arshad ارسال شده در 7 آذر اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آذر آنتالیا؛ شبهای کثیف من چند روزی بود که با محسن اومده بودیم آنتالیا. هر روز صبح بعد از صبحانه میاومدیم واسه آفتاب گرفتن ،حولههامون رو پهن میکردیم و تا ظهر همونجا میموندیم. یه روز که هوا خیلی آفتابی و گرم بود. مایو دو تیکهی سفیدم رو پوشیده بودم که رنگ پوست برنزه شدهام رو بیشتر نشون میداد. دمر روی حوله دراز کشیده بودم و دستهام رو زیر چونهام گذاشته بودم. محسن کنارم نشسته بود، بطری روغن برنزه رو دستش گرفته بود و آروم به کمر و پشتم میمالید. دستهاش از روی کتفهام شروع میکردن، میومدن پایین روی ستون فقرات، بعد به طرفین میرفتن و گوشت نرم باسنم رو از روی مایو فشار میدادن. چشمهام رو بسته بودم و گاهی یه آه کوتاه از سر لذت میکشیدم. بندهای مایو از پشت باز شده بودن تا جای سفید روی پوستم نمونه. فقط یه گرهی شل روی گردنم مونده بود. همین موقع یه مرد جوان آفریقایی از سمت هتل میاومد طرف ساحل. قد بلند، بدن ورزیده و پوست سیاه براق. شلوارک سرمهای کوتاه پوشیده بود و حوله انداخته بود رو شونهش. وقتی به ما نزدیکتر شد، یه لحظه ایستاد. نگاهش افتاد به دستهای محسن که داشتن روغن رو روی بدن من میمالیدن. لبخند کوچیکی زد و به محسن یه لایک نشون داد. انگشت شستش رو بالا گرفت و سرش رو کمی کج کرد؛ محسن خم شد نزدیک گوشم و با صدای آروم و کمی خنده تو صداش گفت: «یهدونه از همون سیاه ها که دوست داری، داره نگات میکنه… لایک هم داد.» آروم چرخیدم رو به پشت. بندهای مایو که باز بودن، کامل افتادن. سینههام آزاد شدن و زیر آفتاب مستقیم مشخص شدن. نوک سینههام کمی سفت شده بودن. نگاهم رفت سمت مرد آفریقایی. مرد هنوز همونجا ایستاده بود و مستقیم نگاه میکرد. اول میخواستم بندهای مایو رو سریع ببندم، اما نگاهم اومد پایینتر. شلوارک مرد نازک و کمی خیس عرق بود. برجستگی کیرش کاملاً مشخص بود؛ کلفت و بلند، حتی تو حالت عادی هم اندازهش جلب توجه میکرد. یه لحظه نگاهم همونجا قفل شد. چند ثانیه بیشتر از حد معمول خیره موندم. مرد آفریقایی متوجه نگاهم شد. لبخندش کمی گستردهتر شد و دوباره سرش رو به علامت احترام تکون داد. بعد آروم راهش رو ادامه داد و چند متر آنطرفتر حولهش رو پهن کرد. هنوز بند مایو رو نبسته بودم. محسن که همهی این صحنه رو دیده بود، روغن رو گذاشت کنار و با انگشت آروم یکی از نوک سینههام رو لمس کرد و گفت: «به چی زل زدی شیطون؟…» با لحنی که هم شوخی بود هم تحریک کننده. پلک زدم و بالاخره نگاهم رو از مرد برداشتم. سعی کردم بندها رو ببندم، اما انگشتام کمی میلرزید. محسن کمک کرد، اما گرهها رو فقط شل زد؛ جوری که با یه حرکت دوباره باز بشن. مرد آفریقایی حالا دمر روی حولهش دراز کشیده بود، اما هر چند دقیقه یه بار سرش رو برمیگردوند و نگاهش به طرف من میاومد. من هم گاهی وانمود میکردم دارم به دریا نگاه میکنم، اما چشمهام ناخودآگاه برمیگشت سمت اون برجستگی زیر شلوارک. محسن خم شد نزدیکتر و آروم گفت: «اگر دوست داری… میتونم برم یه چیزی از هتل بیارم و تو رو چند دقیقهای اینجا تنها بذارم.» چند لحظه به مرد آفریقایی خیره موندم و بعد سرم رو به سمت محسن چرخوندم و با صدای آرام و کمی گرفته گفتم: «برو دو تا نوشیدنی بیار… یه آبمیوهی سرد برای من، هر چی خودت دوست داری برای خودت.» محسن نگاهم کرد. تو چشمهام چیزی بود که دیگر نیازی به توضیح نداشت. چند ثانیه مکث کرد، بعد بلند شد، حولهاش را تکاند و گفت: «پاوربانک رو از تو اتاق میارم،بعد میرم نوشیدنی میگیرم .» و راه افتاد به سمت اتاق. همانطور رو به پشت مونده بودم. بندهای مایو هنوز شل بودن و سینههام کامل در معرض آفتاب و نگاه دیگران قرار داشتند. مرد آفریقایی که محسن را دیده بود از جاش بلند شد، دیگر معطل نکرد. حولهاش را برداشت و مستقیم آمد طرف من. بدون هیچ مقدمهای، حولهاش را درست کنار حوله من پهن کرد و دمر دراز کشید؛ جوری که بدنش فقط نیممتر با بدن من فاصله داشت. چند ثانیه سکوت شد. فقط صدای موجها و هیاهوی دور دست ساحل به گوش میرسید. بعد مرد سرش را برگرداند و با انگلیسی لهجهدار اما واضح گفت: «Your husband… he is okay with this?» به زبان انگلیسی جوابش رو دادم: «He knows… and he left.» مرد لبخند زد. دندانهای سفیدش تو پوست سیاه صورتش برق زد. بلند شد و نشست. نگاهش مستقیم رفت روی سینههای برهنهی من. بعد دست بزرگ و تیرهاش را دراز کرد و انگشت شستش را خیلی آرام روی نوک سینهی راستم گذاشت. فقط یک لمس کوتاه. نفسی تند کشیدم و منتظر موندم تا ادامه بده. مرد خم شد نزدیکتر. بوی گرم پوست و ضدآفتاب به مشامم خورد. دستش این بار کامل روی سینهام نشست و اونو کمی فشرد. انگشتان تیرهاش روی پوست من تضاد شدیدی ساخته بودند. زبونم رو از روی لبهام کشیدم و پاهام رو کمی از هم بازتر کردم. مرد فهمید. دستش را از روی سینههام کشید پایین، از روی شکم صافم رد شد و رسید به بند باریک مایو. انگشتانش را زیر مایو برد و مستقیم روی کس گرم و کمی عرقکردهام گذاشت. کمرم رو از روی حوله کمی بلند کردم . مرد دو انگشتش رو بین لبهای کسم سر داد و آروم فشار داد و رفت تو . «Already wet…» با صدای بم و آروم گفت. چیزی نگفتم، فقط چشمهام رو بستم و سرم رو عقب دادم. مرد انگشتاشو عمیقتر کرد و با شست، کلیتوریسم رو از روی مایو مالید. چند حرکت ریتمیک و محکم. نالهی کوتاهی کردم که بین صدای موجها گم شد. مرد ناگهان انگشتاشو بیرون کشید، شلوارکش رو کمی پایین آورد. کیر سیاه و ضخیمش بیرون پرید؛ نیمهسفت اما با این وجود هم قطر و طولش مشخص بود. رگهای روی آن برآمده بودند و سر براقش در آفتاب میدرخشید. چشمهامو باز کردم و دوباره خیره شدم. کیرش رو گرفت و آورد نزدیک صورتم. نوک کیرش رو روی لبهام کشید. دهنم رو باز کردم و زبونم رو بیرون آوردم. فقط نوکش رو لیسزدم ، طعمش کمی شور بود.بعد سر کیرشو بین لبهام گرفتم و آروم مکیدم. مرد دستش را گذاشت پشت سرم و کمی فشار داد.کیرش رو بیشتر داخل دهنم بردم. همزمان مرد دوباره دستش را برد بین پاهام، مایو را کنار زد و دو انگشتش رو تا ته داخل کرد. حالا من همزمان کیر را میمکیدم و انگشتان مرد را داخل کسم حس میکردم. محسن هنوز نیومده بود… مرد آفریقایی انگشتاشو سریعتر حرکت داد. صدای نالهام را دور کیر مرد خفه کردم. بدنم شروع به لرزیدن کرد. مرد خم شد و نزدیک گوشم گفت: «Come for me… right here.» چند ثانیهی بعد با رانهای لرزان و نالهی خفه به ارگاسم رسیدم. کسم دور انگشتان مرد منقبض شد و مایع گرم روی دست تیرهی او ریخت. مرد کیرش را از دهانم بیرون کشید. هنوز کامل نیامده بود. کیرش را روی سینههام مالید و با دست دیگرش نوک سینههام رو فشار داد. بعد دوباره شلوارکش را کشید بالا، برجستگی کیرش حالا خیلی مشخصتر بود. بلند شد، حولهاش را برداشت و قبل از اینکه برود، خم شد و خیلی آروم روی لبهام بوسهی کوتاهی گذاشت. «Maybe later… when your husband is not watching so close.» و راه افتاد به سمت دیگر ساحل. من هنوز روی حوله دراز کشیده بودم. بندهای مایو باز، سینهها برهنه، بین پاهام خیس و پاهام هنوز میلرزید. چند دقیقهی بعد محسن با دو تا لیوان سرد برگشت. لبخندی زد و نوشیدنی رو دستم داد و گفت: «پاور بانک رو پیدا نمیکردم، بار هم شلوغ بود شقایق جون، خیلی طول کشید؟» لیوان رو گرفتم با صدایی که هنوز کمی گرفته بود گفتم: «نه… تایم بندیت عالی بود.» محسن کنارم نشست و دستش را گذاشت روی ران خیسم. انگشتانش کمی بالاتر رفتند و رطوبت رو حس کردند. هیچی دیگه نپرسید. فقط روغن رو دوباره برداشت و شروع کرد به مالیدن روی سینههای برهنهی من، درست زیر آفتاب و جلوی چشم بقیه … شب تو هتل بودیم. اتاقمون طبقهی چهار بود و بالکن مستقیم میرفت رو به دریا. پردهها رو کشیده بودیم ولی هنوز نور ماه از لای پرده میاومد تو. محسن تازه از حموم اومده بود بیرون، فقط یه حوله دور کمرش بود. من رو تخت دراز کشیده بودم، هنوز مایو تنم نبود. فقط یکی از تیشرتهای گشاد محسن رو پوشیده بودم که تا بالای رانم میاومد. محسن اومد نشست لب تخت. دستش رو گذاشت رو پام و آروم کشید بالا. «هنوز به اون فکر میکنی؟» من یه لحظه جواب ندادم. بعد گفتم: «کیرش خیلی کلفت بود… از نزدیک که دیدم، بیشتر مشخص شد.» محسن خندید. خندهش کوتاه و کمی خشن بود. دستش رفت زیر تیشرت و مستقیم گذاشت رو سینهم. نوک سینه رو بین انگشتاش گرفت و چرخوند. «وقتی داشتی براش ساک میزدی، من از دور دیدم… حس کردم الان ممکنه همونجا رو ساحل بکنتت.» من پاهام رو کمی بازتر کردم. محسن دستش رو برد پایینتر. انگشتاش رسیدن بین پاهام. هنوز از بعدازظهر کمی حساس و متورم بودم. دو تا انگشت رو آروم کرد داخل. «خیستر از صبحی…» من نفسم رو بیرون دادم و کمرم رو کمی بالا آوردم. «اون انگشتاش هم کلفت بود… وقتی میکرد داخلم، پر شدن کسم رو حس میکردم.» محسن دیگه حرفی نزد. حوله رو باز کرد. کیرش کامل ایستاده بود. اومد بالا سرم، زانو زد دو طرف شونههام و کیرش رو گذاشت رو لبام. من دهانم رو باز کردم و اون آروم هل داد داخل. همزمان انگشتاش هنوز داشتن پایین کار میکردن. چند دقیقه همینجوری بود. من میمکیدم، اون انگشت میکرد. بعد کشید بیرون، اومد بین پاهام و با یه حرکت کامل کرد تو کسم. یه نالهی بلند کشیدم. محسن دستاش رو گذاشت دو طرف سرم و شروع کرد به کوبیدن. محکم و عمیق. «فکرش رو بکن…» بین نفساش گفت، «اگر امشب اونم اینجا بود… یکی از جلو، یکی از پشت…» من فقط ناله کردم و پاهام رو محکمتر دور کمرش قفل کردم. محسن سرعتش رو بیشتر کرد. تخت صدا میداد. من دوباره نزدیک بودم. دستم رو بردم پایین و خودم رو مالیدم. چند ثانیهی بعد با صدای بلند اومدم. کسم دور کیر محسن میتپید. محسن همون لحظه تا ته فرو رفت و داخل من خالی کرد. چند تپش قوی. بعد همونجا موند و آروم حرکت میکرد تا کامل تموم بشه. وقتی بیرون کشید، کنارم افتاد. هر دو نفسنفس میزدیم. من سرم رو گذاشتم رو سینهش و با انگشت روی پوستش میکشیدم. بعد از یه کم سکوت، آروم گفتم: «فردا بازم میریم ساحل؟» محسن خندید و دستش رو گذاشت رو کونم و فشار داد. «میریم… شاید اینبار دیگه فقط انگشت تو کار نباشه.» من چیزی نگفتم. فقط لبخند زدم تو تاریکی و پاهام رو به هم مالیدم. هنوز بین پاهام داغ و خیس بود و طعم اون بعدازظهر هنوز از تنم نرفته بود. فردا صبح دوباره رفتیم ساحل. هوا از دیروز هم گرمتر بود. من اینبار یه مایو قرمز دو تیکه پوشیده بودم که از پشت فقط یه بند باریک داشت و جلوش سینههام رو حسابی جمع کرده بود. محسن روغن آورد و شروع کرد به مالیدن رو پشتم. دستاش که رسیدن به کونم، یه کم بیشتر از حد لازم فشار داد و انگشتاش رو کشید بینشون. هنوز روغن تموم نشده بود که دیدمش. همون مرد آفریقایی رو . امروز شلوارک مشکی تنگتری پوشیده بود. از دور که میاومد، برجستگی کیرش کامل مشخص بود. وقتی به ما رسید، مستقیم اومد سمتمون و ایستاد. به محسن سر تکون داد، بعد نگاش افتاد رو من. با همون لهجهی بم و آروم گفت: «Yesterday was nice…» من نشسته بودم و داشتم بند مایو رو تنظیم میکردم. سرم رو بالا آوردم و مستقیم تو چشماش نگاه کردم. محسن هیچی نگفت. فقط روغن رو گذاشت کنار و منتظر موند ببینه من چی میگم. مرد کمی خم شد، صدایش رو پایین آورد جوری که فقط ما بشنویم: «My room is 312… in the same hotel. If you want to come alone… or with him. I am free after four.» قلبم تند زد. به محسن نگاه کردم. محسن ابرو بالا انداخت، اما چیزی نگفت. انگار تصمیم رو کامل گذاشته بود گردن من. من چند ثانیه سکوت کردم. بعد آروم، جوری که خودم هم باورم نمیشد دارم این حرف رو میزنم، گفتم: «4:15 … alone» مرد لبخند زد. دندانهای سفیدش تو صورت سیاهش برق زد. یه بار دیگه نگاش رو انداخت رو سینههام و بعد رو پایین تنهم، سرش رو تکون داد و گفت: «I wait for you.» و راهش رو کشید رفت. چند متر اونطرفتر حولهش رو پهن کرد، اما هر چند دقیقه یه بار سرش رو برمیگردوند سمت ما. محسن صبر کرد تا مرد بره، بعد خم شد نزدیک گوشم و با صدای گرفته گفت: «پس قرار شد…تنها بری تو اتاقش.» من روغن رو از دستش گرفتم و خودم مالیدم رو پاهام تا مجبور نباشم نگاش کنم. «فقط میرم ببینم…شاید هیچی نشه.» محسن خندید. خندهش کوتاه و کثیف بود. «دروغ نگو.از دیروز که کیرش رو دیدی، خیستر شدی. امروز برو، هر کاری خواست بکنه بکنه… شب که برگشتی تعریف کن.» من چیزی نگفتم. فقط مایو رو یه کم کشیدم بالاتر و دمر خوابیدم. اما ذهنم دیگه پیش ساحل نبود. مدام تصویر اتاق ۳۱۲ و اون بدن سیاه و کیر کلفت میاومد جلو چشمم. ساعت سه و نیم از جا پاشدم. حولهم رو جمع کردم و به محسن گفتم میرم هتل یه کم استراحت کنم، سردرد دارم. محسن فقط نگاه کرد و سرش رو تکون داد. هیچی نپرسید. رفتم بالا. سریع دوش گرفتم، یه عطر ملایم زدم و فقط یه پیراهن نخی کوتاه پوشیدم که زیرش هیچی نبود. ساعت چهار و ده دقیقه بود که جلوی در اتاق ۳۱۲ ایستادم. قلبم داشت از سینه میزد بیرون. در رو که زدم، چند ثانیه بعد باز شد. مرد فقط یه شلوارک کوتاه پوشیده بود. بالاتنهش لخت بود و عضلههای سینهش و شکمش زیر پوست سیاه براق میزدن. نگاش از سر تا پا رو من چرخید. بعد کنار رفت و گفت: «Come in.» وارد که شدم، در پشت سرم بسته شد. هنوز کامل نرسیده بودم وسط اتاق که دستاش اومدن دور کمرم و من رو چسبوند به خودش. بوی گرم پوست و یه ادکلن سنگین پیچید تو دماغم. دستاش مستقیم رفتن زیر پیراهنم و کون برهنهم رو گرفتن. با لبخند گفت «No underwear…». «Good.» و قبل از اینکه بتونم جوابی بدم، لبهاش اومدن رو لبهام و زبانش رفت تو دهنم… در که پشت سرم بسته شد، دیگه هیچ راه برگشتی نبود. مرد من رو چسبوند به دیوار کنار در. دستاش بزرگ بودن و کامل دور کمرم حلقه شدن. لبهاش خشن و داغ بودن. زبانش رفت تو دهنم و با فشار میچرخید. همزمان دستاش رفتن زیر پیراهن نخیم و مستقیم کون برهنهم رو گرفتن. انگشتاش فرو رفتن بین گونههای کونم و کشیدن از بالا تا پایین. یکی از انگشتاش رسید به سوراخ کونم و فقط نوکش رو فشار داد. «از دیروز که ساحل دیدمت، کیرم ایستاده…» با اون صدای بم و لهجهدار گفت تو گوشم. پیراهنم رو از پایین کشید بالا و از سرم درآورد. حالا کامل لخت بودم تو اتاقش. نگاش افتاد رو سینههام و با دو دست گرفتشون. نوک سینههام رو بین انگشتای کلفتش چرخوند و کشید. بعد خم شد و یکیشون رو کامل کرد تو دهنش. مکید، گاز گرفت و زبونش رو چرخوند. من سرم رو چسبوندم به دیوار و ناله کردم. دستش اومد پایین بین پاهام. دو تا انگشت کلفت رو مستقیم کرد داخل کسم. خیس بودم، از همون لحظهای که در رو باز کرده بود. انگشتاش رو تا ته فرو کرد و شروع کرد به حرکت دادن؛ سریع و خشن. شستش رو گذاشت رو کلیتوریسم و محکم مالید. «کست چقدر تنگه… دیروز فقط با انگشت ارضات کردم، امروز میخوام با کیرم پارهت کنم.» من فقط میتونستم ناله کنم. پاهام داشتن شل میشدن. مرد انگشتاش رو کشید بیرون، طعمشون رو چشید و بعد من رو هل داد سمت تخت. روی تخت افتادم به پشتم. اون شلوارکش رو پایین کشید. کیرش بیرون پرید. خیلی بزرگتر از چیزی به نظر میرسید که تو ساحل دیده بودم. سیاه، کلفت، رگدار و سر براقش از پیشآب میدرخشید. اندازهش حداقل بیست و دو سه سانتی بود و قطرش طوری بود که انگشتام به هم نمیرسید وقتی دورش حلقه کردم. اومد بالا سرم، زانو زد دو طرف شونههام و کیرش رو گذاشت رو لبام. من دهانم رو باز کردم و اون هل داد داخل. فقط نصفش جا شد که احساس خفگی کردم. آب دهنم سرازیر شد. مرد موهام رو گرفت و شروع کرد به حرکت دادن سرم. هر بار عمیقتر فرو میرفت. گاهی تا جایی که نوک کیرش میرسید ته حلقم و من اشکم درمیاومد، اما عقب نمیکشیدم. «خوب ساک میزنی… حرفهای هستی» جواب ندادم. فقط سعی میکردم بیشتر دهنم رو باز کنم. چند دقیقه همینجوری گایید دهنم رو. بعد کشید بیرون، رشتهای از آب دهنم بین لبام و کیرش کش اومد. اومد پایین بین پاهام، پاهام رو گرفت و گذاشت روشونههاش. سر کیرش رو گذاشت دهانهی کسم و بدون هیچ مقدمهای فشار داد. اول فقط سرش رفت داخل. درد کشیدم ، خیلی کلفت بود. من ناخودآگاه دستم رو بردم جلو که کمی عقبش بزنم، اما مرد دستم رو گرفت و بالای سرم محکم کرد. «آروم باش… جاش رو باز میکنه.» با فشار بیشتر، سانتیمتر به سانتیمتر فرو رفت. حس میکردم داره دیوارههای رحمم رو از هم باز میکنه. وقتی تا ته رسید، تخمهاش به کونم چسبید. چند ثانیه همونجا موند تا نفسم بیاد. بعد شروع کرد به حرکت. اول آهسته و عمیق. هر بار کامل میکشید بیرون تا فقط سرش بمونه و دوباره تا ته میکوبید. بعد سرعتش بیشتر شد. تخت زیرمون صدا میداد. صدای برخورد پوست تنهامون به هم و نالههای من قاطی شده بود. مرد دستاش رو گذاشته بود دو طرف سرم و محکم میگاییدم. «کست داره کیرم رو میمکه… چقدر تنگی.» من دیگه کنترل نداشتم. نالههام بلند شده بود. پاهام دور کمرش قفل شده بودن و هر بار که میکوبید، من رو روی تخت عقب میبرد. یکی از دستاش اومد پایین و کلیتوریسم رو مالید. همون لحظه ارضا شدم. بدنم لرزید و کسم دور کیر کلفتش محکم منقبض شد. من با صدای بلند اومدم. مرد صبر نکرد. من رو برگردوند چهار دست و پا. از پشت دوباره کرد داخل کسم . این بار حتی عمیقتر حس میشد. دستاش رو گذاشت رو کمرم و شروع کرد به کوبیدن محکم. هر ضربه باعث میشد سینههام تکون بخورن و من رو به جلو هل بده. یکی از دستاش اومد جلو و گلوم رو گرفت؛ نه خیلی محکم، فقط اندازهای که حس کنترل رو بهم بده. «امروز میخوام داخلت آبم رو بریزم… شوهرت شب بو بکشه.» من فقط ناله میکردم. دوباره نزدیک بودم. مرد سرعتش رو برد بالا. ضربات کوتاه و سنگین. ناگهان تا ته فرو رفت و با یه غرش بم و بلند شروع کرد به اومدن. حس کردم کیرش میتپه و اسپرم داغ پمپ میشه داخلم. زیاد بود. چند تپش قوی پشت سر هم. وقتی کشید بیرون، اسپرم غلیظ از کسم بیرون زد و روی رانهام و ملحفه ریخت. من همونطور چهار دست و پا مونده بودم و نفسنفس میزدم. مرد نشست لب تخت و کیر نیمهسفت و براقش رو نگاه کرد که هنوز آبش میچکید. بعد دستش رو دراز کرد و با انگشت اسپرم هاش رو از روی رانم جمع کرد و کشید رو لبام. من بدون فکر لیسیدم. «هنوز کارم باهات تموم نشده…» این رو گفت و دوباره با کیرش بازی کرد تا سفت شد تو دستش. «اینبار میخوام کونت رو هم امتحان کنم.» من سرم رو برگردوندم و نگاهش کردم. هنوز نفسم کامل برنگشته بود، اما چیزی برای مخالفت نگفتم. مرد اومد پشت سرم، آب دهن انداخت رو سوراخ کونم و با انگشت شروع کرد به باز کردن. یکی، بعد دو تا. بعد سر کیر خیس از اسپرم و آب دهنش رو گذاشت روش و آروم فشار داد. درد تیز و سوزناکی کشید بالا تا سرم. من ملافه رو چنگ زدم و ناله کردم. مرد آرومآروم جلو میاومد تا اینکه کامل داخل رفت. چند ثانیه صبر کرد، بعد شروع کرد به حرکت. اول خیلی آهسته، بعد عمیقتر و محکمتر. همزمان دستش رفته بود جلو و انگشتاش رو کرده بود تو کسم که هنوز پر از اسپرم خودش بود. من بین درد و لذت گم شده بودم. نالههام قاطی شده بود با صدای برخورد بدنها. مرد هر دو سوراخم رو همزمان پر کرده بود؛ کیرش تو کونم و انگشتش تو کسم. چند دقیقهی بعد دوباره ارضا شدم. بدنم لرزید و من تقریباً از حال رفتم. مرد سرعتش رو بیشتر کرد و با چند ضربهی آخر، برای بار دوم داخل کونم اومد. حس پر شدن دوباره اومد سراغم. وقتی کشید بیرون، هر دو سوراخم باز و لبریز بودن و اسپرم از هر دو طرف میاومد بیرون. افتادم رو تخت. تمام بدنم میلرزید. مرد اومد کنارم دراز کشید و دستش رو گذاشت رو کونم و آروم فشار داد. «شوهرت خیلی خوششانسه… یا شاید هم خیلی سخاوتمند.» من چیزی نگفتم. فقط چشمهام رو بستم و سعی کردم نفسم رو کنترل کنم. بین پاهام داغ و خیس و باز بود و هر حرکت کوچیک باعث میشد اسپرم بیشتری بیرون بزنه. نمیدونستم ساعت چنده. فقط میدونستم که باید برگردم پیش محسن… دیگه رمق نداشتم، مرد بلند شد و دستش رو دراز کرد سمت من. «بیا… بریم زیر دوش. بدنت پر از آب منه.» من با پاهای لرزان از تخت بلند شدم. اسپرم از کس و کونم میاومد پایین و روی رانهام خط سفید میذاشت. مرد از پشت بغلم کرد و با هم رفتیم تو حموم. آب رو که باز کرد، اول ولرم بود بعد داغ شد. من زیر آب ایستادم و مرد از پشت چسبید بهم. کیرش هنوز نیمهسفت بود و بین گونههای کونم جا خوش کرده بود. دستاش اومدن جلو و سینههام رو گرفتن. زیر آب، نوک سینههام رو میچرخوند و میکشید. بعد یکی از دستاش اومد پایین و انگشتاش رو کرد بین پاهام. اسپرمش با آب قاطی شد و ازم خارج شد، اما اون با انگشت دوباره کرد داخل و میمالید. گفت: «بذار تمیزت کنم…»، اما انگشتاش بیشتر داشتن کثیفم میکردن تا تمیز. من رو چرخوند رو به خودش. آب از سر و صورتمون میریخت پایین. مرد زانو زد جلوم. زبانش رو گذاشت رو کسم و شروع کرد به لیسیدن. اسپرمش و آب دهنش قاطی شده بود. کلیتوریسم رو مکید و دو تا انگشت کرد داخل. من دستم رو گذاشتم پشت سرشو به دیوار تکیه دادم. دوباره داشتم میاومدم. بدنم لرزید و زیر دوش با نالهی خفه ارضا شدم. مرد بلند شد. کیرش دوباره کامل ایستاده بود. من رو چسبوند به دیوار، یکی از پاهام رو بالا گرفت و از جلو کرد داخل. آب میریخت رو بدنمون و با هر ضربه صدایی میداد. این بار آرومتر از قبل میگاییدم. چند دقیقه بعد کشید بیرون، من رو برگردوند و از پشت کرد تو کونم. یکی دو دقیقه محکم کوبید و برای بار سوم داخل کونم اومد. وقتی تموم شد، بدنم رو شست، بین پاهام رو با دقت تمیز کرد و موهام رو هم خودش شست. بعد حوله انداخت دورم و من رو بوسید. «برو پیش شوهرت… شب شاید ببینمت.» ساعت نزدیک هفت بود که برگشتم اتاق خودمون. محسن روی بالکن نشسته بود و آبجو میخورد. وقتی وارد شدم، نگاش از سر تا پا رو من چرخید. موهام خیس بود. «خوب بود؟» فقط همین رو پرسید. من سرم رو انداختم پایین و گفتم: «آره… خیلی.» محسن چیزی دیگه نپرسید. فقط بلند شد، اومد پیشم، بدنم هنوز کمی قرمز و حساس بود. چند تا جای انگشت رو بازوم و رانم مونده بود. محسن با انگشت روشون کشید و فقط گفت: «زود حاضر شو… میریم شام.» رستوران هتل شلوغ بود. میزها با شمع و گل تزئین شده بودن و موزیک ملایم پخش میشد. ما نشستیم کنار پنجرهای که رو به دریا بود. من یه پیراهن بلند نخی پوشیده بودم که زیرش فقط یه شورت توری بود. هنوز بین پاهام کمی میسوخت و هر بار که جابهجا میشدم، اذیتم میکرد… داشتم از پنجره بیرون رونگاه میکردم که محسن ناگهان بلند شد و دست تکون داد. من سرم رو برگردوندم. مرد آفریقایی داشت تنها از کنار میزها رد میشد. شلوارک کتان بژ و یه پیراهن سفید پوشیده بود. وقتی محسن صداش کرد، اومد طرف میزمون. محسن با لبخند گفت: «بیا بشین کنار ما… تنها نخور شامت رو.» مرد نگاه کرد به من. من نگاش کردم ولی چیزی نگفتم. بعد صندلی خالی کنار من رو کشید و نشست. دقیقاً کنارم. مرد خودش رو معرفی کرد: اسمش کوایسی بود، از غنا، چند روزی بود اومده بود آنتالیا. محسن انگار هیچی نمیدونست، عادی حرف میزد از ساحل و هوا و هتل. اما زیر میز، پای کوایسی چند بار به پای من خورد و همونجا موند. وسط شام، وقتی محسن مشغول حرف زدن با گارسون بود، کوایسی دستش رو برد زیر میز و گذاشت رو رانم. آروم کشید بالا. انگشتاش رسیدن زیر دامنم و از روی شورت توری، کسم رو فشار دادن. من قاشقم رو محکم گرفتم و سعی کردم صورتم عادی بمونه. کوایسی خم شد کمی نزدیکتر و با صدای خیلی آروم، جوری که فقط من بشنوم، گفت: «هنوز پر از آب منی؟» من جواب ندادم. فقط پاهام رو کمی بازتر کردم تا دستش راحتتر باشه. انگشتش از کنار شورت رد شدن و مستقیم رفتن داخل. دو تا انگشت، آروم و عمیق. من داشتم با محسن حرف میزدم و همزمان انگشتای کوایسی تو کسم حرکت میکردن. محسن برگشت سمت میز و متوجه هیچی نشد. یا شاید متوجه شد و چیزی نگفت. کوایسی انگشتاش رو کشید بیرون، طعمشون رو زیر میز چشید و بعد با خونسردی کامل لیوان آبمیوهش رو برداشت و نوشید. شب هنوز تازه شروع شده بود. بعد از شام، وقتی داشتیم بلند میشدیم، محسن دستش رو گذاشت رو شونهی کوایسی و با همون لحن راحت همیشگیش گفت: «بیا بالا پیش ما… یه کم بیشتر بشینیم. اتاقمون بالکن داره، دیدش به دریا خوبه.» کوایسی نگاه کرد به من. یه چشمک بهش زدم و سرمو تکون دادم. اون هم قبول کرد. تو آسانسور هر سهمون ساکت بودیم. کوایسی پشت سرم ایستاده بود و گاهی انگشتاش آروم به کونم میخورد از رو پیراهن. محسن روبهرویم ایستاده بود و مستقیم نگام میکرد. انگار داشت از قبل لذت میبرد. در اتاق که بسته شد، محسن مستقیم رفت سراغ مینیبار. سه تا آبجو سرد برداشت، یکی انداخت سمت کوایسی، یکی داد به من و خودش هم یکی باز کرد. پنجرهی بالکن نیمهباز بود و صدای موجهای دور میومد تو. نشستیم. محسن روی مبل تکنفره، من و کوایسی روی مبل بزرگتر. اولش حرف عادی زدیم. از غنا، از آنتالیا، از اینکه کوایسی چند روزه اینجاست. من پاهام رو جمع کرده بودم زیرم و سعی میکردم آروم به نظر برسم، ولی قلبم تند میزد. پیراهن نخی کوتاه تنم بود و زیرش فقط یه شورت لامبادا. کوایسی بعد از چند جرعه آبجو، دستش رو گذاشت پشتم روی مبل. اول فقط همونجا موند. بعد آروم آروم اومد پایینتر و شروع کرد به کشیدن انگشتاش روی کمرم از رو پارچه پیراهنم. محسن داشت حرف میزد، ولی نگاش گهگاهی میافتاد به دست کوایسی. کمکم دست کوایسی رفت زیر پیراهنم. کف دست بزرگ و گرمش مستقیم روی پوست کمرم نشست و کشید بالا. رسید به جایی که باید بند سوتینم میبود، بعد اومد جلوتر. دستش رفت رو سینهم و نوک سینه رو از رو پیراهن گرفت و آروم چرخوند. من نفسم رو بیرون دادم و لیوان آبجو رو محکمتر گرفتم. محسن چیزی نگفت. فقط تکیه داد به پشتی مبل و نگاهمون میکرد. کیرش از رو شلوارش مشخص بود که داره سفت میشه. کوایسی خم شد نزدیک گردنم. لبهاش رو گذاشت زیر گوشم و آروم مکید. زبونش رو کشید رو پوستم. همزمان دستش کامل رفته بود زیر پیراهن و هر دو سینه رو میفشرد. من سرم رو کمی کج کردم تا بیشتر جا باز کنم. کوایسی پیراهنم رو از یه سمت شونه پایین کشید و نوک سینهم رو کرد تو دهنش. مکید، گاز گرفت و با زبان چرخوند. من دیگه نمیتونستم عادی بشینم. پاهام رو بازتر کردم. کوایسی دست آزادش رو برد بین رانهام و از رو شورت فشار داد رو کسم. شورتم خیس شده بود. انگشت شستش رو گذاشت رو کلیتوریسم و از رو شورت شروع کرد به مالیدن. محسن آبجوش رو گذاشت کنار و زیپ شلوارش رو باز کرد. کیرش رو درآورد و آروم روش دست کشید و مستقیم نگاهمون کرد. کوایسی سرش رو اورد بالا. لبهاش رو گذاشت رو لبهای من و زبونش رو فرستاد تو دهنم. بوسهش عمیق و کمی خشن بود. همزمان انگشتاش از کنار شورت رد شدن و دو تا انگشت کلفت رفتن داخل کسم. من ناله کردم تو دهنش. انگشتاش رو خم کرد و نقطهی حساسم رو پیدا کرد. شستش هم بیرون کسم رو میمالید. آروم در گوشم گفت : «خیستر از بعدازظهری…جلوی شوهرت خوب حشری شدی …» من دیگه روی خودم کنترلی نداشتم. کمرم رو کمی جلو آوردم تا انگشتاش عمیقتر برن تو . کوایسی شورتش رو کامل کشید پایین و انداخت کنار، کیر سیاه و کلفتش بیرون پرید ، کامل ایستاده و رگدار . حالا من هم لخت نشسته بودم رو مبل. اومد جلوم ایستاد. کیرش رو گرفت و زد زیر چانهم. من دهنم رو باز کردم و اون کیر کلفتش رو هل داد داخل. همزمان محسن از مبل بلند شد و اومد نزدیکتر. کوایسی موهام رو گرفته بود و آروم دهنم رو میگایید. محسن خم شد و از بغل، سینههام رو میمکید و دستش رفته بود بین پاهام و انگشتم میکرد. بعد از یه مدت کوتاه، کوایسی کشید بیرون. من رو بلند کرد و برد رو تخت. به پشت خوابوندم. پاهام رو باز کرد و بینشون زانو زد. اول زبونش رو گذاشت رو کسم و با حرص لیس زد. از سوراخ تا کلیتوریس، بارها بالا و پایین. دو تا انگشت کرد داخل و همزمان مکید. من دستام رو بردم تو موهاش و کمرم رو بالا آوردم. چند دقیقهی بعد با لرزش بدنم، ارگاسم شدم تو دهنش. بلند شد. سر کیرش رو گذاشت دم در کسم و بدون هیچ مقدمهای فشار داد. کلفتیش باعث شد اول فقط سرش بره داخل. من ناله کردم. اون آرومآروم بیشتر فرو کرد تا اینکه بیضههاش به کونم چسبید. چند ثانیه همونجا موند، بعد شروع کرد به کوبیدن. محکم و عمیق. هر ضربه تخت رو تکون میداد. محسن اومد بالا سرم، کیرش رو گذاشت رو لبام و من همزمان که کوایسی میگاییدم، کیر محسن رو میمکیدم. آب دهنم سرازیر شده بود. کوایسی پاهام رو گذاشت رو شونههاش و زاویه رو عوض کرد. حالا هر ضربه میخورد ته کسم. من دوباره نزدیک بودم. محسن کیرش رو کشید بیرون و گفت: «برگردونش.» کوایسی من رو چهار دست و پا کرد. از پشت دوباره کرد داخل و شروع کرد به کوبیدن محکم. محسن اومد جلو و کیرش رو کرد تو دهنم. حالا ریتم هر دو تند شده بود. صدای برخورد بدنها، نالههای من و نفسهای سنگین مردها تو اتاق میپیچید. بعد محسن رفت زیرم دراز کشید. من روی کیرش نشستم و اومدم پایین. کوایسی از پشت اومد. آب دهن انداخت رو سوراخ کونم، با انگشت بازش کرد و بعد سر کیرش رو گذاشت و فشار داد. وقتی کامل داخل رفت، من یه فریاد کوتاه کشیدم. حالا هر دو سوراخم پر بود. هر دو با هم حرکت کردن. محسن از پایین، کوایسی از پشت. گاهی یکی عمیقتر، گاهی هر دو با هم. دستای کوایسی سینههام رو از پشت گرفته بودن و میفشردن. من بین دو تا بدن گیر کرده بودم و فقط میتونستم ناله کنم و ارضا بشم. چند بار پشت سر هم اومدم. بدنم مدام دور کیرها منقبض میشد. کوایسی سرعتش رو برد بالا و با چند ضربهی آخر تا ته کرد تو کونم و با فریادی بلند اومد. حس کردم اسپرم داغ پمپ میشه داخلم. محسن چند ثانیه بعد از پایین داخل کسم خالی کرد. وقتی هر دو کشیدن بیرون، اسپرم از هر دو سوراخم ریخت بیرون رو رانهام و تخت. تمام بدنم میلرزید. کوایسی اومد بالا سرم، کیر خیسش رو گذاشت رو لبام و من پاکش کردم. محسن هم از اون طرف اومد. من هر دو کیر رو به نوبت میلیسیدم و میمکیدم. طعم اسپرم هر دو قاطی شده بود. بعد از یه کم استراحت، دوباره کیرهاشون سفت شد. این بار کوایسی رفت رو تخت دراز کشید و من روش نشستم رو به پشت، محسن اومد جلو و کیرش رو کرد تو دهنم. کوایسی از پایین محکم میکوبید و همزمان انگشتاش رو کرده بود تو کونم. بعد جاشون عوض شد و محسن رفت زیر و کوایسی از پشت اومد تو کسم. نمیدونم ساعت چند شد. فقط میدونم چند بار دیگه اومدم و هر دوشون دوباره داخلم خالی کردن. آخرش هر سهمون خیس عرق و اسپرم رو تخت پهن شده بودیم. اتاق بوی سنگین سکس میداد و صدای موجها از بالکن هنوز میاومد. کوایسی دستش رو گذاشته بود رو کونم و آروم فشار میداد. محسن از اون طرف موهای خیسم رو از صورتم کنار میزد و در گوشم گفت : « بالاخره فانتزی مون عملی شد شقایق جون، عاشقتم …» نوشته: شقایق لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده