رفتن به مطلب

داستان بیغیرتی سکس تریسام با دوست شوهرم


behrooz

ارسال‌های توصیه شده


تریسام با دوست شوهرم
 

بخش اول: آغاز یک راز - از آشنایی تا اولین تریسام

من سپیده‌ام. بیست و نه سالمه، معلم زبان انگلیسی در یه آموزشگاه خصوصی توی تهران. همسرم امیر، سی و یک سالشه و صاحب یه شرکت کوچک واردات لوازم الکترونیکیه. اون هر ماه یه بار، گاهی دو بار، باید بره شهرهای مختلف برای کار، گاهی دو سه روز، گاهی یه هفته.

من بدن خوبی دارم و ورزش هم میکنم و تقریبا اسکینی هستم. شوهرم هم شکم صافی داره و کم و بیش ورزش میکنه

بذار از اول بگم. ما تو یه کافه باهم آشنا شدیم. من داشتم برای کلاس خصوصی‌هام درس می‌خوندم، اومد سر میزم و با اون اعتمادبه‌نفس خواصش پرسید: «معذرت می‌خوام، این صندلی خالیه؟» نگاه کردم به چشاش. قهوه‌ای تیره، نگاهی که انگار مستقیم میره توی ذهنت. گفتم: «آره، ولی یه نفره دیگه هم می‌خواد بیاد؟» خندید و گفت: «اگه شما اجازه بدین، من همینجا می‌مونم.»

اون موقع من بیست و سه سالم بود، امیر بیست و پنج. پنج ماه بعدش عقد کردیم، حدود یک سال بعدش هم عروسی. پدرم اول مخالف بود ولی وقتی که دید امیر مردیه و وضعیت مالیش خوبه و کار از خودش داره راضی شد. با تصمیم خودمون یه عروسیه تقریبا جمع و جور گرفتیم.

شب بعد عروسی تو هتل بودیم که امیر مشروب آورد و شروع کردیم به خوردن و حرف زدن و بعد مدتی جفتمون داغ شدیم و می خواستیم سکس کنیم اما اون شب کمی فرق داشت، اون شب حرف هایی داشتیم میزدیم در مورد فانتزی هامون که در حالت عادی نمی گفتیم. جلو تر متوجه میشید که چیا گفتیم. بعد از کلی میک لاو شروع کردیم. اون شب خیلی حالم خوب بود و خیلی هم داغ شده بودم. موقع سکس امیر هی ازم می پرسید دردت نمیاد؟ اوکی ای؟ و همش احتیاط من رو میکرد. ولی اون شب من هی بیشتر میخواستم. به طور کلی شب خوبی بود اما فرداش هیچکدوممون در مورد چیزهایی که گفتیم حرفی نمیزدیم با اینکه جفتمون میدونستیم که یادمونه چیا گفتیم

ماه‌های اول، سکس‌مون خوب بود، ولی معمولی. امیر می‌اومد از پشت، یا من رو می‌خوابوند روش و سوارش می‌شدم. ولی هر دفعه که می‌خواستم سریع‌تر بشه، محکم‌تر بشه، امیر آرومم می‌کرد. می‌گفت: «عجله نکن عزیزم، می‌خوام طول بکشه.»

شش ماه بعد ازدواج، یه شب بعد از سکس، رو تخت دراز کشیده بودیم. عرق کرده بودیم. سرم رو گذاشتم رو سینه‌ش و گفتم: «امیر، یه چیزی می‌خوام بپرسم. ولی نگیر به خودت.»

گفت: «بپرس.»

گفتم: «تو تا حالا فکر کردی... یه کارای دیگه‌ای هم بکنیم؟»

ساکت شد. بعد گفت: «منظورت چیه؟»

گفتم: «نمی‌دونم. شاید جای دیگه. شاید... یه جوری که هیجان‌انگیزتر باشه.»

امیر بلند شد نشست. نگام کرد. گفت: «سپیده، تو راضی نیستی از من؟»

گفتم: «نه عزیزم، راضیم. ولی می‌خوام بیشتر باشه. می‌خوام...» صدام رفت. نمی‌تونستم بگم. گفتم: «می‌خوام یه‌کاری کنیم که یادمون بمونه.»

اون شب خوابیدیم، ولی من فهمیدم امیر فکر کرده. فرداش صبح، وقتی داشت لباس می‌پوشید برای شرکت، گفت: «سپیده، من یه سفر کاری دارم برم کیش. یه نمایشگاها. می‌خوای باهام بیای؟ هتل داریم، دریا داریم، خوش میگذره، شاید بتونیم باهم راحت تر هم باشیم.»

منم خیلی فکر نکردم و گفتم باشه

سفر کیش. هتل سه ستاره روبروی دریا. اتاق‌مون ویو دریا داشت. امیر صبح‌ها میرفت نمایشگاه، من می‌رفتم ساحل. بعد ظهرها با هم قدم می‌زدیم.

شب دوم بود. امیر اومد و گفت: «یه پارتیه امشب تو یه ویلای خصوصی. دوستای کاریم اونجان. می‌خوای بیای؟»

لباس پوشیدم. یه لباس مشکی کوتاه که تنگ بود رو بدنم. پشتش یه‌مقدار باز بود. یکم آرایش هم کردم و موهامو باز گذاشتم. وقتی از اتاق اومدم بیرون، امیر نگاهم کرد و لبشو گاز گرفت. گفت: «سپیده، خیلی خوشگلی، شبیه پرنسس ها شدی. ولی نمی‌خوای یه چیز دیگه بپوشی؟»

گفتم: «چرا؟ خوب نیست مگه؟»

گفت: «اوکیه، ولی... خیلی جذابی. همه نگاه می‌کنن.»

گفتم: «بزار نگاه کنن. تو که هستی.»

رفتیم ویلا. یه ویلای بزرگ با استخر. موزیک پلی می‌شد، نوشیدنی سرو می‌کردن. حدود بیست سی نفری بودن. زن و مرد. بعضیاشون زوج بودن، بعضیاشون تنها.

دیدم یک زن، حدوداً سی سی و پنج ساله، موهاش بلوند بود. لباسش قرمز و خیلی کوتاه. کنارش یه مرد نشسته بود که متوجه شدم شوهرش نبود. ولی هیچ‌کس عجیب نمی‌دید. انگار طبیعی بود.

امیر یه نوشیدنی آورد برام. گفت: «می‌بینی اون زن رو؟ با اون مرده؟»

گفتم: «آره. شوهرش کجاست؟»

گفت: «اون تو استخره.»

امیر نگاهم کرد. گفت: «اینجا کیشه سپیده. اینجا فرق داره.»

نشستیم روی یه کاناپه. امیر دستش رو انداخت دور شونه‌م. یه مرد جلو اومد، حدوداً چهل ساله، خوش‌تیپ. گفت: «سلام، من فرزادم. دوست امیرم.»

دست دادم بهش. چشاش به سینه‌م خورد. لباسم یه کم پایین بود. سریع نگاه کردم به امیر. امیر داشت لبخند می‌زد. گفت: «فرزاد، همسرم سپیده.»

فرزاد نشست روبرومون. با امیر درباره کار حرف زدن. ولی چشاش رو من بود. هر بار که می‌خندید، نگاهش به پاهام می‌خورد. من لباسم کوتاه بود، نشسته بودم، پاهام رو دراز کرده بودم.

امیر دستش رو برد توی موهام. نوازش کرد. بعد گفت: «سپیده، می‌خوای بریم استخر؟»
گفتم: «مایو نیاوردم.»

فرزاد گفت: «می‌تونین تاپ تون رو دربیارین و برین. آب گرمه. بعضیا همینجوری می‌رن.»

نگاه کردم به امیر. امیر گفت: «بذار بریم یه نفس بکشیم و هوایی بخوریم.»

رفتیم کنار استخر. تاریک بود، ولی نورای رنگی استخر رو روشن کرده بودن. چند نفری تو آب بودن. یه زن و مرد توی استخر بودن که همو بغل کرده بودن و داشتن لاس میزدن

امیر گفت: «می‌بینی؟ اینجا کسی قضاوت نمی‌کنه.»

گفتم: «امیر... چی میخوای بگی؟»

امیر پشت به استخر ایستاد، رو به من. گفت: «سپیده، من دوست دارم تو لذت ببری. دوست دارم ببینمت. وقتی مردا بهت نگاه می‌کنن، من...» صداش رفت.

گفتم: «چی؟»

گفت: «تحریک می‌شم. نمی‌دونم چرا. ولی دوست دارم ببینم تو مرکز توجهی. ولی ترسم اینه که تو فکر کنی من...»

گفتم: «چی فکر کنم؟»

گفت: «فکر کنی دوست ندارم. یا اینکه نمی‌تونم تنهایی راضیت کنم.»

نزدیک شدم بهش. سینه‌م به سینه‌ش خورد. گفتم: «امیر، تو می‌تونی راضیم کنی. ولی راستش منم کنجکاوم. می‌خوام بدونم... اگه یه نفر دیگه باشه، چی می‌شه؟»

من خوشحال بودم که هردومون به هم این قضیه رو گفتیم، با اینکه باورم نمیشد امیر هم دوست داشته باشه. اونجا فهمیدم حرف هایی که تو شب بعد از عروسیمون تو مستی زدیم الکی نبوده. ولی برام سوال بود، چرا.... اگه امیر هم دوست داشت پس چرا سعی می کرد لباس های باز نپوشم یا تاحالا چرا چیزی نگفته بود

امیر بهم نگاه کرد. چشاش تاریک شد. گفت: «یعنی تو هم...»

گفتم: «فکرشو می‌کنم. ولی نمی‌دونم.»

اون شب برگشتیم هتل. امیر مست بود، ولی نه خیلی. منم یه کم حال داشتم. وقتی در اتاق رو بستیم، امیر منو بغل کرد و بوسید. بوسه‌هاش متفاوت بود. پرشورتر. دستش رفت توی لباسم، سینه‌هامو فشار داد. گفت: «امشب می‌خوام همه جاتو ببوسم. می‌خوام صدات دربیاد. همسایه‌ها بیدار شن.»

گفتم: «بذار بیدار شن.»

امیر منو برد رو تخت. لباسمو درآورد. من فقط یه شورت کوچک داشتم. انداختتم رو تخت و اومد پشتم و بعد چند دقیقه بوس کردن شونه هام تا باسنم، اومد روم، ولی این‌بار محکم‌تر. سریع‌تر. گفت: «می‌خوام تو رو بکنم سپیده. می‌خوام ببینمت.»

طوری کرد توم که صدام در اومد. داشتم ناله میکردم و میگفتم آه.... امیر

گفت: «بگو. بگو چی دوست داری.»

گفتم: «محکم‌تر... عمیق‌تر...»

اون شب طولانی بود. امیر سه بار بار اومد. هر بار یه جور متفاوت. یکی از پشت، یکی من سوارش شدم، یکی از پهلو. و هر بار می‌گفت: «فکرشو بکن یه نفر دیگه هم باشه. دستاتو بگیره.» و من می‌گفتم: «آره... فکرشو بکن...»

اون شب باعث شد چیز های جدیدی بینمون شکل بگیره و رفته رفته راحت تر در موردش صحبت کنیم. هرچی جلوتر می رفتیم باهم راحت تر می شدیم و انگار بیشتر همو میفهمیدیم

برگشتیم تهران. زندگی‌مون عوض شده بود. دیگه تو رختخواب سکس نبود، حرف بود. فانتزی بود. امیر می‌گفت: «اگه یه روز یه نفر بیاد، چی؟» و من می‌گفتم: «شاید... ولی باید کسی باشه که هردومون بشناسیم. کسی که مطمئن باشیم.»

یه ماه بعد، امیر یه روز زودتر از سفر کاریش برگشت. با یکی از دوستانش. وقتی وارد خونه شدن، من توی آشپزخونه بودم. لباس راحتی تنم بود، یه شلوارک و یه تاپ.

امیر گفت: «سپیده، این آرشه. دوست قدیمیم از دانشگاه. از آلمان اومده.»

با اینکه میدونستم دوست امیر هم قراره بیاد ولی شلوارک و تاپ رو عوض نکرده بودم. یک تاپ مشکی و شلوارک مشکی که یکم جذب هم بود

آرش نگام کرد و لبخند زد. قد بلند بود، شونه‌هاش پهن‌تر از امیر. صورتش مردونه‌تر. چشاش آبی روشن. گفت: «سلام سپیده. امیر خیلی ازت گفته.»

دست دادم. دستش قوی بود. گفتم: «خوش اومدی.»

آرش و امیر نشسته بودن و در مورد کار حرف میزدن و منم داشتم شام رو آماده میکردم که متوجه شدم ساکت شدن. بعد چند ثانیه امیر صدا زد که سپیده بیا بشین

آرش هم گفت که سپیده خانوم زحمت نده به خودت اومدیم خودتونو ببینیم

منم رفتم نشستم و نیم ساعتی صحبت کردیم و خندیدیم. آرش خیلی آدم کول و بامزه ای بود. خیلی شوخ بود و همه چیو به شوخی میگرفت طوری که مطمعنم هرکسی باهاش وقت بگذرونه حال میکنه

بعد هم شام خوردیم و در حال شام خوردن هم امیر گفت که آرش از خاطرات آلمان بگو

آرش هم کلی خاطره گفت و شوخی کرد و خندیدیم

میخواستم ظرف هارو جمع کنم که آرش هم اصرار داشت که کمک کنه ولی گفتم که راحت باش خودم جمع میکنم.

امیر یه نگاه بهم کرد و گفت ما بریم تو بالکن سیگار بکشیم

رفتم توی اتاق خواب. قلبم داشت می‌زد. نمی‌دونستم چرا. ولی انگار یه چیزی توی نگاه امیر بود. یه چیزی توی نگاه آرش.

از آرش خوشم اومده بود. میخواستم یه شب رو با آرش امیر باشم اما مطمئن نبودم. ولی مطمئن بودم که امیر هم بی دلیل دعوتش نکرده. میخواستم که بیشتر تو چشم آرش باشم

لباسمو عوض کردم. یه لباس خواب مشکی پوشیدم که پشتش یکم باز بود، جلوش توری بود. زیرش هیچی نپوشیده بودم. آینه رو نگاه کردم. سینه‌هام تقریبا مشخص بود از توری.

وقتی آرش نگاهم کرد متوجه جدید بودن نگاهش شدم. وقتی منو دید نفسشو حبس کرد و آروم یه نگاه به امیر کرد

امیر و آرش روی کاناپه نشسته بودن

امیر گفت: «سپیده، بشین کنارمون.»

نشستم بینشون. امیر دستش رو انداخت دور شونه‌م. آرش نگاه می‌کرد به پاهام. لباسم کوتاه بود.

امیر گفت: «آرش، سپیده می‌دونه که من چی دوست دارم.»

آرش گفت: «یعنی...»

امیر گفت: «آره.»

نگاه کردم به امیر. گفتم: «امیر، تو...»

امیر گفت: «سپیده، آرش می‌خواد بمونه. می‌خواد ببینه. می‌خواد... اگه تو اجازه بدی...»

ساکت شدم. آرش نزدیک شد. دستش رو برد سمت رونم. گفت: «می‌تونم لمس کنم؟»

نگاه کردم به امیر. امیر سر تکون داد. منم رو به آرش به نشونه راضی بودن سر تکون دادم

آرش دستش رو گذاشت رو رونم. حس عجیبی روی پوستم داشتم گفت: «پوستت نرممه.»

دستش روی پاهام جا به جا میشد و هعی تا بالای رونم میومد

بعد چند دقیقه آرش شروع کرد گردنم رو خوردن و امیر هم پشت سرش همین کار رو کرد

از سمت چپ امیر و از سمت راست آرش داشتن گردنم رو میخوردن. کم کم داشتیم همو میمالیدیم و امیرو شروع کرد ازم لب گرفتم و بعد هم آرش اینکارو کرد

آرش شروع کرد به مالیدن ممه هام.

امیر گفت: «سپیده، می‌خوای بریم تو اتاق؟»

بلند شدم. دستم رو دادم به امیر. امیر دست آرش رو هم گرفت. رفتیم اتاق خواب.

امیر چراغ رو کم کرد. آرش ایستاد گوشه تخت. من نشستم رو لبه تخت. امیر جلوم ایستاد. گفت: «می‌خوام لباستو در بیارم.»

گفتم: «بذار آرش دربیاره.»

آرش نزدیک شد. ایستاد پشتم. دستش رفت توی لباسم. لمسش گرم بود. لباس و بالا کشید. سینه‌هام آزاد شدن. آرش از پشت دستش رو برد جلو، گرفت سینه‌هامو. فشار داد. سرم رو بردم عقب، رو شونه‌ی آرش. امیر نگاه می‌کرد. امیر شلوارش رو باز کرده بود، داشت کیرشو می مالید.

آرش گفت: «می‌تونم ببوسمت؟»

گفتم: «آره.»

صورتم رو برگردوند، بوسیدیم همو. زبونش وارد دهنم شد. امیر اومد جلو، زانو زد، سرش رو بین پاهام برد. شورتمو کنار زد. زبانش رو زد بهم و شروع کرد برام خوردن. من صدام دراومد درحالی که آرش داشت لبامو میخورد.

آرش لباسشو درآورد. بدنش ورزیده بود،هیچ مویی نداشت، شکمش صاف. امیر هم لباسشو درآورد. هر دو ایستادن جلوم. من نشسته بودم رو تخت.

گفتم: «امیر... می‌خوام...»

امیر گفت: «چی عزیزم؟ بگو.»

گفتم: «می‌خوام برای هر دو تونو بخورم.»

رفتم پایین تخت و زانو زدم، اول برای امیرو گرفتم دستم. شروع کردم به خوردن. مزه‌شو دوست داشتم. آرش دستش رفت تو موهام. سرم رو به سمت امیر فشار داد در حالی که داشتم براش میخوردم. بعد چند ثانیه صورتم رو به سمت خودش چرخوند. امیرو ول کردم، رفتم سمت آرش. درازتر بود، یکم کلفت تر بود. دهنم رو باز کردم، بردمش تو. آرش نفسش عمیق شد. گفت: «وای... سپیده...»

امیر اومد پشت سرم. دستش رو برد توی شورتمو. با انگشت داشت کصم رو میمالید. من در حالی که داشتم برای آرش می‌خوردم، امیر داشت منو آماده می‌کرد.

بعد از پنج شیش دقیقه، امیر گفت: «بخواب رو شکمت.»

رفتم و دراز کشیدم رو تخت. صورتم رو به پایین تخت. آرش اومد جلو، نشست جلوم. موهامو گرفت و کیرش که دیگه کامل راست شده بود رو کرد تو دهنم. امیر اومد پشت سرم. دستش رو برد رو کمرم، نوازشم کرد و با انگشتاش میمالید منو. بعد حس کردم که امیر داره شروع میکنه و خیلی سریع امیر هم از پشت شروع کرد منو کردن. این دفعه امیر دیگه آروم نبود، خیلی تند عقب و جلو میکرد طوری که با دفعات قبل فرق داشت

حس خیلی خوب اما عجیبی داشتم. حس میکردم تحت کنترلم ولی آزادم.

درحالی که آرش موهامو گرفته بود و منم داشتم براش میخوردم چشامو بستم. میدونستم همه داریم حال میکنیم. من که تو آسمونا بودم و از صحبت های سکسی آرش و امیر هم معلوم بود که دارن حال میکنن و این بیشتر منو داغ میکرد

من بین دو تا مرد بودم. جلو آرش، پشت امیر. کیر آرش دهنمو پر کرده بود، امیر داشت محکم می‌زد. آرش دستش رفت سمت سینه‌هام و فشارشون داد. گفت: «چه بدنی داری... چه خانومی...»

امیر گفت: «آره... این زن منه... ولی الان مال ماست... بزن... محکم‌تر بزن...»

جاهامون رو عوض کردیم. آرش گفت که داگی شو.

منم داگی شدم روی لبه تخت. آرش از تخت رفت پایین و پشت من ایستاد و امیر هم جلوم دراز کشید.

آرش چندتایی بهم اسپنک زد منم هی آه و ناله میکردم و متوجه میشدم که اونا هم خوششون میاد

آرش کصم رو خیس کرد و شروع کرد توم تلمبه زدن.

منم داشتم برای امیر که جلوم دراز کشیده بود با تمام وجود و تا جایی که میتونستم تا ته میخوردم. امیر بهم نگاه کرد و گفت قبلا اینطوری نمیخوردی و بعد خندیدیم

با هر عقب جلو آرش آتیش میگرفتم، نزدیک بود که ارضا بشم همون لحظه آرش با دستش کصم رو هعی میمالید و هی تند تر کرد

گفتم که نزدیکم آرش تند تر کرد و خیلی سریع ارضا شدم، پاهام داشت می لرزید، حس رضایت رو تو چشم های امیر داشتم میدیدم

خیلی حس خوبی داشت، داشتم پرواز میکردم

درحالی که آرش داشت توم تلمبه میزد و میکرد منو، امیر گفت صبر کن، من نزدیک اومدنم. امیر پا شد و خودش کیر خودشو میمالید و گفت میخوام همزمان با آرش بیام

آرش رو به امیر گفت مونده تا من تموم بشم و امیر هم گفت اشکالی نداره

همون موقع آرش کیرشو از توم درآورد و روی تخت دراز کشید و دست منو گرفت طوری که بشینم روی کیرش

امیر گوشه تخت نشست و مارو نگاه میکرد و کیرش رو میمالید

درحالی که روی آرش نشسته بودم داشتم بالا پایین میکردم، آرش با دستاش ممه هامو گرفت و بهشون اسپنک میزد. هی به من نگاه میکرد و هی به امیر نگاه میکرد. امیر هم که مارو دید زد زیره خنده و ماهم شروع کردیم به خندیدن

امیر میگفت خیلی سکسی شدین. سپیده وقتی اینطوری حال میکنی خیلی لذت میبرم

بعد چند دقیقه آرش منو به شکم رو تخت خوابوند و روم دراز کشید و شروع کرد به تلمبه زدن. خیلی سریع تلمبه میزد. بعد یکی دو دقیقه از روم بلند شد و من فقط شنیدم که آرش داره میگه اهههه و یک گرمایی رو پشتم حس کردم. متوجه شدم که آبش رو روی کمرم خالی کرده

امیر هم اومد و خیلی سریع اونم آبش رو ریخت رو کمرم

بعد از تمیز کردن کمرم، بعد چند دقیقه روی همون تخت کنار هم دراز کشیدیم. فقط یک شورت پوشیده بودیم و نه چیز دیگه ای

من بینشون بودم و با هر دوتاشون لب میگرفتم

آرش گفت: «این اولین بارت بود؟»

گفتم: «آره.»

امیر گفت: «ولی آخرین بار نیست.»

اون شب رو سه تایی باهم روی تخت خوابیدیم تا فردا.

(دوستان این داستان واقعی نیست و صرفا فانتزیه)
(ایده های زیادی برای قسمت های بعدی و قسمت آخر دارم. برای نوشتن قسمت های بعدی نیاز دارم که از این قسمت حمایت کنید. اگه از این قسمت خوشتون اومد لایک کنید و نظرتون رو بگید)
(اگر ایده یا نظری دارید یا اگه دوست دارید روند ادامه داستان طوری که می خواهید پیش بره، خوشحال میشم یا از طریق کامنت یا دایرکت نظرتون رو بشنوم)

نوشته: سپیده

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...


تریسام با دوست شوهرم 2

(این سری داستان فانتزیه نه خاطره)

سه هفته از اون شب با آرش گذشته بود. اون روز صبح امیر رفته بود شرکت، قرار بود بره انبار شهرک صنعتی چون یه محموله اومده بود. من تو خونه داشتم لباس‌ها رو جمع می‌کردم که زنگ در خورد. در رو باز کردم، آرش بود. تی‌شرت سفید تنش بود، شلوار جین، موهاشو کوتاه کرده بود. گفت ساعتش رو دیشب اینجا جا گذاشته، اومده برداره. گفتم بفرما بالا، احتمالاً تو اتاق خوابه.

رفتیم بالا. من لباس خونه تنم بود، یه شلوارک نخی کوتاه و یه تاپ سفید بدون سینه‌بند. آرش رفت تو اتاق، من بیرون ایستاده بودم. دیدم داره نگاهم می‌کنه. اومد جلو، گفت ساعتش رو پیدا نکرد.
نزدیک شد، دستش رو برد گوشه‌ی صورتم، نوازش کرد. قلبم شروع کرد به تند زدن. یاد اون شب افتادم. دستش رفت پشت کمرم، کشیدم به سمت خودش. سینه‌هام به سینه‌ش خورد. لب‌هامون نزدیک شد به هم. بوی عطرش رفت تو بینی‌م. دستش رفت پایین، رو شلوارکم. انگشتش لمس کرد پوستم رو. یه لرزه افتاد به بدنم. ولی یه دفعه یه چیزی تو سرم زنگ زد.
گفتم نه آرش، نمی‌تونم. بدون امیر نمی‌تونم. نگاهم کرد، تعجب کرده بود. گفتم شرمنده‌م، ولی نه. عقب کشید، دستش رو از رو شلوارکم برداشت. گفت باشه، می‌فهمم.
ساعتش رو از رو میز برداشت، رفت. من ایستاده بودم تو اتاق، بدنم داغ شده بود، ولی یه احساس عجیب رضایت هم داشتم که این کار رو بدون امیر نکردم.

شب امیر اومد خونه. شام خوردیم، تلویزیون نگاه کردیم. رفتیم تو تخت. تاریک بود. من رو به روش دراز کشیده بودم. گفتم امیر، یه چیزی باید بگم. گفت چی؟ گفتم امروز آرش اومد بود. گفت آره می‌دونستم، گفته بود میاد. گفتم یه اتفاقی افتاد. نزدیک بود کار از کار بگذره. ولی نگذشت. چون تو نبودی.

سکوت کرد. تاریک بود، چهره‌ش رو نمی‌دیدم. بعد دستم رو گرفت. گفت سپیده، تو اگه می‌خواستی، می‌تونستی؟
گفتم نمی‌دونم، شاید آره. شایدم نه. گفت سپیده من خیلی دوست دارم و برام مهمه که تو راضی باشی و وقتی تو خوشحال باشی منم خوشحالم. و برای من مهم اینه که تو راحت باشی. اگه با من راحتی، اگه بدون من هم راحتی، هرجوری که هست، من دوست دارم بدونم خوشحالی.

این حرفش رو با یه صدای آروم زد، انگار داشت با خودش حرف می‌زد. فهمیدم داره می‌گه اشکال نداره. گفتم پس تو راضی‌ای؟ گفت من راضی‌ام که تو راضی باشی.
همین کافی بود.

دو هفته بعد، یه روز صبح رفتم آموزشگاه. مدیر گفت یه معلم جدید اومده، امروز اولین روزشه، می‌خواد چند جلسه‌ای باهات کار کنه تا بدونه روش تدریس ما چطوریه.
رفتم دفترم. در زده شد. برگشتم دیدم یه پسر ایستاده. قدش حدود یک متر و هشتاد و پنج، شیش بود، شونه‌هاش پهن، صورتش خوش‌تراش، چشماش قهوه‌ای روشن، موهاش کوتاه و مرتب. لباسش پیراهن سفید بود، شلوار کتان مشکی. گفت سلام، من کیانم. گفتم سپیده، معلم زبان خصوصی. دست دادیم. دستش قوی بود، پوستش نرم.

نشستیم پشت میز. درباره‌ی برنامه‌ی کلاس‌ها حرف زدیم. صداش آروم بود، ولی وقتی می‌خندید، دندوناش سفید می‌درخشید. چشمم به گردنش افتاد، گردنش قوی بود، یه تتو کوچیک روی گردنش داشت.
پرسیدم شما چند سالتونه؟ گفت بیست و پنج.
گفتم من بیست و نه سالمه. نگاهم کرد، گفت ماشاالله بهتون نمیخوره، کمتر نشون می‌دین. خندیدم.

روزهای بعد، هر روز بیشتر باهاش در تماس بودم. می‌اومد دفترم، سوال می‌پرسید، گاهی تو کلاس می‌نشست و می‌گفت می‌خوام ببینم چطور درس می‌دی.
بوی عطرش مثل نعنا و چوب بود. یه روز تو سالن آشپزخونه‌ی آموزشگاه، داشت قهوه درست می‌کرد، منم اومدم آب بردارم. رسیدم بهش، گفتم چه عطر خوبی داری. برگشت، نگاهم کرد، گفت ممنونم، شما هم بوی گل می‌دین.
نزدیک شدم، یه لیوان برداشتم، دستم به دستش خورد. نگاه کرد به چشام. یه ثانیه طول کشید، بعد لبخند زد و عقب کشید. ولی من دیدم که نگاهش موند. اون نگاه رو می‌شناختم. اون نگاه مردونه‌ای بود که داره فکر می‌کنه.

یه هفته بعدش، تولد مریم بود. تو آموزشگاه دعوت کرد همه رو خونه‌شون. آپارتمانشون تو شهرک غرب بود، بزرگ، با پنجره‌های بلند. از همون در که وارد شدم، بوی عطر و شیرینی و موسیقی قاطی شده بود. خونه شلوغ بود. بعضی‌ها می‌رقصیدن، بعضی‌ها گوشه‌کنار نشسته بودن و حرف می‌زدن. صداها تو هم می‌پیچید.

قرار بود امیر هم بیاد. صبح گفت یه قرار کاری براش پیش اومده و نمی‌تونه. ولی به من گفت که ببخشید عشقم، اشکالی نداره که خودت تنهایی بری. با اینکه دوست داشتم امیر بیاد ولی قبول کردم که تنهایی برم.

ساعت هشت شب بود که رسیدم. یه پیراهن قرمز کوتاه پوشیده بودم، پشتش کمی باز بود، کفش پاشنه‌بلند مشکی. جلوی آینه که ایستادم، خودمم فهمیدم امشب یه چیزی توی من فرق داره. نمی‌خوام دروغ بگم؛ دوست داشتم دیده بشم.

کیان(معلم جدید آموزشگاه) هم اونجا بود. پیراهن مشکی تنش بود، شلوار جین تیره. صورتش تازه اصلاح شده بود. وقتی منو دید، یه لحظه مکث کرد، بعد نگاهش رو دزدید. منم نگاهش کردم. تو اون شلوغی، انگار یه خط نامرئی بین ما کشیده شد. بقیه بودن، ولی انگار هیچ‌کس نبود.

اول به مریم سلام کردم و تبریک گفتم و بعد گفت که خیلی خوش اومدی و بعد چند دقیقه ای هم گفت که تو آشپزخونه از خودت پذیرایی کن. رفتم سمت آشپزخونه که یه نوشیدنی بردارم. کیان اومد پیشم و سلام کرد. گفت همسرت نیومد؟ گفتم نه، کار داشت. گفت پس امشب تنهایی؟ گفتم آره، تنهام. نگاه کرد به لباسم. گفت رنگ قرمز بهت میاد. گفتم ممنون. یه لیوان شراب بهم داد. گرفتم، دستم به دستش خورد. انگشتاش گرم بود. یه ثانیه هر دو مکث کردیم. بعد رفتیم تو سالن.

نشستیم رو یه کاناپه. بقیه داشتن می‌رقصیدن. موسیقی آروم بود. یه کم از کار حرف زدیم، از آموزشگاه، از بچه‌ها، از چیزایی که هیچ‌کدوم واقعاً مهم نبود. فقط می‌خواستم صداش رو بشنوم. صداش آروم بود، ولی یه چیزی زیرش بود که آرومم نمی‌گذاشت.

گفتم بریم یه گوشه‌ای که راحت‌تر حرف بزنیم. بلند شدیم. رفتیم یه گوشه‌ی اتاق، پشت یه ستون. اونجا تاریک‌تر بود، نور از پشت پرده می‌اومد. یه صندلی راحتی بود، نشستیم.

از وقتی کیان رو تو آموزشگاه دیده بودم، دوست داشتم یک شب رو با اون و امیر(شوهرم) باشم و همیشه بهش فکر میکردم.

چند ثانیه توی چشماش زل زدم. گفتم کیان، تو چند وقته داری منو نگاه می‌کنی؟ گفت منظورت چیه؟ گفتم می‌بینم. هر روز میای دفترم. گفت چون کارمه. گفتم نه، یه چیز دیگه هم هست. خندید، ولی خنده‌ش رنگ نداشت. نگاهش کردم. دستم رو آروم گذاشتم روی پاش و همینطوری به هم نگاه میکردیم. همچنان دستم روی پاش بود و معلوم بود که شک شده.
گفت سپیده، تو شوهر داری. گفتم می‌دونم. ولی امشب تنهام. آروم آروم دستم رو بردم بالاتر و روی اونجاش گذاشتم. سفت شده بود. کامل حسش کردم از روی شلوار. نفسش عمیق شد.

گفت آخه...
گفتم آخه چی؟!
با همون حالت سر در گمی و شک گفت اینجا جاش نیست.
گفتم پس دنبالم بیا، مریم یه تراس داره بالا.

رفتیم بالا. تراس خالی بود. کیان در رو بست.
اومد جلو، گفت سپیده، تو خیلی جذابی. ولی من نمی‌خوام دردسر درست کنم.
گفتم دردسر نمی‌کنی. دستش رو گرفتم، کشیدم به سمت خودم. چسبیده بودیم به هم. لب هامون نزدیک هم شده بود.

گفتم بوسم کن. نگاه کرد به چشام، بعد لب هاشو گذاشت روی لب هام و بوسیدیم همو. بوسه کوتاه بود، ولی محکم. دستش رفت دور کمرم، کشیدم به سمت خودش. دستم رو بردم پایین، آروم آروم بردم سمت اونجاش و لمسش کردم از روی شلوار.
گفت وای، سپیده.....
گفتم هیششش فقط لذت ببر. زیپ شلوارش رو پایین کشیدم. دستم رفت تو شلوارش. گرم بود، سفت بود، بزرگ بود. دستمو روش حرکت دادم.
سرش رو بردم عقب، نگاه کردم بهش. گفت باید بریم، الان می‌رسن بالا. گفتم باشه، ولی این تموم نشده. زیپش رو بستم.

برگشتیم پایین. نور ها خیلی کم شده بود و بیشتر رقص نور بود و تقریبا همه داشتن میرقصیدن. من هم رفتم از آشپزخونه دوتا گیلاس آوردم برای خودم و کیان و به درخواست من شروع کردیم به رقصیدن. موزیک آروم بود و داشتیم آروم میرقصیدیم. کم کم موزیک رفت بالاتر و گیلاس هارو گذاشتیم کنار. کل تایم داشتیم تو چشمای همدیگه نگاه میکردیم. فضا طوری بود که هیچ کس به کسی کاری نداشت و همه داشتن حال میکردن. به رقصیدن ادامه دادیم ولی هرلحظه به هم نزدیکتر می شدیم و بیشتر به هم چسبیدیم. با اینکه خیلی دلم میخواست که دست هام رو بزارم دور گردنش و اون هم با دستش کمرم رو بگیره اما میترسیدم که دیگران ببینن و بد بشه، چون از بچه های آموزشگاه هم اونجا بودن.

یکم رقصیدیم و بعدش حدودا ساعت یازده یا دوازده شب بود.
جشن داشت تموم می‌شد و داشتیم می رفتیم. کیان وقتی متوجه شد که ماشین ندارم گفت اگه مشکلی نداره من می‌رسونتم. منم گفتم اوکی و سوار ماشینش شدم.

یه ماشین مشکی لوکس بود. صندلی چرم داشت. نشستم کنارش. راه افتادیم. تقریبا وسط های راه بودیم، منم همینطوری هعی نگاش میکردم و اون هم یه لبخند ریزی میزد.
داشتم خودم و کیان و امیر رو باهم تصور میکردم، دستم رو آروم گذاشتم روی رونش. با همون حال گفت سپیده، امشب خیلی چیزا شد که نباید می‌شد. گفتم چرا نباید می‌شد؟ گفت چون تو شوهر داری.
گفتم ولی شوهرم می‌خواد که من خوشحال باشم. گفتم شوهرم مخالف نیست و خودتم متوجه میشی که دوست داره. دستم رو بردم بالاتر، لمسش کردم از روی شلوار.
گفت الان نه، دارم رانندگی می‌کنم. گفتم باشه.رسیدیم و پیاده شدم. رفتم سمت در راننده و از پنجره گفتم می‌خوای بیای بالا یه چیزی بخوریم؟ گفت امیر خونه‌ست؟ گفتم آره، ولی اشکال نداره.
گفت نه، من نمیتونم بیام.
گفتم باشه بعدا در موردش صحبت میکنیم و بوسیدمش، این دفعه طولانی‌تر. این دفعه از زبونم هم استفاده کردم. بعد جدا شدیم و رفت.

سه شب از اون مهمونی گذشته بود. کیان هر روز بهم پیام می‌داد. پیام‌های کوتاه، شوخی‌های کوچیک، گاهی یه عکس از خودش. منم جواب می‌دادم و گاهی براش عکس می‌فرستادم.
امیر می‌دید. می‌خندید و می‌پرسید کیه؟ می‌گفتم معلم جدید. می‌گفت خوش‌تیپه. می‌گفتم آره.
یه بار گفت دوست داری بیاد خونه؟ نگاهش کردم. گفتم شوخی می‌کنی؟
گفت نه، جدی می‌گم. گفتم نمی‌دونم.

من واقعا دلم میخواست که کیان رو با امیر آشنا کنم و با هم وقت بگذرونیم ولی دو دل بودم که اتفاقات اون مهمونی رو براش تعریف کنم یا نه. اما اون شب کم کم شروع کردم به تعریف کردن و از اون شب و از کیان میگفتم. امیر هم خیلی ازش خوشش اومده بود و گفت اگه دوست داشتی بگو یه شب بیاد باهم آشنا بشیم.

حدودا دو سه روز بعد تو آموزشگاه با کیان تنها شده بودم و داشتیم صحبت میکردیم.
کیان گفت حرف هایی که اون شب زدی واقعی بود؟
گفتم که همش واقعی بود و امیر شوهرم هم میخواد تورو ببینه و براش ازت تعریف کردم و ازت خوشش اومده.
شب شد و زنگ زدم به کیان و دعوتش کردیم به یک کافه رستوران.

فردا شب شد و من امیر زودتر رفتیم اون کافه رستورانه. اونجا یک میز مستطیلی و با دیوار هایی دورش داشت که یک فضای نسبتا خصوصی ای داشت. من کنار امیر نشستم و بعد چند دقیقه کیان هم اومد و رو به روی ما نشست. من شروع کردم به هم معرفیشون کردن.
مشخص بود که کیان معذب بود اولش. و من سعی میکردم کاری کنم که باهم راحت تر بشن و بیشتر صحبت کنن.

یکم زمان گذشت و امیر و کیان راحت تر شدن با هم و در مورد چیزای مختلف حرف میزدن. قبل از اینکه غذا بیاد من رفتم تا دستم رو بشورم، وقتی برگشتم یه نگاه به امیر کردم و یه نگاه به کیان. امیر لبخند ریزی بهم زد.
نمیدونم چرا ولی اونجا تصمیم گرفتم که این کار رو بکنم و این دفعه رفتم کنار کیان نشستم. لبخند امیر بیشتر شد. کیان بهم نگاه کرد و اون هم خندید. کم کم داشتیم غذا میخوردیم و حرف میزدیم و کیان هم صمیمی شده بود طوری که خودش رو کامل بهم نزدیک کرده بود و دستش رو گذاشته بود دور کمرم و منو می کشید سمت خودش و با دستش منو نوازش میکرد و میمالید. کیان متوجه این هم شده بود امیر هم خوشش میاد و راضیه.

از رستوران رفتیم بیرون و گفتم بریم خونه ما. رسیدیم و من لباسم رو عوض کردم. یک شلوارک جذب مشکی با تاپ مشکی که بند داشت و از شونه هام تا اول سینه هام باز بود پوشیدم. سینه بند نپوشیده بودم و نوک سینه هام کامل مشخص بود.

رفتم کنار امیر نشستم. امیر هم یه نگاه به من کرد و دستش رو برد، گذاشت رو سینه‌ام. از روی تاپم فشار داد. گفت می‌خوای کیان ببینه؟ نگاه کردم به کیان. کیان نگاهم می‌کرد.
گفتم آره. امیر بند یکطرف تاپم رو در آورد و تاپم رو آروم زد کنار و ممه سمت چپم کامل معلوم شد. امیر گفت کیان، بیا اینور بشین.

کیان بلند شد، اومد نشست کنار من. من بین امیر و کیان بودم. امیر از اون ور، کیان از این ور. امیر دستش رو برد،اون یکی بند رو هم در آورد و زد کنار. سینه هام کامل باز بودن دیگه. کیان نگاه کرد به امیر، بعد به من. دستش رو برد آروم، گذاشت رو سینه‌ام. پوستم داغ شده بود. کیان شروع کرد به فشار دادن سینه ام.
امیر نگاه می‌کرد. کیان دستش رفت رو رانم، از روی شلوارکم رونم رو میمالید.
باز هم حس عجیب و خوبی داشتم. کیان شروع کرد به خوردن گردنم و دستش رو کم کم می برد بین پاهام.
امیر دستش رو گذاشت روی چونم و صورتم رو به سمت خودش کرد و لبش رو گذاشت روی لبم. درحالی که کیان داشت از روی شلوارکم کصم رو میمالید و داغ شده بودم، داشتم با امیر لب می گرفتم و از زبونمون استفاده میکردیم.

چند دقیقه ای اینطوری گذشت و شلوارم خیس شد بس که داغ شده بودم.
امیر و کیان دوتایی شلوارم رو در آوردن. یک شورت نازک مشکی داشتم که امیر اون رو هم در آورد و کامل لخت شده بودم. ایستادیم و درحالی که بینشون داشتم باهاشون لب میگرفتم امیر و کیان هم لباسشون رو در آوردن و من کمک کردم کیان شلوارش رو هم دربیاره. کیان شورتش رو در نیاورده بود و از روی شرتش کیرش که کامل راست شده بود معلوم بود.

زانو زدم و از روی شرت کیرش رو لیس زدم.
امیر شورتش رو هم درآورده بود و بعد از چند ثانیه شروع کردم برای امیر خوردن، در حالی که زانو زده بودم و امیر و کیان دو طرفم ایستاده بودن. خیلی براشون نخورده بودم که امیر بلندم کرد و گذاشتتم روی مبل و شروع کرد برام خوردن.

من دراز کشیده بودم و شوهرم امیر داشت برام میخورد. امیر اونقدری خوب میخورد که جیغم در میومد. کیان هم نشست روی مبل و سرم رو گذاشت روی پاهاش طوری که بتونم براش بخورم. خیلی حس خوبی داشت، امیر داشت برای من میخورد و من هم برای کیان. بدن کیان خیلی ورزشکاری بود و وقتی سرم رو گذاشتم رو شکمش، عضله های شکمشو کامل حس کردم.

بعد از چند دقیقه که برای کیان خوردم، امیر پاشد و گفت بریم روی تخت. کیان یک دستش رو گذاشت پشت کونم و یکی دیگه زیر پاهام و بلندم کرد و منو برد تو اتاق. امیر از این حرکت کیان خیلی خوشش اومد.
رفتیم تو اتاق و کیان منو گذاشت روی تخت و بعد پاهامو گرفت و چرخوند و منو به حالت داگی کرد لبه تخت و خودش پایین تخت ایستاده بود.
با دستاش به کصم تف زد و یکم مالید. بعد کیرش رو آروم آروم کرد توم. امیر اومد جلوم و شروع کرد به خوردن لبم.
کیان هعی ضربه هاش رو سریعتر میکرد. خیلی کارش خوب بود و با دستاش پهلو هام رو میمالید تا به ممه هام برسه و بمالتشون. بعد هم برمیگشت هعی بهم اسپنک میزد. عاشق اسپنک هاش شده بودم.

همون موقع شروع کردم به خوردن برای امیر. چند دقیقه ای خوردم و بعدش امیر گفت صبر کن و دوباره شروع کرد به خوردن لب هام.
وقتی خواستم باز هم برای امیر بخورم، امیر نذاشت و گفت فعلا نه عشقم. برام عجیب بود که نذاشت و اینکه آب امیر زود نمیاد و خوب دووم میاره پس میدونستم مشکلش این نیست.
کیان هم که داشت از پشت داگی منو میکرد و هی بهم اسپنک میزد و حرف های سکسی میزد.

امیر روی تخت دراز کشید یکم دورتر از من و داشت کیرش رو میمالید و یک جمله عجیب گفت که برام عجیب بود و تا حالا این حرکت رو نکرده بود.
امیر به کیان گفت هرطوری که میتونی سپیده رو بکن. دوست دارم ببینم داری بهت میده و لذت میبره.
حالا فهمیدم چرا نذاشت براش بخورم. امیر داشت از اینکه من و کیان داریم جلوش سکس میکنیم حال میکرد.

بعدش کیان منو برگردوند و به پشت خوابوند و خودش تقریبا روم دراز کشید و منم پاهام رو دور کمرش سفت کردم. شروع کردیم به لب گرفتن و کیان هم هی تلمبه میزد.
امیر گوشه تخت نشسته بود و داشت مارو نگاه میکرد و کیرشو میمالید.

چند دقیقه ای همینطوری ادامه دادیم و بعدش کیان بلند شد و منو بلند کرد. منو برد کنار میز و منو دولا کرد طوری که بالا تنم روی میز بود.
کیرش رو خیس کرد و دوباره شروع کرد. جفت دستش روی ممه هام بود و داشت گردنم رو هم میخورد همزمان که داشت تلمبه میزد.
من میدیم که امیر هم داره مارو نگاه میکنه از روی تخت.

خیلی داغ شده بودم و بعد چند دقیقه ارضا شدم ولی ایندفعه یکم فرق داشت. ایندفعه یکم آبم پاشید از بس که خوب ارضا شده بودم. پاهام هم شروع کرد به لرزیدن بعد از ارضا شدن.
بعد چند دقیقه باز هم تلمبه زدن، کیان رفت عقب و بهم گفت بشین.
من زانو زدم و کیرشو گذاشت تو دهنم ولی ایندفعه میخواست تا ته بکنه تو دهنم. هر کاری کردم نتونستم کیرش رو تا ته بکنم تو دهنم و هی اوق میزدم.

بعدش شروع کردم به خوردن تخم هاش با دستم کیرشو میمالیدم. همین لحظه بود که امیر هم بلند شد.
کیان خودش کیرشو گرفت و متوجه شدم که داره آبش میاد. یک آهه طولانی کشید و کل آبش رو پاشید روی صورتم. خیلی آبش زیاد بود.
صورتم از آبش پرشده و بود و رگه های داغه آبش رو روی صورتم و پلک هام حس میکردم.
امیر هم اومد و با اینکه آب کیان رو صورتم بود، گفت برام بخور. و بعد از چند دقیقه امیر هم اومد و اون هم ریخت روی صورتم.
اولین بار بود که کسی آبشو میریزه رو صورتم. حس عجیب و خوبی داشت. صورتم گرم شده بود.

من صورتم رو شستم و برگشتم. امیر و کیان اومدن پیشم و دوطرفم ایستادن و شروع کردیم بازهم لب گرفتن.
و بعد رفتیم روی تخت و اون شب رو سه تایی پیش هم خوابیدیم.

(ایده یک قسمت با داستانی متفاوت تر رو دارم، ممنون میشم نظرتون رو درمورد این قسمت بگین تا بتونم قسمت های بعدی رو بهتر بنویسم)
(و ممنون میشم اگه دوست داشتین لایک کنید)

نوشته: سپیده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18