدار و آشناییمون وقتی کلید خورد که برای خرید رفته بودم. سر قیمت باهاش چونه زدم. سعی کردم لوندی کنم شانسم رو برای تخفیف بیشتر گرفتن امتحان کنم. سعید هم قلاب رو گرفت و همچین پررو برگشت گفت اگه قول بدی یه بیرون با هم بریم لباس مال خودت پولم نمیخواد بدی! با همه پر رویی و شلوغ بودنم جا خوردم. در جواب نگاه حیرونم گفت: _سینمایی...کافی شاپی...اصلا هر جا خودت گفتی با خودم فکر کردم چه اشکالی داره بزار یکم باهاش خوش بگذرونم. بعدها بهم گفت بیشتر از همه از لوندی و شیطون بودنم خوشش اومده بوده. باهاش قرار گذاشتم و بیرون رفتیم. خوش گذشت و بعد از دو ساعت با هم بودن گفت ازت خوشم اومده! اگه قصد ازدواج داری که بیام خواستگاریت! یعنی همچین آدمی بود و البته هست. گفتم آخه تو که هیچ شناختی از من وخانواده ام نداری ولی این چیزا اصلا براش مهم نبود.می گفت هر چی از یه زن می خوام رو داری هم خوشگلی هم زرنگی هم خونگرم و شوخ و اهل بگو بخندی هم مثل چی دل می بری! _حالا چی میگی؟ بیام خواستگاریت؟ بدنم گر گرفته بود. شاید سرخ و سفیدم شده بودم. روزی که توی بوتیکش بودم فکر می کردم واسه مخ زنی و سکس داره طرح ریزی میکنه ولی الان برق آسا سراغ خواستگاری و ازدواج رفته بود. یه نگاه خریدارانه بهش کردم. اون موقع ها سی سالش و سه سالی از من بزرگتر بود. چهار شانه بود. قدش متوسط و قیافه اش هم بدک نبود. با این همه بهش گفتم: _نمی خوای یکم بیشتر آشنا بشیم؟ _من که همون اول که توی مغازه دیدمت فهمیدم کیسم هستی! _نمی خوای...میدونی... _چیو؟ _نمی خوای سکس داشته باشیم؟ شاید نظرت عوض شد _دوست پسر که قبل این داشتی؟ چرا اینجوری نگام میکنی الان دیگه همه دوست و رابطه دارن...منم دوست دختر و رابطه داشتم. تعریف از خود نباشه... ای راضی هم بودن تو چی دوست پسرات راضی بودن؟ _گوه می خوردن بخوان راضی نباشن! _اوووف...فقط راضی بودن یا کشته مرده تم بودن _هلاکه هلاک دست انداخت پشت کمرم و بغلم کرد. _تو خوده خود جنسی مرجان جون! خودم میگیرمت سعید برای ازدواج هم مثل خواستگاری وقت تلف نکرد و مجموع خواستگاری تا نامزدی، عقد و ازدواج سر جمع کمتر از سه ماه شد. اولین سکسمون شب عروسی بود و در این مورد کاملا سنتی رفتار کردیم! جوری که حتی تا قبل از اون شب بدن لخت همدیگه رو ندیده بودیم. اون شب وقتی بالاخره وقتش رسید؛ حس کردم میل شدیدی واسه سکس باهاش دارم. سه ماه انتظار، حسابی بی قرار و حشریم کرده بود. لخت شدیم و بهم پیچیدیم. کلی بوسه و لب خوردن و دست کشیدن به بدنهای لختی که واسه اولین بار بهم چسبیده بودن. وقتی واردم شد حس خوبی بهم دست داد. اینکه این کیر قرار بود تا ابد مال خودم باشه یه جور خاصی سکسمون رو دلچسب و آرامش بخش کرده بود. گرمای بدن سعید رو انگار با پوستم می بلعیدم و تمام بدنم از گرمای عشق و شهوتی که اون لحظه در هم تنیده شده بودن گر گرفته بود. سعید در حین تلمبه زدنهاش پرسید: _چطوره؟ اذیت نیستی که؟ _نه عزیزم عالیه بزن بزن صورتم رو بین دستهاش گرفت و بوسید. یه لحظه توی چشمهام زل زد. _کلفتیش چطوره؟ _عالیه عشقم... عالی توی اون سکس، دوبار ارضا شدم و البته پی به سفتی کمر سعید بردم. بعد از سکس، همونطور که روی تخت ولو بودیم، چرخید سمتم. دستش بدن لختم رو لمس و نوازشش کرد. _راست گفتی که کلفتیش خوبه؟ _آره بابا دروغم چیه؟ _نسبت به دوست پسرایی که داشتی...منظورم اینه در مقایسه با اونا چطور بود؟ نگاهش کردم. انگار واقعا ذهنش درگیر بود. خودم رو کشیدم توی بغلش _ببین عزیزم من هیچ وقت اصلا به کلفتی و سایز کیر پارتنرم توجه نداشتم یا مقایسه نکردم. _اینجوری که میگی حس میکنم کیرم به اون بزرگی که باید نیست و تو بهم نمیگی _نه دیوونه خیلی هم خوب بود. منظورم اینه واسه من سایز اصلا مهم نیست. مهم اینه که توی سکس ارضا بشم که تو هم عالی بودی و دوبار ارضام کردی. تازه تو جز مردای کمر سفت حساب میشی جرم دادی تا آبت اومد! سعید خیلی زود توی سکسهای بعدی گرایش یا فانتزی خودش رو بروز داد. وسط سکسهامون به کسایی که قبلا باهام سکس داشتن و رابطه های قبلیم گیر می داد. اوایل فکر میکردم داره حسادت میکنه یا اینکه قبل از ازدواج رابطه داشتم داره اذیتش میکنه. تصمیم گرفتم بشینم جدی باهاش حرف بزنم. _عزیزم اینکه قبل از تو با کس دیگه بودم اذیتت می کنه؟ _نه واسه چی؟ _پس چرا هر بار بحثش رو پیش می کشی؟ اومد بغلم کرد. _عزیزم اون فقط مال توی سکسامونه _یعنی چی فقط مال سکسامونه؟ _یعنی فقط توی سکسهامون اون حرفها رو میزنم...دیدی وقت دیگه ای بحثش رو بکنم؟ _نه خوب ولی همون موقع سکسه که یادت به این میوفته که کسی غیر از خودت باهام بوده و بهت فشار میاد...خوب عزیزم تو که از اول میدونستی قبل از تو دوست پسر داشتم. خودت هم بهم گفتی قبلا با دخترای دیگه بودی و اصلا برای من م... _صبر کن...تو اشتباه متوجه شدی. اون شب کلی حرف زدیم. حرفاش برام عجیب غریب بودن. اول حرف رو میپیچوند ولی بالاخره برام کامل توضیح داد که فانتزیش چیه و چی بیشتر از همه حشریش می کنه. تصور سکس من با پارتنر های قبلیم چیزی بود که باعث می شد به لذت بخش ترین ارضای جنسیش برسه. _واسه همینه که هر بار سکس می کنیم اون حرفها رو می زنم. حالا این اذیتت می کنه؟ _نه ...خوب شایدم آره ...آخه فکر می کردم برات سخته که من قبلا با کس دیگه بودم و این بهت فشار میاره بعد از اون و بیشتر برای اینکه بیشتر حال کنه توی این فانتزی بازیهاش بیشتر همراهیش می کردم. گاهی واسه اینکه از حشر آتیشش بزنم بعضی از سکسهایی که بیشتر بهم لذت داده بود یا موردهای عجیب غریب یا بیاد موندی پیش اومده بود رو واسش با جزئیات تعریف می کردم. شنیدن خاطره گوییهام و جزئیاتش دیوونه اش می کرد. خودم هم که عاشق خاطره بازی و تعریف کردن رخدادها هستم از بیاد آوردن اون خاطره ها، حشری تر از همیشه می شدم. دو ماه از ازدواجمون نگذشته بود که پیامک ها و زنگهای دوست پسر سابقم شروع شد. گیر داده بود. بهش گفتم راه نداره و ازدواج کردم ولی ول کن نبود. انقدر ادامه داد که سعید شک کرد. یه شب گوشیم زنگ خورد. ازم خواست جواب بده ولی با گفتن اینکه حوصله اش رو ندارم ظاهرا حتی بیشتر از قبل توجهش رو جلب کردم. جواب ندادن من همان و دو تا پیام پشت سر هم همان و سعید که گیر داد گوشیت رو باز کن ببینم کیه و چی می خواد! نمی خواستم ولی چاره ای نبود یعنی مجبور شدم. گوشی رو که باز کردم از دستم قاپیدش و توی پیامک ها رفت. با خوندن اولی گفت: این کیه مرجان؟ بهت توضیح میدم سعید بخدا تقصیر من نیست داشت اشکم در میومد. سعید همینطور که سرش توی گوشی بود رفت عقب و روی مبل نشست. _سعید بخدا من از وقتی با تو آشنا شدم هیچوقت نرفتم پیشش _دوست پسرته؟ _آره سعید...اصلا خودت بخون هرچه گیر داده بهش گفتم نه...گفتم من شوهر دارم و همه چیز تمام شده _آخرین بار کی سکس داشتین؟ _چهار پنج ماه پیش _چی شده بعد چند ماه یهو یادش افتاده بهت گیر بده؟ _چه میدونم فیلش یاد هندوستان کرده شایدم چون زنش حامله اس میتونه بهش حال بده _چی؟ یعنی طرف زن داره؟ _آرره _از اولی که با تو دوست شد زن داشت؟ _آره _دوست داری باهاش ادامه بدی؟ _نه بخدا ...اون گیر داده سعید یهو ساکت شد. گوشی رو سمتم دراز کرد. گرفتمش. توی خودش و فکرهاش فرو رفت. ترسیده بودم. حتی جرات نداشتم بهش نزدیک بشم. دو سه ساعتی فکر کرد و فکر کرد. اما آخر شب یه اتفاق واقعا عجیب افتاد. سعید انداختم روی تخت و یکی از داغ ترین سکسها تا اون شب رو باهام کرد. _از این بکن آخریت بگو مثل اینکه بدجوری دلش پیشت گیر کرده! خیلی دوست داره _آره خیلی _انگار از زنش هم بیشتر می خوادت...خرجتم می کرد _آره خیلی _پولداره؟ _آره خیلی _کیرش کلفته؟ _کلفته کلفت! هر دوتامون از شهوت داغه داغ شده بودیم. بعد از اومدن آبش کشیدم توی بغلش _اگه دوست داری بهش بدی از نظر من اشکالی نداره! _دیوونه شدی سعید؟ واسه چی بخوام؟ من الان دیگه شوهر دارم...تو شوهرمی...دوره دوست پسر داشتنم تموم شده همینطور که داشت توی بغلم بخواب میرفت گفت: _حالا به هر صورت من بهت گفتم اگه دوست داری باهاش ...باش . . . اینکه باورتون میشه یا نه رو نمی دونم ولی خودم اصلا دوست نداشتم اما از دو طرف تحت فشار بودم. هم دوست پسرم ولکن نبود و هم سعید که انگار از پیله بودن طرف حتی خوشش اومده بود از طرف دیگه بهم فشار می آورد که دوباره رابطه ام رو باهاش از سر بگیرم. از اونها اصرار و از من انکار بود. یه شب بعد از یکی دیگه از اون سکسهای داغ که معرف حضورتون هست از حموم که بیرون اومدم دیدم سعید روی تخت دراز کشیده و گوشی من دستشه. دقیق شدم. داشت چیزی تایپ می کرد. _چیکار می کنی سعید؟ _دارم قرارت رو ردیف می کنم _نکن دیوونه گوشی رو چرخوند و نگذاشت از دستش بگیرمش _سعید دست بردار _برو کنار مرجان _دیوونه من که نمیرم سر این قرار کوفتیت _خودم می برمت! کلی باهاش کلنجار رفتم. رک و روراست حس و حالش، گرایشش و فانتزیش رو واسم تعریف و تشریح کرد. روزی که برای اولین بار تا دم در ساختمان رسوندم دستش رو گرفتم. _سعید مطمئنی میخوای این کار رو بکنم؟ _آره دوست دارم حال کنی _من با تو حال می کنم و همین برام کافیه _ولی واسه من کافی نیست...یعنی اینجوری خوشحال ترم! فصل سوم:دوستی ناهید با پسر دو ساله اش اومده بود. کلی حرف زدیم و دوباره خودم رو پیشش خالی کردم. _وای خوش بحالت مرجان، کاش شوهر منم مثل شوهر تو بود. _حسودیت میشه؟ دوست داشتی شوهر تو هم می گذاشت جندگی کنی؟ _اوووف...تو که میدونی من خودم از این اخلاقا ندارم ولی اینهمه خشک و گیر بودنش رو هم دوست ندارم. _می دونه الان پیش منی؟ _نه خوب...می دونی که از تو زیاد خوشش نمیاد _هنوزم بهم میگه جنده خانوم؟ _آره هه هه هه _و فکر می کنه با من بگردی فاسد می شی؟ _اخلاق سگش رو که میشناسی...دوست داره همه چیز رو کنترل کنه نگاهش کردم. فرق بینمون زیاد بود. اصلا چی شد که با این همه تفاوت با هم رفیق شدیم و اینجوری با همدیگه ندار شدیم؟ دو سالی از من بزرگتر بود اما توی دانشگاه هم ورودی بودیم و همونجا دوستیمون شکل گرفت. الان دیگه یه زن جا افتاده و یه مادر تپلی شده؛ اما اون روزهای دانشگاه یه دختر دست و پا چلفتی و با اعتماد به نفس پایین بود. برعکس ناهید، من پر شر و شور بودم. ناهید اومده بود که فقط درسش رو بخونه و مدرکش رو بگیره .اما واسه من دانشگاه فرصت جدیدی بود برای تجربه های جدید و فرصتی برای کلی شر بپا کردن. توی همون دوره دانشگاه، دو سه بار دوست پسر عوض کردم. ناهید اما اصلا توی این فازها نبود. نه به لحاظ لباس و تیپ و ظاهر، نه آرایش و نه حتی قیافه خیلی جذابیتی برای پسرها نداشت و خودش هم ظاهرا سعی ای برای این کار نمی کرد. یه جورایی می شد گفت برای هیچ دختری تهدید به حساب نمی اومد. می شد باهاش دوست بشی، باهاش درد دل کنی و مطمئن باشی هیچوقت بهت خیانت نمی کنه. هیچوقت واسه بردن دل پسرهای جذاب، باهات رقابت نمی کنه و در کل تهدیدی واست حساب نمیشه. برای منکه خیلی دوست داشتم پر حرفی بکنم و در مورد رابطه هام ،دوست پسرام و ... فک بزنم و شرح دلاوری بدم یه گوش خوب و شنوا بود. وقتی براش از بی پروایی هام تعریف میکردم یجور برق خاص رو توی چشماش میدیدم. انگار ته دلش می خواست مثل من باشه اما بهر دلیلی حالا دل نداشتن، تربیت خاص خانوادگیش یا هر چیزی خودش هم میدونست که نمیتونه پاش رو از یه سری خط قرمزها رد کنه. همین خصوصیتش شاید جذاب ترین گزینه برای دوستی بود. وقتی باهاش بودم به خوبی می دونستم که از هر نظر یه سر و گردن ازش بالاترم و حس غرور بهم دست می داد. حسی که ازش لذت می بردم. عاشق اون برقی شده بودم که توی چشماش، وقت شنیدن حرفام می دیدم. برقی که از حسادت، حسرت، تحسین یا هر چیز دیگه ای بود و من ازش لذت می بردم. برقی که حتی امروز هم از داشتن رابطه با دوست پسرم با اطلاع شوهرم از این رابطه در چشمانش می دیدم. روزهای دانشگاه به سرعت گذشت و همه چیز تمام شد اما دوستی ما ادامه پیدا کرد. یک سال از اتمام دانشگاه گذشته بود که ناهید بهم زنگ زد. _وای مرجان می خوام ببینمت _چی شده؟ _دارم ازدواج میکنم! نمیدونم چرا ولی اون لحظه حس خیلی بدی بهم دست داد. احساس شکست خوردن. تا اونروز، ازدواج اصلا برام مهم نبود و حتی بهش فکر هم نمی کردم ولی با خبر ازدواج ناهید ،حس کردم ازش عقب افتادم. اونهم از کسی که همیشه خودم رو یک پله بالاتر و جلوتر ازش می دیدم. توی دوره دانشگاه همیشه فکر میکردم کسی که اول ازدواج می کنه منم و با خودم می گفتم با تیپ و قیافه ای که داره و بخصوص اخلاق یبسش، کدوم پسری حاضره باهاش ازدواج کنه. حالا اما ناهید داشت ازدواج می کرد و من همچنان علاف پسری بودم که هر چند روز در حد یکی دو ساعت باهم دیگه وقت می گذراندیم و هیچ قصد جدی ای هم از رابطه اش با من نداشت. وقتی ناهید رو از نزدیک دیدم و تخلیه اطلاعاتیش کردم تا حدودی دلم آروم گرفت. طرف نزدیک چهل ساله بود و پونزده سالی از ناهید بزرگتر بود. تازه یکبار هم زن گرفته و طلاق داده بود. پس چرا ناهید میخواست با همچین مرد پا بسن گذاشته و مطلقه ای ازدواج کنه؟ پول دار بود؟ بله ظاهرا پولدار بود. وقتی برگشتم خونه تا حدودی اون حس شکست از من دور شده بود. گور بابای ناهید کرده. هنوزم واسه من همون دختر توسری خور بود که قرار بود سهمش از دوستی با من نگاه کردن به خوشی ها و موفقیت هام باشه. در حالی که در کنار شوهر پیر احتمالا کچل و زشتش نشسته و حسرت زندگی من رو می خوره!حالا پول دار بود خوب که چی منم بالاخره یه پسر پولدار حسابی و البته جوون و خوشگل واسه خودم تور می کردم. روز عقدشون برای اولین بار دیدمش. اصلا با اون تصویر توی ذهن من مطابقت نداشت. زشت نبود کچل هم نبود. یه مرد هیکل دار چهار شونه با موهای جو گندمی بود. اصلا هم پیر به نظر نمی اومد. یه جور ابهت مردونه داشت. بخصوص با اون ریش آنکارد شده و اخمی که توی صورتش بود. حتی روز عقد و بعدا شب عروسیش هم این اخم توی صورتش بود. انگار این اخم اصلا جزئی از صورتش شده بود نه حالتی که گاهی به خودش بگیره. بر خلاف اکثر مرد و پسرها که با اولین برخورد و دیدن گارد بازم سعی میکرد باهام گرم بگیرن و اگر باز هم راه دادم رسما شروع به لاس زدن کنن؛ آقا رحیم در جواب همه خوشمزگی و زبون بازی ها و خنده های من همون اخم همیشگی و حتی یه جور کم محلی می کرد. فردای روز عقد به ناهید گیر دادم که نظر آقا داماد در مورد من چیه؟ _در مورد تو؟ خوب چی باید باشه...هیچی _چرا دست و پاتو گم کردی؟ دیدم چند بار بعد از نگاه کردن به من یه چیزایی بیخ گوشت می گفت! ...خوب بگو بیینم چی می گفت؟ _هیچی بابا ول کن _الان دیگه مطمئنم یه چیزایی گفته _خوب راستش از اینکه دوست صمیمیم تویی خیلی خوشش نیومد جا خوردم _یعنی چی؟ مگه من عیبی ایرادی دارم؟ _خوب با اون لباسی که تو پوشیده بودی و نوع رفتارات... _رفتارام؟ وایسا ببینم کدوم رفتارام؟ _خوب می دونی آقا رحیم یکم سنتیه...یعنی نظرش در مورد زنها اینجوریه دیگه...میفهمی چی میگم؟ _آره زن سنگین رنگین می پسنده مثل خودت! _آره خوب دلم از آقا رحیم چرکین شده بود. ناهید که تیپ زدن و رفتارهایش نسبت به من خیلی بسته تر بود؛ بعد از عقد حتی بیشتر و محدودتر و در حجاب مقید تر هم شد. وقتی میدیدمش چند تا تیکه بهش می انداختم. _سلام و علیکم حاجیه خانم _مسخره _احوال حاج آقاتون خوبه؟ بین عقد و عروسیشون چند ماه فاصله بود. شب جشن عروسی تصمیم گرفتم بترکونم و این بار حتی لختی تر از روز عقد لباس پوشیدم و از آرایش هیچی کم نگذاشتم. اولین رودررویی اون شبمون هیچوقت یادم نمیره. وقتی من رو دید، بدون اینکه متوجه بشه یه لحظه میخ هیکل و پاهای سفیدم شد. وقتی اومد بالا و سینه باز لباسم رو دید و بعد چشم تو چشم شدیم؛ افتادن فکش رو واسه یه لحظه دیدم و یه لبخند ناز واسه اش زدم و چشم هام رو نازک کردم. لحظه نابی بود. اگه صد بار دیگه بمیرم و زنده بشم و قرار باشه از نو زندگی کنم حاضرم کل زندگیم عوض بشه و هر بار چیزهای جدیدی رو تجربه کنم اما اون یک لحظه در هر صد بار زنده شدن و زندگی کردنم عینا تکرار بشه. خیلی زود به خودش اومد و اخم رو به صورتش کشید اما کار از کار گذشته بود. با خودم گفتم پس آقا رحیم هم دل داره و فقط دوست داره نقاب اخم بصورتش بکشه و بگه مثلا من خیلی خود دارم و اصلا چشمم دنبال این چیزها نیست. توی جشن هم تا می شد به پر و پاش پیچیدم و از اون لبخندهای مکش مرگ من تحویلش دادم. تنها قصدم فقط شیطنت کردن بود و میخواستم انتقام اولین برخوردی که باهاش داشتم رو بگیرم و یکم دلم خنک بشه. آقا رحیم واقعا پولدار بود. یعنی خر پول به معنای واقعی بود. با جشنی که گرفت، باغ تالاری که کرایه کرد، سرویس طلای سنگینی که به ناهید هدیه داد و ماشین لندکروزش که عروس خانوم رو باهاش برد، همون شب ثروتش رو توی صورت خانواده و دوستان ناهید منجمله خودم کوبید. بعد از عروسی هم با ماه عسل اروپا خوشحالی و خوشبختی ناهید رو تکمیل کرد. توی اون سفر ده روزه من توی خونه نشسته بودم و با دیدن پستهای ناهید توی اینستاگرام، تماشاچی خوشبختی کسی بودم که فکر می کردم تا آخر عمر قراره اون شاهد خوشبختی و خوشگذرانیهای من باشه! یه جایی توی دلم می سوخت و حس تنفر از هر دوشون، هم رحیم و هم ناهید داشت جرم می داد. حس میکردم ناهید بهم خیانت کرده. حس می کردم یه جورایی جایی که حقش نیست یا شاید حتی حق خودمه رو اشغال کرده! یکماه بعد از عروسی بالاخره حاج خانوم فرصتی هم برای من پیدا کرد. با یه دسته گل و شیرینی به دیدنش رفتم. رفتنی که حتی آتیش حسادتم رو بیشتر از قبل شعله ور کرد. دیدن خونه ای که داخلش زندگی می کرد. تجملاتش، خریدهایی که در اروپا کرده بود، طلاها و کادوهایی که رحیم خان بهش داده بود. ازم خواست بریم توی شهر دوری بزنیم و ناهاری بخوریم. به پارکینگ که رسیدم نشونم داد. شوهرش یه دونه آلفا رومئو میتو زیر پاش انداخته بود! چقدر از اینکه تونسته بودم یه دونه پراید هاچ بک بخرم و واسه خودم صاحب ماشین بشم خوشحال بودم و حالا ناهید رو می دیدم که به همین راحتی صاحب همچین عروسکی شده بود. حس کردم رسما داره واسم خودنمایی می کنه. اما همه اینها قابل تحمل بود، تا بعد از ناهار برگشتیم خونه اش و تصمیم گرفت از سکسهاش با شوهرش، قدرت بدنیش، کلفتی کیرش و ... برام تعریف کنه. اولین بار بود که ناهید تعریف کننده بود. یعنی اصلا ناهید تا قبل از ازدواج هیچ تجربه سکسی نداشت و بکارتش رو دست نخورده تحویل شوهرش داده بود. در تمام سالهای دوستیمون این من بودم که برای ناهید تعریف می کردم و این ناهید بود که با چشمهای گشاد شده از تعجب، اشتیاق به شنیدن و شاید حسادت من رو نگاه می کرد. اینبار اما جامون عوض شده بود و این اصلا برام قابل تحمل نبود. عصر بود که شوهرش اومد. وارد خونه که شد یهو از بودنم توی خونه اش جا خورد. دوباره یه نگاه به سر تا پام کرد. سلام احوالپرسی و خوش آمد گویی محترمانه اما سرد باهام کرد. در جواب تبریک دوباره ام واسه ازدواجشون تشکر کرد. بعد خیلی زود معذرت خواست و رفت توی اتاق و در رو بست. رفتار خشک آقا رحیم و دستپاچه شدن ناهید بهم فهموند که باید اونجا رو ترک کنم. بیرون که اومدم حس سگ کتک خورده رو داشتم. ناهیدی که فکر می کردم توی این دنیا قرار نیست کسی محل سگ بهش بزاره و قراره یه پیر دختر ترشیده بشه و تا آخر عمر، نقش دوست بدبخت و تیپا خور من رو بازی کنه چه خونه و زندگی و شوهری به هم زده بود. از اون بدتر بی محلی شوهرش بود. یاد اون نگاه داغ شب عروسیشون افتادم. نه باید از جفتشون انتقام می گرفتم. باید کاری میکردم همین آقا رحیم سرد و خشک به پام بیوفته و واسه اینکه بهش روی خوش نشون بدم التماسم رو بکنه. اینجوری انتقامم رو از ناهید هم می گرفتم. نوشته: ساسان سوسنی واکنش ها : ehsannekoyan و mohsen 2 لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mohsen ارسال شده در دیروز در 03:59 اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 03:59 هوسباز 2 فصل چهارم:خیانت بابا مامانم رفتن مسافرت اما من بخاطر کارم همراهشون نرفتم. عوضش به ناهید زنگ زدم و برای شام دعوتشون کردم. اصرار کردم و قبول کرد. برای اون شب تصمیم گرفتم برعکس عقد و عروسی عمل کنم که با لختی بازی و آرایش، خودم رو خفه و حسابی سکسی کرده بودم. یه لباس آستین بلند سفید با گلهای کوچولوی آبی و یه دامن سفید بلند هم پوشیدم. اما حواسم بود سینه هام رو جوری ببندم و بسازمش که حتی توی اون لباس راحت هم حسابی چشم نوازی کنن. موهام رو جدیدا رنگ بلوند زده بودم و با یه کش موی رنگ صورتی کم رنگ و ملیح پشت سرم جمعصون کرده بودم. آرایشم هم سبک و ملیح بود. تیپ و آرایشم نه خیلی دخترانه و نه خیلی زنانه بود. یه چیزی بین این دو بود. سعی کرده بودم تیپ و استایل مو تا جای ممکن گرم و صمیمانه اما زیبا به نظر برسه. این موضوع، ظاهرا توجه مهمونام رو هم جلب کرد. به محض ورود و دیدن تیپ و قیافه ام یه لبخند بزرگ صمیمانه روی لبهای ناهید نشست. انگار خیالش از چیزی راحت شده بود. بغلم کرد. بوسیدم و ازم بابت دعوتشوت به شام تشکر کرد. حتی آقا رحیم هم با دیدن تیپ و استایل تا حدودی گره اخم هاش باز شد. دور و بر خونه رو نشون دادم و گفتم: _ببخشین دیگه کلبه ما درویشیه! دیر موقع اومده بودن. مستقیم بردمشون پشت میز غذاخوری و نشستم یکم باهاشون خوش و بش کردم. از هر فرصتی برای لبخند زدن استفاده می کردم. البته لبخند های صمیمانه و گرم نه لبخندهای سکسی! یه لحظه نگاه آقا رحیم رو روی سر و صورتم حس کردم. نگاهش کردم و دستم رو سمت موهام بردم. _اگه معذبین میتونم یه چیزی بپوشم! ناهید پرید وسط _نه عزیزم! اوا این چه حرفیه آخه... بعدم آقا رحیم که شما رو قبلا چند بار بی حجاب دیده! رحیم هم انگار این حرفم غافلگیرش کرده بود. یکم حول شد. _نه مرجان خانم راحت باشین این اولین بار بود که این طور غافلگیر می شد. برای آماده کردن و کشیدن شام به آشپزخونه رفتم. ناهید هم پشت سرم اومد. یه نگاه به پذیرایی کرد و صداش رو آروم کرد. _چی شده مرجان؟ نگاهش کردم صورتش پر لبخند بود. _منظورت چیه؟ _این تیپ و قیافه و رفتارت _تیپ و رفتارم بده؟ _نه چشمهام رو مهربون کردم و به صدام لرزش دادم. _ناهید _جونم _تو بهترین دوست منی عزیزم... _فدات بشم عشقم _فهمیدم اگه قراره رابطه مون همینجور بمونه لازمه که رابطه ام با شوهرت بهتر بشه! لبخند ساده لوحانه و تشکری که ازم کرد هنوزم یادمه. بعد از شام با ناهید مشغول جمع کردن ظرفها بودیم که آقا رحیم صدام زد. _مرجان خانوم _جانم _اشکال نداره سیگار بکشم یا اگه مشکلی هست برم داخل حیاط ناهید گفت آقا رحیم بعد از شام حتما باید سیگار بکشه. _داخل خونه رو که شرمنده...بفرمایید خودم راهنماییتون می کنم و اگه از نظر شما و البته ناهید جون اشکال نداشته باشه منم یه نخ باهاتون می کشم ناهید که این رو هم به حساب بهتر کردن رابطه من و شوهرش گذاشته بود پرید وسط _برو عزیزم خودم ترتیب اینجا رو میدم وارد حیاط شدیم _پس سیگار می کشین؟ _ای گاهی دور از چشم بابا مامان...بیاین این طرف بردمش گوشه حیاط _اینجا جای مورد علاقه خودم برا سیگار کشیدنه! فندک کشید زیر سیگارم و با یه لبخند ناز توی چشمهاش زل زدم. چشمهامون یه لحظه بهم قفل شد. لبخندم را از روی لبهام جمع نکردم. _چیه؟ چیزی شده؟ _نه...می دونی آقا رحیم...من به اون بدی هم که فکر می کنین نیستم _حالا کی گفته شما بدین؟ خبر داشتم به ناهید گیر داده بود که رابطه اش رو با من کم کنه. شاید هم ناهید شرح دوست پسرام و دوره دانشگاه و ...رو بهش داده بود و این دیدش رو در موردم ساخته بود. بهر صورت از اینکه روی ناهید تاثیر بد بگذارم می ترسید. _نمی دونم شاید اشتباه می کنم ولی از نگاه و رفتارتون همچین حسی گرفتم. _خوب این تصور شما بوده _اوکی پس اشتباه از من بوده بعد از چند پوک که به سیگار زدیم. به خودم لرزیدم. _کاش یه چیز گرم پوشیده بودم نمیدونستم اینقدر سرده سیگار رو روی لبش نگه داشته و سریع کاپشنش رو در آورد و دور شونه های من انداخت. شوکه شدم. _مرسی آقا رحیم...خودتون سردتون نشه _نگران نباش من سردم نیست گوشه یقه اش رو گرفت و جوری که ببینه بوش کردم. _بوی خوبی میده در مقابل این حرفم و نگاه خماری که بهش کردم یه لحظه حول شد. سرخ و سفید شد و سرش رو پایین انداخت. بالاخره سیگارش تمام شد. _خوب بریم؟ _بریم دم در هال کتش رو پس دادم. وقتی پوشید و قبل از ورودمون به هال، دستش رو گرفتم. با تعجب نگاهم کرد. _آقا رحیم _بله؟ _ما یه چیز مشترک داریم چشماش گرد شد. _چی؟ _ناهید...منظورم ناهیده...ناهید بهترین دوستمه و دوست دارم همینجور هم بمونه و شما شوهرشی ...می دونی...دوست دارم من و شما مشکلی با هم نداشته باشیم..می فهمین که _آره...آره...خیالت راحت فکر کنم شبی که ترتیب داده بودم تاثیر خودش رو گذاشته بود. آخر شبی دیگه اثری از اون نگاه سرد و حتی بیزار آقا رحیم نبود. حتی می تونم بگم نگاهش به من و رفتارش تا حدودی حتی گرم شده بود. . . . در جواب مهمونی من، ناهید هفته بعدی برای شام دعوتم کرد. این بار برعکس مهمونی خودم، سکسی رفتم. یه شلوار غواصی چسبون و تاپی که گردی یقه اش حسابی باز بود و سفیدی گلو و بخشی از سینه ام رو بیرون می ریخت. وقتی مانتوم رو درآوردم سنگینی نگاه آقا رحیم رو یه لحظه روی سینه ام حس کردم. انتظار داشتم دیدن تیپ سکسی لختی امشبم دوباره اخمهای آقا رحیم رو توی هم بکشه اما برعکس، گاردش رو پایین آورده بود و تا حدودی باهام گرم می گرفت. از ناهید بابت دعوتش تشکر کردم. گفت: _در واقع این پیشنهاد آقا رحیم بود! در جواب نگاه قدر شناسانه و لبخند گل و گشادم چشماش برق زد. ناهید تایم قابل توجهی از مهمونی رو توی آشپزخونه بود و من هم برعکس همیشه سعی نمی کردم زیاد پیشش باشم. برعکس سعی می کردم بیشتر با شوهرش گرم بگیرم. زیاد پیش می اومد که ناهید از آشپزخونه باهام حرف می زد و من واسه اینکه جوابش رو بدم دستم رو روی تاج مبل می گذاشتم و سر و بدنم رو به سمت ناهید میچرخوندم. یکی از همین لحظه ها و وسط پرحرفی های خودم و ناهید، متوجه سکوت آقا رحیم شدم. همزمان سنگینی نگاهش رو روی خودم حس کردم. بی هوا برگشتم و گیرش انداختم. بله! آقا داشت پاها و باسنم رو که توی اون شلوار، تنگ افتاده بود رو دید می زد. با اون چرخش یهویی سر من، غافلگیر شد. خودش رو به اون راه زد اما وقتی بالاخره نگاهم کرد، فقط یه لبخند صمیمانه تحویلش دادم. انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و دوباره مشغول پر حرفی و شلوغ بازی و بگو بخند شدم. بعد یه فکری به سرم زد. بلند شدم. رفتم سمت آشپزخونه و دستام رو روی کابینت گذاشتم. تا حدودی دولا شدم جوری که مثلا بهتر بتونم با ناهید حرف بزنم. اما در واقع به آقا رحیم موقعیت و زاویه بهتری واسه چشم چرانی و دید زدن پاهای کشیده و باسن گرد و جمعم می دادم! بعد از چند دقیقه بلند شد. پاکت سیگار و فندکش رو برداشت و رفت. ناهید گفت نمی خواستی بری یه نخ سیگار بکشی؟ _چی؟ نه...شاید بعد از شام اما وقتی آقا رحیم از تراس برگشت با شیطنت بهش گفتم. _تنهایی آقا رحیم؟ اول منگ شد. بعد دوزاریش افتاد. پاکت رو سمتم دراز کرد. _آخ بخشین یادم نبود شمام می کشین...بفرمایین _شوخی کردم. راحت باشین. بعد از شام، مشغول جمع کردن میز بودیم که بلند شد. _مرجان خانم می کشین؟ یه نگاه به ناهید کردم. _ببخشین ناهید جون...زودی برمیگردم. _دیگه داره حسودیم میشه ها! منم کم کم باید سیگار کشیدن رو شروع کنم _دیوونه سیگار رو که برام آتیش زد بهش گفتم: _مرسی آقا رحیم بابت اینکه دعوتم کردین _خواهش می کنم ...مرسی که افتخار دادین یادم نیست دقیقا از چی حرف زدیم ولی یه چیزی که فکر می کردم خیلی بامزه اس واسه اش تعریف کردم خودم نیشم از خنده باز شد. آقا رحیم اما توی هال رو نگاه کرد و بعد یهو اومد سمتم و من رو به دیوار چسبوند و لبهاش روی لبهام افتاد. تا بخودم بیام یه لب حسابی ازم گرفت. اونقدر اون لحظه یهویی و غافلگیر کننده بود که اصلا یادم نیست باهاش توی لب خوری همراهی کردم یا نه! کل اون لب گرفتن به پنج ثانیه هم نرسید و فقط وقتی کنار کشید متوجه شدم ناهید صدام میزنه. پرده تا نصفه کشیده بود و اون قسمتی که لب داده بودم پشت پرده بود. خودم رو وسط در تراس رسوندم و جواب ناهید رو دادم. برگشتم و آقا رحیم رو نگاه کردم. ترس توی صورتش بود. شاید می ترسید چیزی به ناهید بگم. اما من همینجور که جواب ناهید رو می دادم قفل گوشیم رو باز کردم. مخاطبین رو زدم و گوشی رو آوردم پشتم و سمتش دراز کردم. وقتی برگشتم شماره اش رو واسه ام زده بود. ناهید ظرفها رو واسه چیدن داخل ظرفشویی آماده می کرد. یه پوک دیگه به سیگارم زدم. تهش رو پایین انداختم. یه بوسه یهویی به گونه آقا رحیم زدم و خیلی سریع رفتم داخل و خودم رو به ناهید رسوندم که کمکش کنم. بعد از یکی دو دقیقه برگشتم و آقا رحیم رو وسط تراس دیدم که با تعجب و کنجکاوی داره توی آشپزخونه مارو نگاه می کنه. شاید هنوز نگران بود که من چیزی به ناهید بگم. ناهید که مشغول میوه ها شد، یه پیامک به شوهرش زدم. _چی شد آقا رحیم یهو احساساتی شدین؟ _تو رو خدا بین خودم بمونه! _نگران نباشین من آدم راز نگه داری هستم. تازه اینکه چیزی نیست بیشتر از اینش هم بین خودمون می مونه! پیامکم رو که خوند چند دقیقه سرش همینطور روی گوشی موند. وقتی بالاخره سرش رو آورد بالا یه نگاه شیطون و دلربا بهش کردم. سرش رو انداخت پایین و پیامک بعدیش اومد _دیوونه ام کردی دختر! یه ایموجی سرخ شدن و خجالت کشیدن واسه اش فرستادم. بعد از اونشب پیامک بازی هامون ادامه پیدا کرد. اشتیاق آقا رحیم روز به روز افزایش پیدا کرد تا جایی که گفت دیگه طاقت ندارم می خوام یه قرار دو نفره خودم و خودت داشته باشیم! _اوه له له کجا اونوقت؟ _ببینم می تونم ناهید رو چند روزی بفرستم یه جایی چند روز بعد ناهید زنگ زد _مرجان جون داریم می ریم کیش! تو نمیای؟ _من برا چی بیام؟ _قرار بود با شوهرم بریم ولی کار واسش پیش اومده با آبجی معصومه و مامانم میریم...تو هم بیا خوش میگذره ناهید که تا قبد از عروسی، نمیدونست کیش کدوم طرف ایرانه حالا داشت واسه پنج روز می رفت و من می دونستم این کیش رفتن رو مدیونه منه! کلی بهم اصرار کرد ولی گفتم با اینکه خیلی دوست دارم ولی نمی تونم مرخصی بگیرم. چند روز بعد آقا رحیم زنگ زد. _امشب منتظرتم _رفتن؟ _آره از فرودگاه زنگ می زنم. پرواز کردن _باشه پس شب می بینمت _ببین مرجان _جانم؟ _میشه لطفا اون لباسی که شب عروسی پوشیده بودی رو بیاری و همونجوری آرایش کنی؟ _باشه به مامانم قضیه رو برعکس گفتم. _شوهر ناهید رفته مسافرت... امشب میرم پیشش و تا صبحم می مونم وارد پنت هاوس که شدم بغلم کرد. اول خوب نگاهم کرد. بعد حسابی ازم لب گرفت. _چقدر تو خوشگلی...قربونت برم. لباس رو آوردی؟ _میشه برام بپوشیش؟ _حتما داخل یکی از اتاقها لباس رو پوشیدم. آرایشم رو غلیظ تر کردم و وقتی بیرون اومدم دیدن داشت! خیلی زود به دیوار چسبوندم. بعد از یه بوسه، سراغ سینه و گردنم رفت و حسابی بوسیدشون. _بیچاره ام کردی دختر! یکی از اون خنده های عشوه گرانه با صدای بلند کردم. _بیچاره ات کردم؟ چرا اونوقت؟ همون شب عروسی که توی این لباس دیدمت بیچاره ات شدم. باورت میشه وقتی با ناهید مقایسه ات کردم ناهید از چشمم افتاد! داشتم از خوشی ضعف می کردم. توی بغلش بودم و داشت کم کم لختم می کرد. دست به رونهام می کشید. بالاتنه ام رو لخت می کرد و بالاخره پستونام رو بیرون کشید و با ولع روشون افتاد. سرش رو نوازش کردم. _خوب می گفتی سرش رو آورد بالا دوباره بوسیدم. _باورت میشه وسط عروسی به سرم زده بود همه چیز رو بهم بزنم؟ _نه! _آخر شب، عروس خانوم توی بغلم بود اما تصویر تو...این پر و پاچه خوش تراش و این سینه سفید تو بود که توی ذهنم بود. ناهید رو می کردم اما به یاد تو! نفسم از شنیدن حرفهاش به شماره افتاده بود. سرش رو بین دستهام گرفتم و با حرص و ولع به خوردن لبهاش مشغول شدم. از شنیدن حرفهاش آبم راه افتاده بود و حاضر بودم هر کاری واسه اش بکنم و همه جوره در اختیارش باشم. بی اختیار روی زانوهام نشستم و به زیپ شلوارش چسبیدم. کمکم کرد و بیرونش کشید. خیلی سریع دستم دورش حلقه شد و با دهانم بهش حمله کردم. آقا رحیم دستهاش رو به دیوار زده بود و به خودش میپیچید و می نالید. حسابی که خوردمش سر پا بلندم کرد بوسیدم. لباسم رو از تنم بیرون کشید. حالا خودش لخت بود و من فقط یه دونه شورت پام بود. از دو طرف باسنم گرفت و من رو توی بغلش کشید. دستام رو دور گردنش و پاهام رو دور کمرش حلقه کردم و همونطور توی بغلش تا اتاق خواب و تخت خواب رفتیم.انداختم روی تخت و توی بغلم افتاد. شورتم رو بیرون کشید و کیر کلفتش رو داخل کرد. دستش رو دو طرفم ستون کرد و با حوصله شروع به تلمبه زنی کرد. به دستهای ستون شده و سینه اش دست می کشیدم. بازوهای کلفتش، سینه سفت و پشمالوش، چهارشونه بودنش، ته ریش زبرش و...کلا همه چیزش مردونه بود. حس این رو داشتم که تا قبل از اون هرچه سکس داشتم، بازی و شیطنت با یه مشت بچه بوده و این اولین باره که با یک مرد واقعی دارم سکس واقعی می کنم. خیلی زود به شدن رسیدم. اون لحظه بدجوری دلم می خواست داد بزنم کجایی ناهید خانوم که روی تخت خوابت و زیر کیر شوهرت ارضا شدم! تمام که شد خودم رو توی بغلش کشیدم. _اون حرفهایی که در مورد شب عروسی گفتی واقعی بود؟ _آره بخدا...شک داری؟ _پس اونهمه اخم و تخم و بد عنقیت باهام چی بود؟ تازه به ناهید هم گفته بودی باهام نگرده _خوب می ترسیدم ازت! _می ترسیدی؟ از چی؟ _از اینکه از راه به درم کنی که کردی! زد زیر خنده _خیلی نامردی _می دونی چرا با ناهید ازدواج کردم؟ _نه چرا؟ _چون می خواستم با یکی ازدواج کنم که آفتاب مهتاب ندیده و دست نخورده باشه. آخه ازدواج قبلیم سر همین دریده بودن زن قبلیم و سبک سری هاش بهم خورده بود. وقتی شب عقدمون تو رو دیدم و ناهید گفتم دوست صمیمیش هستی هم جا خوردم و هم ترسیدم. به خودم گفتم نکنه ناهید هم اونقدری که فکر می کنم یه بره معصوم نباشه و شبیه تو باشه یا نکنه اخلاق تو خرابش کنه. _عجب...نترس رحیم خان ...ناهید همون بره ایه که آرزوت بوده از این لحاظ شانس آوردی. اگه هم خراب شدنی و تحت تاثیر قرار گرفتنی بود توی اون چهار سال دانشگاه خراب شده بود. _آره خودمم تو این چند ماه حالیم شده. اما شب عروسی با اون تیپ و دلبریت رسما روانم رو بهم ریختی. فکر کردم اگه میخوام ازدواجم پابرجا بمونه باید هم خودم و هم ناهید ازت فاصله بگیریم _حالا چی؟ هنوزم میخوای ازم فاصله بگیری؟ بهم چسبید و محکم بغلم کرد و بوسیدم. _دیگه فکر کنم فقط دست مرگ بتونه تورو ازم جدا کنه! _می دونی... ناهید ازم خواسته بود باهاشون برم کیش _آره خبر دارم _اینم میدونی که قلقلک شدم باهاش برم؟ _الکی می گی _بخدا _چرا اونوقت؟ _می دونی منم تا حالا کیش نرفتم؟ _خودم یه روز می برمت! _واقعا؟ _تو با من باش همه جا می برمت ناهید پنج روز کیش بود و من و شوهرش حسابی وقت واسه با هم بودن داشتیم. دومین شبی که پیشش رفتم یه کادو بهم داد. بازش کردم. باورم نمی شد. گوشی آیفون بود! بالاخره ناهید برگشت و دوباره رابطه من و شوهرش در پیامک و تماسهای خیلی محدود ،خلاصه شد. دو سه هفته بعد بهم زنگ زد. _عصری چه کاره ای؟ _هیچی بیکارم...چطور؟ _یه لوکیشن میدم بیا رفتم. یه آپارتمان نقلی، مبله و تر و تمیز بود. _به به آقا رحیم! خونه مجردی تونه؟ _تازه خریدمش...واسه خاطر تو گرفتمش...که بتونیم راحت باشیم _واسه خاطر من _آره بخدا...می تونی اصلا اثاث کشی کنی بیای اینجا...اینجوری دیگه راحت و بی دردسر می تونیم باهم باشیم..البته اگه دوست داری اگه نه که فقط واسه قرارهامون چرخی توی آپارتمان زدم. یه خونه واسه خودم؟ خیلی به دلم نشسته بود. _نمی دونم والا...آخه به بابا اینا چی بگم؟ نتونستم ازش بگذرم. بعد از سه ماه بالاخره ساکنش شدم.گفتم 25 سالمه و میخوام مستقل بشم! رابطه ما ادامه پیدا کرد. اما اولین باری که دوباره سه نفری دور هم جمع شدیم خیلی معذب کننده بود. بیشتر از همه برای رحیم که رسما دوباره اخمهاش توی هم رفته بود. بعدا بهم زنگ زد و گفت اینجوری نمی تونیم ادامه بدیم. می ترسم جلوی ناهید سوتی بدم یا از نگاهم چیزی بفهمه _پس چیکار کنیم راستش خودمم با وجود ناهید جلوی شوهرش معذب بودم. در نهایت به این نتیجه رسیدیم که بهتره دوباره نقش متنفر بودن از هم رو بازی کنیم. ناهید سر در نمی آورد و رحیم رو سوال پیچ کرده بود. رحیم گفته بود واسه خاطر تو سعی خودم رو کردم که رابطه ام با دوستت اوکی بشه ولی نشدنیه! وقتی سراغ من اومد من هم تقریبا همون جواب رو بهش دادم. _ناهید جون شوهرت از اولم از من خوشش نمی اومد. ظاهرا کاریش هم نمیشه کرد. زور که نیست یه روز بعد از سکسمون، رحیم خیلی سرخوش و سرحال بود. _چیه ناهید خانوم اجازه نمی ده از در عقب وارد بشی؟ در واقع اولین بار بود که بهش اجازه داده بودم از عقب هم فتحم کنه. بعد از سکس یه جوری خر ذوق و مغرور بود. انگاری کوروشه و دروازه بابل رو باز کرده! _ناهید؟...نه بابا _خوب درستش هم همینه...حاج خانوما که قرار نیست کون بدن! حالا جنده خانوما داستانشون فرق می کنه! با تعجب نگاهم کرد. _بهت...گفته؟ _هه فکر کردی من و ناهید چیز مخفی ای از هم داریم؟...البته بجز خودت...تنها راز من که ناهید نمی دونه رابطه ام با توئه چرخید و بغلم کرد. _بخدا منظوری نداشتم مرجان جون...همه اش در ادامه همون قضیه دشمنی ظاهری بود. نمی دونم از درد و فشار سکس از عقب اونم لا اون کیر کلفتش بود یا چیز دیگه ولی اون روز کلا خیلی روی مود نبودم. رحیم که متوجه شده بود. شروع کرد به بوسیدن و ناز و نوازشم کردن. _دلگیر نشو دیگه مرجان جون...تو عشق منی قربونت برم. اصلا چه ایرادی داره اتفاقا خیلی هم خوبه...یعنی زن هرچه سر بزیر تر و براه تر باشه بهتر اما معشوقه آدم هرچی جنده تر بهتر _خیلی عوضی هستی دوباره یکم دیگه نازم رو کشید ولی اخمهام هنوز توی هم بود. در نهایت وقتی لباس پوشید که بیرون بره آخرین تیر ترکشش رو رها کرد. _یه کادو خوب طلبت...اصلا هرچی خودت خواستی _هرچه خودم خواستم؟ _البته _اتفاقا چند روز دیگه تولدمه _عه واقعا؟ خوب تاریخش رو بگو خودم برات جشن می گیرم _که تهش دوباره بکنیم؟! _خوب چه ایرادی داره؟ ...بگذریم حالا کادو چی می خوای؟ _گردنبندی بود که واسه تولد ناهید گرفتی یه عقاب با بالهای گشوده بود که زنجیر به سرهای دو بالش وصل می شد و دور گردن بسته می شد. _خوب _یکی عین همون _بهترش رو برات میگیرم _بهترش رو نمی خوام...همون گردنبند رو می خوام...حالا یکم سنگین تر باشه که بهتر _روی چشمم دور سرت بگردم سرم رو بوسید و رفت. اون گردنبند رو ناهید تا بعد از عروسیم روی گردنم ندید. اولین باری که دیدش با تعجب نگاهش کرد. _این کجا بوده؟ _کادوی سعیده _منم یکی عین همین دارم! _واقعا؟ _آره آقا رحیم دو سال پیش برا تولدم بهم کادو داده بود. _عین همین؟ _آره بابا نشونت داده بودم _چه جالب! . . . نزدیک دو سال گذشت. توی این دوسال کادوهایی که بهم میداد، خونه ای که برام گرفته بود و مهمتر از همه حس برتری ای که نسبت به ناهید از این رابطه می گرفتم باعث ادامه اش شده بود. بعد از دو سال ازش خواستم به دیدنم بیاد. وقتی رسید و چمدونم رو دید با تعجب نگاهم کرد و گفت: _ این چیه؟ _دارم می رم _کجا؟ _دارم شوهر می کنم. هفته دیگه عقدمه _چی؟ عقد؟...یعنی همه چی تمومه؟ _آره _پس من چی؟ _منظورت چیه؟ _آخه من می خوامت مرجان _می دونم ولی منکه قرار نیست تا آخر عمرم معشوقه تو باشم منم بالاخره زندگی خودم رو دارم کلی حرف زدیم و آخر سر کلید رو بهش دادم و بیرون زدم. توی عقدم بهونه آورد و نیومد. شب عروسی هم انگار عزادار شده بود. همون زخم قدیمی روی صورتش بود. . . . فصل آخر:برزخ حس عجیب غریبی بود. شوهرش داشت می برد که بندازم توی بغل دوست پسر سابقم. خودش قرار رو واسم ردیف کرده بود. هر چه بهش گفته بودم بیخیال بشه ولی اصلا توی کتش نرفته بود. وقتی رسیدیم گفتم: _سعید بیا و بیخیال شو _برو عزیزم منتظرته _از این کاری که میکنی مطمئنی؟ _آره بابا برو خوش بگذرون ...برو دیگه بعد از عروسی اولین بار بود که دوباره می دیدمش. ته دلم یجور ترس بود. نکنه همه اینها نقشه سعید بود که به دوست پسر زنش برسه و بلایی سرش بیاره؟ رحیم بوسیدم و ازم تشکر کرد. _دلم بدجوری برات تنگ شده بود. مرسی که اومدی رفتم کنار پنجره و خیابون زیر پام رو دیدم. سعید توی پیاده رو قدم میزد. _نمی خواستم بیام _ولی خداروشکر اومدی...برات جبران میکنم. سعی کردن بغلم کنه ولی آروم نداشتم دوباره رفتن سمت پنجره _چیزی شده؟ چرا مثل مرغ سرکنده ای؟ _شوهرم آوردتم _چی؟ شوهرت چیکار کرده؟ _اوناهش پرید کنار پنجره و نگاه کرد. _کو؟ نشونش دادم. _همونی که تیشرت سبز تنشه و سیگار می کشه دستم رو گرفت و سمت خودش برم گردوند. _اینایی که میگی واقعیه یا شوخی میکنی؟ _نه بخدا _یعنی میگی خبر داره اینجا چه خبره _آره رنگ صورتش سفید شد. _مرجان...اینجا چه خبره؟ بخدا خودمم نمی دونم _یعنی چی نمیدونم؟ میگی شوهرت خبر داره و تا اینجا رسوندتت...بعد الان اون پایین داره چه گوهی می خوره؟ _نمی دونم رحیم...بخدا نمی دونم رحیم سرش رو بین دستهاش گرفت و در طول هال بالا پایین شد. _حتما تورو رسونده اینجا و الانه که زنگ بزنه پلیس و هر دومون رو تحویلشون بده _فکر نمی کنم _چرا؟ _آخه این قرار رو هم خودش ردیف کرده...خودش بود که باهات چت کرد و این قرار رو ردیف کرد. من نبودم _خوب که چی؟ الان پلس برسه و این قصه رو براشون تعریف کنی باور می کنن؟ فکر میکنن دستشون انداختی راست می گفت. یعنی پلیس باور می کرد که شوهرم بوده که با گوشی و خط من با دوست پسرم قرار گذاشته و منم بدون میل خودم الان توی این خونه ام؟ ترس برم داشت. _باید برم. _یکم صبر کن. بزار ببینیم چیکار می کنه. بعد از تموم شدن سیگارش وارد کافی شاپ اونور خیابون شد. _اگه می خواست زنگ بزنه تا الان زده بود. اگه هم می خواست بیاد بالا تا الان اومده بود نه؟ _چمی دونم والا _بشین مرجان و همه چیز رو واسم توضیح بده براش همه چیز رو تعریف کردم. _شایدم شوهرت واقعا بی غیرته _خوب الان چیکار کنیم؟ منکه حوصله سکس رو ندارم. _فکر کردی من دارم؟ اصلا فکر نکنم امروز بلند بشه! _پس چی؟ _فعلا بیا یه نخ سیگار بکشیم یکساعتی پیشش موندم و بیشتر مواقع فقط از شیشه بیرون رو نگاه می کردیم. خبری از پلیس یا سعید که چاقو بدست بالا بیاد نشد. حتی از کافی شاپ بیرون نیومد. _خوب آقا رحیم نظرت چیه؟ _بنظرم برو دیگه...اگه پیگیر شد بهش بگو سکس کردیم. هرچه زودتر از خودت بهم خبر بده اومدم پایین و توی همون کافی شاپ، سیگار به لب پیداش کردم. نگاهش پریشون بود. معلوم بود تمام مدت ذهنش درگیر فکر و خیال بوده و حالا با دیدنم انگار از خواب بیدار شده. گفت خوبی مرجان؟ نوشته: ساسان سوسنی لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده