رفتن به مطلب

داستان سکسی دختران دونده


labubu

ارسال‌های توصیه شده


دختران دونده

من آرمانم.
هر عصر می‌رفتم پارک پردیسان. مسیر جنگلی رو انتخاب می‌کردم چون خلوت‌تر بود. یه روز که داشتم از پیچ درخت‌ها رد می‌شدم، یه دختر جلوم می‌دوید. هیکلش محکم و ورزیده بود. پاهاش عضلانی و کشیده، کونش گرد و سفت زیر شلوار مشکی ورزشی، و سینه‌هاش با هر قدم کمی بالا و پایین می‌رفت. موهاش رو بسته بود تو یه دم‌اسبی بلند. صورتش عرق کرده و براق بود، ولی هنوز هم خیلی خوشگل بود. سرعتمو کم کردم تا بیشتر نگاهش کنم. گاهی سرش رو برمی‌گردوند و لبخند کوچیکی می‌زد.
چند روز طول کشید تا بالاخره کنار آب‌نما با هم حرف زدیم. اسمش نازنین بود. دانشجوی تربیت بدنی و دونده‌ی نیمه‌حرفه‌ای. از همون روز قرار گذاشتیم با هم بدویم. هر عصر ساعت پنج تو ورودی اصلی همدیگه رو می‌دیدیم. بعضی روزها دوستش سارا هم می‌اومد. سارا هم دونده بود، هیکلش کمی لاغرتر ولی کون و پاهای محکمی داشت. وقتی سارا باهاش بود، بیشتر ساکت می‌دویدیم. من گاهی نگاهم رو می‌دزدیدم سمت کون سارا، ولی سعی می‌کردم معلوم نشه. نازنین یه بار متوجه شد و فقط ابرو بالا انداخت و چیزی نگفت.
تو چت هم کم‌کم حرف سارا اومد وسط. یه شب بعد از دویدن نوشتم: «امروز سارا خوب می‌دوید. کونش هم بد نیست.» نازنین جواب داد: «چشماتو ببند آرمان. سارا دوستمه.» من خندیدم و گفتم فقط تعریف کردم. چند روز بعد دوباره نوشتم که وقتی سارا جلوم می‌دوه، حواسم پرت می‌شه. نازنین این‌بار جدی‌تر جواب داد: «پررو نشو. هنوز هیچی نشده، داری چشم به دوستم می‌دوزی؟» من عذرخواهی کردم و موضوع رو عوض کردم، ولی از اون به بعد هر وقت سارا می‌اومد، تو چت شبش حتماً یه چیزی درباره‌ش می‌پرسیدم. نازنین گاهی شوخی می‌کرد، گاهی جدی می‌گفت ولش کن.
کم‌کم حرف‌هامون از دویدن و تغذیه به چیزهای دیگه کشید. اولش فقط شوخی‌های معمولی بود. یه شب تو چت عکس سینه‌هام و شکم عضلانی‌ام رو فرستادم. جوابش سریع اومد:
«آرمان جدی؟ مگه نگفتم عکس این‌جوری نفرست. خجالت‌آوره. پاکش کن.»
چند تا فحش ملایم هم داد و گفت اگه دوباره این کارو کنم دیگه جواب نمی‌ده. من عذرخواهی کردم و چند روز فقط درباره‌ی دویدن حرف زدیم. بعد از اون، خودش کم‌کم شروع کرد به حرف‌های نزدیک‌تر. یه شب گفت که بعد از تمرین سنگین، بدنش هنوز آروم نمی‌شه. من پرسیدم منظورت چیه. جواب داد: «نمی‌دونم… فقط حس می‌کنم باید یه چیزی بیشتر باشه.» من دیگه عکس نفرستادم، فقط حرف زدم. کم‌کم چت‌ها طولانی‌تر شد، ولی هنوز مستقیم از سکس حرف نمی‌زد.
اولین باری که همدیگه رو بوسیدیم، بعد از یه دویدن طولانی بود. کنار درخت‌ها ایستاده بودیم، هر دو عرق کرده. سارا اون روز نیومده بود. من دستم رو گذاشتم پشت گردنش و آروم صورتم رو نزدیک کردم. اون عقب نکشید. لب‌هاش کمی شور از عرق بود. اول آروم بود، بعد زبانم رو فرستادم تو دهنش و اون هم جواب داد. چند دقیقه همون‌جا ایستاده بودیم و همدیگه رو می‌بوسیدیم. دستم پایین رفت و کونش رو از رو شلوارک فشردم. سفت بود و گرد. اون فقط نفس عمیقی کشید و بوسه رو ادامه داد. اون روز بیشتر از این پیش نرفتیم.
چند روز بعد، وقتی دوباره تنها می‌دویدیم، حرف بوسه اومد وسط. من گفتم هنوز طعم عرقش تو دهنمه. خندید و گفت: «کثیف حرف نزن.» ولی لبخندش نشون می‌داد بدش نیومده. از اون به بعد، هر چند روز یه بار تو مسیرهای خلوت می‌ایستادیم و همدیگه رو می‌بوسیدیم. دست‌ها کمی بالاتر می‌رفت. یه بار دستم رفت زیر تاپ ورزشی‌اش و نوک سینه‌اش رو لمس کردم. سفت شده بود. اون دستم رو گرفت ولی نکشید بیرون، فقط فشار داد و گفت: «اینجا نه.»
یه عصر بارونی، مسیر خیلی خلوت بود. سارا دوباره نیومده بود. بعد از یه بوسه‌ی طولانی، دستش رو گرفتمو کشوندمش بین درخت‌ها و بوته‌های بلند. هنوز نفس‌نفس می‌زدیم. زانو زدم جلوش، شلوارش رو کمی پایین کشیدم. نازنین موهای خیس عرق‌کرده‌اش رو عقب زد و نگاهم کرد. بعد خودش زانو زد و زیپ شلوارم رو باز کرد. کیرم سفت شده بود. اون دستش رو دورش حلقه کرد و آروم لیسید. من موهاش رو گرفتم و کمی فشار دادم. بدون اینکه مقاومت کنه، کیرم رو تو دهنش برد. اول آروم بود، بعد بیشتر گرفت. آب دهنش از گوشه‌های لبش سرازیر شد. من با ریتم آروم ولی محکم به صورتش می‌کوبیدم. چشم‌هاش گاهی باز می‌شد و نگاهم می‌کرد. وقتی نزدیک اومدم، بیرون کشیدم و روی زبان و لب‌هاش خالی کردم. همه رو لیسید و با صدای گرفته گفت: «این فقط یه بار بود… دیگه اینجا نه.»
شب قبل از اون روزی که به خونه‌ام اومد، تو چت حرفش رو زدیم. من نوشتم که می‌خوام بیشتر از این باشم. اون جواب داد:
«می‌دونم چی می‌خوای، عجله نکن.»
من گفتم باشه. فرداش تو پارک، وقتی تنها می‌دویدیم، دوباره حرفش اومد. نازنین گفت: «دیشب چت‌مونو خوندم. هنوزم همون‌طور فکر می‌کنی؟» من گفتم آره. اون فقط سرش رو تکون داد و گفت: «امشب میام. ولی اول دوش می‌گیریم. خسته‌ام و عرق کردم.»
عصر که دویدن تموم شد، با هم رفتیم خونه‌ام. در که بسته شد، من اول رفتم حموم. آب گرم رو باز کردم و زیر دوش ایستادم. عرق و گرد و خاک پارک رو شستم. وقتی بیرون اومدم، یه حوله تمیز بهش دادم و گفتم: «تو هم برو. من اینجام.» در حموم رو بستم ولی کامل نبستم. پشت در ایستادم.
نازنین رفت داخل. صدای آب اومد. چند دقیقه بعد آب قطع شد. من در رو آروم باز کردم. اون پشتش به من بود، شرت ورزشی مشکی تنش بود و حوله رو فقط روی شونه‌هاش انداخته بود، دور بدنش نبسته بود. داشت با یه گوشه‌ی حوله کمر و کونش رو خشک می‌کرد. قطرات آب هنوز از موهاش می‌چکید پایین و از گودی کمرش رد می‌شد و می‌رفت تو شرتش. کونش گرد و سفت بود، کمی قرمز از آب گرم.
من آروم رفتم پشتش و از کمر بغلش کردم. بدن خیس و گرمش چسبید به سینه‌ام. نازنین یک‌هو تکون خورد و گفت: «آرمان؟ هنوز اینجایی؟» من فقط صورتم رو تو گردن خیسش فرو کردم و بوسیدم. دست‌هام اومد بالا و سینه‌هاش رو از رو حوله فشردم. نوک‌هاش سفت شده بود. اون سرش رو کمی عقب داد و گفت: «حداقل درو می‌بستی…» ولی دست‌هاش اومد عقب و کونش رو به کیر سفت‌شده‌ام مالید.
حوله رو از شونه‌هاش کشیدم پایین. دستم رفت جلو و شرتش رو از کنار کشیدم. کسش خیس بود، نه فقط از آب دوش. دو انگشتم رو آروم داخلش بردم. نازنین نفس عمیقی کشید و گفت: «آروم… عجله نکن.» من انگشت‌هامو درآوردم و کیرم رو از پشت شورت کشیدم بیرون. اون رو کمی خم کردم جلو، دستش رو گذاشت روی دیوار کاشی حموم. نوک کیرم رو مالیدم به لب‌های خیس کسش و آروم داخلش کردم. گرم و تنگ بود. کامل که رفتم داخل، هر دو یه لحظه ایستادیم. بعد شروع کردم به حرکت. اول آروم، بعد محکم‌تر. صدای برخورد بدن‌هامون با هم قاطی نفس‌نفس زدن‌هامون می‌شد. نازنین گاهی ناله می‌کرد و گاهی می‌گفت: «محکم‌تر… هنوز حسش می‌کنم.»
دست‌هام دور کمرش حلقه شده بود و با هر ضربه، کونش به شکمم می‌خورد. من خم شدم نزدیک گوشش و گفتم: «یه روز کونتو هم می‌کنم.» نازنین فقط نفس عمیقی کشید و جواب داد: «حالا نه… اول همینو خوب بکن.» من دستم رو بردم جلو و کلیتوریسش رو با انگشت مالیدم. بدنش لرزید و کسش دور کیرم سفت‌تر شد. چند دقیقه بعد با صدای بلند اومد. من هنوز ادامه دادم تا خودم هم نزدیک شدم. بیرون نکشیدم. داخلش خالی کردم و همون‌طور که هنوز داخلش بودم، صورتم رو تو گردن خیسش گذاشتم.
نازنین در حالی که هنوز نفس‌نفس می‌زد، آروم گفت: «فردا دوباره بدویم… »
من صورتم رو از گردنش برداشتم و آروم گفتم: «فردا به سارا بگو اونم بیاد. سه‌تایی بدویم.»
نازنین سرش رو کمی چرخوند و با لبخند کثیفی نگاهم کرد. هنوز نفسش کامل برنگشته بود. گفت: «پررو نشو آرمان. فعلاً از پس خودم بر نیومدی.»
من فقط کونش رو فشردم و بوسیدم پشت گردنش

نوشته: زیبای خفته

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18