رفتن به مطلب

داستان سکسی نجات دادن زن شوهردار


dozens

ارسال‌های توصیه شده


نجات لیلا از محدودیت
 

همه‌چیز از یک مهمانی شروع شد.

من، سهیل، همراه دوست‌دخترم مونا به مهمانی یکی از دوستانمان رفته بودم. امین هم آنجا بود؛ رفیق قدیمی‌ام که مثل من قدبلند و پرانرژی بود. آن شب اما چیزی بیشتر از یک دورهمی معمولی انتظارمان را می‌کشید.

در میان جمع، امین برای اولین بار لیلا را دید.

لیلا زنی قدبلند با اندامی پُر و چهره‌ای جذاب بود. از همان لحظه اول، نگاه امین چند بار ناخودآگاه سمت او رفت. من که متوجه شده بودم، آرام با خنده گفتم:

«داداش، فکر کنم امشب یه نفر نظرت رو جلب کرده.»

امین خندید و گفت:
«زیادی تابلوئه؟»

گفتم:
«برای من که آره!»

کمی بعد، خودم لیلا را به امین معرفی کردم. گفت‌وگویشان خیلی ساده شروع شد؛ درباره مهمانی، دوستان مشترک و چیزهای معمولی. اما هرچه شب جلوتر رفت، مشخص بود که میانشان کششی شکل گرفته.

بعد از آن شب، امین و لیلا بیشتر با هم در ارتباط بودند. چند قرار، چند تماس طولانی و در نهایت تصمیم به ازدواج.

وقتی امین خبر عقدشان را به من داد، خوشحال شدم. مونا هم از این خبر استقبال کرد و کم‌کم رفت‌وآمد چهار نفره‌مان بیشتر شد.

اما زندگی مشترک امین و لیلا آن‌قدر که از بیرون به نظر می‌رسید ساده نبود.

یک شب امین پیش من آمد و درباره مشکلات خصوصی زندگی‌شان با من حرف زد. بیشتر از همیشه مضطرب بود و دنبال یک نفر می‌گشت که بدون قضاوت به حرف‌هایش گوش بدهد.

گفتم:
«امین، مهم اینه که خودتون با هم راحت باشید. اگه هر دوتون واقعاً این رابطه رو می‌خواید، باید با هم تصمیم بگیرید.»

مدتی گذشت و اختلاف‌هایشان بیشتر شد.

لیلا احساس می‌کرد بعد از ازدواج آزادی سابقش را ندارد. امین هم آدمی غیرتی بود و با بعضی خواسته‌های لیلا کنار نمی‌آمد. هر بار که اختلافی پیش می‌آمد، امین سراغ من می‌آمد و من سعی می‌کردم آرامش کنم.

بعد از مدتی، خود لیلا هم گاهی برای درد دل با من تماس می‌گرفت.

اول صحبت‌هایمان کاملاً درباره امین بود.

اما کم‌کم حرف‌ها شخصی‌تر شد.

از زندگی خودش می‌گفت، از چیزهایی که دوست نداشت، از احساس تنهایی و از اینکه گاهی فکر می‌کرد کسی واقعاً او را نمی‌فهمد.

من هم بیشتر گوش می‌دادم.

تا اینکه یک شب، همه‌چیز در سفره‌خانه تغییر کرد.

امین برای چند دقیقه از سر میز بلند شد و به سمت سرویس رفت. لیلا روبه‌رویم نشسته بود.

نگاهی به اطراف انداختم و آرام گفتم:

«لیلا، اگه می‌خوای من واقعاً طرف تو باشم، تو هم باید طرف من باشی.»

لیلا چند ثانیه خیره نگاهم کرد.

اول چیزی نگفت.

بعد آرام لبخند زد و گفت:

«فکر کنم فهمیدم منظورت چیه، سهیل.»

همان چند کلمه کافی بود.

از آن شب، رابطه ما دیگر مثل قبل نبود.

چند روز بعد، گوشی‌ام زنگ خورد.

لیلا بود.

گفت:
«سهیل... می‌تونیم یه جایی همدیگه رو تنها ببینیم؟»

من مکث کردم و گفتم:
«الان سرم شلوغه. اگه واقعاً می‌خوای حرف بزنیم، بیا خونه.»

چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:
«باشه.»

نیم ساعت بعد، زنگ خانه به صدا درآمد.

در را که باز کردم، لیلا پشت در ایستاده بود.

برای چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم.

هیچ‌کدام نمی‌دانستیم آن شب قرار است دقیقاً چه اتفاقی بیفتد؛ اما هر دو می‌دانستیم که این دیگر فقط یک گفت‌وگوی ساده درباره امین نیست.
گفتم: «لیلا، تو باید امین رو درک کنی و شرایطش رو قبول کنی؛ ولی اگه هدفت آزادیه و امین رو دوست داری، می‌تونم پیشنهاد ویژه‌مو نشونت بدم.»

سکوت کرد و گفت: «پیشنهاد تو که دادی، چه کمکی می‌تونی بکنی؟»

گفتم: «من امین رو راضی می‌کنم قبول کنه که هدفت از پوشش آزاد، خیانت نیست و ادامه لجبازیش به اتفاقات خوبی ختم نمی‌شه.»

گفت: «دقیقاً، سهیل جان. منم برای همین اومدم، چون تو درک کردی این موضوع رو.»

گفتم: «خوب، پس بشین تا یه پذیرایی بشی و بیشتر وقتمون رو هدر ندیم.»

بعد، پنج تا پیک سبک و گرمای خانه کمک کرد تا لباس‌هاشو در بیاره و با تاپ و شلوار بشینه.

نشستم کنارش و دستشو گرفتم و گفتم: «گرفتت؟ می‌خوای نخوری؟»

گفت: «آخری رو سنگین بریز.»

بعد پیک آخر، یه نخ سیگار روشن کردم و تاثیر مثبت بود.

لیلا شل شده بود و حرف‌هاش با مکث بود. آروم بغلش کردم و گفتم: «می‌خوای مسیر زندگیتو عوض کنم؟»

خندید و لبمو گذاشتم رو لباش و آروم سینشو تو دستم گرفتم. سرم داغ بود و شروع کردم به بالا زدن تاپشو...

خیلی بزرگ‌تر از مشتم بود و مجبور شدم با نوکش که حسابی بازی کنم که شق شد خیلی زود.

دستشو گذاشت روی شلوارم و اونم شروع کرد به درآوردن و خم شد که بخوره.

آروم دستمو از پشت کردم تو شلوارش و با کسش ور رفتم. کم می‌خورد و بیشتر لیس می‌زد و منم انگشتمو کردم تو سوراخش که خیس بود. یه آه کوچیک و شروع کرد به محکم خوردن.

میزو یکم دادم کنار و پا شدم. اونم پاشد که من قبل از اینکه کاری کنه، شلوارشو هدایت کردم پایین.

دستشو گذاشت جلوی کسش، ولی من چرخوندمش و هلش دادم سمت مبل و ناخودآگاه زانوهاشو گذاشت لبه مبل و دستش رو تاج مبل تا تعادلشو حفظ کنه.

یه باسن بزرگ جلوم بود که کس قلمبه از وسطش معلوم بود. منم سریع کیرمو گذاشتم روش و هل دادم تو که جیغ زد. خوب، حقم داشت؛ کیر من کلفت‌تر از امین بود.

انگار مستیش پریده بود و یکم مقاومت کرد که حرفم آرومش کرد.

گفتم: «لیلا، مسیره درستـه؛ تا تهش کنارتم.»

با سر یه اشاره کرد و خودش هم به ضرباتم کمک می‌کرد.

چند دقیقه بعد گفت: «می‌خوام دراز بکشم روی همون مبل.»

دراز کشید و من از پشتش کردم تو کسش که تو این حالت تنگ‌تر هم شده بود. شل شده بود و لذت می‌برد و یکم چرخید و سینشو می‌مالید.

منم سعی می‌کردم خودمو کنترل کنم که با اسپنک کبود نفرستمش خونه.

لیلا هم شل و در اختیار بود که آروم با انگشتم سوراخ کونشو بازی دادم و دیدم خوشش اومد و چیزی نگفت.

گفتم: «انگار قبل عقدتون اینجا پذیرایی می‌شده، امین جان.»

سری تکون داد و بی‌حال گفت: «من شدم، تو راحت باش.»

منم درآوردم و با خیسی کسش سرشو هل دادم تو کون خوشگلش که فهمیدم خانوم مشکلش کجاست. کون‌کشادی داشت و تازه آه و نالش بلند شد و انگشتشو برد سمت کسش و گفت: «بزن.»

احتمالاً امینم فهمیده بوده خانوم پرده داشته، ولی پذیراییش به راه بوده.

من خوابیدم روش و تلمبه‌هامو قوی‌تر کردم. در گوشش گفتم: «من مشکل پیدا کردم. اگه با امین کنار بیای، خودم رابطتونو کامل می‌کنم.»

لیلا هم بی‌حال گفت: «قبوله، ولی باید کمک کنی آزادتر باشم و راحت بتونم بیام پیشت مشاوره بگیرم...»

منم قبول کردم و فعلاً امین تحت مشاوره‌مه؛ یک سال.

نوشته: سمیر

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18