رفتن به مطلب

داستان سکسی دایی ورزشکار


migmig

ارسال‌های توصیه شده


بدنتو میخوام
 

سلام دوستان داستانم تابو و محارم هستش اگه دوس ندارین لطفا نخونین و باید همین اول بگم ببخشید طولانی شد چون سعی کردم جزئیاتی از قلم نندازم تا عمق جریانو کشش بینمون رو متوجه بشید.
خب داستان از اینجا شروع شد که من یه شب خونه مادربزرگم موندم و فرداصبحش وقتی خواستم برم دستشویی که در جفتیش در حمام بود چون خیلی گیج خواب بودم اشتباهی اون درو باز کردمو دیدم دایی بزرگم که متاهلم هست لخت و خیس ایستاده وسط حموم و حوله گذاشته دور کمرش یعنی یک دقیقه دیرتر درو باز میکردم حوله پیچیده بود دورش ولی بد موقعه رسیدم و کیر خوابشو دیدم،بطور خیلی ضایعی چشمام از خماری خوابالودگی به گردو تعجب تبدیل شدو چند ثانیه خیره به کیرش مونده بودم، که با اینکه خواب بود چقدر تپلو کلفت بود نگاهم امد رو صورتش و با دیدن چشماش که عصبانی نگام میکرد سریع درو بستمو چپیدم تو دستشویی،تا زمانی که صدای ماشینش از حیاط آمد نرفتم بیرون و هم مثل چی خجالت کشیدم و نمی دونستم وقتی آمد باید چه رفتاری کنم هم یه جورایی ته دلم قلقلکم شده بود،دوست پسر داشتمو چندوقت پیش اولین سکسمو تجربه کرده بودم لذتش زیر زبونم رفته بود و از اونجایی که به شدت دختر حشری‌ام کرمم گرفته بود که با داییم سکس کنم ولی خیلی ناامید بودم چون به شدت جدیه و حسابی ازش حساب میبرم.....
(حالا چرا هم من اونجا مونده بودم هم داییم که متاهله؟ مادر زنش مریض بود و حدود یک ماه نیاز به مراقبت داشت و دو روز قبلش زنشو رسونده بود شهرشون و این یک ماه و قرار بود پیش مادربزرگم بمونه تا زنش برگرده و منم طبق روال هر ساله که تابستون میشد چند روز چند روز اینجا تلپ بودم،19سالمه و داییم 35سالشه،هیکل ورزیده ای داره و قد بلند که منم به خودش رفتم قدم نسبتا بلنده ولی هیکلم توپره،کون تپل و گودی کمر زیادی دارم و سینه هامم 75ن گرد و سفت)
خلاصه از صبحانه و اینا که بگذریم رسیدیم نزدیکای ناهار که داییم از سرکار برگشت و من یه تاپ بندی بدون سوتین تنم بود با یه شلوارک رو مبل نشسته بودمو خودمو مشغول تی وی نشون دادم که وارد هال شدو سلام کلی کرد منم خیلی عادی سلام خسته نباشی گفتم که متوجه سنگینی نگاهش برای چندلحظه شدم ولی یعنی حواسم نیست توجهی نکردم ،رفت لباس عوض کنه که مادربزرگم صدام زد که بیادو سالاد درست کن،تندی رفتم آشپزخونه وسیله هارو ریختم تو سینی و کاسه چاقو گذاشتم رو اپن و خودمم پریدم رو اپن نشستم و تا جایی که تابلو نباشه عمدیه خم شدم و یه بند تاپمو انداختم رو بازوم و تندتند خیارخورد میکردم،که داییم از اتاق درامدو سرش تو گوشی بود و امد سمت آشپزخونه و گفت:مادر یه لیوان آب میدی، مادربزرگمم گفت:نیلی آب بده داییت،داییم سرشو بلند کردو تازه متوجه وضعیت من شد که الان بیشتر خم شده بودم تا دستم به پارچ آب رسیدو ریختم تو لیوان و سینه هامم با دستو دلبازی تو دیدش گذاشته بودم، کمرمو صاف کردمو دستمو دراز کردم تا لیوانو بگیره، همونجوری که نگاهش سرتا پام میچرخید امدو لیوانو با مکث ازم گرفت، کامل سرش کشید یکم محکم گذاشتش رو اپن و رفت تو حیاط، کمی بعد بوی سیگارش امد تا داخل و فهمیدم بدجور رفتم رو عصابش،چون هروقت عصبی میشد سیگارمیکشید خلاصه سالادو اماده کردمو تا پایان کار داییم نیومد و سفره انداختیم که خودش امد داخل و بی حرف نشستیم دور سفره و باز من برای هرچیزی خم میشدم تا قشنگ ممه هام تا تو حلقش برن و بلکه حشری بشه، متوجه نگاهای سنگینشو اخمو تخم و عصبی شدنش بودمو دریغ از یه نگاه شهوتی🤦🏻‍♀️بدجور تو کفش بودمو بااین رفتارا بیشتر میرفت تو مخم که باید یکاری کنم منو بکنه....
یه دوروزی به همین روال تاپو شلوارک پوشیدنو نازو عشوه های خرکی گذشت و بازم هیچ تاثیری نداشتن تا روز سوم،که نزدیکای ظهر بود و من رفتم حموم وقتی خواستم دربیام متوجه شدم حوله یادم رفتهو نمیخواستم مادربزرگم رو اذیت کنم سرمو از لای در رد کردمو ساعت دیواری رو نگاه کردم که دیدم دوساعتی مونده به امدن دایی پس با خیال راحت دروباز کردم و لخت رفتم سمت اتاقی که اونجا میموندم، درو باز کردم و با داییم که داشت توی کمد قدیمیشون دنبال چیزی میگشت روبه رو شدم اول هین بلندی کشیدمو خودمو پشت دیوار جفت در قایم کردمو تندتند گفتم: نمیدونستم اینجایی دایی ببخشیدحوله یادم رفته بودو حین حرف زدنم،امد تو چهارچوب در ایستادو بدون هیچ عبایی نگاهش رو سرتاپام میچرخوند و بعد مکثی امد روبه روم ایستادو حوله پیچید دورم و گفت:عافیت باشه،سرمامیخوری اینجوری بگردی،آخ من قلبم افتاد تو شکمم با این لحن حرف زدنش،دلم قنج رفت و خودمو لوس کردم چسبیدم بهش و گفتم:نوچ،من سرما نمیخورم،فاصله نگرفت ولی بهمم دست نزد،با همون لحن مهربونوگرم کم سابقه اش گفت:چرا اونوقت؟ با استرس و هیجان دستشو گرفتمو از بین درز حوله که باز بود رد کردمو گذاشتمش بالای کصم و گفتم:چون اینجا همیشه برای تو داغه و از داغیش تمام تنم رو گرم میکنه،سرمو آروم گذاشتم رو سینش،مخالفتی نکرد همراهی نکرد فقط ثابت همونجور مونده بودومن بااینکه مثل سگ ترسیده بودم ولی دلو زدم به دریا،دستشو هدایت کردم پایینتر وگذاشتم رو کصم که بخاطر برخورد انگشتاش ناخودآگاه آه ریزی کشیدم و آروم گفتم:اذیتم نکن،خودت خوب میدونی دلم چی میخواد، بعد اتمام حرفم دستش چنگ کصم شد و دست دیگش دور کمرم پیچیدومنو چسبوند به خودش،پیرهن مردونه تنش بود ولی مطمعن بودم داغی بدنمو حس میکنه و از برخورد سینه هام با بدنش خوشش میاد،انگشتاش لای چاک کصم در رفتوامد بودن و شروع کرد مالیدن چوچوله ام و من همونجوری سرم رو سینش بودو از لمس دستش لذت میبردم و خوشحال ازاینکه به هدفم رسیده بودم، دکمه بالایی لباسش یعنی زیر صورتم باز بود چرخیدمو آروم بوسیدمش،که یه مکثی کردو بعد ازاون یه انگشتشو واردم کرد که بازوشو چنگ زدم و ناله ای کردم،دستش که دور کمرم بود محکمتر شد و تلمبه هاشو از سر گرفت،انگشت فاکشو میکرد تو کصمو انگشت شصتش چوچوله امو میمالید،چنددقیقه ای همینجور تکرار کرد تا که پاهام منقبض شدنو به دستش چنگ زدمو انگشتشو داخلم نگهداشت که ارضا شدم
بیحال بهش تکیه داده بودم و منتظر اتفاقات بعد که انگشتشو از داخلم دراورد و کرد تو دهنش، صحنه خیلی تحریک کننده ای بود و لبامو گاز گرفتمو خمار نگاهش میکردم،همونجور که تو بغلش بودم قدم قدم رفتیم داخلو گذاشتم رو تخت تک نفره توی اتاقم، وقتی نشستم خم شد پیشونیم رو بوسید و گفت:کاش بفهمی چقدر واسم سخته و بدتر از اینش نکنی،تو خواهرزادمی نیلی،نمیتونم و پشتشو کرد رفت بیرون و بعدم صدای روشن شدن ماشینش از تو کوچه آمد و حدود یه ربع بعد مادربزرگم که تا اون لحظه بیرون پیش زنای همسایه بود اومد داخل و گفت: نیلی داییت کجا رفت؟الان هست دیگه ناهارم بپزه،پتو رو کشیدم بالا و پر از بغض و خستگی نالیدم:نمیدونم مامان جون گرسنش بشه میاد، با غرغرای مخصوص خودش از اتاق رفتو رفت دوباره بیرون پیش زنا بشینه،بدجوری خورده بود تو پرم و حسابی عذاب وجدان گرفته بودم از لمس دستاش و ارضا شدنم تو آسمونا بودم ولی با صورت خورده بودم زمین.....
تا اخرشب از اتاقم بیرون نرفتم و مامان جونم فکرمیکرد مریض شدم غذامو میوورد تو اتاق واسم، داییم هم از عصری خونه بودو هیچ جایی نرفته بود ولی حتی یبار نیومد سر بزنه بهم،قصد داشتم فردا برم خونمون و یه مدتی نبینمش تا این حالم فروکش کنه و با مامانمم هماهنگ کردم که فردا بابارو بفرسته دنبالم،آخر شب بودو خونه رو سکوت گرفته بود به خیال اینکه همه خوابیدن بلندشدم رفتم دستشویی و بعدش رفتم آشپزخونه تا اب بخورم در یخچالو بستم و چرخیدم که دیدم به اپن تکیه داده،هین بلندی کشیدمو ازجام پریدم نفس نفس میزدم و گفتم:سکته کردم، چه وضع امدنه، واکنشی نشون ندادو گفت: فردا میری خونتون؟حین آب خوردن گفتم: اوهوم و باز صداش امد: چرا به خودم نگفتی برسونمت؟ابروهامو انداختم بالاو رفتم روبه روش ایستادمو گفتم:واقعا پرسیدن داره؟مثل خودم ابروهاشو انداخت بالا و گفت:اون بحث بااین یکی بحثش جداست،تا وقتی اینجامو اینجایی مسئولیتت بامنه،مامانت بهم زنگ زدو گفت من برسونمت بابات نمیتونه بیاد،نزدیک تر شدم بهش و گفتم:لازم نکرده میمونم تا بابام بیاد دنبالم یا با ترمینال میرم یکساعت راه بیشتر نیست، عصبی شد تکیه اشو از اپن گرفتو صاف ایستاد:بی غیرتم که بزارمت با ترمینال بری وقتی خودم اینجایی؟ رفتم جلوتر که چسبیدم بهش:بی غیرتی نیست که دلمو بشکونی ولم کنی بری؟درسته کاری که خواستم غیر شرع و عرفه ولی مگه دست خودمه؟تو این شرایط به کسی غیر تو نمیتونم اعتماد کنم، کسی غیر ازتورو اصلا دلم نمیخواد میگی چیکارکنم؟ برم با پسرای آشولاش دوست بشم تا شاید بتونن راضیم کنن؟
دستشو گذاشت رو بازومو گفت:بیخود میکنی بخوای با کسی دوست بشی که تازه طرف راضیتم بکنه یا نکنه،دستشو از بازوم برداشتمو گذاشتم دور کمرمو خودمو بیشتر چسبوندم بهش و گفتم:باکی لج میکنی آخه؟تو که زنو بچتو داری منم یه مدت دیگه از سرم میوفته هیشکی ام نمیفهمه،سختش نکن،رو پاهام بلند شدم و سرمو بردم جلو که ببوسمش لحظه آخر سرشو کشید عقب،شوکه شدم و حس کردم قلبم متلاشی شد،به ضرب خودمو کشیدم عقب و دویدم رفتم تو اتاقم....
فردا صبحش صندلی عقب دراز کشیدمو کلمه ای باهاش حرف نزدم و خودمو زدم به خواب و اونم هیچی نگفت و ازاون به بعد طی این یک هفته ای گذشته چندبار پیام دادو هربار یه سوالات الکی پرسید یا اسممو صدا میزد که جوابی دریافت نکرد، امروز صبح بیدارشدمو رفتم حمومو امدم یه تیپ خوشگل درعین حال یه مقدار آزادولختی زدم و یه ارایش ریزی کردم چون قراربود بریم خونه مادربزرگم و خالمو شوهرشو تک پسرشم چندروزیه که اونجان و میخواستیم که جمعه رو دور هم باشیم خلاصه رسیدیم و بعد از روبوسی و سلام علیک با همه رسیدم به داییم که طبق معمول وقتی دست میدادیم بعدش بغلش میکردم،بغلش کردم ولی اینبار جفتمون میدونستیم چه چیزایی بینمون تغییر کرده، وقتی بغلش کردم سینه هام چسبیدن بهش و تکون ریزی خورد،ازش فاصله گرفتم و بعد یکم کمک کردن برای پذیرایی کردن نشستم جفت پسرخالمو مشغول حرف زدن شدیم، دوسال ازم بزرگتر بودو دانشگاه میرفت،همین حین حرف زدن یچیزی گفت بلند خندیدمو با دست زدم به بازوشو گفتم برو بابا بیتربیت، همین حین نگاهم افتاد به داییم که خیره به ما دوتا با اخم غلیظی نگاه میکرد که درجا خندم جمع شدو چیز جدیدی تو ذهنم جرقه زد،گوشیمو دراوردمو رفتم تو اسنپ چت و فیلترای بامزه رو اوردم دست انداختم دور گردن شهاب و با شوخیوخنده کلی کلیپو عکس گرفتیم و داییم هرلحظه عصبی ترمیشد،همین وسط مسطا مامانم گفت برو از تو ماشین پلاستیک قرصامو بیار،ای داد بیداد هرچی گفتم میرم بزار بعد میرم قبول نکرد میدونستم برم بیرون داییم جرم میده و دیگه راهی نبود، بلندشدم تندی زدم بیرون و تا ماشینو دویدم،نشستم داخل پلاستیکو پیداکردم درامدم دروبستم و برگشتم دیدم چند قدمیم داره میاد،تموم بانگاهایی که داشتو آرامش قدم زدنش ترس یه مقتول از قاتلو مینداخت به جونت،در لحظه از استرس دلم پیچوتاب میخورد،رسید بهم و ساعد دستمو گرفتو کشید،بی صدا قدم زنان رفت تا توی زیرزمین که انباریش کرده بودن گوشه حیاط بود و چندتا پله میخورد میرفتی پایین،درو با پا باز کرد که صدای بدی دادورفت داخل،وارد که شدیم در لحظه دستمو کشیدو کوبیدتم به دیوار پلاستیک داروها از دستم افتاد،حس کردم کمرم نصف شد ولی جرات هیچی نداشتم،تو کونم ازاینکه اینجور حرصی شده بود سرم عروسی بود ولی فکرشو نمیکردم اینقدر واکنشش زیاد باشه،دستاشو دو طرف صورتم گذاشتو بخاطر قد بلندش صورتش چسبیده بود به پیشونیم،چندتا نفس عمیق کشیدو سرشو فاصله داد، خیره تو چشمام گفت:با شهاب گرم میگیری منو انگولک کنی؟امدم چندتاحرف ردیف کنم کنار هم که دستشو گذاشت رو دهنم و گفت: هیشششش،نمیدونم از دست تو و کارات باید چیکارکنم،نمیدونم چقدر دیگه میتونم مقاومت کنم، دستمو گذاشتم رو دستشو برداشتمش و مظلوم گفتم:خب مقاومت نکن🥺، چند ثانیه زل زد بهم و در پایان لباشو گذاشت رو لبام،یک دقیقه اول بی حرکت مونده بودم تو شوک بودمو باورم نمیشد بلاخره جواب داد بلاخره رامش کردم و بعد کع به خودم امدم دستامو پیچیدم دور گردنش،با حرص میبوسید، گاز میگرفت لبامو زبونشو توی دهنم میچرخوند،دستاش دور کمرم پیچیدو کونمو چنگ زد و منو به خودش چسبوند،بیقرار و با عجله ازهم لب میگرفتیم،مکانمون اوکی بود ولی موقعیت خطری بودو ممکن بود کسی بیاد دنبالمون بخاطر تایم طولانی نبودنمون، لبامو ول کردو چرخوندتم کونمو چسبوندم بهش فکمو گرفتو صورتمو کج کرد،لبامو کشید تو دهنشو میبوسید،آروم آه میکشیدموبدنمو میچسبوندم بهش،لبام لپام چونم رو لیس میزد دستاش سینه هامو چنگ میزد و تو تمام حرکتاش بیقراری موج میزدو معلوم بود بزور جلوی خودشو گرفته بوده،دست انداخت شلوارو شرتمو کشید تا زانوهام پایین مال خودشم همینطور که من روی یه طاقچه گچی بزرگ که بخشی از اتاق بود خم شدمو قمبل کردم که کیر شق شدشو تف زدوگذاشت لای کونم و یذره فشار داد تا رفت در سوراخ کصم که دید خودش خیس آبه و آروم لاپایی میزد و از برخورد کیرش با کصم تو کونم عروسی بودبلاخره کیرش مال خودم شده بودو میتونستم هرچقدر که بخوام روش سواری کنم دستمو بردم بین پاهامو کیرشو گرفتم تنظیم سوراخم کردم و فشارش دادم داخل،فقط کلاهکش رفت که ناله بلندی کردم و داییم آه مردونه ای کشید و گفت:اونسری یادم رفت بپرسم ولی یادت باشه برای پرده نداشتنش به حسابت میرسم،دو طرف کمرمو گرفتوبا ملایمت تا ته داخلم کردو خم شد گردنمو لیس زد و بوسید همزمان آروم تلمبه میزد که جا وا کنم کنارگوشم گفت:جوووونم چه کص تنگو تپلی،ریز خندیدمو دلم ضعف رفت، کیرش کلفت بودوتپل سه برابر کیر دوس پسرم بودو قشنگ جر خورده بودم،سوراخم تیرمیکشید وکیرش کل حجم کصمو پرکرده بود درد داشت ولی لذتش تا آسمونا بودو هیچی نمیتونست مانع این بشه،شروع کرد سریع تلمبه زدن و گفت:آخ نیلی آخ که از فردا هرروز قراره جرت بدم،طاقت نیووردم و گفتم:اوووف همینو میخوام،هرروز،باید هرروز منو بکنی، استرس و هیجان با شهوت چندروزه‌ای که بزور جلوشو گرفته بودیم قاطی شده بود و به شدت حشری شده بودیم، تاپمو سوتینمو زد بالا و سینه هامو چنگ زد نوکشون بین انگشتاش گرفت و کشید شدن،اووووف دیوونم میکنه این مرد، شلق شلق صدای تلمبه هاش میپیچید تو انباری و رو ابرا بودم نزدیک ده دقیقه یکسره اینقدر تلمبه زد و کوبید داخلم که یدفعه لرزیدمو برای بار دوم ارضا شدم کمی بعد هم ازم کشید بیرون و ارضا شد ابشو ریخت کف زمین، صاف ایستادم و چرخیدم سمتش لباسامون مرتب کردیمو پلاستیک دارو هارو برداشتم و گفتم: بریم؟
که دو طرف صورتمو گرفت تو بازم لبامو به کام گرفت،خیس و داغ همو میبوسیدیم و ملچ ملوچ صدای لب بازیمون میومد و باهمین لب بازی به قدری حشری شده بودیم که سیخ شدن کیرشو حس میکردم و دلم میخواست تا خوده صبح تلمبه بزنه داخلم ولی نمیشه،داشتیم لب میگرفتیم و سینه هامو فشار میداد که یدفعه صدای کشیده شدن دمپایی تو حیاط آمد و پشت بندش صدای شهاب از فاصله نسبتا نزدیکی امد:نیلی؟ تویی تو انباری؟؟، اخرین گازشم از لبام گرفت و ولم کرد،سریع از هم دور شدیم و چرخیدم سمت قفسه های ترشی و یه دبه اشو ورداشتم داییم هم یه کارتون که مال وسیله های قدیمیش بودن رو سریع ورداشت گرفت دست....
خلاصه داستان ما از اون روز شروع شد و همچنان که 3سال گذشته و من دانشجوام ادامه داره یسری تغییرات بزرگی پیش آمده برای دوتامون که در ادامه اگه دوست داشتین میگم
با احترام فعلا....

نوشته: نیلی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18