migmig ارسال شده در 17 آذر اشتراک گذاری ارسال شده در 17 آذر آیدا پارتنر جدیدم سلام دوستان من حامد ام 27 شیراز ما معمولا تابستون میرفتیم روستا بخاطر کشاورزی و ... وکلا شیراز نبودیم حوصله منم واقعا سر رفته بود و دیگ حوصله روستا رو نداشتم کم کم زده شده بودم و دلم میخاس از روستا برم روستا سرگرمی خاصی نداره و خیلی کم هم میتونم ارتباط بگیرم باشگاه بدنسازی اش هم مجهز نبود و برای منه عشق باشگاه این از همه ش بد تر و کلافه کننده تر بود ی روز ک تایم انتخاب واحد بود دقیق همون موقع برق ها رفت و شدیداً عصبی شدم تصمیم گرفتم برم دانشگاه کارامو انجام بدم حدودا نود دقیقه تا شیراز فاصله داریم وقتی رسیدم دانشگاه طبق معمول آدمای تخمی قسمت آموزش کاری ک میشد تو ده دقیقه انجامش بدن رو ندادن و مجبور شدم فردا دوباره برم دانشگاه رفتم خونه ی دوساعتی فقط لش کردم تو خونه اصلا بحث انتخاب واحد هم نبود ی مدت بود بعد از کات حال خوبی نداشتم تفریح و رفاقت و مسافرتم محدود شده بود واسه منی ک انرژیم همیشه فول بود سخت ترین روزای زندگیم اونم تو اوج جوونیم داشت سپری میشد همش عکسای گالریم میدیدم خاطرات پنج ترم واسم مرور میشد هعی دلم تنگ شده بود واسه مهمونی ها بیرون رفتنا دوستام و ... خلاصه داشتم آماده میشدم برم ی دوری تو شهر بزنم دیدم مامانم زنگ زد ی وسیله خونه داییت هس برو بیارش منم زنگ داییم زدم جواب نداد زنگ به زنش زدم گفت داییت خوابه از سرکار اومده بخاطر همینه گوشیش جواب نداده دیگه گفت بیا شام هم پیش ما باش ما هم دلمون گرفته و .... وقتی رفتم خیلی زن داییم ازم استقبال کرد و ... گرم صحبت شدیم چندین بار پرسید شیطون چند تا دوست دختر داری و ...؟! منم با خنده چیزی نگفتم دیگ داییم بیدار شد و ...حال و احوال تو همین موقع سینه های برجسته زن داییم فرم کونش از روی دامن انگشتای پاهاش به رنگ آلبالویی منو ی ذره تحریک میکرد ولی سعی کردم نگاش نکنم اما وقتی میوه اورد جلوم سینه هاش خیس عرق بود اینو نتونستم دیگ کنترل کنم و حسابی شق کردم زن داییم متولد 69 عه قدش 175 وزن حدودی 75 اما پوستش گندم گون و چشماش هم سبز دیگ رفت تو آشپزخونه مشغول آشپزی شد و .. یادم رفت بگم اینا یه بچه 7 ساله هم دارن ک پیش خالش رفته بود و .. داییم یهو صدام زد پاشو بریم بیرون میخوام ماشینم نشون جلوبندی بدم و .. تو مسیر داییم خیلی حرف میزد ولی من کلا تو فکر زن داییم بودم اسم زن داییم هم آیدا بود وقتی رفتیم جلوبندی دیدم زن داییم زنگ من زد گفت به داییت بگو وسایلی که پیامک کردم بخره هیچ وقت این مرد گوشیش جواب نمیده گفتم چشم ولی شماره زن داییم این یکی خطش ک الان تماس گرفته بود نداشتم سیوش کردم کارمون تموم شد رفتیم خونه شامم خوردیم خدایی خیلی خوشمزه بود دیگ من میخوام برم خونه خودمون داییم و ..نزاشتن دیگ موندم خونشون شب داشتم تو گوشی فیلم میدیدم دیدم نوتیف پیامش اومددد تا اومد شق کردمممم آیدا ازم درباره غذا پرسید گفتم عالی بوددد زن دایی دیگ شروع به صحبت کردیم گف کشتی هات غرق شده دوس دخترات جدا شدن اینقدر تو خودتی گفتم نهههه جدیدا با کسی حال نمیکنم حرف بزنم و .. گفت بیا ج ح همون جرات حقیقت بازی کنیم گفتم زن دایی بهت نمیخوره از ای چیزا بلد باشی و ... خندید گفت بچه جون مگ من چنددد سالمه دیگ اون پرسید منم پرسیدم تا ی جا پرسید مثل پیرمرد ها نپرس هیجانیش کن گفتم با داییم دوس دختر دوس پسر بودین گف نه این همیشه ترسو بود روش نمیشد بیاد جلو و .. اما آیدا ازم پرسید تابستون دختر خونه بردی خندیدم گفتم نه گفتم هاااا جون خودت شما خیلی جونوری گفتم کی به من پا میده گفت کثافت از خداشون باشه تو خیلی خوش هیکلی همینو گفت شق کردم اما خندیدم پرسیدم دوست پسر داشتی قبل داییم گفت زمان ما خیلی مد نبود ولی یکی بود اونم کوتاه همینجوری که ادامه میدادیم بهش گفتم خوش بحال دایی زنش اشپزیش خوبه خوشگله و .... گفت وااای مرسی و ایموجی بوس هم فرستاد بم گف اگه زمان برمیگشت عقب همکلاسیت بودم دوست داشتی بری تو رابطه باهام گفتمممم اره هم اون خندید هم من دیگ شب بخیر گفت و خوابیدیم اما من خیلی فشار روم بود ی جقی زدم یهو دیدم چند تا لباس رو رگال هس دیدم همون شلواره هس ک زیر دامن پوشیده بوده واای خودش بود ایقد بوش کردم داشتم میمردم ی کم رگه های سفید رنگ هم روش بود داشتم جوون میدادم ی بار دیگ هم جق زدم و خوابیدم صبح دیدم داییم رفت سر کار منم کمکم بلند شدم دیدم صبحونه آماده کرده و .. گفتم حامد دیرت نشه دانشگاه دیگ تو همون موقع آماده شدن گفت حامدددد میشه منم تا ی جا ببری گفتم باش تو مسیر جلو نشست صندل هرمس پوشیده بود از عمد پاشو گذاشت رو پاهاش نزدیک دنده منم تا ته شق بودددم یهو گفت منو اینجا پیاده کن منم ادامه دادم ولی کلا فکرم پیشش بود زنگ رفیقم زدم گفتم باید تو تکمیلی انتخاب واحد کنی و .. دیگ زنگ آیدا زدم گفتم کارم نشد گفت فدای سرت بیا بریم خونه ناهار بخور غروب برو سوارش کردم تو مسیر وقتی دقت کردم دیدم شرتش از شلوارش زده بیرون ی حدس هایی زدم ولی بیخیال شدم وقتی پیاده شد کارت کلینیک لیزر دیدم فهمیدم که لیزر کرده امروز خلاصه رفتیم بالا ناهار دو نفری خوردیم کمکش ظرف ها شستم رفتم تو اتاق تا رفتم شلوار بو کردم لش کردم رو تخت دیدم اومددد تو اتاق منم در حال جق زدن یخ زدممم اونم خندید گفت خوشبوعه منم از استرس پتو کشیدم روم گفت خاک تو سرت گفتم الان به میخاد به داییم بگه دیدم نه این از خدااااشه پتو انداخت اومد بغلم شروع کرد لبامو خوردن دیگه منم نمیتونست کسی کنترل کنه شروع کردم لباش خوردن وااای سینه هاش سفتش میمالیدم لباسش در اوردم دستم بردم پایین هم لباش میخوردم هم سینه هاش هم کصش انگشت میکردم ناله میکرد با دستاش کیرم گرف تخمم فشار میداد به من گفت رو کمر بخواب شروع کرد خوردن کیرم همش ساک میزد تخمام میخورددد آرامش میگرفتم همین لحظه نشست روم کصش گذاشت دهنم خیسه خیسه بوددد میکشید رو صورتم دیدم سوراخ کونش هم گذاشت رو زبونم گف بخورررر وااای خیلی براش خوردم داگیش کردم از پشت سوراخ کونش انگشت کردم دیدم به سختی میره کردم توش نمیرف به زور بردم جیغ زد زدم زیر گوشش گفت بازم بزن منو هعی سر کیرم میکردم تو کونش هعی بیرونش میکردم داشت میمرد یهو تف ریختم شروع کردم تلمبه زدن جیغ میکشید جلوی دهنش گرفتم آبم داشت میومد درش آوردم خودش فهمید شروع کرد ساک زدن آبم قورت داد بدن دوتامون داشت میلرزید منو رو کمر خوابوند نشست رو کیرم مرتب بالا پایین میکرد انگشت شصتش داد دهنم دیدم داره میلرزه ارضااا شد منم آبش خوردم همدیگر بغل کردیم شروع کردم رونش بوس کردن پاهاش میمالیدم بوسش میکردم گفت پتو بنداز رومون بخوابم دیگه کارمون تموم شد منم رفتم موقع رفتن همش لبای همو خوردیم این اتفاق برای چند روز پیشه من موندم عذاب وجدان برای داییم یا کسی ک همه جوره پایمه و هر شب نود میفرسه برام نظرتون چیه دوستان؟! نوشته: Mr.hamed لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده