رفتن به مطلب

داستان بیغیرتی سکس تریسام با دوست شوهرم


behrooz

ارسال‌های توصیه شده


تریسام با دوست شوهرم
 

بخش اول: آغاز یک راز - از آشنایی تا اولین تریسام

من سپیده‌ام. بیست و نه سالمه، معلم زبان انگلیسی در یه آموزشگاه خصوصی توی تهران. همسرم امیر، سی و یک سالشه و صاحب یه شرکت کوچک واردات لوازم الکترونیکیه. اون هر ماه یه بار، گاهی دو بار، باید بره شهرهای مختلف برای کار، گاهی دو سه روز، گاهی یه هفته.

من بدن خوبی دارم و ورزش هم میکنم و تقریبا اسکینی هستم. شوهرم هم شکم صافی داره و کم و بیش ورزش میکنه

بذار از اول بگم. ما تو یه کافه باهم آشنا شدیم. من داشتم برای کلاس خصوصی‌هام درس می‌خوندم، اومد سر میزم و با اون اعتمادبه‌نفس خواصش پرسید: «معذرت می‌خوام، این صندلی خالیه؟» نگاه کردم به چشاش. قهوه‌ای تیره، نگاهی که انگار مستقیم میره توی ذهنت. گفتم: «آره، ولی یه نفره دیگه هم می‌خواد بیاد؟» خندید و گفت: «اگه شما اجازه بدین، من همینجا می‌مونم.»

اون موقع من بیست و سه سالم بود، امیر بیست و پنج. پنج ماه بعدش عقد کردیم، حدود یک سال بعدش هم عروسی. پدرم اول مخالف بود ولی وقتی که دید امیر مردیه و وضعیت مالیش خوبه و کار از خودش داره راضی شد. با تصمیم خودمون یه عروسیه تقریبا جمع و جور گرفتیم.

شب بعد عروسی تو هتل بودیم که امیر مشروب آورد و شروع کردیم به خوردن و حرف زدن و بعد مدتی جفتمون داغ شدیم و می خواستیم سکس کنیم اما اون شب کمی فرق داشت، اون شب حرف هایی داشتیم میزدیم در مورد فانتزی هامون که در حالت عادی نمی گفتیم. جلو تر متوجه میشید که چیا گفتیم. بعد از کلی میک لاو شروع کردیم. اون شب خیلی حالم خوب بود و خیلی هم داغ شده بودم. موقع سکس امیر هی ازم می پرسید دردت نمیاد؟ اوکی ای؟ و همش احتیاط من رو میکرد. ولی اون شب من هی بیشتر میخواستم. به طور کلی شب خوبی بود اما فرداش هیچکدوممون در مورد چیزهایی که گفتیم حرفی نمیزدیم با اینکه جفتمون میدونستیم که یادمونه چیا گفتیم

ماه‌های اول، سکس‌مون خوب بود، ولی معمولی. امیر می‌اومد از پشت، یا من رو می‌خوابوند روش و سوارش می‌شدم. ولی هر دفعه که می‌خواستم سریع‌تر بشه، محکم‌تر بشه، امیر آرومم می‌کرد. می‌گفت: «عجله نکن عزیزم، می‌خوام طول بکشه.»

شش ماه بعد ازدواج، یه شب بعد از سکس، رو تخت دراز کشیده بودیم. عرق کرده بودیم. سرم رو گذاشتم رو سینه‌ش و گفتم: «امیر، یه چیزی می‌خوام بپرسم. ولی نگیر به خودت.»

گفت: «بپرس.»

گفتم: «تو تا حالا فکر کردی... یه کارای دیگه‌ای هم بکنیم؟»

ساکت شد. بعد گفت: «منظورت چیه؟»

گفتم: «نمی‌دونم. شاید جای دیگه. شاید... یه جوری که هیجان‌انگیزتر باشه.»

امیر بلند شد نشست. نگام کرد. گفت: «سپیده، تو راضی نیستی از من؟»

گفتم: «نه عزیزم، راضیم. ولی می‌خوام بیشتر باشه. می‌خوام...» صدام رفت. نمی‌تونستم بگم. گفتم: «می‌خوام یه‌کاری کنیم که یادمون بمونه.»

اون شب خوابیدیم، ولی من فهمیدم امیر فکر کرده. فرداش صبح، وقتی داشت لباس می‌پوشید برای شرکت، گفت: «سپیده، من یه سفر کاری دارم برم کیش. یه نمایشگاها. می‌خوای باهام بیای؟ هتل داریم، دریا داریم، خوش میگذره، شاید بتونیم باهم راحت تر هم باشیم.»

منم خیلی فکر نکردم و گفتم باشه

سفر کیش. هتل سه ستاره روبروی دریا. اتاق‌مون ویو دریا داشت. امیر صبح‌ها میرفت نمایشگاه، من می‌رفتم ساحل. بعد ظهرها با هم قدم می‌زدیم.

شب دوم بود. امیر اومد و گفت: «یه پارتیه امشب تو یه ویلای خصوصی. دوستای کاریم اونجان. می‌خوای بیای؟»

لباس پوشیدم. یه لباس مشکی کوتاه که تنگ بود رو بدنم. پشتش یه‌مقدار باز بود. یکم آرایش هم کردم و موهامو باز گذاشتم. وقتی از اتاق اومدم بیرون، امیر نگاهم کرد و لبشو گاز گرفت. گفت: «سپیده، خیلی خوشگلی، شبیه پرنسس ها شدی. ولی نمی‌خوای یه چیز دیگه بپوشی؟»

گفتم: «چرا؟ خوب نیست مگه؟»

گفت: «اوکیه، ولی... خیلی جذابی. همه نگاه می‌کنن.»

گفتم: «بزار نگاه کنن. تو که هستی.»

رفتیم ویلا. یه ویلای بزرگ با استخر. موزیک پلی می‌شد، نوشیدنی سرو می‌کردن. حدود بیست سی نفری بودن. زن و مرد. بعضیاشون زوج بودن، بعضیاشون تنها.

دیدم یک زن، حدوداً سی سی و پنج ساله، موهاش بلوند بود. لباسش قرمز و خیلی کوتاه. کنارش یه مرد نشسته بود که متوجه شدم شوهرش نبود. ولی هیچ‌کس عجیب نمی‌دید. انگار طبیعی بود.

امیر یه نوشیدنی آورد برام. گفت: «می‌بینی اون زن رو؟ با اون مرده؟»

گفتم: «آره. شوهرش کجاست؟»

گفت: «اون تو استخره.»

امیر نگاهم کرد. گفت: «اینجا کیشه سپیده. اینجا فرق داره.»

نشستیم روی یه کاناپه. امیر دستش رو انداخت دور شونه‌م. یه مرد جلو اومد، حدوداً چهل ساله، خوش‌تیپ. گفت: «سلام، من فرزادم. دوست امیرم.»

دست دادم بهش. چشاش به سینه‌م خورد. لباسم یه کم پایین بود. سریع نگاه کردم به امیر. امیر داشت لبخند می‌زد. گفت: «فرزاد، همسرم سپیده.»

فرزاد نشست روبرومون. با امیر درباره کار حرف زدن. ولی چشاش رو من بود. هر بار که می‌خندید، نگاهش به پاهام می‌خورد. من لباسم کوتاه بود، نشسته بودم، پاهام رو دراز کرده بودم.

امیر دستش رو برد توی موهام. نوازش کرد. بعد گفت: «سپیده، می‌خوای بریم استخر؟»
گفتم: «مایو نیاوردم.»

فرزاد گفت: «می‌تونین تاپ تون رو دربیارین و برین. آب گرمه. بعضیا همینجوری می‌رن.»

نگاه کردم به امیر. امیر گفت: «بذار بریم یه نفس بکشیم و هوایی بخوریم.»

رفتیم کنار استخر. تاریک بود، ولی نورای رنگی استخر رو روشن کرده بودن. چند نفری تو آب بودن. یه زن و مرد توی استخر بودن که همو بغل کرده بودن و داشتن لاس میزدن

امیر گفت: «می‌بینی؟ اینجا کسی قضاوت نمی‌کنه.»

گفتم: «امیر... چی میخوای بگی؟»

امیر پشت به استخر ایستاد، رو به من. گفت: «سپیده، من دوست دارم تو لذت ببری. دوست دارم ببینمت. وقتی مردا بهت نگاه می‌کنن، من...» صداش رفت.

گفتم: «چی؟»

گفت: «تحریک می‌شم. نمی‌دونم چرا. ولی دوست دارم ببینم تو مرکز توجهی. ولی ترسم اینه که تو فکر کنی من...»

گفتم: «چی فکر کنم؟»

گفت: «فکر کنی دوست ندارم. یا اینکه نمی‌تونم تنهایی راضیت کنم.»

نزدیک شدم بهش. سینه‌م به سینه‌ش خورد. گفتم: «امیر، تو می‌تونی راضیم کنی. ولی راستش منم کنجکاوم. می‌خوام بدونم... اگه یه نفر دیگه باشه، چی می‌شه؟»

من خوشحال بودم که هردومون به هم این قضیه رو گفتیم، با اینکه باورم نمیشد امیر هم دوست داشته باشه. اونجا فهمیدم حرف هایی که تو شب بعد از عروسیمون تو مستی زدیم الکی نبوده. ولی برام سوال بود، چرا.... اگه امیر هم دوست داشت پس چرا سعی می کرد لباس های باز نپوشم یا تاحالا چرا چیزی نگفته بود

امیر بهم نگاه کرد. چشاش تاریک شد. گفت: «یعنی تو هم...»

گفتم: «فکرشو می‌کنم. ولی نمی‌دونم.»

اون شب برگشتیم هتل. امیر مست بود، ولی نه خیلی. منم یه کم حال داشتم. وقتی در اتاق رو بستیم، امیر منو بغل کرد و بوسید. بوسه‌هاش متفاوت بود. پرشورتر. دستش رفت توی لباسم، سینه‌هامو فشار داد. گفت: «امشب می‌خوام همه جاتو ببوسم. می‌خوام صدات دربیاد. همسایه‌ها بیدار شن.»

گفتم: «بذار بیدار شن.»

امیر منو برد رو تخت. لباسمو درآورد. من فقط یه شورت کوچک داشتم. انداختتم رو تخت و اومد پشتم و بعد چند دقیقه بوس کردن شونه هام تا باسنم، اومد روم، ولی این‌بار محکم‌تر. سریع‌تر. گفت: «می‌خوام تو رو بکنم سپیده. می‌خوام ببینمت.»

طوری کرد توم که صدام در اومد. داشتم ناله میکردم و میگفتم آه.... امیر

گفت: «بگو. بگو چی دوست داری.»

گفتم: «محکم‌تر... عمیق‌تر...»

اون شب طولانی بود. امیر سه بار بار اومد. هر بار یه جور متفاوت. یکی از پشت، یکی من سوارش شدم، یکی از پهلو. و هر بار می‌گفت: «فکرشو بکن یه نفر دیگه هم باشه. دستاتو بگیره.» و من می‌گفتم: «آره... فکرشو بکن...»

اون شب باعث شد چیز های جدیدی بینمون شکل بگیره و رفته رفته راحت تر در موردش صحبت کنیم. هرچی جلوتر می رفتیم باهم راحت تر می شدیم و انگار بیشتر همو میفهمیدیم

برگشتیم تهران. زندگی‌مون عوض شده بود. دیگه تو رختخواب سکس نبود، حرف بود. فانتزی بود. امیر می‌گفت: «اگه یه روز یه نفر بیاد، چی؟» و من می‌گفتم: «شاید... ولی باید کسی باشه که هردومون بشناسیم. کسی که مطمئن باشیم.»

یه ماه بعد، امیر یه روز زودتر از سفر کاریش برگشت. با یکی از دوستانش. وقتی وارد خونه شدن، من توی آشپزخونه بودم. لباس راحتی تنم بود، یه شلوارک و یه تاپ.

امیر گفت: «سپیده، این آرشه. دوست قدیمیم از دانشگاه. از آلمان اومده.»

با اینکه میدونستم دوست امیر هم قراره بیاد ولی شلوارک و تاپ رو عوض نکرده بودم. یک تاپ مشکی و شلوارک مشکی که یکم جذب هم بود

آرش نگام کرد و لبخند زد. قد بلند بود، شونه‌هاش پهن‌تر از امیر. صورتش مردونه‌تر. چشاش آبی روشن. گفت: «سلام سپیده. امیر خیلی ازت گفته.»

دست دادم. دستش قوی بود. گفتم: «خوش اومدی.»

آرش و امیر نشسته بودن و در مورد کار حرف میزدن و منم داشتم شام رو آماده میکردم که متوجه شدم ساکت شدن. بعد چند ثانیه امیر صدا زد که سپیده بیا بشین

آرش هم گفت که سپیده خانوم زحمت نده به خودت اومدیم خودتونو ببینیم

منم رفتم نشستم و نیم ساعتی صحبت کردیم و خندیدیم. آرش خیلی آدم کول و بامزه ای بود. خیلی شوخ بود و همه چیو به شوخی میگرفت طوری که مطمعنم هرکسی باهاش وقت بگذرونه حال میکنه

بعد هم شام خوردیم و در حال شام خوردن هم امیر گفت که آرش از خاطرات آلمان بگو

آرش هم کلی خاطره گفت و شوخی کرد و خندیدیم

میخواستم ظرف هارو جمع کنم که آرش هم اصرار داشت که کمک کنه ولی گفتم که راحت باش خودم جمع میکنم.

امیر یه نگاه بهم کرد و گفت ما بریم تو بالکن سیگار بکشیم

رفتم توی اتاق خواب. قلبم داشت می‌زد. نمی‌دونستم چرا. ولی انگار یه چیزی توی نگاه امیر بود. یه چیزی توی نگاه آرش.

از آرش خوشم اومده بود. میخواستم یه شب رو با آرش امیر باشم اما مطمئن نبودم. ولی مطمئن بودم که امیر هم بی دلیل دعوتش نکرده. میخواستم که بیشتر تو چشم آرش باشم

لباسمو عوض کردم. یه لباس خواب مشکی پوشیدم که پشتش یکم باز بود، جلوش توری بود. زیرش هیچی نپوشیده بودم. آینه رو نگاه کردم. سینه‌هام تقریبا مشخص بود از توری.

وقتی آرش نگاهم کرد متوجه جدید بودن نگاهش شدم. وقتی منو دید نفسشو حبس کرد و آروم یه نگاه به امیر کرد

امیر و آرش روی کاناپه نشسته بودن

امیر گفت: «سپیده، بشین کنارمون.»

نشستم بینشون. امیر دستش رو انداخت دور شونه‌م. آرش نگاه می‌کرد به پاهام. لباسم کوتاه بود.

امیر گفت: «آرش، سپیده می‌دونه که من چی دوست دارم.»

آرش گفت: «یعنی...»

امیر گفت: «آره.»

نگاه کردم به امیر. گفتم: «امیر، تو...»

امیر گفت: «سپیده، آرش می‌خواد بمونه. می‌خواد ببینه. می‌خواد... اگه تو اجازه بدی...»

ساکت شدم. آرش نزدیک شد. دستش رو برد سمت رونم. گفت: «می‌تونم لمس کنم؟»

نگاه کردم به امیر. امیر سر تکون داد. منم رو به آرش به نشونه راضی بودن سر تکون دادم

آرش دستش رو گذاشت رو رونم. حس عجیبی روی پوستم داشتم گفت: «پوستت نرممه.»

دستش روی پاهام جا به جا میشد و هعی تا بالای رونم میومد

بعد چند دقیقه آرش شروع کرد گردنم رو خوردن و امیر هم پشت سرش همین کار رو کرد

از سمت چپ امیر و از سمت راست آرش داشتن گردنم رو میخوردن. کم کم داشتیم همو میمالیدیم و امیرو شروع کرد ازم لب گرفتم و بعد هم آرش اینکارو کرد

آرش شروع کرد به مالیدن ممه هام.

امیر گفت: «سپیده، می‌خوای بریم تو اتاق؟»

بلند شدم. دستم رو دادم به امیر. امیر دست آرش رو هم گرفت. رفتیم اتاق خواب.

امیر چراغ رو کم کرد. آرش ایستاد گوشه تخت. من نشستم رو لبه تخت. امیر جلوم ایستاد. گفت: «می‌خوام لباستو در بیارم.»

گفتم: «بذار آرش دربیاره.»

آرش نزدیک شد. ایستاد پشتم. دستش رفت توی لباسم. لمسش گرم بود. لباس و بالا کشید. سینه‌هام آزاد شدن. آرش از پشت دستش رو برد جلو، گرفت سینه‌هامو. فشار داد. سرم رو بردم عقب، رو شونه‌ی آرش. امیر نگاه می‌کرد. امیر شلوارش رو باز کرده بود، داشت کیرشو می مالید.

آرش گفت: «می‌تونم ببوسمت؟»

گفتم: «آره.»

صورتم رو برگردوند، بوسیدیم همو. زبونش وارد دهنم شد. امیر اومد جلو، زانو زد، سرش رو بین پاهام برد. شورتمو کنار زد. زبانش رو زد بهم و شروع کرد برام خوردن. من صدام دراومد درحالی که آرش داشت لبامو میخورد.

آرش لباسشو درآورد. بدنش ورزیده بود،هیچ مویی نداشت، شکمش صاف. امیر هم لباسشو درآورد. هر دو ایستادن جلوم. من نشسته بودم رو تخت.

گفتم: «امیر... می‌خوام...»

امیر گفت: «چی عزیزم؟ بگو.»

گفتم: «می‌خوام برای هر دو تونو بخورم.»

رفتم پایین تخت و زانو زدم، اول برای امیرو گرفتم دستم. شروع کردم به خوردن. مزه‌شو دوست داشتم. آرش دستش رفت تو موهام. سرم رو به سمت امیر فشار داد در حالی که داشتم براش میخوردم. بعد چند ثانیه صورتم رو به سمت خودش چرخوند. امیرو ول کردم، رفتم سمت آرش. درازتر بود، یکم کلفت تر بود. دهنم رو باز کردم، بردمش تو. آرش نفسش عمیق شد. گفت: «وای... سپیده...»

امیر اومد پشت سرم. دستش رو برد توی شورتمو. با انگشت داشت کصم رو میمالید. من در حالی که داشتم برای آرش می‌خوردم، امیر داشت منو آماده می‌کرد.

بعد از پنج شیش دقیقه، امیر گفت: «بخواب رو شکمت.»

رفتم و دراز کشیدم رو تخت. صورتم رو به پایین تخت. آرش اومد جلو، نشست جلوم. موهامو گرفت و کیرش که دیگه کامل راست شده بود رو کرد تو دهنم. امیر اومد پشت سرم. دستش رو برد رو کمرم، نوازشم کرد و با انگشتاش میمالید منو. بعد حس کردم که امیر داره شروع میکنه و خیلی سریع امیر هم از پشت شروع کرد منو کردن. این دفعه امیر دیگه آروم نبود، خیلی تند عقب و جلو میکرد طوری که با دفعات قبل فرق داشت

حس خیلی خوب اما عجیبی داشتم. حس میکردم تحت کنترلم ولی آزادم.

درحالی که آرش موهامو گرفته بود و منم داشتم براش میخوردم چشامو بستم. میدونستم همه داریم حال میکنیم. من که تو آسمونا بودم و از صحبت های سکسی آرش و امیر هم معلوم بود که دارن حال میکنن و این بیشتر منو داغ میکرد

من بین دو تا مرد بودم. جلو آرش، پشت امیر. کیر آرش دهنمو پر کرده بود، امیر داشت محکم می‌زد. آرش دستش رفت سمت سینه‌هام و فشارشون داد. گفت: «چه بدنی داری... چه خانومی...»

امیر گفت: «آره... این زن منه... ولی الان مال ماست... بزن... محکم‌تر بزن...»

جاهامون رو عوض کردیم. آرش گفت که داگی شو.

منم داگی شدم روی لبه تخت. آرش از تخت رفت پایین و پشت من ایستاد و امیر هم جلوم دراز کشید.

آرش چندتایی بهم اسپنک زد منم هی آه و ناله میکردم و متوجه میشدم که اونا هم خوششون میاد

آرش کصم رو خیس کرد و شروع کرد توم تلمبه زدن.

منم داشتم برای امیر که جلوم دراز کشیده بود با تمام وجود و تا جایی که میتونستم تا ته میخوردم. امیر بهم نگاه کرد و گفت قبلا اینطوری نمیخوردی و بعد خندیدیم

با هر عقب جلو آرش آتیش میگرفتم، نزدیک بود که ارضا بشم همون لحظه آرش با دستش کصم رو هعی میمالید و هی تند تر کرد

گفتم که نزدیکم آرش تند تر کرد و خیلی سریع ارضا شدم، پاهام داشت می لرزید، حس رضایت رو تو چشم های امیر داشتم میدیدم

خیلی حس خوبی داشت، داشتم پرواز میکردم

درحالی که آرش داشت توم تلمبه میزد و میکرد منو، امیر گفت صبر کن، من نزدیک اومدنم. امیر پا شد و خودش کیر خودشو میمالید و گفت میخوام همزمان با آرش بیام

آرش رو به امیر گفت مونده تا من تموم بشم و امیر هم گفت اشکالی نداره

همون موقع آرش کیرشو از توم درآورد و روی تخت دراز کشید و دست منو گرفت طوری که بشینم روی کیرش

امیر گوشه تخت نشست و مارو نگاه میکرد و کیرش رو میمالید

درحالی که روی آرش نشسته بودم داشتم بالا پایین میکردم، آرش با دستاش ممه هامو گرفت و بهشون اسپنک میزد. هی به من نگاه میکرد و هی به امیر نگاه میکرد. امیر هم که مارو دید زد زیره خنده و ماهم شروع کردیم به خندیدن

امیر میگفت خیلی سکسی شدین. سپیده وقتی اینطوری حال میکنی خیلی لذت میبرم

بعد چند دقیقه آرش منو به شکم رو تخت خوابوند و روم دراز کشید و شروع کرد به تلمبه زدن. خیلی سریع تلمبه میزد. بعد یکی دو دقیقه از روم بلند شد و من فقط شنیدم که آرش داره میگه اهههه و یک گرمایی رو پشتم حس کردم. متوجه شدم که آبش رو روی کمرم خالی کرده

امیر هم اومد و خیلی سریع اونم آبش رو ریخت رو کمرم

بعد از تمیز کردن کمرم، بعد چند دقیقه روی همون تخت کنار هم دراز کشیدیم. فقط یک شورت پوشیده بودیم و نه چیز دیگه ای

من بینشون بودم و با هر دوتاشون لب میگرفتم

آرش گفت: «این اولین بارت بود؟»

گفتم: «آره.»

امیر گفت: «ولی آخرین بار نیست.»

اون شب رو سه تایی باهم روی تخت خوابیدیم تا فردا.

(دوستان این داستان واقعی نیست و صرفا فانتزیه)
(ایده های زیادی برای قسمت های بعدی و قسمت آخر دارم. برای نوشتن قسمت های بعدی نیاز دارم که از این قسمت حمایت کنید. اگه از این قسمت خوشتون اومد لایک کنید و نظرتون رو بگید)
(اگر ایده یا نظری دارید یا اگه دوست دارید روند ادامه داستان طوری که می خواهید پیش بره، خوشحال میشم یا از طریق کامنت یا دایرکت نظرتون رو بشنوم)

نوشته: سپیده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18