رفتن به مطلب

داستان سکسی تریسام با طعم عشق


mame85

ارسال‌های توصیه شده


عشق و شهوت
 

من مهردادم ۴۰ ساله و همسرم مهیا ۳۸ ساله ما حدود ۱۵ سال قبل از طریق یک ازدواج سنتی با آشناییت خانواده‌ها به عنوان فامیل دور با هم آشنا شدیم بعد از چند روز بیرون رفتن و صحبت کردن با همدیگه توافق کردیم که ازدواج کنیم مهیا تاییدش رو به خانواده‌اش داد و مراسم شیرینی خوری و صیغه محرمیت انجام شد بعد از یک ماه که صیغه بودیم مراسم عقد گرفتیم ۶ ماه بعد از مراسم عقد هم عروسی
اینطوری شد که زندگی ما خیلی زود شکل گرفت همدیگرو خیلی دوست داشتیم البته شاید من بیشتر شاید اون بیشتر کی می‌دونه در هر حال کسی از توی دل کسی خبر نداره یک سال اول همه چیز خیلی خوب بود تا اینکه با همه دوست داشتن‌ها اختلافات سلیقه‌ای و تفاوت فکر توی هر دوتامون هر روز بیشتر خودشو نشون می‌داد من آدم مومنی نبودم اما چهارچوب مشخصی داشتم و آدم حساسی بودم همسرم آدم معمولی بود یه دختر مانتویی تو زمان خودش با مانتو نه کوتاه نه بلند با یه آرایش معمولی با قد ۱۶۰ وزن ۶۰ و سینه‌های ۷۵ که البته اون روزها ۷۵ بود پوست سفید چشم‌های درشت با موهای شرابی لبهای قلوه‌ای و باسن گرد و قلمبه و سفت دل هر مردی رو می‌برد اما غیرتم اجازه نمی‌داد که کسی زنمو دید بزنه به خاطر همین خیلی روش حساس بودم اما اون از این حساسیت من کلافه بود و می‌گفت که باعث آزارشم اختلافات از اینجا شروع شده بود اما ریشه به همه جا گسترده بود یواش یواش تقریبا روزی نبود که دعوا نباشه اما بعد از دعواهامون شب‌ها با یه سکس مشتی از خجالت هم در میومدیم کدورت‌ها و ناراحتی‌ها رو ز بین می‌بردیم سکس مسکنی بود برای ناراحتی‌ها و دلخوری‌هامون روزها می‌گذشت ماه‌ها می‌گذشت بعضی زمان‌ها دعواهایی بیشتر بعضی زمان‌ها دعواهای کمتر اما عادت به شرایط تکراری باعث شد برای رهایی از این شرایط دنبال تنوع توی رابطه جنسی باشم اما مهیا این رابطه رو همونجوری دوست داشت انرژی رابطه رو هنوز هم براش مثل روز اول بود با اینکه چند سالی گذشته بود از ازدواج اما می‌گفت نیازی به محرکی برای تنوع یا افزایش جذابیت جنسیمون نداره اما من نیاز داشتم به فیلم‌های سکسی به داستان‌های سکسی به فانتزی‌های جنسی اما انگار هر موقعی که رابطمون به یک آرامش نسبی می‌رسید باید یک ماجرای جدید برای درگیری و ناراحتی به وجود می‌آمد این بار تماشای فیلم‌ها داستان خونی‌ها و فانتزی‌ها ماجرای جدید دعواهای ما بود مهیا علاقه‌ای نداشت و این‌ها رو نشونه‌های بی‌غیرتی می‌دونست که من جلوی اون از این حرف‌ها بزنم یا با هم فیلم نگاه کنیم و داستان بخونیم مهیا معتقد بود از اونجایی که یک زن تمام عیار هست و سکسی و زیبا می‌گفت تو چی رو بیشتر از من می‌خوای که توی فیلم داستان یا جای دیگه دنبالشی حقم داشت سفید زیبا باسن برجسته و همیشه اپیلاسیون کرده هیچ وقت یک تار مو روی هیچ جای بدنش نبود و نیست من هم هیچ چیزی کم ندارم و همیشه اون هم این رو می‌گفت قد ۱۸۵ وزن ۹۰ بدن عضلانی که سال‌ها ورزش کردم و یک کیر ۱۸ سانتی می‌گفت تو هم همه چیز عالیه پس دنبال چی هستی اما من دنبال یک هیجان گمشده بودم یواش یواش تاثیر فیلم‌های پورن و داستان‌ها کلا تفکراتم رو تغییر داده بود و از اون آدم سفت و خشک به یه آدم اپن و راحت تبدیل شده بودم انقدر که حالا این بار از اینور بوم افتادم و مهیا دائم معترض بود که مردی که اون همه غیرت داشت چی شد که انقدر تغییر کردی حتماً دیگه من رو دوست نداری و من تکراری شدم برات اما در واقع اینطور نبود و من هنوز هم دوستش داشتم اما رابطمون یواش یواش سرد و سردتر میشد تا اینکه برای بهبود رابطمون بچه‌دار شدیم و صاحب یک دختر شدیم اما به دنیا آمدن دخترمون فاصله رو بیشتر کرد و از مهیایی که بسیار زن شهوتی و بسیار داغی بود به خاطر فاصله در دوران بارداری تقریباً چیزی نمونده بود حتی چند سالی بعد از اینکه دخترمون بزرگتر هم شد بازم رابطمون به دوران قدیم برنگشت تو این گیرودار من برای اینکه شهوت خودم رو تخلیه بکنم و بتونم رابطه جنسیم رو حفظ بکنم داستان‌های کاکولدی زیاد می‌خوندم و کلاً وارد یک دنیای دیگه شدم از اونجایی که توی سایت‌ها پر از داستان‌های کاکولدی کلی فیلم‌های فانتزی هست فانتزی اول من شده بود تریسام و حالا جرات پیدا کرده بودم و چون خیلی با مهیا رابطه دوستانه‌ای داشتم بدون خجالت در حین رابطه حرف می‌زدم و می‌گفتم دوست داری یه کیر بزرگتر یه کیر گنده‌تر بره تو سوراخت اوایل از این حرف‌ها بدش میومد و بارها بابت این حرف‌ها دعوا می‌کردیم می‌گفت بی غیرت شدی و من رو دیگه دوست نداری اما در واقع اینطور نبود من فقط دیدگاهم عوض شده بود رویا پردازی شهوت رو دوچندان می‌کرد یک سالی این حرفا ادامه داشت که کار به جلسات مشاوره کشید اما مشاوره هم دردی رو دوا نکرد داستان اینجا بود که ما هر دو قلباً همدیگرو دوست داریم اما مشکلات زندگی باعث شد که بینمون فاصله بیفته و تفاوت دیدگاه‌ها و فکرهامون کار رو به اینجا کشونده بود اما بعد از گذشت مدت‌ها وقتی چیزی تغییر نکرد دوباره به ناچار به خاطر بچه و زندگی موند و زندگیمون به شکل دیگه‌ای ادامه پیدا کرد حالا بعد از چندین سال زندگی مشترک و چالشها اما اینبار هربار توی سکس حرف نفر سوم می‌زدم دیگه واکنش بدی نداشت و می‌گفت دیوونه هیچکی مثل تو بی لیاقت نیست من هرکس یکبار بکنه بیچاره میشی دیگه ولم نمیکنه منم میگفتم جون ببینم می‌تونه کسی آبت بیاره یا نه و شدت و هیجان سکس خوبی داشتیم و بعدشم راجع بهش حرفی نمیزدیم یک سالی با این شرایط و داستان‌ها ادامه داشت رابطه جنسی تقریباً خوبی داشتیم اما رابطه عاطفی خوبی نه هنوز دعواها و اختلاف‌ها سر جاش بود تا اینکه یه جا دیگه مهیا کم آورده بود و می‌گفت از این همه دعوا و از این همه اختلاف خسته شده می‌گفت که کمبود محبت داره و نیاز داره که کسی از نظر عاطفی تامینش کنه می‌گفت دوست دارم طلاق بگیرم جدا بشم اما چون تو و زندگی رو دوست دارم مجبورم بمونم و بسازم بعد یه مدت که چند روزی با هم درگیری شدید داشتیم یک شب بهم گفت فقط در یک صورت می‌تونم به این زندگی ادامه بدم اونم اینه که نیاز عاطفیم از طریق یک دوست پسر برطرف بشه بهش گفتم مخالف این موضوعم چون هیچ پسری نمیاد با یک زن حدود ۴۰ ساله متاهل و اینقدر سکسی یک دوست معمولی باشه و نیاز روحیشو برطرف بکنه و قطعاً ین ماجرا به سکس ختم میشه اما با کمال تعجب بهم گفت اگر می‌خوای با هم زندگی کنیم باید قبول بکنی من برنامه‌ای برای سکس ندارم چون نیاز سکسیم با تو برطرف می‌شه اما حتی اگر با کسی که دوست بشم کار رابطه جنسی بکشه برای تو که بد نمی‌شه تو سال‌ها فانتزی شو داشتی حرفش رو می‌زدی شاید اولش برات سخت باشه بعدش باهاش کنار میای پس یا باید انتخاب کنی که توافقی جدا بشیم یا به خاطر زندگیمون با هم بمونیم با شرایط جدید دو هفته بهم فرصت داد برای فکر کردن این دو هفته مثل دو روز برام گذشت تو این مدت بارها فکر کردم به فانتزی‌هایی که داشتم به زندگی که حالا میون تحقق فانتزی‌ها و جدایی مونده بودم شاید زمانی که در مسیر واقعیت نبودم به راحتی گزینه اول را انتخاب می‌کردم اما حالا میون دوراهی سختی گیر کرده بودم امیدوار بودم که توی این دو هفته نظرش عوض بشه اما نشد بعد دو هفته یک روز جمعه با هم رفتیم کافه بچه رو خونه مادرم گذاشتم تو کافه کلی با هم صحبت کردیم و من به ناچار توافقم رو با مسیر جدید زندگی اعلام کردم اما اون هم من رو سورپرایز کرد و بهم گفت یکی از دوستانش که از دوستان قدیمی و دوران تحصیلش بوده و متاهل هم هست دوست پسر داره و قرار گذاشته آخر هفته با دوستش ، دوست پسرش و یک پسر دیگه که دوست اون پسر بوده با هم برن به کافی شاپ منم که همه چیز رو قبول کرده بودم راهی برای قبول نکردن یا زیرش زدن نداشتم ترکیبی از حسادت و شهوت وجودم رو درگیر کرده بود......

این داستان در صورت علاقه مندی ادامه دارد...

نوشته: Mehr

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18