arshad ارسال شده در 10 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 10 ساعت قبل مادر و خانواده مادری سلام من ارشیام ۳۲ سالمه کارشناس کامپیوترم و این داستانی که میخوام براتون بگم برمیگرده به اوایل دوران نوجوانی من یعنی حدودا ۱۲ سالگیم مادرم اسمش مریمه که توی اون زمان ۳۰ سالش بود،یه زن به شدت زیبا و به لطف ورزش و رژیم خوش هیکل من وقتی ۸ سالم بود پدرم در اثر تصادف فوت کرد و یه ارث خیلی خوب برای ما به جا گذاشت که بنابراین از لحاظ مالی هم تامین بودیم،بعد از فوت پدرم خالم(مهسا) تقریبا همیشه پیش ما بود و با مادرم وقت میگذروند،با همدیگه باشگاه و خرید اینا میرفتن و خیلی از روزا بیشتر تایم روز رو اصلا خونه نبودن و من تنها بودم خالم ۲ سال از مادرم کوچیکتره و خیلی شبیه مامانمه و هرکی ندونه فکر میکنه دو قلوان بعد از فوت پدرم،مادرم خیلی بیشتر از قبل بیرون خونه وقت میگذروند و تقریبا کل کارای خونه با من بود،غذا پختن،تمیز کاری،لباس شستن و... چون وقتی خونه هم میومد انقدر خسته بود که هیچ کاری نمیتونست انجام بده،خالمم که دیگه هیچ بدتر از مادرم من یه جورایی کلفت خونه بودم چون تا جایی که یادمه بابت کارهایی که انجام میدادم حتی یه تشکر خالی هم ازم نمیکردن وقتی هم به شوخی میگفتم تشکر نمی کنید ازم مامانم میگفت این خونه ای که توشی یا لباس هایی که تنته بنظرت ارزونن؟حالا یه جوری میگفت انگار با پول کارگری همشو برام فراهم کرده بود خلاصه من که دیگه عادت کرده بودم به این اوضاع و دیگه برام مهم نبود،هرچی هم میگذشت بیشتر شبیه کلفت میشدم تا جایی که دیگه حتی لباسای بیرونشون هم زحمت نمی دادند بردارن و من باید براشون جمع میکردم و میشستم خب مقدمه کافیه،داستان از جایی شروع شد که من تقریبا اواسط دوازده سالگیم بود و از مدرسه برگشته بودم و داشتم طبق معمول کارای خونه رو انجام میدادم که صدای کلید در رو شنیدم،مادرم و خالم بودن،صدام زدن که برم دم در وقتی رفتم دیدم دست جفتشون پر خریده،خواستم خریدارو بگیرم که مادرم گفت: نمیخواد سنگینه تو هم که پیزوری ای یهو یجا میشکنه،کفشامو فقط از پام در بیار نمیتونم خم بشم منم که پسر حرف گوش کنی بودم متاسفانه سریع خم شدم و تا کفشاشو در اورد یه بوی عرق تهوع اوری خورد به صورتم،صورتم کامل رفت تو هم مادرم:چی شد،از باشگاه اومدم دیگه چه انتظاری داری،تازه هنوز کفشای خالت مونده(با خنده) راست هم میگفت کفش های خالم حداقل دو برابر بود بوشون،خلاصه اومدن داخل و خریدارو گذاشتن و نشستن رو مبل پاهاشونم گزاشتن رو میز که استراحت کنن خالم:ارشیا بدو برو دوتا اب پرتقال برامون درست کن که مردیم از گرما من:من که درست میکنم اب میوه رو براتون ولی یه لطفا هم بگید بد نمیشه مامانم:چقدر حرف میزنی برو اب پرتقال رو درست کن دیگه منم که بدجور ریده شده بود بهم رفتم تو اشپزخونه و با دوتا لیوان آب پرتقال برگشتم دادم بهشون مامانم:واااای پاهام داره میکشه منو چقدر راه رفتیم امروز خالم:اخ اخ نگو که من حالم بدتره من:اره از بوشون مشخصه چقد راه رفتید مامانم:مسخره میکنی بچه،تازه خواستم بگم بیای ماساژشون بدی برام من:زهی خیال باطل خالم:از کی انقد پررو شدی تو کوچولو،وقتی بزرگتر یچی بهت میگه فقط بگو چشم من:برو بابا از همین فاصله دارم کهیر میزنم از بوشون حالا بیام ماساژم بدم،هیچی دیگه مامانم:من که شوخی داشتم میکردم ولی به خاطر این حرفت هم شده الان باید بیای ماساژ بدی وگرنه از تولد دوستت رفتن خبری نیست من:وا،دارید باج میگیرید،یعنی چی اخه مامانم:همینه که هست،زندگی همینه برای بدست آوردن هر چیزی باید تلاش کنی من:برو بابا عمرا مگه دماغمو از سر راه اوردم مامانم:تا ۱۰ میشمارم اگه شروع کردی به ماساژ که هیج اگرم نه بعدش اگه کل بدنمم ماساژ بدی نمیزارم بری من:خاله تو یچیزی بگو اخه خالم:من نه حرفمو اول زدم عوضش هم نمیکنم مادرم شروع کرد شمردن ولی من نتونستم زیر بار برم فک کردم بازم داره شوخی میکنه،شمردنش که تموم شد گفت مامانم:خب دیگه حالا که انقدر پررویی از تولد خبری نیست تا اطلاع ثانوی بجز مدرسه هم جایی حق نداری بری من:مامان چی میگی اخه خیر سرت من بچتم اخه این چه حرفیه مامانم:همین که گفتم حالا که دیدم اوضاع جدیه دیگه ترسیدم من:باشه بابا ماساژ میدم ولی کارت خیلی زشته با اکراه نشستم جلو پاهاش و پاهاشو گرفتم توی دستم و شروع کردم ماساژ دادن واقعا بد ترین بویی بود که توی زندگیم استشمام کرده بودم،اروم اروم کف پاهاش و انگشتاشو میمالیدم،پاهاش با اینکه خیلی وقت بود اومده بود خونه ولی بازم خیس عرق بود و کل دستمم خیس شده بود،بعد چند دقیقه رفتم سراغ اون یکی پاش و نمیدونم اشتباهی بود یا از عمد ولی پاشد زد به صورتم و صورتم هم از عرق پاش خیس شد،چیزی نگفتم ولی،اون یکی پاشم براش ماساژ دادم و وقتی تموم شد گفتم من:خب اینم ماساژ دیگه کاری نداری حالا میشه برم تولد مامانم:گفتم که بعد شمردنم هر کاری بکنی نمیزارم بری من:یعنی چی اخه الان که ماساژ دادم دیگه یعنی چی اخه مامانم:تا تو باشی به حرفای مادرت گوش بدی من داشت بغضم میگرفت واقعا خالم:یه ایده دارم در گوش مادرم یه چیزی گفت و جفتشون خندیدن مامانم:یه راهی هست که بزارم بری تولد... نوشته: Mr table لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده