رفتن به مطلب

داستان سکسی زن عموی مذهبی


behrooz

ارسال‌های توصیه شده


طاهره یا مرضیه؟
 

تصمیم گرفتم به جای اینکه منتظر مرضیه باشم و
خودم‌ را با فکر او مشغول کنم و هر هفته منتظر بشینم
تا خبری از او شود ، ذهنم را تا جایی که میتوانم از او منحرف کنم. تا حدی همچون معتادی که ذهنش
را میخواهد از فکر مواد مخدر منحرف کند برایم دشوار بود. در خواب و بیداری بو و گرمای تنش تداعی میشد و نرمی بوسه ها و اندامش‌‌ در ذهنم بازسازی میشد. در گوشم صحبت ها و حرکات شیرین او انعکاس داشت ، دهان و تنم گاهی وقت ها در عطش دهان و تنش فغان می کردند و به خود می چیدند.یک نوع بی قراری و یادآوری مرض گونه در من بیدار شده بود شب ها در بستر تصور می کردم در آغوشم‌ بخواب رفته .مرضیه ای که همسر من‌ شده بود و هیچکس نمی توانست آن‌ را از من بگیرد ، منی که
در گرمای معطر تنش می آسودم . آیا مرضیه هم چنین بی تاب من بود ؟‌ فقط من بودم که میتوانستم در تمام کوره راه هایِ سرزمینِ تنش لذت را استخراج کنم ، و فقط من آن آدمی بودم که او میتوانست کنارش خودش باشد و آزادانه به هر سوی آسمان لذت که میخواهد پرواز کند ، بدون توبیخ و سرزنش و قضاوتی اخلاقی . فقط من بودم که چنین به حشریت او پاسخ می دادم و در نهایت به او عشق می ورزیدم پس قاعدتا نتیجه گرفتم او نیز باید بی تاب من شود. اما زندگی متاهلی و جایگاه اجتماعی و ایدئولوژیکش دست و بالش را بسته بود و مجبور بود پا روی دلش بگذارد . به این شکل خودم را قانع و دوری کردن او را توجیه میکردم.!!امواجِ خروشانِ این تلاطمِ روح به صخره های اندوه و افسردگی درهم میشکست ،
خودم را یاغیِ تنها و بدبختی میدیدم که دلبسته
زنی شده که مال مرد دیگری است و او فقط موفق شده یک دست درازی زبونانه ای به مال دیگری بکند آنهم‌برای مدت کوتاهی ، در کشوری زندگی میکند که به او تعلق ندارد ، مجبور به ابراز عقایدی میشود که از آن او نیست ، با مردمی سر کند که از آنها بیگانه است. شب و روز بین اشیا و آدمک هایی چون خودم وول میخوردم که زیر این خورشید هرزه دِم میکردند و بوی پوچی می دادند.دو هفته ای از مرضیه خبر خاصی نشد مگر چند پیام کوتاه و جزیی. با توجه به قراری که با من گذاشته بود و پذیرفته بودم نمیخواستم دیگر به او اصرار کنم.من به عنوان یک موجود افسرده و حشری خیلی وقت ها برای فرار از افسردگی به شهوت روی می آوردم‌.دوست داشتم در گوشت گرم زنان ، در این باتلاق فرو روم و برای همیشه محو شوم .اما کجا می توانستم زن دیگری مانند مرضیه پیدا کنم که انقدر خوب با من هماهنگ باشد و فانتزی های مرا آنقدر خوب درک کند؟ در پارک در خیابان؟ کجا آن را میتوانم پیدا کنم ؟ آن هم منی که بسیار کم رو هستم و عزت نفس پایینی در این خصوص دارم.بعضی اوقات به مرضیه و رابطه ای که شکل گرفت فکر میکردم و دچار بهت و حیرت میشدم‌.شبیه یک رویا بود.آن‌ را مانند یک ماجراجویی خطرناک و سفر به سرزمینی عجیب میدانستم که کمتر کسی جرات و جسارت آن را به خود داده.به نظرم همین تابو بودن این رابطه به آن هیجان و لذت دوچندانی میداد‌.یکی از شب های تقریبا گرم خرداد ماه ساعت هشت شب بود ته حیاط یک کافه نشسته بودم . قهوه ام را نوشیدم‌ روی آن‌ سیگاری هم روشن کردم . تلفنم را دست گرفتم‌ گروه تلگرامی طاهره وویس چت برپا شده بود ، از سر بی حوصلگی و کمی کنجکاوی وارد شدم. شب شعر گرفته بودند. و جالب اینجا بود که بر خلاف معمول مرضیه هم حضور داشت و شنونده بود.کلمه مورد نظر (گل) بود اعضا باید شعری می خوانند که در آن کلمه گل به کار رفته بود.شعرهای با مضامین مذهبی و حماسی و انقلابی خوانده شد دو سه نفری هم از حافظ و سعدی خواندند‌.در این میان طاهره گفت جناب جلالی شما شعری ندارید برای ما بخوانید؟ برایم غیر منتظره بود کمی مضطرب شدم اما از آنجا که مرضیه هم حضور داشت میکروفن را باز کردم و خواندم:
گل ها....
گل ها همه سرخ
پیچک ها همه سیاه.
دلدارم ، با اندک حرکت تو،
تمام یاس های من جان می گیرند،
آسمان آبی و صاف ،
دریا سبز و هوا مطبوع.
همیشه می ترسم و منتظرم!
رفتن دلگیر ترا.

از درخت و از برگ
از شمشاد پرتو افکن،
از دشت بی انتها
از همه چیز دلزده ام ، مگر از تو،

پل ورلن شاعر فرانسوی

چند نفری زبان‌ به تحسین گشودند. طاهره هم که بنظر کمی منقلب شده بود حداقل از صدایش اینگونه حس کردم گفت : سپاس شعر بسیار لطیف و زیبایی بود،
لطفا بی زحمت این شعر را در گروه بنویسید.کمی برای اینکار مردد بودم چون شعر ساده و پر از احساسات صمیمانه یک شاعر فرانسوی وصله ناجوری در بین آن همه شعرهای حماسی و مذهبی شورانگیز و والا بود اما چون مجوز طاهره را داشت آن را در گروه نوشتم.طاهره ریپلای کرد که کجا میتواند زیباترین شعرهای ورلن را بخواند؟ من هم مجموعه ای از شعرهای ورلن که خوب ترجمه شده بود را معرفی کردم.تشکر کرد و پرسید آیا راحت میتوان از کتاب فروشی ها آن را تهیه کرد؟ که آن جِن ماجراجو و هوس ران درونم مسیری را به من نشان داد.
ابوذر هم که شاید حسادتش تحریک شده بود وسط
پرید و به طرز بچگانه ای دیوان شعری به طاهره پیشنهاد کرد که اسم شاعر آن‌ در خاطرم نیست حسابی هم در ستایش اشعارش آب و تاب داد‌.

پی وی طاهره رفتم و نوشتم :

درود پوزش از مزاحمت من این کتاب
را دارم میتونید از من بگیرید

سلام خواهش میکنم ممنون از شما لطف دارید
خودم تهیه میکنم.

تعارف نمیکنم‌ شما هم مثل ماندگار و مینا ،
من یه مجموعه کامل دیگر از اشعار پل ورلن را دارم
تعارف نکنید .

_ مچکرم لطف میکنید

_کتاب میدم ماندگار بیاره خدمتتون.

_ شما فکر کنم خیلی اهل کتاب باشید
و کتابهای زیادی داشته باشید

_بله من عاشق کتابم ، ادبیات
، فلسفه ، روانشناسی..

بسیار عالی باعث افتخار چنین فامیلی
پس در گروه در زمینه خرید کتاب از شما
میتوانم خیلی کمک بگیرم

_حتما در حد سوادم در خدمتم

_اختیار دارید.

_برقرار باشید.

واژه( گروه ) معنای خاصی داشت ممکن است بیشتر یک تاکید یا کنایه بسیار مودبانه و غیر مستقیم بود
مبنی بر اینکه مایل است در گروه با من گفتگو کند
نه در چت خصوصی شاید هم از سر شرم این را گفت چون اگر واژه گروه را ذکر نمیکرد ممکن بود من فکر کنم او مایل به حرف زدن با من در چت خصوصی است .به هر حال چنین واکنشی از سمت او در ابتدا کاملا طبیعی و غیر منتظره نبود. مهم این است که بابی را گشودم باید می دیدم بعدا چه اتفاقی می افتد.برای خصوصی رفتن هم عذرم موجه بود اول اینکه به رسم فامیلی به چت خصوصی او رفتم‌ دوم اینکه ظاهر خوبی نداشت در گروه بگویم که میخواهم کتاب را به او هدیه کنم سوم اینکه او را مثل خواهرم‌ خطاب کردم.اما نکات مثبت یکی پل ارتباطی ای بود که او خود ایجاد کرد و آن درخواست راهنمایی برای خرید کتاب بود و دیگری تعریفی بود که از من کرد.
کتاب را سپردم به ماندگار که به دست طاهره بسپارد
البته قبلش کلی متلک انداخت. وقتی آمد با کنایه و خنده گفت:

_ اوه اوه داداش یه کتابم داد به من
ولی در اصل فکر کنم داد بتو ، به به
کتاب شعر رد و بدل میکنید

مادرم از آشپزخانه گفت:

_وا خجالت بکش ماندگار دخترش همسن داداشت
بنده خدا برای مردم حرف در نیار

_مامان جان این خانوم جلسه اییا زیر چادر
قر میدن ، بخدا همین طاهر و مرضیه یه قر و فری دارن
که دخترای دهه هشتادی توی خوابم نمیبین

کتاب را ازش گرفتم ،مجموعه شعری از فاضل نظری
.بعد با لحن بی تفاوتی به ماندگار گفتم :

_ دختر و زن قحط مگه؟

رفت مشغول درست کردن سس شد و با شیطنت
ادامه داد:

_والا خوشگلم هست زن شهیده اینو بگیری
یه اداره خوب استخدامی

بعد خندید من هم خودم‌ را از تک و تا نینداختن
و گفتم :

_خدا رو چه دیدی شاید گرفتم

رو به مادرم کرد و با خنده گفت:

_بفرما مامان جان میگم‌ اینا زیر چادر همه کار میکنن

مادم اخمی کرد گفت :

_ماندگار زشت بنده خدا هنوز داغداره شوهرش

بعد با لحن طعنه آمیزی گفت :

_ماندگار میز توالت و وسایل آشپزخونه شو دیدی؟

_آره مامان اونوقت ما فکر میکنیم اینا املن
اینا واسه مردم فیلم بازی میکنن..

حالا باید چه کار میکردم ؟آیا با اینکه ظاهرا کتاب را
به ماندگار هدیه داده می توانستم از او تشکر کنم ؟
یا بهتر بود که بگویم کتاب را ماندگار هم به من داد تا بخوانم زیبا بود سپاس ؟ فکر کنم اینطوری بهتر بود
آیا می خواستم به این زن نزدیک شوم همانطور
که به خواهرش نزدیک شدم ؟ پس مرضیه چه میشد؟
مرضیه نزدیک به یکماه است که خبری ازش نشده
بود.باید خودم را با احساس دلتنگی برای او همچنان
درمانده تر میکردم‌؟ آیا ممکن است طاهره هم میل
جنسی پرشوری مانند خواهرش داشته باشد ؟
به هر حال تجربه ام با مرضیه مرا حداقل
به امتحان این فرضیه ترغیب می کرد اما با نهایت احتیاط.

درود کتاب شعر زیبایی بود سپاس
ماندگار به من هم کتاب را داد تا مطالعه کنم

سلام خواهش میکنم خوشحالم شدم خوشتون
اومد ، منم هم تشکر میکنم‌ بابت کتاب
بعضی قطعه هاش رو واقعا دوست داشتم.

_خواهش میکنم ، من این بیت از فاضل رو خیلی دوست داشتم

من اول روز دانستم که با شیرین در افتادم
که چون فرهاد باید شست دست از جان‌شیرینم

به شما اصلا نمیاد انقدر عاطفی باشید؟

_ چطور ؟

_ دقیق نمیدونم چرا ولی اینطور حس میکنم.
من فکر میکنم آدمای خداناباور عواطف عمیقی ندارند...

_ اما من فکر میکنم یک انسان میتونه خداناباور باشه
اما قلب رئوف و عواطف انسانی عمیقی داشته
باشه اما فردی هم میتونه خدا باور باشه اما قسی القلب و بی رحم باشه مثل تیمور لنگ‌

_ به نام خدا و دینش خیلی ها در تاریخ جنایت ها کردند. خدا و دین فقط برای اونها ابزاری بوده برای
اهداف جاه طلبانه شون نه خود هدف.

[میتوانستم این گزاره را دچار چالش های اساسی کنم
مثلا تشریح کنم که بنیادگرایی در هر قالب اعتقادی مستعد خشونت است اما چون هدفم چیز دیگری بود ترجیح دادم به جای این کار که ممکن‌ بود بین ما‌ مشاجره طولانی ملامت باری ایجاد کند از در دیگری وارد شوم ]

_ میدونید از جهتی با شما همدلم ، نویسنده یونانی
نیکوس کازانتزاکیس میگه خدا کلمه ای که در طول
تاریخ بیشترین اجحاف و پیشداوری راجع بهش شده.

_خیلی قشنگ گفته ، دقیقا همین. شما واقعا
خدا ناباورید ؟

_حقیقتش رو بخوایید نمیدونم بیشتر سعی
میکنم ندانم گرا باشم‌ اما در کل دوست ندارم
در مورد مفهوم خدا و دین مثل خیلی از آتئیست ها
قضاوت عجولانه داشته باشم و فقط از یک زاویه به این مفهوم نگاه کنم ...

_مطمئنم حقیقت توحید روزی
بر شما آشکار میشه میدونید امثال شما
به نظرم حقیقت توحید رو بهتر درک میکنید
تا کسایی که فقط موروثی دیندار شدند
چون شما اهل تحقیق و جستجو هستید

_شما چطور تحقیقا مسلمان هستید ؟

_اولش نه ولی بعدا به یمن همسر
شهیدم تحقیقا به حقیقت توحید پی بردم

_واقعا مشتاقم بشنوم چطور؟

_من اولش عاشق همسرم بودم
اما همسرم‌ با سلوک و طرز رفتار و بیانش
به من فهماند عشق بالاتری هست
و عشق من به او فقط ادامه‌یک عشق بزرگتره.

_بخاطر همین عشق بزرگتر شهید شد؟

_دقیقا ببینید جهاد در راه خدا همون عشق بزرگتره اون ترجیح داد بخاطر این عشق از همسر و فرزند و خونه و زندگیش جدا بشه و بره وسط جنگ و آتیش برای محمد طه بعد از خدا و ائمه من و ساجده عزیزترین بودیم واقعا کی حاضر چنین کاری بکنه؟!! مگر اینکه پای یک عشق بزرگتری در میون باشه.

_ اگر پای وظیفه در میون باشه چی؟
به هر حال ایشون یک نظامی بوده..

_نیروها داوطلب به سوریه اعزام می شوند

[زبان تند فلسفه می توانست بگوید چه بسیار انسانها که میل و خواست خودکامه‌ را چون میل و خواست خود قلمداد میکنند ،چون هدف و رسالتی بزرگ. بخاطر همین است که توهم اراده آزاد ، هسته مرکزی نظام های استبدادی است.اما من زنباره قصد دیالکتیک نداشتم ]

_پس همسر شهیدتون با سبک زندگی ای که داشته
این درس رو به شما داده

بله اگر شوق شهادت که از حقیقت توحید و کلام خدا
سرچشمه میگیره نبود چرا محمد طه باید زن و زندگی
امن و آسایش رو رها کنه و خودش رو در چنین مهلکه ای بندازه تا از نظام اسلامی و وطنش دفاع کنه؟

[سخنانش نامنسجم به نظر میرسید لااقل
من ارتباط منطقی بین آنها را درک نمی کردم ، در هر صورت با خودم فکر کردم حیف نیست آدم از میوه گواریی چون تو بگذرد و به خاطر یک ایده ی مغشوش و به قول اسپینوزا نابسنده خودش را وسط مهلکه ای بی اندازد؟ ایده هایی که کارکردشان جذب اندوه و کاهش قدرتِ زندگی و مرگ است]

_فرض کنید اگه این امکان‌ رو داشتید
که بین اینکه محمد طه پیش شما بمونه و به جنگ نره
یعنی 《عشق اول 》و به جنگ‌ بره و به شهادت برسه 《عشق دوم》یکی رو انتخاب کنید ، کدوم‌ رو انتخاب میکردید؟

[شروع کرد به تایپ کردن اما متوقف شد چند بار
این روند اتفاق افتاد مثل اینکه دچار تردید شدیدی شده بود یا پاسخ گفتن برایش خیلی سخت بود ، بالاخره نوشت]

_به انتخاب من نیست ، هر که در این درگه مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهند

_من گفتم فرض کنید!!! اصلا به فرض محال

_با وجود اینک محمد طه یگانه مردی که عاشقش بودم
و هستم با تمام خون دلی که میخورم دومی رو انتخاب میکنم ، چرا باید رستگاری رو از محمد طه خودم دریغ کنم؟اگر من عاشقش باشم بزرگترین سعادت رو براش طلب میکنم.

_ پس محمد طه رو با دست خودتون راهی
مرگ میکردید چون عاشقش هستید؟!!!!

[دوباره مکث طولانی و وقفه در پاسخ دادن]

_مرگ نه ، شهادت ، شهدا نزد پروردگار روزی
میخورند و هی و حاضر هستند، همه میمیرند اما چگونه مردن مهم است‌. فکر کنم درک این مطالب برای شما خیلی دشواره

[لحنش عصبانی به نظر میرسید ولی بشکل غریزی
یا شهودی گمان میکردم با به چالش کشیدن و کمی عصبی کردنش میتوانم‌به او نزدیک تر شوم ]

_ بله خیلی دشواره چون من خیلی با این مفاهیم
مانوس نیستم اما برام قابل احترام هستند.

_ اگه قابل احترام بود اون طعنه بی رحمانه رو نمیزنید!!!

[حق با طاهره بود ]

_نه ابدا طعنه نزدم ، سوتفاهم شده ، خواهش میکنم عفو کنید فقط داشتم سعی میکردم مطلب رو برای خودم کمی روشن کنم میدونید منو یاد رمان در تنگِ آندره ژید انداختید..

خواهش میکنم‌ طوری نیست ، چطور ؟

_داستان عشق پسری به اسم ژورم به دخترخاله اش
به اسم آلیسا هستش، ایزابل هم البته عاشق ژورم بود اما از طرفی یک مسیحی بسیار معتقد بود بعد از کشاکش های عاطفی بسیار به این نتیجه میرسه برای اینکه ژورم به عشق بالاتری یعنی عشق به مسیح برسه با ژورم ازدواج نکنه و اون رو تشویق به همین عشق بالاتر میکنه هر چند خودش هم بین عشق به مسیح و عشق به ژورم اولی رو انتخاب میکنه. البته تعبیر من از رمان اینطور بود.

_چرا اسم رمان درِ تنگِ؟

_فکر میکنم در جایی از عهد عتیق عشق به مسیح به درِ تنگ تعبیر شده ، بخاطر اینکه از این در فقط با یک عشق می توانید عبور کنید اون هم عشق به مسیحه

_تعبیر قشنگیه ، خلاصه که من
حقیقت توحید رو از طریق عشق
بالاتری که شهادته درک کردم

_صحیح ، شما فقط تعبیر افلاطونی
از عشق رو قبول دارید؟

_یعنی چی؟

_یعنی فکر میکنید عشق حقیقی معطوف به
زیبایی مطلق یا یک حقیقت‌ِ آسمانی و فرا طبیعیه؟

_بله اینطور فکر میکنم شما چطور؟

_ من نمیخوام منکر این عشق بشم
فقط بیشتر از ظرف منه ، من توان درکش رو ندارم
به قول نیما یوشیج من بر آن عاشقم که رونده است.

_انشاالله که این عشق رو هم تجربه
کنید ، اگر چنین عشقی در بستر سالمی باشه
خودش ثوابه.منم جای خواهر شما
آرزو میکنم هر چه زودتر ازدواج کنید و خوشبخت بشید‌.

_ سپاس از آرزوی زیباتون من هم برای شما چنین آرزویی میکنم..

[کمی گستاخانه بود ، منتظر واکنشی تندی بودم اما پاسخش تند نبود و این نشانه خوبی بود ]

_من یکبار ازدواج کردم و طعم واقعی خوشبختی رو چشیدم از من دیگه گذشته ، بعد از محمد طه به هیچ
مردی دیگه نمیتونم فکر کنم...

_این احساس و تعهد قلبی جای ستایش زیادی داره
ایشون هم واقعا خوشبختی رو با شما چشیدند. واقعا چنین سعادتی خیلی نادره اینکه یک مرد در کنار بانویی فهیم و پاکی چون شما عشق رو تجربه کنه ، مطاعی بس نایاب در زمانه ما

_ شما به بنده لطف دارید بله میفهمم زمانه خوبی نیست بازار هوسرانی و بی بندوباری داغه اسم هر تمایل کوری رو عشق میذارن. عجیب تا الان مجرد موندید

_ البته یه سری مشکلات داشتم که مانع شد
از طرفی کمی هم میترسم ، توی این زمونه سخت اعتماد کردن، بحث یک عمر زندگیه به هر حال اما حقیقتش رو بخوایید من آنچنان هم اهل ازدواج نیستم

_درک میکنم حق دارید ، انشاالله موانع برطرف
بشن .دختر خانواده دار و صالح هم زیاده‌. اگر ازدواج نکنید خب تنها و بی مونس و همدم سختتون نیست ؟

_ممنونم ، چرا سخت ، خود شما چی سختتون نیست؟

_محمد طه در قلب منه ‌. هر جا میرم با منه .
با من حرف میزنه .دلداریم میده ‌حتی راهنماییم
میکنه ‌.شاید عجیب باشه براتون ولی محمد طه قسمتی از وجود من شده ..

[اگر نیاز به همدم نداشت چرا با من این وقت
شب چت میکرد؟]

_چنین تعهد قلبی و عشقی مثال زدنیه
به نظرتون خود محمد طه راضیه؟

_من نمیتونم دل در گروی مردی دیگری بزارم

_که اینطور به نظرتون مردا هم میتونن این چنین ، دل در گروی زنی بذارن طوری که بعد از فوت اون زن نتونن سمت زن دیگه ای برن؟

_برای تعداد خیلی کمی از مردا اینطور .نظر خود شما چیه؟

_من فکر میکنم تقریبا محال چون خودم مردم

_صداقت شما قابل تحسین ، یعنی شما نمیتونید
به زنی تعهد قلبی داشته باشید؟

_بعد از مرگش نه البته یادش در قلبم گرامیه
اما اینکه کلا راه به رابطه دیگه ای ببندم نه..

_ولی یقین دارم اگر محمد طه جای من بود
همین حس داشت سمت زنی نمیرفت
چون ما جور عجیبی عاشق هم بودیم

[حس میکردم نعش محمد طه بین من و طاهره افتاده بود و من تلاش میکردم آن را از میان بردارم]

_خب با اجازتون من برم
استراحت کنم ، گفتگوی خوبی بود
سپاس شب شما بخیر ‌. در پناه حق

_خواهش میکنم همچنین
بسیار عالی بود ، شب شما هم بخیر‌.

شروع خوبی بود ، گفتگوی طولانی و تقریبا صمیمانه ای بود ، نتیجه گرفتم به احتمال قوی شخصیت من
آنقدر برایش جذاب و قابل اعتماد بود که این گفتگوی صمیمانه را شکل داد و از شخصی ترین عواطفش گفت.فراتر از انتظارم‌ بود.تصمیم گرفتم شب های بعدی بیشتر به او نزدیک شوم و سعی کنم به آن در تاریک احساسات نزدیک شوم و اصلا سعی کنم آن را پیدا کنم. احتمال میدادم اذعان به تعهد قلبی اش به محمد طه به مرور برای او تبدیل به یک ژست اخلاقی یا یک نمایش کلیشه ای شده، همچنین البته ممکن بود واقعا هنوز این چنین در بند خاطرات شوهر کشته شده اش‌ باشد اما آن گفتگوی طولانی با من در خصوصی نشان میداد خیلی بدش نمی آید با مرد زنده ای گپی هم داشته باشد.

فردای همان شب یک ساعتی میشد که از سرکار برگشته بودم که دیدم طاهره خصوصی پیام داده :

_ درود شب جناب عالی بخیر آیا مایل هستید جزو ادمین های گروه بشید ؟

درود شب شما بخیر چرا تصمیم گرفتید من
ادمین بشم ؟

_بخاطر اینکه دوست داشتیم از همه طیف های فکری
جزو تیم ادمین ها باشن.

_ قابل درک خواسته شما ولی من واقعا حوصله مدیریت گروه رو ندارم

_ اینکه اسما هم ادمین باشید کفایت میکنه
بعد انقدر بی حوصله گی هم خوب نیست
فردا ازدواج کردید نمیتونید به خانومتون بگید
حوصله ندارم

[ از لحن کنایه آمیز و شوخ اش خوشم آمد کمی
دست و بالم را باز کرد]

_[ نشان خنده] اونکه بله به خانوم ها بگید
حوصله ندارم از پنجره پرت میشه بیرون

_دقیقا ، الان عمو تونو ببینید نمونه کامل
یک مرد متعهد و کاملا مسئولیت پذیره
آبجی جان وقت سر خاروندن براش نذاشته

_ عمو واقعا خانواده دوست البته این
میزان از مسئولیت و تعهد نشان عشقم هم هست.

_یعنی عشق باشه آدم دیگه حوصله اش سر نمیره ؟

_شما که تجربه یک زندگی مشترک عاشقانه رو داشتید
بهتر میدونید

_خب زندگی بالا و پایین زیاده داره ، دچار روزمرگی میشه اما در کل ته دل دو‌طرفه که باید باهم باشه...

_کاشکی منم هم کسی رو داشتم
روزمرگی هامو باهاش قسمت میکردم.

_چرا که نه برادر گرامی شما هنوز جوانید
بسیار هم مودب و با فهم و شعور هستید
لایق یک شریک شایسته برای زندگی هستید
امیدتون به خدا باشه‌.

_امیدم اول به خداست بعد به بنده خدا

_ میشه یک سوال شخصی بپرسم
یه سوال خواهرانه

_خواهش میکنم‌ بفرمایید

_تا حالا یعنی عاشق کسی نشدید؟

_یک بار شدم و بد ضربه ای خوردم

_قلبم گرفت اگه مایل بودید برام تعریف کنید

[البته من ناکامی هایی داشتم اما نمیتوانم
بگویم در میان آنها یک ضربه آنچنان مهلکی وجود داشته هر چند شاید در مجموع چنین اثری داشته اند اما خواستم داستانی ساخته و پرداخته کنم تا به طاهره نزدیک تر شوم]

_ چی بگم همکلاسیم بود به من خیانت کرد واقعا
از یاد آوریش عذاب میکشم.

_اون دختر با خیانتش بی لیاقتی خودشو رو اثبات کرده وگرنه شما بسیار مرد شایسته ای هستید از نظر من

_شما به بنده لطف دارید خیلی سال گذشته از این موضوع اما تبدیل به ترومایی در من شد که باعث شده
از دخترهای امروزی فاصله بگیرم ، دست خودمم نیست

_ میفهمم اما نباید اجازه بدید این بدبینی باعث بشه همه رو با یک چوب برانید دخترهای خوب و صالح بسیار هست..

_ بله کاملا حق با شماست ، شما خودتون اثبات
این حرفتون هستید...

[این قدمی اساسی برای پیدا کردن آن در بود]

_از من که گذشته برادر گرامی ولی در کل من خودم
خیلی از دخترهای این چنینی سراغ دارم.

_شما به چشم خواهری بسیار جوان و خوب رو و برازنده هستید لطفا اینجوری نگید..

_لطفا دارید به من از خدمتتون مرخص میشم
با اجازه در گروه در خدمتتون هستم....

من چون حشره ای به دور غنچه یِ سفت و سختِ گلی گرمسیری میگشتم تا روزنه ای برای نفوذ به آن پیدا کنم ، اما طاهره در عین وقار و سیاست هر مسیری را مسدود میکرد ، شاید گاهی به نظر میرسید که مسیری را دارد باز میکند مثلا کلمات گرم و محبت آمیزی را به کار میبرد، اما در انتها مشخص میشد بن بست است.برایندم این بود او بیشتر‌ دنبال یک هم صحبت در حد معمول می گردد نیاز داشت با کسی حرف بزند ، دو گوش برای شنیدن آلام زنانه برای خیلی از زنان تسکین بخش است‌.به مرور این روند داشت به یک بازی روانی تبدیل می شد. من در عین ریاکاری و بسیار مودب و با عباراتی مانند خواهر گرامی یا خواهر عزیز به دنبال پیدا کردن در مخفیِ راهرویی برای ورود به آن اندرونیِ میل و خواستش بودم. این فرایند مرا داشت دیگر ناامید میکرد تا اینکه از سر استیصال و ناکامی و عصبیت به چت خصوصی او رفتم و نوشتم :

درود طاهره خانوم من به دلیل مشغله و کمی کسالت
با اجازه از گروه میرم در این مدت خیلی از شما
و دوستان آموختم بدرود..

سلام واقعا حیف گروه نباشید ولی هر جور صلاح میدونید ماهم از شما خیلی آموختیم به خاطر
وقتی که صرف گروه کردید سپاس موفق و سلامت و پر جرات باشید

_جرئت ؟!!

_بله

_چرا فکر میکنید من بی جراتم ؟

_بخاطر اینکه به جای اینکه حرف دلتون‌ رو صریح بزنید از این شاخه به اون شاخه می کنید و آخر هم قهر میکنید شما بسیار عاقل و با بصیرت هستید در نتیجه باید شجاع باشید و جرات نه شنیدن هم داشته باشید‌

[مرا در موقعیتی قرار داد ‌که واقعا
آچمز شدم ، درست میگفت این رفتارهای من بچگانه و ناشی از نقص در عزت نفس بود بنابراین جرئتی پیدا کردم و قال قضیه را کندم ]

_ من به شما علاقه دارم یک علاقه پاک
که کاملا مشروع و شرعی هم هست‌

_باعث افتخاره عنایت شما به بنده بله شما خواسته ناثوابی ندارید برای همین دلیلی نداره اینقدر خودتون رو در منگنه بذارید و اذیت کنید اما من از شما بزرگترم و همچنین یک دختر بزرگ دارم از همسر شهیدم و اینکه به لحاظ برخی خطوط فکری هم با هم اختلاف‌داریم‌ پس با تمام احترامی که برای شخص شما قائلم پاسخم منفی است.

[از چنین رفتار عاقلانه و صریحی از جانب او
جا خوردم فکر میکردم اگر من رک خواسته ام را
مطرح کنم واکنش بسیار تندی نشان دهد از طرفی
حس کردم آب پاکی را روی دستم ریخت و دچار یاس شدم]

_ممنون از اینکه مرا از این برزخ رها کردید
و رفتار عاقلانه و پخته شما رو تحسین میکنم
پاسخ منفی شما واقعا قلبم را جریحه دار کرد
اما چه میشود کرد زندگی همینه ، از راه رنج باید آموخت.

_ آفرین دقیقا همین پذیرش ناکامی ها
و درس گرفتن از اونها نشان از رشد روانی هستش
البته باید امید هم داشت آدمی بدون امید زنده نیست..

[ناگهان واژه امید باعث شد نوری در قلبم به درخشد گویی سینگالی بود که از برج و بارویی که چون حصاری آن‌ را به دور عواطف و امیالش کشیده بود بسوی من ارسال شد]

_ پس نباید زود سنگر رو با اولین شکست خالی کرد؟

[چیزی نگفت فقط نشان علامت احترام با دست و گل فرستاد‌]

چند شب بعد در بین یکی از این گفتگوها که من بنا را بر اصرار گذاشته بودم به من گفت :

_گیریم پاسخ من مثبت بود شما چطور میخوابید
خانوادتون رو مجاب کنید با زنی که چندسال از شما
بزرگتر و یک دختر دانشجو داره ازدواج کنید ؟

[با اینکه کاملا مشخص است خانواده من با چنین
ازدواجی مخالف هستند و من هم قصد ازدواج نداشتم
نوشتم ]

_شما در خانواده من خیلی محبوب و محترم هستید شاید کمی شوکه شوند ولی شما انقدر برازنده هستید که میتونم مجابشون کنم.

_ برام بعضی وقتا خیلی عجیب حرفاتون
احساس میکنم جدی نیستید.

_ آیا مایل هستید با هم مثل دو انسان بالغ
و با خواست مشروع پیش از هر چیز دیداری
داشته باشیم میتونیم بریم جایی شامی بخوریم
_شرمنده من به هیچ عنوان اهل چنین روابطی نیستم

_چه روابطی؟ فقط یک دیدار دوستانه آنهم
در ملا عام ، در یک رستوران چه ایرادی داره ؟

_معمولا چنین مراوده های نتیجه جالبی ندارند
اما چه فرقی میکند ما همدیگرو چند بار دیدیم
الانم داریم صحبت میکنیم دیگه

_خیلی از حرف ها هست که نمیتونم
در فضای مجازی بزنم ، بعد یک دیدار باعث
میشه متوجه نیت خیر و جدیت من بشید

_ پسر جان چرا متوجه نیستی
من قبلا ازدواج کردم، همسر شهیدم
،دختر بزرگ دارم ، ازت بزرگترم
من مناسبت نیستم اصلا...

[لحنش به مرور از حالت رسمی خودمانی تر میشد]

_ طاهره خانوم من شما رو دوست دارم
تازه شما همش پنج شیش سال از من بزرگتر
هستید ، با بقیه موارد هم من شخصا مشکلی ندارم

_مثل اینکه سرتون خورده به جایی واقعا
تازه من گفتم به مرد دیگه بعد از محمد طه فکر نمیکنم.

_کی وقت دارید؟

_خدای من وقت چی!؟

_ قرار ملاقات

_انگار متوجه نمیشی من چی میگم

_پاسخ که دادم گفتم مسئله ای ندارم
تصمیم رو بعد از کلی فکر کردن گرفتم

_ما اصلا اختلاف فکری و عقیدتی داریم

_طاهره جان انسان ها میتونن با وجود
اختلافات در جهان بینی در کنار هم‌زندگی کنند بهش میگن تسامح یا تساهل در آرا .

_اما من دوست دارم همسر آینده ام متدین باشه

_ به حرمت حضور شما در زندگیم
شاید متدین شدم ، اصلا ورود شما به زندگیم
چرا نباید نشانه ای از رحمت پروردگار باشه؟

_واقعا مات و مبهوتم!!! شما هستید
که چنین حرفایی میزنید ؟!!! شوخی میکنید!!!؟

_درخواستم می پذیرید یا نه؟

_چی بگم !!!اجازه بدید فکر کنم بهتون اطلاع
میدم فقط اکیدا و عاجزانه ازتون میخوام از این گفتگوی ما کسی مطلع نشه هر چی هست بین ما دو نفر که دو شخص عاقل و بالغ و مجرد هستیم بوده

_مطمئن باشید مگه بچه ام‌ ؟!!! احدی خبر دار نمیشه .فقط کی بهم اطلاع میدید؟

_تا فردا صبح ، با اجازتون من برم
یه مقدار کار دارم .وقت بخیر

_بسیار خوب ، منتظرم
وقت شما هم بخیر..

تلفنم‌ را روی تختم انداختم و نفس راحتی کشیدم
و اندکی بعد به خود نهیب زدم : اصلا متوجه هستی چه کار میکنی دیوانه ؟ شهوت مغزت را فرسوده کرده ؟از در ازدواج چرا وارد شدی ؟ اما چاره ای نبود بعدا میتوانم موضوع را عوض کنم هر چند نمیتوانستم به او پیشنهاد دوستی بدهیم با توجه با سبک زندگی و اعتقاداتش ممکن بود واکنش تندی از خود بروز دهد ولی باز ندایی میگفت با توجه به اینک فامیل هستید پیشنهاد ازدواج از جانب تو میتواند عواقب جدی و مهمی داشته باشد !!! از این افکار داشتم سرگیجه میگرفتم ترجیح دادم فعلا به این چیزها فکر نکنم و صبر کنم ببینم در دیدار حضوری چگونه رفتار میکند.
فردا صبح اضطراب و هیجان خفیفی به من دست داد .ترجیح دادم خودم از تصمیمش خبر بگیرم چون به احتمال قوی انتظار داشت من پیگیر تصمیمش برای قرار ملاقات بشوم ، برای همین ساعت ده صبح
به او پیام دادم تقریبا یک ساعت بعد پاسخ داد
حاضر است ساعت پنج بعد ظهر در پارکی که حدودا به منزل ما نزدیک است و کنار دریاچه مصنوعی آن نیم ساعتی مرا ببیند‌.گفت خودش می آید نیازی نیست دنبالش بروم. یک کت اسپرت کتان سرمه ای
و یک پیراهن پنبه ای مشکی و شلوار لی تیره ای پوشیدم ، موهایم‌ را سشوار و صورتم را هم اصلاح کردم. چند پاف از ادکلن ساوواچی که مرضیه به من هدیه داده بود هم زدم و یک شاخه گل رز نیز خریدم.ساعت چهار نیم حرکت کردم .هوای صاف و آفتابی ای بود ، پارک تقریبا خلوت بود ، به من گفته بود روبروی مجسمه اسب دریایی مرا میبیند.روی نیمکت کنار مجسمه و روبروی دریاچه نشستم و به این فکر کردم که طاهره از کدام سمت می آید و با چه ظاهری.وقتی به اتفاقات اخیر تا به الان فکر کردم شوکه شدم ، از اتفاقات داخل خودروی عمو تا قرارم با طاهره ، نتیجه گرفتم که یک لوندی پنهانی هر دو خواهر دارند که شاید منتظر فرصت مناسب بود ، ناگهان این اندیشه به خاطرم رسید که مرضیه چطور با آن طبع پر شور جنسی میتواند تنها به شوهرش رضایت دهد و از من بگذرد؟ نکند مرد دیگری در کار باشد؟ این اندیشه کمی مرا مضطرب و عصبی کرد اما تصمیم گرفتم بعدا آن‌ را تحلیل کنم و الان تمرکزم را روی طاهره بگذارم.از دور زنی را دیدم که مانتوی بلند سبز آبی ای تنش و روسری سبز کم رنگی را به سبک عربی دور سرش بسته بود .داشت به سمت من می آمد تقریبا نیم متری من متوقف شد، سایه چشم بنفشِ محوی زده بود ، چشمان زیتونی رنگش زیر برق آفتاب می درخشید، گویی حاشیه ابروهایش را کمی نازکتر کرده بود، رژ لب قرمز تقریبا جیغی هم زده بود، دهانش چون غنچه نو رسته ای دهانم را آب می انداخت.با اینکه مانتویش گشاد بود اما همچنان از بغل مقداری از حجم‌سینه هایش مشخص بود. لبخند بسیار متینی زد و گفت :

سلام روزتون بخیر

برخاستم و با خوش رویی و ادب تمام به او سلام کردم و شاخه گل را تقدیمش کردم. از او در خواست کردم روی نیمکت بنشیند. با فاصله ی قابل توجه ای از من روی نیمکت نشست ، پایش را روی پایش انداخت، کفش های سفید طرحِ گالشی به پا داشت ، پاچه شلوارِ شیری رنگش کمی بالا رفت و مچ پای سفیدش مشخص شد‌ .اندکی مضطرب به نظر می رسید، بعد در حالی که به دریاچه نگاه میکرد با لبخند کمرنگی گفت :

_خب من در خدمتم بفرمایید

کمی خجالت‌زده و دستپاچه شدم. باید نقش یک خواستگار را بازی میکردم ؟!! به خودم مسلط شدم و سعی کردم خونسرد باشم :

_ممنون که قبول زحمت کردید و تشریف آوردید
حقیقتش من حرف اصلیم رو در تلگرام خدمت شما عرض کردم و حالا بیشتر منتظرم ببینم شما چه شرایطی دارید.

سمت من برگشت ، نگاهش پرسشگر و به نظر کمی متعجب بود. با همان لبخند گفت :

_شما که گفتید حرف های اصلی رو نمیشه داخل چت گفت ؟!

دوباره دستپاچه شدم کمی مِن مِن کردم و با لبخندی گفتم :

_بله صحیح میفرمایید ولی خب قرار ملاقات حضوری
رسمی تر و حاکی از جدی بودن حداقل خواسته منه،
چت و این چیزا از سن ما گذشته..

نگاهش را پایین انداخت. شاخه گل رز را بویید. با سر حرف مرا تایید کرد .دستانش را روی زانویش بهم گره زد و با حالتی متفکرانه گفت:

_من چون برای شما احترام‌ زیادی قائلم
تصمیم گرفتم دعوت شما رو بپذیرم و یه قرار ملاقات
شرعی و معقول داشته باشیم و حرف شما رو بشنوم
وگرنه من برای شما تشریح کردم چه شکاف هایی بین ما هست.

به گربه ای که از روی سطل آشغال جستی زد نگاه کردم
و در حالی که فکر میکردم خودم‌ را مضحکه کردم
گفتم :

_شکاف هایی هستند که به نظر من پر میشن
فقط بستگی به این داره که چقدر این احساس
علاقه دو‌طرفه است..

سرش را چرخاند و دوباره به دریاچه نگاه کرد
و انگار که داشت دور دست ها را نگاه میکرد گفت:

_من که گفتم بعد از محمد طه دیگه دل به کسی
نمیدم ولی نمیدونم به هر حال زندگی قوانین
خاص خودش داره ، اما شما از کی و چرا به من علاقه مند شدید ؟!!

به نظر میرسید سخنان او بیشتر از سخنان خواهرش نیاز به رمز گشایی دارد ، منظورش از اینکه زندگی قوانین خاص خود را دارد چه بود ؟ آیا منظورش این بود که لاجرم مجبور است ازدواج کند در حالی که آن عشق آرمانی به محمد طه را حفظ میکند؟

_ میدونید میگن اگر برای احساس علاقه دلیلی بیارید اون دیگه احساس علاقه نیست همانطور که برای
ایمان داشتن بخدا نمیشه دلیل آورد اما از اون شب جشن تولد این احساس در من کم کم‌ شکل گرفت
.
اخمی کرد ،چهره اش کمی شکاک به نظر میرسید:

_خب اگه بگم که ترجیح میدم به خواستگاری تشریف بیارید به همراه خانوادتون چی ؟ نظرتون چیه ؟
من یک سری شرایط دارم‌ که باید در حضور خانواده تون مطرح کنم.البته این به معنی این نیست که پاسخم مثبته . مراسم خواستگاری یه سری زمینه هایی رو فراهم میکنه که من جدی تر به این موضوع فکر کنم .

حس کردم واقعا به هچل افتادم‌ یا طاهره مرا به هچل انداخته. منی که دنبال یک رابطه پنهانی و نامشروع بودم.اینجا وانمود کردن به اینکه نیتم ازدواج است
دیگر مضحک و احمقانه به نظر می رسید اما اگر
قبول نمیکردم که به خواستگاری بیایم آن وقت
چه ؟ طاهره در دلش به من پوزخندی میزد و برای حماقتم دل میسوزاند گویی که نقشه جاه طلبانه کودکی را به باد داده .در آن لحظه گرفتن چنین تصمیم مهمی واقعا نشدنی بود.ناگهان لبهایم تکان خورد و گفتم‌:

_ کی خدمت برسیم که شما وقت داشته باشید؟

از گفتن این حرف خودم هم شوکه شدم ، روی پیشانیم
عرق نشست و صدایم میلرزید ، دچار حالت خفه گی شده بودم ، طاهره هم انگار که متعجب شده باشد ابروهایش را بالا داد و نگاه پرسشگری به من انداخت. شاید او از نیت پنهانی من آگاه شده بود و حال با پیش کشیدن جلسه خواستگاری میخواست نقشه های کودکانه من‌ را نقش بر آب کند اما انتظار نداشت من با جلسه خواستگاری موافق باشم. بعد لبخند معنی داری زد و نگاهش را پایین انداخت و با خونسردی تمام گفت :

_بسیار خب فکر میکنم شب شنبه مناسب باشه.
به عموتون و آبجی مرضیه هم میگم تشریف بیارند

بعد زیر چشمی و موشکافانه نگاهی به من انداخت و با لحنی که انگار کمی بوی طنز و کنایه میداد گفت :

_از نظر شما ایرادی نداره که؟

من که دچار حسِ خفگی و حماقت و درماندگی شده بودم سعی کردم کاملا خونسرد پاسخ دهم.

_ابدا پس شب شنبه.

دوباره سرش را به نشانه تایید تکان داد و نگاه
متفکرانه ای به سنگ فرش جلوی پایمان انداخت و گفت:

_بسیارخب

بعد برخاست و لبخند بسیار محترمانه ای زد و گفت:

_پس از خدمتتون مرخص میشم فقط اینکه خواهشا تا عصر پنجشنبه و قبل از اینکه با من هماهنگ کنید به خانوادتون اطلاع ندید چون احتمال داره این هفته پنجشنبه از شهرستان برای من مهمون بیاد البته قصد شون هنوز جدی نشده.

بلند شدم ایستادم ، زیر پایم‌ را خالی حس میکردم .

_ خواهش میکنم خدمت
از ماست .چشم حتما

خداحافظی کردیم و طاهره مرا با کلی بار روانی و تردید و پرسش کنار دریاچه به حال خود رها کرد.
به این فکر کردم اگر نفر سومی بود و میدید من خودم را در چنین لجنزاری فرو میبرم چقدر به حماقت من می خندید.اما آخرش چه؟ به فرض که من قصد ازدواج‌ با او‌ را داشتم و این موضوع را با خانواده ام در میان میگذاشتم ، مشخص بود چقدر واکنش آنها تند و تمسخر آمیز بود که من تصورش را هم نمی توانستم بکنم‌ ، اما اگر این موضوع را به مرضیه بگوید آنگاه واکنش او چیست؟‌مرضیه ای که با من چند بار خوابیده ، این هم به خاطر‌ اینکه اوضاع وخیمی‌ را ایجاد میکرد برای من قابل تصور نبود. اگر اتفاقی رخ ندهد و قرار ما سر جایش باقی بماند من در نهایت مجبور میشوم بهانه ای فراهم کنم و قرار خواستگاری را بهم بزنم آن وقت نزد طاهره خار و خفیف میشوم و او به خیالات کودکانه و هوس جویانه خامِ من پوزخند تلخی میزد و آنگاه ممکن بود این را به مرضیه هم بگوید و اینگونه نزد مرضیه هم فرو بریزم و خار شوم و همان کور سویِ امید برای رابطه با مرضیه هم در تاریکی فرو برود. زیر پتکِ این احتمالات و تصورات سرم سنگین و داغ‌شده بود و چون موجود زبونِ هراسانی به هر سو میرفتم به پرتگاه میرسیدم. باز به خاطر این همه حماقت و سستی خود در برابر میل شهوتی افسار گسیخته ام به خود لعنت فرستادم که چطور مرا به این مخمصه انداخته.

همینطور در بیم و هراس بودم که آخر شب مرضیه هم
پیام داد و احوال پرسی کرد و دوباره همان حرفای همیشگی را زد که باید این دلتنگی را تاب بیاوریم
و رابطه ما درست نبود و در آخر برای من آرزو کرد
که فرد مناسبی را برای رابطه پیدا کنم از سخنانش
مشخص بود که از چیزی خبر ندارد و من به خودم دلداری دادم که حداقل تا پنجشنبه طاهره به او چیزی نخواهد گفت‌. همچنان این فرضیه را سبک و سنگین میکردم که ممکن است طاهره این داستان خواستگاری را علم کرده تا عیار احساس و علاقه مرا بسنجد چون
به نوعی از لحن کلام و نگاهش گویا این را حس میکردم.اما در نهایت این فرضیه ای بیش نبود
و من در بیم و هراس و تردید های کشنده ای باقی ماندم . چت هایمان کمی صمیمانه تر شده بود اما
او همچنان مرزهای خاص خود را حفظ میکرد و سعی می کرد چت ها کوتاه باشند . در خصوص خواستگاری هم چیزی نمیگفت و من آرزو میکردم خبر دهد که مهمان هایش دارند می آیند‌.خلاصه در این برزخ و اضطراب تقلا میکردم تا اینکه پنجشنبه شد .چون فرد محکوم‌ به اعدامی که میخواهد با پای خودش سمت چوبه دار برود ، با اعصاب کرخت شده و خود را به دست سرنوشت رها کرده به طاهره ، مامور اعدام پیام دادم:

_ سلام طاهره خانوم گفتید تا قبل اینکه با شما هماهنگ نکنم اطلاع ندم . اگه مشکلی نیست
با خانوادم در میون بذارم

[ دقایق کشنده و پر استرسی سپری شد و پاسخ داد]

_نه مشکلی نیست فردا شب در خدمتم
قدمتون‌ روی چشم

_ خدمت از ماست .پس من به خانوادم الان اطلاع میدم و میگم مادر با شما تماس بگیرن .

_ زحمت میکشن شماره منو خواهر گرامی داره
خوش آمدید..
......
آخرین کورسویِ امید هم از بین رفت و من پذیرفتم
این بار در خصوص خواهر مرضیه شکست فاحشی خوردم.تصمیم گرفتم تا ساعت یازده شب صبر کنم
بعد بهانه ای برای بهم‌زدن قرار خواستگاری دست و پا کنم، با تقلا و کلافه گی داشتم بهترین دروغ ها و بهانه ها را مرور میکردم هر چند مایوس بودم که او باور کند.چه بسا چون گربه خوش خط و خالی من را مانند
موشی زیر پنجه هایش گرفته بود و با چشم های زیتونی اش تحقیر آمیز و دلسوزانه مرا نگاه میکرد.
حتی اگر مراسم خواستگاری فرضا برگزار می شد میتوانست مرا نخواهد و یا شروطی تعیین کند که نتوانم آنها را اجرا کنم و شکست و تحقیر دیگری به من تحمیل کند‌. در همین برزخِ یاس آمیز بودم
که طاهره حدود پانزده دقیقه بعد پیام داد:

به خانواده اطلاع ندادید که؟

_ مامان و ماندگار رفتن خرید بیان خونه حتما میگم بهشون .چطور حالا؟!!

_لطفا اطلاع ندید !!!

_چرا؟؟ به همین زودی منصرف شدید؟

_ نه استخاره گرفتم همین الان خوب نیومد

[نفس راحتی کشیدم و شادمان شدم از اینکه امکان صحت فرضیه ام بالا رفت ]

_ استخاره ؟!!

_ بله

_همین الان گرفتید؟

_بله یهو به ذهنم خطور کرد

_ اما من شیرینی گرفتم ، آرایشگاه رفتم نمیفهمم واقعا!!!

_واقعا معذرت میخوام ، حق دارید از من عصبانی بشید.ولی واقعا به استخاره اعتقاد دارم

[شادمان از اینکه از هوای پر استرس و خفقان آمیز آن برزخ بیرون آمدم و اینکه استراتژی طاهره را دور زدم ، شروع کردم به دروغ گفتن و ریاکاری و ابراز ناراحتی شدید طوری که طاهره احساساتی شد گفت] :

_عزیزم حالا وقت دیگه ای دنیا که آخر نشده

[واژه" عزیزم "چون مارش پیروزی در ذهنم طنین انداخت و من هم در جواب نوشتم] :

_عزیزم من طاقت ندارم دیگه از شما دور بمونم

_دور چرا ؟!!اینجا که صحبت میکنیم
در یک مجتمع هم‌زندگی میکنیم
فقط خواهشا تا وقت مناسبی ایجاد
نشده از مراسم خواستگاری با خانواده
چیزی نگو...

[با این حرف تقریبا به این اطمینان رسیدم که این محک‌‌ یا امتحانی بود از سوی طاهره تا اعیار علاقه ی مرا بسنجد، چیزی شبیه به همان تعلیق وحشتناک در رابطه با مرضیه در ماشین را از سر گذراندم .همان لحظه ای که دستم دیگر جرات و توان پیشروی نداشت و اگر آن دست انداز نبود و پای مرضیه را لمس نمیکردم
آنگاه دستم را پس میکشیدم و هیچکدام از آن اتفاقات بین من و مرضیه رخ نمی داد چرا که جرات ریسک کردن را به خودم ندادم. اینجا هم من یک ریسک کشنده را انجام دادم اگر در کسوت خواستگار در نمیومدم و این برزخ کشنده را تحمل نمی کردم الان همه چیز بین من و طاهره تمام شده بود برای همین احساس قدرت عمل و جسارت بیشتری یافتم چرا که اعتماد طاهره را هم جلب کرده بودم. ]

_ خیالت راحت طاهره جان

_بابت گل بازم ممنون
خیلی قشنگ بود

_خواهش میکنم‌ شما خودت گلی

[لحن صحبت کردنش از آن حالت خشک و رسمی
داشت تغییر میکرد]

_ اصلا فکرشم نمیکردم
روزی برسه از یه آقای
دیگه ای گل بگیرم همش
محمد طه خودم جلوی چشمم

_طاهره جان محمد طه پنج سال شهید شده یادش در قلب تو جاودانه ولی باور کن خود محمد طه هم راضی نیست تو زندگی رو به خودت حروم کنی

_آره همه اینو بهم میگن ، تا الانم کلی خواستگار رو
رد کردم چون واقعا نمیتونستم مردی رو قبول کنم
ولی باورم نمیشه که چطور شد با تو دیدار کردم و گل گرفتم

_انگار تقدیر یا نیرویی همه چیز رو میچینه
و بعد ما فکر میکنیم‌ همه چیز به خواست ماست.

_واای کسی نفهمه هااا ، مرضیه بفهمه
میکشتم

_ نه از بابت من خیالت جمع
ولی این حساب نیست که
باید بریم یه رستوران درست و حسابی
قشنگ باهم حرف بزنیم

_چی بگم حالا ببینم فرصت میشه
واقعا منو میخوایید ؟

_ شک داری هنوز
این سوال باید من بپرسم

_نمیدونم ، حسم بهت خوبه
ولی باورم نمیشه این همه دختر تر گل ورگل
ول کردی میخوای با من ازدواج کنی

_آخه طاهره فقط یکی هستش
تازه من قبلا هم توضیح
دادم برات.

_ باید بیشتر همو بشناسیم
بعدش به خانواده ها اطلاع بدیم
ما که بچه نیستیم

_باهات موافقم نظر منم همین

_فقط بازم تاکید میکنم
فعلا به هیچ عنوان
نباید کسی خبر دار بشه
باهم در ارتباطیم

_ مطمئن باش جان دلم

سرمست از این موفقیت و پیدا کردن آن در مخفی ، میدیدم از پس آن وقار و جدیت و حیا کم کم آن
لوندی و ادا های دخترانه در کلام طاهره خود را نشان
میداد و این خود برای من نوعی لذتی شهوتی داشت‌
اینکه این بانوی مکرمه و همسر شهید که کلی خواستگار و جوان جهادی و غیر جهادی پشت سرش سینه میزنند را به لوندی و طنازی کشانده بودم.
آخر شب کمی مست پای لب تاپ داشتم چرت میزدم
که طاهره پیام داد:

_آقا ...

_جانم

_چه کار میکردید؟

_فیلم میدیدم

_امیدارم که مزاحم نشده باشم ،
من دارم میریم اعتکاف با مرضیه
لطفا سه شب نیستم نگران نشید

_الهی قبول باشه اووو سه شب ؟؟

_آره دیگه اعتکاف سه شب
خیلی خوب روحم‌‌سبک میشه
واسه توام دعا میکنم

_ قربونت دعاهای من که مستجاب شده

_برو منو گول نزن تو اهل دعایی؟

_ حالا به سبک خودم

_حالا چرا دعات مستجاب شد؟

_چون خدا تورو بهم داد

_ آقای جلالی خیلی هم مطمئن نباشا
درست یکم باهات گرم‌ شدم ولی خب
باید از فیلترام رد بشی حالا مگه دعات چی بوده؟

_انشالله که رد میشم
اینکه امید و گرمایی وارده زمستان
زندگیم بشه ...

_ فکر میکنی من اون امیدم؟

_حتما همینطوره راستی از اعتکاف اومدی
باید بیای بریم یه شام بیرون

بعد از کلی ناز و عشوه و کش و قوس قبول کرد و من به این می اندیشیدم چطور میتوانم این پروژه
شهوت رانی فامیلی را وارد مرحله دوم کنم‌.
مرحله مقدماتی با موفقیت انجام شد.باید به مرور زمینه آن‌ را فراهم میکردم تا این زیبایی شناسی پست و غیر اخلاقی را به اوج خودش برسانم .اما در رابطه با طاهره دو احساس ویژه را تجربه میکردم یکی حس رفعت و دلسوزی خاصی که خیلی از علتش در آن لحظات سر در نمیاوردم و دیگری نوعی حس انتقام گرفتن یا تلافی در رابطه با مرضیه چون مرا ترک کرده بود. هر چند عقلم عمل او را توجیه می کرد اما چیزی عمیق و بدوی تر در وجودم از او خشمگین بود.بالاخره بعد از کلی تدابیر امنیتی پذیرفت که ناهار را باهم بخوریم . تصمیم بر این شد که به یک رستوران سنتی در یک منطقه تفریحی و کوهستانی نزدیک به شهر برویم.دخترش آن روز ظهر خانه نبود و تا غروب کلاس داشت .سر کوچه سوار ماشینم شد.یک مانتوی مشکی مخملی بسیار خوش دوخت که تا روی زانوهایش بود و شلوار مشکی پارچه ای به تن داشت و یک شال ارغوانی رنگ هم به سر داشت ، بوی ادکلن ویکتوریا سکرت فضای ماشین را پر کرده بود .عطری که در دلم هیجان شیرینی می انداخت .مثل همان روز به لبان غنچه ای و گوشتیش رژ قرمز جیغی زده بود و سایه چشم یاسی و رژ گونه بنفش محوی هم زده بود.تازه خوب متوجه شدم چه پوست صاف و روشنی دارد.کمتر از سنش نشان میداد. نگاهش پر از ملاطفت و مهربانی بود ، نگاهی که بر خلاف نگاه مرضیه عاطفه ای را نشان میداد که کمی مرا ترساند. ‌به گرمی باهم احوال پرسی کردیم ، وقتی به نیمرخش توجه کردم متوجه غبغب ظریف و زیرگلوی خوش خوراکش هم شدم. به باغ رستورانی رفتیم . روی تختِ داخل لژی نشستیم که درختان سنوبر احاطه اش کرده بودند. هوا آفتابی و خنک بود.روبروی من نشست .هنوزم مقداری خجالت میکشید که خیلی مستقیم به من نگاه کند. نگاهش را میدزدید. بر عکس رابطه ام با مرضیه که با جوششِ شهوتیِ برهنه ای آغاز شد ، رابطه ام با طاهره به نظر رمانتیک و عاشقانه بود. وقتی امید و شادی را در چشمان زیتونی اش میخواندم ترس برم میداشت که نکند او به من امید بسته ؟ نکند من عاشقش شوم ؟از طرفی گویی نیمی از احساس و قلبم پیش مرضیه مانده بود و از سوی دیگر به طاهره داشتم علاقه مند میشدم. ابتدا در مورد چیزهای متفاوتی حرف زدیم ،در مورد احساسمان ، غیر منتظره بودن‌ رابطه مان ، عقایدمان و علایق و از این دست چیزها .

_ تو خیلی جسور هستیا!!!

_چطور؟!!

مدتی نگاهم کرد بعد لبخند جانداری زد طوری که
زیر پلک هایش چروک شد و ادامه داد:

_اینکه میخواستی خواستگاری بیای

_ قرار همین بود دیگه

_آره میدونم ولی واقعا خانواده ات راضی میکردی؟

_ آره راضی میشدند

_واقعا سختت نیست با کسی که شرایط منو داره ازدواج کنی ؟تو سی شش سالته من چهل سالم
دخترم بیست سالشه .بیشتر میخوره دامادم باشی

بعد جلوی دهانش را گرفت و آرام خندید ، تلاطم
سینه های پر و پیمانش قابل تشخیص بود. من هم
لبخندی زدم و گفتم :

_همیشه دوست داشتم همسرم یه عاقله زن زیبا و متین باشه که پنج‌ شیش سالی از خودم بزرگتر باشه

لبانش را ورچید . با نگاه خندانی که برق زیتونی چشمانش به آن نیرویی اغوا گر داده بود مرا مینگریست .مثل اینکه به هوس بازی کودک دلبندی نگاه میکرد.

_خیلی از پسرا انگار چنین آرزویی دارند

خواستم شیطنتی کنم برای همین با لحن
شوخ و کنایه آمیزی گفتم :

_بله شما بیشتر اطلاع دارید
که خیلیا این آرزو رو دارند مثل آقای ابوذر

چشمانش در عین حال که شاد و خندان بود
از تعجب گرد شد و با خنده گفت: .

_وای خدا مرگم بده آره اون خیلی پیگیر بنده خدا
منتها رسما نمیگه ها ولی خیلی التماس دعا داره
حالا منو نشون کن تا خیالت راحت بشه

بعد چشمانش را بست و با ابروهایش را بالا انداخت
گفت:

_ بله آقای جلالی

با لحنی کنایه آمیز گفتم :

_خواستیم نشون کنیم‌ سرکار استخاره فرمودند
خوب نیومده

_واای گروه سوتی ندیا که ابوذر خیط کنی!!!
نترس حتی اگه توام نبودی در حد برادر میموند.

بعد گفتگو کشید به جشن تولد نازنین مریم
حالت لوس و مثلا مظلومی به چهره و نگاهش داد
و گفت:
_عروسک نازنین زهرا چقد خوشگل بود!!!
قربونش بره خاله خیلیم خوشحال شد
منم میخوااام.

کنارش نشستم طوری که چند سانت بین ما فاصله بود
کمی جا خورد و ناخوداگاه روسریش را مرتب کرد
نگاه مهربان و پر هوسی به او انداختم و با لبخندی گفتم:

_چشم اگه واقعا دلت میخواد برای شما هم میخرم
هر چند شما خودت عروسکی

کمی با ترس و نگرانی اطرافش را نگاه کرد و گفت:

_وای آشنایی ما رو نبینه

_نه بابا اون لژ کناری که کسی نیست .لژ روبروی هم که کلا پشتش به ماست .خلوته امروز

بعد با چشمانی که در آن هیجان و کمی ترس
بود به من نگاه کرد و با صدای آرام و عشوه ای خیلی ملایم و بجا گفت :

_ پسر عمو هم از خدا عروسک هدیه گرفت یعنی ؟

بعد دستش را جلوی دهانش گرفت و سرش را پایین انداخت و خنده ریزی کرد ، دوباره با نگرانی اطراف را نگاه کرد و به من خیره شد. من که حرارت مطبوعی چشم ها و صورتم را فرا گرفته بود گفتم:

_بله اونم چه عروسکی اگه عروسم بشه چی میشه!!؟؟

بعد دستم را کمی نزدیک دستانش که کنار پایش بود بردم نیم نگاهی به روبرو انداخت بعد با چشمانی ‌که در آن کمی شوخ طبعی و اندکی ترس بود و با صدای آرام و همان لحن گفت:

_حالا عجله نکن آقا پسر حوصله دردسر داریا
به کتی و متی و شمسی کوره انوقت باید هی جواب پس بدیم

[آن لوندی موروثی داشت خودش را بهتر نشان میداد]

_مهم با تو بودن عزیزم من که
گوش به فرمانم

انگشتم به انگشتش که خورد ناگهان هراسان شد
و جمع تر نشست و باز روسریش را مرتب کرد و با اضطراب گفت:

_ آخه اینطوریم به گناه می افتیم

سعی کردم آرامش کنم برای همین گفتم:

_میخوای یه صیغه محرمیتی بخونیم؟

با تعجب و شک به من‌ زل زد و گفت:

_وااا بدم میاد انقدر
یاد زنای عراقی افتادم

بعد با نگاهی که حاکی از یک دلخوری سطحی بود به روبرو نگریست ولی من کوتاه نیامدم

_عزیزم واسه چنین مواقعی میگم
واسه این همنشینیا تا بعد اگه خواستی عقد کنیم.

بعد آرام دستم را روی دست لطیف و کمی سردش گذاشتم‌. بدنش انگار تکان کوچکی خورد.
دوباره با عشوه آمیخته به ترسی به من نگاه کرد
و گفت:

_چی بگم واالا دستات چه گرم!!!

نفسم شمرده شده بود و صورتم داغ

_ دستای تو چرا انقدر سرده؟

عشوه و ناز بیشتری به لحن صدایش داد و چشمانش یک حالتِ ناراحتی تصنعی داشت به روبرو باز نگاه کرد.

_ آره فشارم پایین بیشتر وقتا

دستش را کمی فشردم و آرام گفتم:

_الهی بمیرم چرا اخه ؟

_ خدا نکنه .زنا همینن اکثرا بخاطر مسائل
زنانه فشارشون پایینه

_خودم خوبت میکنم

لبخندی زد و صورتش حالت شوخی پیدا کرد و با صدای آرامی گفت :

_واای منو گول نزنیا

خندیدم و گفتم:

_گول چیه ؟!!مگه ما کار ناشایستی میکنیم؟

انگار غم و تردیدی روی چهره اش نشست بعد
خیلی جدی شروع به صحبت کرد

_ میدونی اگه زنی بخواد یکم‌ زندگی کنه، شاد باشه ، عاشق بشه سریع یه عده هستن که بهش انگی بزنن. دیگه وای به حال زنی با شرایط من ،چون زن شهیده چون فلان، باید همش در حال نماز و دعا باشه ، نباید عاشق بشه ،نباید فلان کنه، من هنوزم عاشق محمد طه هست
به خدا و دین و حجابم کاملا پایبندم ، اما زندگی هم میخوام‌ بکنم ،اگه من اینجا نشستم کنارت چون شناختمت ، میدونم توی چه خانواده ای بزرگ شدی ، پسر خوبی هستی ، قابل اعتمادی ، با شعوری ،منم ازت خوشم اومده وگرنه به روح مادرم، به روح محمد طه، دیدی که من چقدر سگم‌ به احدی رو نمیدم. من نمیخوام فعلا ازدواج کنم چون با وجود تمام‌ تاکید شرعی و دینی ای که داره من ترجیح میدم استقلال خودمو حفظ کنم. دیگه حوصله در افتادن با فامیل شوهر و ال و بل ندارم. از طرفی نمیخوام به گناهم‌ بیافتم برای همین مواقفم باهات که یه صیغه محرمیت بخونیم اونم فقط برای این قرار ملاقات های ساده فقط . تا بعد اگه دیدیم باهم خیلی جوریم و از هم دل نمیتونیم بکنیم ازدواج کنیم منتها بشرط اینکه حق طلاق رو بهم‌ بدی در عوض من هم مهریه نمیگیرم . این تمام حرف های مهم من بود حالا دوست دارم توهم حرف بزنی!!!

حرف های طاهره از نظر من معقول و خوش آیند
بود و به یقین رسیدم که مسئله خواستگاری تنها
یک محک‌ بود. از دور دیدم که‌ سینی غذا می آید. دستم را از روی دست طاهره برداشتم او هم سرش را پایین انداخت. کارگر رستوران که رفت در حالی که
با طاهره مشغول چیدن سفره بودم گفتم :

_ انقدر حرفات معقول و خوب بود که چیز خاصی نموند که من بگم فقط اینکه صداقت و تعهد برام خیلی مهمه ، در اولویته همچنین هیچ دلیلی نداره دچار احساس گناهی بشیم چون ما هر دو مجردیم ، دو تا انسان بالغ و مستقل که میخوان کنار هم باشن. همین

تمام این جملات را بر حسبِ یک روالِ مکانیکیِ رایج ادا کردم آن هم‌ برای تکمیل کردن پروژه ی بعدی شهوت‌رانیم .

_ خب بفرمایید اینم از ته چین حالا
کجا بریم صیغه محرمیت بخونیم؟

کمی برنج و چند تکه گوشت بره گوشه بشقابش گذاشت و همانطور که با غذایش بازی میکرد
و سرش پایین بود پاسخ داد:

_ نمیدونم پای خودت فقط یه محضر مطمئن پیدا کن
فعلا مدت سه ماهه به نظرم خوبه..

بعد نگاه بسیار جدی به من انداخت و گفت :

_فقط تاکید میکنم به هیچ عنوان کسی مطلع نشه
این‌ یه راز بین من و تو هستش ، نهایت مراقبت داشته باش. باید کاملا درک کنیم چه مسئولیت و تعهدی نسبت بهم داریم.

دستبند بافتی داشتم که از دخترک دست فروشی خریده بودم آن را از دستم درآوردم و
دست طاهره کردم و گفتم:

_تا زمانی که این دستبند دستته من بهت متعهدم
راز تو راز منه تا ابد هم با من میمونه..

چشمانش گویی بخاطر تحریک شدن احساسات تلالویی داشت .دست بند را لمس کرد گفت:

_ چقدر قشنگه خیلی دوسش دارم

چادرش را از کیفش دراورد قرار شد خیابان پشتی
ساختمان پیاده شود چون نمیشد باهم وارد ساختمان شویم. موقعی که خواست خداحافظی کند دستش را بوسیدم، قصد کردم صورتش را هم ببوسم که با کمال مهربانی و عطوفت گفت:

_ اجازه بده محرم بشیم

با شوق و هیجان زیادی گفتم پس فردا برای محضر باهات هماهنگ میکنم. چشمان پر از اشتیاق و خندانش را بهم‌ فشرد و خداحافظی کرد و پیاده شد.وقتی تنها شدم در عین حال که ذوق زده بودم دچار نوعی دل آشوبه هم شدم کمی از عاقبت این رابطه واهمه داشتم همچنین اندکی فکرم درگیر مرضیه بود انگار نسبت
به مرضیه دچار اندکی عذاب وجدان شده بودم‌.
اما وقتی اتمام حجت های مرضیه را یه خاطر آوردم
دلیلی برای عذاب وجدان ندیدم از اول هم باید
با طاهره رابطه میساختم ، یک زن بیوه یِ تنها نه با زن عمویم !!! اما خوب که احساسم‌ را تحلیل کردم دیدم واهمه من بخاطر علاقه عمیقی بود که میدیدم در طاهره دارد شکل میگیرد و همچنین در من اما خب مگر ترس دارد ؟ از تنهایی که بهتر است، مگر دخترهای دیگر قرار است چه گلی به سر من بزنند طاهره را نسبت به همه آنها سر تر میافتم‌. پای آسانسور مرضیه را دیدم‌ سعی میکرد خود دار باشد اما بالاخره طاقت نیاورد و داخل آسانسور گفت:

_ خوبی ، خبری ازت نیست

_دست پس گرفتی پیش نیافتی.

_حال شب پیام میدم بهت

کشوی میزم را باز کردم و سینه ریزی از جنس طلای سفیدی را که به دختری زمانی هدیه داده بودم و_ الان
اصلا دوست ندارم خاطراتش را مرور کنم _ بیرون آوردم. همچنان‌ نو بود در آخرین مشاجره ای که باهم داشتیم آن‌ را به سمتم پرت کرد .داخل خرت و پرت هایم یک جعبه کادوی کوچک هم پیدا کردم که شیک بود .دستمالی به آن کشیدم و به سینه ریز هم جلا کننده زدم .خب این هم از کادوی من به عروس‌ موقتم‌ یا شاید دائمی نمیدانم‌!!!.یک دفتر ازدواج و طلاق هم نزدیک محل کارم بود که اتفاقی از همکارم شنیده بودم که صیغه هم میخوانند.روز تعطیل بود پس باید فردا زنگ میزدم و وقت میگرفتم. سر شب مرضیه پیام داد..

_حالی نمیپرسی

_مرضیه خودت‌ با من اتمام حجت کردی تازه هر وقتم پیام دادم خیلی دیر جواب دادی تازه اونم خیلی سرد

_آره میدونم ولی همچین توام انگار از خدا خواسته اته ، چقدر شیک و ترگل و ورگل بودی خبری ؟ مبارکاست

[شم زنانه اش او را مشکوک کرده بود ]

_همکارم به مناسبت به دنیا اومدن دخترش یه
باغ رستورانی یه مهمونی خودمونی گرفته بود.

[لحنش پر از طعنه و تیغ و گزنه بود]

_ که اینطور مبارکه ، ایشالا بچه خودت

_ مرضیه باز سر حرفتی؟ نمیای همو ببینیم ؟

_دیدن ؟ منظورت اینکه دوباره ترتیبمو بدی دیگه
دلت برای این تنگ شده

_وای انقدر با طعنه و سو ظن حرف نزن
من خیلی دلتنگتم بیا یه کافه یا رستورانی باهم بریم
همین.

_ای بابا مگه دختر بیست ساله ام یا اینکه مجردم؟

_خب چه خاکی به‌سرم بریزم ؟تو بگو

_حق داری نمیخواستم ناراحتت کنم فقط کلافه ام از دست این زندگی و عموی کله خرت‌. ‌دلتنگتم هستم‌. دیگه همه اینا باعث میشه مثل بچه بهانه تراشی کنم.

[دل آشوبه و آن حس عذاب روحی شدت گرفت ، آرزو کردم که نخواهد مرا ببیند ولی من آنقدر‌ بر جان شهوت پرستم تسلط نداشتم که بخواهم از خیر مرضیه بگذرم یا شایدم دلم نمی آمد عذرش را بخواهم چون مرضیه را هم دوست داشتم ]

_منم همینطور عزیزم از دوریت کلافه ام
از طرفی هم نمیخوام هی بهت گیر بدم
به دردسر بندازمت

_چی بگم اصلا این عموت کاری بهم میکنه
که گاهی وقتا میزنه به سرم که چشم روی همه چی ببندم ، تمام قرارای مصاحبه و‌سخنرانی و مشاوره رو این هفته کنسل کردم و اصلا حوصله شو ندارم

_مرضیه چرا یه مسافرتی جایی نمیرید؟
یه خستگی ای در کنی تا حالت جا بیاد.

_من با عموت بهشتم نمیرم اه انقدر
که روی اعصابه من با تو دوست دارم
برم سفر فقط دوتایی هعی کاش میشد

_دوتایی میرفتیم شمال
یه ویلای جنگی میگرفتیم!!!

_واای نگو خیلی خوبه
به دریاهم نزدیک باشه
کاش مثل طاهره مجرد بودم
حتما یه جوری باهات میومدم

[ آیا اینکه اسم‌ طاهره را آورد از این جهت بود
که به چیزی شک کرده بود و میخواست به نوعی از زیر زبان من چیزی بکشد ؟ این مسئله بعدا مشخص شد.به طاهره هیچ اشاره ای نکردم ]

_ ببین اگه بشه تو و نازنین مریم و آقاجون
و من و ماندگار و مادرم یه شمالی باهم میرفتیم
خوش میگذشتااا

_آره عمو و باباتم میذاریم خونه بمونن
طاهره و ساجده رو هم ببریم . مینا و شوهرشم بیان که دو سه تا ماشین بشیم.

_عالی میشه بنظرم

_حالا من یکم این ماه سرم شلوغه
ماه‌ بعد احتمالا بتونم سه روزی
انتراکت بدم‌ به خودم حالا باید ببینیم
چی میشه و بچه ها برنامه‌شون به چه شکل‌

_آره خوش میگذره خیلی
من و تو هم نصف شبا جیم
میزنیم میریم لب دریا

_اوه اوه اوناهم مثل بچه آدم
میخوابن و اصلا حساس نمیشن
[نشان خنده] از دست تو

_چی بگم مخم از دوریت داغ کرده

_ آخی ، عموت ممکن این هفته با چندتا از همکارش بره
قم حالا معلوم نیستا قطعی نشده ولی اگر رفتن
بعد ببینیم‌چی میشه.

_خیلی هم عالی بیصبرانه منتظرم اخ جون

_حالا دلتو خیلی صابون نزن
گفتم ممکنه . راستی یادم رفت بپرسم
ادکلونتو دوست داشتی؟

_عالی عزیزم خیلی خوش بو هستش
عجب خط بویی، ماندگار بیشعور هی گیر داده
اینو کی گرفته برات [نشان خنده ]

_ مبارکت باشه ، ناقابل بود
ای جان بگو زن عموی خوشگلم

_فکر کن بگم‌[نشان خنده] برام یه دنیا اززش داره

_ خب عزیزم من برم مراقب خودت باش فعلا

_توام همینطور فعلا مرضیه جان.

انتظار بازگشت مرضیه را نداشتم ، حس کردم او بوهایی برده یا کمی مشکوک شده ، شاید از سر رقابت و حسادتی زنانه دوباره برگشت تا مبادا طاهره آنچه متعلق به او بوده را از آن خود بکند ممکن هم‌ بود همه خیالاتی پیش نباشد .اما چنین وضعیت دوگانه ای مرا کمی پریشان‌ میکرد.مدیریت همزمان دو رابطه آنهم با دو خواهر!!!‌اگر موضوع لو میرفت چه؟ یکباره از بهشت به قعر دوزخ سقوط میکردم ، اما هر دوی آنها بسیار محتاط هستند که دیگری از رابطه اش مطلع نشود و این امتیاز خوبی برای من بود. باید نهایت دقت را به کار میبردم از طرفی مرضیه اندازه طاهره وقت آزاد و فرصت برای چت کردن نداشت ، هرزگاهی
چون نسیمی بهشتی میوزید و این باعث میشد من این‌ دو رابطه را بهتر مدیریت کنم.

روز موعود رسید ، دفتر ازدواج و طلاق ساعت ده صبح وقت داد ، یک کت و شلوار مجلسی سرمه ای رنگ برند هاکوپیان با پیراهن سفید پوشیدم ،‌سر و صورتم‌ را نیز دادم اصلاح کردند، هدیه را داخل جیبم گذاشتم ، چند پاف از ادکلن مرضیه هم زدم.آن‌ روز را مرخصی گرفتم.خیابان پشتی طاهره را سوار کردم .یک عبای صدفی با حاشیه دوزی های طلایی ظریف و جلو باز به تن کرده بود ، زیر آن هم پیراهن سفید نخی پنبه ای پوشیده بود که دکمه یقه اش باز بود و سینه ریز طلایی روی پوست سفید گردنش میدرخشید ،شلوار سفید گشاد و تقریبا نازکی هم پوشیده بود و همچین یک جفت صندل پاشنه بلند صدفی رنگ به پا داشت ، انگشت پاهایش را لاک زده بود. یک شال سبز آبی هم دور سرش پیچیده بود، سایه یِ چشمِ یشمی براقی به همرا خط چشم ،جلوه ای محسور کننده به چشمان زیتونی غوغاگرش بخشیده بود، که زیر آن شمشیر ابروها به غمزه مشغول بود.پوست سفید و تابناکش میدرخشید و لب های قلوه ای و دهان کوچک دلفریبش با رژ قرمز روشنی کام مرا تحریک میکرد‌ ناخن هاییش را احیا کرده بود که لاک براق سفیدی داشتند ، انگشتان و مچ دستان ظریفش که با چند انگشتر و دستبند زنجیری ظریفی از جنس طلا کار را تمام میکرد‌.از چنین منظره فریبایی جا خوردم و به ناگاه احساس کردم من دل به این زن باختم و اینکه فکر میکردم من به دنبال هوس رانی کوتاه و پیگیری پروژ های لذت جویانه هستم و آنچنان دنبال عشق ورزیدن و ماجراهای عاطفی نیستم همه انگار رنگ باختند.واقعیت امر این بود که من داشتم ازدواج میکردم حال با قید و تبصره های دیگری‌ .با همان نگاه پر از مهر و عاطفه و لب های خندان
مرا نگاه کرد :

_سلام‌ شاه دوماد

با لبخند و کمی شوخ :

سلام عروس خانوم

کمی حالت افاده و عشوه به خود گرفت و گفت:

_چرا شوخیت میاد
عروسم دیگه امروز بهترین روز زندگیمونه

از فرط ذوق زدگی به خیال بافی های نابجا و میدان
دادن به احساسات خام و کودکانه و تظاهر کردن پرداختم برای همین گفتم:

_کاش عقد دائمی میکردیم و خانواده هامون بودن

لبخندش قوت بیشتری گرفت و گفت:

_عجله نکن این مقدمه
است میخوایم ببینیم‌باهم چندچندیم
بعدشم قشنگ نیست؟!! الان فقط خودمون
دو تا هستیم من تو !!!

_بدون نگاه های اضافی و مراسم و حرف
های اعصاب خورد کن..

سایه بان را پایین داد و در حالی که داشت
خودش را در آیینه میدید گفت:

_ دقیقا

_گل از کجا بگیریم؟

با چشمانی که ظاهرا کمی نگران و مردد است به من نگریست و گفت :

_واقعا بگیریم ؟خیلی تابلو میشیم
ببین یه دو شاخه رز بس

بعد نگاهش را به خیابان دوخت و لبخندش محو
شد ، انگار خاطرات دور و درازی را داشت یاد آوری میکرد ، چهره اش حالت متفکرانه ای داشت ، بعد نفس عمیقی کشید و گفت:

_واقعا منو دوست داری؟ میشه توی چشمام نگاه کنی و بگی

هر چند که مبنا و شکل احساساتم برای من همیشه
مبهم و تا حدی متناقض بود ، مثلا نمیدانستم در کشش من به طاهره چقدر میل جنسی و لذت طلبی دخیل است و چقدر عاطفه و علاقه واقعی؟ ولی آن‌ روز حس کردم واقعا دوستش دارم پس برای خلاص شدن از این پارادوکس هم که‌ شده به چشمانش که در آنها کمی تردید و ترس موج میزد نگاه کردم و گفتم :

_دوستت دارم

گویا تا حدی خیالش راحت شد رفتارش ‌شبیه تازه عروس های هجده نوزده ساله بود. سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را بست‌ و آهنگ‌ شادی با صدای تقریبا کمی در حال پخش شدن بود ، لبخندش پر رنگ تر شد انگار خاطرات‌ شیرینی را مرور میکرد بعد گفت :

_آخیش بعد از این همه مدت غم و گرفتاری
یکم احساس زنده بودن میکنم

راستی طاهره تو چی منو واقعا دوست داری ؟
نگاه مهربان و اندکی سرزنش آمیزی به من کرد گفت:

_ دیوونه نداشتم الان اینجا نبودم

_ خب دقیقا از کی و کجا ؟

سرش را پایین انداخت و همانطور که با ناخون ها و انگشترش بازی میکرد گفت :

_ از همون‌ شب جشن تولد ، نمیدونم یه جور حس سادگی و معصومیت توی نگاه و صورتت بود توضیحش سخته مخصوصا اونجا که نازنین مریم اومد سمتت و تشکر کرد ، غد بازی هاتم خیلی شیرینه مثلا همون شب که وقتی حاج محمود مولودی‌میخوند تو دست نزدی یا توی گروه خیلی جالب جواب ابوذر رو دادی و طبع شاعرانه ات و خیلی چیزای دیگه

_منم تا دیدمت دلم برات رفت

خنده ای کرد و شالش را کمی جلو کشید و گفت:

_آره فهمیدم یا اون‌ روز توی آسانسور کم مونده بود غش کنی

بعد هر دو زیر خنده زدیم ، با دستمال کاغذی اشک گوشه چشمش را پاک کرد.در شعف و خوشحالی به سرمیبردم ، چون فاتحی دلیر از پیروز مندی دوم‌ خود سرمست بودم. چه سود اگر سرداری دلیر باشی که آناتولی و اورشلیم را تسخیر کرده ای اما قلب زنی را نتوانسته باشی فتح کنی ؟ حس شعف و شادی واقعا به انسان اعتماد به نفس و قدرت عمل ورزی میدهد ، با حسِ شادی است که ما بودنِ خود را عمیقا درمیابیم‌.دو شاخه گل رز آبی خریدیم‌، جلوی دفتر که پارک کردیم ،مرضیه ماسک زد و شالش را جلوتر کشید.‌بعد از اینکه کارمان آنجا انجام شد به کافه ای رفتیم
همان کافه ای که پاتوق خودم بود، روی میز کافه
دست طاهره در دستانم بی تاب بود،انگشتان دستم
را نوازش میکرد، انگشتانش کشیده و کمی گوشتی بود ، در چشمانش تلالو هوس و بی قراری موج میزد.گرم و سرمست در حضور یکدیگر و غافل از آنچه ‌در اطرف ما در جریان بود‌.لحظه ای دست یکدیگر را رها نمیکردیم با صدایی که از اشتیاقی عمیق ، مست و بی قرار بود به آرامی گفت:

_ من الان زنتم خیلی باید مراقبم باشیا

دستانش را فشردم و با صدایی آکنده
از عطشِ هماغوشی گفتم:

_مسلم که زن منی مثل تخمم چشمم

نگاهی به چپ و‌ راست کرد و دوباره به من نگریست در حالت چهره و نگاهش خواهش و طلبی چون کوره میسوخت بعد با نوک کفشش آرام به پایم‌ زد و چشمان و دهانش حالت کودکانه و بهانه جویانه ای به خود گرفت و با لحن هوسناکی گفت:

_ سیاوش من زنتم

به این طریق آن کوره را هم طاهره داشت در من
حسابی می افروخت و دستانمان در یکدیگر عرق کرده بودند با همان لحن پر از خواهش و هوس گفتم :

_آره زن من شدی

شالش را بر حسب عادت دوباره مرتب کرد و صاف نشست و کمی از قهوه اش را نوشید بعد
با لحنی عادی گفت:

_کادوی منو که وقتی تنها شدیم خودت
باید بندازی گردنم اما تو کادوت باز کن الان

یک ساعت مچی ( متی تیسوت ) بود با یک بند طلایی بسیار شیک.

_ وای خیلی قشنگه تو دستت
هیچ وقت از دستت بازش نکن باشه؟

_چشم ، خدای من خیلی خوبه . من راضی نبودم انقدر هزینه کنی مرسی عزیزدلم.

بعد دستم را فشرد و مدتی در سکوت با نگاهی پر از طلب و مهر به من‌ زل زد. در زیر این نگاه ها و حرف هایش جان من میسوخت و برای بوسه ای بی تابی میکرد.

_میلااااد

_ جانم

بر تلالو چشمان زیتونی اش ، اخمی سایه افکند
و با لحنی تهدید آمیز و در عین حال شیرین گفت:

_غیر من به زنی ببینم نگاه میکنی چشاتو در میارم

دستانم‌ را باز در دستانش فشرد و خیلی گذرا و محو گوشه لبش را گاز گرفت و آرام گفت :

_دوست دارم ازت پسر دار بشم
اسمش میذارم ارسلان

دستش را آرام آرام بالا آوردم و انگشتانش را بوسیدم
باز نیم نگاهی به اطراف انداخت و آرام گفت :

_جز محمد طه منو مرد دیگه ای ابدا لمس نکرده بود
تا تو اینکه نامزدم‌ شدی ، یه روز میبرمت سر خاکش
میخوام تو رو ببین باشه؟

اسلایسی از کیک بریدم و جلوی طاهره گذاشتم

_ این بخور عزیزم هیچی نمیخوری
از ظهره سرپایی چشم حتما میریم

چشمانش را نازک کرد و با غمزه و به آرامی گفت:

_انقد خوشم میاد حواست بهم ازم مراقبت میکنی
راستی ببین

سکوت کرد انگار کمی مردد بود نگاهی به ساعت من
انداخت بعد ادامه داد:

_ سه شنبه ناهار بیا پیشم ساجده تا شیش نیم کلاس داره فقط توروخدا خیلی احتیاط کن کسی نبینتت مرگ
طاهره ، من در باز میذارم نمیخواد زنگ بزنی

هیجان و ذوق باعث شد صدایم کمی بلرزد از همان لحظه تمام تنم انگار برای فردا پیج و تاب میخورد.

_خاطرت جمع چیزی لازم نداری بگیرم؟

دستانش را زیر چانه اش قرار داد و لبخندی زد و تکه ای از کیک را داخل دهانش گذاشت و گفت:

_ من فقط یه چیز لازم دارم اونم تویی

سه شنبه مجبور شدم بعدظهر را مرخصی بگیرم ، چون دامادی که میخواهد به حجله برود هیجان زده و ذوق زیادی داشتم.گمان میکردم از آن زندگی خموده و کسالت بار مقداری فاصله گرفته ام.این دو خواهر استثنایی دو سیاره درخشان در منظومه تاریک و سرد ‌زندگی من بودند ،دختران لوط .باور نمیشد آیا قرار بود از آن اندام استثنایی شخصا پرده برداری کنم ؟ یک جعبه شیرینی و چند شاخه گل رز خریدم ، ماشینم را کوچه پشتی پارک کردم و به طاهره زنگ زدم و اطلاع دادم. بلافاصله به طبقه آخر رفتم ، در واحد طاهره نیمه باز بود داخل شدم ، فضای خانه از بوی زعفران و برنج ایرانی آکنده بود ، موزیک شاد و آرامی از معین پخش میشد ،قالیِ گرد تبریزی وسط نشیمن ، مبلهایِ راحتی دور آن ، یک دست مبلمان سلطنتی دیگر، سینمای خانگی، سرویس ناهار خوری ، بوفه ،دکوری ها ،مجسمه ها و تابلوها و غیره خلاصه محیط مجلل و زیبایی بود. دیدم که به سمت من می آید.موهای لَخت و اتو کشیده اش با رنگ خرمایی کم رنگ که هایلایت هایِ مشکی و شرابی داشت اطراف شانه هایش ریخت بودند و تا اطراف صورت و فرق پیشانیش امتداد داشتند .سایه یاسی کم رنگ و براقی که در میانه آنها چشمان زیتونی اش میدرخشید.رژ قرمزِ جیغی به آن غنچه گوشتی و ورآمده دهانش کشیده بود. تاپ صورتی چسبی پوشیده بود که با دو بند از شانه هایش آویزان بود، نیمی از برامدگی و برجستگیِ سینه های درشتش که سخت بهم فشرده شده بودند با زحمت دیده میشدند چون شال سبزی روی شانه هایش انداخت بود که مقداری از فضای سینه اش را پوشش میداد،اما از پایین تاپ را حسابی کش آورده بودند و با طرح گرد و درشتی خودنمایی میکردند. بازوهایِ بلوری و حجیمی که ترکیبی موزون و زنانه داشت ، صاف و لطیف مثل پوست‌سینه هایش. شلوار لِگ یاسی پررنگی به پا داشت.دو بیضی متورم و کمی کش آمده ‌به موازات و چسبیده بهم ران هایش را تشکیل میداد ، در میانه آنها زیر مثانه ، مثلثِ برآمده و تپلی قرار داشت. هر لحظه که نزدیک ترمیشد حس میکردم زانوهایم شل تر و ته دلم خالی میشد.بعد بوی عطر گرم و تحریک کننده اش مرا احاطه کرد، دستانش روی شانه ام لغزید و همینطور که صورتش را نزدیک تر می آورد ، آن موجِ گرم و عطر آگین زنانه که صورت و سینه ای مرا در برمیگرفت ، باعث میشد دل آشوبه ای شیرین بگیریم .صورتش نزدیک تر شد و آن حُرمِ معطر صورتم‌ را در برگرفت زیر شکمم بر اثر هیجان و ذوق به خود لرزید . دستم را روی بازوی برهنه ،روی آن سطح گرم و لطیف و نرم گذاشتم و آن دو غنچه یِ گوشتیِ سرخ بر گونه داغم نشست. وقتی به این فکر کردم که دستم را روی بازویِ چه پیکره یِ انباشته از عضلات و بافت های بهت انگیزی قرار دادم زانوهایم لرزید.بعد آن آغوش زنانه با تمام بافت های بدنش بیشتر مرا در خود گرفت چرا که بازوهایِ نرم و لطیف طاهره دور گردنم پیچیده بود و مرا بسوی خود میکشید‌.عاقبت آن دو جسمِ متورم و نیم سفت به زیر سینه ام فشرده شد و خودم را احاطه شده در آغوشش یافتم ، .بوسه و آغوشش به دلچسبی‌ِ گرمایِ بوسه و آغوش زنانی بود که غریزه مادرانه قوی ای دارند، جعبه شیرینی در یک دستم و دست دیگرم روی کمرش ، صورتش را کمی جدا کرد و با چشمانی گویی منگ و خواب زده و لبخندی گیرا به من نگاه کرد ، بعد چشمانش را به لبانم دوخت و لبانش، آن دو قلوه یِ نرم و مَلس را روی لبهایم گذاشت بعد از محل بوسه حرارتِ مواجی کل صورتم را طی کرد و در ریشه موهایم دوید.در انتهای گلویم بزاق زیادی ترشح شد ‌. کل بدنم در این آغوش در یک رخوتِ لذت آوری فرو رفت،لب پایینم را بین لب هایش گرفت ، که چون لب های کودکان نرم و لطیف بود . صدای ضعیفی از سر لذت از گلویش شنیدم،چیزی مثل اوممممم.دستانم روی کمرش تحریک میشد که از قوس گودی کمرش به‌سمت باسنش برود. جعبه شیرینی را در همان حالت آرام‌ روی میز تلفن گذاشتم و بعد او را به خودم فشردم ، بخوبی حجم بزرگ و نرم سینه هایش بر سینه ام فشرده شد که لحظه ای نفسم را بند آورد‌. صورت گرمش را به بغل گردنم چسباند که موهای تنم را سیخ کرد‌‌.پیشانیش را بوسیدم او نیز با حرارت و شوق گفت : مبارکمون باشه.

بعد خودش را جدا کرد و با همان نگاه پر از شوق و مهر
مرا نگریست ، با انگشت کوچکش اشک گوشه چشمانش را گرفت.با خود گفتم او مرا به تله می اندازد، او از من شوهر درست میکند ، در این مورد نمیتوانم به "اراده طبیعت "رو دست بزنم همانطور که در مورد مرضیه به او رو دست زدم‌.هر چقدر مقاومت میکردم اما آن حس وابستگی و عاطفه ژرف نسبت به طاهره قوت میگرفت‌.دست مرا گرفت ، جعبه شیرینی را هم برداشت و گفت :بیا بشین برات شیرینی و شربت بیارم .روی یک مبل راحتی نشستم ، با یک ظرف شیرینی و شربت برگشت آن را روی میز عسلی مقابل گذاشت و کنارم نشست ، سینه ریز را دستم داد و پشتش را به من کرد:

_زحمتش با شما

شال را از دور از گردنش کشیدم، شانه هایش برهنه شد، پوستش از فرط سفیدی شورش را دراورده بود، چند عدد جوش ریز روی شانه و گردنش بود، دستانم به حریر موهایش کشیده شد، بوی پوست چربش به همراه عطری که زده بود دلم‌ را آشوب میکرد ، گرمای سینه اش را با دستانم حس کردم، سینه ریز را که دور گردنش بستم ، دستانم‌ را از روی پوست گرما بخش و لطیفش شانه اش حرکت دادم و نرمه بازوان برهنه اش را گرفتم.

سمت من برگشت ،دو نیم دایره ی عریض که از دو طرف تا نیمه بازوهایش را فرا گرفته بود، بعد همین قوس از دو سمت تا نیمی از دنده هایش ادامه داشت . از روبرو هم متورم و بهم چسبیده بودند و بخاطر حجم زیادی که داشتند اندکی به سمت پایین متمایل شده بودند. نفس های تقریبا تندی داشت ، برای همین سینه های رسیده اش به زیبایی بالا و پایین میشدند.با دیدن این‌صحنه سقف دهانم خشک شد و نفس هایم داغتر و ضربان قلبم بیشتر شد. بعد سرش بالا گرفت و خط سینه هایش را مقابلم چپ و راست
کرد و با لبخندی ملیحی گفت:

_بهم میاد؟؟

آب دهانم را به زور قورت دادم و گفتم:

_بهتر از این نمیشه

خنده نمکینی کرد و با چشمان خندان و گونه های
گل افتاده دستانش را از هم گشود

__حالا بیا بغلم

انگشتان نرم و بچگانه اش روی شانه هایم قرار گرفت و در حصار بازوان گوشتالو و گرمش صورتم را به سینه ای عطرآگینش چسباند ، رایحه پوست چرب و گر گرفته اش ریه ام را پر کرد،پوست لطیف سینه اش با پیشانیم مماس شده بود و چانه ام کمی روی خط سینه بسیار نرم و دم کرده اش قرار گرفته بود.‌ نمیخواستم زود سراغ سینه هایش بروم ، برای همین شروع کردم به بوسیدن گردنش که کمی گوشتی اما صاف بود و به مرور حرارتش زیر لب هایم‌ بیشتر میشد .با دست راستش شروع به مالیدن پشت گردنم کرد و با دست چپش بازویم‌ را فشار میداد .طعم شهوتناک پوست گردنش و رایحه پوست چربش که با بالا رفتن حرارت بدنش بیشتر میشد ، مرا گیج و مست کرد و باعث شد از خود بی خود شوم و خودم را در آغوشش رها کنم و با ولع به بوسیدن و خوردن گردنش مشغول شوم . آهی از عمق جان کشید ، بدنش لرزید، نفس هایش شمرده شد .رسیدم به زیر گلویش ، آن نرمه گوشت داغ و لغزان مابین لبهای پر عطش من قرار گرفته بود ، دستانش را از پشت داخل پیراهنم کرد و حرکت انگشتان نرم و مادرانه اش بر روی پوست گرده و کمرم ، ناخودآگاه پیچ و تابی شهوتناک به بدنم داد و آلتم را سیختر کرد.با ناله ای و صدایی مرتعش می گفت :

_ای خدا

آخر سر با لبهایم زیر گلوی لذیذش را کشیدم و رها کردم، انگشتانم را روی آن غنچه دهان کوچکش کشیدم،
چشمانم لحظه ای قرار نداشت و مرتب مردمکش زیر پلکهایش میرفت و بازدم های داغ وحشی ای داشت.
دستم را گرفت و انگشتم را بین لب های قلوه ای و مرطوبش کرد در حالی که با نگاه کودکانه ای به من زل زده بود.آستانه یِ آن غنچه یِ سرخِ دهان کوچکش با نیاز و تضرع گشوده شد در حالی که آب دهانش بین آنها کش آمد ، چشمانش بسته بود و نفس هایش تند و شمرده. بعد لبهایم شروع کرد به تغزلی گرم ، چسبناک و وحشی با لبانش ، چنان ولع و شوری طاهره داشت که من کم آوردم و دهانم‌ را به او سپرده بودم ،زبانش بسرعت در داخل دهانم میچرخید و لبهایم گاهی زیر دندانهای صاف و یکدستش میرفت و گاهی در پیچ و خم گوشتی لبانش. با چنان شدت و حدتی این کار را میکرد که دهانم بی حس و کرخت شده بود‌.لب پایینی اش را چون تکه گوشتی حسابی باد کرده و لیز در داخل دهانم میک زدم و او نیز در پاسخ ، لب فوقانی من‌ را بین لب های متورم و بی تابش کرد و انگار که اب نبات باشد مکید.گرم خوردن بودیم که
لبهایش را جدا کرد و نفس زنان گفت :

_پاشو بریم اتاق من

خواستم بغلش کنم که گفت وزنم‌ زیاد است . این بار جلوتر از من گام بر میداشت و من ابتدا قوس و گودی کمرش را دیدم و بعد آنگاه دو نیم کره خوش تراش و لرزانِ بزرگ که شلوارش را حسابی کش داده بود و سلانه سلانه چپ و راست میشد و قوسِ منحیِ منظمی که همان خط باسنش بود به روشنی مشخص بود.آن صحنه ای را به خاطر آوردم که بعد از آنکه به من و پدرم شربت تعارف کرد ، پشت به ما قرار گرفت و هیبت باسنش را از پشت چادر به رخ ما کشید و حرص و آرزو در من زبانه کشید‌ اما اکنون از آن من بود بی هیچ مانعی .همین قیاس باعث شد آلتم مثل سنگ سفت شود ، اکنون میتوانستم آزاد و بی هیچ‌ قیدی آن را به چنگ بی آورم.کف دستانم در آن پهنه یِ لرزان و نیمه سفت فرو رفت ، گویی جسمی همچون تشک نرمی زیر دستم لرزش داشت‌ .با صدای پر از نیاز و
حشر گفت:

_حلالت

مرا روی تخت دو نفره ای نشاند ‌، پرده های اتاق را کشید، از اتاق بیرون رفت بعد با دو لیوان نوشیدنی برگشت.

_اینو بخور عزیزم

_چی هست ؟

_شربته ، توش جوزه هندیم هست ، برای قبل از نزدیکی خوبه

به غیر از جوز هندی مزه بابونه و کمی عرق نعنا میداد و اندکی تلخ بود. لیوان را گرفت روی میز دراور گذاشت، بعد کنار من نشست و شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهنم .

_بذار خودم‌ باز میکنم

_نه خودم دوست دارم لباساتو در بیارم
توام لباسای منو در بیار ، روایت داریم مستحب

مچ دستانش کمی پهن و انگشتانش مقداری پف کرده بود ،در کل نسبت به مرضیه بدنش مقداری توپر تر و تپل تر نشان میداد. با چنان شور و حرارتی اینکار را میکرد که انگار مادری دارد لباس خردسالش را درمی آورد ، به ظرافت و چابکی تمام زیرپوشم را هم در آورد ، هر دو را تا کرد و روی صندلی میز توالت گذاشت‌. توجه اش را جای زخمی روی بازویم جلب کرد روی آن دست کشید و گفت:

_الهی بمیرم چیشده؟

_مال دوران بچگی خوردم زمین شیشه خورده
رفت توش

بعد آن را بوسید ، بر اثر بوسه آن عاطفه ژرف بشدت تحریک شد ، او را به سمت خود کشیدم ، بدن گرم و رسیده زنانه اش به بدن برهنه ام فشرده شد. آن قسمت از سینه هایش که لخت بود را روی سینه ام حس کردم ، آن بافت به غایت لطیف و نرم به پوست سینه ام چسبید و کیفی عجیب به جانم ریخت. بازوانم را دورش حایل کردم و با آنها حرارت و رطوبت عرقش را حس کردم ،سینه و شش هایم از بخارهای گرم بدن و بوی پوست چربش پر شد ، سرش را به سینه ام‌ فشردم در حالی که حرمِ گرمِ نفسش سینه ام‌ را نوازش میداد.آرام و عمیق نفس میکشید ،
مثل اینکه در گوش کودکی لالایی به خوانم‌ آهسته
گفتم:
_دوستت دارم دوستت دارم

دستانش را دور گردنم حلقه کرد و آهسته پاسخ داد:

_ من بیشتر

شروع کردم به نوارش کردن موهایش

_مال منی

خودش را به من بیشتر فشارد و با لحنی هوسناک
پاسخ داد:

_ معلوم که هستم

بعد کنارم‌ نشست .انتهای تاپش را گرفتم و او هم دستانش را بالا گرفت ، به سختی از تنش در آمد و به دنبال آن بدن مرمریش خود را نشان داد ، و آنگاه سقوط پستان های پر ملات و عریضش . از بالای سوتین گرد و باد کرده بودند و از میانه ، داخل سوتین بر اثر حجم‌ زیاد کمی سرپایین و آویزان میشدند .بیشتر فضایِ تختِ سینه اش را گرفته بودند در حالی که سوتین طبی سفیدی را میخواستند از هم بدرند. خشک زده ، مات و مبهوت آنها شدم‌، کمی پهلو داشت، با دستانم آن دو بافتِ چربی لطیف را گرفتم و ناخوادگاه صورتم که گویی نسیم گرمی به آن میوزید را نزدیک پستان ها بردم ، بویی شبیه به
بوی صابون معطر که با بوی پوستِ چربِ زنانه تلفیق
شده بود مشامم را پر کرد و دوباره همان دل آشوبه شیرین را موجب شد ، لبم به خط سینه ی پنبه ای و گرمش برخورد کرد، آهی کشید و پشت سرم را گرفت، دو طرف صورتم را الیاف سوتین احاطه کرده بودند ، صورتم به جز پیشانی مابینِ دو مشکِ پر حرارت و متلاطم که پوسته یِ لطیفی داشتند رفت ، بوی بدنش تمام مغزم را پر کرد. دستانم را پشتش بردم و با سگک سوتینش ور رفتم تا آخر خودش گفت:

_صبر کن کمکت کنم
اینو باید بکشی اینور آها

کمی آویزانتر شدند ، بعد پایینِ آن بافتِ چربی و لرزانی که از بین انگشتانم میلغزید را گرفتم و کی بالا آوردم ، نوک نرمِ تقریبا قرمزی با هاله یِ بزرگ صورتی رنگی که اطرافش را گرفته بود . روی آن هاله برجستگی ها بسیار ریزی بود،آب دهنم را قورت دادم و به زحمت گفتم :

_عجب چیزی زیر چادر قایم کرده بودی

با صدایی مست و پر از شهوت پاسخ داد:

_نگهشون داشته بودم واسه تو

آن جسم گوشتی و برجسته را داخل دهانم کردم
نسبت به مال مرضیه نرم تر بود و خیلی کش نمی آمد ، نوک زبان را رویش رقصاندم ، طاهره با دستش پشت سرم را فشرد و صورتم را در آن بافت چربی لرزان و گرم فرو برد و با صدای خفه و آهسته ای گفت:

_جون دار بخور حلاله

روی تخت دراز کشید و من هم رویش بودم و تلاطم و نرمی شکم و زیر شکمش با وجود اینکه شلوار پایم بود را حس میکردم. پستان هایِ بی قرار ، که پوست شفافِ سفیدی با رگ های ریز آبی داشت را با دو دست از دو طرف گرفتم ، شروع کردم به مکیدن و لیس زدنشان ، میان لبها و زبانِ خیسم مکیده و رها میشد ، مزه شور عرق و شهوت میداد. بوی عرق و رایحه پوستش، دست راستش را بین موهایم میکشید و با دست دیگرش آن یکی سینه اش را میمالید و ناله های خفیفی میکرد.همین کار ها را با آن یکی سینه اش انجام دادم ، بعد سینه هایش را بهم چسباندم و شروع به تکان دادن آنها کردم ، به چشمان زیتونیِ دیوانه شده و بی قرار از شهوتش نگاه کردم و گفتم:

_همون ممه های خوشگلی که اون روز توی آسانسور دیدم

سرش را دیوانه وار چپ و راست کرد و ناله سر داد ، پلک هایش سنگین شده و در صورتش خون دویده بود:

_ کشتیم‌ زود باش

بعد دستانش را سمت کمربندم‌ برد لبانش را گاز میگرفت و مرتب میگفت : یالا. کش شلوارش را از دو طرف گرفتم و شروع به کشیدن کردم ، آن بیضی هایِ فربه و خوش تراش و بلورین با تقلا و زحمت از آن پوشش شلوارِ چسبانش بیرون می آمد و بر اثر تکان های شدید لرزان بودند.ران های موزون و فربه و تابناکش را بهم چسبانده بود ، زیر شکمش با انحنایی مقداری روبه پایین و شل بودند اما نه آنگونه که توی ذوق بزند و شرت پلنگی تنگش سخت متورم ، بین ران ها و زیر شکمش قرار گرفته بود.دستانم را بین کوره داغ ران هایش کردم ، انگشتانم در نرمه گوشت لرزان و گرمی فرو میرفت و رد قرمز خود را روی پوست سفیدش به جا میگذاشت، همینطور دستم روی پوست صیقلیِ رانش سر میخورد و به ساقه پایش میرسید ، خیلی محو ته موهای‌ِ خیلی ریز و تیزی را حس میکردم. دستم را زیر یکی از رانها یش بردم و آن گوشتِ مازه یِ ژله مانند را در کف دستم فشار دادم

_آی

با حرص گفتم:

_مال کیه اینا حاج خانوم

مردمک چشمانش دوباره زیر پلک ها رفت به خود پیچ و تابی داد و با فغان گفت:

_ مال تو مال شوهرم

پاهایش را باز کردم و شروع کردم به کشیدن آن گوشت مازه ی ِ لرزان و گرم به داخل دهنم ، تمام آن بوها و رایحه ها که توصیف شد تندتر شده بود و سرم در طوفان آنها غوطه میخورد.یک حس گرفتی و سرشار از بزاق در انتهای گلویم حس میکردم که با کش آمدن پوست رانش هایش بین لبهایم بیشتر میشد.لحظه موعود فرا رسید ، پرده برداری از حوض کوثر، شرتش به‌سختی عرض ران های فربه اش را طی کرد، که حسابی خیس بود‌.

از آن زاویه مثل یک تپه کوچک و منحنی شکل بود که مانند یک کلوچه تازه پف کرده بود.وسط آن شکاف بسیار کوچک و کوتاهی وجود داشت ،که مثل نوک جوجه‌ یک روزه بود ، همچون واژن دختره بچه ای ده ساله .سینه هایش را گرفته بود و نوک آنها را میخورد و بدنش لحظه ای قرار نداشت و مثل مار پیج میخورد ،بوسه خیلی آهسته ای بر آن کلوچه پف کرده زدم گفتم:

_ای خدا چه ناز و کوچولو هستش

با عشوه و حشر تمام چون هرزه ای گفت:

_پنج شیش ساله دست نخورده مونده

_واسه من ؟

_سندش به اسمت ، کاغدش محضر بهت داد

پشت ساق هایش را گرفتم ، پاهایش را بالا بردم و از هم باز کردم تا واژنش را خوب بررسی کنم ، واقعا فکرش را هم میکردم که پاهای طاهره را روی تختش از هم باز کنم در حالی که واژنش مقابل صورتم است ؟!!!از آن زاویه در امتداد آن شکاف کوچک و بالای مقعدش ، دو بال‌ِ پروانه یِ گوشتی و صورتی رنگ وجود داشت که قطره رقیق شیری رنگی از بین آنها در حال چکیدن بود. کیلتوریس کوچکی داشت که گویی سر پروانه بود صورتم را به آن نزدیک کردم ، شکمش مرتب بالا و پایین میشد چون به نفس نفس زدن افتاده بود، پاهایش را همانطور که بالا و از هم باز نگه داشته بودم عقب تر بردم که باعث شد هاله کبود و قهوه ای دور مقعدش که شیارهای ریزی داشت مشخص شود، واژنش بوی تند ساحل در فصل بهار را میداد ، بال پروانه ، آن تکه گوشت لاستیکی که برجستگی های ریزی داشت را به کام گرفتم ، کمی مزه ضخم اشپل میداد.خوب آن را در دهانم مزه کردم و ته گلویم از بزاق انباشته شد، با گوشه چشم دیدم که سینه هایش را گرفته بود، با لبهایم آن تکه گوشت لاستیکی را چندبار گرفتم و رها کردم با آن یکی بال پروانه هم همین کار را کردم که ناله اش بلند شد، بعد حشری و تهتیج شدم گفتم :

_اجازه هست کص زنمو ببوسم‌؟

نفس عمیقی کشید و با آه و فغان گفت:

_ نیکی و پرسش؟

بعد بوسه جانداری میان دو بال پروانه کاشتم و به سبک رایج خودم وسط دو بال پروانه‌ را گشودم و لایه هایِ صورتیِ در هم پیچیده یِ مرطوبی را دیدم که دور تا دور حفره ای تنگی بودند، زبانم را شروع کردم به چرخاندن در آن حفره و لابه لایِ آن لایه هایِ گوشتیِ لیز که مزه شور و ضخمی داشتند ، که ناگهان پاهایش شروع کردن به لرزیدن و بلند ناله کشید:

_ وااای وااای چیکار میکنی

پاهایش را به همان حالت از هم باز شده روی تخت گذاشتم ، زبان و لبم را داخل آن محیط تنگِ لیز و ماهیچه ای کردم و با ولع سیری ناپذیری مشغول شدم ، عصاره ای لزج و چسبناکی داخل دهانم میشد و بسرعت انگشتم را از زیر دهانم در واژنش عقب و جلو میکردم .وقتی به ذهنم خطور کرد که این‌‌ زن شرعا مال من است ولع و‌ سرعت دهان و زبانم و انگشتم بیشتر شد ، اینجا بود که شکل ناله هایِ طاهره فرق کرد و تبدیل شد به صدایِ خفه ای مانند اوم اوم که از گلویش برمیخاست ، سینه هایش را دیوانه وار میمالید ، صدای دهانم و چلب چلب حرکتِ انگشتم بلند شده بود .چند دقیقه بعد پاشنه پایش را آرام به پشتم‌‌‌ زد و با صدایی حشری گفت:

_بسه مردم بکن توش

دور دهانم خیس شده بود. کمی حالت حال بهم خوردگی داشتم ، دوست داشتم جایی تف کنم. برخاستم و کنار تخت شلوار و شرتم در آوردم ، طاهره که چشمانش پر از مستیِ شهوت بود ، با موهای پریشان و در حالی که‌سینه هایش را همچنان در دست داشت مرا نگاه میکرد ، چشمش به آلتم که افتاد ، ابروها و چشمانش در هم شد و گفت :

_ وااای خیلی بزرگ جا نمیشه توام
کشو اولی رو باز کن یک کرم‌ سفیدی هستش
یکم بمال روش

_ میخوریش

_نه دوست ندارم حالم‌ بهم میخوره

از کرمی سفید استفاده کردم .رویش قرار گرفتم و یک
دستم را کنارش حایل کردم و با دست دیگرم سر آلتم را به مرکز باله پروانه فشار دادم ، ابتدا احساس کردم یک پرده گوشتی نازک از هم باز شد بعد که بیشتر فشار دادم گویا بین دو ماهیچه بشدت مرطوب متوقف شد بازویم رو چنگ گرفت و لبش را به دندان گرفت و با چشمان گِرد و متحیر به من خیره شد، سرش را به نشانه اینکه زیاد فشار ندهم به طرفین تکان میداد ، آن یکی دستم را آن طرفش حایل کردم و مقداری بیشتر فشار دادم ، آن تنگایِ ماهیچه ای کمی فشرده شد اما همچنان سر آلتم داخل بود ، با آن یکی دستش هم آن یکی بازویم‌ را چنگ گرفت چشمانش را بست و ابرهایش بشدت در هم شد و ناله ای عمیقی کشید و به زحمت گفت:

_وااای یواش خیلی تنگه شیش سال نزدیکی نداشتم

_ یکم خودتو‌ شل بگیر

گیجگاهم با حرارت میتپید و به نفس نفس افتاده بودم. فشار بیشتری دیگری دادم و شاید هشت یا نه ثانیه فشار را ادامه دادم، طاهره مچ دستم را محکم گرفته بود، چشمانش را بست و بهم فشرد سرانجام انگار مانعی غضروفی کنار رفت و سر آلتم داخل آن حفره شد و تا نصف پیش رفت ، حفره ای که جداره های چرب و مرطوب آن سخت آلتم را فرا گرفته بودند. مثل اینکه طاهره را برق گرفته باشد چشمانش به ناگاه گشوده شد و سپس از خود بی خود شد ، مردمک ها زیر پلک ها رفتند ، گوشه لبش را گاز گرفت و دو طرف کمر مرا گرفت و گفت:

_یواش یواش جون من واای خیلی بزرگ

کمی صبر کردم و دوباره فشار دادم ، آلتم از میان جداره ها عبور کرد که همینطور لزج و گرم تر میشد. کصش انگار ضربان داشت ، چشمانش نیمه بسته و گویی در حالت خلسه بود ، شکمم‌ روی شکم نرم و داغش نشست و سینه های لرزان و حجیمش به سینه ام فشرده شد ، خودم را در خلسه یِ خوابیدن رویِ این پیکره یِ آکنده از بافت ها و عضلاتِ زنانه رها کردم .‌نمیتوانستم فعلا تلنبه بزنم برای همین آرام آلتم را به عمق واژنش هل میدادم و اینگونه بدنم رویِ پستی و بلندی هایِ لرزان و نرم‌ِ تن طاهره قرار گرفت و خرامان بود. پیشانیم را روی پیشانی خیس از عرق طاهره گذاشتم ، نفس داغ طاهره به گلویم میخورد و دستانش دور کمرم بود، بعد سرم را بغل سرش گذاشتم ، موهای صاف و لطیفش به صورت داغم کشیده میشد ، و آرام در گوشش گفتم:

_خانومم چه تنگ ماشالا

با زحمت و با صدایی آهسته و کشدار گفت:

_آآآره پنج شیش سال دس نخورده
آروم تکون تکون بده جا وا کنه

کمی بیرون کشیدم و دوباره مابین آن دیواره هایِ ماهیچه ایِ لیز و گرم فرو کردم. آرام آرام همین کار را ادامه دادم. دستانش را دور گردنم حلقه کرد و پاهایش را پشت پاهایم انداخت و مرا به خود فشرد و لب و زبان باردار از شهوت مان در هم پیچید چند دقیقه بعد لبهای مان جدا شد و در حالی که نفس گرم اش به صورتم میخورد زمزمه وار گفت:

_ آفرین همینجوری خیلی نرم برو و بیا

به اندازه دو یا سه سانت آهسته آلتم رفت و آمد داشت،با هر آمد و رفتی موجی از لذت پشت ران ها و باسنم را فرا میگرفت.

_اون ملحفه رو بکش رومون یکم سردم شد

ملحفه تمیزی وسط تخت بود که مرتب تا شده بود
آن را روی خودمان کشیدم .کمی حرکت را تند کردم که پهلویم‌ را چنگ گرفت :

_یواش یواش

بعد دوباره دستانش را دور گردنم حلقه کرد و مرا به خودش فشرد ‌، دهانمان در هم پیچید و وقتی که جدا شد با همان صدای زمزمه وار و پر از هوس گفت:

_عجله نکن جا باز میکنه همیجوری بکن

بعد ادامه داد:

_سه شنبه ها ‌که ساجده تا دم غروب کلاس داره ، بیا
پیش زنت.

_میااام پیشت عشقم آی

آب دهنش را قورت داد و دستانش را روی کمرم گذاشت و چشمانش را کاملا بست مانند اینکه میخواهد
در خواب عمیق و شیرینی فرو برود .زمزمه کرد:

_ آره آره خودش آخیش یواش
یک دو یک دو

_سر تو بغل گردنم بذار چشاتو ببند
همینجوری یواش بکن

همین کار را کردم . شروع کرد به نوازش کردن سرم و با دست دیگرش پشتم را نوازش میکرد و زمزمه وار گویی که دارد بیهوش میشود ادامه داد که :

_زن داشتن خوبه؟

من در خلسه ایِ سراسر آرامش و هماغوشی فرو رفته بودم .زمزمه هایِ طاهره آنچنان آن عاطفه ژرف
و شور را در من برانگیخت که کلمات را بی مهابا ادا میکردم:

_عالیه عاشقتم

_قشنگ شکمت بچسبه اها خوب شد
خب منو عقد دائم میکنی؟

_خواستم بکنم استخاره کردی

_ آی آی ...تو جوگیر شده بودی
بذا حالا همو قشنگ سبک و سنگین کنیم

_ بریزم توش؟

_ نه درش بیاریا بریز روی شکمم

زیر گلویش را شروع کردم به خوردن ، خودش را پیچ و تاب هایی داد ، آلتم را بیش از دو سه سانت درآوردم و بعد میان آن فضای تنگ ماهیچه ای و لغزنده هل دادم
کمرم را فشار داد و ناله کرد:

_ آی سرش چرا انقدر بزرگه مردم

_ باید سایز منو بگیره

[نفس عمیقی کشید]

_اوففف کم کم میگیره قرص خوردی؟

_ من دیر انزالم

_ هیچی پس منو میکشی آی
من دو سه دف شدم

_دوست دارم‌ همش بغلت باشم

_ناقلا آخرش کار خودتو کردی

[یاد باسنش افتادم ]

_ پوزیشن عوض کنیم

_چطوری؟

[ملحفه را کنار زدم ]

_داگی شو لبه تخت

_واای نه زیر دلم درد میگیره

_ یواش میکنم مثل همین سری قول میدم

بلند شد نشست .کشی از زیر بالشت برداشت و موهایش را از پشت بست.

_بی زحمت یه لیوان از آشپزخونه برام میاری

لیوان آب را که آوردم دیدم ایستاده و ملحفه را دور خودش پیچیده. وقتی علتش را پرسیدم پاسخ داد که نمیخواهد همیشه جلوی من برهنه باشد و چشمانم را پر کند چون ممکن است فردا روزی از جلوی چشمش‌ بیافتم ،آب را که نوشید لبه تخت ، چهار دست و پا شد. ملحفه را کناری انداختم ، تقریبا دو نیم‌ کره ی قبراق و تراش خورده که به موازات هم‌ قرار گرفته بودند که هم از بالا و هم از کنار قوس بزرگی را شکل میدادند . وقتی در امتداد انحنای کمر و شیارِ پشت بدن قرار میگرفتند، منظره اعجاب انگیزه ی را شکل می دادند،زیر شکمش مقداری آویزان شد ، دو بال پروانه جمع شده بود در عوض دو لابیه پف کرده و برشته را دیدم که چون پوست مرغ دانه دانه شده بود.
لبم را آرام به روی سطح باسن سفید و صیقلی اش کشیدم ، موهای بسیار ریزی روی لبم کشیده میشد
گرما و لطافت مطبوعی به صورتم برخورد میکرد.
صورتم را بین آن دو توده یِ بزرگ مورب و عضلانی
قرار دادم ، لب و صورتم به پوست باسنش که برجستگی ها و موهای خیلی ریزی داشت کشیده میشد.گرم بود و چون تشکِ آبی متلاطم، صورتم را بین آن کپل های ژله ای و بلوری کرده و شروع کردم به لرزاندن آنها ، آن توده های عضلانیِ ولرم اطراف صورتم مواج شدند و همزمان یکی از آن لابی هایِ پف کرده مابین لب هایم کش آمده بود.با وسواس و عطش زبانم گاهی رویِ لایه های مرطوب و گوشتی‌ِ بین لابی ها میخزید ، گاهی بوسه های پی در پی به اطراف آنها و کپل ها میزدم.اگر نفر سومی آنجا بود چه میدید؟میدید که مردی زانو زده و کپل های سفید و بزرگ بانو طاهره مولایی را از هم گشوده و مشغول تناول و نوشیدن است. آه و ناله ی طاهره در اتاق پر شد و بدنش هرزگاهی لرزش شدیدی میگرفت، با صدایی مرتعش گفت:

_آخ چقد دیوونه ای

تکه گوشتی قطره چکان را با دهانم کشیدم و بعد رها
کردم و مانند قحطی زده ای که غذایی لذیذی جلوی آن گذشته اند با ولع در حال خوردن بودم و در میان صدای ملچ و ملوچم پاسخ دادم :

_ای چه خووبه

ا کپل هایش را از هم باز کردم و حلقه ی قهوه ای رنگ و غضروفی دور مقعدش را دیدم که دور تا دور آن شیارهای ریزی داشت،

_وای چیکار میکنی از عقب نمیتونما

_نه نترس نمیخوام اونجا فرو کنم فقط میخوام نگاش کنم.

بیشتر کپل هایش را از هم باز کردم و مقعدش کمی باز شد و رنگ گوشتی داخل آن اندکی مشخص شد ، نفس میداد و گویی باز و بسته میشد ، نوک زبانم را روی آن حلقه قهوه ای کم رنگ کشیدم ، بسیار سفت و برجسته بود.شدیدا مور مورش شد و بدنش را پیچ و تاب میداد..

_آخ واقعا دیوونه ای کثیف اونجا

_ خودت چاکتو وا نگهدار کار دارم

با ترس و وحشت پاسخ داد:

_گفتم که نمیتونم اصلا

_نه نمیخوام توش کنم قول میدم .کار دارم

انجام داد و من در همان حالت که نوک زبانم را روی
برجستگی های دور مقعدش میکشیدیم از زیر شروع به دوشیدن واژنش کردم، از میانه یِ پر چین و شکنِ لابی هایِ نرم و پف کرده اش ، مایع گرم و لزجی ترشح میشد که دستم را سراسر خیس کرده بود.سرش را روی تخت گذاشت ، جیغی کشید و با گریه و هق هق
گفت :

_خیلی خوبی عاشقتم

ده دقیقه یا شاید بیشتر ادامه دادم بعد برخاستم
و با مایع واژنِ طاهره آلتم را خیس کردم، حسابی قنبل کرد و شروع کرد به میک زدن انگشت سبابه اش.
دو کپل یا دو لپ باسنِ موزون ، گرد ، سفید و بزرگ
را دیدم که منتهی به گودی و انحنایِ زیبای کمر میشد. چنین شکوهی چسبیده به شکمم و زیر دستانم بود.
از دیدن چنین منظره ای شوکه شدم .سر آلتم را مابینِ آن دو کلوچه گوشتیِ پف کرده گذاشتم و فشار دادم. آلتم از میانِ آن چین خوردگی هایِ گرم و لیز عبور کرد و تقریبا کمی ماننده به انتهای آلتم در تنگنایِ نیم سفت و گرمی متوقف شد.بر اثر دخول و ترشح زیاد منعطف تر شد بود‌. به اینجا که رسید بدنش را سیخ کرد و سرش را بالا گرفت و آهی از عمق جان کشید :

_آخ پاره شدم

یاد چهره محمد طه در آن عکس کنار طاهره افتادم ،
شاید روحش آن لحظه ناظر ما بود .او ترجیح
داده به خاطر آرمان و ایدئولوژیش جانش را فدا کند
و من که هر آرمانی را پوچ میدانم ترجیح داده بودم
که در چاک همسرش فرو کنم.طبیعت در عین حال
بی تفاوت نسبت به هر دو عمل و انتخاب ما .
بغل دو کپل سفید و گرد همسرش را کمی محکم
گرفتم و به نرمی در آن‌ مجرا و لوله یِ لزج و ماهیچه ای عقب و جلو کردم.مجرایی که نسبتا تنگ و بسیار گرم بود.طاهره سرش را روی تخت گذاشت و با هر رفت و برگشت کیرم ناله ی خفیفی میکشید ،سینه ام و پیشانیم خیس عرق بود سپس دیالوگ مستهجنی را
شروع کردم :

_این کون سفید و قشنگ که پشت چادر میرقصونیش
دادی به کی؟

با صدای خفه در میان ناله ای گفت:

_بتو

ضربه ای به کپل برفی اش زدم که موج برداشت
و قرمز شد :

_ من اسم ندارم ؟؟

_ به میلاد

حرکت کیرم را کمی سریع تر کردم

_آفرین مال کی هستی از این به بعد؟

_آخ مال تو

دو دستم را شل کردم و ضربه محکمی به زیر دو لپ باسنش زدم طوری که موجی سراسر هر دو را پیمود
بدنش را به شدت سیخ کرد و فغان و ناله ای کرد:

_عاااخ یوااش

سراسر حرص و جنون بودم ، صورتم چون کوره
میسوخت و خیس عرق بود ، مسیر روانتر و انعطاف بیشتر شده بود برای همین مقداری سرعت حرکت
آلتم را بیشترکردم، ضربه آلت و برخوردِ شکم خیس از عرقم به کپل هایش امواجی را ایجاد میکردند.

_مال خودمی هر جور بخوام میکنمت

_بریزم توم همه شو

_اخه خطرناک نیست ؟

_آاای تشریف میبری از داروخونه سر آای خیابوون میگی واای

سرعت را بیشتر کردم که دستش را روی رانم گذاشت و با صدایی بی رمق و لحنی متشنج گفت:

_یییوااشتر تو... توروخداآا زیر دلم خیلی درد گرفته

_اینجوری خوبه

_ آره ، ااای من خیلی وقت نزدیکی نداشتم
آخ من زنتم جوری میکنی انگار همین امروزه
فقط

دستانم را دو طرفش حایل کردم و رویش خم شدم ، سینه ام به پشت مرطوب و صاف و لطیفش چسبید‌و تمام تنم را سرشار از حرارتی فرح بخش کرد، دستانم را زیر بدنش بردم و آن دو بافتِ چربیِ نیمه سفت و مرطوب و دَم کرده را میان مشت هایم گرفتم، و بغل صورتم‌ را به صورتش چسباندم حال موقع نجواهای نهایی بود ،آلتم را تا کمی مانده به سر آن بیرون آوردم و گفتم :

_الان باجناق عموم شدم ؟

بعد کیرم را آرام از آن راهروی لیز و پر چین و شکن به
سمت دهانه رحم بردم ، تکانی خورد و آهی کشید و با هق هق گفت :

_آره آره زنت شدم

دوباره همان حرکت‌ را تکرار کردم و قبل از اینکه فرو کنم پرسیدم :

_خواستگارای دکتر و وکیل رو چیکار میکنی؟

نفس زنان پاسخ داد :

_ همه رو رد میکنم

کمی محکم فرو کردم ، ناله و گریه اش شروع شد
و دومرتبه هق هق کنان گفت :

_وحشی یواش

با حرص و لحنی خشن پرسیدم :

_چرا همه رو رد میکنی ؟

اشکش را پاک کرد و بینی اش را بالا کشید
و با صدایی که انگار زیر فشارِ رنجی است پاسخ داد:

_واسه اینکه زنت تو شدم

دوباره تا نزدیکی سر آلت بیرون آوردم که در همین حین
صدای چلیپ یا خالی شدن هوا از داخل واژنش آمد.

_چرا زن من شدی

_چون دوستت داشتم

بعد محکم در آن تنگایِ لزج و بین آن جداره هایِ
گوشتی که در حال ترشح بودند کیرم را تقریبا تا انتها هل دادم صورتش را به تشک فرو کرد و جیغ خفه ای کشید ، رو تختی را چنگ گرفته بود. سرش را بلند کردم و گفتم:

_منم خیلی دوستت دارم

بعد شروع کردم به خوردن لبهای لرزان و خیسش
او هم چون از ضربه شوکه شده بود کمی بعد همراهی کرد ، دو بافتِ گوشتی و لغزنده و آن جانور چرب و بشدت مرطوب که مثل زالو به خود میپیچید جنون وار با لبان و دهان من آمیزش میکردند .با سرعت و فشار متوسطی در شرمگاهش که چشمه ی جوشانِ عصاره ی شهوت بود میکوبیدم و صدای این ضربه در اتاق خواب طاهره طنین انداخته بود .با صورتی خیس از اشک و ناله و التماس کنان گفت:

_همینجوری خوب تندترش نکن توروخدا

با این اندیشه که همسر شهید و خواهر مومنه یِ تازه همسایه مانند خواهرش زیر فشار کیر من دارد ناله میکند ، نیروی پرتنشی در مقعد و سپس بسرعت در
زیر بیضه و خود آنها حس کردم که میخواهد از
مسیر آلتم خود را تخلیه کند ، کیرم را در عمقِ آن تنگایِ
لبریز از ترشحات فشار دادم و نگه داشتم .گویی مایه جانم بشکلِ مایعی با فشار فراوان از سر آلتم شلیک میشد ،طاهره باسنش را میچرخاند و عضلاتِ پایین تنه اش را جوری حرکت میداد که حس میکردم واژنش دارد آلتم را میمکد.پایین تنه ام بشکل غریزی و ناخوداگاه اندکی به جلو پرتاب میشد و به بدن طاهره بر خورد میکرد. گویی بار سنگینی از پیشانی داغ و مرطوبم برداشته و راه نفسم باز شد ، زانوهایم خالی کردند و رمق خود را از دست دادند ، گویا کون و مکان برایم دیگر ذره ای اهمیت نداشت ، روی طاهره افتادم. طاهره نفس های عمیق و پر صدایی میکشید مانند کسی که مسیری طولانی را دویده و حال دارد خستگی در میکند و خیلی آهسته و بی رمق میگفت آی آی، آلتم کم کم‌ شل شد و بیرون افتاد.کنارش دراز کشیدم ، نفس هایش آرام تر شده بود موهایش را نوازش کردم سمت من چرخید و به آغوشش کشیدم و پیشانیش را بوسیدم ، سرش را به سینه ام چسباند ، در آرامش و سبکبالی مشترکی شناور بودیم ، چند دقیقه ای گذشت که با صدای خواب آلودی گفت:

_وااای غذام ته نگیر من جون ندارم لطفا برو
به برنج سر بزن اگی دیدی آب نداره یه استکان آب بریز توش

پیشانیش را بوسیدم و گفتم
_اطاعت

بلند که شدم کمی سرگیجه و کمر درد داشتم چند دستمال کاغذی از روی میز توالت برداشتم و لای پا و اطراف واژن طاهره را که بیحال و دمر روی تخت افتاده بود را تمیز کردم ، سر آلتم خودم را هم پاک‌کردم ، شرتم را پوشیدم و سمت آشپزخانه رفتم، مدتی طول کشید یک استکان پیدا کنم چند دقیقه بعد طاهره با صدای بلندی گفت :

_ کجاااا رفتی بیا دیگه

طاهره رو تختی را رویش کشیده بود آن را کنار زد

گفت: بیا اینجا

تن لختِ گرم و بی اندازه دلچسبش در آغوش برهنه من قرار گرفت که دوباره باعث تحریک آن عاطفه ژرف شد در میان دستانم قرار گرفت و سینه های بزرگ و نرمش به سینه ام و صورتش به گردنم چسبید و چشمانش همچنان بسته بود .آرام سر انگشتانم را مثل حرکت پروانه روی شیار پشتش میکشیدم و اینگونه نوازشش میکردم هماهنگ با والس لطیفی از Greg maroney به نام wild Horses Run Free که با گوشی تلفنم پخش کرده بودم.

از خطوط چهره اش و ریتم نفس هایش اثر لذت بخش
این نوازش هارمونیکال را میتوانستم تشخیص دهم.
خودش را بیشتر به من فشرد ، هر دو غرق در نشئگی و سبکبالی بعد از یک معاشقه نفس گیر چونان وزش نسیم بر پهنه گندم زار در یک هوای بهاری بودیم با صدایی خواب زده گفت :

_ادامه بده چقد عالیه

_آدم مگه از زندگی چی میخواد ؟ زندگی شاید همین باشه ، آدما صبح تا شب سگ دو میزنن که به چی برسن ؟ چیزی بیشتر از این در زندگی وجود داره ؟

کش و قوسی به خودش داد و گلویم را بوسید و گفت:

_واقعا معرکه است ، چنین چیزی رو اصلا تجربه نکرده بودم ، تازه فهمیدم‌ سکس یعنی چی !!! دوسش دارم
اما فکر میکنم زندگی فقط سکس و خوردن و خوابیدن نیست..

_پس غیر این چیه ؟

به هر حال یه سری چیزها یا ارزش هایی فراتر
از سکس و خور و خواب توی این دنیا وجود داره که آدم حاضرن بخاطرشون از این لذت ها چشم بپوشن ، مثلا محمد طه تصمیم گرفت از آغوش من برای آرمان و باورهاش بگذره

[از اینکه اسم او را آورد و اینکه سایه او هنوز سنگینی
میکرد کمی دلخور شدم]

_من نمیخوام ارزش ها و سبک زندگی کسی
رو قضاوت کنم ولی اینو میدونم که معیار و دلیل قطعی وجود نداره که ثابت کنه ارزش های که من یا تو بهش باور داریم کاملا درست هستند و حقیقت دارند آدما بنا بر دلایل روانشناختی یا سیاسی یا تاریخی میتونن به خیلی چیزا باور داشته باشن.

[چشمانش را باز کرد و نگاهی به من انداخت گفت:]

_ یعنی میخوای بگی محمد طه خودش به خاطر یه چیز الکی به کشتن داده ؟

_نه منظورم من این نبود ، منظورم این بود که اون
چنین انتخابی کرده به چنین ارزشی معتقد شده
و تصمیم گرفته از آغوش تو بگذره و خودش بندازه
توی مهلکه یه جنگ، من منتها به چنین ارزش هایی
معتقد نیستم و تصمیم گرفتم توی آغوش تو باشم

_ وگرنه اون الان جای تو بود، محمد طه بخاطر یه باور
موهوم جونش فدا نکرد ، اگر امثال محمد طه
توی جنگ‌ سوریه و عراق شرکت نمیکردن الان
داعش در خونه ما بود چون هم مرز با کشور ما میشدن

[چشمانش را بست ]

_اینم محتمله ، بعید نیست . ببین یه فیلسوف انگلیسی به اسم هابز میگه خیلی از اعتقادات و ایده ها واسه تسلط بر دیگران و اعمال قدرته، از طریق اون ایده ها افراد ابزار عده ای میشن برای اعمال قدرت.

[دوباره چشمانش را باز کرد و با جدیت به من نگاه کرد]

_محمد طه و شهدای دیگه آلت دست کسی
نشدن بخاطر وطنشون که از شر داعش
در امون بمونه و برای دفع شر داعشیا از
سر مردم منطقه شهید شدند

[ترجیح دادم کوتاه بیایم چون نمیخواستم با طاهره
وارد مباحثه شوم و او را دلخور کنم لبانش را بوسیدم گفتم]

_اوکی عزیزم اصلا این بحث رو بیخیال

[ چشمانش را بست و سرش را به سینه ام چسباند و گفت: ]

_ به نوازشت ادامه بده

سر انگشتانم همراه با ریتم موسیقی نوازش را آغاز کردند .

_ پنج سال بود که نزدیکی نداشتم روحم سبک شد.

_ اذیت شدی ببخشید

_خیلی خوب بود ، آره درد داشتم یکم
ولی درد لذت بخش ، باید وا میشد دیگه.

_عالی بودی توام ممنونم

_وااای خیلی خوبه همینطوری نوازشم کن

تقریبا نیم ساعت بعد بلند شد ایستاد و ملحفه را دور
خودش پیچید و سمت آشپزخانه رفت و بعد برگشت حوله اش را برداشت گفت :

_تا یه کم دیگه غذا آماده میشه من یه دوشی بگیرم عزیزم

من هم لباس هایم را پوشیدم و به تراس کوچکی
رفتم که روبروی پشت ساختمانی بود و پنجره ای به آن مشرف نبود. سیگاری روشن کردم

مشغول خوردن ناهار شدیم ، طاهره با حوله تن پوش و در حالی که سرش را بسته بود کنار من پشت میز ناهار خوری نشسته بود، غذا ته چین مرغ و خورشت قیمه بود که بسیا خوش طعم و خوش عطر بود ، چهره اش بدون آرایش ملیح و اندکی کودکانه بود واقعا کمتر از سنش نشان میداد ، حول و حوش مثلا ۳۵ سال، گاهی با قاشق خودش غذا دهان من میگذاشت و من هم همین کار را میکردم ، چشمان شاد و چهره بشاش و لبخندی به لب داشت .انگار که چیز مهمی بخاطرش آمده باشد چشمانش حالت نگرانی به خودش گرفت و گفت :

_ای واای یادت نره بری قرص بگیری

_میخوای الان بگیرم ؟

_نه نه الان ساعت پنجه ، ساجده کلاسش ساعت هفت
تموم میشه تو ساعت شیش برو بگیر حداکثر تا شیش هفت ساعت بعد باید بخورم

_اوکی عزیزم

بعد با چهره شیطنت آمیز و لحن شوخی گفت:

_فوقشم بابا میشی چقدم خوب

خندیدم و گفتم:

_حالا اگه نخوری بنظرت حامله میشی؟

_والا یه قطره هم هدر ندادی

بعد لبش را گاز گرفت و زد روی گونه اش و با لبخند گفت:

_خاک بسرم مردم میگن میذاشتی میرسیدی حالا

دستم را روی پایش گذاشتم و گفتم:

_من بهت پیله کردم

همانطور که با ادب و متانت غذایش را میجوید گفت:

_آره ناقلا زود به قول معروف مخمو زدی

_همچین زودم نبودا پدرم در اومد
داشتم میومدم خاستگاری

_خاستگاری چیه بابا ؟!!حوصله داری تازه از دست خانواده شوهر خلاص شدم البته جسارت نشه خانواده تو عالی هستنا حالا گیریم بخاطر تو میومدن خاستگاری ولی میدونم چون من قبلا ازدواج کردم و بچه بزرگ دارم یه جاروجنجالی میشد دلم نمیخواد این آرامش و استقلالی که دارم بهم بخوره

_عجب تو خودت گفتی بیا خواستگاری !!!

_آره خواستم ببینم تو چند مرده هلاجی
منو واقعا میخوای ؟

[به چشمانم حالت حیرت زده ای دادم و گفتم:]

_من واقعا داشتم میومدم یعنی یکساعت
دیر گفته بودی تموم بود به مادرم و ماندگار گفته بودم

_آره کاری که کردم ریسکش بالا بود ولی
خب باید مطمئن میشدم ، میدونی کارت
یکم بچگانه و خیلی احساسی هم بود
یه کاره میخواستی بیای خواستگاری

بعد مکثی کرد و با گوشت های داخل بشقابش بازی کرد
و بعد با لحن شکاکانه ای گفت:

_جدی تصمیم داشتی بیا خواستگاری ؟

با لحن متعجبی پاسخ دادم :

_بابا رفتم آرایشگاه یه جعبه شرینی گرفتم ماندگار گفت این جعبه شیرینی چیه گفتم همینجوری هوس کردم خریدم مارمولک خیلی شک کرد یکساعت دیرتر کنسل میکردی گفته بودم بهشون وااای عجب ریسک خطرناکی کردی..

با لبخند و نگاه شیطنت آمیزی گفت:

_دیگه چاره ای نبود باید تستت میکردم

بعد دستش را گرفتم و سمت خودم کشاندمش روی
پایم نشست ، بوی شامپو و عطر پرتغال میداد ، دستم
را بین ران هایش بردم ، که حسابی صیغلی و لطیف و نرم بودند :

_حالا قبول شدم ؟

چشمانش مهرآمیز و خندان بودند بعد سرش را
به نشانه تایید تکان داد گفت : اوهوم

بهم چشم دوختیم و سرها بهم نزدیک شد و لب ها روی هم قرار گرفت در لابه لای بوسه های منقطع گفت:

_دوست داشتم پیش هم بودیم یواشکی
نبود رابطه مون

گردنش را بوسیدم و گفتم:

_خونه رو چند وقت دیگه تحویل میگیرم
میریم اونجا

بالای لبم را بوسید و گفت:

_ فعلا که تازه اومدیم اینجا حالا تا اونموقع
ببینیم چی میشه

_خلاصه مشکل حادی نداریم

لبش را جدا کرد و به من چشم دوخت گفت:

_آره الان که به هم محرمیم هیچ کسی
حق نداره مارو مواخذه کنه ، کاملا شرعی و قانونی
هست رابطه ما دو آدم عاقل و بالغم هستیم
حالا ایشالا که پیوندمون مستدام شد به ساجده
هم میگم اونم به هر حال باید بپذیره فقط اینکه..

نگاه غمناکی به من انداخت و دستانش
را بین موهایم کرد ، دلم کمی لرزید و حس کردم مانعی بین ما هست

_فقط چی؟

_هیچی

_بگو

_ مونده منو همچنان بخوای ؟

_اگه تو منو همچنان بخوای شک نکن

سرش را نزدیک آورد و بوسه ها شروع شد و بین بوسه ها گفت:

_اونوقت ممکن بچه بخواما؟

[لب پایینش را بین لبهایم گرفتم و کشیدم و رها کردم
با پیش کشیده شدن حرف بچه حشری شدم]

_منم دلم میخواد بچه بکارم توت

سرم را به آغوش کشید و من هم بند حوله اش را باز کردم و دست روی یکی از پستان هایش گذاشتم که ناگهان صدای زنگ در آمد ، هر دو خشکمان زد و با وحشت بهم خیره شدیم آهسته گفتم:

قرار بود کسی بیاد؟

با چهره و نگاهی بسیار نگران گفت:

_نه ساجده که دانشگاهه و مرضیه هم که امروز
عصری کلا یه همایش دعوت شده

دوباره صدای زنگ آمد از روی پایم بلند شد و بند حوله اش را بست و شتابان و مضطرب به من گفت :

_سریع بیا میز رو جمع کنیم

بسرعت میز را جمع کردیم بعد روبه من ایستاد گفت:

_قرمزی و کبودی روی گردنم نیست

_نه من جوری نمیخورم کبود شه

هراسان و دستپاچه اطرافش را نگاه کرد

_ احتمال میدم مرضیه بود فکر کنم کارش زود تموم
شده

سریع به اتاق خواب رفت و دستی هم به سر و روی آنجا کشید من در پذیرایی بودم که گوشی تلفنش زنگ خورد:

سلام آبجی جان واای قربونت برم حموم بودم قدمت روی چشم نه بابا اومدیا..

ادامه دارد......

نوشته: قلب یخی

  • Like 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...


طاهره یا مرضیه ؟ 2

بعد سمت من دوید. عجله و دلواپسی شدیدی در چهره‌اش موج می‌زد:
_ تا نیومده، سریع برو.
به در که رسیدیم، اول از چشمی نگاه کرد و اشاره کرد که بروم. همین که خواستم در را باز کنم، صدای باز شدن درِ خانهٔ مرضیه را شنیدم و خیلی آهسته گفتم:
_ وای، اومد!
طاهر مستاصل و پریشان روی سرش زد و بی‌صدا گفت:
_ خاک بر سرم! برو تو اتاق، درو ببند.
کفش‌هایم را از جاکفشی برداشتم و سریع داخل اتاق رفتم و در را بستم. قلبم مثل گنجشک می‌زد و گیجگاهم سنگین شده بود.زنگ خانه زده شد و مرضیه داخل آمد و با گرمی با هم احوال‌پرسی کردند. خواستم بروم روی تخت بنشینم که نیرویی مرا چسبیده به در نگاه داشت. گوشی تلفنم را در حالت بی‌صدا قرار دادم. به خودم مسلط شدم. تنها نگرانی‌ام این بود که نشانه‌هایی، شک مرضیه را برانگیزد یا طاهره نتواند آن‌چنان که باید به خودش مسلط باشد و ظاهر را حفظ کند و باعث شود مرضیه مشکوک شود.
گوشم را به در چسباندم. صدا مقداری ضعیف بود، اما تقریباً به‌خوبی می‌توانستم متوجه حرف‌هایشان شوم.
_ وای، آبجی جونم، چه عطر غذایی! مهمون داشتی؟! الهی حمومم بودی، مزاحم شدم.
_ مزاحمی نگو، تموم شده بود حمومم. عزیز دلم، خیلی وقت بود هوس ته‌چین و قیمه کرده بودم، حوصله‌ام سر رفته بود، دیگه بچه‌ام از دانشگاه خسته میاد، گفتم...
_ آها، نوش جونتون.
صدای مرضیه واضح‌تر بود؛ احتمالاً روی کاناپه‌ای نشسته بود که نزدیک در اتاق بود.
_ زحمت نکش، قربونت برم، مرسی.
به گمانم برایش چای و شیرینی آورد و چون از آشپزخانه پیش مرضیه آمد، صدایش واضح‌تر شد.
_ چه زحمتی؟ برات یه بشقاب...
_ نه، فدات شم، ناهار خوردم.
_ جون من!
_ تعارف ندارم با تو که.
_ چه خبر دیگه؟ زود اومدی؟
_ یه چند ساعتی نشستم، دیدم خیلی خستم. از صبحم مدرسه بودم، با کلی بچه سروکله زده بودم. دیگه عذرمو خواستم.
_ خوب کاری کردی، خوش اومدی، خلاصه.
_ چه بوی عطر و ادکلنی میاد! به‌به!
[بوی همان ادکلنی بود که خودش به من هدیه داده بود؛ منتها امید داشتم که چنان با بوی غذا و عطر و بوی طاهره قاطی شده باشد که قابل تشخیص نباشد.]
_ بوی این لوسیونه که تازه خریدم. خیلی بوش زیاده.
_ ای جان، خیلی خوشبوئه. ترکیبیه فکر کنم.
[به نظرم هوای خانه، که هوای سنگین و غریبی بود، کمی شک مرضیه را برانگیخته کرده بود.]
_ خلاصه، انقدر بوهای خوب میاد که گیج شدم.
[بعد خندید. آیا این حرفش کنایه‌آمیز بود؟]
_ خودت خوش‌بویی، عزیزم.
_ نازنین، مریم و آقا مسعود خوبن؟
_ آره، خوبن. نازنین که کارتون می‌بینه، مسعودم این ساعت‌ها چرت می‌زنه دیگه. گفتم یه سر بهت بزنم.
_ الهی سلامت باشی. خونهٔ خودته، خوب کاری کردی.
_ ساجده کی دانشگاهش تموم می‌شه؟
_ ساعت هفت این‌طورا.
_ الهی بچه‌م خسته نباشه. راستی بگو ببینم صولتی رو چیکار کردی؟
[صولتی؟!]
_ مرضیه، نمی‌دونم. حالا ببینم چی می‌شه.
_ تصمیم با خودته، ولی طاهره خیلی نجیب و خانواده‌دار و پولدارم هستا!
[خندید.]
_ چی بگم؟ مرد بدی نیست. زنش خیلی وقته مرده، مثل اینکه.
_ اون روز رفتید بیرون؟ از رفتارش خوشت اومد؟ نمی‌دونم، لباس پوشیدنش یا حرف زدنش؟
[بیرون رفته بودند! ضربان قلبم بالا رفت و دچار اضطراب گزنده و نفرت‌باری شدم.]
_ ببین، خوب بود در کل. همه اولش خوبن.
[خندید.]
با خنده‌ای ملایم، مرضیه گفت:
_ وااای، چه حیایی می‌کنه حالا! ببین، دو تا کارخانه سیمان داره، بعضی پروژه‌های سپاه رو انجام می‌ده، اربعین چقدر موکب راه می‌اندازه! پسرش که من شنیدم آلمانه، یه دخترم داره که تهران...
_ ولی بهش نمی‌خوره‌ها. تا الان موندم چرا زن نگرفته.
_ آره بابا، دیدی؟ چهارشونه، صورت‌گرد، خوش‌تیپه. پنجاه، پنجاه‌وسه سالش بیشتر نیست. دیگه حالا قسمت نشده زن بگیره.
[ذهن شکاک و وسواسیم را داشتم قانع می‌کردم که این فقط یک قرار آشنایی ساده بوده، اما او می‌گفت با تو هم اول یه قرار آشنایی ساده داشت. به او گفتم، اما با من صیغهٔ محرمیت خوانده. شاید بعداً با او هم بخواند. این وسواس ذهنی قانع نشد و اضطراب باقی ماند.]
طاهره با لحنی که به نظرم کمی متظاهرانه و طنزآمیز بود، گفت:
_ وای مرضیه، اصلاً حال شوهر نیست! محمدطه، دورش بگردم، ماه بود، ولی وای، خانوادش، خودت می‌دیدی چه به روزم آورده بودن. حالا اینم بردارم بیارم بالای سرم که چی؟! فردا صدتا وکیل و وصی پیدا می‌کنه.
طاهره به خاطر حضور من ملاحظاتی داشت، اما از طرفی هم نمی‌خواست مرضیه شک کند.
_ ای جانم، الهی اونا قوم ظالمین بودن. دورت بگردم، گذاشتیشون، اومدی بهتر. خودت می‌دونی، زندگی خودته.
بعد با لحنی کنایه‌آمیز، شوخ و خندان گفت:
_ به نظرم از اون مرداست که افسارش می‌تونی دستت بگیری. پول می‌ریزه پات؛ برو واسه خودت سفر زیارتی، باشگاه، اصلاً پول ازش می‌گیری، یه سالن حرفه‌ای می‌زنی.
با خنده‌ای طاهره افزود:
_ شانس من بیست‌وچهارساعته وصل به جونمه، زن واسه اینا زیاده!
_ آره، ولی از تو خیلی خوشش اومده. با من حرف می‌زد، فهمیدم.
[با لحن مضحکی ادای آن مرد را درآورد:]
_ «خواهر شما بسیار مؤمنه و محجوب هستند.»
[بعد هر دو خندیدند.]
_ حالا بهش گفتی کی جواب می‌دی؟
_ گفتم فکرامو کنم، تا دو روز دیگه جواب می‌دم.
_ حالا مدیر مدرسهٔ اسماالهدی، دوست صمیمی من و فامیل نزدیک ایناست. ته‌وتوش رو برات در میارم.
بعد با لحنی کنایه‌آمیز، طاهره گفت:
_ می‌گفت نذر کردم زوجهٔ متدینی بیاد توی زندگیم، برم باهاش مکه، سه ماه مجاور شم. شما که هم مؤمنی و هم همسر شهید بودی، دیگه هیچی!
_ آره، دیدی؟! خیلی روی این همسر شهید بودنت تکیه می‌کنه. اینم گشته‌گشته سرگل برداره. دیگه هزار ماشالا، خوشگل و خوش‌قدوبالایی، حجابت کامله، واجباتت رو کامل انجام می‌دی، بسیار محجوب هم که هستی، خانوادهٔ خوب و سرشناسی هم که داری، همسر شهید هم که هستی... رو سرت می‌برنت، منت می‌بره‌ها...
[احتمال دادم که نکند آن نگاه غمناک و سکوت، به خاطر این مرد بود؟ شاید او را داخل آب‌نمک گذاشته و فقط مرا چند صباحی برای خوش‌گذرانی یا ارضای تمایلات رمانتیکش می‌خواهد؟ تمایلاتی که شاید در رابطه با محمدطه و حتی قبل‌تر سرکوب شده، اما برای زندگی زناشویی کسی مانند این مرد را انتخاب می‌کند که قدرتمند و ثروتمند است، نه منِ یک‌لاقبای کارمند پیمانی.]
_ حالا ایشالا هرچی خیره.
[به حرف‌های طاهره اصلاً نمی‌توان دلخوش کرد. اگر من نبودم، ممکن بود برای آن مرد بسیار به‌به و چه‌چه بکند؛ مثل خواهرش، مرضیه، که احتمالاً خودش چنین لقمه‌ای را برای طاهره گرفته. همین نکته به اضطراب من افزود، اما به این افکار وسواسی و بیمارگونه میدان ندادم، چون مهر و عاطفه را از حرکات و کلام و نگاه طاهره می‌خواندم. ضمن اینکه اگر می‌خواست همسر صولتی شود، چرا باید با من ازدواج موقت کند؟]
_ ایشالا، عزیزم. این شیرینی چه خوشمزه‌ست! از کجا خریدی؟
[آن را فاسق مشترک شما، خواهران گرامی، خریده.]
_ همین قنادی نبات.
_ آهان، سر خیابون سعدی. یادم باشه بگیرم. راستی، از گروه چه خبر؟
_ دو روزه حوصله‌ام نگرفته سر بزنم. ابوذرم تگ می‌کنه، هی جواب نمی‌دم.
با لحنی طنزآمیز گفت:
_ برادرزادهٔ مسعودم آوردی؟ اونجا شبیه ذغال توی برفه!
هر دو خندیدند.
_ پسر خوب و متشخص. دیدم به بحث فلسفی و علمی علاقه داره، گفتم بیاد اونجا.
_ انقدر مجرد مونده، مخش تاب برداشته! خدا و پیغمبر از یادش رفته.
[چرا مرضیه چنین گفت؟ از من دلخور است؟ می‌خواهد مزهٔ دهن طاهره را بفهمد؟ یا به خاطر حس تحقیری که نسبت به من دارد، چنین گفت؟]
_ والا زیاد توی گروه حرف نمی‌زنه. منم زیاد از این مباحث سر در نمیارم. چرا حالا مجرد مونده تا این سن؟
_ چه می‌دونم. پدر و مادرش که توی باغ نیستن. خودش هم آدم بی‌خیالیه، کار درست‌ودرمانی هم نداره.
_ ایشالا بختش وا شه. تو زن‌عموشی؛ جای خواهر بزرگ شی، واسش آستین بالا بزن دیگه.
_ والا عزیزم، خودش دو تا خواهر و یه مادر داره. فردا بیفتی جلو، می‌گن به تو چه! خوب از آب دربیاد که نمی‌گن دستت درد نکنه، بانی امر خیر شدی. خدایی نکرده هم بد از آب دربیاد، میان یقهٔ تو رو می‌گیرن.
_ آره بابا، دخالت نکنی بهتره. خودش شاید اصلاً دوست نداشته باشه ازدواج کنه. به ما چه!
_ ولی مارموزه‌ها! تو رو می‌بینه، چشاش برق می‌زنه.
طاهره خندید و گفت:
_ وای مرضیه، کجا برق زد؟ بیچاره اصلاً نگاه نمی‌کنه.
_ چرا بابا، تو حواست نبود. یه هیزی مثل دکتر انصاری!
بعد هر دو خندیدند و طاهره گفت:
_ اون نیست، چند وقته دلم برای اساساً گفتنش تنگ شده.
باز خندیدند.
_ بابا، اون زمان که مؤسسه بود، هی میومد دایرکت من، چرت‌وپرت گفتن: «سرکار خانوم استاد مولایی، راهکار شما در مورد فلان چیست؟»
[با خنده ادامه داد:]
_ آنفالووش کردم...
گردن و سرم درد گرفت و رفتم روی تخت دراز کشیدم. یا متوجه شده بود که من به طاهره متمایل شده‌ام یا اینکه بیم آن را داشت که من با طاهره رابطه‌ای ساخته باشم و با گفتن اینکه من موقع دیدن او چشمانم برق می‌زند، می‌خواست واکنش طاهره را بسنجد. به هر حال، جمع‌بندی من این بود که او ظنین شده، هرچند احتمال زیادی دادم که چشم‌چرانی من شک او را برانگیخته باشد.
از حرف‌ها و لحن صحبت کردن مرضیه، شکاکیت دیگری در من جان گرفته بود: آیا احتمالش کم است که او با مرد دیگری باشد؟ هیچ بعید نبود. او روابط اجتماعی بالایی داشت و مشخص بود که مردان ثروتمند و خوش‌برورو نظر او را جلب می‌کنند. وقتی با من تا این حد پیش رفته، چرا با کس دیگری نرود؟
اما در نهایت، این احتمال را ضعیف دانستم، چون او در محیط‌های اجتماعی بسیار محافظه‌کار بود و اگر هم در سکس خیلی زبده است، به خاطر این بود که متاهل بود و به نحوی مشاور زوجین هم بود.
می‌دانستم که آوردن این دلایل، آرامشی موقتی به من می‌دهد و این شک بعداً دوباره سر درمی‌آورد.
یک ساعتی گذشت. انگار مرضیه داشت می‌رفت. گوشم را به در چسباندم. بعد از کلی تعارف و قربان‌صدقه رفتن، خداحافظی کردند.
_ بیا بیرون.
با حالت سرد و گرفته‌ای خارج شدم. طاهره نزدیکم آمد و دستانم را گرفت و گفت:
_ وای، به خیر گذشت!
_ آره، شانس آوردیم.
لبخندی زد، بعد با نگاهی پرسشگرانه مرا نگریست و گفت:
_ ناراحت شدی؟
_ نه، چرا ناراحت بشم؟ امروز بهترین روز زندگیم بود. من برم دیگه، می‌بینمت.
دستم را محکم گرفت و با چشمانی که نگرانی و کنجکاوی در آن‌ها بود، به من خیره شد و گفت:
_ نه، یه چیزیت شده؟ آهااا، حرفامونو شنیدی؟
_ آره.
_ فال‌گوش وایسادن کار خوبی نیستا؟!
_ نزدیک اتاق بودید.
_ ببین، مرضیه، باور کن منظوری نداشت. زنا می‌گن دیگه، از این چیزا، غیبت و فلان، ولی ته دلش چیزی نیست، به قرآن.
میان حرفش دویدم:
_ به خاطر حرف‌های مرضیه ناراحت نشدم.
اخم کرد و به چشمانم چشم دوخت و بعد از چند ثانیه گفت:
_ آها، دیوانه‌ای تو! به خاطر صولتی ناراحت شدی؟ یه خواستگار ساده است، فقط همین.
_ خیلی هم ساده نیست. باهاش بیرون رفتی.
_ رفتیم یه کافه، ده دقیقه نشستیم حرف زدیم، همین. نخواستم برای خواستگاری بیاد خونه.
_ به هر حال، شرایط خیلی خوبی داره. انتخاب با خودته.
خطوط چهره‌اش در هم شد و با خشم گفت:
_ چی می‌گی؟ من محرم توام. اگه اون رو می‌خواستم، دیگه قبول نمی‌کردم محرم تو بشم. واقعاً می‌فهمی چی می‌گی؟
با حالت دلخوری و قهر سمت میز گردی رفت و سینی استکان چای را برداشت و سمت آشپزخانه رفت. دنبالش تا نزدیک آشپزخانه رفتم و با لحن کمی ملتمسانه گفتم:
_ طاهره، بهم حق بده. من مردم و دوستت دارم. هر کی جای من باشه، حسود و حساس می‌شه. طرفم انگار خیلی پولداره.
استکان‌ها را داخل سینک گذاشت و شیر آب را باز کرد و گفت:
_ یه جوری گفتی انگار به من مشکوک شدی.
_ نه، نشدم. چطور بگم آخه؟ مرضیه خانوم می‌گفت یارو خیلی...
_ آره، خیلی پولداره و فلانه. مگه من گشنهٔ پولم؟ من، زندگی‌م خدا رو شکر تأمینه و نیاز به کسی ندارم.
کنارش ایستادم. حالت چهره‌اش ناراحت و پکر بود. اصلاً نمی‌خواستم از من دلخور باشد. برای همین با لحن بسیار ملایمی گفتم:
_ عزیزم، اگه خیلی دوست نداشتم، برام این موضوع خیلی مهم نبود.
[شیر آب را بست، دستانش را خشک کرد و با نگاه جدی و سردی به چشمانم نگریست و گفت:]
_ یه بار برای همیشه بهت می‌گم، یکم فکر کن. من اگه می‌خواستم به صولتی جواب مثبت بدم، نمیومدم محرم تو بشم. چرا محرم تو شدم؟ اول اینکه ازت خوشم اومده بود. دوم اینکه به عنوان یک زن و یک انسان، طبیعیه که از تنهایی خسته بشم و نیاز عاطفی داشته باشم و بخوام با کسی باشم. اما چرا فقط گفتم محرم بشیم و به ازدواج راضی نشدم؟ چند بار برات توضیح دادم؛ چون نمی‌خوام آرامش و استقلالم رو از دست بدم. تجربه‌های قبلیم هم تأثیر داره و اینکه نمی‌خواستم به گناه بیفتم. خواستم شرعی باشه رابطه‌ام. ولی تو به عزت نفس من توهین کردی. فکر می‌کنی من زن شلیم؟ تقصیر خودم بود که راحت...
اینجا بود که در آغوشش گرفتم.
_ این حرف رو بزنی، به پات می‌افتم. تو پاک‌ترینی برای من. من می‌شناسمت کاملاً. نگو که خیلی ناراحت می‌شم. ببخشید. دیگه حرفی در این مورد نمی‌زنم.
کمی فاصله گرفت و با همان نگاه جدی به چشمانم نگریست و گفت:
_ یه چیز دیگه. نمی‌خواستم اینو بهت بگم، اما من با خودم عهد بستم اگه قرار باشه ازدواج کنم، با یه آدم معمولی و خوب و بافهم‌وشعور مثل تو باشه، نه دیگه فرمانده و سرلشگر و حاج‌آقا. دوست دارم کمی از جو اینا فاصله بگیرم. حالا حوصله ندارم دلیلش رو توضیح بدم؛ بعداً می‌گم...
سرش را به سینه‌ام فشردم، خودش را در آغوشم شل کرد.
_ دیگه حرفی در این باره نمی‌زنم.
دستش را دور کمرم حلقه کرد.
_ من کلی خواستگار داشتم. می‌خواستم ازدواج کنم، تا الان کرده بودم.
چانه‌اش را گرفتم. بوسه‌های نرم و آرامی بین لب‌های ما رد و بدل شد. برانگیخته شد و نفس عمیقی کشید و سرش را به سینه‌ام چسباند.
_ چقدر خوبی.
_ عاشقتم.
_ جانم.
همان‌طور که خودش را در آغوش من می‌فشرد، گفت:
_ وای، دلم خواست، ولی زمان نداریم.
سرش را نوازش‌کنان گفتم:
_ هر کاری از این بعد داشتی، به من می‌گی؛ خریدی، نونی، دکتری، پولی، هر چی.
سرش را بالا گرفت، با نگاه خندان و محبت‌آمیزی مرا نگریست و با انگشت به نوک بینی‌ام زد و گفت:
_ مسئولیت‌پذیر کی بودی؟ چشم، آقای خونه! واسه پول که خدا رو شکر کم‌وکسر نیست، ولی تو کم‌وکسر داشتی و نگفتی. به ابوالفضل مدیونی.
گونه‌هایش را نوازش کردم و به چشمان زیتونی‌اش خیره شدم و گفتم:
_ فقط بودنت کنارم کافیه.
_ واای، دیر شد عزیزم. سریع برو قرص بگیر...

ساعت شش بود که قرص را داخل نایلون سفیدی برای طاهره، داخل آسانسور گذاشتم. خودش برای احتیاط بیشتر این‌طور خواسته بود. قرار ما هر سه‌شنبه شد. سه‌شنبه‌ها ساجده از ساعت دو بعدازظهر تا هفت صبح کلاس داشت. سخنان طاهره بخشی از نگرانی‌های سمج مرا فعلاً برطرف کرده بود، اما از سمت مرضیه کمی دچار نگرانی و اضطراب بودم؛ مانند فرماندهٔ نظامی که فعلاً خیالش بابت احتمال خطر تجاوز دشمن به نیمی از سرزمینش راحت شده، اما بابت نیمهٔ دیگر نگرانی‌هایی دارد. طاهره را بسیار دوست داشتم، اما مرضیه را هم به نحو دیگری دوست داشتم. حیفم می‌آمد از دستش بدهم، مخصوصاً وقتی یادم می‌آمد در معاشقه و سکس چقدر زبده است؛ حتی وقتی ادا و اطوارها و چهره و حرف‌هایش یادم می‌آمد. گویی عشق من دو قسمت مکمل داشت؛ مثل این بود که من عاشق یک فرد واحد بودم که نیمی از آن چهرهٔ مرضیه را داشت و نیم دیگرش چهرهٔ طاهره را. تا هر سه‌شنبه، کار ما چت کردن و عکس فرستادن و ابراز عشق و محبت بود. به روال همیشگی و کسل‌کنندهٔ زندگی‌ام، انگار یک چاشنی اضافه شده بود که البته نمی‌دانستم تا کی اثر خود را حفظ می‌کند. بسیار محتاط و دست‌به‌عصا هم عمل می‌کردم. همین در من نوعی اضطراب و نگرانی ایجاد می‌کرد. اگر هر کدام از این خواهرها متوجه می‌شد من با دیگری ارتباط دارم، یا اگر کسی از اعضای خانواده متوجه می‌شد من با مرضیه رابطه دارم، چه؟ هرکدام می‌توانست منجر به دردسر عظیم، رسوایی و فاجعه شود.گاهی با خودم فکر می‌کردم تا کی می‌توانم وضعیت را به این شکل نگه دارم؟ تا کی این بهشتی که برای خودم ساخته‌ام، بر پایه‌های لرزان خیانت و دروغ و پنهان‌کاری استوار است؟‌دوشنبه بعدازظهر کارم زودتر از معمول تمام شد. نزدیک ساعت چهار بعدازظهر بود که دیدم دو خودروی اداری، که راننده‌هایشان داخل نشسته بودند، کنار مجتمع پارک کردند.آسانسور کمی با تأخیر پایین آمد. دو آخوند و دو، سه مرد کت‌وشلواری و ریشو، و بعضاً تاس، از آسانسور خارج شدند. همین که داخل آسانسور شدم، از دهان یکی از آن‌ها شنیدم که گفت:
_ خدمت حاج‌آقا صولتی فرض کردم...
با شنیدن نام صولتی، انگار صاعقه بر مغزم فرود آمد. بدون معطلی به طاهره پیام دادم:
_ اینا خونهٔ تو بودن؟
_ سلامتی کو پس؟ کیا؟
_ همین مردا؟
_ ها، دیدیشون؟ آره، مرضیه و عموتم بودن. رئیس دفتر امام جمعه و معاون استاندار و از اعضای شورای شهر بودند. یه خانوادهٔ شهدا سر می‌زنن.
_ حاج‌آقا صولتی یادت رفت؟
_ نه‌خیر، یادم نرفت. اونم عضو شورای شهره.
_ انگاری فقط یه خواستگار ساده نیست.
_ وااا، منظورت چیه؟ تو به من شک داری؟ اون بنده‌خدا هیچ منظور و قصدی نداره. فقط با همکاراش راه افتاده به خانوادهٔ شهدا سر می‌زنه.
_ طاهره، بی‌خیال نمی‌شم. می‌رم دم دفترش، می‌گم این زن منه، با اعصاب من بازی نکن.
_ تو خیلی دیوونه‌ای. من که برات توضیح دادم، ولی همچنان بدبینی.

_دست خودم نیست چطور توضیح بدم؟!

_ واقعاً دستت درد نکنه که چنین برداشتی از من داری.

_ طاهره، من چنین برداشتی ندارم، ولی دوست ندارم کسی ...
طاهره وسط حرفم پرید گفت:
_ خدا شاهده اگه شرایطمون این شکلی نبود، می‌گفتم من نامزد کردم. ولی وقتی طرف می‌گه من می‌خوام با این هیئت بیام، بگم چی؟ بگم نیا؟

_ خب، چرا جواب منفی بهش نمی‌دی؟ معطل چی هستی؟

_ صبر کردم چند روزی بگذره. گفتم بی‌احترامی می‌شه سریع جواب منفی بدم.

چیزی نگفتم طاهر دوباره ادامه داد که:

_ بچه‌ای تو؟! البته حقم داری، چون دوستم داری، ولی یادت باشه من به تو تعهد دارم. خواهشاً دیگه این‌قدر شکاک نباش، باشه؟
.
_ قول می‌دم. تو فقط مال منی.

_ خُلی تو! خب معلومه.

سه شنبه بعدی با احتیاط تمام در حالی که یک کیسه میوه و یک جعبه شیرینی و یک پک ست کامل آرایشی برند فلورمار را در دست داشتم وارد خانه طاهره شدم‌ .در را آرام بستم ، فضای خانه همان طراوات و انرژی مطبوع را منتشر میکرد ، بوی خوش قیمه فضای خانه را عطرآگین کرده بود ، موزیکی ملایم و عاشقانه ای از یکی از خواننده های پاپ امروزی در حال پخش شدن بود .تعجب کردم که چرا طاهره به استقبالم نیامده ، وسایل را روی اپن گذاشتم و نگاهی به اطراف انداختم و با صدای نه خیلی بلند و نه خیلی آهسته گفتم :

_سلام عشقم من اومدم

در اتاق روبرویی باز شد و طاهره در حالی که لباس خواب بلند ساتن آبی نیلی بلندی با حاشیه دوزی های گیپور تا بالای زانو به تن داشت که پ تمام دکمه هایش بسته شده بود به سمتم آمد،موهایش به زیبایی کوتاه شده و اطراف صورتش با چین و شکن هایِ زیبایی پف کرده بود آنهم به رنگ بلوند با هایلایت های مشکی. ‌ سرمست و خرامان به سوی من آمد ، با چشمان زیتونی رنگ پر از ذوقش به می نگریست و لبخندی به گیرا لب داشت. لبهایی گوشتی خندانی که رنگ قرمز جیغی به خود گرفته بودند. آرام همدیگر در آغوش گرفتیم و بوسیدیم ، طعم بوسه یِ لب هایش و عطرش دوباره داشت مستم میکرد.

_خوش اومدی عزیزم
واای چی گرفتی ؟ فداتشم دست درد نکنه

_قربونت کاری نکردم اینو برااا

که بین حرفم پرید و دستم را گرفت و با چشمانی پر از ناز و نیاز و همچنین لحن پر عشوه ای گفت :

_بیا بریم بعدا میبینم عشقم وای یه هفته شد

لبخندی زدم و با نگاه شوخ و پر مهری به او نگریستم و گفتم :

_کجا آخه ؟!!!

دست مرا گرفت و دنبال خودش کشید و با لحن سرزنش آمیزِ تصنعی گفت :

_تا وقتی شوهر نداری اصن یادت نمیافته
دیگه وای یه روزی که شوهر کنی دیگه هر روز میخوای

بعد زد زیر خنده و دستش را جلوی دهانش گذاشت و خودش را من من چسباند. سرش را بوسیدم و در حالی که خنده های آرامی میکردم به در حموم رسیدیم ، با نگاهی شگفت زده به او نگریستم او نیز نازی کرد و به حالت خجالت سرش را پایین انداخت و زیر چشمی و با شیطنت به من نگریست :

_بریم حموم ؟؟ من اخه لباس و...

میان حرف پرید و گفت :

نمیخواد کل لباسات رخت کن بذار
بعد میپوشی ، حوله ام بهت میدم

لبانش را چید و به لبها و چهره اش حالت
کودکانه و لوسی داد گفت :

_عزیزدلم میشه انقد سوال نکنی ؟ کاری گفتم رو انجام بده برو توی وان دراز بکش تا بیام ، خیلی وقت نداریما

به خودم چسباندمش و باسن نرم و متلاطم اش را در در مشتم فشردم و دم گوشش گفتم :

_پس یه شیشه عسلم بیار

با تعجب نگاهی به من کرد گفت:

_عسل ؟!!!

_آره

ابروهایش را بالا انداخت و به چشمانش
آن حالت شیطنت آمیز کودکانه معمول را داد و انگشتش را گاز گرفت گفت :

_خاک عالم چه چیزا ؟!!!

بعد با تعجب به برجستگی شلوارم نگاه کرد و با خنده ی آرامی گفت:

_اواا هیچی نشده بلند شد!!! برو زود باش
تا منم یه سری به غذا بزنم بیام برو دیگه...

لباس هایم را در رختکن حموم درآوردم و در شیشه ای را باز کردم ، وان نسبتا بزرگی پر بود و کمی شیر وان را باز گذاشته بود تا دمای آب وان حفظ شود ،داخل شدم تنم را آب گرم کیفور و سبک کرد و وقتی به این فکر کردم که به این لذت ، هم آغوشی با تن برهنه طاهره هم اضافه میشود قلبم از هیجان و شادی تپیده و آلتم سفت تر شد.

بالاخره آمد یک‌‌ سینی که در آن دو لیوان آب
پرتغال و یک ظرف شیرینی کشمشی بسیار
نرم و یک پیاله عسل بود به دست داشت ،
آن‌ را روی قسمت صاف و میز مانند وان
گذاشت و جلوی آیینه ایستاد و شروع کرد
به بالا و پایین کردن و ور رفتن با موهایش
و در همین حالت گفت :

_اونم عسل ببینم چی تو سرته هااا..

من که داشتم بقیه تنم‌ را خیس میکردم
کاملا به وان تکیه دادم و گفتم :

_خواهی دید

به نرمی و‌ ظرافت به سمت من برگشت و شروع
کرد به باز کردن دکمه های لباس خواب بلندش
در حالی که با چشمانی شرر بار و پر از اشتیاقی
به من نگاه میکرد و من محو این صحنه تکرار
نشدنی در زندگی ام بودم ، آخرین دگمه را هم
باز کرد زانو و بغل ران هایش از لای لباس مشخص بودند با همان حالت نگاه شروع کرد به بازی کردن با دو طرف لباسش که از هم‌ جدا شده بودند ، گاهی وانمود میکرد میخواهد آنها را باز کند اما نمی کرد ، سرش را روی چانه
چپش متمایل می کرد و چشمانش باریک و هوسناک میشد و سمت من بوسه می فرستاد،‌دوباره لبخندی میزد ، چرخی میزد و ‌وانمود میکرد که میخواهد لباسش را باز کند
من غرق در تماشای این نمایش شور انگیز و پر از لطف عشق بودم تا اینکه نزدیکم آمد با لحنی آکنده از میل و هوس به آرامی گفت :

_بازش کنم یا نه

_آروم آروم بازش کن

به چشمانم زل زده و در عمق نگاهش شور و شهوت غوغا کرده بود آرام لباسش خوابش را باز کردم و من ابتدا سینه های گرد و حجیم و سفیدش را دیدم که با نوک سرخِ اغواگرش به دلیل وزنی که داشتن کمی به سمت پایین سقوط کرده بودند بعد شکم صاف و سفیدش که کمی به سمت پایین شل و هلالی شده بود و آنگاه شرتِ زرشکیِ توریِ مروارید نشانی‌ که سخت اطراف پهلو و در میانه متورم شده و کش آمده بود ، طوری که آهم در سینه شکست و پر از طلب شدم ، من گیج و مبهوت این منظره بودم که طاهره در حالی که‌ سینه هایش را به دست گرفته بود با ناز و عشوه خرامان ب سمت من آمد، ران های موزون و درشتش را بالا آورد و داخل وان شد و پشت به من ایستاد و باسنش را سمت من گرفت، دو نیم دایره یِ عریض به قرینه یِ هم از پهلوها یش آغاز می شوند و از روبرو دو قوس عریض باسنش که سفید و تابناک و حسابی برجسته‌ بودند سمت صورتم بود ، و ران های بیضی گونه و درشتش در حالی که برجستگیِ واژنش بین آنها میتپید بهم چسبیده بودند .بروی ران ها و باسنش آب پاشیدم و حرکت قطرات آب را‌ روی پوست سفید و مرمریش نگاه کردم ، آهی کشید و با عشوه ای تمام گفت :

_نمیخوای زحمت شرتمو بکشی؟

دو طرف شرتش را گرفتم و آرام آن را پایین کشیدم و درخشش صورتی رنگ لابی ها یِ پف کرده و برشته که قطرات رقیقی از آنها در حال چکیدن بود را در تنگای لپ های سفید و گرد و حجیم باسنش دیدم و کامم تشنه ام بیدار شد. خواست بنشیند که گفتم صبر کند ، انگشت در پیاله عسل کردم و آن را در محیط بسیار مرطوب و لیز و گوشتی و سخت در هم پیچیده یِ واژنش کردم . تنش تکانی خورد و آهی کشید گفت :

_واای عسل کردی توش؟!!!

بعد با دستانم لپ های باسنش را در آن ناحیه حسابی بازم کردم ، لایه هایِ مورب و صورتی و گوشتی که بخاطر ترشح زیاد براق شده بودند را دیدم و بعد لب ها و زبانم را داخل آن کردم . انگار که زبانم‌ را داخل روده های لغزنده یِ یک ماهی کردم ،مزه یِ گَس و شیرین و شوری میداد ، مجارهای بزاقیِ دهانم تحریک میشد و زبانم با گردشی دیوانه وار میچرخید ، طاهره بدنش مور مور میشد و به خودش پیچ و تاب میداد و گاهی عضلات پاها و باسنش را شل و سفت میکرد و ‌‌‌با صدای مرتعشی ناله میکرد:

_آخ از دست از تو

دستانش را روی زانوهایش گذاشته بود و گاهی سرش را بالا میگرفت و آه عمیقی میکشید‌. لابی های پف کرده و برشته و آغشته به عسلش لابلای زبان و لبهای مریض و دیوانه من بشدت فشرده و چلانده میشد و این همه در حالی بود که بدن طاهره از فرط لذت شروع به لرزیدن کرده بود ، دو لپ بزرگ باسنش اطراف صورتم میلرزید و گونه هایم را نوازش میداد.

_اوممممم (صدای دهانم بلند شده بود) کس عسلی زنمو میخورم!!

طاهره در میان آه و فغان با صدای خفه و مستی پاسخ داد :

_ آآاخ نوش جونت وااای عاشقتم چقد خوبی

[چوچوله] را که میان لب هایم گرفتم و شروع کردم به مکیدن دیگر تاب نیاورد ، به پشت در آغوشم نشست ، پشت برهنه و نیمه خیسش به سینه ام چسبید و ران های نرم و درشتش روی رانه هایم قرار گرفت و آلتم بین آنها و مماس با واژنش قرار گرفت آن هم در آب گرم و فرح بخش وان .پستان هایش را مشت کردم ، سرش را روی شانه ام گذاشت ، چشمانش بسته بود و زبان و لب هایمان در هم پیچید‌ ‌. باسن و واژنش را به نرمی روی پاهای من می رقصاند من هم انگشتانم را روی تاجک واژنش رقصاندم ،همین کار باعث شد با ولع بیشتری زبان و لب هایم را شروع کند به خوردن ،:چشمانش را کاملا بسته و از خود بیخود شده بود و گاهی آرام میگفت [ اومممم]‌ . همزمان که صدایِ [ شِلب شِلب] آب بلنده شده بود روی واژنش زدم و گفتم :

_طاهره کوچولو بیقراره!!!!

کمی چشمانش را باز کرد ، مردمک هایش دو دو میزد و با آه و نیاز گفت :

_بکن توش

بعد پشت سرم را گرفت و چشمانش را بست و مشغول خوردن و مکیدن شد اما اینبار بغل گردنم را ، همچون نوزادی که بعد از مدت زیادی گرسنگی سینه مادر در دهانش قرار میگیرد در یک احساسِ اقیانوسی و خلسه فرو میرود و با تمام شوق و میل شروع به مکیدن می کند ، طوری که احساس و لذتی همتای آن‌ را نیز از گردنم به تمام تن من گسیل کرد. نیروهای بدوی و لجام گسیخته در جانم بیدار شد ، در اوج این طوفان لذتی که بدنم را مور مور میکرد ، پایین تنه اش را کمی بلند کرد و من آلتم را که چون ستونی سنگی راست و برافراشته شده بود را عمود بر غنچه یِ گوشتیِ نیمه شکفته یِ واژنش گرفتم و او نشست و کله کیرم ابتدا گلبرگ هایِ گوشتیِ دهانه را از هم گشود و داخل شد . وزن طاهره را کاملا حس کردم. ادامه بدنه کیرم دیواره های لغزان و گوشتی داخل واژن را پیمود و کاملا حس کردم کیرم در زهدان طاهره قرار گرفته است، آخی از ته‌ جان کشید و سرش را متمایل به عقب کرد :

_وااای خدا پاره شدم چرا انقدر درشته؟!!!

در حالی که نوک سینه هایش را با انگشتانم
فشار میدادم و میمالیدم دم گوش مرطوبش گفتم :

_وای حالا کاملا حسش میکنم

لبهایش را گاز گرفت با چشمانی که خمار
بود و قرار نداشت پایین را نگاه کرد و ناله
سر داد که :

_ وااای قشنگ باز شدم ای خدا!!!

بعد دست روی دهانش گذاشت و گفت:

_خاک بر سرم اسم خدا رو کجا میارم!!!

کاملا به من تکیه داد و بغل صورت داغش را به بغل صورتم چسباند ، در حالی که من پستان هایش را از زیر گرفته بودم و آنها را میلرزاندم با شست و انگشت اشاره یک دستم نوک یکی از سینه هایش را فشار میدادم ، دست دیگرم را زیر آب بردم و شروع کردم به به چرخاندن چوچوله اش ، دوباره بدنش بر اثر شوکی سیخ شد و بیشتر خودش را به من فشار داد و ناله های ممتدی سر داد ، مردمک هایش زیر پلک هایش سر خورد و دهان گشود فغان کرد

_واااای لعنت بهت کشتیم

_فکر میکردی با پسر برادر شوهر خواهرت
بری حموم ؟؟

_ نه نه واااای

نوک پستان هایش را بیشتر فشردم و چوچوله اش را شروع کردم به کشیدن و کمی ران هایم را بالا آوردم و کیرم را بیشتر در زهدانِ تنگ و درهم پیچیده از ماهیچه ها یِ لزج فشردم ‌.بغل رانم را محکم بشکان گرفت و با چشمان بسته دوباره آه کشید و گفت:

_ آی آی یواش پاره شدم چیزت مثل سنگ شده

بعد در میان حرص و التهاب گفتم :

_ بذا جا وا کنه!!!

بازویم را فشرد و کمی خودش را بالا کشید و گفت:

_خدا خفت نکنه!!! دارم تلافی پنج سال درمیارم وای فکر کن یکی پشت در حموم باشه!!!

آرنج هایم را زیر ران هایش انداختم و پاهایش را بالا آوردم و پاهای خودم را خم کردم طوری که کف پاهایم روی وان قرار گرفت..

_آی بازم کردی تورو خدا یواش

هِق هِقی کرد و شروع کرد گوش و گردنم را خوردن ، دستش را دور گردنم انداخته بود‌ ، کمی خودش را بالا گرفت تا راحتتر بتوانم حرکت بزنم ، بعد در حالی که صدایِ شلب شلب آب بلند شده بود شروع کردم به ضربه زدن در عمق واژنش ، به خوبی جداره هایِ واژنش که کیرم از هم گشوده بودشان را حس میکردم ، در نهایت انگار کله کیرم به دهانه گوشتی نیم سفت دیگری برخورد میکرد ، از کنار شانه اش بالا و پایین شدن پستان هایِ گرد و ستبرش و قطرات که آب روی آن پخش شده بود‌ را میدیدم ..

_تندتر بزن زنتم بخدا حلالتم

ضربات را سریع تر کردم

از میان آه و ناله هایش گفت:

_ آخ فدات شم همینه

به چشمانم زل زد گفت :

_قول میدی همیشه منو بکنی ؟

کیرم را در عمق واژنش نگه داشتم و فشردم و با حرص گفتم:

_تا جون دارم عشقممم

لبه های وان را گرفت و کمی خودش را نیم خیز کرد و صدایِ تلاطمِ آب اطرافش غوغا کرد، پستان هایِ بشدت درشتش بالا و پایین میشدند و آه و فریاد ما در هم پیچیده بود..روبرویم قرار گرفت ، صورتم مابین سینه های خیسش قرار گرفت و از نرمی و نوسان و حرارت آنها حظ می برد، شانه هایم را گرفته بود و خودش را بالا و پایین میکرد.

نفس های عمیقی میکشید و چشمانش را بسته بود انگار که داشت یک حرکت ورزشی انجام میداد.

_ یک دو یک دو آی سایز بگیره راحت میشم

زیر پستان هایش را گرفت و نوک یکی از آنها را داخل دهانم کرد و من شروع کردم به مکیدن جانانه‌‌.

_ بخور که خوب میخوری...!!!

نوک پستانش را با لبهایم کشیدم و رها کردم

_اوممم قربونت برم که عشق منی

_جان عشقم عروسی که کردیم ازت بچه میخوام آرزومه.. آی!!!! یکم‌ یواشتر

[پوزیشن ]را [داگی] کردیم لبه پایینی وان را گرفته بود. انگشتم را در پیاله عسل کردم و ناغافل در سوراخ باسنش فرو کردم ، تکان‌سختی خورد و بدنش را جمع کرد..

_وااای!!! نه اونجا نه!!!! کراهتم داره

_بابا نمیخوام توش بکنم صبر کن یه لحظه

انگشت وسطم که آغشته به عسل بود از بین دیواره یِ گرم و سفت و ماهیچه ای سر میخورد و با هر رفت و برگشت بدن طاهره میلرزید و پیچ میخورد ...

_وای دیوونه ای تو !!! از عقب نمیتونما

_میدونم خیالت راحت
خودت شل بگیر لذت ببر

یکی از لپ های باسن ور آمده اش را گرفتم
که مثل اسفنج نرمی زبری دستم بی تاب بود
طاهره گفت:

_دوسش داری؟

_ کشت و مرده اشم !!!

_ قسمت تو شد عزیزم

عسل بیشتری ریختم و انگشتم را عمیق تر فرو کردم و آن را در فضای مقعدش می چرخاند ، بدنش را کمی جلو گرفت و خودش را جمع کرد

_آخ وااای وُول وُولم میشه !!!!

بعد کپل هایش را از هم گشودم و بر فرازِ لابی هایِ برشته و درشت و صورتی اش ، سوراخ مقعدش که حاشیه یِ قهوه ایِ کم رنگ و برجسته ای با شیار های ریزی داشت ، نفس میداد. نوک زبانم را داخلش کردم ، طعم شیرین و کمی تلخ و ترشی میداد مقداری هم چرب بود ، ناله ای کرد عضلات باسنش لحظه ای سفت شد :

_وااای نکن دیوونم نکن

روی طاهره نیم خیز شدم .سر آلتم را به
به مقعدش نزدیک کردم ، سرش را بگرداند
و با چشمان گرد شده مرا نگریست ، خودش را
خواست کمی جمع کند که اجازه ندادم

_وااای نه تورو خدا نمیتونم!!!!

_فقط سرشو فرو میکنم قول میدم

بعد از کلی التماس و کشمکش قبول کرد حفره کونش ابتدا مقاومت کرد زیر فشار اما چون خاصیت ارتجاعی داشت بالاخره تحت فشار یکهو گشوده شد و سر کیرم وارد شد ، دیواره گرم و مرطوب مقعدش سخت سر کیرم را در خود گرفته بود ، کمرش را گرفته بودم و از زیر لابی های کصش را میمالیدم ،

_آخ مردم درد داره توروخدا درش بیار
وای کمرم

کمی دیگر هل دادم و مقداری از بدنه کیرم
هم وارد شد و دیوار تنگ را از هم گشود.
فشار زیادی اطراف کیرم احساس میکردم.
بدنش تکانی خورد و دستش را روی رانه ام
گذاشت و با آه و گریه گفت :

_واای نه وااای دیگه نه جان طاهره تا همینجا بسه

نفس های عمیقی می کشیدیم و به همین حالت
قرار گرفته بودیم .خواستم بپرسم که با محمد
طه سکس مقعدی داشته یا نه ؟ که خودش به زبان آمد و گفت :

_حتی از پشت با محمد طه نداشتم

_پس کلا مال خودم شدی اینجا رو واسه
خودم نگه داشته بودی

_آخ آره خواستی آبتو بریز توش
میخوام حسش کنم.

با این حرف فشار ارگاسم را احساس کردم و خودم را جانوری فرض کردم که با ترشح ماده ای از بدنش در داخل گونه ماده اش او را تصاحب میکند ، مِنی از بغل کیرم و مقعده طاهره بیرون میریخت و روی لابی های پف کرده اش سر میخورد . با آه و فریاد گفت :
_همه شو بریز....

چند روز بعد تصمیم سفر به شمال جدی شد .مرضیه ترتیب محل اقامت را انجام داده بود که آنطور که خودش میگفت یک ویلای بزرگ ساحلی در رامسر بود که متعلق به همسر یکی از همکارهایش بود که بسیار با هم صمیمی بودند و عنایت خاصی هم به خانواده مرضیه داشت ، من با توجه به سنجیدن اوضاع ترجیح دادم از زیر بار این سفر شانه خالی کنم اما طاهره و در ادامه مرضیه اصرار کردند من هم باید باشم ، هر چند به هر دوی آنها گفتم با وجود بقیه نمیتونیم باهم باشیم و بیشتر باعث اعصاب خوردی است اما به هر حال وادارم کردند که همراه آنها بروم ، اصلا فکر نمیکردم به من خوش بگذرد آنهم با چنین ترکیب خانوادگی که راهی سفر بود و گذشته از آن حس میکردم خودم را در تنگنای عاطفی بدی بین طاهره و مرضیه هم قرار میدهم اما چاره ای نبود با خودم گفتم رولی مارجوانایی میپیچم و آخر شب ها تنهایی کنار ساحل میروم پیاده روی.قرار بر این شد که من و خواهر و مادر و نازنین زهرا با یک ماشین و طاهره و دخترش و مرضیه و عمو هم با ماشین دیگر راهی شویم ، صبح سه شنبه راه افتادیم در بین مسیر تا بعدظهر اتفاق خاصی نیفتاد به جز اینکه مرضیه و دخترش نازنین زهرا برای تنوع جایشان را عوض کردند.جاده بگی نگی زیاد شلوغ نبود ،هوای صاف و آفتابی و خنکی بود همه هم کیفور و مشغول خوش و بش بودند من هم پشت فرمان مثل همیشه غرق در فکر که یکهو دست مرضیه که از آستین توری دوزی چادرش بیرون امده بود را بغل سرم دیدم که قارچ سیبی به من تعارف کرد ، مرضیه پشت سر من نشسته بود .

_بفرمایید خسته ام نباشید

به خودم آمدم و از آیینه جلو چشمان مرضیه
که برق میزد و شاد بود و با معنایی خاصی نگاه می کرد را دیدم

_ممنون زن عمو دست شما درد نکنه

_نوش جان

_وای عموت انگار سر می بره بذار یه زنگ بهش
بزنم

ماندگار که صندلی شاگرد نشسته بود گفت :

_نه بابا میلاد خیلی سوسکی میره

مادرم گفت :

_وااا بچه ام با احتیاط میره خب

به ماندگار گفتم :

_اگه ناراحتی بیا بشین جای من

خندید و پاسخ داد:

_حالا بهت برنخوره

مرضیه به عمو زنگ زد و به اون تلنگر زد که آهسته تر براند. فاصله ما با ماشین آنها کمتر شد حالا سر مشکی پوش طاهره را در صندلی عقب ماشین عمو میدیدم ،چند ساعت بعد همه خوابیدند به جز مرضیه که عینکش را به چشم زده بود و از صفحه گوشی اش چیزی را میخواند ، موزیک ملایمی هم با صدای کم با خوانندگی علیرضا قربانی در حال پخش شدن بود. صدای نرم موتور ماشین هم انگار حکم لایی لایی داشت. از آینه نگاه کردم مادرم پاک خواب بود همچنین ماندگار که صندلی اش را خوابانده بود . همان هوس یا شاید بخواهم خیلی خودمانی بگویم همان کرم به جانم افتاد ، دست چپم را که سمت پنجره بود از بغل صندلی سعی کردم به پای مرضیه برسانم عاقبت چند انگشتم به پایش خورد تکانی خورد و با چشمانی متعجب از آیینه به من نگریست من هم با نگاهی شیطنت آمیز به او نگریستم ، اخم ملیحی کرد و با چشم به مادر و خواهرم اشاره کرد ، بعد پیام داد.

_دیوونه شدی باز ؟!

در حالی که یک چشمم به جاده و چشم دیگرم به گوشی بود پاسخ دادم ..

_ نمیبینن بابا یکم چادر بده بالا پاتو بگیرم
بعد چادرتو بنداز روی دستم مطمئن باش اصلا معلوم نمیشه

دوباره از آیینه نگاش کردم لبش را برچید و سرش را به نشانه شماتت ضعیفی تکان داد ، بالا رفتن چادر را حس کردم و بعد ساق مرضیه را به دست گرفتم ، پایش را نزدیک فاصله بین صندلی راننده و بدنه ماشین کرد تا راحتتر بتوانم پایش را بگیرم بعد چادرش که کامل روی دستم قرار گرفت را حس کردم. زیر چادر پاچه شلوارش که گشاد و نخی بود را تا زانو بالا کشید و ساق پای لطیف و صاف و نرمه گوشت های اطراف آن را در دستم حس کردم.در آیینه با نگاه شیطنت بار و البته محتاطی به من نگریست من هم چشمکی زدم. شروع کردم آرام آرام پایش را فشردن ، طوری که به من احساس آرامش و تسکین خاطر میداد . به چشمانش نگریستم که انگار در یک حالت مستی و خواب آلودگی غرق شده بود و گاهی به من می نگریست ، پیام داد:

_خوبه ؟ دستت که اذیت نمیشه

_نه خیلی خوبه مرسی

_ زن عموت بمیره اگه فقط خودمون
بودیمو دیگه خودت میدونی!!!

_خدا نکنه دیوونه حالا وقت زیاده مرسی همینم عالیه

_حواسم پرت نشه

_نه خیالت راحت

بعد همانطور که به آزاد راه نگاه میکردم فکر کردم که یکی از خوبی های ماشین های دنده اتوماتیک همین است، در همین حین طاهره پیام داد:

_عشقم‌خوبی خسته نباشی؟

_مرسی عشقم خوبم
خودت چطور خسته شدی؟

_اگه تو بودی نه کاش الان کنارم
نشسته بودی سرمو گذاشته بودم
روی شونه ات

به این وضعیت که بطور کلی نگاه کردم با خودم گفتم عجب اوضاع پیچیده و عجبیبی و ندایی عمیق تر در درونم گفت و شاید مضحک و مزخرفی .

_جانم یکم دیگه میرسیم

_واای توی اون محیط و فضا
من چه جور با تو نخوابم و کنارت
نباشم ؟!!

_حالا نصفه شبی ، وقتی ، یه جوری جیم
میزنیم

_وا نمیگن این دو تا کجان ؟

_ بابا نصفه شب همه خوابن اومدیم
مسافرت سرباز خونه نیست که هی آمار
بگیرن

_نمیدونم والا میترسم خیلی

_حالا ببینیم چی میشه

_باشه عزیز دلم میترسم حواست پرت بشه
فعلا

همینطور آرام پای مرضیه را میفشردم در حالی
که دستم کمی درد هم گرفته بود اما سبک بال در جاده تقریبا خلوتی می راندم .

بالاخره به محل اقامت نزدیک شدیم یک شهرک توریستی بود که ورودی آن نگهبانی داشت. مرضیه کارتی را به او نشان داد و ما وارد شدیم. تمام مسیر و دو طرف آن ویلاهای بسیار زیبا و بزرگ و مجللی ساخته شده بود که هوش از سر ماندگار و مادرم برده بودند و شروع کرده اند به به به و چه چه و ویلا ها را بهم نشان دادن تا اینکه به مسیر نوار ساحلی رسیدیم ، بیشتر ویلاهای این مسیر سازه هایی با معماری بشدت مدرن بودند ، ترکیب های از مستطیل و مربع و همه دو‌طبقه و با استخر های اختصاصی ، در همین حین به این فکر میکردم کدام همسر همکار مرضیه می تواند این همه ثروتمند باشد ؟!!!

مرضیه ریموت را زد و در پارکینگ باز شد ،همه کنار استخر بزرگی از ماشین ها پیاده شدیم و به ساختمان و اطراف شروع کردیم به نگاه کردن ‌طاهره هم با اشتیاق فراوانی می نگریست طوری که انگار فراموش کرده بود من دو قدمی او هستم ، به هر حال تجملاتِ ثروت همیشه روح‌ زنانه‌ را بشدت جذب خود میکند ، در شیشه ای ساختمان ویلا کنار رفت و وارد سالن بزرگی شدیم که کف پارکت درخشان سفیدی داشت ، به همراه چیدمان بسیار حساب شده و شیک یک مبلمان راحت آبی رنگ و صندلی های بسیار مدرن و لوسترها و چراغ نماها و میزها و سایر دکوری های عجیب و غریبی که توصیف آنها در حوصله این شرح حال نیست ، دو پلکان شیشه ای در انتها از دو طرف سالن به طبقه بالا منتهی میشد که مشتمل بر چند اتاق خواب بود ، انتهای سالن هم آشپزخانه با امکانات زیاد و یک مسیر ورودی به جکوزی بود ‌. همه ماتشان برده بود اما من بیشتر دل مشغول این فکر بودم که واقعا صاحب این ویلا کیست ؟!!! عمو گفت :

_خب اگه بازدید و تحسین تموم‌شد وسایل رو بیاریم داخل و بساط نهار یا چه میدونم شام رو آماده کنیم بچه ها گشنه هستند

مرضیه با طعنه و شوخ‌ طبعی گفت:

_نه که خودت ماتت نبرده بود ؟!!!

و خنده ها و شوخی ها و حرف های
معمول جریان پیدا کرد ‌.

یکی از چمدان ها را که از صندوق عقب بیرون آوردم دیدم طاهره یک دست چمدان و یک دست کیف دستی جلوی من دارد حرکت میکند که با با چابکی چمدان را از دستش گرفتم و با شانه آرام به پشتش ضربه ای زدم و آرام گفتم :

_شما چرا عیال؟

کمی جا خورد و بعد با چشمانی کم هراسان
اما بسیار هیجان زده بود مرا نگریست و گفت:

_اوا شما چرا ؟زحمتتون میشه...

خلاصه وسایل را داخل آوردیم و من و پدرم و مادرم به همراه خواهرم و طاهره به همراه دخترش و خانواده عمو هم هر کدام با وسایلشان اتاقی را اشغال کردند. شب ساعت نزدیک به نه و نیم همه روی صندلی های ساحلی راحتی ، کنار آب نماها و استخر ، مشرف به ساحل دریای آرامی که در پرتو مهتاب سرمه ای رنگ شده بود نشستیم، عمو هم مشغول درست کردن کباب در باربیکیو شد‌. طاهره یک لباس بلند به رنگ صدفی به تن کرده و شالی به همین رنگ هم دور سرش پیچیده بود و یک گردنبند با مهره های فیروزه ای به گردن انداخته بود و کفش های راحتی سفیدی هم به پا داشت ،آرایش بسیار ملایمی هم کرده بود و غنچه دهانش را به رژ صورتی کمرنگ و چشمانش را با سایه های محو یاسی آراسته بود. مرضیه هم یک پیراهن گشاد و بلند سبز آبی رنگ پنبه ای و یک دامن بلند کرمی و صندل هایی به همان رنگ پوشیده بود، دور سرش هم مثل همیشه مانند خواهرش شالی پیچیده بود منتها به رنگ لاجوردی ، مثل همیشه به چشمانش ریمل زده بود و سایه بنفش کمرنگی گوشه چشمش کشیده و رژ گوشتی ملایمی هم به لبانش زده بود، من هم یک پیراهن و شلوار ساحلی راحت اجری رنگ و با کتانی های سفید پوشیده بودم .

بعد از خوردن شام و کلی تعریف و خنده همگی راهی ساحل شدیم در راه لحظه ای طاهره برگشت و به من نگاه کرد و از برق چشمان پر مهرش خواندم که میگفت[ الان باید دو نفری باهم کنار ساحل قدم میزدیم ] تقریبا چند صد متر به ساحل ستونی از چراغ ها آنجا را تقریبا روشن میکرد ، دریا آرام می غرید و نسیم بویناک خنکی هم می وزید. چراغ ویلا ها خط نورانیِ محوی را از دور دست در کناره ساحل تشکیل داده بودند .طاهره پیام داد که [عشقم الان فقط باید خودم و خودت ساحل بودیم آخ ] برایش نوشتم [ عزیز دلم داشتم منم به این فکر میکردم] با اینکه دریا مشخص نبود مشغول عکس گرفتن شدند ، مرضیه از سر شب انگار منقلب شده بود گاه بیگاه به من نگاه های دزدکی میکرد ، گاهی حس میکردم چیزی او را کلافه کرده ، موقع شام از زیر میز نوک کفشش را آرام به پایم مالید در حالی که داشت به نازنین زهرا غذا میداد کمی بی مهابا تر شده بود اما من سعی میکردم خوددار باشم مخصوصا در حضور عمویم و ماندگار که بسیار حواس جمع و تیز فهم بود.
مرضیه گفت :
کاش اون صندلی تاشو کوچیکارو با فلاسک
چایی میاوردیم کنار ساحل مینشستیم هوا خوبه..
من گفتم :
_من الان میرم میارم
عمویم گفت :
_منم میام کمکت
مرضیه گفت :
_نه تو وایسا پیش بچه ها اینجا خیلی خلوت
شبم هست من میرم
_لازم نیست زن عمو خودم میارم
_نه بابا اذیت میشی هشت نفریم

خواهر هم می خواست بیاید که مرضیه منصرفش کرد با هم راهی ویلا شدیم آرام کنار هم گام برمیداشتیم ، مرضیه نفس های عمیق و شمرده ای میکشید و به روبرو خیره شده بود ، به طاهره که فکر میکردم دلم میگرفت و خاطرم دچار عذاب میشد گویی ته دلم راضی نبود تن به تن مرضیه بدهم اما از سویی دیگر تشنه او هم بودم ، برگشتم بقیه در سیاهی لبه ساحل غرق شده بودند .دست مرضیه را گرفتم او هم دست مرا فشرد و به اطراف نگاهی انداخت و بعد با چشمانی خواهشگر و مشتاق به من زل زد گفت :

_آخ لعنت به من که خیلی دلتنگت بودم

به سمت خودم کشوندمش ، شانه اش به شانه ام خورد مرضیه برگشت پشت سرش را نگاه کرد

گفت :

بذار برسیم اینجا نمیشه

داخل ساختمان ویلا که شدیم ناگهان به گردن من آویخت و زبانشان داخل دهانم خزید و با عطش و حرص تمام شروع کرد به خوردن ‌.زبان هایمان چون دو زالویِ سرخِ سرکش در هم می پیچیدند و لبانمان یکدیگر در بوسه های تنگ می فشردند.دستانم از کش شلوار مرضیه عبور کرد و از زیر الیاف شرتش به داخل خیزید و انگشت وسط بین گلبرگ هایِ مرطوبِ شکافِ واژنش قرار گرفت ، مرضیه با حرص و عطش تمام شروع کرد به بوسیدن گردنم
و اینگونه سراسر تنم را آکنده از لرزه های لذت
میکرد ،انگشتم را مابین آن شکاف واژنش به سرعت حرکت میدادم ، دستانش را دور گردنم حلقه کرد لاله گوشم‌ را گاز گرفت در حالی که نفس نفس زدن و حرم گرمش در گوشم پیچیده بود گفت :

_انگشتتو بکن توش زود باش وقت نداریم

فشار بالشتک های بزرگ نرمی به سینه ام که پستان های مرضیه بود آلتم را سیخ تر کرد حرکت انگشتان ظریفش را به زیر شلوار و شرتم را حس کردم و آلت سنگ شده ام که در میان انگشتان کشیده و ظریف و گرم مرضیه چلانده میشد. نفسم در سینه حبس شد، ناله ای سر دادم ، با چشمانی شیدا و مست از شهوت به من نگاه کرد . لبانش را کمی غنچه کرد و به طرزی انگار مادرانه گفت :

_ای جاااان چی شده ؟؟؟

انگشت دست دیگرش را در دهانم کرد ، لبهایم را مالید و بعد وحشیانه زبانش را داخل دهانم کرد و مرا بیشتر به خود فشرد ، انگشتم را از لایِ گلبرگ هایِ گوشتیِ لیز راهیِ داخل واژن کردم ، در حفره ای که آکنده از مایع لزجی شده بود که از فضای گوشتی تنگی ترشح میشد ، تا جایی که میشد فرو کردم و شروع کردم‌ به سرعت عقب و جلو کردن انگشتم . مرضیه هم سرعت حرکت دستش را بیشتر کرد ، با چشمانی ویران از شهوت به در ورودی ساحلی ویلا نگاهی کرد و آب دهانش را قورت داد و نفس زنان گفت :

_زود باش زود باش اصلا وقت نداریم

فشار و سرعت را بیشتر کردم و در میان
آه و ناله و دندان قروچه هایم به او گفتم :

_بذار بذارم توش

که ناله سر داد

_نمیشه وقت نداریم
ولی آبتو میخوام

بدنش رعشه های شدیدی گرفت و چشمانش
رفت در حالی که به من آویخته بود و نیمی از وزن بدنش را روی من انداخته بود ،شل شد در همین حین من هم به مرز ارگاسم رسیدم فغان کردم که :[مرضیه دارم میشم ]مرضیه ناگهان به خودش آمد چشمانش گرد شد ،
دستش را بیرون کشید و گفت :

_سریع برو دستشویی تا من فلاسک بردارم

بین راه مقداری از مِنی توی دستم خالی شد و به سرعت خودم‌ را به سرویس بهداشتی رساندم و بقیه را داخل سینک دستشویی خالی کردم، نفسی از عمق جان کشیدم . به چهره ملتهب خودم در آیینه نگاه کردم و احساس رخوت عمیقی کردم ، باز فکر طاهره صاعقه ای بر جانم‌ زد دستم را شستم و موهایم را بسرعت مرتب کردم. فی الفور سمت مرضیه رفتم و چهار صندلی تاشو کوچک و سبک زیر یک بغل و چهارتای دیگر را هم زیر بغل دیگرم زدم و به سمت ساحل حرکت کردیم مرضیه گفت :

_خیلی ریلکس رفتار کن تویه چشم کسی نگاه نکن اگه گفتن چرا دیر اومدید میگیم دو تا صندلی کم بود مجبور شدیم بریم انباری بیاریم آروم نفس بکش باش عزیزم؟

_حله

_آفرین به وقتش پوستت میکنم

[هر دو خندیدیم]

نگاهی به شلوارم انداخت گفت

_شق که نیستی

_نه بابا خیالت راحت

تا اینکه رسیدیم مرضیه کاملا حرفه ای
با لحن و رفتاری کنترل شده خطاب به همه گفت :

_وااای دو تا صندلی کم بود رفتیم انباری رو گشتیم تا پیدا شد

عمو گفت :

_ای بابا حالا واجبم نبود

طاهره به من نگاهی کرد و خیلی ریز وقتی کسی حواسش نبود به گوشی اش اشاره کرد ، مادرم هم گفت :

_ به زحمت افتادید

ماندگار و ساجده و نازنین زهرا کفش هایشان را درآورده بودند و کمی داخل آب رفته بودند خلاصه صندلی ها را کنار هم چیدیم و نشستیم. پیام طاهره را باز کردم :

_وااای کاش من جای مرضیه بودم

[چند دقیقه بعد ]

_چرا جواب نمیدی ؟!

[برایش نوشتم ]

_ببخش عزیزم مشغول جمع کردن وسایل بودم

_الهی خسته نباشی ، میگم دلم گرفت خیلی دلم میخواد مامانت بدونه من عروسشم

من که هنوز مغزم انباشته از احساسات و افکار ناشی از همین اتفاق چند ربع ساعت پیش بود برایم کمی طاقت فرسا بود که به این موضوع پیچیده ای که طاهره مطرح کرده بود هم فکر کنم اما با این حال پاسخ دادم

_الهی خب همین امشب بگو استیکر خنده

_خنده نداره بعدشم خودت باید زحمتشو بکشی

[دلهره گرفتم]

_یعنی همین امشب بگم‌؟

_نخیرم به وقتش میگم کی بگی
حاضر باش

انگار ورطه تاریک و غرانی مانند دریای شبانگاهی روبرویم بین طاهره و مرضیه قرار گرفته بود و من در حال غرق شدن در آن بودم این روابط پنهانی و سردابی ، این همه مخفی کاری ، این بازی ای که در عین حال که لذت بخش بود مرا در برزخ و دوگانگیِ درد آوری بین این دو خواهر نگاه داشته بود .نمیدانستم باید چکار کنم .نمیتوانستم از هیچ کدامشان دل بکنم و بگریزم ، نمیتوانستم ، آرزو کردم ای کاش مرضیه بازنگشته بود. برای طاهره نوشتم

_حله عزیزم نصف شب جیم بزنیم بریم لبه ساحل؟

_وای ساجده رو چیکار کنم پاشه ببین نیستم ؟

_بگو بی خواب شدم رفتم قدمی بزنم

_اخه این همه تو راه بودیم همه خسته ایم
چه بی خوابی ای ؟!! بعدش نمیگه تنها نصفه شبی راه افتادی میری کجا؟!!!

_پس چیکار کنیم ؟!!

_عشقم من برای فردا یه برنامه ای دارم
یکم فقط میترسم ریسکه

_بگو عزیز دلم

_ سعی کن صبح یکم‌ زودتر بیدار بشی بعد نوار ساحل میگیریم باهم میریم .من میگم صبح زود بیدار شدم تنهایی رفتم پیاده روی توام بگو رفته بودم این کوچه های بالا رو دور میزدم چه میدونم ویلاها رو میدیدم

_تو اول برمیگردی ویلا منم میذارم
نیم‌ساعت بعد میام

_آره آفرین حالا تا فردا

_باشه عزیز دلم من هر وقت بیدار شدم
بهت پیام میدم

_اوکی.....

در اتاق روی تخت دو نفره ای دراز کشیده بودم. البته کمی تکیه داده بودم و به دریای سیاه از نمای تمام‌ شیشه ای اتاق نگاه میکردم ، حس میکردم این دریا جلوه ای از روح من است ، گاهی سرد و ظلمانی ، گاهی پر تلاطم و طوفانی و در عین حال شناخت ناپذیر و مبهم و از همه مهمتر تنها !!! تنها !!! حتی طاهره و مرضیه با تمام شور و احساسی که به خرج میدادند نمیتوانستند مرا از این تنهایی ظلمانی رها کنند !!! انگار سکس به جایی اینکه ما را وصل کند بیشتر تقلای بیهوده ما را برای‌ یگانه شدن به رخ میکشد. بعد از خودم پرسیدم میخواهم‌ رابطه ام با این دو خواهر را تا کجا ادامه دهم ؟ به عمویم اندیشیدم به این مرد خوب و ساده دل ، لحظه ای از خودم منزجر شدم اما واقعا من مقصر هستم ؟ چرا باید دچار چنین نیروی جنسی سرکش و فانتزهای بیمار گونه باشم ؟!! اما در اعماقِ روح خویش به خوبی می دانستم این رابطه یِ دوجانبه جایی باید تمام شود اما چطور ؟ و کی ؟ نمیدانستم!!! ساعت یک نصف شب بود همه انگار خوابیده بودند ، من هم که طبق معمول بی خواب شدم یک رل ماری ‌جوانا و بسته سیگارم را برداشتم و راهی ساحل شدم در بین راه از مقابل اتاق طاهره که رد میشدم صدای پچ پچی شنیدم .نمیدانم دقیقا چرا؟ اما کنجکاو شدم و گوشم را به در چسباندم ، جالب بود مرضیه در اتاق طاهره بود .باهم داشتند حرف میزدند ، خوب که تمرکز کردم حرف هایشان برایم واضح شد ، مرضیه گفت:

_ نه بابا بیداره معمولا الان تماس میگیره

_وای مرضیه خب چی بگم؟

_عع چی بگم چیه‌؟!! یه تشکر بابت ویلا
و احوال پرسی دیگه!! بابا یکم‌ فکر زندگیت
باش

چند لحظه بعد طاهره شروع کرد با تلفن
حرف زدن :

_سلام حاج آقا صولتی به مرحمت
شما لطف کردید ...

با شنیدن نام [صولتی ]ضربان قلبم شدت گرفت و اضطرابی تلخ به دلم چنگ کشید. پس احساسم موقع ورود به اینجا بیجا نبود!! این ویلا متعلق به صولتی است بعد از کلی تعارف و تشکر و ابراز لطف و این ها مکالمه تلفنی تمام‌ شد .

مرضیه گفت:

_آفرین حالا شد. بابا نمیدونی چه‌ زنای
آرسن لوپنی منت اینو میکشن ! اما دلش
پیش توعه

با ملغمه ای از افکار متناقض و وسواس گونه و اضطرابی تلخ از پله ها پایین رفتم و راهی ساحل شدم .در این مواقع بیشتر مکانیزم های دفاعی در ذهنم بیدار میشد ، خودم را سعی میکردم قانع کنم که مرضیه این لقمه را برای طاهره گرفته ، مرضیه ای که نمیداند طاهره با من است ، طاهره هم که نمیتواند بگوید با من است برای همین بین پیشنهاد مرضیه و من گیر کرده اما آیا واقعا همینطور است ؟ آیا واقعیت چیز دیگری نیست ؟ آیا این شامل همان سیاست و بازی هایِ پنهانیِ مخوفِ زنانه نمیشود ؟ مشخص است که این لقمه را مرضیه برای طاهره گرفته از کارتی که به نگهبانی نشان داد و از اینکه اطلاع داشت صولتی تا چه ساعتی بیدار است معلوم است و اصلا فراتر از همه اینها جور کردن این ویلا!!! پس آیا مرضیه با صولتی رابطه نزدیکی داشته است ؟!!اگر اینطور است چرا او را سمت خواهرش سوق میدهد!!؟ حتما آشنایی نزدیکی دارند آیا مرضیه ممکن است با مردان متمولی سر و سری داشته باشد ؟ اگر دارد چرا دوباره سمت من برگشت؟ مثل اینکه طاهره ، صولتی را در آب نمک گذاشته است به هر حال از چنین مرد متنفذ و ثروتمند مجردی خیلی از زن ها به سادگی نمیگذرند اگر اینطور است چرا اصرار کردند من همراهشان به این سفر بیایم ؟!! آیا چیزهایی بین این دو خواهر است که من از آن‌ بی اطلاعم ؟!! با این افکار ، نفرت و آزردگی بر قلبم چنگ کشید . گویا سرم در میان این افکار با درد غوطه می خورد ، به این فکر کردم که فردا صبح موقع پیاده روی ته و توی قضیه را از طریق طاهره در میاوریم ، از دست او آزرده و عصبانی بودم. دوست داشتم هر چه زودتر صبح شود تا از طریق حرف زدن با طاهره این نفرت و دل آزردگی که در روحم بیدار شده بود را ساکت کنم ، اگر طاهره تمایلی به صولتی ندارد چرا راضی شده به ویلای او بیاید ؟ با این اندیشه سعی کردم خودم‌ را آرام کنم که حتما بخاطر فشار و اصرار مرضیه است!!! اما صبح مشخص میشود‌. در این احوال و افکار غرق بودم که خودم را ساحل روبروی دریا دیدم ، ساحلی خلوت که در مقابل آن دریا در تاریکی مطلق با
صدای امواج آرامش نجوا میکرد و نسیمی از آن صورت داغ از این احوال و افکار وسواس گونه ام را نوازش میکرد.با خودم تکرار میکردم طاقت بیاور صبح مشخص میشود ، طاهره در چنگ تو است در آخرین‌ سکس تان مقعدش را فتح کردی دل آرام دار ، یاد نگاه ها و پیام‌هایی که
امروز میداد بیفت یاد عطش و طلبی که در نگاهش بود ، صولتی لقمه ای ست که مرضیه به زور در دهان‌ طاهره میخواهد بچپاند .سعی میکردم نیمه وسواسی و بدبین
خودم‌ را اینگونه آرام کنم . ترجیح دادم کمی افکار و خیالتم را رها و سبک کنم برای همین رول ماری جوانا‌ را در حالی که مقابل ورطه ظلمانی و درهم شده آسمان‌ شب و دریا بودم روشن کردم و پک های جانانه ای گرفتم ، ضربان قلبم کمی بالا گرفت ، احساس میکردم این‌سیاهیِ مرموز تماما داشت مرا احاطه میکرد ، ویلا با نورهای ضعیفش داشت ناپدید میشد ، پاهایم را دیگر خیلی حس نمی کردم و گویی یکباره همه چیز برایم غریب و بشدت عجیب شد ‌.
اینجا چیکار میکنم ؟! اصلا اینجا کجاست ؟! مرضیه و طاهره واقعا چه کسانی هستند؟! با زن عمویم و خواهرش مخفیانه‌ رابطه دارم؟!!واقعا چنین چیزی عجیب و مضحک نیست ؟!!اصلا چرا باید انقدر فکرم را درگیر این دو نفر کنم؟!!بعد چند ماه رابطه با طاهره آیا به همین اندازه برای من جذاب میماند ؟ آیا الان هم مثل روزهای اول برای من جذاب است ؟!!! این حساسیت من واقعا عجیب و بیجا نیست ؟!!!در حالی که چِت بودم سیگاری روشن کردم
چند لحظه بعد ناگهان انگار صدای دختری را شنیدم که میگفت فندک داری ؟ اول گمان کردم در خیالاتم این صدا را شنیدم ، اما باز صدا بلند شد :میگم فندک داری ؟ به سمت صدا برگشتم در سایه و روشنِ بینِ دریا و ستونِ چراغ ها پیکر دخترانه ای را دیدم .کمی جلوتر آمد و نور بیشتر شد ، دامن چهارخانه یِ مشکی و سفیدی تا زانو به پا داشت و [فیش نِت هایِ توریِ مشکی] تا زانو پوشیده بود ، یک نیم تنه مشکیِ چرم براق و زیر آن کراپی به همین‌ رنگ به تن داشت ، حلقه ای از نافش آویزان بود ، موهای لخت و سیاهی داشت که بشکل قارچی کوتاه شده بود که تا روی ابرو ها و اطراف گونه اش ریخته شده بود ، چشمان مشکی و گیرایی داشت ، رژ لب‌ مشکی ای زده بود. وسط لب پایینش هم پیرسینگی کاشته بود ، انگار به راستی او را در اوهام و خیال میدیدم ، سیگاری را بین انگشتانش باریکش که ناخن های بلند و تیز و سیاهی داشت گرفته بود ، می خورد هفده هجده ساله باشد.

_ای بابا چرا ماتت برده میگم آتیش داری ؟

[دوستانی که جدیدا این داستان سریالی میخوانند
توجه کنند که بخش هایی که به اسم مرضیه یا طاهره
ارسال می شود ادامه داستان سریالی الهیات مبتذل است]

ادامه دارد.......

نوشته: قلب یخی

  • Like 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


طاهره یا مرضیه 3

هنوز کمی شوکه بودم ، فندک را کمی نزدیک صورتش روشن کردم. چشمانش در روشنایی فندک برق مرموزی پیدا کرده بود و همانطور که به من زل زده بود سیگارش را روشن کرد و دود آن را در هوای نمناک رها کرد و گفت:

_بو گلت از دور میومد
یه کام مارو مهمون نمیکنی؟

نسبت به او کمی سوظن داشتم .دقیق نمیدانم چرا ولی حس میکردم حضورش در این لحظه خیلی تصادفی نیست. به هر حال با لحن خشک و سردی گفتم:

_دست بچه ها دراگ نمیدم

ناگهان زد زیر خنده طوری که شانه هایش می لرزید و بعد با نگاه خندان و متفکرانه ای گفت:

_باشه بابا بزرگ من خودم داشتم آخه تموم شد

ته جوینت را دستش دادم چند کام عمیق گرفت و بعد شروع کرد سرفه کردن در حین سرفه ها‌ گفت :

_نه خوشم میاد سم میکشی

به او گفتم :

_زیاد نکش حالت بد نشه

پوزخندی زد و گفت :

_من خودِ حال بدم آقا پسر

بعد شروع کرد به سیگارش پک زدن. در حالی که حس میکردم سرم در تاریکی و هوای نمناک ساحل دوران دارد گفتم :

_از اینکه مثل اجل معلق ظاهر شدی معلومه

دود سیگارش را سمت من بیرون داد و یکی از ابروهایش را بالا گرفت و گفت :

_فعلا که تو اجل معلقی من هر شب اینجا پیاده روی میکنم تا حالا ندیده بودمت.

لبخند طعنه آمیزی زدم و گفتم:

_کم سعادت بودی

باز پوزخندی زد و با چشمانش که انگار در آن نشانی از تحقیر کردن بود به ویلای محل اقامت

ما اشاره کرد و گفت :

_مال این ویلایی دیگه

سوظنم بیشتر شد و اخمی کردم و گفتم :

_تو از کجا میدونی ؟

خندید و آن نگاه را با همان لبخند طعنه آمیزش همراه کرد و گفت :

_بعضی شبای جمعه با بچه میایم اینجا..

تعجب کردم و در مغزم سریع مشغول پیدا کردن ارتباطی بین حرف های این دختر و چیزهایی که اینجا مشاهده کرده و شنیده بودم شدم

_این ویلای شماست؟

با لحن طعنه آمیز و طنزی گفت :

_دیگه الان مال شماست

کمی به غرورم برخورد و پاسخ دادم:

_من مجبور شدم بیام دلیلشم به خودم ربط داره

ته سیگارش را زیر پایش خاموش کرد ، نگاهی سرتاسری به من کرد ، صورتش سرد و جدی شد و گفت:

_میدونم از کس و کار مرضیه جون هستی
بابت فندک و گل ممنون

با شنیدن اسم مرضیه حیرت کردم ،سر راهش را گرفتم و خیلی جدی و خشک از او پرسیدم :

_تو مرضیه رو از کجا میشناسی ؟!!

انگار کمی جا خورده بود .چندثانیه به من خیره شد و بعد گفت :

_مرضیه از دوستای قدیمم و معلم دوران دبستان منه

[توده ای از سوال و حدس و ظن در ذهنم در هم پیچید اما از یک نتیجه گیری خودم مطمئن بودم ]

_تو باید از بستگان آقای صولتی باشی پس

به نشانه کلافگی مردمک های چشمش را چرخاند و گفت:

_دخترشم . ویلای دیگه اش کمی بالاتر اقامت دارم الان بازجوییت تموم شد؟!! برم ؟؟؟

[اما من همچنان درگیر کلی شک و ظن و گره ذهنی بودم ]

_پس رابطه شما با زن عموم خیلی صمیمی و ریشه داره

حالت متفکرانه ای به چهره اش داد و گفت:

_هوممم پس مرضیه زن عموته
حتما تعجب میکنی چطور مرضیه با دختری با ریخت و قیافه من میتونه صمیمی باشه..

_آره اینم خیلی جای سواله

_خب خیلی سعی کرد من آدم و دختر سر به راهی بشم

پوزخند زد و بعد ادامه داد:

_خب نشد دیگه

خیلی دوست داشتم بدانم صولتی چه کسی است ؟ رابطه این دختر و پدرش با مرضیه در چه حد است ؟ چطور شروع شده ؟ اما نمیتوانستم همه اینها را صریحا بپرسم‌ باید ابتدا سعی میکردم با او ارتباط بگیرم برای همین گفتم :

_خیلی سعی کرد منم آدم کنه ولی نتونست

با لبخندی گفت:

_آره ازت معلومه

باید سرنخی پیدا میکردم برای همین بی محابا گفتم :

_فکر کنم برات یه مامان میخواد جور کنه

اخمی کرد ، چهره اش در هم پیچید و گفت:

_میدونم خواهر خرابشو میخواد قالب کنه به حاج آقا!!!!

نفهمیدم دقیقا چه شد !!!اما خشمی ناگهان تا مغز استخوانم رسوخ کرد و با یک دست یقه ی نیمه تنه اش را محکم گرفتم و او را سمت خودم کشیدم و با چشمان غضبناکی به او خیره شدم و گفتم :

_حرف دهنت رو بفهم بچه !!!!

ماتش برده بود و چهره اش چون چهره کودک وحشت زده ی بی دفاعی شد و به من خیره شده بود بعد به خودش آمد و دستم را پس زد و خطوط چهره اش حالت خشمناکی گرفت و گفت :

_دستتو بکش الان زنگ میزنم حراست
بیاید پرتت کنه بیرون در و داهاتی..

سعی کردم به خودم مسلط باشم و عصبی نشوم برای همین با لحنی بسیار عادی گفتم:

_از حرف زدنت معلوم کی مال کجاست

با همان چهره و نگاه پر از خشم گفت :

_میدونم مرضیه چی تو کلشه لازم نیست تو بگی چیه تو بادیگاردشون هستی ؟!!!

ترجیح دادم به جای اینکه کاری کنم که او بیشتر رم کند از در دیگری وارد شوم برای همین گفتم:

_من فقط چندتا سوال ازت دارم دنبال زدن مختو این مسخره بازیا نیستم ، فقط لازم چندتا سوال ازت کنم راجع به مرضیه خیلی مهمه

کمی از حالت خشم چهره اش کاسته شد و با اخم و چشمانی کنجکاو گفت :

_مثلا چه سوالی ؟!!! بعدشم چه ربطی بتو داره زندگی مرضیه ؟؟؟

_به هر حال یه ربطی داره الان نمیشه گفت

مدتی مکث کرد سپس با لحن آرامتری گفت:

_تو چقدر مرضیه رو میشناسی ؟

احساس کردم حلقه یا تجربه مشترکی
بین ما وجود دارد برای همین به چشمانش خیره شده و گفتم :

_همونقدر که تو میشناسی

چشمانش را ریز کرد و ابروهایش را بالا انداخت
و گفت :

_همونقدر که من میشناسم ؟!

به اطرافش نگاهی جزیی انداخت و گفت:

_آی دی تلگرامم رو بزن

گوشی تلفنم را دست گرفتم و ای دی تلگرامش.را وارد کردم .سیگاری دوباره بدست گرفت و من هم برایش فندک گرفتم .دود سیگار که همینطور چشمانش را میزد گفت:

_ فردا عصری بهم پی ام بده ببینم چی میگی

بعد راهش را کشید و رفت ، آرام در سایه و روشن امتداد ساحل کم کم ناپدید شد . داشتم به این فکر میکردم واقعا او از مرضیه چه‌میداند ؟ آیا همان چیزهایی را که من میدانم؟ به احتمال قوی او هم کنجکاو است که‌ بداند من چه چیزی راجع به این زن میدانم!!! صولتی کیست؟! رابطه او با مرضیه و طاهره چگونه است ؟؟ تا فردا شب باید در برزخ این سوالها و احتمالات سر میکردم‌..

طبق قراری که با طاهره گذاشتم صبح زود کنار ساحل جایی که از قبل باهم هماهنگ کردیم منتظرش ماندم ، شب قبلش فقط سه ساعت خوابیده بودم ، دو دل بودم که آیا موضوع صولتی را با او مطرح کنم یا نه ؟در همین فکر غرق بودم که دیدم طاهره در حالی که لباس ساحلی سفید بلندی به تن کرده و کلاه سایه بان داره سبزی سرش گذاشته و عینک آفتابی زده از کنار آلاچیق ها دارد سمت من می آید. ترجیح دادم از همان ابتدا این فرصت بدست آمده یِ پیاده روی با محبوب را کنار ساحل با مسئله صولتی خراب نکنم، هوای خوش و خنکی بود و آسمان صاف و نیلگون بود و دریا آرام پنجه هایِ سفیدش را بر پهنه یِ درخشانِ و قهوه ای ساحل میکشید، دست در دست هم در امتداد ساحل راه میرفتیم، چهره طاهره پر از نشاط و شور زندگی بود .با خودم گفتم چطور میتوانم با مسئله صولتی سعادت اکنون او را تلخ کنم ؟!!! انگشتانش را با ولع در دستم می فشردم و از برخورد شانه اش به شانه ام کیفور میشدم ، غرق در شادی عشق بودم و ندایی رسا تر در من میگفت : اگر دلش پیش مرد دیگری است چطور میتواند الان چون پرنده شاد و زیبایی کنار تو خرامان باشد و دستانت را در دستانش بفشارد !!!؟ این موضوع فقط از مرضیه آب میخورد !!!!گرم صحبت های پیش افتاده بودیم که در پرتوی رابطه یِ پر شورمان تازگی و جذابیت پیدا کرده بودند . طاهره از آینده یِ مان میگفت از مواقعی که دلتنگ من میشود از دخترش از اینکه زمانی میرسد که فقط هر دو به سفر آمده بشیم و من هم با محبت و شور تمام به سخنانش پاسخ میدادم‌. تا اینکه به کافه بسیار شیک و دنجی رسیدیم که دکوراسیونش الهام گرفته از کلبه های استوایی بود، طبقه بالای آن که شبیه لژ دنجی بود و نمای آن سمت دریا بود نشستیم که میشود گفت یک اتاقک چوبی بود. طاهره چسب من نشسته بود و من داشتم برایش قهوه میریختم. همینطور که با لبخند به قوری دستم نگاه میکرد گفت :
_زندگی یعنی همین واقعا ، اینجا روبروی این دریای قشنگ کنار هم داریم صبحانه میخوریم
پاسخ دادم :

_واقعا آدم مگه دیگه چی میخواد از زندگی عزیز دلم؟!!!

سرش را روی شانه ام گذاشت و چشمانش را بست و گفت:

چی بهتر از این ؟!!!

تکه ای کیک بریدم و با چنگال نزدیک دهانش گرفتم با شوق تمام آن را خورد. کمی کاکائو به پایین لبش مالیده شد، گفتم :

_الهی یه ذره اش مالید پایین لبت

خواست با دستمال کاغذی تمیزش کند که گفتم صبر کن.بعد پنجره روبرویمان که باز بود را نیمه بستم، صورتش را نوازش کردم و گفتم :

_خودم برات تمیزش میکنم

نگاهش کمی مردد و هراسان شد و گفت:

_وای اینجا خوبیت نداره

_شیشه پنجره که رفلکسه کسی مارو نمیبینه

بعد آرام زبانم را پایین لبش کشیدم و مزه کاکائو و کرم پودر را از روی پوست صاف و لطیفش چشیدم ، بدنش شل شد و نفس عمیقی کشید ، آنگاه خود به خود بدون آنکه اراده ای در کار باشد ، مانند زمانی که آهن نزدیک آهن ربا می شود ، لب ها و زبان عطشناکمان در هم پیچید در حالی که بوی عطر تن طاهره در مغزم پر شده بود. دست روی شانه ام گذاشته بود و گرم خوردن لبها و زبانم بود و من غرق در این خلسه یِ پیچ و قوسِ زبان و لب طاهره در کامم بودم ، لذتی که امواجش کل صورتم را در رخوت و مستی فرو برده بود.دستم بین ران هایش خرید ، طاهره هم پیش دستی کرد و دستان مرا بین پاهایش فشرد و در گوشم با نیاز نجوا کرد:
_کاش هیچکی ویلا نبود می بردم تو استخر آی میکردیم

دوباره زبان و لب هایمان در هم پیچید و من
شروع کردم به مالیدن دیوانه واره کس ورم کرده اش از روی شلوار نازکش و با حرص و نفس زنان گفتم:

هیچکی نمیاد نترس بزار ارضات کنم

طاهره که داشت از شهوت بیهوش میشد به خودش آمد و گفت:

_نه اینجوری نمیشه صبر کن

خودش را کمی جدا کرد. شالش را مرتب کرد
و بعد گفت :

_همینجوری عادی بشین و رفتار کن فقط دستتو از پشتم بکنم توی شلوارم

دستم را از پشت لباس ساحلی بلندش داخل کردم او هم کمی به من چسبید که دستم مشخص نباشد بعد انگشتانم از کشِ شرت تنگش عبور کرد و از روی نرمه هایِ لرزان و گرد و بزرگ باسنش رد شد و بین پاهایش روی واژن پف کرده و خیسش متوقف شد ‌.طاهره همینطور که قهوه اش را مرمزه میکرد ناگهان خودش را راست کرد و دست روی پیشانیش گذاشت و چشمانش را بست .انگشت میانه ام از لایِ پیچک هایِ گوشتی و مرطوبی عبور کرد و در شکافِ بسیار لغزنده و نرمی قرارگرفت .حجم زیادی از مایع یِ کِشسانی روی دستم میریخت. دستش میلرزید ، فنجان را روی میز گذاشت و سرش را به دیوار چوبی تکیه داد و چشمانش را بست و لبش را گاز گرفت .انگشتان من در تنگنایی از گوشت و سرریز مایع یِ لزج انگار در وسط دو استیکِ خام و آب دار وُول میخوردند.با گوشه چشم نگاهی به برجستگی شلوارم کرد ، سرش را سمت من چرخاند ، چشمانش نیمه بسته و پر از مستی شهوت بود بعد با صدای خفه ای گفت:

_الهی بمیرم عزیزم برگردیم جبران میکنم
بخدا جبران میکنم آییی

من هم زمزمه کنان گفتم :

_تو ارضا بشی روح منم آروم میگیره
تو فقط اذیت نشی عشقم

بعد دو انگشتم را بیشتر فرو بردم و شروع کردم به دادن تکانهای شدید ، آرنج هایش را روی میز گذاشت و سرش را روی دستهایش گذاشت و شالش را جلو کشید. [کصش ]را چون تکه گوشتی متورم و آبدار از داخل میلرزوندم در حالی که کل دست چپم خیس شده بود . انگشتش را گاز گرفت و بازوی مرا گرفت و بشدت فشرد و اینجا بود که فهمیدم به ارگاسم رسید.خودش را به آغوشم انداخت و ضمن قربان و صدقه رفتن شروع کرد به کشیدن لبهایم به داخل دهانش بعد پیشانیش را بوسیدم و با خنده و شوخی شروع کردیم به جمع و جور کردن اوضاع . داشتم دستم‌ را با دستمال کاغذی پاک میکردم و طاهره هم گوشی موبایل در دست داشت رژ لبش را تجدید میکرد.
با خنده آرامی گفت :
_وای خاک بسرم ببین چیکار کردم!!! مرضیه و ساجده بدونن اسممو دیگه نمیارناااا

_مگه خلاف شرع کردیم؟؟؟

_خلاف عرف که هست اونم اینجا

با آرنجش ضربه ای به من زد و با لبخندی گفت:

_چه کارا که با تو نکردمااا!!!!

_بابا بد کردم ؟!! سبک شدی دیگه

تلفنش زنگ خورد ، انگشتش را جلوی دهانش گذاشت و گفت:

_هیس حرف نزنیا اصن

بعد تلفن را جواب داد:

_سلام دخترم فداتشم هیچی خواب نمیبرد اول صبحی گفتم بیام قدمی بزنم آره دیگه تنها پس با کی ؟!!! باشه الان میام فعلا.

چهره اش حالت عجول و مضطربی به خود گرفت و گفت :

_اوه اوه پاشو بریم بیدار شدن

پشت به من کرد و گفت:

_ لباسم که خیس نشده؟

_نه هیچی نیست

روبرویِ پیشخوان کافه که ایستاده بودیم حساب کنیم ناگهان حس کردم از بین دختر و پسرهایی که از ظاهرشان معلوم بود از خانواده های ثروتمندی هستند کسی مرا نگاه میکند ، برگشتم دیدم همان دختر دیشبی با همان نگاه عجیبش در حالی که دارد سیگاری را دود میکند به من مینگرد ، یک لباس آستین حلقه ای مشکی و چسب و یقه بازی پوشیده بود که نصف سینه هایِ گرد و سولار شده اش از آن برق میزد ، موهای لَخت و پَر کلاغیش روی صورتش پخش شده بود ، دست راستش هم سراسر تاتو بود.جا خوردم و به خود لرزیدم ، سریع کارت‌ را کشیدم و از کافه خارج شدیم ، طاهره هم متوجه تغییر حالم شد و پرسید :

_چیزی شد ؟!چرا اینقدر پریشون شدی یهو؟!

_هیچی عزیزم میترسم دیر برسیم خب

داشتیم به سمت ویلا حرکت می کردیم که دیدم طاهره خیلی تویِ خودش است و انگار سخت درگیر فکر است( هر چند خودم هم سخت دل نگران اتفاق کافه بودم ) به او گفتم:

_چیزی شده ساکتی!!؟

حالت چهره اش نگران و جدی بود ، پاسخ داد:

_میدونی باید یه چیزی رو بهت بگم

_خب بگو

چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:

_ببین اگه تصمیمت جدیه بهتر بعد از سفر عملیش کنی.

[این هم شوک‌ بعدی] گفتم:

_منظورت چیه؟

_واسه ازدواج دیگه!!! به خانوادت بگی

[انتظار این یکی را نداشتم ، این حرف دل آشوبه دیگری در من بپا کرد]

_ مگه قرار نبود بعد سه ماه!!؟ تازه تو گفتی تصمیم به ازدواج نداری!!! چی شد یهو تصمیمت عوض شد؟!!

با عجله و شتابی که در لحنش بود گفت:

_آره ولی مسئله ای پیش اومده .میخواست زودتر بهت بگم ، گفتم برگشتنی بگم‌، گردشمون رو خراب نکنم‌، مرضیه بدجوری منو گذاشته لایه منگنه ، دلیلی نمیبینه من به صورتی جواب منفی بدم ، این مدتم همدیگرو تا حدودی شناختیم ، تویه این سفرم متوجه شدم چقدر خانواده یِ خوب و خون گرمی داری. بقیه اشم توکل بخدا به خانوادت اطلاع بده منم به مرضیه میگم

[دلم هوری ریخت] نمیدانستم باید چه کار کنم . برای ازدواج با او مردد بودم اما از طرفی هم نمیخواستم او را از دست بدهم جالب اینکه از جهتی هم خوشحال بودم چون مشخص شد دل طاهره با من است و نمی خواهد مرا دور بزند اما آیا واقعا میخواستم با او ازدواج کنم ؟ این کار برابر بود با از دست دادن مرضیه شاید طاهره را هم از دست میدادم چون ممکن بود مرضیه ، طاهره را منصرف کند خلاصه در این تنگنای کشنده ذهنی دست و پا میزدم گفتم :
_ من حرفی ندارم ولی یعنی مرضیه روی تو تسلط داره؟!!

_آخه تو همه چیزو نمیدونی من قبلا نظر بدی نسبت به صولتی نداشتم ولی الان که میبینه کاملا مخالفت میکنم براش عجیبه در نتیجه حقیقت رو بهش بگم بهتره از این برزخ نجات پیدا میکنیم تا کی پنهان کاری!!!؟

من هم که از این وضعیت خسته شده بودم لااقل برای اینکه تکلیف همه چیز مشخص بشود گفتم :

_باشه پس برگشتیم میگیم خلاص

[صدایی در عمق وجودم فریاد میزد که میفهمی چه کار میکنی ؟!!!]

_ اره بهتره اینجوری حالا بذا برگردیم یه کاریش میکنیم

[پس آیا لازم بود که درگیر مرضیه باشم همچنان ؟]گیریم که هر رابطه ای داشته و دارد !!! اما [نیرویی]در وجودم مرا بسمت او سوق میداد ، لحظه ای که طاهره چنین خبری را به مرضیه میدهد ، مجسم کردم همچنین خانواده ام را وقتی چنین چیزی را میشنوند !! وضعیتِ دیوانه کننده ای بود گویی شیطانی با من خیمه شب بازی میکند آنهم با به دست گرفتنِ بندهایِ تمایلاتم و همینطور تمایلات این دو زن ، حالا هم برای جذاب تر شدن داستان عروسک دیگری را وارد بازی کرده .در این کشاکشِ ذهنی بودم که طاهره گفت:
_خب عزیزم داریم میرسیم

یه چرخی بزن نیم ساعت دیگه بیا

گونه ام را بوسید و گفت :

_به هیچی فکر نکن ، نگران نباش باهم درستش میکنیم

بعد از من جدا شد و با قدم های تند سمت ویلا رفت تا طاهره رفت فکرم‌ سمت دختر صولتی رفت .اضطراب داشتم و احساس میکردم که دارم درمانده میشوم اما به خودم مسلط شدم در این مواقع اضطراب ودستپاچگی فقط کار را خرابتر میکند در آلاچیقی نشستم و سیگاری روشن کردم و به آن دختر پیام دادم .از اکانت تلگرامش متوجه‌ شدم اسمش سایه است.

_سلام

ده دقیقه ای گذشت تا اینکه پاسخ داد:

_خب بگو میشنوم

_تو قرار بود بگی ؟

_دلیلی نمیبینم‌ رابطه من و پدرم با مرضیه رو برات تشریح کنم فقط تا همین حد بدون که مرضیه از وقتی که مادرم از پدرم جدا شد و رفت از ایران و من دچار بحران روحی شدم بهم کمک کرد ،حواسش بهم بود ، کم کم آشنای خانوادگیه ما شد، مخصوصا اینکه به لحاظ فکری هم با پدرم جور بود و پدرم با شوهر خواهرش قبلا رفاقتی هم داشت. خیلی وقتا که حالم بد میشه میفرستادم دنبالش میومد پیشم ، یه جورایی هم من شاگرد کلاسش بودم و هم خواهر کوچیکش ولی خب ازم دلگیره چون اون چیزی که مرضیه میخواد نمیشم.

_همین ؟! اینارو اونشبم میتونستی بهم بگی دیگه چرای آی دی تلگرامتو دادی!!؟

_میخواستم بذاری برم و بهم پیله نکنی
_که اینطور !!!!

_حالا تو بگو

_چیزی ندارم بگم

_حله راستی

با نامزده بابایه من اومده بودی دَدَر ؟!!!(استیکر خنده)

_ منظورت چیه !!!؟

_فکر کردی من خواهر مرضیه رو نمیشناسم؟!!!
البته اون منو نمیشناسه ، مرضیه عکسشو بهم نشون داده.

انگار دستی نامرئی گلویم را گرفته بود و شروع کرده بود به بیشتر فشردن آن، دچار حالت تهوع شدم با این حال اصلا نمیخواستم مقابل سایه ضعف نشان دهم.گفتم:

_طاهره با منه، اصلا هم راضی نیست همسر پدرت بشه مرضیه گذاشتتش لای منگنه

_جدی ؟!! پس چرا انقدر میترسی ؟!! مطمئنم مرضیه اینو نمیدونه

_قرار بهش بگیم به زودی

_اینکه تا الان نگفتید عجیبه ، دوست داری زن صیغه ایت باشه ولی کسی هم خبر دار نشه ؟!! اره؟!!

_ برام مهم نیست همه خبردار بشن کار خلافی نکردم ، طاهره هم که خودش با این موضوع موافقه

_برام جالبه با این وجود چرا انقدر گیر مرضیه ای!!؟چرا میخوای ته و تویه زندگی اونو دربیاری!!؟

_ کنجکاویه‌ ، چون زن عمومه و خواهر طاهره هم است.

_ نه!! اینا نیست راستشو بخوای با توجه به شناختی که از مرضیه دارم فکر میکنم با اونم در رابطه ای

[حالت تهوع بیشتر شد]

استیکر خنده گذاشتم و نوشتم :.

_سریال ترکی زیاد میبینیاااا

استیکر خنده گذاشت و نوشت :

_اوسگُل یه دستی زدم بهت خواستم ببینم واکنشت چیه ؟!!!معلومه مرضیه با اسکلی مثل تو نمیخوابه!!! اونم چی؟!! پسر برادرش !!!

جالب بود برایم که باورش نمیشد که من با مرضیه باشم !! شک کرد و بوهایی برده بود اما نمی خواست بپذیرد ولی چرا؟ بعد ناگهان عکسی از من و طاهره در حالی که جلوی پیشخوان کافه کنار هم ایستاده بودیم را برایم فرستاد ، خشکم زد ، اصلا متوجه نشدم چطور این عکس را گرفت، طاقت نیاوردم و وسط آلاچیق بالا آوردم ، دختر باهوشی بود که حالا شده بود فرشته عذاب من. همچنان در شوک بودم اگر عکس ها را برای مرضیه بفرستد چه ؟ اگر رسوایی بار بیاید چه ؟ ممکن است نه تنها مرضیه بلکه طاهره را هم از دست بدهم. نمیدانستم باید چه کار کنم ، آن شیطان بچه یِ لعنتی ول کن نبود. پیام داد:.

_مرضیه قراره ظهری بهم سر بزنه این عکس رو بهش نشون بدم چی ؟؟؟.

_ نشون بده انقدر بیکاری که از ملت عکس میگیری؟

_ به هر حال باید بدونم با کیا میخواییم وصلت کنیم (استیکر خنده)

ماندگار زنگ زد و پی جو شد که کجا هستم و خودم را به صبحانه برسانم ، در یک مخمصه درونی و بیرونی تقلا میزدم ، دهانم مزه یِ خون میداد، یک بطری آب معدنی گرفتم و صورتم را شستم و سمت ویلا حرکت کردم .همه سر میز صبحانه مفصلی در آشپزخانه نشسته بودند ، هر کسی چیزی گفت ،چرا دیر آمدی ؟ کجا بودی ؟ صبحانه از دهن افتاد. خوب در احوالات همه مخصوصا مرضیه دقیق شدم تا ببینم نشانه ای از سو ظن در آنها هست یا نه، مرضیه در حالی که دهان نازنین زهرا غذا میذاشت زیر چشمی مرا نگاه میکرد، مادرم گفت : چرا رنگت پریده؟!.طاهره هم توجه اش جلب شد و به من‌ زل زد، عمو خندید و گفت: نکنه سر صبی رفتی عرق خوردی ؟!!مرضیه به او اخمی کرد، من هم حاشا کردم و گفتم حالم خوب است و جایم عوض شده شب خوب نخوابیدم و از این حرف ها ، مرضیه هم گفت: فلان جوشیده را الان برایت دم میکنم و غیره و ذالک.ماندگار لقمه ای دستم داد در نگاهش شکاکیت بود و هم مهربانی خواهرانه و هم نگرانی ، طاقت این یکی را دیگر نداشتم ترجیح دادم بعدا به آن فکر کنم ، بعد از ناهار در محوطه ویلا نشسته بودیم ، عمو بعد از شنا در دریا روی نیمکتی کنار استخر دراز کشیده بود و چرت میزد ، ساجده و ماندگار و نازنین زهرا رفته بودند در آلاچیقی چسب ساحل نشسته بودند و به احتمال زیاد مشغول عکاسی، طاهره و مادرم هم روی تاب نشسته بودند و میوه می خورند و گپ میزدند ، مرضیه هم مشغول مکالمه تلفنی با یکی از همکارانش بود و من در برزخ و اضطرابی تلخ لحظاتم می گذشت خودم را لبه پرتگاه میدیدم ، وقتی به طاهره و مرضیه نگاه میکردم بیشتر غصه دار میشدم ، با خودم میگفتم آیا واقعا چند ساعت دیگر از این بهشت و حتی از زندگی قبلی ای که داشتم قرار است به قعر جهنم‌سقوط کنم؟ مرضیه تلفنش را قطع کرد ، دوباره نگاهی به گوشی تلفنش انداخت بعد پیش عمو آمد و خیلی آهسته گفت :

_برم یه سر به این دختره بزنم

عمو هم گفت:

_برو بشین تو ماشین اومدم

او نیز گفت:

_نه بابا همین جاست دو قدم‌راهه یه ساعت دیگه میام

برایم جالب بود که عمو هم با خانواده صولتی آشناست اما چقدر ؟ فکری به ذهنم رسید قبل مرضیه سریع بلند شدم و رفتم سمت ساحل ، کمی بعد از دور دیدم مرضیه با عینک دودی و شلوار و لباس گشاد و لَختی به رنگی آبی روشن دارد حرکت میکند ، همانطور که چشم از او بر نمیداشتم فاصله ام را با او مقداری کم کردم، اما همچنان در میدان دیدش نبودم ، بعد از کمی تعقیب دیدم نزدیک در ویلایی سه طبقه با نماهای شیشه ای بزرگ و سنگی به رنگ طوسی و سفید ایستاد .کمی بعد در باز شد و رفت داخل. به سمت ویلا رفتم .دل توی دلم نبود ، تشویش بالایی داشتم طوری که انگار جسورترم کرد و عقل دور اندیش را از من دور کرده بود . ساختمان ویلا مشرف به دریا بود .دیوار ویلا را دور زدم ، دیوار محوطه یِ ویلا در ضلع جنوبی منحرف میشد داخل کوچه ای طوری که بین دیوارها گونیا مانند شده و شکاف ریزی ایجاد شده بود. بین نرده های بالای دیوار هم در آن قسمت یک فضای خالی تقریبا تنگی بود.دوربین های مدار بسته دور تا دور دیوار بود. با خودم گفتم با یک جَستِ برق آسا اگر پایم را وسط درز گیر بدهم و خودم را بالا بکشم به راحتی‌ میتوانم از فضای خالی بین نرده ها داخل بپرم ، واقعا از حرکات و افکار خودم متعجب بودم اما من بشکل غریزی چاره ای برای خودم متصور نبودم جز نفوذ به این ویلا و دانستن رازی که حس میکردم پشت این دیوارهاست ، نزدیک دیوار شدم ، گوشم را خوب تیز کردم، نه صدای کسی از آن سوی دیوار نمی آمد.اطراف را خوب نگاه کردم دختر و پسری که سوار موتور سیکلت سه چرخه ای بودند از کنارم رد شدند.به خودم تلنگر زدم که نباید معطلش کنم ، (چاره ای غیر از این نیست میفهمی؟) نفسم را حبس کردم و تا کوچه خلوت بود فرصت را غنیمت شمردم به ضرب دویدم پای راستم را وسط درز گیر دادم و جَستی زدم و میله ها را گرفتم و بلافاصله کمی با زحمت خودم را از فضای بین نرده ها عبور دادم ، لباسم از بغل کمی پاره شده و پوست پهلویم خراشی برداشت ، داخل محوطه پریدم.نفس راحتی کشیدم و عرق پیشانیم را پاک کردم.کسی نبود ، محوطه را دور زدم و به سمت ضلع شمالی جایی که مشرف به دریا بود حرکت کردم از بین درخت ها نما و درهای شیشه ای بزرگی را دیدم که مقابل آن استخر وسیعی بود، از کنار خودم را به منتهی علیه در و نمای شیشه ای رساندم و گوش تیز کردم ، صدای پچ پچی می شنیدم اما واضح نبود، خیلی آهسته در حالی که کنار دیوار قایم شده بودم در شیشه ای بزرگ را چند سانت هل دادم ، صدا مقداری واضح شد سایه میگفت:

_ قرار بود دیروز بیای چرا نیومدی؟

_ وا نمیشد تازه رسیده بودیم

_ غلط کردی

بعد ناگهان سایه فریاد زد:.

_دیر اومدی دیر

مرضیه سعی داشت آرامش کند و گفت:

آروم!! باشه اشتباه کردم بچه که نیستی
_این چیه پوشیدی دوست ندارم

_تو زندگی منو میدونی، نمیتونم مثل بچه های جردن توی شهرک بچرخم

نیم خیز شدم از همان لبه دیوار و از فاصله چند سانتی بین در شیشه ای بزرگ و دیوار نگاه کردم ، خوشبختانه در میدان دیدم بودند، منتها ممکن بود چشمشان به من بخورد برای همین نشستم و دوربین موبایلم را روی درجه زوم مناسب گذاشتم و بدنه گوشی را تا قسمت‌دوربین آنهم در پایین ترین حد ممکن بین در شیشه ای و دیوار گرفتم و دکمه ضبط را زدم ، خودم که به دیوار کناری چسبیده و مشخص نبودم اما با کمی مایل کردن سرم میتوانستم صفحه گوشی را ببینم .

سایه روی یک صندلی بزرگ چرمی مشکی نشسته بود و مقابلش هم مرضیه روی یک کاناپه به همین رنگ و البته چرم نشسته بود ، کمی سمت مرضیه نیم خیز شده بود و سیگاری بین دستانش بود ، حالت نشستنش طوری بود که انگار دارد از مرضیه بازجویی میکند یا اعتراف میگیرد دستش را بالا برد و گفت:

_ زود زود نکنا اینجایی تا هر وقت من بگم

_ وای سایه به غلط کردن ننداز منو این سری شوهر و بچم هستن نمیشه

[این سری؟؟!! پس مشخص است مرضیه قبلا هم اینجا آمده یا شاید بارها آمده یا شاید جای دیگر بوده اند ]سایه بلند شد روبروی مرضیه ایستاد، قلبم چون قلب گنجشکی که در بیمِ شاهین است بر تخت سینه ام میکوبید. حس میکردم چیزی را قرار است ببینم که باور آن مشکل است . سایه ایستاده بود و فقط یک شورت مثلثی که با دو بند نازک بسته شده بود و یک تاپ بدن نما و تنگ تا نافش تنش بود، سینه هایش به حجم سینه های مرضیه و طاهره نبود اما میشود گفت دو جفت سینه هفتاد ، حسابی گرد و سفت و برجسته داشت ، گردن کشیده و ورزیده ای هم داشت به همراه شکم صاف و خط داری ، ران های کشیده و تقریبا درشت و عضلانی که با انحنایِ زیبایی به زانوهایِ خوش تراشش ختم میشد . یک دستش را به کمرش زده بود و پاهایش را باز کرده بود و چیزی شبیه به یک تسمه را در هوا میچرخاند ، واضح نبود مرضیه چه میگوید خیلی آرام حرف میزد انگار داشت خواهش میکرد یا اینکه سعی میکرد سایه را آرام کند ، سایه ناگهان چانه مرضیه را گرفت گفت :

_خب کی چی حالا ؟!!!این همه روضه نخون

بعد در آن واحد تغییر حالت داد طوری که من حیرت کردم ، چهره و نگاهی مهربان پیدا کرد و
گفت:

_وای خدا نگاش کن چه کیوته!!!

دهانش را به دهان مرضیه چسباند بعد از خوردن دهان مرضیه روی کاناپه دراز کشید ، مثل اینکه سرش روی پای مرضیه بود ، هر دو آرام حرف می زدند فقط صدایِ پِچ پِچ نامفهومی می آمد که یکهو سایه فریاد کشید شیر میخوام ، مرضیه گفت:

_وای خدایا چیکار کنم از دست تو؟!!!

به خودش تکانی داد ، از پشت حرکاتش مانند زنی بود که میخواهد به فرزندش شیر دهد، مشخص بود که دارد سینه هایش را درمیاورد .گلو و دهانم خشک شد و سرم تیر کشید و از حیرت خشکم‌زده بود:

_یوااش گاز نگیر

سایه در حین خوردن ادایِ خوردن را هم درآورد و گفت:

_مامانیم بهم ممه میده هام هام

بی اختیار دستم را به کیرم گرفتم و شروع کردم به جق زدن چند بار به سرم زد داخل بشوم اما خودم را کنترل کردم. بعد دست سایه بلند شد و سر مرضیه را سمت خودش کشید ، هر دو کنار هم روی کاناپه دراز کشیده بودند و چیزی مشخص نبود،سایه دوباره بلند شد و گفت:

_دربیار دیگه

_وای سایه وقت ندارم ، خواهشا فقط شلوارم

_غلط نکن جم بخور ببینم

در دست سایه لباس های مرضیه را میدیدم که آنها را پرت میکرد این ور و آن ور ، بعد شرت خودش را هم درآورد . در آن فاصله کسش به خوبی قابل مشاهده نبود، روی کاناپه نشست طوری که نیم رخ صورتش مشخص بود ، روی دهان مرضیه نشسته بود ، گاهی خودش را بالا میکشید و صدای سیلی نه چندان محکمی می آمد.

_آی کثافت میگم اینجارو بخور
چرا گاز میگیری

خودش را انگار روی چیزی می چرخاند
_آی زبونتو بکن توش

بعد با لحن و صدایی مثلا بچگانه گفت:

_مامی داره کس دخملشو میخوره
مرضیه مثلا اینکه گفت:

_اه حالم بهم میخوره

سایه دوباره غضبناک شد در حالی که روی مرضیه خم شده بود [فکر کنم] شروع به سیلی زدن به سینه های مرضیه کرد چون جهت دستانش به آن‌سمت بود ،صدای ضربات بلند شده بود:

_کیر باشه چی حاج خانوم؟ کیر بخوری حالت بد نمیشه؟!

دوباره صدای پچ پچ مرضیه که گویا خواهش میکرد

_ پاشو ببینم

مرضیه را در حالتی قرار داد که سینه های برهنه و درشتش و دستانش روی پشتی کاناپه قرار گرفتند ، موهای مرضیه در صورتش پخش شده بود و چشمانش را بسته بود و ناله سر میداد فقط در آن زاویه بالا تنه یِ سایه معلوم بود، سینه هایِ گرد و سفتش را که مانند بقیه جاهای بدنش سولار بود میدیدم که نوکِ وحشی و مستقیمی به رنگ قهوه ای مات و محوی داشت، وسیله ای شبیه به تعدادی مهره یِ سیاه ، کمی کوچکتر از توپ فوتبال دستی ،که توسط بندی بهم وصل شده بودند را در دستش دیدم . شروع کرد به فرو کردن چندتایی از آنها به احتمال قوی داخل واژن مرضیه ، با هر ورودی مرضیه سرش را بالا میگرفت و آهی میکشید بعد که تمام شد دهانش را نزدیک گوش مرضیه کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت:

_خب خانوم معلم میخوام موتور کصتو روشن کنم چطوره !!؟

پشت مرضیه قرار گرفت ، مرضیه هم کمی بدنش را بلند کرد و پشتی کاناپه‌ را محکم گرفت و چشمانش را بهم فشرد و گفت :

_فقط خیلی محکم نکش

سایه گفت:

_مکانیکا بهش میگن ساسات

یکباره و محکم و با حرص تمام رشته های مهره را از کس مرضیه بیرون کشید. ‌مرضیه هم بدنش رعشه های وحشیانه ای پیدا کرد و شروع کرد به خندیدن و ناله کردن و فریاد ‌زدن. از خود بیخود شد و روی کاناپه افتاد و در انتها جیغی کشید.سایه روی مرضیه افتاد ، هر چند چیزی دیده نمیشد اما صدای بوس های کشدار و حرف هایش کم و بیش واضح بود:.

_مرضیه خودمی، عشق خودم، جنده شخصی خودم

بعد انگار صدایِ سیلی های پی در پی می آمد:.

_ اجازه خااانوم این که لنگه نداره بخدا زدیش به اسم کی؟

مرضیه با ناله و فغان پاسخ میداد:

_تو لعنتی تو....

من نیز کاملا وا رفته بودم و کیرم را در مشت میفشردم ، دوست داشتم همین جوری بروم بالای سر هردو شان و جلوی چشمان مرضیه سایه را از کون بکنم ولی به خودم نهیب میزدم که طاقت بیاور اینطور همه چیز خراب میشود ، بگذار به وقتش .چیزی را که میدیدم انقدر مهلک بود که باور نمیکردم ، چون صاعقه ای مرا در جای خود خشک کرده بود ، سایه دوباره بلند شد ایستاد. این بار مرضیه پاهایش را از هم باز کرده بود و آن را بالا نگاه داشته بود ، دوربین پشت به کاناپه بود و از مرضیه فقط همین مشخص بود. سایه مقابل پاهای باز شده مرضیه بود ، دوباره شروع کرد به هل دادن آن توپ های کوچک داخل واژن مرضیه ، به صورت مرضیه نگاه میکرد و میگفت:

_جااان بگیر بالا ، یدونه دیگه فرو کنم؟ فقط یکی؟

_نه سایه نمیتونم دیگه

_بابا همش یکی دیگه

با چشمان خندان و شرارت باری به مرضیه خیره شد و گفت :

_یک ، دو ، سه.

اما نکشید و شروع کرد به خندیدن

_یک ، دو ، سه

وانمود کرد میخواهد بکشد اما نکشید و دوباره خندید . مرضیه گفت:

_وای نصف جونم کردی

یکهو وسط خندهایش مهره ها را به سرعت کشید طوری که مایعی همراه با آن وسیله به اطراف پاشید.

مرضیه ناله ای با صدایِ (اوممم اوممم) کرد و پاهایش در هوا لرزید و یکباره انگار که بغضش بترکید جیغ و گریه سر داد و فریاد زد:.

_آخ سایه تف به شرفت

سایه دوباره کنار مرضیه قرار گرفت و صدای بوس ها بلند شد ، دیگر چیزی مشخص نبود، نزدیک به یک ربع ساعت صدای حرف زدنشان می آمد و چون خیلی آرام حرف میزدند متوجه نمیشدم چه میگویند ، بعد مرضیه بلند شد ایستاد ، دیدن هیکل برهنه اش در آن زاویه برایم مبهوت کنند بود، سینه هایِ حجیم و گردش میلرزیدند ، چند جای آنها قرمز شده بود و سینه و شکمش خیس عرق بودند ،موهایش پریشان و آرایشش در صورتش پخش شده بود،سایه به همان حالت دفعه قبل مرضیه قرار گرفت، باسنش را حسابی بالا گرفته بود برای همین توانستم قوس هایِ تراش خورده و برنزه و براق باسنش را تا حدی ببینم . چانه اش را روی دستش گذاشته بود و چشمانش را بسته بود، مرضیه مهره ای را داخل کرد ، سایه تکان سختی خورد و عقب برگشت و گفت:

_ای آَشغال از پشت؟

مرضیه گویا چهره و نگاه شاد و انتقام جویانه ای داشت ، مهره ی دیگری راه هم فرو کرد، سایه مچ دستش را گاز گرفت و گفت:

_وای لااقل بیشتر چربش میکردی

مرضیه همینطور چند مهره دیگر هم داخل کرد و سپس گفت:

_سایه کوچولو آماده ای؟

سایه هم با لحن و صدای بچگانه ای گفت:

_چونمو پاره کن خانوم معلم !!!!!

بعد مرضیه ساسات را محکم کشید طوری که ناگهان سایه بالا تنه اش را بلند کرد و سینه هایش به سمت بالا متمایل و خط های عضلانی شکمش برجسته تر شدند و خودش را سیخ گرفت بعد ناله ای از عمق وجود کشید:

_آیییییی جنده ام کردی واااای خدا

تو کونم انگار اتیش روشن شد روی کاناپه افتاد ، مرضیه یک پای سایه را بالا گرفت و بعد گویا چند انگشتش را آغشته به کرمی چیزی کرد و بعد شروع کرد به هندل زدن ، پای راست سایه که مچش در دست مرضیه بود انگار که برق گرفته باشد اش میلرزید ، مرضیه با چشمانی نیمه بسته و شیدا از شهوت به سایه زل زده بود و تند تند هندل میزد ،صدای فریادهای سایه بلند شده بود،

_اجازه خانوم !!!ما کص درد گرفتیم

در ادامه فریاد زد:

_اومممم هنوز عمق کونم وُول وُولش میشه

_ اخ اخ اجازه خااانوم توی کصم چه خبره ؟

بعد دستان سایه دور گردن مرضیه حلقه شد و او را سمت خودش کشید و روی کاناپه به جان هم افتادند و دیگری چیزی مشخص نبود و فقط صدایِ ناله هایشان می آمد‌.تقریبا بیست دقیقه بعد انگار آن تب و تاب خوابیده بود و داشتند باهم حرف میزدند ،گاهی صدای سایه واضح میشد .

_چند روز اینجایید ؟

یا مثلا میگفت :

_اون کافه که کنار مرداب رو حتما بریدااا

_اه اسم بابامو نیار بیاد اینجا من رفتم حوصله داری.

خوب دقت میکردم که ببینم آیا سایه به مرضیه راجع به من و طاهره چیزی میگوید اما گویا در این باره اصلا حرفی نمی زد بعد این دو شاه پری در حالی که برهنه بودند شروع کردند به جمع کردن لباس هایشان و همانطور که کون های خیس از عرقشان تلاطم داشت رفتند طبقه بالا به احتمال قوی رفتند دوش بگیرند ضبط را متوقف کردم، آرام در شیشه ای را باز کردم و رفتم داخل ، چرم کاناپه بهم ریخته و چند جای آن خیس بود از آن عکسی گرفتم و خیلی بی سر و صدا از در اصلی خارج شدم ، هنوز قلبم از هیجان می تپید و آنچه را دیده بودم باور نمیکردم ، انگار وارد یکی از سکانس هایِ فیلم دیوید لینچ شده بودم ، پایم به اختیارم نبود، مانند دیوانه ها سرگردان شده بودم ، بعد خودم را مقابل دریا دیدم ، اصلا دک و پوز و کون و پستان های بچه پولدارهایی که با سگهایشان یا جت اسکی یا با هرچی جلوه نمایی می کردند به چشمم نمی آمد فقط در بهت و حیرت سعی میکردم آنچه را دیده بودم در ذهنم هضم کنم، واقعا مرضیه بود ؟!!! آیا این اثبات میکند مرضیه به راحتی با مردان دیگری هم رابطه دارد ؟ آرزو کردم کاش بیشتر می ماندم و به حرفهایشان گوش میدادم !!!یعنی مرضیه هم عاشق من است هم عاشق سایه ؟!!! امشب همه را میفهمم ، اما فکر کردم ممکن است همین الان سایه مرا لو دهد ؟!!! مثلا بعد اینکه حسابی شور شهوتشان خوابید!!!! عکسی که گرفته بودم را برای سایه ارسال کردم.در همین حین طاهره پیام داد :

_هیچ معلومه یهو کجا غیبت میزنه!!!؟
پاسخ دادم :

_عزیزم یکم رفتم پیاده روی

_نخیر میری چشم چرونی

_این چه حرفیه ؟؟؟

_(ایموجی خنده ) زود برگرد ویلا ببینم!! جلوی

چشم باید باشی. بیا شام میخوایم بریم رستوران

_چشم عزیزم الان میام..

عمو داشت جلوی آیینه موهایش را سشوار می کرد و تصنیفی زیر لب میخواند، واقعا این مرد مصداقِ بارز این گزاره بود : [سعادت در جهالت است ]در همین حال گفت:

_برو حاضر شو شام میریم بیرون عمو جان

_بقیه کجان ؟

_تویه اتاقاشونن دارن حاضر میشن

_زن عمو نیومد ؟

_الانا میاد رفت به دختر همکارش سر بزنه

در دل گفتم بله آنهم چه‌ سر زدنی !!!! اگر عمو جای من بود و با این امر واقع روبرو میشد واقعا چه حالی به او دست میداد؟؟ بر اثر این[ تروما ]قالب تهی نمی کرد و قلبش نمی ایستاد؟!!! او در جهانی برساخته و مجازی زندگی میکرد که اصلا به او اجازه نمیداد اندکی ببیند که ستون اصلی زندگیش در چه مردابی فرو رفته است. تناقض جالب این بود که زنش چنین جهان اخلاقی و برساخته ای را برای او نمایندگی میکرد ، آیا این ربطی به این عبارت معروف گوته در کتاب فاوست دارد ، شیطان ، شر می اندیشد اما بصورت خیر عمل میکند!!!!؟

به اتاقم رفتم ، لباسم را درآوردم و در آیینه کمد دیواری به زخم پهلویم نگاه کردم و آن را با دستمال کاغذی مرطوب تمیز کردم، واقعا از عمل خودم هم متحیر بودم چطور جرات کردم از دیوار مردم بالا بکشم ؟!!! اصلا چرا فکر دوربین مدار بسته را نکردم ؟!! هر چند معمولا اگر سرقتی یا اتفاق خاصی بیفتد تصاویر ضبط شده را چک میکنند و گرنه هزاران هزار ساعت فرم روی هم تلنبار میشود.اما سایه متوجه میشد من داخل ویلا آمدم و ممکن است تصاویر ورودم را دربیاورد، اما من هم از او فیلم خیلی جالبی داشتم و بنابراین نمیتوانست مرا تهدید کند .بالاخره سایه پاسخ داد:

_ حرومزاده قایمکی اومده بودی ویلای ما معلوم نیست که امثال بی سر و پایی مثل تو رو کی راه میده توی شهرک؟اسکل دوربین لحظه ورودت رو گرفته الان درش میارم میدم پدرتو دربیارن ، میدم به حراست

چند اسکرین شات از فیلمش با مرضیه گرفتم و برایش ارسال کردم و نوشتم :

_در این صورت من هم فیلم های خوبی دارم که نشونشون بدم چطوره اول بفرستم واسه حاج آقا ؟

چند دقیقه چیزی ننوشت انگار در شوک بود سپس نوشت که:

_عجب کثافتی هستی تو !!!!!
ندید بدیده بیچاره میای تویه زندگی مردم سرک میکشی؟

_نه که تو نمیکشی !!؟ چرا از من و طاهره عکس گرفتی؟؟ حالا فیلم تو دربیاد خیلی جالبه واسه ملت یا یه عکس و من طاهره اونم توی کافه؟!! خوب ساسات میکشی (ایموجی خنده )

کمی دنده پایین گذاشت و نوشت :
_ببین اصلا کَل کَل من و تو احمقانه است
اون چیزی که بین من و مرضیه هست
رو فهمیدی خب که چی ؟

پاسخ دادم :
_میخوای اون چیزی هم که بین من و مرضیه هست‌ رو بدونی ؟

_ زر نزن مرضیه جز من با هیچکی نمیره میفهمی؟اونم با کی با تو ؟؟(استیکر خنده ) ایکبیری
.

پاسخ دادم:
_گاهی وسط سکس عادت داره بگه
منو شراره صدا کن

باز سکوت کرد و چند دقیقه بعد نوشت:

_ حالم از همه شما کونیا و جنده های پاپتی در و دهاتی بهم میخوره هم تو هم اون مرضیه هم اون خاله رختشور طاهره

_ امروز ظهری که خیلی مسلط بودی به خودت چی شد آمپر چسبوندی ؟؟میخوای بیام‌ برات ساسات بکشم حالت بهتر شه..

_هه هه مگه تو خواب ببینی
مرتیکه جقی عقده ای

_ببین اون عکسی که از ما گرفتی رو بیخیال‌شوو چیزی هم به مرضیه نگو من هم قول میدم فیلمتو پاک کنم شتر دیدی ندیدی

_چند وقت باهاشی ؟از کی باهاش میخوابی؟

_مهم نیست هر چی بود گذشته الان باهم
ارتباط نداریم

_ پس چرا اینقدر ترس داری از رابطه ات بو ببره؟

_چون فقط مرضیه نیست ، خانوادمم هست ، به هر حال طاهره از من بزرگتره ، قبلا ازدواج کرده ، دختر بزرگ داره ، خواهر زن عمومه ، خیلی بده میشه، آبروی جفتمون مخصوصا طاهره میره ، الم شنگه میشه خلاصه

_ فقط اینا نیست لاشی تو همچنان مرضیه رو میکنی هم خودشو هم خواهرشو

_ اصلا چرا روی این موضوع کیلیدی؟

_واسه اینکه من و مرضیه قسم عاشقی خوردیم خون همو خوردیم ، قسم خورده فقط با من و شوهرشه .گفت شوهرش نیازش به یه مرد رو تامین میکنه من هم گرایشش به هم جنسشو گفت فقط واسه من میمونه، این کثافت هرزه رو نمیتونم ببخشم این بار دومشه بهم قول داده بود .

ضربان قلبم شدید شد و اضطراب تلخی به جانم چنگ کشید و نوشتم :

_بار دوم ؟

_ آره

_ با کی ؟!!!!

_من حوصله چت ندارم یه جا بیا حرف بزنیم ببینم چی میگی تو اصن ؟ چه مرگته؟

_همچنین. منم کنجکاوم اینارو راجع ب تو بدونم

_آخر شب پیام‌ بده میگم کجا بیای فعلا

تشویشی که ریشه ی آن‌ را نمی توانستم بفهمم مرتب در من تکرار می کرد آن نفر دیگر کیست ؟ صدای مرضیه را از طبقه همکف شنیدم که شاد و شنگول داشت بلند با همه احوال پرسی و خوش بش می کرد ، صدایش موجی از کینه و وسواس فکری را در من دامن میزد به طاهره پیام دادم:

_ من ویلا هستم دوش میگیرم ، میام پایین

ادامه دارد....

نوشته: قلب یخی

  • Like 2
  • Thanks 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


طاهره یا مرضیه 4

دوشی گرفتم و سشواری کشیدم و صورتم را اصلاح کردم و لباسم‌ را عوضم کردم و رفتم پایین روی صندلی ای که چند متری با آشپزخانه فاصله داشت نشستم و گوشی تلفنم‌ را دست گرفتم . نگاهم به صفحه گوشی بود اما هوش و حواسم در آشپزخانه ، مرضیه و عمو در آشپزخانه بودند ، مرضیه می خواست چایی دم کند و در حین باز کردن در کابینت ها و آب ریختن داخل چایی ساز حرف میزد ‌‌عمو هم مشغول باز کردن بسته چایی بود :

_اصلا دختره پاک دیوونه شده

عمو گفت:

_چی میگه؟ چشه ؟

مرضیه هراسان و دست پاچه به نظر می رسید و در این کابینت و آن کابینت را باز میکرد ، گفت :

_حاج آقا صولتی میگه چند شب پیش یهو به‌من گفت میخوام با فلان دوستام برم یونان چند روزی تفریح اونم گفته من نمیتونم با کسایی که نمیشناسم بفرستمت یه مملکت دیگه ، دیگه جر و بحث شون شده سایه هم‌ زده به سرش هرچی لیوان و بشقاب کوبیده به پنجره و داد و هوار، میگه توی اتاق حبسش کردم زنگ زدم خاله اش بیاد، اه این قاشق چای خوری کجاس پس ؟

عمو بلند شد و شروع کرد به مرضیه کمک کردن :

_وقتی بچه رو به حال خودش توی ناز و نعمت رها کنی و هر چی بخواد براش تهیه کنی‌ میشه این دیگه آخرش ، بچه به تربیت نیاز داره بیا اینم قاشق

مرضیه بسته چایی را از روی میز برداشت و ادامه داد :

_بابا مسعود اصلا آدم حیرون میمونه از چنین پدری آخه چنین دختری یه عمل میاد ؟!!! بعدش البته درست میگی پول زیادی و وقت نذاشتن برای تربیت تهش میشه این .پدرش هم که صبح تا شب خودش گرفتاره.

عموی پشت میز آشپزخانه نشست و گفت :

_حالا به حرف تو گوش میده مگه ؟

مرضیه که داشت یک بسته شکلات را داخل ظرفی خالی میکرد و گفت :

_نه بابا من کی از عهده این زلزله بر میام انگار یاسین گوش الله اکبر.....بهش میگم هوای پدرتو داشته باش گناه داره اونم کسی رو جز تو نداره همه آرزوی زندگی تو رو دارن ، ناشکر نباش ، به درست بچسب ، قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید انگار نه انگار

بعد روبروی عمو مینشیند ، عمو مشغول باز کردن شکلاتی شد و گفت :

_بیش روانشناسی و روانپزشکی نبردنش؟

_بابا از بهترین متخصصا براش وقت گرفتن فقط یکی دو جلسه رفته اونم به زور. مسعود اصلا دو قطبی و پرخاشگر شده ، اون‌ زمان که شاگرد کلاس من بود نمیدونی چقدر مودب و آروم و خانوم بود خرابش کردن این دوستاش

_ عجب خب چرا فرستادتش اینجا ؟

_هیچی پدرش از دستش ذله شده گفته چند روز برو اونجا کنار هم نباشیم بهتره

_تنها بود ؟

_آره دوستاش نمیدونم رفتن بودن کجا

مرضیه گفت:
_آب جوش اومد

مشغول ریختن چای داخل دستگاه شد

بعد گفت:

_به حاج آقا گفتم کار از دست من خارجه
یه فکر اساسی باید به حال این بچه بکنی
اصلا با همین تیپ و قیافه اش این پدر رو سکته میده حالا رفتار بماند..

_کاش بفرست بره پیش مادرش

کنار عمو روبروی میز ایستاد و گفت :

_منم همین نظر دارم ولی نمیفرسته میگه
من بزرگش کردم و خون دلش خوردم ، مادرش اروپا صفا کرده حالا بگم بیا این بچه ات!!!؟

عمو نگاهی به من کرد و با لحن شوخی گفت:

_میلاد تو چیکار میکنی پس ؟ بیا برو این سایه رو بگیر تک فرزند، پدر مولتی میلیاردر ، شوهر کنه درست میشه.

به آشپزخانه نگاه کردم .مرضیه اخمی کرد و در حالی که لبخندی هم به لب داشت ، دستی در هوا تکان داد گفت:

_واای نه پول میشه چی ؟!! طفلکو روانی میکنه یه آدم خوری شده که نگو.

عمو خندید و گفت:

_قیافه شو! !!! خودش راضیه

لبخندی زدم و سرم را پایین انداختم و شگفت زده از این بودم که مرضیه چقدر راحت میتواند صحنه سازی کند طوری که حتی من هم داشت باورم میشد و با خودم تکرار میکردم آیا چیزهایی که در آن ویلا دیدم خواب و خیال نبود ؟!!! اما مرضیه در مورد رفتار سایه دروغ نمیگفت او واقعا چنین خلق و خو و رفتاری داشت و با پدرش ناسازگار بود

_ببین مرضیه لبخند میزنه

_ خب حالا اون بسته هل رو بده

راستی من نماز عشا رو نخوندم

عمو بسته هل را دست مرضیه داد و او نیز شروع کردن به انداختن دانه های هل در محفظه چای ساز

پشتش به من بود و گفت :

_کافی ببینیتش آقا میلاد یه پا داری دو پا دیگه هم قرض میکنی فرار میکنی ،همه چی که پول نیست..

وقتی به این فضا و صحبت های عمو و مرضیه فکر میکردم با خودم می گفتم مگر ممکن است آن چیزی که پشت دیوارها دیدم واقعی باشد ؟ بعد انگار صدایی در من پاسخ داد مگر آنچه که بین تو و مرضیه گذشته واقعی نبود ؟!! از این همه ظاهر سازی و حیله گری این زن واقعا داشت لجم درمی آمد نسبت به او داشتم کم کم احساس نفرت پیدا میکردم ، اما آرزو میکردم کاش ماجرا به همین رابطه با سایه ختم شود !!!!
مرضیه فنجانی چایی ریخت و آن را در سینی گذاشت و سمت من آمد نگاهی به او کردم لبخندی زد و چشمانش را ریز و درشت کرد اما این سیگنال عاطفی ساده ، قلبم را اندکی نسبت به او نرم کرد با خودم گفتم [خب با یک دختر بوده با یک مرد که نبوده!!! این دلیل نمیشود که فرض کنم با مردی بوده !!! رابطه شان هم مشخص است خیلی قبل تر از رابطه با من است ]

مرسی زن عمو

با لبخندی گفت:

_نوش جان

بعد سمت آشپزخانه رفت ‌‌.بچه ها کم کم پایین آمدند برای امشب حاضر شده بودند، اول از همه چشمم به طاهره افتاد به همسر موقت و پنهانیم ، یک روسری سفید مایل به کرم سرش بود و یک چادر عربی با پارچه فرد اعلا که حاشیه دوزی های نگین نشان داشت ، چادر تا کمی بالای مچ پایش می رسید ، جوراب های سیاه نازک و یک جفت کفش پاشنه بلند مشکی چرم نیز به پا داشت ، رژلب قرمز تقریبا کمرنگی به لب زده بود که چون غنچه نو رسته ای بود ،کمی رژ گونه آنهم با رنگ خیلی محو یاسی و به مژه ریمل زده و خط چشم را چنان کشیده بود که باعث شده بود که چشمهایش بسیار گیرا و اندکی خمار به نظر رسد ، لحظه ای به او خیره شدم با نگاهی شاد و پر از شوق به من نگریست لبخندی زد و بعد لبانش را جمع کرد و سرش را پایین انداخت.این پوشش سبب شد میلی سرکش و همان عاطفه ژرف در من بسوی طاهره دوباره پر بکشد .بقیه هم آمدند خواهر و مادرم کمی جویای احوالم شده و بعد همگی مشغول خوش و بش شدند ، برنامه آنشب رفتن به یک رستوران بود که غذاهای محلی سرو میکرد.من چند دقیقه بعد از مرضیه رفتم طبقه بالا تا برای آنشب آماده شوم ،بقیه هم رفتند محوطه بیرون کنار استخر منتظر ما نشستند . یک کت و شلوار اسپرت نوک مدادی و یک پیراهن سفید و کفش های واکس زده پوشیدم ، موقع خروج از اتاق دیدم مرضیه هم از اتاقش خارج شد. آرام گام بر میداشت ، چادری از جنسِ پارچه سیاه فام براقی با حاشیه دوزهای توری ظریف و یک روسری ارغوانی متمایل به بنفش به سر داشت ،خط چشمش را تا کمی بعد از گوشه چشم قوس داده بود و مژه هایش بلند و تاب دار بود و رژ قرمز خوش رنگی به لبهای خوش فرم و تقریبا درشتش زده بود، چهره ای که در عین طنازی ، تیز و جدی و جا افتاده بود، کفش های سیاه مثلثیِ پاشنه بلند و جوراب های گیپوری مشکی به پا داشت ، چادرش مانند چادر خواهرش تا کمی بالاتر از مچ پا آمده بود ، چون شاه دخت مرموزی که ردای سیاهی به سر کرده و با وقار از یک مراسم آیینی سری بازمیگردد گام بر میداشت. ناخودآگاه قبل از اینکه به پاگرد پله برسد چون حشره ای که جذب منبع نور شود به سمتش حرکت کردم موقعی که به او نزدیک میشدم در حالی که لبخندی پس زمینه چهره اش بود چشمانش را به نشانه احتیاط و ترس گرد و اخمی کرد و با نگاهش به پایین اشاره کرد ، من هم با اشاره های لب گفتم:[ همه رفتن بیرون نشستن] مرضیه با همان حالت چهره سرش را تکان داد تا اینکه رخ به رخ شدیم، باز به حالت لب خوانی گفتم: [چه خوشگل شدی] حالت چهره اش محبت آمیز شد ، لبم را سمت لبش بردم که صورتش را آن‌طرف کرد و با انگشت به گوشه لبش اشاره کرد ، بخاطر رژ لبش بود. پارچه لطیف و صاف چادرش را با دستانم لمس کردم و کمرش را گرفتم و آهسته بوسه ای بر گوشه نرم و گرم لبش زدم ، رایحه یِ خوش و زنانه اش در سینه و سرم پیچید و دلم را به آشوبی شیرین کشاند ، چانه اش را گرفتم ، همان اخم ملیح با کمی دلهره و آن لبخند پس زمینه چهره اش با هم تلفیق شد و به صورت لب خوانی گفت :[چقدر خوشتیپ شدی] من هم بوسه دیگری بر چال نرم و معطر لبانش گذاشتم، بی اختیار جلوی این پیکره یِ زیبایِ عفاف و لوندی زانو زدم ، پاهای ظریفش، این نیشِ افسرنگرِ شیطان که در کفش هایِ براق و مشکی و الیاف های مشکی و توری پیچیده شده بود را آهسته بلند کردم و صورت داغ و لب های لرزانم را بر آنها کشیدم و جالب اینکه او بی هیچ ممانعتی بی حرکت ایستاده بود و سرم را بالا گرفتم و او را نگاه کردم با چشمانی که نگاه عجیب و هوسناکی داشت به من می نگریست با نوک کفش چانه ام را بالا گرفت ، چشمانش را باریک کرد و بی صدا گفت [: یه پوستی ازت بکنم ] بعد صدای عمو از پایین آمد:

_چی شدید پس؟!!

سریع بلند شدم و رفتم داخل سرویس بهداشتی .مرضیه گفت :

_اومدیم بریم
_میلاااد ؟؟عمو جان ؟

مرضیه گفت:

_دیدمش رفت سرویس بهداشتی
کمی بعد من هم رفتم پایین و راهی رستوران شدیم.

بعد از رست وان چند جای دیگر هم گشت و گذار کردیم موقعی که به ویلا برگشتیم همه خسته بودند و رفتند که بخوابند من هم رفتم ساحل و در یکی از آلاچیق ها نشستم چند دقیقه ای با طاهره چت کردم بعد شب بخیر گفتیم ،بالاخره وقتش رسید به سایه پیام دادم

_کجا ببینمت ؟

سیگاری روشن کردم و منتظر شدم پاسخ دهد تقریبا بیست دقیقه بعد پاسخ داد:

_همون جای دیشب وایسا میام دنبالت

هراسی به دلم افتاد و کمی احساس خطر کردم برای همین به سرعت رفتم از داشبورد ماشینم چاقوی ضامن داری برداشتم و جیبم گذاشتم و به سمت مکانی که دیشب با سایه ملاقات داشتم حرکت کردم.کمی بعد یک[ هامر] مشکی متالیک جلوی پایم ایستاد ، شیشه شاگرد پایین آمد و سایه را پشت فرمان در حالی که سیگاری گوشه لبش بود دیدم،

_ بیا بالا ببینم چه مرگته تو؟

سوار شدم ، صدای خرناسی را کنار صورت شنیدم ،سر بزرگ سیاه و پشمالویی با چشم های دریده و دندانهای تیز و زبان آویزانی را دیدیم که داشت له له میزد،سایه موزیک رپ با ریتم آرامی را پخش کرد و گفت:

_نترس تا من نگم باهات کاری نداره بابا بزرگ

از صدای خرناس ها و حرارت نفسش چندشم شد.سایه یک تاپ رکابی مشکی و یک شلوارک لی پوشیده بود ، ران های عضلانیش رو صندلی ماشین پهن تر شده بود ، و سینه های سفت و گردش در حین حرکت ماشین بالا و پایین میشدند، چهره آخم آلود و سردی به خود گرفته بود ، روی بازوی برهنه اش جای چند بریدگی بود و چند جای گوشش پیرسینگ داشت . سایه گفت :

_از دیوار مردمم میکشی بالا پس چه غلطا بابا بزرگ!!!

یک چشمم به سگ سایه بود که حالتی تهدید آمیز نسبت به من داشت ، پاسخ دادم :

_از مردمم که یواشکی عکس میگیری بچه خورده

نگاهی به من و بعد آیینه جلو انداخت و گفت:

_بین زر زیادی بزنی میدم پیگ گوشتو بخوره ها

نگاهی به عقب انداختم .واقعا سگ بزرگی بود اندازه توله خرسی به نظر می رسید با این حال سعی کردم به خودم مسلط باشم لبخندی زدم و گفتم :

_من که به قول خودت داهاتیم، داهاتیم از سگ‌ نمیترسه

با چشمان قرمز و خط دارش نگاهی انداخت و‌ لبخندی کنایه آمیز با گوشه لب زد و گفت :

_آخه پیگ سگ داهات نیست پاره ات میکنه

سعی کردم بیشتر به روبرو نگاه کنم، پاسخ دادم :

_بهتر حواست به سگ گرون قیمتت باشه من زیاد رابطه خوبی با حیوونا ندارم

بینی اش را بالا کشید و گوشی اش را چک کرد و گفت:

_حالا معلوم میشه

_حالا کجا میری ؟

_یه جای آروم و ساکت که بشه حرف زد

جای خلوت و تاریکی نزدیک به یک موج شکن ایستاد بعد پیپری درآورد و مشغول پیچیدن شد و گفت:

_خب بگو

سگ همچنان خرناس میکشید و حالت تهدید آمیزی داشت ، پاسخ دادم :

_من بگم ؟

_پ ن من بگم؟!! هر چی که من باید میگفتم رو که دیدی جر نزن نوبت توعه

بعد با حالت خنده ، زبانی به لبه پیپر کشید ، با خودم دو دو تا چهارتا کردم و دیدم من راز او را میدانم برای اینکه بیشتر در این مورد بدانم من هم باید رازی را برای او فاش کنم.

_خب من با مرضیه رابطه داشتم

ته رول را به ناخن شستش کوبید ، حالت چهره اش درهم شد ، دست دراز کرد در عقب را باز کرد و گفت:

_پیگی برو بیرون یه چرخی بزن

سگ بیرون رفت کمی خاطرم آسوده شد بعد گفت :

_چطور شد که کردیش ؟

شانه ام را بالا انداختم و سیگاری روشن کردم :

_همینجوری اتفاقی از یه تماس ساده توی ماشین عموم شروع شد بعد کم کم .....

رول را روشن کرد و چند کام سنگین گرفت :

_توام پس دونستی چطوری بری زیر جلدش هه الان ترتیب خواهرشم میدی عجب گوهی هستی!!

از حرف های او ناراحت نمی شدم به نحوی انگار آیینه من بود یا حس میکردم قرینه زنانه من است از اینکه کسی پیدا شده تا مرا کمی در تحمل این راز که به تنهایی به دوش میکشیدم کمک کند احساس خوشحالی میکردم.

_آره درست میگی ولی من با مرضیه دیگه رابطه ای ندارم

چشمانش را باریک کرد و نیش خندی زد گفت :

_دروغ میگی همچنان میکنیش

بعد رول را سمت من گرفت ، کمی مردد بودم برای گرفتنش ، با صدای گرفته و در میان چند سرفه گفت :

_بگیر بابا نترس گله

گرفتم و چند پک محکم‌زدم و به او برش گرداندم و سپس گفت :

_اصلا فکرشو نمیکردم با پسر برادر شوهرش؟!!!
اوففف یه سریال ترکی از ما درمیادا

خطوط چهره اش خشمی را نشان می دادند ، گفت :

_اینم عوضیه یاد اون حرفاش میفتم
میخوام پامو بذارم روی گردنش انقد
فشار بدم تا خفه بشه..

_چه حرفایی؟

_جانماز آب کشیدنش ، من فقط با توام ، همینم کلی روحمو عذاب میده ، عمرا انگشت مردی جز شوهرم به من نخورده و واسه همینم باید کلی توبه کنم یه اصطلاح اخوندی براش داشتا !!!
چی بود ؟!! ها مساحقه همون لز منم فکر میکردم این خانوم جلسه ای فقط مال خودمه

به او گفتم :

_ تو مگه دوست پسر نداری ؟ چرا حالا از مرضیه چنین انتظار داری ؟

رول را دستم داد و شروع کرد به چکاندن فکر میکنم [نفازولین ]داخل چشم چپش در همین حالت هم گفت:

_من از دروغ هاشم کفریم!!! بعدش من دوست پسرم داشته باشم ولی باز خود شیفته و دیکتاتورم دوست ندارم چیزی که مال منه کسی دیگه هم بهش دست درازی کنه!!

_چطور شد کارتون به اینجا کشید؟؟

_ خب من از همون دوران مدرسه بهش علاقه داشتم بعدش پاش به خونه مون وا شد اونم به اصرار من چون حالم خیلی بهم ریخته بود میومد باهام حرف میزد ، سعی میکرد منو به راه بیاره مثلا ، پدرمم (نیشخندی زد) که به عنوان یه زن متدین و دلسوز خیلی قبولش داشت و داره خیلی از این موضوع استقبال کرد از طرفی پدرم یه دوستی و آشنایی هم با شوهر خواهرش داشت و همکار مرضیه تو یه موسسه خیره هم هست اسمش یادم رفته،اولش میخواست منو با خدا و پیغمبر آدم کنه ولی من انقد کرم ریختم و انگولش کردم که رابطه مون وارد مرحله دیگه ای شد...

_یعنی تحریکش میکردی؟

_آره ، فهمیدم گرایش لزبین هم داره منتها با اهلش. خیلی مقاومت میکرد و خودشو به آب و آتیش میزد ولی خب به راهش آوردم با کرم ریختن

_گفتی با کس دیگه ای هم رابطه داره؟

لب پایینش را به نشانه شک و تردید بیرون داد و سیگاری روشن کرد و ضمن اینکه به موج شکن زل زده بود گفت:

_ حقیقتشو بخوای صددرصد مطمئن نشدم اما یه روز اومدم خونه دیدم زودتر از من رسیده. بابامم خونه بود، مرضیه روی مبل منتظر من نشسته بود، ولی یه هول و ولای تو چهره اش بود ، بابامم خونه بود اونم مشکوک میزد کمی دستپاچه به نظر میرسد یه بارم دیدم با یکی چت میکرد از اونجایی که من باهاش خیلی خودمونی شدم خواستم بپرم گوشیشو بگیرم ببینم با کی چت میکنه اما نذاشت هر کاری کردمم جواب درستی بهم نداد که کی بود؟! این جور چیزا رو ازش دیدم هر چقدر زیر مگنه اش گذاشتم هم هی حاشا کرد!!!

در اعماق قلبم آن اضطراب تلخ به همراه آن نفرت داشت زبانه میکشید و حرف های سایه را داشتم در ذهنم حلاجی میکردم ، گفتم :

_پدرت دیگه!!!

سرش را به صندلی تکیه داد و چشمانش را بست و از سیگارش پک گرفت و گفت :

_اصن دیگه برام مهم نیستش. امشب گفتم بیای حرف بزنیم تا قشنگ مطمئن بشم و بذارمش کنار زنیکه عرزشی و پرستو رو

من که حسابی چت و بی پروا شده بودم گفتم :

_پدرت خودت مگه ارزشی و جهادی نیست؟

سرش را برگرداند و با چشمان گیج و شرورش نگاهی به من کرد و گفت:

_آره اونم جانماز آبکش و عوضیه ولی خب خیلی هم مجبورم نیست این کارو کنه انقدر داره که هفت نسل بعدش بخورن بپرن بالا

سرش را از پنجره بیرون درآورد و داد زد :

_پیگی خیلی دور نرو

بعد سمت من برگشت و گفت :

_خب چطوری پریدی تو ویلا دله و دزد ؟
از کجا فیلم گرفتی؟

نگاهم را از او گرفتم و گفتم :

_تقصیر خودت شد من کاری بهت نداشتم

از دور چراغ های ماشینی را دیدم که به ما نزدیک میشد ، برایم بسیار مشکوک بود ،یک هایلوکس سفید بود، سایه برایشان چراغ زد، با فاصله تقریبا نیم متری مقابل ما ایستاد و دو جوان تنومند با اندام های ورزیده که شلوارک و تیشرت آستین حلقه ای تنشان بود و سرتاپایشان تاتو بود پیاده شدند ‌ناگهان پیگ سرش را از پنجره سمت من بالا آورد و شروع کرد به پارس کردن شوکه شدم و قلبم ریخت . سایه و آن جوانها خندیدند‌ من تمام مدت دستم داخل جیبم بود و ضامن چاقو را باز کردم ، دو جوان مشغول پیگ شدند و نوازشش کردند ، سایه قفل مرکزی ماشین را زد و با صدای بلند باز شروع کرد به خندیدن و گفت :

_ریدی به خودت بچه داهاتی ؟!!! اینجا آخرشه کونت پاره است

یکی از آنها که کلاهش را برعکس گذاشته و کته باز سمت ما راه افتاد بود با صدای بلند گفت :

_سایه یارو همینه ؟

سایه سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت :

_بیا یادت گفتی یه کونی رودار رو دلت میخواد حسابی بزنی ؟ بیا عشقم اینم تولد کادوی ماه جونت

سمت من برگشت و لبهایش را به نشانه انزجار و تحقیر منحنی کرد و با نگاهی پر از انتقام گفت:

_چی فکر کردی با خودت اوسگل ؟!! گوشیتو وا کن بده

پیگی را بیرون فرستاد تا اگر من خواستم از ماشین بیرون بپرم و فرار کنم مرا بگیرد .من تمام این مدت سکوت کرده و در این امواج تحقیر خودم را رها کرده بودم ، انگار صدایی در من میگفت بله تو حقیری ، تو انسان بی عزت نفس و مفلوکی هستی و چون چنین هستی سمت دخترهایی مثل سایه نمی توانی بروی ، سمت هیچ دختری ، الان هم مشت این دو جوان بر صورتت ، بر استخوان بینیت می نشیند و تمام اعصاب آن ناحیه را ملتهب میکنند در حالی که مزه حقارت و تنهایی و یتیمی و خون را در گلویت حس میکنی. احمقِ دریوزه در شهرک آقا زاده ها و پولدار ها مانند تکه ای مدفوع هستی . اما لحظه ای دیگر تحمل این حجم از نفرت و حقارت را که به سمت خودم سرازیر میکردم نداشتم ، چاقو را از جیبم در آوردم و لبه آن زیر چانه سایه گذاشتم ، آن چهره ای که خندان بود و با چشمان پر از شوق و شرارت آن دو جوان را نگاه میکرد ،ناگهان خشکش زد و انگار روح مرگ بر آن نشست ، چشمانش مات شد، سریع دستم را جلو بردم و شیشه ها را بالا‌ زدم همه اینها شاید در دو دقیقه اتفاق افتاد:

_جنب بخوری شاهرگتو زدم !!!

یکی از آنها فریاد زد :

_کیارش پسره چاقو کشید!!!

به شیشه ها می کوبیدند و فریاد میزدند و پیگ هم پارس می کرد ، نوک چاقو را بیشتر فشار دادم و استارت زدم و گفتم :

_گاز بده و گرنه شاهرگت بزنم تا برسی بیمارستان سقط شدی

هول شد پایش را روی پدال فشار داد و ماشین از جا کنده شد و آن دو شروع کردند به دویدن و به شیشه و کاپوت کوبیدن و فریاد زدن. فرمان را گرفتم و فریاد زدم بیشتر گاز بده ،‌ چشمانش بی حرکت بود و از گوشه چشمش اشکی و از نقطه ی ِ فشار نوک چاقو بر گلویش هم قطره خونی جاری شد ، بیشتر پایش را روی پدال فشار داد و ماشین در امتداد ساحل با سرعت حرکت کرد و آن دو جوان هم سوار ماشینشان شدند و شروع کردند به تعقیب ما منتها تا آنها به خودشان بیایند ما خیلی فاصله گرفتیم ، حدود صد متری از ما فاصله داشتند نور چراغ ماشینشان را میدیدم ، فرمان را منحرف کردم به سمت کوچه خلوتی بعد از آن هم وارد کوچه دیگری و بعد دیگری شدیم. ما را گم کردند. ساعت سه نصف شب بود و آنچنان عبور و مروری نبود و شیشه های ماشین سایه هم دودی بود.

_آروم گاز بده ، همینجا خوبه پارک میکنیم

مانند مجسمه شده بود، دستانش را در حالی که میلرزید از فرمان جدا کرد..

_هیس صدات دربیاد مثل گوسفند سرتو بریدم دستاتو همینجوری نگه دار.

سراسر خشم و جنون بودم فکر دیگری در سر نداشتم هر چند آن ندا در‌ عمق ذهنم ناله میکرد :چه میکنی ؟ آیا این واقعا تویی؟ عرق سرد کرده بودم ، پلک چپم میزد ، به اطراف نگاهی انداختم .

_منو نگاه کن

سرش را سمت من برگرداند .چشمانش قرمز و پر از اشک و مرتعش بود . همانطور به من خیره شده بود .چاقو را کمی فشار دادم و سرش را کمی عقب برد ، جویی خون بین سینه های گرد و متورمش جریان پیدا کرده و یقه باز لباسش به آن آغشته بود .گوشی اش را از بین پاهایش برداشتم و سمتش گرفتم.

_رمز رو بزن، حواست باشه فقط حرکت زیادی نکنی که دخلتو بیارم

با انگشتانش که مثل بید میلرزید الگو را کشید . همانطور که حواسم به او بود گالری اش را بازم کردم و یکی دو دقیقه بعد عکس را پیدا کردم و آن‌ را پاک کردم حتی از سطل آشغال ، گوشی‌اش را بین پایش انداختم.

_ اگه غلط زیادی کنی!!! شر درست کنی!!! آدم بفرستی!!! نمیدونم مامور خبر کنی!!! فیلمتو درجا میفرستم واسه بابات .

دندان هایش را بهم میفشرد و حرفی نمیزد فریاد کشیدم:

_فهمیدی توله جنده یا نه ؟

با سر اشاره کرد که فهمیدم .هنوز دلم خنک نشده بود ، نیرویِ ویرانگری در من جنبیده بود ، سایه نفس هایی عمیق میکشید و نگاهش سراسر وحشت و نفرت بود ، نوک چاقو را آرام حرکت دادم به سمت خط سینه اش .

_حرکت آهن سرد روی پوستت رو حس میکنی؟! گربه کوچولویِ وحشی ، چاقوی زنجانه ها تکون بخوری سینه تو جر دادم ، دستاتو همینجور نگه دار تکون نخور .

لبه چاقو به یقه یِ باز تاپ و بین سینه هایش رسید

_یه فشار بدم همینجا تموم میکنی

آب دهنش را قورت داد و مثل زائویی که آل دیده باشد بی حرکت و خیره بود. گفتم :

_همینجوری خفه خون بگیر وگرنه مثل سگ میکشمت فیلمتم نشون بازپرس میدم میگم این مفسد فی الارض بوده چطوره ؟

سریع با دست چپم که آزاد بود کمربندم را باز کردم و درآوردم

_دستاتو خیلی آرام بهم بچسبون و نزدیک بیار

نوک چاقو را بیشتر فشار دادم بخاطر درد چشمانش را بهم فشرد و هق هق آرامی کرد ، بینی اش را بالا کشید و دستانش را نزدیک آورد ، دست هایش را محکم بین پاهایم‌ نگه داشتم و با دست چپم گره کمربند را محکم کشیدم ، چاقو هم در دست راستم بود که نوک تیز آن عمود بر سینه سایه بود ، گوشی تلفنش شروع کرد به زنگ خوردن، چراغ های ماشین را خاموش کردم و سویچ را هم درآوردم دو‌ ماشین از کنار ما عبور کردند ، کوچه خلوت و پرتی بود . نوعی احساس کیف و آزادی عمل و سبکبالی میکردم ،خودم هم از اتفاقی که افتاده و کارهایی که کرده بودم شگفت زده بودم ، هر چقدر او بیشتر وحشت زده و درمانده تر میشد هوس های تاریک بیشتر در من دامن میگرفت، با انگشتان دست چپم سینه راستش را فشردم ، انگار اسفنجی ژله ای را فشار میدادم.

_طبیعی یا سیلیکونیه؟

چاقو را کشیدم و یقه و سوتینش را جر دادم. بعد با نوک چاقو پاره های لباسش را کنار زدم و آن را روی نوک سینه های خونینش حرکت دادم ، حالت نگاهش کمی عوض شد در عین حال که از ترس شوکه بود در چشمانش نوعی حرص و نشئگی ناشی از لذت را هم حس میکردم .

_تکون بخوری نوک سینه اتو پروندم

دست چپم را دراز کردم و آن حجم گرد و اسفنجی و برجسته که گرم و تب دار بود را مشت کردم ، ناله ای کرد

_سیلیکونی که نیست هست ؟

بعد چاقو را حرکت دادم و روی نافش قرار دادم ، شکمش بالا و پایین میشد و روی آن دانه های ریز عرق را میدیدم ، دوباره نوک کارد را فشار دادم و به چشمانش زل زدم ، گویی مسحور شده بود ، انگار از ترس و خشونت ، لذت غریبی میبرد.

_کصتم یعنی همین قدر عرق کرده ؟

نوک چاقو را خیلی کم به شکمش فشردم طوری که حدقه چشمانش گشوده تر شد و دهانش نیمه باز ماند ، با دست چپم آرام دکمه های شلوارکش را باز کردم

_شوخی ندارم غلط زیادی کنی چاقو رو تا‌ روده ات فرو میکنم

گوشی سایه همچنان زنگ میخورد و ویبره داشت،انگشتاتم از روی پوست مرطوب و گرم شکم و مثانه اش سر خورد و روی یک برآمدگیِ سفت و وَرم کرده قرار گرفت ،انگشتم را از مجرای تنگی داخل کردم و لایه هایِ مرطوب و لغزانی را حس کردم ، انگشتم روی آنها سُر میخورد ، گفتم:

_هه چرا خیس کردی ؟

چشمانش را بهم فشرد و سرش را به پشتی تکیه داد .انگشتم را تا انتها فرو کردم غرق در ترشحات گرم و چسبناکی شد ، تکانهایِ محکمی به کصش از داخل دادم ، در حالی که دندان هایش را بهم میفشرد نگاهی به پایین انداخت بعد سرش بالا گرفت و آهی کشید.

_حاج آقا میدونه دسته گلش پرده نداره؟!!!

اما به این فکر کردم که اگر خیلی سایه را نگه دارم ممکن است به پلیس خبر دهند و آن وقت دچار دردسری جدی شوم ، چاقو را به طول زیر گلویش گرفتم بالاخره به حرف آمد:

_با این کارا گور خودت میکنی نمیدونی
من دختر کیم !!!!

نمیخواستم این کار را کنم اما گویی نیرویی مهیب و تاریک اختیار اندام مرا به دست گرفته بود ، مثل این بود که من هم فقط مثل سایه ناظر این اعمال بودم ،با دست چپم دکمه شلوار و زیپم را باز کردم ، کارد روی حلقوم دخترک بود و او مبهوت و از ترس خشکش زده بود
و با چشمانی نیمه بسته به زیپ شلوارم نگاه میکرد .با تشنج اما به آرامی گفت:
_چه غلطی میکنی روانی؟

کیرم را درآورم ‌ ، سایه چشمانش را بست و قطرات اشک از گوشه چشمش روی فلز سرد تیغه یِ چاقو چکیده شد، چاقو را کمی فشار دادم و سر سایه به عقب متمایل شد:

_ امشب قرار استیک کیر بخوری چطوره؟

پشت سرش را با دست چپم محکم گرفتم و تیغه‌ سرد چاقو را زیر گردنش گذاشتم و سرش را پایین آوردم ، گویی که میخواهم ذبحش کنم .

_تکون اضافی بخوری چنان کارد میکشم
که مث گوسفند قربونی هلاک میشی فقط لال میشی گوش میدی .

صورتش را نزدیک کیرم آوردم و کله آن را روی لب هایِ نرم و قفل شده یِ سایه حس کردم ،حرمِ گرم نفسش را روی کیر و خایه ام ، اضطراب شیرینی در جانم می انداخت. موهایش را به سمت عقب کشیدم و ناله اش درآمد:

_نه لعنتی موهامو انقدر نکش
بدترش نکن اگه الان ولم کنی
منم کلا فراموش میکنم ولی اینجوری
خودتو بیچاره میکنی گیرت میارن

تیغه یِ چاقو را فشردم و قطرات خون روی شلوارم چکید .شروع کرد به اشک ریختن و با بغض گفت:

_ ولم کن ، توروخدا ولم کن غلط زیادی کردم
عکسم که پاک کردی

همینکه دهانش کمی باز شد سرش را به کیرم فشردم .کله کیرم ابتدا از میان دندان هایش کشیده شد که باعث شد سوزشی احساس کنم سپس روی سطح نرم و بی قرار و خیسِ زبانش قرار گرفت و پرزهایِ آن‌ را با سر کیرم حس کردم.

_جون دار یه ساک درستی بزن بعدش میرم قول شرف و گرنه خرخره تو جر میدم!!!

یکهو هنرش را رو کرد و سر کیرم را بین لب هایِ تازه رسیده و نوباوه اش حسابی فشرد ، دو عضو گوشتی که کیرم را در تنگنای خود حسابی می فشردند.صدایِ [اومممم] از کامش برخاست ، سر ناودانی و قارچی را شروع کرده بود به میک زدن های جانانه ، زبانش چون زالو به دور بدنه کیرم میپیچید ،و کل کیرم روی دندان هایش و سطحِ داخلیِ لپ هایِ سراسر بزاقش و پرزهای‌ خیس زبانش کشیده میشد ، با هر بالا و پایین کردن سرش حس میکردم ته دلم خالی میشود ، دوباره شروع کرد مانند بچه گربه ای که پستان مادرش را به دهان گرفته به مکیدن در میان صدای [ملچ و ملوچش ]گفت:

_بابا این کارد رو بردار اه بزا خوب بخورم

گمان کردم رام شده و اعتماد کردم ، چاقو را از زیری گلویش برداشتم چند [ میکه] جانانه و جانکاه دیگر هم زد طوری که انگشت های پایم قفل شد ، خون و آب دهنش روی کیرم یکی شده بودند ، نصف کیرم را بین لب هایش حسابی چلاند و سفت نگه داشت و سرش را به سمت داشبورد متمایل کرد و به من نگاه کرد و دوباره شروع کرد مانند همان بچه گربه به مکیدن و [اوممم و اوممم] کردن .سرش را عمود کرد و کیرم را تا ته داخل دهانش کرد. انگار دندان هایش کمی بدنه یِ کیرم را خراش دادند .صدایِ [عوق زدن و خِرخِری] از دهانش آمد . ناله ای کردم و زانوهایم سفت شد اما ناگهان چنان[ گازی ]گرفت و آنچنان سوزشی ایجاد کرد که چشمانم سیاهی رفت و نفسم بند آمد . گیسش را گرفتم و پرتش کردم آن طرف ، درد کلا سلسله اعصابم را تسخیر کرده بود و سوزشی شدید از آن ناحیه به کل بدنم تکثیر شد که باعث شد از اطرافم غافل شوم ، سایه فی الفور
دستش را باز کرد و سوئیچ و تلفنش را برداشت و از ماشین بیرون پرید و شروع کرد به دویدن ، صدایش را شنیدم که داد میزد :

_کیارش کوچه نرگسی رو بیاید داخل.

از درد زیاد انگار فلج‌ شده بودم با این حال کیر پاره شده ام را با وجود خونریزی داخل شلوار و شرتم کردم و از ماشین بیرون آمدم ، شروع کردم به دویدن چند کوچه بالاتر با مصیبت اسنپی گرفتم و گفتم مرا به نزدیک ترین داروخانه شبانه روزی ببر، از شهر خارج شد و وارد خود شهر شد ،سوزش عجیبی‌ داشت ، تاب و تحمل از من ربوده بود ، به سختی می توانستم کمر راست کنم،با تمام این اوصاف و در عین حال که شرت خیس از خونم را حس میکردم وارد داروخانه ای شدم ، سعی کردم کاملا عادی رفتار کنم ، گاز استریل و چسب و ضدعفونی کننده گرفتم .شانسی آوردم و آن سوی داروخانه پارکی بود ، به توالت عمومی پارک رفتم ..

از جایِ عمیقِ [دندان های سایه ] خون سرریز میشد ، همینطور که بازویم را گاز میگرفتم تا فریادم بلند نشود ابتدا آب سرد را روی زخم ها گرفتم و بعد مایع ضد عفونی کننده را ریختم که سوزش شدید تری ایجاد کرد ، سرم کمی گیج رفت و فشارم افتاد ، با زحمت و تقلای فراوان چند چسب زخم زدم و باند را سفت دور کیرم پیچیدم، شرت خون آلودم را داخل سطل آشغال انداختم ، چند جای شلوارم ، نزدیک به کمر خونین شده بود، دست و رویم‌ را شستم و بیرون آمدم و روی نیمکتی افتادم ، جای زخم ها گز گز میکرد .به [ماه کامل ]که در نظرم نیمه خونین بود نگاه کردم و سیگاری روشن کردم و کم کم فکرم روشن شد

[حالا چه میشود؟ حتما دنبال من هستند؟ آیا میتوانم به ویلا برگردم ؟ حتما در آن حوالی منتظرم هستند؟ممکن است پلیس خبر کنند ؟ اما به پلیس چه میخواهند بگویند ؟ تازه من هنوز آن فیلم را دارم .خودم را نباید درگیر این بازی میکردم. اصلا چه اهمیتی دارد مرضیه با سایه و پدرش چه رابطه ای دارد؟ ]

گاهی چیزهایی که برای [ضمیر خودآگاه] ما سطحی و پیش پا افتاده است ، برای[ ضمیر ناخودآگاه ] ما منبع اضطراب و پریشانی است برای همین ما را به راهی می خواند که سراسر نفرت و حسادت و غرور کاذب است. من بازیچه یِ این نیروهایِ روانی ژرف یا بهتر بگویم تقدیر شده بودم و حال خدایان که از تماشای این بازی لذت میبردند با چشم خونین و تابناکی در آسمان مرا نگاه می کردند، اما اینکه خودم را در همه حال [مسئول] اعمالم ندانم و آنها را به گُرده یِ تقدیر و نیروهای غیر کنترل بی اندازم ، نوعی بهانه تراشی و رذلی و فرار از پذیرش عواقب انتخاب هایم نیست ؟!!! جای نیش سایه همچنان بی وقفه میسوخت.

ماندگار تماس گرفت سعی کردم به خودم مسلط باشم و طبیعی حرف بزنم :

_الو

_هیچ معلوم کجایی ساعت سه نصفه شب ؟!!

_پیش یکی از دوستای قدیمی ام که شماله . اومدم پیشش الانا میام

_اصلا رفتارت طبیعی نیست یهو ول میکنی‌میری خب قبلش بگو!!!

_آخه گفتم شما خوابیدید

_صدات چرا میلرزه ؟!!

_نه خوبم

_میلاد لطفا هر جا هستی الان پاشو بیا
خدا میدونه داری چیکار میکنی

_الان میام

_بدون ماشین رفتی چرا؟

_خودش اومد دنبالم

_منتظرما

_مامان متوجه شده نیستم ویلا؟

_نه تا دراز کشید خوابش برد

_الان میام

باید برمیگشتم شهرک چاره ای نبود ‌. اسنپی گرفتم .حوالی ویلا مورد مشکوکی ندیدم ، کلید انداختم و وارد ساختمان شدم همه خواب بودند و سکوت حکمفرما بود ، به اتاقم رفتم لباس هایم را عوض کردم . کسی آرام به در زد

_بیا تو

ماندگار بود با صورت خواب زده و اما نگران به سمت من آمد :

_خوبی ؟ کجا بودی ؟ چرا رنگت پریده؟

_هیچی بابا خوبم .پیش رفیقم
بودم اینجا کافه داره البته داخل شهر

با نگاهی نامطمئن و نگران گفت:

_چیزی بیارم بخوری ؟

_ نه فقط یکم تشنه ام

_میرم برات ابمیوه بیارم

_خودم میرم

_نه بشین خسته ای برات میارم

موقعی که لیوان آب میوه را دستم داد دوباره باچشمان نگران و پرسشگری گفت :

_من که نمیدونم چیکار میکنی ولی برادر خودمو میشناسم تو درگیر یه موضوعی
شدی ، هر چقدر هم اصرار کنم میدونم چیزی نمیگی اما خواهشا هرچی هست ازش فاصله بگیر ، الانم بگیر بخواب

بعد در را بست و رفت . دراز کشیدم و نفس عمیقی کشیدم. تمام اتفاقاتی که افتاده بود مانند یک رویا یا کابوس به نظر میرسید که در سر داغ و ضربان دارم تصاویر آنهم در هم میپیچید ، از خودم میپرسیدم واقعا فردا چه چیزی در انتظار من است ؟ به خودم نهیب زدم که مردک لجن این جه کارهایی است که وقتی با خانواده ات به سفر آمدی انجام می دهی؟!!!! آیا ماندگار حدس های نمیزد ؟!!!!

با سر درد و احساس سوزش ناشی از زخمی که خورده بودم بیدار شدم ، سرم سنگین بود .گوشی تلفنم را برداشتم تا ببینم ساعت چند است ، ساعت نه نیم بود. سایه و یک اکانت ناشناس در تلگرام کلی پیام داده بودند ، پیام های سایه را باز کردم‌:

_میدم پیگی خار و مادرتو بگاد جرات داری از ویلا بیا بیرون

_حیوون عقده ای رفتی
ویلای ما قایم شدی ؟

_مادرت گاییده است پاتو بذار بیرون
نذاری هم ما میایم خدمت خار و مادرت
و.......

پیام های آن فرد ناشناس که احتمال دادم یکی از پسرهای آنشب بود نیز از همین قرار بود.نباید می گذاشتم دامنه این مسئله به خانواده بستگانم کشیده میشد ، از این موضوع خیلی میترسیدم ، هر چقدر فکر کردم راه چاره ای به ذهنم نرسید ، ترجیح دادم فعلا مسکن و چیزی بخورم‌ چون احساس‌ضعف شدیدی میکردم تا ببینم‌ میخواهم‌ با این‌ مخمصه چه کار کنم. دست و رویم را شستم و به طبقه پایین رفتم همه دور میز صبحانه جمع شده بودند .سلام و صبح بخیری به همه گفتم ، مقداری حرف های همیشگی رد و بدل شد ، طاهره گاهی زیر چشمی نگاهی میکرد ، به یکدیگر در تلگرام سلام و صبح بخیر عاشقانه ای گفتیم. در نگاه ماندگار همان کنجکاوی و نگرانی بود ، مادرم گفت به پدرم زنگی بزنم و احوالش را بپرسم. مرضیه و عمو و طاهره هم داشتند در مورد تصویب قطعنامه جدید شورای امنیت در مورد حکومت ایران حرف میزدند. مرضیه میگفت با این‌قطعنامه ها علیه نظام هیچ غلطی نمیتوانند بکنند و دلایلی می آورد طاهره هم تایید میکرد . جایِ دندان های سایه همچنان گز گز میکرد ،باید این مسئله را حل میکردم بعد خوردن صبحانه کمی حالم جا آمد ، میز صبحانه را که داشتند جمع میکردند برای سایه نوشتم :

_تو برای من تله گذاشته بودی من اومده بودم حرف بزنم ، من مجبور شدم از خودم دفاع کنم

بلند شدم و رفتم روی مبلی نشستم . طاهره یک فنجان چایی کنار دستم گذاشت و لبخندی زد رسمی و بسیار محترمانه از او تشکر کردم ، ماندگار که داشت میرفت حیاط ویلا نگاه معناداری به ما انداخت ، بله احتمال قوی دادم
که ماندگار به چیزی شک کرده ، بالاخره سایه پاسخ داد:

_خفه شو تو از من فیلم مخفیانه گرفتی که اخاذی کنی ، روم چاقو کشیدی ، بهم تجاوز کردی مادر جنده ازت شکایت کنم کونتو پاره میکنن...

_تو چی ؟ عکس مخفیانه نگرفتی از من و طاهره ؟ دو نفر رو اجیر نکردی منو خفت کنن ؟ جنگ خودت شروع کردی فکر کردی شما بچه قرتی تا منو میتونید خفت کنید ؟ حالا دیگه جر نزن این بازی رو خودت شروع کردی..

_آشغال گدا گشنه کیرتو به زور میکنی دهن من ؟!! جایی نمیتونی بری کافیه بیای بیرون تا کیر پیگی رو دهنت نکنم ول کنت نیستم..

_خواستم روتو کم کنم اون حرفایی که اون شب زدی مخصوصا به اون پسره ، بدجوری تحقیرم کرد تقصیر خودت شد من فقط اومده بودم حرف بزنم نمیخواستم بهت سو قصد کنم اون چاقو رو هم برای احتیاط جیبم بود.

_کونی بازی در نیار این حرفا من حالیم نیست تا نکنمت ول کنت نیستم

_ اصن میخوای فیلمتو همین الان بذارم
اونلی فنز ؟ هااا؟؟ ازت ترسی ندارم
فقط میخوام این ماجرا تموم بشه اصلا جلوی چشات فیلمو پاک میکنم خوبه؟

_بی ناموس حیوون چطور جرات کردی چاقو بذاری روی گلوم و منو دستمالی کنی ؟ هیچکس جرات نداره به من دس بزنه

حس کردم به لحاظ روحی بهم ریخته و منقلب شده است کمی دلم به حالش سوخت و برایش نوشتم :

_هم تحریک شدم هم اینکه نسبت بهت کینه داشتم حالا که شده ؟ الان میگی چیکار کنیم؟

_ولی کیرتو یه جوری گاز گرفتم که فعلا نمیتونی اون دو تا حاج خانوم رو بکنی ، بدبخت عقده ای ، جقم نمیتونی بزنی.

حدس زدم به جز نفرت و میل به انتقام انگیزه دیگری هم برای ادامه دادن به این ماجرا دارد یا میل دیگری هم در کار است برایش نوشتم :

_ولی اولش خوب خوردی خیلی بدت نیومد

_مادر جنده چاقو گذاشته بودی زیر گلوم!!!
اون چاقو رو بهت فرو میکنم صبر کن
کیارش و سپهر منتظرن بیای بیرون‌

_ یادت رفته؟!!! گفتی چاقو رو بردار
منم برداشتم ولی تو همچنان خوردی

_حالا توام کیر کیارش خوردی
حسابی حالت جا میاد‌

_اوکی من که دخلم اومده پس بذار فیلمت
پخش کنم اینجوری بی حساب میشیم

_توی اون فیلم زن عموتم هستا لاشی!!!

_یه بخش کوچیکی از فیلم که فقط تو معلومی کفایت میکنه.

_پخش کن بابا تخمم نیست تو فقط وصیت کن

_اوکی حرفی نیست

_حرومزاده روانی اگر جرئت داری ، اگر مردی پاشو بیا ویلای من ، وگرنه شک نکن میریزیم اونجا جلوی کس و کارت شرفتو میبریم

_میام که فیل رو پاک کنم و قضیه تموم بشه بره

جراتشو نداری

_میبینمت...

_ مرد نیست نیای

باید این قضیه را به نحوی تمام میکردم از طرفی نمیخواستم مقابل او ضعف و ترس از خودم نشان دهم ، عواقب کاری که انجام داده بودم‌ را باید میپذیرفتم ،نمیدانستم دقیقا چرا اما باید میرفتم آنجا حتی اگر لازم بود کتک سیری بخورم نباید می گذاشتم این موضوع دامن خانواده و خویشانم که با من بودند را بگیرد و سفرشان را خراب کند ولی با خودم فکر کردم اگر بلایی سر من بیاورند چه ؟ اگر من را آش و لاش کنند همین باعث نمیشد آسایش و تفریح کسانی که با من به سفر آمده بودند را بهم بزند و آنها را درگیر کند و بالاخره از آن چیزی که باید بی خبر باشند خبردار شوند ؟!!! اما با این وجود اصلا نمیتوانستم مثل موش خودم را قایم کنم یا فرار کنم تصمیم گرفتم به آن ویلا بروم و تکلیف را معلوم کنم آن هم با وجود ترس و تشویشی زیادی که داشتم به هر طریقی این آتش نباید شعله ور میشد.

سر ظهر بود . عمو پیش نماز شد و بقیه پشت سرش با چادر های رنگی و سفید در حالی که سجاده هایشان جلوی شان پهن بود به نماز ایستادند . مرضیه چادر و مقنعه سفید به سر داشت که چانه اش را زده بود و چشمانش انگار محوِ چیزی بود. طاهره هم همینطور ، طوری مقابل معبود ایستاده بودند و سر به زیر انداخته و غرق در خواندن حمد و سوره بودند که انگار لحظاتی کاملا از این زندگی زمینی جدا شده اند‌. من هم در همین لحظات روی نیمکتی کنار استخر نشسته بودم و داشتم به این فکر میکردم با خودم باتوم تلسکوپی ببرم یا همان کارد بزرگ کماندویی که پارسال از مریوان خریدم ، آن را داخل جعبه آچار ماشین گذاشته بودم‌.

بعدظهر زن ها قصد کردند جکوزی بروند برای همین من و عمو کلا از ویلا بیرون‌ زدیم و شروع کردیم به اصطلاح دور دور کردن داخل شهرک .تمام این مدت هم‌ عمو از هر دری صحبت کرد مخصوصا از پولدار های‌اینجا حتی از صولتی و ثروت و جایگاهش و اینکه‌ خواستگار طاهره است. موقع برگشتن من‌ نرسیده به‌ ویلا پیاده شدم گفتم میخواهم‌ قدمی بزنم . همچنان دو دل بودم که به آن ویلا بروم‌ یا نه ؟ یکی از آن پسر ها پیام داد:

_با پای خودت میای یا بیام بکشمت بیرون از اونجا بی ناموس ؟!!

جالب اینکه متوجه نشدند من از ویلا خارج شدم با این حال پاسخ دادم:

_دارم میام

چاره ای نمیدیدم باید پیامد کارم را قبول میکردم با خودم فکر کردم که کاش قبول کنند به صورتم ضربه ای نزنند چون نمیخواستم بقیه چیزی بفهمند به صلاح بود که نفهمند بعد از کلی کلنجار و تردید و دلهره به سمت آن ویلا راه افتادم هیچ سلاحی هم با خودم نبردم تشخیص‌ دادم اینطوری بهتر است ، زنگ ویلا را زدم یکی دو دقیقه بعد در باز شد.داخل شدم ، ضربان قلبم بالا رفته بود و مثل آن شب پلکم می پرد کسی محوطه بیرونی ویلا نبود ، جلوتر رفتم سایه را کنار استخر دیدم که مابین آن دو پسر ایستاده بود ، یک تیشرت نیمه تا زیر سینه هایش و یک شلوارک چسب و چرم مشکی به تن داشت ، موهای براق مشکی کوتاه شده اش روی پیشانیش پخش شده بود و جالب اینکه زیر نور آفتاب متوجه شدم چشمان آبی تیره ای دارد . به لبان کوچک و گوشتی و خوش فرمش هم رژ جیغ قرمزی زده بود و دو گوشواره با نگین ارغوانی از گوش هایش آویزان بود .زیر گلویش باند و چسب پانسمان بود.در چشمانش نفرت و کینه و حتی کمی بغض موج میزد .آن دو پسر هم دست باز با تهدید نگاه میکردند. همینطور به یکدیگر نگاه میکردیم و حرفی نمیزدیم خواستم بگویم:[ خب اومدم ] که ناگهان پیگ را دیدم که از در باز شیشه ای بیرون پرید و با همان چشمان دریده در حالی که پارس می کرد و دندان های نیشش را نشان میداد به سمت من دوید هول شدم پایم به جدولی گرفت و پای دیگرم از روی پل های پشت سرم سر خورد و حس کردم در هوا معلق شدم بعد فقط درد شدیدی را پشت سرم حس کردم و دیگر هیچ.....

صداها در سرم موج برمیداشت و انعکاس پیدا می کرد .ته گلویم مزه خون میداد ، پشت سرم می سوخت و تیر میکشید ، حس کردم روی تختی یا مبلی به پهلو افتاده ام ، یارای آن را‌ نداشتم که چشمان را باز کنم. کم‌ کم صداها برایم واضح میشد . یکی از پسرها میگفت :

_سایه این اینجا بیافته بمیره بیچاره شدیما.

آن یکی پسر گفت :

_ نه بابا شلوغش نکن بیهوش شده

آن یکی پسر پاسخ داد:

_ضربه مغزی نشده باشد؟ باید ببریمش بیرون

سایه وسط حرفشان پرید و گفت :

_ بابا فقط بیهوش شده
ضربان قلب و نبضش رو چک کردم

یکی از پسرها گفت : .

_کاش ببریمش بیمارستان

آن یکی پسر گفت :

_اوسگلی کیارش؟!!! شر میشه حال و حوصله
دادگاه و پاسگاه رو ندارم

سایه با حالت کلافگی گفت :

_ای بابا شما دوتا چرا ریدید به خودتون؟
الانا بهوش میاد .

بعد سمت من آمد و شانه ام‌ را تکان داد و چند قطره آب روی صورتم ریخت :.

_هی جان ویک بهوش اومدی یا نه ؟

به گمانم کیارش گفت :

_از اولش باید می رفتیم کلانتری

آن یکی پسر گفت :

_میرفتیم میگفتیم اومدیم یکی رو خفت کنیم
منتها اون مارو زودتر خفت کرد ؟

_بابا چه حرفیه ؟!!! لازم نیست همه چیو بگی

_اینو باش ؟!!! انقدر سوال پیچت میکنن انقدر بالا پایین میکنن تا اصل قضیه رو میفهمن

_لااقل میگفتیم اومده از سایه توی استخر یواشکی فیلم گرفته

سایه با حالت اعصاب خوردی داد زد :

_یه لحظه خفه شید انگار داره به هوش میاد

آن دو پسر هم انگار نزدیک شدند و به من نگاه کردند .به سختی چشمانم را باز کردم صورت سایه را دیدم که کمی تاریک و تار بود ، با چشمهای آبیِ خشن و کنجکاوش داشت مرا نگاه میکرد بعد گفت:

_کیارش تکیه شو بده به کاناپه

او هم مرا نشاند .چشمانم را بستم . یادم نمی آمد که چطور از اینجا سر درآوردم و این سه نفر چه کسانی هستند ؟ سایه لیوانی را به دهانم چسباند و با تحکم گفت :

_دهنتو وا کن

به زور آبجو را در حلقم ریخت مقداری از آن هم روی یقه و سینه ام ریخت ، سرفه ای کردم ، همه چیز برایم گنگ و معلق بود، پرسیدم :

_من کجام ؟

سایه پاسخ داد :

_خونه آقا شجاع ببینم صدای
منو خوب میشنوی ؟ چشاتو وا کن

دوباره همان چشم های وحشی و عجیب را دیدم بعد با انگشتان باریک و استخوانیش قرصی داخل دهانم کردم.

_قورتش بده ،ریلایفِ سریع سر دردتو میندازه

بعد بقیه لیوان را داخل دهانم خالی کرد که پرید
گلویم و شروع کردم باز به سرفه کردن

یکی از پسرها گفت :

_حالش داره بهتر میشه یعنی ضربه مغزی نشده؟

سایه برگشت و نگاه تندی به او انداخت و گفت:

_نترس هیچیش نمیشه برو اون بستارو بیار

یکی از پسرها اعتراض کرد :

_سایه فیلم سینماییش نکن دیگه!!!! رمز گوشیشو بگیر فیلمتو پاک کن بعد ببریمش پیش خونوادش شوخی نیست این چیزا

[با چشمان نیمه بسته و بشکل تار داشتم نگاهشان میکردم]

سایه بلند شد و دست به کمر جلوی آن پسر ایستاد و گفت:

_چیه ترسیدی ؟ زرد کردی؟

با دستش به من اشاره کرد و گفت:

_این جرئتش از تو بیشتره تنها اومده وسط
شما دو تا نره غول و اون نره سگ

آن یکی پسر با لحن عصبی و نگرانی گفت:

_بابا حالیت نیست سایه دست و پای اینو
ببندی یعنی آدم ربایی میفهمی ؟!! بچه بازی نیست ما تهش گفتیم یه گوشمالی بدیم بهش و فیلم رو پاک کنیم

سایه باز با لجاجت و عصبانیت گفت :

_من با این کار دارم اگه ترسیدید برید گم شید

بعد رفت سمتی و چیزی را از روی میز برداشت
آن یکی پسر جلویش را گرفت و دست روی شانه اش گذاشت و گفت :

_دردسر واسه خودت و ما درست نکن بچه جان تو فیلم بازیت گرفته

سایه داد زد :

_گفتم میترسی هِری

صدای واق زدن سگی را شنیدم ، با صدای
سگ همه چیز در ذهنم همراه با دردی که تیر میکشید قطار شد ، اتفاق آنشب_ تهدیدهای سایه_ آمدن به ویلا _حمله سگ ..پسر نگاهی به سگ انداخت بعد به سایه نگاه کرد و گفت :

_آخه احمق بچه نُنُر واسه خودت میگم چون رفیقتم

سایه نگاهی پر از خشم و لجاجت به پسرک انداخت و سمت من آمد ، پاهایم را با چند بست محکم بهم بست ،دست هایم را نیز از پشت به همین شکل بست .رمق تکان خوردن نداشتم، بسیار گیج و بی حال بودم ‌. بلند شد و روبه آن دو پسر ایستاد و گفت:

_بچه ها برید بیرون من با این کار دارم.

آن پسرها بهم نگاه کردند و پوزخندی زدند و یکی از آنها گفت:

_بابا بشین سرجات نتفلیکس رو یه چند ماه طلاق بده ناموسا ، کیارش بیا بلندش کنیم

سایه فریاد زد :
_نزدیکش بشید پیگی میندازم جونتون

بی حرکت ایستادند یکی از پسر ها دستی روی سرش کشید و شروع کرد به دور زدن و گفت :

_بیا آقا کیارش گفتم به حرف یه الف بچه گوش ندیم بیا بفرما !!!

سایه خیلی قرص و قاطع گفت:

_میگم مجبور نیستی اینجا بمونی

آن پسر هم دست هایش را محکم بهم کوبید و بیرون رفت ، آن یکی پسر هم دست به کمر به سایه با اخم و کنجکاوی زل زده بود بعد نزدیک آمد و رخ به رخ سایه شد و گفت :

_تا قبل از اینکه بست ببندی دست و پاش و جاش روی بدنش بمونه حاضر بودم برات چک و لقدی کنم ولی انتظار نداشته باش با کارای بچگانه تو همراه بشم

اما من حس میکردم یا شاید فراتر از این ایمان داشتم تقدیر این چنین است که من دست و پا بسته زیر دست سایه بیافتم این ماجرا یا اینگونه تمام میشد یا ادامه پیدا میکرد چاره ای نبود برای همین تا سایه دهان باز کرد چیزی بگوید با زحمت فراوان گفتم :

_بهتره بری این مسئله بین من و سایه است
کسی لازم نیست دخالت کنه

سمت من برگشتند و با تعجب مرا نگاه کردند پسر با همان حالت دست به کمر به من نزدیک شد و گفت :

_چه مسئله ای ؟

در حالی که پشت سرم تیر می کشید طوری که نمیتوانستم چشمانم‌ را خیلی باز نگه دارم گفتم :

_خانوادگیه !!!من و سایه آشناییت فامیلی داریم

پسر سمت سایه برگشت و گفت :

_این چی میگه سایه ؟

سایه همانطور که به من نگاه میکرد با صدای آرامی گفت:

_درست میگه بین خودماست فقط!!

چهره پسر متعجب و خشمگین بود مدتی سکوت
کرد و گفت :

_مگه من غریبه ام؟!! مگه تو چیزی داری که از من مخفی کنی؟!!!

کاملا مشخص بود که‌ سایه نمیخواست دوست پسرش از رابطه اش با مرضیه و صحنه های آن فیلم مطلع باشد برای همین با همان نگاه و چهره سرکش سمت پسر برگشت و گفت :

_هر کسی یه سری چیزای خیلی شخصی توی زندگیش هست حالا هم برو بیرون من با این حرف دارم

پسر دستش را جلوی صورت سایه تکان داد و با لحن کنایه آمیزی گفت :

_چیه ؟؟؟ نکنه سناریوی ارباب و برده است ؟!!

سایه یکهو شروع کرد به خندیدن بعد در میان هِق هِق خنده هایش گفت :

_آقا پسر توام پورن هاب رو طلاق بده !!!!

لحن پسر بیشتر عصبی شد و حالت تهدید آمیزی به خودش گرفت :

_حیف من که عن و گوه تو رو دو سال دارم جمع میکنم الانم دم درآوردی

سایه از کوره در رفت و گفت :

_گمشو بابا منت چیو میذاری سر من؟ فکر کردی آدم کم بود برام ؟ غیرت داری تو؟ ندیدی منو با چاقو چیکار کرده بود ؟باید تلافیشو دربیارم

پسر با حالتی بسیار عصبی به صورت سایه خیره شد و دوباره دستانش را بالا آورد تا چیزی بگوید اما پیگی برخاست و شروع کرد به پارس کردن و دندان های نیشش را به رخ کشیدن، پسر نگاهی به پیگی انداخت بعد نگاه تحقیر آمیزی به سایه و گفت:

_تف !!! لیاقتت همینه ، عقده ای مریض دیگه به من زنگ نزنیا هر بلا و ملایی هم سر این آوردی به خودت مربوطه.

سویچ و کلاهش را از روی میز برداشت و در شیشه ای را محکم باز کرد و رفت‌.

سایه مقابل من ایستاد پاهایش را کمی باز کرد و کمی مایل ایستاد یک دستش را به کمرش زد و سیگاری روشن کرد ، از میان دود سیگار و چشم های نیمه بسته اش مرا می پایید و حرفی نمیزد و من مقابل این ستون ها یعنی ران هایِ عضلانیِ مِسی رنگ که به ساق هایِ خوش تراش و باریکی ختم میشد احساس حقارت میکردم ، برجستگیِ واژنش در شلوارک چرم و چسبانش توی چشم میزد و زیر سینه های برجسته اش از انتهای تیشرتش نیمه اش مشخص بود.

_دارم به این فکر میکنم چطوری کونتو پاره کنم؟

سیگارش را داخل گلدانی تکاند و به زیبایی و غرور گام برداشت ، پیگی را بیرون فرستاد دو سه دقیقه بعد با نوارِ پلاستیک نایلون بزرگی برگشت مقدار زیادی از آن‌ را برید و روی زمین مقابل من پهن کرد ، دهانم‌ را با چسب سه سانتی بست. دوباره رفت و با[ کارد بزرگ آشپزخانه ای برگشت] .نوکِ تیز فلزی آن‌ را روی حلقومم حس کردم با نگاهی سرد و کینه توز بالای سرم ایستاده بود و با عاجِ پوتین سفیدش انگشتهای پایم را فشار میداد ، بست ها خیلی محکم بودند اصلا نمیتوانستم خودم را‌ آزاد کنم سایه با لحنی مرموز و آهسته گفت :

_معلوم که فقط یه مسئله ای بین منو تو هستش!!!

متوجه شدم که دندانهایم دارد بهم میخورد اگر میخواست خیلی راحت میتوانست گلوی مرا با آن کارد آشپرخانه که بسیار تیز بود پاره کند شاید بخاطر همین آن نایلون را پهن کرده بود؟!!!

_ یادت میاد اونشب بهم چی میگفتی ؟ آره گفتی توله جنده تکون بخوری میکشمت

بعد تف کرد روی صورتم ، قطراتی که انگار کمی
چرب و لزج بودند را روی پیشانی و گونه ام حس کردم .بلافاصله روی پایم نشست. مقداری از وزنش روی زخم افتاد و سوزشی تمام پاهایم را پر کرد موهایم را از پشت سر محکم گرفت و کشید رگها و اعصاب صورتم کشیده شد و سوزش و خشمی کور کننده در سرم ایجاد کرد ، بعد نوک کارد‌ را به تخم چشم راستم که به او زل زده بود نزدیک کرد و گفت:

_کونی مادرزاد حالا کی کیو میخواد سقط کنه ؟

دندان هایش را بهم فشرد و با حرص گفت :

_هومممم؟ خارتو میگام میدم واسه پیگی ساک بزنی

نفس هایم به شماره افتاده بود و از گوشه چشمم اشک می آمد در امواج وحشی و خروشان حالاتِ روانی این دختر به حال خود رها شده بودم ،شکنجه گر سبکسر و کودک صفتی که چون خدای قهاری بر من مسلط بود ، دهانش را به گوشم چسباند ، وقتی نفس هایش در گوشم پیچید بدنم مور مور شد :

_میخوام کیرتم بِبُرم؟ چطوره ؟!
ببین اگه کوچکترین تکونی بخوری
نوک چاقو میره توی چشت

کیرم را مشت کرد سوزشی وحشیانه کل
پایین تنه ام را فرا گرفت و من با تمام جانم استقامت میکردم که تکان نخورم و این درد شکنجه‌ را دو چندان میکرد ، عرق سردی از گوشه پیشانیم جاری بود ، هیچ فکر و احساس دیگری نداشتم جز رنج و وحشتی که با آن روبرو بودم .کیرم را بیشتر فشار داد بدنم شروع کرد به لرزش ، سایه که در چشمانش لذت و انتقام جویی و شرارت میدیدم داد زد :

_چشماتو باز نگه دار

دوباره دهانش را به گوشم چسباند و گفت:

_چیه دردت میاد ؟!!! دولتو پیشی گاز گرفته خاله جون؟!!!

از چشمانی که نوک کارد چند میلیمتر با آن فاصله داشت سیل اشک جاری بود ، حتی اگر سرم را هم کمی تکان میدادم ممکن بود گوشه پلکم پاره شود ، این لحظات فلج کننده انگار سپری نمیشد بلکه در جای خود خشک شده بودند ، سایه زخمم را در دست می فشارد .

_بیا سینه هامو بگیر دیگه ؟ مگه نمیخوای بدونی سیلیکونی هستند یا نه هوممم؟

بعد نوک کارد را زیر چانه ام گذاشت و با فشار آن سرم را بالا آورد. چکیدن قطرات خون روی سینه ام‌ را حس میکردم ، انقدر سرم را بالا آورد تا بینی اش به بینی من چسبید و پیشانی اش روی پیشانی خیس از عرقم قرار گرفت ، نفس گرمش به زیر گلویم میخورد ، تنش بوی جنگل باران خورده و دودِ[ چوب کاج ]را میداد . با صدا و لحنی که انگار از خود بی خود یا دچار جنون شده شمرده گفت :

_آشغال داهاتی همینجا سگ کشت میکنم
پرتت میکنم توی چاه چطوره ؟!!!

دوباره کیرمم را مشت کرد و زخم شلاق زد و گفت :

_لالی کثافت ؟ میگم چطوره ؟‌ هااا ؟!!فکر نمیکردی داستان به این زودی عوض‌بشه؟؟؟ دیشب من جای تو بودم هه!!!

کارد را همینطور پایین کشید و یک به یک دکمه هایم کنده شدند با نوک چاقو پیراهنم را باز کرد ، بعد تیغه فلزی را وسط سینه ام گذاشت، همینطور که روی من نشسته بود روی دو زانو قرار گرفت ، سرش را کج کرد و زبانش را از گوشه دهانش بیرون آورد و چشمانش حالتی نیمه مست پیدا کرد ،

_میخوای یه یادگاری از من داشته باشی؟

بعد[ گَزِشِ ]سردِ تیغه را روی پوست سینه ام که همراه بود با کشیده شدن موهای سطح آن تمام وجودم را پر کرد .چشمانم را بشدت بهم فشردم و ناله های خفه ام بلند شد ، چشمان اهریمنی و آبی و مست شده سایه رد خون را از روی سینه ام دنبال میکرد و من از شدت درد ذهن و بدنم کرخت شده بود . مدتی خیره نگاه کرد اما گویی که طاقتش تمام شده باشد نوک زبانش را بر رد خون کشید و کارد را روی شکمم نگه داشت ، سرش را نزدیک آورد و زبان خونینش را روی چانه و بینی و لبم کشید ، زبانی که حسابی بزاق ترشح کرده و آغشته به خون بود.

_به این زودی نمیکشمت

نوک کارد را [بشکلِ دایره وار] دور نافم چرخاند و همراه با آن گَزشِ چندش آورِ حرکتِ تیغه بر سطح پوستم چنان شوکی وارد کرد که چیزی نمانده بود بیهوش شوم.دیگر رمقی حتی برای مقاومت کردن نداشتم و سایه این را خوب فهمید، خونی که روی پهنای کارد ریخته شده بود را در حالی که به من نگاه میکرد لیس زد و لبانش را گاز گرفت ، چیزی بشدت او را برانگیخته و بی قرار میکرد ، نوک زبانش را دور حلقه یِ خونینِ نافم چرخاند که بخاطر سوزی که ایجاد کرد زانوانم لرزید ،بعد روی من کاملا افتاد و من فشار نرم سینه هایش و وزنش را به خوبی حس کردم . لبها و زبان دآغ و بی تاب و مرطوبش به گردنم کشیده میشد و من دچار رعشه هایِ لذت میشدم که وقتی با تمام دردها و جراحت هایی که داشتم همراه شد ، چیزی را تجربه کردم که برایم شوکه کننده بود‌.من در نشئگی خاصی فرو رفته بودم ،نفس گرم سایه در گوشم پیچید که دوباره باعث شد بیشتر شق کنم و زخم کیرم بیشتر باز شود.

_نمیدونم چرا یهو جیشم گرفت!!!

من را به زحمت از روی کاناپه روی نایلونی که مقابلم پهن کرده بوده انداخت ، کاناپه را حسابی به عقب هل داد .رفت یک[ استَندِ مخصوصِ فیلم برداری گوشی موبایل] آورد تلفنش را روی آن قرار داد و زاویه دلخواهش را تنظیم کرد. با ریموتی آهنگ هیپاپی از گروه [Pussy Riot ] پخش کرد ، بعد پشت دوربین شروع کرد به رقصیدن ‌. چشمانش را بسته بود و جنون وار بدن و دستانش را همراه با ضربِ [تمپو] تکان میداد ، من به پهلو افتاده بودم و تماشایش میکردم . در حالی که شرر بار و حریصانه به من نگاه میکرد لب پایینش را گاز گرفت و همراه با رقصش شلوارکش را بیرون آورد ، با پای راستش آن را سمت من پرت کرد . من چیزی شبیه به یک[ طَلقِ قرمز براق] را دیدم که بسیار باریک بود و فقط وسط کصش را پوشش داده بود .ران هایِ عضلانی و مِسی رنگ و ورزیده اش لرزان بود و سینه هایش تیشرتش را بی تاب کرده بودند، با قدم هایی که [مخصوصِ فاحشگانِ خانه شیطان ]بود سمت من آمد ، زبانش را دور دهانش چرخاند ،چشمانش مست و [واله ]بودند ، با پاشنه پوتینش مرا تخت خواباند ، صورتم را بین پاهایش قرار داد ، انگشتانش که جابجا در آنها حلقه هایی بود و ناخن های تیز مشکی داشت آن پوشش باریک را کنار زد .من چیزی شبیه به [شکافِ یک هلویِ تازه رسیده ]را دیدم که لب هایِ متورمی داشت و همچنین سر یک [تاجکِ] صورتی که‌ سخت بین این لبها فشرده شده بود . آنگاه[ باران‌ زرد و گرمی ]که بوی [ آمونیاک] داشت روی صورتم بارید . سر داغ و سنگیم زیر این آبشار زرد سبک میشد . با پوتینش صورتم را چپ و راست کرد

گفت:

_حالت جا اومد یا نه؟

بعد سینه هایش را گرفت و لب پایینش را به دندان گرفت و پیچی و تاپی به خودش داد و گفت :

_ لطفا برام تمیزش میکنی؟
اگه موافقی پلک بزن

من که خودم‌ را در این مکاشفه یِ پست‌ رها کرده بودم پلک زدم ، ضبط را متوقف کرد و چسب دهانم را با نوک کارد از وسط با ظرافت تمام باز کرد ، همانطور که روی سنگ توالت مینشینیم روی دهانم نشست، بالشتک هایِ تیغ تیغی و پُف کرده و مرطوبش که مزه و بوی آمونیاک داشت روی لب ها و زبانم کشیده میشد ، چین و شِکن ریزِ مابینِ بالشتک ها را روی زبانم حس میکردم و کِش آمدن ترشحاتش را از روی زبانم . نوک زبانم شروع کرد با سر تاجک بازی کردن ، جیغی کشید و سرش را سیخ بالا نگه داشت .

_وااای کثافط چه خوب بلدی

تاجک را میان لبهایم گرفتم و‌ شروع کردم به کشیدن و مکیدن حسابی آنها .روی زمین نیم خیز شد ، شکمش روی صورتم قرار گرفت و دستانش را روی زمین گذاشت و با صدای دو رگه ای ناله کرد :

_واااای گازش بگیر کصکش

گاز تقریبا محکمی گرفتم باز جیغی کشید و به شدت تکان خورد و سیلی ای به صورتم زد

_حرومزاده یواش

بعد زبانم را داخل حفره کردم و در مخلوطی از گوشت و ترشحات و قطرات ادرار چرخاندم و از این[ مزه اهریمنی ]کامم‌ را پر کردم کص و کونش را روی صورتم تکان میداد .

_ زبونت رفت توی کصم آیی

میک جانانه ای به وسط کصش زدم و نفس زنان گفتم:

_کیر نمیخوای ؟؟؟

بلند شد ایستاد چشمانش را بست و کمی کصش را مالید و گفت : _یه چیزی توی من و تو خیلی شبیه همه!!!!

بعد صورتش را نزدیک آورد و پیشانیم را گاز گرفت و گفت:

_ ولی نمیدونم چیه دقیقااااا!!!

دکمه شلوارم را باز کرد و همراه با شرتم محکم و سریع تا زانو پایین کشید ، انگشتش را بین دندان های گوشه دهانش گذاشت و نیش خندی زد و گفت :

_اوه ببین چیکارش کردم

سر کیرم را بین ناخون هایش نگه داشت و گفت :

_آخی آش و لاش شده که

پانسمان را باز کرد و گفت :

_بین اینجوری برات ساک بزنم حال میده؟!!

کله کیرم از لبهای نرم و گوشتیش رد شد و دندان هایش دوباره روی بدنه کیرم کشیده شد اما وقتی به زخم رسید از شدت درد به خودم پیچیدم . با ولع و قدرت تمام میکی به کله کیرم‌ زد و گفت :

_انقدر به خودت نپیچ بذار چرک و عفونت رو بکشم بیرون

لبهایش را روی زخم ها گذاشت و طوری
که انگار [جایِ نیش عقرب] را میک میزند شروع کرد به میک زدن ،سوزشِ شدیدِ لذت بخشی پاها و زانوهایم را[ سیم ]میکشید طوری که ناله ام در سینه ام حبس شده بود و فقط دهانم را باز نگه داشته بودم ‌.چرک و خون را روی نایلون تف کرد . انتهای کیرم را چون میله پرچم در مشتش فشرد و وحشیانه در کامش فرو برد . حس میکردم ترکیبِ زبان و دندان ها و بزاق دهانش ، [موجود عجیب الخلقه واحدی] هست که میخواهد عصاره کیرم را بیرون بکشد.

نفس بریده گفتم :
_بشین روش بشین روش

یکهو بلند شد ایستاد و با همان نگاه خشن و تحقیر آمیز به من نگریست و گفت :

_لجن انگار خیلی بهت داره خوش میگذره !!!

دهانش را با دستمال کاغذی پاک کرد و گوشی تلفنش را برداشت و گفت :

_احمق یه تیکه گوه بیشتر نیستی تازه این اولش بود!!!!

شروع کرد به فیلم برداری از من.

_خب دوستان یک عدد پرنسس کیر زخمی رو میبینید

با صدای بلند میخندید .به او گفتم :

_من با پای خودم اینجا اومدم اما تو مثل یه آدم‌ بزدل وقتی زمین خوردم و بی حال بودم اومدی با صدتا بَست دست و پای منو بستی عادت کردی پشت چند نفر قایم باشی و قلدری کنی ؟ اگه دست و پام باز بود جرئت داشتی تو چشام نگاه کنی؟!!!

فیلم گرفتن را متوقف کرد و کف پوتینش را روی گونه ام گذاشت و گفت :

_ مثلا چیکار میکردی هاااا؟

_ جوری میکردمت که تا آخر عمرت یادت نره

کنار سرم روی پنجه پا نشست و یکی از ابروهایش بالا انداخت و گفت :

_مثل اونشب میتونی اون نگاه و اکت داشته باشی ؟!!!!

_آره

_الان صاف شدیم اما اگه بخوای تلافی کنی یا دوباره کلک بزنی چی ؟!!!

_مطمئن باش صدمه ای دیگه بهت نمیزنم من فقط میخواستم این ماجرا یه جوری حل بشه.

سرش را تکان داد و گونه اش را خارند بعد بلند شد و در شیشه ای را باز کرد :

_پیگی پیگی !!! اونجا میشینی تا بهت نگفتم کاری نمیکنیا

با کارد بست ها را پاره کرد . بلند شدم و روی مبلی نشستم و نفسی تازه کردم و کش و قوسی به خودم دادم بعد به سایه نگاه کردم و گفتم :

_بیا اینجا

سایه به میز غذا خوری تکیه داد و همراه با نگاهی اغوا گر و موشکافانه گفت :

_تو بیا خب!!!

بلند شدم و سمتش خیز برداشتم و گردنش را گرفتم و روی میز خواباندمش ، پیگی پارس کرد که سایه گفت:

_پیگی وایسا سرجات

به من خیره شد. در چشمان آبیِ بیمارش حرص و خواستی را احساس میکردم .کصش را مالیدم ، چشمانش خمار شد و زبانش را بیرون آورد .نفس هایی عمیق و شمرده میکشیدم و گفتم :

_ جنده توله ببین چه به روزم آوردی؟!!

به کصش سیلی های پی در پی زدم و گفتم:

_عروسک جنده من قرمز پوشیده!!!!

آن شرت عجبب و غریب را کندم و گوشه ای اندختم. چشمانِ سایه رفت و انگشتش را میمکید با دست دیگرش تیشرتش را بالا زد و سینه های مِسی رنگ و گرد و سفتش بیرون افتاد ، یکی از آنها را گرفتم و این اسفنجِ چربی را در مشتم فشردم ، پاهایش را بالا گرفت ، سرش را بلند کرد و پیراهنم را گرفت ، زبانش را گاز گرفت و با [قیز ] گفت:

_ بکنم مثل سگ منو بکن مثل دیشب باش همون نگاه همون حرفا

گلویش را گرفتم و روی میز خواباندمش

_زیر کیر میکشمت الان جنده توله

سر کیرم را بین آن‌ شکاف قرار دادم. مقاومت کرد ، تنگ بود !!!، بیشتر فشار دادم، لب هایِ کصش بالاخره کنار رفت و کله کیرم در شکافی نرم و چرب لغزید . تاجک ،کیرم‌ را نوازشی کرد ‌. فشار بیشتری دادم و طولِ کیرم از [ میانه یِ تُرد و سفت و نوباوه یِ کصش] سر خورد ،دیواره هایِ لغزان و تپنده را از هم گشود و پیش رفت. پاهایش را باز کرده و بالا گرفته بود، پوتین های سفیدش کنار گوش هایم بود، لب ها و چانه اش را در کف دستم فشردم و چند انگشتم‌ را داخل دهانش کردم و فکش را به سمت پایین کشیدم.

_ماده سگ هرزه روی من میشاشی؟!!!!
آبم ریختم‌ روی صورتت نجستت میفهمی!!!!

به [طاقِ کصش] میکوبیدم ، صدای میز بلند شد ، پیگی خرناس های تهدید آمیز میکشید ، سایه چشمانش سفید شده بود ، صورتش زیر دست خشن من بود ، چشمانش را یکباره از هم گشود و گفت :

_کص مرضیه تنگتره یا مال من ؟!!!

در میانه نفس نفس زدنم پاسخ دادم :

_مرضیه شوهر داره و زایمان داشته
ولی با این حال خیلی خوبه.

دستانش را از هم باز کرد و به خودش پیچ و تابی داد و با صدای بچگانه ای گفت:

_این کیر توی کص مرضیه هم رفته حالا داره میره توی کص من!!!

موهایش را سفت گرفتم و سرش را کمی جلو آوردم و محکم تر کوبیدم ، چشمانش چپ شده بود .بعد گفتم:

_تو رو صبح تا شب باید گرفت فقط کرد
کص و کون لخت ، دست و پا بسته، مثل
مستراح همیشه آماده فقط همین .

سیلی ای در گوشش خواباندم ،حواسش برگشت و وحشت زده به من زل زد

_با توام هرزه توله

مثل اینکه با انزجار نگاهی به من کرد ، دست دراز کرد یقه ام را گرفت و خودش را جلو کشید و لبهای کوچک و گوشتی اش را بین لبهایم فرو کرد و زبانش را دور دهانم چرخاند و با دندان های سفید و درخشانش لبهایم را گزید ، دست هایش را دور گردنم حلقه کرد ، کیرم را در کصِ [کال] و وَرَم کرده و آکنده از ترشحاتش با ضربات شدید میکوبیدم ، نوک سینه هایش به‌سینه ام میخورد ، چشمان شیدا و بی قرارش را به من دوخت، به دلیل ضربات حرفش در سینه میشکست‌.

_توی کص خانوم مولایی ، دبیر ما چه حسی میده ؟ ها؟!!!

چانه اش را در دستم فشردم طوری که لبهایش جمع شد بعد گفتم :

_تو جندگی خودتو کن هرزه کوچولو

این را که گفتم ناله ای کرد که تبدیل به جیغ شد و پاهایش رعشه هایِ وحشیانه گرفتند انگار دچار [صرع ]شده بود ، چشمانش سفید شد، من هم از این حالت او به مرز ارگاسم رسیدم ، سریع کنار صورتش رفتم . سرش را گرفتم و برای لحظاتی در [ خلا بی قیدی] فرو رفتم ، چند ثانیه در هایِ[ افسل سافلین] بر من گشوده شد، آبم‌ را روی صورت این [ عروسک] میریختم اما در همین حین تصور میکردم روی میز صبحانه امروز با کون لخت ایستاده ام و آبم را روی صورت عمو مسعود ، نازنین زهرا ، مرضیه و طاهره میریختم ....

الهی دانان میگویند [جهان انسانی متناهی و محدود است ]اما روانکاوی خلاف این را ثابت میکند زیرا نشان میدهد که میل جنسی گذرگاهی است به اعماقِ روان نامحدودمان آن جا که اخلاقیات دیگر حاکم نیستند. روی زمین نشسته بودم و مات و مبهوت به تمام اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکردم ، سایه از روی میز بلند شد و حیران و درمانده به من و اطرافش و خودش نگاهی انداخت ،انگار که [روح شریری] فعلا او را ترک گفته بود و اکنون چون بره ساکت و آرام است .

_ الان چیکار کنیم ؟

گویی از هیپنوتیزمی شوم‌ بیدار شده بودیم.
نگاهی به ساعت انداختم. ساعت شش بعدظهر بود. طاهره و مرضیه پیام داده بودند ، پیامشان را فعلا باز نکردم .سایه باز نگاه درمانده و پریشانش را به من انداخت و آرام گفت:

_ نغمه و سارا نهایت یکی دو ساعت دیگه بیان

سعی کردم به افکارم نظم بدهم برای همین گفتم:

_برو یه دوشی بگیر منم اینجارو مرتب میکنم ،فقط بهم بگو تی و جعبه کمک های اولیه کجاست

صورتش را با دستمال کاغدی داشت پاک میکرد
بعد خیلی آرام و از نفس افتاده گفت :

_تی پشت در آشپزخونه است .جعبه ای کمک های اولیه هم داخل دستشوییه.

بعد گوشی و لباس هایش را از روی زمین برداشت و آهسته و مغموم رفت طبقه بالا، نایلون را جمع کردم و داخل سطل آشغال گذاشتم ، آن اطراف را تی کشیدم و مرتب کردم ، دست و رویم را شستم .با پنبه و بتادین زخم هایم را نیز شستم و پانسمان کردم . زیر چانه و روی شکمم خراشی سطحی بود . فقط مانده بودم با چسب زخم روی چانه ام چه کار کنم ؟!! چه دروغی برایش بتراشم ؟ پیراهنم هم که خون آلود و کثیف بود و قابل پوشیدن نبود ، وقتی به هال برگشتم دیدم سایه با موهای نم دار و تیشرت بلند و گشادی بدون شلوار روی میز بیلیارد نشسته و سیگار دود میکند.با همان چشمان مظلوم و درمانده مرا نگاه میکرد‌.دلم کمی برایش[ ریش] شد به او گفتم :

_سایه یه تیشرتی چیزی داری بدی من بپوشم؟
با این اصلا نمیشه رفت بیرون

_یکی دو تا تیشرت کیارش بالا جا مونده میارم
ببین کدومش خوبه .سمتش رفتم صورتش را آرام گرفتم ، این ور و آن ورش کردم، زیر گردنش را نگاه کردم ،بعد دستش را گرفتم بردمش دستشویی ، پانسمان گلویش را عوض کردم. همینطور که مشغول بودم با صدایی گرفته گفت :

_من این همه زخم و زیلیت کردم اما باز
داری به من کمک میکنی!!!

_دیگه اینجوری بیخیال میشدی تقصیر خودمم بود .سرتو بالا نگاه دار

بعد یک پمباد موضعی ضد التهاب را کمی روی گردنش کشیدم او هم مانند کودکی سر به زیر با نگاهی خسته بی حرکت ایستاده بود ، لباسش را بالا زدم و کل بدنش را نگاه کردم که ببینم جای خراش یا کبودی ای هست یا نه. چیز خاصی نبود. بعد دستکش لاتکسی دستم کردم

_تکون نخور میخوام ببینم خون
ریزی نکرده باشی یه وقت

انگشتم را در واژنش کردم و کمی حرکتش دادم
و بیرون آوردم.

_نه انگاری چیزی نیست
حالا برو تیشراتا رو برام‌ بیار

رفت آورد .یکی از آنها که خیلی به من گشاد بود
اما آن یکی خیلی بهتر بود. فکر کردم که موقع خروج که اصلا کسی به من توجه نکرد که چه پوشیدم عمو هم که زیاد توی باغ نیست ، اصلا برای چه کسی اهمیت دارد که لباس من چطور بود ؟!!! مگر طاهره و ماندگار که آنها هم حواسشان به تهیه وسایل حمام‌ بود . لیوان بزرگ [آیس پکی] و یک [کمپرس یخ ]دستم داد ، یکی هم دست خودش بود بعد همانطور نگاه کرد :

_سایه منو اینجوری نگاه نکن چت شده ؟
همون سایه ای باش که من اول دیدم

لباسم را عوض کردم و کمپرس یخ را پشت
سرم نگه داشتم، مقداری از آیس پک‌ را هم خوردم.

_خب من برم

همانطور که چون‌ یتیمی مظلومانه به من چشم دوخته بود گفت :

_کیی میای دوباره ؟

با تعجب به او نگریستم و گفتم :

_کی میام ؟!!!

_آره من خیلی تنهام مرضیه هم که اصن نمیاد پیشم!!!!

_ مگه دوستات نمیان ؟

_چرا ولی همیشه روی مودِ اونا نیستم
تو و مرضیه یه جوره خوبی هستید

_دوست پسرت چی پس ؟

_اونم از جلوی چشم افتاد مرد نیست بابا
فقط فکر کردنه

قلبم به رقت آمد. گونه اش را نوازش کردم و گفتم:

_منو ببخش

مدتی نگریست و گفت :

_دو طرفه بود منم کلی بلا سرت آوردم ، با این وجود باز بهم محبت کردی انگار نه انگار

_مهم نیست یه جور خوشگذرونی مریض هم بود

لبخند محوی گوشه لبش نشست و چشمانش برقی زد‌ و گفت :

_یعنی دوست داشتی[ اسلیو ]من باشی؟!!

چیزی نگفتم. لبخندی زدم و گوشی تلفنم‌ را درآوردم و جلوی چشمش فیلم را پاک کردم او نیز بلافاصله همینکار را کرد . نی را داخل دهانش کرد و همینطور که میک میزد نگاهش به من بود ، نگاهش متعجب و کنجکاو بود و پرسید:
_کی برمیگردید ؟

_ فردا پس فردا

_تو چی ؟

_نمیدونم شاید بابام اومد باهم برگشتیم ، برگشتم بهت پیام مید

_باشه

_تو و مرضیه رو میخام داشته باشم!!!

_چرا ؟

_چیزی دارید که من خوشم میاد!!!
از من متنفری ؟؟؟

لبخندی زدم و گفتم :

_ نه اصلا دیگه من برم

با نگاهی ملتمسانه گفت :

_کاش نمیرفتی و امشب تو ارباب میشدی!!!

سرش را در آغوش گرفتم و گفتم :

_من دیگه هیچوقت بتو صدمه نمیزنم
الان من رفتم برو یه چرت بخواب

او شگفت زده مرا پایید و گفت :

_بازم میبینمت بای.

از ویلا خارج شدم مرضیه پیام داده بود که برای شام دیر نرسم ، طاهره هم شاکی شده بود که از جلوی چشمش چرا غیبم زده و برای هر دو نوشتم رفتم قهوه ای خوردم و دوری زدم و‌الان میرسم . توانی نداشتم تا آنچه بر من گذشته بود را در ذهنم تحلیل کنم موضوع پیچیده و عجیب تر از آن بود ، ترجیح دادم بعد از خوردن شام و در رخت خواب به آن فکر کنم ، نه خوشحال بودم نه ناراحت بلکه حس خنثی بودن میکردم، شاید بر اثر تجربه ای که داشتم هنوز شوکه بودم و باید صبر میکردم تا ابعاد روانی آن خودش را نشان دهد‌‌.

ادامه دارد....

نوشته: قلب یخی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • gayboys
      میلف حشری برای بکنش ساک میزنه زنه چادرش باز نمیکنه مرده بهش میگه فیلمم رو خرابش نکن کسش رو انگشت میکنه میگه چه کس خجسته ای از کون میکنش زنه دردش میاد میگه آبتو بیار بخدا جیگرم دراومد . کلیپ اول تایم: 00:16 - حجم: 2 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم کلیپ دوم تایم: 01:23 - حجم: 9 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم کلیپ سوم تایم: 02:20 - حجم: 16 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم کلیپ چهارم تایم: 00:25 - حجم: 3 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • gayboys
      بکن مامان امید داره ممه هاشو میخوره ممه هاشو میک میزنه و کسش رو میماله (قسمت قبل) . تایم: 01:05 - حجم: 9 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • gayboys
      سکس شیمیل . تایم: 03:50 - حجم: 25 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • gayboys
      خواهرم و قلدر مدرسه 1 بعضی اتفاقات و خاطره ها هستند که حتی بعد گذشت چندین سال از واقعه باز هم با جزئیات و بسیار شفاف توی ذهنمون حک شده سلام من یاسینم و الان 23 سالمه البته که داستانم برای ۱۸ سالگیم هست. یک خانواده معمولی دارم . پدرم مدیر فروش یک کارخونه و مادرم هم خانه داره. همچنین یک خواهر بزرگ تر از خودم دارم که ۵ سال اختلاف سنی داریم.. الان خواهرم ازدواج کرده اما حدود ۵ سال پیش هنوز مجرد بود. اگه بخوام از خواهرم براتون بگم.. از نظر ظاهری قدش حدود 163 اینا تقریبا و وزنش حدودا 60 کیلو هست ..البته وزنش نکردم صرفا از روی ظاهر حدس زدم.. موهای بلند تقریبا تا کمر چشماش قهوه ای روشن هست.. توی سالن زیبایی کار میکنه و تقریبا از ۱۸ سالگی وارد کار شده. از نظر اخلاقی هم بخوام بگم خیلی پر شور و شیطون هست.. راستی یک نکته دیگه که بخوام اضافه کنم اینکه تا قبل ورودش به سالن زیبایی و کار توی این مجموعه ها شاید از نظر ظاهری یک دختر معمولی بود..لباس معمولی،آرایش معمولی یا کم،خیلی درگیر ترند های فضای مجازی نبود و.. اما بعد ورودش به سالن کم کم تغییراتش و احساس می‌کردم.. توی لباس انتخاب کردن توی آرایش کردن حتی لحن حرف زدنش هم تغییر کرده بود.. تا جایی که یادم میاد زیاد درسخون نبود و همون سال اول بعد گرفتن دیپلم دانشگاه آزاد از این رشته های بدون کنکور نوشت.. رشته معماری.. هم کار میکرد و هم در کنارش درس میخوند البته زیاد علاقه ای به درس و دانشگاه نداشت اما چون خب همه میرفتن دانشگاه، اینم ترغیب شد که بره و هم مدرکی بگیره و هم محیط جدید تجربه کنه. حالا از خودم بگم من تقریبا از دوران راهنمایی با فضای پورن و سکس و اینجور چیزا آشنا شدم و چون پدرم توی ۱۴ سالگی برام موبایل خرید ، از اون موقع به بعد خیلی درگیر اینطور مسائل شدم... سایت های مختلف...کانال های تلگرامی و گروه های تلگرامی.. حتی کم کم وارد گروه های بی‌غیرتی تلگرام هم شدم که یادمه اولین بار که وارد اینجور گروه هایی می شدم برام خیلی حس جالبی داشت تا قبلش نمیدونستم همچین چیزی هم وجود داره البته تو پورن هاب و ... دیده بودم که مثلا پسر با نامادری رابطه داره اما خب میدونستم اینا همش فانتزیه... و اینکه می دیدم تو اون گروه طرف از بقیه دعوت می‌کرد که شرت و سوتین خواهر و مادرشو با بقیه به اشتراک بزاره و.. خیلی برام عجیب بود... کلا اگه دقت کرده باشید وقتی یک فانتزی جدید پیدا می‌کنید خیلی سریعتر و بیشتر تحریک میشید.. خلاصه کم کم تو این فضا ها بودم...اول در حد یک بیننده...کم کم تو چت مشارکت داشتم..اول تلاش میکردم به عنوان فاعل نقش ایفا کنم مثلا از بقیه میخواستم که خواهر و مادرشونو مثلا بکنم و ایناا... اما احساس میکنم زیاد موفق نبودم و فاعل خوبی نمیشم..بعد مدتی یه کم وسوسه شدم که جای یه شخص بیغیرت بازی کنم.. اما با اسم فیک خواهرم...با عکس فیکش..و حتی اسم فیک خودم.. کلا خیلی میترسیدم اوایل..اینکه نکنه عکسی که بدم جایی پخش شه یا وقتی با کسی دارم صحبت میکنم و اسم خواهرمو بگم و آشنا از آب دربیاد.. کلا هممون اینجوری بودیم اوایل اما خب همونجور که میدونید دریای شهوت انتها نداره... رفته رفته به جای اسم فیک از اسم خواهرم استفاده می‌کردم.. آخه این همه یاسمین داریم..طرف از کجا میخواد بفهمه آخه.. یادمه توی تلگرام...توی گروه ها مثلا می‌نوشتم -آبجی یاسمین من کجاست؟ بعد چند نفر ریپلای میکردن که: +جووون زیر کیر منه +آخ احتمالا زیر یک کیر کلفت داره غیرت داداششو آب میکنه +جون پی باش بگامش برات و چند نفر میریختن پیوی..خیلییی حس جالبی داشتتت.. انگار تحریک و ارضا شدنم یک مدل متفاوتی بود..داخل سینم یه حس عجیبی احساس میکردم. . تقریبا شش ماه بود که درگیر بی‌غیرتی بودم..همش هم برای خودم در حد یک فانتزی میدیم.. جالب اینکه شاید هزاراااااااان بار بعد جق زدن پشیمون میشدم و توبه میکردم و اینها اما باز بعد یه مدت برمیگشتم...انگار همه این حس رو تجربه کردند ابتدا خیلی محافظ کار بودم..باید بگم که شش ماه طول کشید که به جای اسم فیک خواهرم اسم واقعیشو بگم.. کار من شبا شده بود گشتن تو گروه های بی‌غیرتی...یک بکن پیدا کنم و خواهرمو براش عرضه کنم یا با چت یا با گیف بعضی اوقات هم داستانی.. بعد که ارضا میشدم طرف رو بلاک میکردم و چت رو دو طرفه حذف میکردم.. مدتی یک بار حتی کل اکانتم پاک میکردم و دوباره اکانت جدید میزدم.. شاید حدود ۶ ماه دیگه گذشت... فراتر رفته بودم.. برای بقیه عکس خواهرمو می‌فرستادم ولی زمان دار وقتی کسی خونه نبود از شورت و سوتین خواهرم عکس می‌فرستادم... خودم تو خونه با شورتش جق میزدم.. کانال های تلگرامی میزدم و توش خواهرمو جنده میکردم کپشن میگفتم.. حتی یادمه یکی از کانال هام تا حدود 800 ممبر هم رسیده بود اما باز بعد ارضا شدن معمولا دیلیت میکردم... الان حدود 16 سالمه.. تقریبا یک سال و نیم درگیر بی‌غیرتی بودم.. بخوام تو این مدت از یاسمین خواهرم بگم الان حدود ۲۱ سالش شده و سال سوم دانشگاه هست. بدنش تو پر تر شده..باسن و رون های تپلی داره و اون موقع شلوار جین جذب می‌پوشید.. شلوار های قد ۹۰ که ساق پا کمی معلوم بود..با جوراب های ساق کوتاه معمولا تیپ بیرونیش هم از این کراپ ها اگه اشتباه نکنم که زیر مانتو جلو باز میپوشن و جذب هست.. اغلب رنگ مشکی و مانتو رنگ های مختلف..به همراه شال که البته موهاش از زیر شال بیرون زده بود.. روزایی که میرفت دانشگاه اغلب مانتو جلو بسته و شلوار دمپا و مقنعه می‌پوشید تا حراست گیر نده.. اما در حالت عادی تیپش این بود.. ممه های خوبی داشت..زیاد سایز ها رو بلد نیستم شاید ۷۵ بود اما ازینا که با لباس بیرونی ، وقتی مانتو جلو باز می‌پوشید یکی از سینه هاش از زیر کراپ کامل معلوم بود..حتی خط کاپ سوتین هم واضح بود.. هیچ وقت خودمو در حال رابطه باهاش فرض نمی کردم چون خوشم نمیومد... اما تا دلتون بخواد زیر افراد مختلف تصورش کردم.. من وارد دبیرستان شده بودم.. رشتم تجربی بود و امسال سال دهم هست.. یادمه اولین بار که پامو گذاشتم تو دبیرستان سال آخری ها به نظرم که بزرگ و سن بالا به نظر میرسیدند قد بلند و هیکل و ریش و سیبیل پر و ... دبیرستانی هم که من رفته بود زیاد دبیرستان خوبی نبود..دولتی و همه یا لات و اینا بودن یا سیگاری و ... هر روز توی بی‌غیرتی جلوتر میرفتم..مثلا عکس های شکاری می گرفتم از خواهرم تو خونه.. وقتی داشت لباس عوض می‌کرد.. وقتی خم شده بود...کلا در همه صورت اما عکسامو زماندار میدادم.. وقتایی که خونه خالی بود معمولا آماده جق میشدم..افرادی توی اون گروه بودند که مثلا می‌گفتند: -بی صوتی پی اینم یک تجربه جدیدی بود برام از طریق تلگرام یا میتت صوتی زنگ میزد و من براش بی‌غیرتی میکردم.. اوایل من سایلنت بود و مثلا براش عکس لباس زیر یاسمین می‌فرستادم ک اون راجبشون حرف میزد.. بعدا حتی مشارکت هم میکردم..و صحبت میکردم.. جلوتر میرفتم و تماس تصویری میگرفتم روی لباس زیر خواهرم البته چهره خودم هیچ وقت نمیدادم... خلاصه خیلی جلو رفتم و تقریبا تو دو سال خیلی درگیر فضای بی‌غیرتی بودم... تو مدرسه مدتی گذشته بود..بی‌غیرتی مجازی کم کم توی زندگی واقعی هم خودشو نشون داد.. یکی از فانتزی هام این بود که گردن کلفت های مدرسه خواهرمو بکنن.. یک پسر سال آخری داشتیم اسمش اشکان بود از انتظامات دم در مدرسه بود..قدش بلند تر و هیکل ورزشکاری داشت..معلوم بود بدنسازی میره..ریشو سیبیل نداشت ولی ته ریش داشت.. معلوم بود که ریش هاشو اصلاح میکنه.. از اخلاقیات شم بگم اینکه معمولا هفته ۲ بار دعوا می‌کرد تو مدرسه..به شدت قلدر بود.. چندتا رفیق داشت دورو برش کلا اکیپی دعوا می‌کردند.. اکیپی میرفتن خونه..اکیپی میرفتن گیمنت. یکی از فانتزی هام شده بود که یاسمین رو زیر اشکان تصور کنم.. توی کلاس یادمه از تصور بدن سفید و نرم یاسمن زیر بدن سبزه و خشن اشکان در حالی که من لخت نشستم و کیرم با چستیتی قفل شده و اشکان با لبخند داره نگاهم میکنه و همزمان توی کس خواهرم تلمبه میزنه.. کیرم از زیر شلوار چنان شق می‌شد که نمیتونستم سرپا وایسم.. خیلی کیف میداد..البته بگم اون موقع خایه تصور همچین کاریو تو واقعیت نداشتم و فقط به تصورش بسنده کرده بودم. مدتی گذشت و از این افکار داشتم دیوونه میشدم تا اینکه یه فکری به سرم شد... یک خط سیم کارت صفر خریدم و یک اکانت جدید تلگرام زدم.. حتی از فکر کاری که میخوام بکنم قلبم اومده بود توی دهنم.. شماره اشکان رو با اینور اونور کردن از رفیقام جور کردم.. شب جمعه بود که فردا تعطیل بودیم .با اون اکانتم رفتم تو تلگرام..عالیه اشکان اکانت تل داشت.. یک عکس پروفایل از خودش بود تو شمال.. خب الان باید چکار میکردم..هوف استرس داشتم..ولی باز شق کرده بودم..یک گیف داشتم گیف که یک مرد سیاه پوست داشت یک دختر روی تخت می‌کرد و یه مرد سفید پوست نشسته بود رو به رو تخت و جق میزد.. روی گیف نوشته بود: (وقتی داری خواهرمو میکنی اینجوری بشینم و جق بزنم) از قبل یک عکس سکسی گذاشتم پروفایل اکانتی که با خط جدید ساخته بودم.. از اونجایی که این خطمو کسی نداشت پس نگران نبودم.. اسم اکانتم هم گذاشتم: داداش زیر خواب اشکان و... گیف رو فرستادم.. نفسم تند شده بود...قلبم میزد.. حدود ۲۰ دقیقه گذشته بود.. سین خورد.. پیام داد: +تو کی؟؟ دوباره یک گیف دیگه فرستادم..برام ایموجی خنده فرستاد دوباره پیام داد: +خارکسه میگم تو کی منو از کجا میشناسی؟؟ گفتم: -مگه مهمه؟دوست داری خواهرمو برات جنده کنم؟؟ +جووون معلومه که دوست دارم..ولی خب بگو کی هستی اخه؟؟ اهمیت ندادم و گیف فرستادم.. کم کم داشت راه می افتد..سکس چشامون شروع شد.. +جوننن خار کصده اسمش جنده خانومو نمیگی -یاسمین +جونن دوست داری یاسمین رو جلو روت بگام؟؟ -اوففف اره +آخ کیرمو بزارم روی لباششش همینجوری پیش می‌رفت اون شب ، شب طولانی بود..یادمه تا ۴ صبح چت کردیم.. البته نه نشونی دادم و نه عکسی از خواهرم.. اون شب گذشت..حس عجیبی بود اما اون موقع نمیدونستم شاید مثل همیشه همه‌چیز در حد مجازی نمونه؟ شاید اگه به کارم ادامه نمیدادم... شاید اگه برای اون کارنامه کوفتی خواهرم نمیومد مدرسه.. شاید اگه زودتر تمومش میکردم.. شاید اگه خواهرم یه کم بیشتر مغرور بود.. خیلی از اون اتفاقا نمی افتاد.. نوشته: ویکی
    • gayboys
      طاهره یا مرضیه 4 دوشی گرفتم و سشواری کشیدم و صورتم را اصلاح کردم و لباسم‌ را عوضم کردم و رفتم پایین روی صندلی ای که چند متری با آشپزخانه فاصله داشت نشستم و گوشی تلفنم‌ را دست گرفتم . نگاهم به صفحه گوشی بود اما هوش و حواسم در آشپزخانه ، مرضیه و عمو در آشپزخانه بودند ، مرضیه می خواست چایی دم کند و در حین باز کردن در کابینت ها و آب ریختن داخل چایی ساز حرف میزد ‌‌عمو هم مشغول باز کردن بسته چایی بود : _اصلا دختره پاک دیوونه شده عمو گفت: _چی میگه؟ چشه ؟ مرضیه هراسان و دست پاچه به نظر می رسید و در این کابینت و آن کابینت را باز میکرد ، گفت : _حاج آقا صولتی میگه چند شب پیش یهو به‌من گفت میخوام با فلان دوستام برم یونان چند روزی تفریح اونم گفته من نمیتونم با کسایی که نمیشناسم بفرستمت یه مملکت دیگه ، دیگه جر و بحث شون شده سایه هم‌ زده به سرش هرچی لیوان و بشقاب کوبیده به پنجره و داد و هوار، میگه توی اتاق حبسش کردم زنگ زدم خاله اش بیاد، اه این قاشق چای خوری کجاس پس ؟ عمو بلند شد و شروع کرد به مرضیه کمک کردن : _وقتی بچه رو به حال خودش توی ناز و نعمت رها کنی و هر چی بخواد براش تهیه کنی‌ میشه این دیگه آخرش ، بچه به تربیت نیاز داره بیا اینم قاشق مرضیه بسته چایی را از روی میز برداشت و ادامه داد : _بابا مسعود اصلا آدم حیرون میمونه از چنین پدری آخه چنین دختری یه عمل میاد ؟!!! بعدش البته درست میگی پول زیادی و وقت نذاشتن برای تربیت تهش میشه این .پدرش هم که صبح تا شب خودش گرفتاره. عموی پشت میز آشپزخانه نشست و گفت : _حالا به حرف تو گوش میده مگه ؟ مرضیه که داشت یک بسته شکلات را داخل ظرفی خالی میکرد و گفت : _نه بابا من کی از عهده این زلزله بر میام انگار یاسین گوش الله اکبر.....بهش میگم هوای پدرتو داشته باش گناه داره اونم کسی رو جز تو نداره همه آرزوی زندگی تو رو دارن ، ناشکر نباش ، به درست بچسب ، قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید انگار نه انگار بعد روبروی عمو مینشیند ، عمو مشغول باز کردن شکلاتی شد و گفت : _بیش روانشناسی و روانپزشکی نبردنش؟ _بابا از بهترین متخصصا براش وقت گرفتن فقط یکی دو جلسه رفته اونم به زور. مسعود اصلا دو قطبی و پرخاشگر شده ، اون‌ زمان که شاگرد کلاس من بود نمیدونی چقدر مودب و آروم و خانوم بود خرابش کردن این دوستاش _ عجب خب چرا فرستادتش اینجا ؟ _هیچی پدرش از دستش ذله شده گفته چند روز برو اونجا کنار هم نباشیم بهتره _تنها بود ؟ _آره دوستاش نمیدونم رفتن بودن کجا مرضیه گفت: _آب جوش اومد مشغول ریختن چای داخل دستگاه شد بعد گفت: _به حاج آقا گفتم کار از دست من خارجه یه فکر اساسی باید به حال این بچه بکنی اصلا با همین تیپ و قیافه اش این پدر رو سکته میده حالا رفتار بماند.. _کاش بفرست بره پیش مادرش کنار عمو روبروی میز ایستاد و گفت : _منم همین نظر دارم ولی نمیفرسته میگه من بزرگش کردم و خون دلش خوردم ، مادرش اروپا صفا کرده حالا بگم بیا این بچه ات!!!؟ عمو نگاهی به من کرد و با لحن شوخی گفت: _میلاد تو چیکار میکنی پس ؟ بیا برو این سایه رو بگیر تک فرزند، پدر مولتی میلیاردر ، شوهر کنه درست میشه. به آشپزخانه نگاه کردم .مرضیه اخمی کرد و در حالی که لبخندی هم به لب داشت ، دستی در هوا تکان داد گفت: _واای نه پول میشه چی ؟!! طفلکو روانی میکنه یه آدم خوری شده که نگو. عمو خندید و گفت: _قیافه شو! !!! خودش راضیه لبخندی زدم و سرم را پایین انداختم و شگفت زده از این بودم که مرضیه چقدر راحت میتواند صحنه سازی کند طوری که حتی من هم داشت باورم میشد و با خودم تکرار میکردم آیا چیزهایی که در آن ویلا دیدم خواب و خیال نبود ؟!!! اما مرضیه در مورد رفتار سایه دروغ نمیگفت او واقعا چنین خلق و خو و رفتاری داشت و با پدرش ناسازگار بود _ببین مرضیه لبخند میزنه _ خب حالا اون بسته هل رو بده راستی من نماز عشا رو نخوندم عمو بسته هل را دست مرضیه داد و او نیز شروع کردن به انداختن دانه های هل در محفظه چای ساز پشتش به من بود و گفت : _کافی ببینیتش آقا میلاد یه پا داری دو پا دیگه هم قرض میکنی فرار میکنی ،همه چی که پول نیست.. وقتی به این فضا و صحبت های عمو و مرضیه فکر میکردم با خودم می گفتم مگر ممکن است آن چیزی که پشت دیوارها دیدم واقعی باشد ؟ بعد انگار صدایی در من پاسخ داد مگر آنچه که بین تو و مرضیه گذشته واقعی نبود ؟!! از این همه ظاهر سازی و حیله گری این زن واقعا داشت لجم درمی آمد نسبت به او داشتم کم کم احساس نفرت پیدا میکردم ، اما آرزو میکردم کاش ماجرا به همین رابطه با سایه ختم شود !!!! مرضیه فنجانی چایی ریخت و آن را در سینی گذاشت و سمت من آمد نگاهی به او کردم لبخندی زد و چشمانش را ریز و درشت کرد اما این سیگنال عاطفی ساده ، قلبم را اندکی نسبت به او نرم کرد با خودم گفتم [خب با یک دختر بوده با یک مرد که نبوده!!! این دلیل نمیشود که فرض کنم با مردی بوده !!! رابطه شان هم مشخص است خیلی قبل تر از رابطه با من است ] مرسی زن عمو با لبخندی گفت: _نوش جان بعد سمت آشپزخانه رفت ‌‌.بچه ها کم کم پایین آمدند برای امشب حاضر شده بودند، اول از همه چشمم به طاهره افتاد به همسر موقت و پنهانیم ، یک روسری سفید مایل به کرم سرش بود و یک چادر عربی با پارچه فرد اعلا که حاشیه دوزی های نگین نشان داشت ، چادر تا کمی بالای مچ پایش می رسید ، جوراب های سیاه نازک و یک جفت کفش پاشنه بلند مشکی چرم نیز به پا داشت ، رژلب قرمز تقریبا کمرنگی به لب زده بود که چون غنچه نو رسته ای بود ،کمی رژ گونه آنهم با رنگ خیلی محو یاسی و به مژه ریمل زده و خط چشم را چنان کشیده بود که باعث شده بود که چشمهایش بسیار گیرا و اندکی خمار به نظر رسد ، لحظه ای به او خیره شدم با نگاهی شاد و پر از شوق به من نگریست لبخندی زد و بعد لبانش را جمع کرد و سرش را پایین انداخت.این پوشش سبب شد میلی سرکش و همان عاطفه ژرف در من بسوی طاهره دوباره پر بکشد .بقیه هم آمدند خواهر و مادرم کمی جویای احوالم شده و بعد همگی مشغول خوش و بش شدند ، برنامه آنشب رفتن به یک رستوران بود که غذاهای محلی سرو میکرد.من چند دقیقه بعد از مرضیه رفتم طبقه بالا تا برای آنشب آماده شوم ،بقیه هم رفتند محوطه بیرون کنار استخر منتظر ما نشستند . یک کت و شلوار اسپرت نوک مدادی و یک پیراهن سفید و کفش های واکس زده پوشیدم ، موقع خروج از اتاق دیدم مرضیه هم از اتاقش خارج شد. آرام گام بر میداشت ، چادری از جنسِ پارچه سیاه فام براقی با حاشیه دوزهای توری ظریف و یک روسری ارغوانی متمایل به بنفش به سر داشت ،خط چشمش را تا کمی بعد از گوشه چشم قوس داده بود و مژه هایش بلند و تاب دار بود و رژ قرمز خوش رنگی به لبهای خوش فرم و تقریبا درشتش زده بود، چهره ای که در عین طنازی ، تیز و جدی و جا افتاده بود، کفش های سیاه مثلثیِ پاشنه بلند و جوراب های گیپوری مشکی به پا داشت ، چادرش مانند چادر خواهرش تا کمی بالاتر از مچ پا آمده بود ، چون شاه دخت مرموزی که ردای سیاهی به سر کرده و با وقار از یک مراسم آیینی سری بازمیگردد گام بر میداشت. ناخودآگاه قبل از اینکه به پاگرد پله برسد چون حشره ای که جذب منبع نور شود به سمتش حرکت کردم موقعی که به او نزدیک میشدم در حالی که لبخندی پس زمینه چهره اش بود چشمانش را به نشانه احتیاط و ترس گرد و اخمی کرد و با نگاهش به پایین اشاره کرد ، من هم با اشاره های لب گفتم:[ همه رفتن بیرون نشستن] مرضیه با همان حالت چهره سرش را تکان داد تا اینکه رخ به رخ شدیم، باز به حالت لب خوانی گفتم: [چه خوشگل شدی] حالت چهره اش محبت آمیز شد ، لبم را سمت لبش بردم که صورتش را آن‌طرف کرد و با انگشت به گوشه لبش اشاره کرد ، بخاطر رژ لبش بود. پارچه لطیف و صاف چادرش را با دستانم لمس کردم و کمرش را گرفتم و آهسته بوسه ای بر گوشه نرم و گرم لبش زدم ، رایحه یِ خوش و زنانه اش در سینه و سرم پیچید و دلم را به آشوبی شیرین کشاند ، چانه اش را گرفتم ، همان اخم ملیح با کمی دلهره و آن لبخند پس زمینه چهره اش با هم تلفیق شد و به صورت لب خوانی گفت :[چقدر خوشتیپ شدی] من هم بوسه دیگری بر چال نرم و معطر لبانش گذاشتم، بی اختیار جلوی این پیکره یِ زیبایِ عفاف و لوندی زانو زدم ، پاهای ظریفش، این نیشِ افسرنگرِ شیطان که در کفش هایِ براق و مشکی و الیاف های مشکی و توری پیچیده شده بود را آهسته بلند کردم و صورت داغ و لب های لرزانم را بر آنها کشیدم و جالب اینکه او بی هیچ ممانعتی بی حرکت ایستاده بود و سرم را بالا گرفتم و او را نگاه کردم با چشمانی که نگاه عجیب و هوسناکی داشت به من می نگریست با نوک کفش چانه ام را بالا گرفت ، چشمانش را باریک کرد و بی صدا گفت [: یه پوستی ازت بکنم ] بعد صدای عمو از پایین آمد: _چی شدید پس؟!! سریع بلند شدم و رفتم داخل سرویس بهداشتی .مرضیه گفت : _اومدیم بریم _میلاااد ؟؟عمو جان ؟ مرضیه گفت: _دیدمش رفت سرویس بهداشتی کمی بعد من هم رفتم پایین و راهی رستوران شدیم. بعد از رست وان چند جای دیگر هم گشت و گذار کردیم موقعی که به ویلا برگشتیم همه خسته بودند و رفتند که بخوابند من هم رفتم ساحل و در یکی از آلاچیق ها نشستم چند دقیقه ای با طاهره چت کردم بعد شب بخیر گفتیم ،بالاخره وقتش رسید به سایه پیام دادم _کجا ببینمت ؟ سیگاری روشن کردم و منتظر شدم پاسخ دهد تقریبا بیست دقیقه بعد پاسخ داد: _همون جای دیشب وایسا میام دنبالت هراسی به دلم افتاد و کمی احساس خطر کردم برای همین به سرعت رفتم از داشبورد ماشینم چاقوی ضامن داری برداشتم و جیبم گذاشتم و به سمت مکانی که دیشب با سایه ملاقات داشتم حرکت کردم.کمی بعد یک[ هامر] مشکی متالیک جلوی پایم ایستاد ، شیشه شاگرد پایین آمد و سایه را پشت فرمان در حالی که سیگاری گوشه لبش بود دیدم، _ بیا بالا ببینم چه مرگته تو؟ سوار شدم ، صدای خرناسی را کنار صورت شنیدم ،سر بزرگ سیاه و پشمالویی با چشم های دریده و دندانهای تیز و زبان آویزانی را دیدیم که داشت له له میزد،سایه موزیک رپ با ریتم آرامی را پخش کرد و گفت: _نترس تا من نگم باهات کاری نداره بابا بزرگ از صدای خرناس ها و حرارت نفسش چندشم شد.سایه یک تاپ رکابی مشکی و یک شلوارک لی پوشیده بود ، ران های عضلانیش رو صندلی ماشین پهن تر شده بود ، و سینه های سفت و گردش در حین حرکت ماشین بالا و پایین میشدند، چهره آخم آلود و سردی به خود گرفته بود ، روی بازوی برهنه اش جای چند بریدگی بود و چند جای گوشش پیرسینگ داشت . سایه گفت : _از دیوار مردمم میکشی بالا پس چه غلطا بابا بزرگ!!! یک چشمم به سگ سایه بود که حالتی تهدید آمیز نسبت به من داشت ، پاسخ دادم : _از مردمم که یواشکی عکس میگیری بچه خورده نگاهی به من و بعد آیینه جلو انداخت و گفت: _بین زر زیادی بزنی میدم پیگ گوشتو بخوره ها نگاهی به عقب انداختم .واقعا سگ بزرگی بود اندازه توله خرسی به نظر می رسید با این حال سعی کردم به خودم مسلط باشم لبخندی زدم و گفتم : _من که به قول خودت داهاتیم، داهاتیم از سگ‌ نمیترسه با چشمان قرمز و خط دارش نگاهی انداخت و‌ لبخندی کنایه آمیز با گوشه لب زد و گفت : _آخه پیگ سگ داهات نیست پاره ات میکنه سعی کردم بیشتر به روبرو نگاه کنم، پاسخ دادم : _بهتر حواست به سگ گرون قیمتت باشه من زیاد رابطه خوبی با حیوونا ندارم بینی اش را بالا کشید و گوشی اش را چک کرد و گفت: _حالا معلوم میشه _حالا کجا میری ؟ _یه جای آروم و ساکت که بشه حرف زد جای خلوت و تاریکی نزدیک به یک موج شکن ایستاد بعد پیپری درآورد و مشغول پیچیدن شد و گفت: _خب بگو سگ همچنان خرناس میکشید و حالت تهدید آمیزی داشت ، پاسخ دادم : _من بگم ؟ _پ ن من بگم؟!! هر چی که من باید میگفتم رو که دیدی جر نزن نوبت توعه بعد با حالت خنده ، زبانی به لبه پیپر کشید ، با خودم دو دو تا چهارتا کردم و دیدم من راز او را میدانم برای اینکه بیشتر در این مورد بدانم من هم باید رازی را برای او فاش کنم. _خب من با مرضیه رابطه داشتم ته رول را به ناخن شستش کوبید ، حالت چهره اش درهم شد ، دست دراز کرد در عقب را باز کرد و گفت: _پیگی برو بیرون یه چرخی بزن سگ بیرون رفت کمی خاطرم آسوده شد بعد گفت : _چطور شد که کردیش ؟ شانه ام را بالا انداختم و سیگاری روشن کردم : _همینجوری اتفاقی از یه تماس ساده توی ماشین عموم شروع شد بعد کم کم ..... رول را روشن کرد و چند کام سنگین گرفت : _توام پس دونستی چطوری بری زیر جلدش هه الان ترتیب خواهرشم میدی عجب گوهی هستی!! از حرف های او ناراحت نمی شدم به نحوی انگار آیینه من بود یا حس میکردم قرینه زنانه من است از اینکه کسی پیدا شده تا مرا کمی در تحمل این راز که به تنهایی به دوش میکشیدم کمک کند احساس خوشحالی میکردم. _آره درست میگی ولی من با مرضیه دیگه رابطه ای ندارم چشمانش را باریک کرد و نیش خندی زد گفت : _دروغ میگی همچنان میکنیش بعد رول را سمت من گرفت ، کمی مردد بودم برای گرفتنش ، با صدای گرفته و در میان چند سرفه گفت : _بگیر بابا نترس گله گرفتم و چند پک محکم‌زدم و به او برش گرداندم و سپس گفت : _اصلا فکرشو نمیکردم با پسر برادر شوهرش؟!!! اوففف یه سریال ترکی از ما درمیادا خطوط چهره اش خشمی را نشان می دادند ، گفت : _اینم عوضیه یاد اون حرفاش میفتم میخوام پامو بذارم روی گردنش انقد فشار بدم تا خفه بشه.. _چه حرفایی؟ _جانماز آب کشیدنش ، من فقط با توام ، همینم کلی روحمو عذاب میده ، عمرا انگشت مردی جز شوهرم به من نخورده و واسه همینم باید کلی توبه کنم یه اصطلاح اخوندی براش داشتا !!! چی بود ؟!! ها مساحقه همون لز منم فکر میکردم این خانوم جلسه ای فقط مال خودمه به او گفتم : _ تو مگه دوست پسر نداری ؟ چرا حالا از مرضیه چنین انتظار داری ؟ رول را دستم داد و شروع کرد به چکاندن فکر میکنم [نفازولین ]داخل چشم چپش در همین حالت هم گفت: _من از دروغ هاشم کفریم!!! بعدش من دوست پسرم داشته باشم ولی باز خود شیفته و دیکتاتورم دوست ندارم چیزی که مال منه کسی دیگه هم بهش دست درازی کنه!! _چطور شد کارتون به اینجا کشید؟؟ _ خب من از همون دوران مدرسه بهش علاقه داشتم بعدش پاش به خونه مون وا شد اونم به اصرار من چون حالم خیلی بهم ریخته بود میومد باهام حرف میزد ، سعی میکرد منو به راه بیاره مثلا ، پدرمم (نیشخندی زد) که به عنوان یه زن متدین و دلسوز خیلی قبولش داشت و داره خیلی از این موضوع استقبال کرد از طرفی پدرم یه دوستی و آشنایی هم با شوهر خواهرش داشت و همکار مرضیه تو یه موسسه خیره هم هست اسمش یادم رفته،اولش میخواست منو با خدا و پیغمبر آدم کنه ولی من انقد کرم ریختم و انگولش کردم که رابطه مون وارد مرحله دیگه ای شد... _یعنی تحریکش میکردی؟ _آره ، فهمیدم گرایش لزبین هم داره منتها با اهلش. خیلی مقاومت میکرد و خودشو به آب و آتیش میزد ولی خب به راهش آوردم با کرم ریختن _گفتی با کس دیگه ای هم رابطه داره؟ لب پایینش را به نشانه شک و تردید بیرون داد و سیگاری روشن کرد و ضمن اینکه به موج شکن زل زده بود گفت: _ حقیقتشو بخوای صددرصد مطمئن نشدم اما یه روز اومدم خونه دیدم زودتر از من رسیده. بابامم خونه بود، مرضیه روی مبل منتظر من نشسته بود، ولی یه هول و ولای تو چهره اش بود ، بابامم خونه بود اونم مشکوک میزد کمی دستپاچه به نظر میرسد یه بارم دیدم با یکی چت میکرد از اونجایی که من باهاش خیلی خودمونی شدم خواستم بپرم گوشیشو بگیرم ببینم با کی چت میکنه اما نذاشت هر کاری کردمم جواب درستی بهم نداد که کی بود؟! این جور چیزا رو ازش دیدم هر چقدر زیر مگنه اش گذاشتم هم هی حاشا کرد!!! در اعماق قلبم آن اضطراب تلخ به همراه آن نفرت داشت زبانه میکشید و حرف های سایه را داشتم در ذهنم حلاجی میکردم ، گفتم : _پدرت دیگه!!! سرش را به صندلی تکیه داد و چشمانش را بست و از سیگارش پک گرفت و گفت : _اصن دیگه برام مهم نیستش. امشب گفتم بیای حرف بزنیم تا قشنگ مطمئن بشم و بذارمش کنار زنیکه عرزشی و پرستو رو من که حسابی چت و بی پروا شده بودم گفتم : _پدرت خودت مگه ارزشی و جهادی نیست؟ سرش را برگرداند و با چشمان گیج و شرورش نگاهی به من کرد و گفت: _آره اونم جانماز آبکش و عوضیه ولی خب خیلی هم مجبورم نیست این کارو کنه انقدر داره که هفت نسل بعدش بخورن بپرن بالا سرش را از پنجره بیرون درآورد و داد زد : _پیگی خیلی دور نرو بعد سمت من برگشت و گفت : _خب چطوری پریدی تو ویلا دله و دزد ؟ از کجا فیلم گرفتی؟ نگاهم را از او گرفتم و گفتم : _تقصیر خودت شد من کاری بهت نداشتم از دور چراغ های ماشینی را دیدم که به ما نزدیک میشد ، برایم بسیار مشکوک بود ،یک هایلوکس سفید بود، سایه برایشان چراغ زد، با فاصله تقریبا نیم متری مقابل ما ایستاد و دو جوان تنومند با اندام های ورزیده که شلوارک و تیشرت آستین حلقه ای تنشان بود و سرتاپایشان تاتو بود پیاده شدند ‌ناگهان پیگ سرش را از پنجره سمت من بالا آورد و شروع کرد به پارس کردن شوکه شدم و قلبم ریخت . سایه و آن جوانها خندیدند‌ من تمام مدت دستم داخل جیبم بود و ضامن چاقو را باز کردم ، دو جوان مشغول پیگ شدند و نوازشش کردند ، سایه قفل مرکزی ماشین را زد و با صدای بلند باز شروع کرد به خندیدن و گفت : _ریدی به خودت بچه داهاتی ؟!!! اینجا آخرشه کونت پاره است یکی از آنها که کلاهش را برعکس گذاشته و کته باز سمت ما راه افتاد بود با صدای بلند گفت : _سایه یارو همینه ؟ سایه سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت : _بیا یادت گفتی یه کونی رودار رو دلت میخواد حسابی بزنی ؟ بیا عشقم اینم تولد کادوی ماه جونت سمت من برگشت و لبهایش را به نشانه انزجار و تحقیر منحنی کرد و با نگاهی پر از انتقام گفت: _چی فکر کردی با خودت اوسگل ؟!! گوشیتو وا کن بده پیگی را بیرون فرستاد تا اگر من خواستم از ماشین بیرون بپرم و فرار کنم مرا بگیرد .من تمام این مدت سکوت کرده و در این امواج تحقیر خودم را رها کرده بودم ، انگار صدایی در من میگفت بله تو حقیری ، تو انسان بی عزت نفس و مفلوکی هستی و چون چنین هستی سمت دخترهایی مثل سایه نمی توانی بروی ، سمت هیچ دختری ، الان هم مشت این دو جوان بر صورتت ، بر استخوان بینیت می نشیند و تمام اعصاب آن ناحیه را ملتهب میکنند در حالی که مزه حقارت و تنهایی و یتیمی و خون را در گلویت حس میکنی. احمقِ دریوزه در شهرک آقا زاده ها و پولدار ها مانند تکه ای مدفوع هستی . اما لحظه ای دیگر تحمل این حجم از نفرت و حقارت را که به سمت خودم سرازیر میکردم نداشتم ، چاقو را از جیبم در آوردم و لبه آن زیر چانه سایه گذاشتم ، آن چهره ای که خندان بود و با چشمان پر از شوق و شرارت آن دو جوان را نگاه میکرد ،ناگهان خشکش زد و انگار روح مرگ بر آن نشست ، چشمانش مات شد، سریع دستم را جلو بردم و شیشه ها را بالا‌ زدم همه اینها شاید در دو دقیقه اتفاق افتاد: _جنب بخوری شاهرگتو زدم !!! یکی از آنها فریاد زد : _کیارش پسره چاقو کشید!!! به شیشه ها می کوبیدند و فریاد میزدند و پیگ هم پارس می کرد ، نوک چاقو را بیشتر فشار دادم و استارت زدم و گفتم : _گاز بده و گرنه شاهرگت بزنم تا برسی بیمارستان سقط شدی هول شد پایش را روی پدال فشار داد و ماشین از جا کنده شد و آن دو شروع کردند به دویدن و به شیشه و کاپوت کوبیدن و فریاد زدن. فرمان را گرفتم و فریاد زدم بیشتر گاز بده ،‌ چشمانش بی حرکت بود و از گوشه چشمش اشکی و از نقطه ی ِ فشار نوک چاقو بر گلویش هم قطره خونی جاری شد ، بیشتر پایش را روی پدال فشار داد و ماشین در امتداد ساحل با سرعت حرکت کرد و آن دو جوان هم سوار ماشینشان شدند و شروع کردند به تعقیب ما منتها تا آنها به خودشان بیایند ما خیلی فاصله گرفتیم ، حدود صد متری از ما فاصله داشتند نور چراغ ماشینشان را میدیدم ، فرمان را منحرف کردم به سمت کوچه خلوتی بعد از آن هم وارد کوچه دیگری و بعد دیگری شدیم. ما را گم کردند. ساعت سه نصف شب بود و آنچنان عبور و مروری نبود و شیشه های ماشین سایه هم دودی بود. _آروم گاز بده ، همینجا خوبه پارک میکنیم مانند مجسمه شده بود، دستانش را در حالی که میلرزید از فرمان جدا کرد.. _هیس صدات دربیاد مثل گوسفند سرتو بریدم دستاتو همینجوری نگه دار. سراسر خشم و جنون بودم فکر دیگری در سر نداشتم هر چند آن ندا در‌ عمق ذهنم ناله میکرد :چه میکنی ؟ آیا این واقعا تویی؟ عرق سرد کرده بودم ، پلک چپم میزد ، به اطراف نگاهی انداختم . _منو نگاه کن سرش را سمت من برگرداند .چشمانش قرمز و پر از اشک و مرتعش بود . همانطور به من خیره شده بود .چاقو را کمی فشار دادم و سرش را کمی عقب برد ، جویی خون بین سینه های گرد و متورمش جریان پیدا کرده و یقه باز لباسش به آن آغشته بود .گوشی اش را از بین پاهایش برداشتم و سمتش گرفتم. _رمز رو بزن، حواست باشه فقط حرکت زیادی نکنی که دخلتو بیارم با انگشتانش که مثل بید میلرزید الگو را کشید . همانطور که حواسم به او بود گالری اش را بازم کردم و یکی دو دقیقه بعد عکس را پیدا کردم و آن‌ را پاک کردم حتی از سطل آشغال ، گوشی‌اش را بین پایش انداختم. _ اگه غلط زیادی کنی!!! شر درست کنی!!! آدم بفرستی!!! نمیدونم مامور خبر کنی!!! فیلمتو درجا میفرستم واسه بابات . دندان هایش را بهم میفشرد و حرفی نمیزد فریاد کشیدم: _فهمیدی توله جنده یا نه ؟ با سر اشاره کرد که فهمیدم .هنوز دلم خنک نشده بود ، نیرویِ ویرانگری در من جنبیده بود ، سایه نفس هایی عمیق میکشید و نگاهش سراسر وحشت و نفرت بود ، نوک چاقو را آرام حرکت دادم به سمت خط سینه اش . _حرکت آهن سرد روی پوستت رو حس میکنی؟! گربه کوچولویِ وحشی ، چاقوی زنجانه ها تکون بخوری سینه تو جر دادم ، دستاتو همینجور نگه دار تکون نخور . لبه چاقو به یقه یِ باز تاپ و بین سینه هایش رسید _یه فشار بدم همینجا تموم میکنی آب دهنش را قورت داد و مثل زائویی که آل دیده باشد بی حرکت و خیره بود. گفتم : _همینجوری خفه خون بگیر وگرنه مثل سگ میکشمت فیلمتم نشون بازپرس میدم میگم این مفسد فی الارض بوده چطوره ؟ سریع با دست چپم که آزاد بود کمربندم را باز کردم و درآوردم _دستاتو خیلی آرام بهم بچسبون و نزدیک بیار نوک چاقو را بیشتر فشار دادم بخاطر درد چشمانش را بهم فشرد و هق هق آرامی کرد ، بینی اش را بالا کشید و دستانش را نزدیک آورد ، دست هایش را محکم بین پاهایم‌ نگه داشتم و با دست چپم گره کمربند را محکم کشیدم ، چاقو هم در دست راستم بود که نوک تیز آن عمود بر سینه سایه بود ، گوشی تلفنش شروع کرد به زنگ خوردن، چراغ های ماشین را خاموش کردم و سویچ را هم درآوردم دو‌ ماشین از کنار ما عبور کردند ، کوچه خلوت و پرتی بود . نوعی احساس کیف و آزادی عمل و سبکبالی میکردم ،خودم هم از اتفاقی که افتاده و کارهایی که کرده بودم شگفت زده بودم ، هر چقدر او بیشتر وحشت زده و درمانده تر میشد هوس های تاریک بیشتر در من دامن میگرفت، با انگشتان دست چپم سینه راستش را فشردم ، انگار اسفنجی ژله ای را فشار میدادم. _طبیعی یا سیلیکونیه؟ چاقو را کشیدم و یقه و سوتینش را جر دادم. بعد با نوک چاقو پاره های لباسش را کنار زدم و آن را روی نوک سینه های خونینش حرکت دادم ، حالت نگاهش کمی عوض شد در عین حال که از ترس شوکه بود در چشمانش نوعی حرص و نشئگی ناشی از لذت را هم حس میکردم . _تکون بخوری نوک سینه اتو پروندم دست چپم را دراز کردم و آن حجم گرد و اسفنجی و برجسته که گرم و تب دار بود را مشت کردم ، ناله ای کرد _سیلیکونی که نیست هست ؟ بعد چاقو را حرکت دادم و روی نافش قرار دادم ، شکمش بالا و پایین میشد و روی آن دانه های ریز عرق را میدیدم ، دوباره نوک کارد را فشار دادم و به چشمانش زل زدم ، گویی مسحور شده بود ، انگار از ترس و خشونت ، لذت غریبی میبرد. _کصتم یعنی همین قدر عرق کرده ؟ نوک چاقو را خیلی کم به شکمش فشردم طوری که حدقه چشمانش گشوده تر شد و دهانش نیمه باز ماند ، با دست چپم آرام دکمه های شلوارکش را باز کردم _شوخی ندارم غلط زیادی کنی چاقو رو تا‌ روده ات فرو میکنم گوشی سایه همچنان زنگ میخورد و ویبره داشت،انگشتاتم از روی پوست مرطوب و گرم شکم و مثانه اش سر خورد و روی یک برآمدگیِ سفت و وَرم کرده قرار گرفت ،انگشتم را از مجرای تنگی داخل کردم و لایه هایِ مرطوب و لغزانی را حس کردم ، انگشتم روی آنها سُر میخورد ، گفتم: _هه چرا خیس کردی ؟ چشمانش را بهم فشرد و سرش را به پشتی تکیه داد .انگشتم را تا انتها فرو کردم غرق در ترشحات گرم و چسبناکی شد ، تکانهایِ محکمی به کصش از داخل دادم ، در حالی که دندان هایش را بهم میفشرد نگاهی به پایین انداخت بعد سرش بالا گرفت و آهی کشید. _حاج آقا میدونه دسته گلش پرده نداره؟!!! اما به این فکر کردم که اگر خیلی سایه را نگه دارم ممکن است به پلیس خبر دهند و آن وقت دچار دردسری جدی شوم ، چاقو را به طول زیر گلویش گرفتم بالاخره به حرف آمد: _با این کارا گور خودت میکنی نمیدونی من دختر کیم !!!! نمیخواستم این کار را کنم اما گویی نیرویی مهیب و تاریک اختیار اندام مرا به دست گرفته بود ، مثل این بود که من هم فقط مثل سایه ناظر این اعمال بودم ،با دست چپم دکمه شلوار و زیپم را باز کردم ، کارد روی حلقوم دخترک بود و او مبهوت و از ترس خشکش زده بود و با چشمانی نیمه بسته به زیپ شلوارم نگاه میکرد .با تشنج اما به آرامی گفت: _چه غلطی میکنی روانی؟ کیرم را درآورم ‌ ، سایه چشمانش را بست و قطرات اشک از گوشه چشمش روی فلز سرد تیغه یِ چاقو چکیده شد، چاقو را کمی فشار دادم و سر سایه به عقب متمایل شد: _ امشب قرار استیک کیر بخوری چطوره؟ پشت سرش را با دست چپم محکم گرفتم و تیغه‌ سرد چاقو را زیر گردنش گذاشتم و سرش را پایین آوردم ، گویی که میخواهم ذبحش کنم . _تکون اضافی بخوری چنان کارد میکشم که مث گوسفند قربونی هلاک میشی فقط لال میشی گوش میدی . صورتش را نزدیک کیرم آوردم و کله آن را روی لب هایِ نرم و قفل شده یِ سایه حس کردم ،حرمِ گرم نفسش را روی کیر و خایه ام ، اضطراب شیرینی در جانم می انداخت. موهایش را به سمت عقب کشیدم و ناله اش درآمد: _نه لعنتی موهامو انقدر نکش بدترش نکن اگه الان ولم کنی منم کلا فراموش میکنم ولی اینجوری خودتو بیچاره میکنی گیرت میارن تیغه یِ چاقو را فشردم و قطرات خون روی شلوارم چکید .شروع کرد به اشک ریختن و با بغض گفت: _ ولم کن ، توروخدا ولم کن غلط زیادی کردم عکسم که پاک کردی همینکه دهانش کمی باز شد سرش را به کیرم فشردم .کله کیرم ابتدا از میان دندان هایش کشیده شد که باعث شد سوزشی احساس کنم سپس روی سطح نرم و بی قرار و خیسِ زبانش قرار گرفت و پرزهایِ آن‌ را با سر کیرم حس کردم. _جون دار یه ساک درستی بزن بعدش میرم قول شرف و گرنه خرخره تو جر میدم!!! یکهو هنرش را رو کرد و سر کیرم را بین لب هایِ تازه رسیده و نوباوه اش حسابی فشرد ، دو عضو گوشتی که کیرم را در تنگنای خود حسابی می فشردند.صدایِ [اومممم] از کامش برخاست ، سر ناودانی و قارچی را شروع کرده بود به میک زدن های جانانه ، زبانش چون زالو به دور بدنه کیرم میپیچید ،و کل کیرم روی دندان هایش و سطحِ داخلیِ لپ هایِ سراسر بزاقش و پرزهای‌ خیس زبانش کشیده میشد ، با هر بالا و پایین کردن سرش حس میکردم ته دلم خالی میشود ، دوباره شروع کرد مانند بچه گربه ای که پستان مادرش را به دهان گرفته به مکیدن در میان صدای [ملچ و ملوچش ]گفت: _بابا این کارد رو بردار اه بزا خوب بخورم گمان کردم رام شده و اعتماد کردم ، چاقو را از زیری گلویش برداشتم چند [ میکه] جانانه و جانکاه دیگر هم زد طوری که انگشت های پایم قفل شد ، خون و آب دهنش روی کیرم یکی شده بودند ، نصف کیرم را بین لب هایش حسابی چلاند و سفت نگه داشت و سرش را به سمت داشبورد متمایل کرد و به من نگاه کرد و دوباره شروع کرد مانند همان بچه گربه به مکیدن و [اوممم و اوممم] کردن .سرش را عمود کرد و کیرم را تا ته داخل دهانش کرد. انگار دندان هایش کمی بدنه یِ کیرم را خراش دادند .صدایِ [عوق زدن و خِرخِری] از دهانش آمد . ناله ای کردم و زانوهایم سفت شد اما ناگهان چنان[ گازی ]گرفت و آنچنان سوزشی ایجاد کرد که چشمانم سیاهی رفت و نفسم بند آمد . گیسش را گرفتم و پرتش کردم آن طرف ، درد کلا سلسله اعصابم را تسخیر کرده بود و سوزشی شدید از آن ناحیه به کل بدنم تکثیر شد که باعث شد از اطرافم غافل شوم ، سایه فی الفور دستش را باز کرد و سوئیچ و تلفنش را برداشت و از ماشین بیرون پرید و شروع کرد به دویدن ، صدایش را شنیدم که داد میزد : _کیارش کوچه نرگسی رو بیاید داخل. از درد زیاد انگار فلج‌ شده بودم با این حال کیر پاره شده ام را با وجود خونریزی داخل شلوار و شرتم کردم و از ماشین بیرون آمدم ، شروع کردم به دویدن چند کوچه بالاتر با مصیبت اسنپی گرفتم و گفتم مرا به نزدیک ترین داروخانه شبانه روزی ببر، از شهر خارج شد و وارد خود شهر شد ،سوزش عجیبی‌ داشت ، تاب و تحمل از من ربوده بود ، به سختی می توانستم کمر راست کنم،با تمام این اوصاف و در عین حال که شرت خیس از خونم را حس میکردم وارد داروخانه ای شدم ، سعی کردم کاملا عادی رفتار کنم ، گاز استریل و چسب و ضدعفونی کننده گرفتم .شانسی آوردم و آن سوی داروخانه پارکی بود ، به توالت عمومی پارک رفتم .. از جایِ عمیقِ [دندان های سایه ] خون سرریز میشد ، همینطور که بازویم را گاز میگرفتم تا فریادم بلند نشود ابتدا آب سرد را روی زخم ها گرفتم و بعد مایع ضد عفونی کننده را ریختم که سوزش شدید تری ایجاد کرد ، سرم کمی گیج رفت و فشارم افتاد ، با زحمت و تقلای فراوان چند چسب زخم زدم و باند را سفت دور کیرم پیچیدم، شرت خون آلودم را داخل سطل آشغال انداختم ، چند جای شلوارم ، نزدیک به کمر خونین شده بود، دست و رویم‌ را شستم و بیرون آمدم و روی نیمکتی افتادم ، جای زخم ها گز گز میکرد .به [ماه کامل ]که در نظرم نیمه خونین بود نگاه کردم و سیگاری روشن کردم و کم کم فکرم روشن شد [حالا چه میشود؟ حتما دنبال من هستند؟ آیا میتوانم به ویلا برگردم ؟ حتما در آن حوالی منتظرم هستند؟ممکن است پلیس خبر کنند ؟ اما به پلیس چه میخواهند بگویند ؟ تازه من هنوز آن فیلم را دارم .خودم را نباید درگیر این بازی میکردم. اصلا چه اهمیتی دارد مرضیه با سایه و پدرش چه رابطه ای دارد؟ ] گاهی چیزهایی که برای [ضمیر خودآگاه] ما سطحی و پیش پا افتاده است ، برای[ ضمیر ناخودآگاه ] ما منبع اضطراب و پریشانی است برای همین ما را به راهی می خواند که سراسر نفرت و حسادت و غرور کاذب است. من بازیچه یِ این نیروهایِ روانی ژرف یا بهتر بگویم تقدیر شده بودم و حال خدایان که از تماشای این بازی لذت میبردند با چشم خونین و تابناکی در آسمان مرا نگاه می کردند، اما اینکه خودم را در همه حال [مسئول] اعمالم ندانم و آنها را به گُرده یِ تقدیر و نیروهای غیر کنترل بی اندازم ، نوعی بهانه تراشی و رذلی و فرار از پذیرش عواقب انتخاب هایم نیست ؟!!! جای نیش سایه همچنان بی وقفه میسوخت. ماندگار تماس گرفت سعی کردم به خودم مسلط باشم و طبیعی حرف بزنم : _الو _هیچ معلوم کجایی ساعت سه نصفه شب ؟!! _پیش یکی از دوستای قدیمی ام که شماله . اومدم پیشش الانا میام _اصلا رفتارت طبیعی نیست یهو ول میکنی‌میری خب قبلش بگو!!! _آخه گفتم شما خوابیدید _صدات چرا میلرزه ؟!! _نه خوبم _میلاد لطفا هر جا هستی الان پاشو بیا خدا میدونه داری چیکار میکنی _الان میام _بدون ماشین رفتی چرا؟ _خودش اومد دنبالم _منتظرما _مامان متوجه شده نیستم ویلا؟ _نه تا دراز کشید خوابش برد _الان میام باید برمیگشتم شهرک چاره ای نبود ‌. اسنپی گرفتم .حوالی ویلا مورد مشکوکی ندیدم ، کلید انداختم و وارد ساختمان شدم همه خواب بودند و سکوت حکمفرما بود ، به اتاقم رفتم لباس هایم را عوض کردم . کسی آرام به در زد _بیا تو ماندگار بود با صورت خواب زده و اما نگران به سمت من آمد : _خوبی ؟ کجا بودی ؟ چرا رنگت پریده؟ _هیچی بابا خوبم .پیش رفیقم بودم اینجا کافه داره البته داخل شهر با نگاهی نامطمئن و نگران گفت: _چیزی بیارم بخوری ؟ _ نه فقط یکم تشنه ام _میرم برات ابمیوه بیارم _خودم میرم _نه بشین خسته ای برات میارم موقعی که لیوان آب میوه را دستم داد دوباره باچشمان نگران و پرسشگری گفت : _من که نمیدونم چیکار میکنی ولی برادر خودمو میشناسم تو درگیر یه موضوعی شدی ، هر چقدر هم اصرار کنم میدونم چیزی نمیگی اما خواهشا هرچی هست ازش فاصله بگیر ، الانم بگیر بخواب بعد در را بست و رفت . دراز کشیدم و نفس عمیقی کشیدم. تمام اتفاقاتی که افتاده بود مانند یک رویا یا کابوس به نظر میرسید که در سر داغ و ضربان دارم تصاویر آنهم در هم میپیچید ، از خودم میپرسیدم واقعا فردا چه چیزی در انتظار من است ؟ به خودم نهیب زدم که مردک لجن این جه کارهایی است که وقتی با خانواده ات به سفر آمدی انجام می دهی؟!!!! آیا ماندگار حدس های نمیزد ؟!!!! با سر درد و احساس سوزش ناشی از زخمی که خورده بودم بیدار شدم ، سرم سنگین بود .گوشی تلفنم را برداشتم تا ببینم ساعت چند است ، ساعت نه نیم بود. سایه و یک اکانت ناشناس در تلگرام کلی پیام داده بودند ، پیام های سایه را باز کردم‌: _میدم پیگی خار و مادرتو بگاد جرات داری از ویلا بیا بیرون _حیوون عقده ای رفتی ویلای ما قایم شدی ؟ _مادرت گاییده است پاتو بذار بیرون نذاری هم ما میایم خدمت خار و مادرت و....... پیام های آن فرد ناشناس که احتمال دادم یکی از پسرهای آنشب بود نیز از همین قرار بود.نباید می گذاشتم دامنه این مسئله به خانواده بستگانم کشیده میشد ، از این موضوع خیلی میترسیدم ، هر چقدر فکر کردم راه چاره ای به ذهنم نرسید ، ترجیح دادم فعلا مسکن و چیزی بخورم‌ چون احساس‌ضعف شدیدی میکردم تا ببینم‌ میخواهم‌ با این‌ مخمصه چه کار کنم. دست و رویم را شستم و به طبقه پایین رفتم همه دور میز صبحانه جمع شده بودند .سلام و صبح بخیری به همه گفتم ، مقداری حرف های همیشگی رد و بدل شد ، طاهره گاهی زیر چشمی نگاهی میکرد ، به یکدیگر در تلگرام سلام و صبح بخیر عاشقانه ای گفتیم. در نگاه ماندگار همان کنجکاوی و نگرانی بود ، مادرم گفت به پدرم زنگی بزنم و احوالش را بپرسم. مرضیه و عمو و طاهره هم داشتند در مورد تصویب قطعنامه جدید شورای امنیت در مورد حکومت ایران حرف میزدند. مرضیه میگفت با این‌قطعنامه ها علیه نظام هیچ غلطی نمیتوانند بکنند و دلایلی می آورد طاهره هم تایید میکرد . جایِ دندان های سایه همچنان گز گز میکرد ،باید این مسئله را حل میکردم بعد خوردن صبحانه کمی حالم جا آمد ، میز صبحانه را که داشتند جمع میکردند برای سایه نوشتم : _تو برای من تله گذاشته بودی من اومده بودم حرف بزنم ، من مجبور شدم از خودم دفاع کنم بلند شدم و رفتم روی مبلی نشستم . طاهره یک فنجان چایی کنار دستم گذاشت و لبخندی زد رسمی و بسیار محترمانه از او تشکر کردم ، ماندگار که داشت میرفت حیاط ویلا نگاه معناداری به ما انداخت ، بله احتمال قوی دادم که ماندگار به چیزی شک کرده ، بالاخره سایه پاسخ داد: _خفه شو تو از من فیلم مخفیانه گرفتی که اخاذی کنی ، روم چاقو کشیدی ، بهم تجاوز کردی مادر جنده ازت شکایت کنم کونتو پاره میکنن... _تو چی ؟ عکس مخفیانه نگرفتی از من و طاهره ؟ دو نفر رو اجیر نکردی منو خفت کنن ؟ جنگ خودت شروع کردی فکر کردی شما بچه قرتی تا منو میتونید خفت کنید ؟ حالا دیگه جر نزن این بازی رو خودت شروع کردی.. _آشغال گدا گشنه کیرتو به زور میکنی دهن من ؟!! جایی نمیتونی بری کافیه بیای بیرون تا کیر پیگی رو دهنت نکنم ول کنت نیستم.. _خواستم روتو کم کنم اون حرفایی که اون شب زدی مخصوصا به اون پسره ، بدجوری تحقیرم کرد تقصیر خودت شد من فقط اومده بودم حرف بزنم نمیخواستم بهت سو قصد کنم اون چاقو رو هم برای احتیاط جیبم بود. _کونی بازی در نیار این حرفا من حالیم نیست تا نکنمت ول کنت نیستم _ اصن میخوای فیلمتو همین الان بذارم اونلی فنز ؟ هااا؟؟ ازت ترسی ندارم فقط میخوام این ماجرا تموم بشه اصلا جلوی چشات فیلمو پاک میکنم خوبه؟ _بی ناموس حیوون چطور جرات کردی چاقو بذاری روی گلوم و منو دستمالی کنی ؟ هیچکس جرات نداره به من دس بزنه حس کردم به لحاظ روحی بهم ریخته و منقلب شده است کمی دلم به حالش سوخت و برایش نوشتم : _هم تحریک شدم هم اینکه نسبت بهت کینه داشتم حالا که شده ؟ الان میگی چیکار کنیم؟ _ولی کیرتو یه جوری گاز گرفتم که فعلا نمیتونی اون دو تا حاج خانوم رو بکنی ، بدبخت عقده ای ، جقم نمیتونی بزنی. حدس زدم به جز نفرت و میل به انتقام انگیزه دیگری هم برای ادامه دادن به این ماجرا دارد یا میل دیگری هم در کار است برایش نوشتم : _ولی اولش خوب خوردی خیلی بدت نیومد _مادر جنده چاقو گذاشته بودی زیر گلوم!!! اون چاقو رو بهت فرو میکنم صبر کن کیارش و سپهر منتظرن بیای بیرون‌ _ یادت رفته؟!!! گفتی چاقو رو بردار منم برداشتم ولی تو همچنان خوردی _حالا توام کیر کیارش خوردی حسابی حالت جا میاد‌ _اوکی من که دخلم اومده پس بذار فیلمت پخش کنم اینجوری بی حساب میشیم _توی اون فیلم زن عموتم هستا لاشی!!! _یه بخش کوچیکی از فیلم که فقط تو معلومی کفایت میکنه. _پخش کن بابا تخمم نیست تو فقط وصیت کن _اوکی حرفی نیست _حرومزاده روانی اگر جرئت داری ، اگر مردی پاشو بیا ویلای من ، وگرنه شک نکن میریزیم اونجا جلوی کس و کارت شرفتو میبریم _میام که فیل رو پاک کنم و قضیه تموم بشه بره جراتشو نداری _میبینمت... _ مرد نیست نیای باید این قضیه را به نحوی تمام میکردم از طرفی نمیخواستم مقابل او ضعف و ترس از خودم نشان دهم ، عواقب کاری که انجام داده بودم‌ را باید میپذیرفتم ،نمیدانستم دقیقا چرا اما باید میرفتم آنجا حتی اگر لازم بود کتک سیری بخورم نباید می گذاشتم این موضوع دامن خانواده و خویشانم که با من بودند را بگیرد و سفرشان را خراب کند ولی با خودم فکر کردم اگر بلایی سر من بیاورند چه ؟ اگر من را آش و لاش کنند همین باعث نمیشد آسایش و تفریح کسانی که با من به سفر آمده بودند را بهم بزند و آنها را درگیر کند و بالاخره از آن چیزی که باید بی خبر باشند خبردار شوند ؟!!! اما با این وجود اصلا نمیتوانستم مثل موش خودم را قایم کنم یا فرار کنم تصمیم گرفتم به آن ویلا بروم و تکلیف را معلوم کنم آن هم با وجود ترس و تشویشی زیادی که داشتم به هر طریقی این آتش نباید شعله ور میشد. سر ظهر بود . عمو پیش نماز شد و بقیه پشت سرش با چادر های رنگی و سفید در حالی که سجاده هایشان جلوی شان پهن بود به نماز ایستادند . مرضیه چادر و مقنعه سفید به سر داشت که چانه اش را زده بود و چشمانش انگار محوِ چیزی بود. طاهره هم همینطور ، طوری مقابل معبود ایستاده بودند و سر به زیر انداخته و غرق در خواندن حمد و سوره بودند که انگار لحظاتی کاملا از این زندگی زمینی جدا شده اند‌. من هم در همین لحظات روی نیمکتی کنار استخر نشسته بودم و داشتم به این فکر میکردم با خودم باتوم تلسکوپی ببرم یا همان کارد بزرگ کماندویی که پارسال از مریوان خریدم ، آن را داخل جعبه آچار ماشین گذاشته بودم‌. بعدظهر زن ها قصد کردند جکوزی بروند برای همین من و عمو کلا از ویلا بیرون‌ زدیم و شروع کردیم به اصطلاح دور دور کردن داخل شهرک .تمام این مدت هم‌ عمو از هر دری صحبت کرد مخصوصا از پولدار های‌اینجا حتی از صولتی و ثروت و جایگاهش و اینکه‌ خواستگار طاهره است. موقع برگشتن من‌ نرسیده به‌ ویلا پیاده شدم گفتم میخواهم‌ قدمی بزنم . همچنان دو دل بودم که به آن ویلا بروم‌ یا نه ؟ یکی از آن پسر ها پیام داد: _با پای خودت میای یا بیام بکشمت بیرون از اونجا بی ناموس ؟!! جالب اینکه متوجه نشدند من از ویلا خارج شدم با این حال پاسخ دادم: _دارم میام چاره ای نمیدیدم باید پیامد کارم را قبول میکردم با خودم فکر کردم که کاش قبول کنند به صورتم ضربه ای نزنند چون نمیخواستم بقیه چیزی بفهمند به صلاح بود که نفهمند بعد از کلی کلنجار و تردید و دلهره به سمت آن ویلا راه افتادم هیچ سلاحی هم با خودم نبردم تشخیص‌ دادم اینطوری بهتر است ، زنگ ویلا را زدم یکی دو دقیقه بعد در باز شد.داخل شدم ، ضربان قلبم بالا رفته بود و مثل آن شب پلکم می پرد کسی محوطه بیرونی ویلا نبود ، جلوتر رفتم سایه را کنار استخر دیدم که مابین آن دو پسر ایستاده بود ، یک تیشرت نیمه تا زیر سینه هایش و یک شلوارک چسب و چرم مشکی به تن داشت ، موهای براق مشکی کوتاه شده اش روی پیشانیش پخش شده بود و جالب اینکه زیر نور آفتاب متوجه شدم چشمان آبی تیره ای دارد . به لبان کوچک و گوشتی و خوش فرمش هم رژ جیغ قرمزی زده بود و دو گوشواره با نگین ارغوانی از گوش هایش آویزان بود .زیر گلویش باند و چسب پانسمان بود.در چشمانش نفرت و کینه و حتی کمی بغض موج میزد .آن دو پسر هم دست باز با تهدید نگاه میکردند. همینطور به یکدیگر نگاه میکردیم و حرفی نمیزدیم خواستم بگویم:[ خب اومدم ] که ناگهان پیگ را دیدم که از در باز شیشه ای بیرون پرید و با همان چشمان دریده در حالی که پارس می کرد و دندان های نیشش را نشان میداد به سمت من دوید هول شدم پایم به جدولی گرفت و پای دیگرم از روی پل های پشت سرم سر خورد و حس کردم در هوا معلق شدم بعد فقط درد شدیدی را پشت سرم حس کردم و دیگر هیچ..... صداها در سرم موج برمیداشت و انعکاس پیدا می کرد .ته گلویم مزه خون میداد ، پشت سرم می سوخت و تیر میکشید ، حس کردم روی تختی یا مبلی به پهلو افتاده ام ، یارای آن را‌ نداشتم که چشمان را باز کنم. کم‌ کم صداها برایم واضح میشد . یکی از پسرها میگفت : _سایه این اینجا بیافته بمیره بیچاره شدیما. آن یکی پسر گفت : _ نه بابا شلوغش نکن بیهوش شده آن یکی پسر پاسخ داد: _ضربه مغزی نشده باشد؟ باید ببریمش بیرون سایه وسط حرفشان پرید و گفت : _ بابا فقط بیهوش شده ضربان قلب و نبضش رو چک کردم یکی از پسرها گفت : . _کاش ببریمش بیمارستان آن یکی پسر گفت : _اوسگلی کیارش؟!!! شر میشه حال و حوصله دادگاه و پاسگاه رو ندارم سایه با حالت کلافگی گفت : _ای بابا شما دوتا چرا ریدید به خودتون؟ الانا بهوش میاد . بعد سمت من آمد و شانه ام‌ را تکان داد و چند قطره آب روی صورتم ریخت :. _هی جان ویک بهوش اومدی یا نه ؟ به گمانم کیارش گفت : _از اولش باید می رفتیم کلانتری آن یکی پسر گفت : _میرفتیم میگفتیم اومدیم یکی رو خفت کنیم منتها اون مارو زودتر خفت کرد ؟ _بابا چه حرفیه ؟!!! لازم نیست همه چیو بگی _اینو باش ؟!!! انقدر سوال پیچت میکنن انقدر بالا پایین میکنن تا اصل قضیه رو میفهمن _لااقل میگفتیم اومده از سایه توی استخر یواشکی فیلم گرفته سایه با حالت اعصاب خوردی داد زد : _یه لحظه خفه شید انگار داره به هوش میاد آن دو پسر هم انگار نزدیک شدند و به من نگاه کردند .به سختی چشمانم را باز کردم صورت سایه را دیدم که کمی تاریک و تار بود ، با چشمهای آبیِ خشن و کنجکاوش داشت مرا نگاه میکرد بعد گفت: _کیارش تکیه شو بده به کاناپه او هم مرا نشاند .چشمانم را بستم . یادم نمی آمد که چطور از اینجا سر درآوردم و این سه نفر چه کسانی هستند ؟ سایه لیوانی را به دهانم چسباند و با تحکم گفت : _دهنتو وا کن به زور آبجو را در حلقم ریخت مقداری از آن هم روی یقه و سینه ام ریخت ، سرفه ای کردم ، همه چیز برایم گنگ و معلق بود، پرسیدم : _من کجام ؟ سایه پاسخ داد : _خونه آقا شجاع ببینم صدای منو خوب میشنوی ؟ چشاتو وا کن دوباره همان چشم های وحشی و عجیب را دیدم بعد با انگشتان باریک و استخوانیش قرصی داخل دهانم کردم. _قورتش بده ،ریلایفِ سریع سر دردتو میندازه بعد بقیه لیوان را داخل دهانم خالی کرد که پرید گلویم و شروع کردم باز به سرفه کردن یکی از پسرها گفت : _حالش داره بهتر میشه یعنی ضربه مغزی نشده؟ سایه برگشت و نگاه تندی به او انداخت و گفت: _نترس هیچیش نمیشه برو اون بستارو بیار یکی از پسرها اعتراض کرد : _سایه فیلم سینماییش نکن دیگه!!!! رمز گوشیشو بگیر فیلمتو پاک کن بعد ببریمش پیش خونوادش شوخی نیست این چیزا [با چشمان نیمه بسته و بشکل تار داشتم نگاهشان میکردم] سایه بلند شد و دست به کمر جلوی آن پسر ایستاد و گفت: _چیه ترسیدی ؟ زرد کردی؟ با دستش به من اشاره کرد و گفت: _این جرئتش از تو بیشتره تنها اومده وسط شما دو تا نره غول و اون نره سگ آن یکی پسر با لحن عصبی و نگرانی گفت: _بابا حالیت نیست سایه دست و پای اینو ببندی یعنی آدم ربایی میفهمی ؟!! بچه بازی نیست ما تهش گفتیم یه گوشمالی بدیم بهش و فیلم رو پاک کنیم سایه باز با لجاجت و عصبانیت گفت : _من با این کار دارم اگه ترسیدید برید گم شید بعد رفت سمتی و چیزی را از روی میز برداشت آن یکی پسر جلویش را گرفت و دست روی شانه اش گذاشت و گفت : _دردسر واسه خودت و ما درست نکن بچه جان تو فیلم بازیت گرفته سایه داد زد : _گفتم میترسی هِری صدای واق زدن سگی را شنیدم ، با صدای سگ همه چیز در ذهنم همراه با دردی که تیر میکشید قطار شد ، اتفاق آنشب_ تهدیدهای سایه_ آمدن به ویلا _حمله سگ ..پسر نگاهی به سگ انداخت بعد به سایه نگاه کرد و گفت : _آخه احمق بچه نُنُر واسه خودت میگم چون رفیقتم سایه نگاهی پر از خشم و لجاجت به پسرک انداخت و سمت من آمد ، پاهایم را با چند بست محکم بهم بست ،دست هایم را نیز از پشت به همین شکل بست .رمق تکان خوردن نداشتم، بسیار گیج و بی حال بودم ‌. بلند شد و روبه آن دو پسر ایستاد و گفت: _بچه ها برید بیرون من با این کار دارم. آن پسرها بهم نگاه کردند و پوزخندی زدند و یکی از آنها گفت: _بابا بشین سرجات نتفلیکس رو یه چند ماه طلاق بده ناموسا ، کیارش بیا بلندش کنیم سایه فریاد زد : _نزدیکش بشید پیگی میندازم جونتون بی حرکت ایستادند یکی از پسر ها دستی روی سرش کشید و شروع کرد به دور زدن و گفت : _بیا آقا کیارش گفتم به حرف یه الف بچه گوش ندیم بیا بفرما !!! سایه خیلی قرص و قاطع گفت: _میگم مجبور نیستی اینجا بمونی آن پسر هم دست هایش را محکم بهم کوبید و بیرون رفت ، آن یکی پسر هم دست به کمر به سایه با اخم و کنجکاوی زل زده بود بعد نزدیک آمد و رخ به رخ سایه شد و گفت : _تا قبل از اینکه بست ببندی دست و پاش و جاش روی بدنش بمونه حاضر بودم برات چک و لقدی کنم ولی انتظار نداشته باش با کارای بچگانه تو همراه بشم اما من حس میکردم یا شاید فراتر از این ایمان داشتم تقدیر این چنین است که من دست و پا بسته زیر دست سایه بیافتم این ماجرا یا اینگونه تمام میشد یا ادامه پیدا میکرد چاره ای نبود برای همین تا سایه دهان باز کرد چیزی بگوید با زحمت فراوان گفتم : _بهتره بری این مسئله بین من و سایه است کسی لازم نیست دخالت کنه سمت من برگشتند و با تعجب مرا نگاه کردند پسر با همان حالت دست به کمر به من نزدیک شد و گفت : _چه مسئله ای ؟ در حالی که پشت سرم تیر می کشید طوری که نمیتوانستم چشمانم‌ را خیلی باز نگه دارم گفتم : _خانوادگیه !!!من و سایه آشناییت فامیلی داریم پسر سمت سایه برگشت و گفت : _این چی میگه سایه ؟ سایه همانطور که به من نگاه میکرد با صدای آرامی گفت: _درست میگه بین خودماست فقط!! چهره پسر متعجب و خشمگین بود مدتی سکوت کرد و گفت : _مگه من غریبه ام؟!! مگه تو چیزی داری که از من مخفی کنی؟!!! کاملا مشخص بود که‌ سایه نمیخواست دوست پسرش از رابطه اش با مرضیه و صحنه های آن فیلم مطلع باشد برای همین با همان نگاه و چهره سرکش سمت پسر برگشت و گفت : _هر کسی یه سری چیزای خیلی شخصی توی زندگیش هست حالا هم برو بیرون من با این حرف دارم پسر دستش را جلوی صورت سایه تکان داد و با لحن کنایه آمیزی گفت : _چیه ؟؟؟ نکنه سناریوی ارباب و برده است ؟!! سایه یکهو شروع کرد به خندیدن بعد در میان هِق هِق خنده هایش گفت : _آقا پسر توام پورن هاب رو طلاق بده !!!! لحن پسر بیشتر عصبی شد و حالت تهدید آمیزی به خودش گرفت : _حیف من که عن و گوه تو رو دو سال دارم جمع میکنم الانم دم درآوردی سایه از کوره در رفت و گفت : _گمشو بابا منت چیو میذاری سر من؟ فکر کردی آدم کم بود برام ؟ غیرت داری تو؟ ندیدی منو با چاقو چیکار کرده بود ؟باید تلافیشو دربیارم پسر با حالتی بسیار عصبی به صورت سایه خیره شد و دوباره دستانش را بالا آورد تا چیزی بگوید اما پیگی برخاست و شروع کرد به پارس کردن و دندان های نیشش را به رخ کشیدن، پسر نگاهی به پیگی انداخت بعد نگاه تحقیر آمیزی به سایه و گفت: _تف !!! لیاقتت همینه ، عقده ای مریض دیگه به من زنگ نزنیا هر بلا و ملایی هم سر این آوردی به خودت مربوطه. سویچ و کلاهش را از روی میز برداشت و در شیشه ای را محکم باز کرد و رفت‌. سایه مقابل من ایستاد پاهایش را کمی باز کرد و کمی مایل ایستاد یک دستش را به کمرش زد و سیگاری روشن کرد ، از میان دود سیگار و چشم های نیمه بسته اش مرا می پایید و حرفی نمیزد و من مقابل این ستون ها یعنی ران هایِ عضلانیِ مِسی رنگ که به ساق هایِ خوش تراش و باریکی ختم میشد احساس حقارت میکردم ، برجستگیِ واژنش در شلوارک چرم و چسبانش توی چشم میزد و زیر سینه های برجسته اش از انتهای تیشرتش نیمه اش مشخص بود. _دارم به این فکر میکنم چطوری کونتو پاره کنم؟ سیگارش را داخل گلدانی تکاند و به زیبایی و غرور گام برداشت ، پیگی را بیرون فرستاد دو سه دقیقه بعد با نوارِ پلاستیک نایلون بزرگی برگشت مقدار زیادی از آن‌ را برید و روی زمین مقابل من پهن کرد ، دهانم‌ را با چسب سه سانتی بست. دوباره رفت و با[ کارد بزرگ آشپزخانه ای برگشت] .نوکِ تیز فلزی آن‌ را روی حلقومم حس کردم با نگاهی سرد و کینه توز بالای سرم ایستاده بود و با عاجِ پوتین سفیدش انگشتهای پایم را فشار میداد ، بست ها خیلی محکم بودند اصلا نمیتوانستم خودم را‌ آزاد کنم سایه با لحنی مرموز و آهسته گفت : _معلوم که فقط یه مسئله ای بین منو تو هستش!!! متوجه شدم که دندانهایم دارد بهم میخورد اگر میخواست خیلی راحت میتوانست گلوی مرا با آن کارد آشپرخانه که بسیار تیز بود پاره کند شاید بخاطر همین آن نایلون را پهن کرده بود؟!!! _ یادت میاد اونشب بهم چی میگفتی ؟ آره گفتی توله جنده تکون بخوری میکشمت بعد تف کرد روی صورتم ، قطراتی که انگار کمی چرب و لزج بودند را روی پیشانی و گونه ام حس کردم .بلافاصله روی پایم نشست. مقداری از وزنش روی زخم افتاد و سوزشی تمام پاهایم را پر کرد موهایم را از پشت سر محکم گرفت و کشید رگها و اعصاب صورتم کشیده شد و سوزش و خشمی کور کننده در سرم ایجاد کرد ، بعد نوک کارد‌ را به تخم چشم راستم که به او زل زده بود نزدیک کرد و گفت: _کونی مادرزاد حالا کی کیو میخواد سقط کنه ؟ دندان هایش را بهم فشرد و با حرص گفت : _هومممم؟ خارتو میگام میدم واسه پیگی ساک بزنی نفس هایم به شماره افتاده بود و از گوشه چشمم اشک می آمد در امواج وحشی و خروشان حالاتِ روانی این دختر به حال خود رها شده بودم ،شکنجه گر سبکسر و کودک صفتی که چون خدای قهاری بر من مسلط بود ، دهانش را به گوشم چسباند ، وقتی نفس هایش در گوشم پیچید بدنم مور مور شد : _میخوام کیرتم بِبُرم؟ چطوره ؟! ببین اگه کوچکترین تکونی بخوری نوک چاقو میره توی چشت کیرم را مشت کرد سوزشی وحشیانه کل پایین تنه ام را فرا گرفت و من با تمام جانم استقامت میکردم که تکان نخورم و این درد شکنجه‌ را دو چندان میکرد ، عرق سردی از گوشه پیشانیم جاری بود ، هیچ فکر و احساس دیگری نداشتم جز رنج و وحشتی که با آن روبرو بودم .کیرم را بیشتر فشار داد بدنم شروع کرد به لرزش ، سایه که در چشمانش لذت و انتقام جویی و شرارت میدیدم داد زد : _چشماتو باز نگه دار دوباره دهانش را به گوشم چسباند و گفت: _چیه دردت میاد ؟!!! دولتو پیشی گاز گرفته خاله جون؟!!! از چشمانی که نوک کارد چند میلیمتر با آن فاصله داشت سیل اشک جاری بود ، حتی اگر سرم را هم کمی تکان میدادم ممکن بود گوشه پلکم پاره شود ، این لحظات فلج کننده انگار سپری نمیشد بلکه در جای خود خشک شده بودند ، سایه زخمم را در دست می فشارد . _بیا سینه هامو بگیر دیگه ؟ مگه نمیخوای بدونی سیلیکونی هستند یا نه هوممم؟ بعد نوک کارد را زیر چانه ام گذاشت و با فشار آن سرم را بالا آورد. چکیدن قطرات خون روی سینه ام‌ را حس میکردم ، انقدر سرم را بالا آورد تا بینی اش به بینی من چسبید و پیشانی اش روی پیشانی خیس از عرقم قرار گرفت ، نفس گرمش به زیر گلویم میخورد ، تنش بوی جنگل باران خورده و دودِ[ چوب کاج ]را میداد . با صدا و لحنی که انگار از خود بی خود یا دچار جنون شده شمرده گفت : _آشغال داهاتی همینجا سگ کشت میکنم پرتت میکنم توی چاه چطوره ؟!!! دوباره کیرمم را مشت کرد و زخم شلاق زد و گفت : _لالی کثافت ؟ میگم چطوره ؟‌ هااا ؟!!فکر نمیکردی داستان به این زودی عوض‌بشه؟؟؟ دیشب من جای تو بودم هه!!! کارد را همینطور پایین کشید و یک به یک دکمه هایم کنده شدند با نوک چاقو پیراهنم را باز کرد ، بعد تیغه فلزی را وسط سینه ام گذاشت، همینطور که روی من نشسته بود روی دو زانو قرار گرفت ، سرش را کج کرد و زبانش را از گوشه دهانش بیرون آورد و چشمانش حالتی نیمه مست پیدا کرد ، _میخوای یه یادگاری از من داشته باشی؟ بعد[ گَزِشِ ]سردِ تیغه را روی پوست سینه ام که همراه بود با کشیده شدن موهای سطح آن تمام وجودم را پر کرد .چشمانم را بشدت بهم فشردم و ناله های خفه ام بلند شد ، چشمان اهریمنی و آبی و مست شده سایه رد خون را از روی سینه ام دنبال میکرد و من از شدت درد ذهن و بدنم کرخت شده بود . مدتی خیره نگاه کرد اما گویی که طاقتش تمام شده باشد نوک زبانش را بر رد خون کشید و کارد را روی شکمم نگه داشت ، سرش را نزدیک آورد و زبان خونینش را روی چانه و بینی و لبم کشید ، زبانی که حسابی بزاق ترشح کرده و آغشته به خون بود. _به این زودی نمیکشمت نوک کارد را [بشکلِ دایره وار] دور نافم چرخاند و همراه با آن گَزشِ چندش آورِ حرکتِ تیغه بر سطح پوستم چنان شوکی وارد کرد که چیزی نمانده بود بیهوش شوم.دیگر رمقی حتی برای مقاومت کردن نداشتم و سایه این را خوب فهمید، خونی که روی پهنای کارد ریخته شده بود را در حالی که به من نگاه میکرد لیس زد و لبانش را گاز گرفت ، چیزی بشدت او را برانگیخته و بی قرار میکرد ، نوک زبانش را دور حلقه یِ خونینِ نافم چرخاند که بخاطر سوزی که ایجاد کرد زانوانم لرزید ،بعد روی من کاملا افتاد و من فشار نرم سینه هایش و وزنش را به خوبی حس کردم . لبها و زبان دآغ و بی تاب و مرطوبش به گردنم کشیده میشد و من دچار رعشه هایِ لذت میشدم که وقتی با تمام دردها و جراحت هایی که داشتم همراه شد ، چیزی را تجربه کردم که برایم شوکه کننده بود‌.من در نشئگی خاصی فرو رفته بودم ،نفس گرم سایه در گوشم پیچید که دوباره باعث شد بیشتر شق کنم و زخم کیرم بیشتر باز شود. _نمیدونم چرا یهو جیشم گرفت!!! من را به زحمت از روی کاناپه روی نایلونی که مقابلم پهن کرده بوده انداخت ، کاناپه را حسابی به عقب هل داد .رفت یک[ استَندِ مخصوصِ فیلم برداری گوشی موبایل] آورد تلفنش را روی آن قرار داد و زاویه دلخواهش را تنظیم کرد. با ریموتی آهنگ هیپاپی از گروه [Pussy Riot ] پخش کرد ، بعد پشت دوربین شروع کرد به رقصیدن ‌. چشمانش را بسته بود و جنون وار بدن و دستانش را همراه با ضربِ [تمپو] تکان میداد ، من به پهلو افتاده بودم و تماشایش میکردم . در حالی که شرر بار و حریصانه به من نگاه میکرد لب پایینش را گاز گرفت و همراه با رقصش شلوارکش را بیرون آورد ، با پای راستش آن را سمت من پرت کرد . من چیزی شبیه به یک[ طَلقِ قرمز براق] را دیدم که بسیار باریک بود و فقط وسط کصش را پوشش داده بود .ران هایِ عضلانی و مِسی رنگ و ورزیده اش لرزان بود و سینه هایش تیشرتش را بی تاب کرده بودند، با قدم هایی که [مخصوصِ فاحشگانِ خانه شیطان ]بود سمت من آمد ، زبانش را دور دهانش چرخاند ،چشمانش مست و [واله ]بودند ، با پاشنه پوتینش مرا تخت خواباند ، صورتم را بین پاهایش قرار داد ، انگشتانش که جابجا در آنها حلقه هایی بود و ناخن های تیز مشکی داشت آن پوشش باریک را کنار زد .من چیزی شبیه به [شکافِ یک هلویِ تازه رسیده ]را دیدم که لب هایِ متورمی داشت و همچنین سر یک [تاجکِ] صورتی که‌ سخت بین این لبها فشرده شده بود . آنگاه[ باران‌ زرد و گرمی ]که بوی [ آمونیاک] داشت روی صورتم بارید . سر داغ و سنگیم زیر این آبشار زرد سبک میشد . با پوتینش صورتم را چپ و راست کرد گفت: _حالت جا اومد یا نه؟ بعد سینه هایش را گرفت و لب پایینش را به دندان گرفت و پیچی و تاپی به خودش داد و گفت : _ لطفا برام تمیزش میکنی؟ اگه موافقی پلک بزن من که خودم‌ را در این مکاشفه یِ پست‌ رها کرده بودم پلک زدم ، ضبط را متوقف کرد و چسب دهانم را با نوک کارد از وسط با ظرافت تمام باز کرد ، همانطور که روی سنگ توالت مینشینیم روی دهانم نشست، بالشتک هایِ تیغ تیغی و پُف کرده و مرطوبش که مزه و بوی آمونیاک داشت روی لب ها و زبانم کشیده میشد ، چین و شِکن ریزِ مابینِ بالشتک ها را روی زبانم حس میکردم و کِش آمدن ترشحاتش را از روی زبانم . نوک زبانم شروع کرد با سر تاجک بازی کردن ، جیغی کشید و سرش را سیخ بالا نگه داشت . _وااای کثافط چه خوب بلدی تاجک را میان لبهایم گرفتم و‌ شروع کردم به کشیدن و مکیدن حسابی آنها .روی زمین نیم خیز شد ، شکمش روی صورتم قرار گرفت و دستانش را روی زمین گذاشت و با صدای دو رگه ای ناله کرد : _واااای گازش بگیر کصکش گاز تقریبا محکمی گرفتم باز جیغی کشید و به شدت تکان خورد و سیلی ای به صورتم زد _حرومزاده یواش بعد زبانم را داخل حفره کردم و در مخلوطی از گوشت و ترشحات و قطرات ادرار چرخاندم و از این[ مزه اهریمنی ]کامم‌ را پر کردم کص و کونش را روی صورتم تکان میداد . _ زبونت رفت توی کصم آیی میک جانانه ای به وسط کصش زدم و نفس زنان گفتم: _کیر نمیخوای ؟؟؟ بلند شد ایستاد چشمانش را بست و کمی کصش را مالید و گفت : _یه چیزی توی من و تو خیلی شبیه همه!!!! بعد صورتش را نزدیک آورد و پیشانیم را گاز گرفت و گفت: _ ولی نمیدونم چیه دقیقااااا!!! دکمه شلوارم را باز کرد و همراه با شرتم محکم و سریع تا زانو پایین کشید ، انگشتش را بین دندان های گوشه دهانش گذاشت و نیش خندی زد و گفت : _اوه ببین چیکارش کردم سر کیرم را بین ناخون هایش نگه داشت و گفت : _آخی آش و لاش شده که پانسمان را باز کرد و گفت : _بین اینجوری برات ساک بزنم حال میده؟!! کله کیرم از لبهای نرم و گوشتیش رد شد و دندان هایش دوباره روی بدنه کیرم کشیده شد اما وقتی به زخم رسید از شدت درد به خودم پیچیدم . با ولع و قدرت تمام میکی به کله کیرم‌ زد و گفت : _انقدر به خودت نپیچ بذار چرک و عفونت رو بکشم بیرون لبهایش را روی زخم ها گذاشت و طوری که انگار [جایِ نیش عقرب] را میک میزند شروع کرد به میک زدن ،سوزشِ شدیدِ لذت بخشی پاها و زانوهایم را[ سیم ]میکشید طوری که ناله ام در سینه ام حبس شده بود و فقط دهانم را باز نگه داشته بودم ‌.چرک و خون را روی نایلون تف کرد . انتهای کیرم را چون میله پرچم در مشتش فشرد و وحشیانه در کامش فرو برد . حس میکردم ترکیبِ زبان و دندان ها و بزاق دهانش ، [موجود عجیب الخلقه واحدی] هست که میخواهد عصاره کیرم را بیرون بکشد. نفس بریده گفتم : _بشین روش بشین روش یکهو بلند شد ایستاد و با همان نگاه خشن و تحقیر آمیز به من نگریست و گفت : _لجن انگار خیلی بهت داره خوش میگذره !!! دهانش را با دستمال کاغذی پاک کرد و گوشی تلفنش را برداشت و گفت : _احمق یه تیکه گوه بیشتر نیستی تازه این اولش بود!!!! شروع کرد به فیلم برداری از من. _خب دوستان یک عدد پرنسس کیر زخمی رو میبینید با صدای بلند میخندید .به او گفتم : _من با پای خودم اینجا اومدم اما تو مثل یه آدم‌ بزدل وقتی زمین خوردم و بی حال بودم اومدی با صدتا بَست دست و پای منو بستی عادت کردی پشت چند نفر قایم باشی و قلدری کنی ؟ اگه دست و پام باز بود جرئت داشتی تو چشام نگاه کنی؟!!! فیلم گرفتن را متوقف کرد و کف پوتینش را روی گونه ام گذاشت و گفت : _ مثلا چیکار میکردی هاااا؟ _ جوری میکردمت که تا آخر عمرت یادت نره کنار سرم روی پنجه پا نشست و یکی از ابروهایش بالا انداخت و گفت : _مثل اونشب میتونی اون نگاه و اکت داشته باشی ؟!!!! _آره _الان صاف شدیم اما اگه بخوای تلافی کنی یا دوباره کلک بزنی چی ؟!!! _مطمئن باش صدمه ای دیگه بهت نمیزنم من فقط میخواستم این ماجرا یه جوری حل بشه. سرش را تکان داد و گونه اش را خارند بعد بلند شد و در شیشه ای را باز کرد : _پیگی پیگی !!! اونجا میشینی تا بهت نگفتم کاری نمیکنیا با کارد بست ها را پاره کرد . بلند شدم و روی مبلی نشستم و نفسی تازه کردم و کش و قوسی به خودم دادم بعد به سایه نگاه کردم و گفتم : _بیا اینجا سایه به میز غذا خوری تکیه داد و همراه با نگاهی اغوا گر و موشکافانه گفت : _تو بیا خب!!! بلند شدم و سمتش خیز برداشتم و گردنش را گرفتم و روی میز خواباندمش ، پیگی پارس کرد که سایه گفت: _پیگی وایسا سرجات به من خیره شد. در چشمان آبیِ بیمارش حرص و خواستی را احساس میکردم .کصش را مالیدم ، چشمانش خمار شد و زبانش را بیرون آورد .نفس هایی عمیق و شمرده میکشیدم و گفتم : _ جنده توله ببین چه به روزم آوردی؟!! به کصش سیلی های پی در پی زدم و گفتم: _عروسک جنده من قرمز پوشیده!!!! آن شرت عجبب و غریب را کندم و گوشه ای اندختم. چشمانِ سایه رفت و انگشتش را میمکید با دست دیگرش تیشرتش را بالا زد و سینه های مِسی رنگ و گرد و سفتش بیرون افتاد ، یکی از آنها را گرفتم و این اسفنجِ چربی را در مشتم فشردم ، پاهایش را بالا گرفت ، سرش را بلند کرد و پیراهنم را گرفت ، زبانش را گاز گرفت و با [قیز ] گفت: _ بکنم مثل سگ منو بکن مثل دیشب باش همون نگاه همون حرفا گلویش را گرفتم و روی میز خواباندمش _زیر کیر میکشمت الان جنده توله سر کیرم را بین آن‌ شکاف قرار دادم. مقاومت کرد ، تنگ بود !!!، بیشتر فشار دادم، لب هایِ کصش بالاخره کنار رفت و کله کیرم در شکافی نرم و چرب لغزید . تاجک ،کیرم‌ را نوازشی کرد ‌. فشار بیشتری دادم و طولِ کیرم از [ میانه یِ تُرد و سفت و نوباوه یِ کصش] سر خورد ،دیواره هایِ لغزان و تپنده را از هم گشود و پیش رفت. پاهایش را باز کرده و بالا گرفته بود، پوتین های سفیدش کنار گوش هایم بود، لب ها و چانه اش را در کف دستم فشردم و چند انگشتم‌ را داخل دهانش کردم و فکش را به سمت پایین کشیدم. _ماده سگ هرزه روی من میشاشی؟!!!! آبم ریختم‌ روی صورتت نجستت میفهمی!!!! به [طاقِ کصش] میکوبیدم ، صدای میز بلند شد ، پیگی خرناس های تهدید آمیز میکشید ، سایه چشمانش سفید شده بود ، صورتش زیر دست خشن من بود ، چشمانش را یکباره از هم گشود و گفت : _کص مرضیه تنگتره یا مال من ؟!!! در میانه نفس نفس زدنم پاسخ دادم : _مرضیه شوهر داره و زایمان داشته ولی با این حال خیلی خوبه. دستانش را از هم باز کرد و به خودش پیچ و تابی داد و با صدای بچگانه ای گفت: _این کیر توی کص مرضیه هم رفته حالا داره میره توی کص من!!! موهایش را سفت گرفتم و سرش را کمی جلو آوردم و محکم تر کوبیدم ، چشمانش چپ شده بود .بعد گفتم: _تو رو صبح تا شب باید گرفت فقط کرد کص و کون لخت ، دست و پا بسته، مثل مستراح همیشه آماده فقط همین . سیلی ای در گوشش خواباندم ،حواسش برگشت و وحشت زده به من زل زد _با توام هرزه توله مثل اینکه با انزجار نگاهی به من کرد ، دست دراز کرد یقه ام را گرفت و خودش را جلو کشید و لبهای کوچک و گوشتی اش را بین لبهایم فرو کرد و زبانش را دور دهانم چرخاند و با دندان های سفید و درخشانش لبهایم را گزید ، دست هایش را دور گردنم حلقه کرد ، کیرم را در کصِ [کال] و وَرَم کرده و آکنده از ترشحاتش با ضربات شدید میکوبیدم ، نوک سینه هایش به‌سینه ام میخورد ، چشمان شیدا و بی قرارش را به من دوخت، به دلیل ضربات حرفش در سینه میشکست‌. _توی کص خانوم مولایی ، دبیر ما چه حسی میده ؟ ها؟!!! چانه اش را در دستم فشردم طوری که لبهایش جمع شد بعد گفتم : _تو جندگی خودتو کن هرزه کوچولو این را که گفتم ناله ای کرد که تبدیل به جیغ شد و پاهایش رعشه هایِ وحشیانه گرفتند انگار دچار [صرع ]شده بود ، چشمانش سفید شد، من هم از این حالت او به مرز ارگاسم رسیدم ، سریع کنار صورتش رفتم . سرش را گرفتم و برای لحظاتی در [ خلا بی قیدی] فرو رفتم ، چند ثانیه در هایِ[ افسل سافلین] بر من گشوده شد، آبم‌ را روی صورت این [ عروسک] میریختم اما در همین حین تصور میکردم روی میز صبحانه امروز با کون لخت ایستاده ام و آبم را روی صورت عمو مسعود ، نازنین زهرا ، مرضیه و طاهره میریختم .... الهی دانان میگویند [جهان انسانی متناهی و محدود است ]اما روانکاوی خلاف این را ثابت میکند زیرا نشان میدهد که میل جنسی گذرگاهی است به اعماقِ روان نامحدودمان آن جا که اخلاقیات دیگر حاکم نیستند. روی زمین نشسته بودم و مات و مبهوت به تمام اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکردم ، سایه از روی میز بلند شد و حیران و درمانده به من و اطرافش و خودش نگاهی انداخت ،انگار که [روح شریری] فعلا او را ترک گفته بود و اکنون چون بره ساکت و آرام است . _ الان چیکار کنیم ؟ گویی از هیپنوتیزمی شوم‌ بیدار شده بودیم. نگاهی به ساعت انداختم. ساعت شش بعدظهر بود. طاهره و مرضیه پیام داده بودند ، پیامشان را فعلا باز نکردم .سایه باز نگاه درمانده و پریشانش را به من انداخت و آرام گفت: _ نغمه و سارا نهایت یکی دو ساعت دیگه بیان سعی کردم به افکارم نظم بدهم برای همین گفتم: _برو یه دوشی بگیر منم اینجارو مرتب میکنم ،فقط بهم بگو تی و جعبه کمک های اولیه کجاست صورتش را با دستمال کاغدی داشت پاک میکرد بعد خیلی آرام و از نفس افتاده گفت : _تی پشت در آشپزخونه است .جعبه ای کمک های اولیه هم داخل دستشوییه. بعد گوشی و لباس هایش را از روی زمین برداشت و آهسته و مغموم رفت طبقه بالا، نایلون را جمع کردم و داخل سطل آشغال گذاشتم ، آن اطراف را تی کشیدم و مرتب کردم ، دست و رویم را شستم .با پنبه و بتادین زخم هایم را نیز شستم و پانسمان کردم . زیر چانه و روی شکمم خراشی سطحی بود . فقط مانده بودم با چسب زخم روی چانه ام چه کار کنم ؟!! چه دروغی برایش بتراشم ؟ پیراهنم هم که خون آلود و کثیف بود و قابل پوشیدن نبود ، وقتی به هال برگشتم دیدم سایه با موهای نم دار و تیشرت بلند و گشادی بدون شلوار روی میز بیلیارد نشسته و سیگار دود میکند.با همان چشمان مظلوم و درمانده مرا نگاه میکرد‌.دلم کمی برایش[ ریش] شد به او گفتم : _سایه یه تیشرتی چیزی داری بدی من بپوشم؟ با این اصلا نمیشه رفت بیرون _یکی دو تا تیشرت کیارش بالا جا مونده میارم ببین کدومش خوبه .سمتش رفتم صورتش را آرام گرفتم ، این ور و آن ورش کردم، زیر گردنش را نگاه کردم ،بعد دستش را گرفتم بردمش دستشویی ، پانسمان گلویش را عوض کردم. همینطور که مشغول بودم با صدایی گرفته گفت : _من این همه زخم و زیلیت کردم اما باز داری به من کمک میکنی!!! _دیگه اینجوری بیخیال میشدی تقصیر خودمم بود .سرتو بالا نگاه دار بعد یک پمباد موضعی ضد التهاب را کمی روی گردنش کشیدم او هم مانند کودکی سر به زیر با نگاهی خسته بی حرکت ایستاده بود ، لباسش را بالا زدم و کل بدنش را نگاه کردم که ببینم جای خراش یا کبودی ای هست یا نه. چیز خاصی نبود. بعد دستکش لاتکسی دستم کردم _تکون نخور میخوام ببینم خون ریزی نکرده باشی یه وقت انگشتم را در واژنش کردم و کمی حرکتش دادم و بیرون آوردم. _نه انگاری چیزی نیست حالا برو تیشراتا رو برام‌ بیار رفت آورد .یکی از آنها که خیلی به من گشاد بود اما آن یکی خیلی بهتر بود. فکر کردم که موقع خروج که اصلا کسی به من توجه نکرد که چه پوشیدم عمو هم که زیاد توی باغ نیست ، اصلا برای چه کسی اهمیت دارد که لباس من چطور بود ؟!!! مگر طاهره و ماندگار که آنها هم حواسشان به تهیه وسایل حمام‌ بود . لیوان بزرگ [آیس پکی] و یک [کمپرس یخ ]دستم داد ، یکی هم دست خودش بود بعد همانطور نگاه کرد : _سایه منو اینجوری نگاه نکن چت شده ؟ همون سایه ای باش که من اول دیدم لباسم را عوض کردم و کمپرس یخ را پشت سرم نگه داشتم، مقداری از آیس پک‌ را هم خوردم. _خب من برم همانطور که چون‌ یتیمی مظلومانه به من چشم دوخته بود گفت : _کیی میای دوباره ؟ با تعجب به او نگریستم و گفتم : _کی میام ؟!!! _آره من خیلی تنهام مرضیه هم که اصن نمیاد پیشم!!!! _ مگه دوستات نمیان ؟ _چرا ولی همیشه روی مودِ اونا نیستم تو و مرضیه یه جوره خوبی هستید _دوست پسرت چی پس ؟ _اونم از جلوی چشم افتاد مرد نیست بابا فقط فکر کردنه قلبم به رقت آمد. گونه اش را نوازش کردم و گفتم: _منو ببخش مدتی نگریست و گفت : _دو طرفه بود منم کلی بلا سرت آوردم ، با این وجود باز بهم محبت کردی انگار نه انگار _مهم نیست یه جور خوشگذرونی مریض هم بود لبخند محوی گوشه لبش نشست و چشمانش برقی زد‌ و گفت : _یعنی دوست داشتی[ اسلیو ]من باشی؟!! چیزی نگفتم. لبخندی زدم و گوشی تلفنم‌ را درآوردم و جلوی چشمش فیلم را پاک کردم او نیز بلافاصله همینکار را کرد . نی را داخل دهانش کرد و همینطور که میک میزد نگاهش به من بود ، نگاهش متعجب و کنجکاو بود و پرسید: _کی برمیگردید ؟ _ فردا پس فردا _تو چی ؟ _نمیدونم شاید بابام اومد باهم برگشتیم ، برگشتم بهت پیام مید _باشه _تو و مرضیه رو میخام داشته باشم!!! _چرا ؟ _چیزی دارید که من خوشم میاد!!! از من متنفری ؟؟؟ لبخندی زدم و گفتم : _ نه اصلا دیگه من برم با نگاهی ملتمسانه گفت : _کاش نمیرفتی و امشب تو ارباب میشدی!!! سرش را در آغوش گرفتم و گفتم : _من دیگه هیچوقت بتو صدمه نمیزنم الان من رفتم برو یه چرت بخواب او شگفت زده مرا پایید و گفت : _بازم میبینمت بای. از ویلا خارج شدم مرضیه پیام داده بود که برای شام دیر نرسم ، طاهره هم شاکی شده بود که از جلوی چشمش چرا غیبم زده و برای هر دو نوشتم رفتم قهوه ای خوردم و دوری زدم و‌الان میرسم . توانی نداشتم تا آنچه بر من گذشته بود را در ذهنم تحلیل کنم موضوع پیچیده و عجیب تر از آن بود ، ترجیح دادم بعد از خوردن شام و در رخت خواب به آن فکر کنم ، نه خوشحال بودم نه ناراحت بلکه حس خنثی بودن میکردم، شاید بر اثر تجربه ای که داشتم هنوز شوکه بودم و باید صبر میکردم تا ابعاد روانی آن خودش را نشان دهد‌‌. ادامه دارد.... نوشته: قلب یخی
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18