behrooz ارسال شده در 1 آذر اشتراک گذاری ارسال شده در 1 آذر طاهره یا مرضیه؟ تصمیم گرفتم به جای اینکه منتظر مرضیه باشم و خودم را با فکر او مشغول کنم و هر هفته منتظر بشینم تا خبری از او شود ، ذهنم را تا جایی که میتوانم از او منحرف کنم. تا حدی همچون معتادی که ذهنش را میخواهد از فکر مواد مخدر منحرف کند برایم دشوار بود. در خواب و بیداری بو و گرمای تنش تداعی میشد و نرمی بوسه ها و اندامش در ذهنم بازسازی میشد. در گوشم صحبت ها و حرکات شیرین او انعکاس داشت ، دهان و تنم گاهی وقت ها در عطش دهان و تنش فغان می کردند و به خود می چیدند.یک نوع بی قراری و یادآوری مرض گونه در من بیدار شده بود شب ها در بستر تصور می کردم در آغوشم بخواب رفته .مرضیه ای که همسر من شده بود و هیچکس نمی توانست آن را از من بگیرد ، منی که در گرمای معطر تنش می آسودم . آیا مرضیه هم چنین بی تاب من بود ؟ فقط من بودم که میتوانستم در تمام کوره راه هایِ سرزمینِ تنش لذت را استخراج کنم ، و فقط من آن آدمی بودم که او میتوانست کنارش خودش باشد و آزادانه به هر سوی آسمان لذت که میخواهد پرواز کند ، بدون توبیخ و سرزنش و قضاوتی اخلاقی . فقط من بودم که چنین به حشریت او پاسخ می دادم و در نهایت به او عشق می ورزیدم پس قاعدتا نتیجه گرفتم او نیز باید بی تاب من شود. اما زندگی متاهلی و جایگاه اجتماعی و ایدئولوژیکش دست و بالش را بسته بود و مجبور بود پا روی دلش بگذارد . به این شکل خودم را قانع و دوری کردن او را توجیه میکردم.!!امواجِ خروشانِ این تلاطمِ روح به صخره های اندوه و افسردگی درهم میشکست ، خودم را یاغیِ تنها و بدبختی میدیدم که دلبسته زنی شده که مال مرد دیگری است و او فقط موفق شده یک دست درازی زبونانه ای به مال دیگری بکند آنهمبرای مدت کوتاهی ، در کشوری زندگی میکند که به او تعلق ندارد ، مجبور به ابراز عقایدی میشود که از آن او نیست ، با مردمی سر کند که از آنها بیگانه است. شب و روز بین اشیا و آدمک هایی چون خودم وول میخوردم که زیر این خورشید هرزه دِم میکردند و بوی پوچی می دادند.دو هفته ای از مرضیه خبر خاصی نشد مگر چند پیام کوتاه و جزیی. با توجه به قراری که با من گذاشته بود و پذیرفته بودم نمیخواستم دیگر به او اصرار کنم.من به عنوان یک موجود افسرده و حشری خیلی وقت ها برای فرار از افسردگی به شهوت روی می آوردم.دوست داشتم در گوشت گرم زنان ، در این باتلاق فرو روم و برای همیشه محو شوم .اما کجا می توانستم زن دیگری مانند مرضیه پیدا کنم که انقدر خوب با من هماهنگ باشد و فانتزی های مرا آنقدر خوب درک کند؟ در پارک در خیابان؟ کجا آن را میتوانم پیدا کنم ؟ آن هم منی که بسیار کم رو هستم و عزت نفس پایینی در این خصوص دارم.بعضی اوقات به مرضیه و رابطه ای که شکل گرفت فکر میکردم و دچار بهت و حیرت میشدم.شبیه یک رویا بود.آن را مانند یک ماجراجویی خطرناک و سفر به سرزمینی عجیب میدانستم که کمتر کسی جرات و جسارت آن را به خود داده.به نظرم همین تابو بودن این رابطه به آن هیجان و لذت دوچندانی میداد.یکی از شب های تقریبا گرم خرداد ماه ساعت هشت شب بود ته حیاط یک کافه نشسته بودم . قهوه ام را نوشیدم روی آن سیگاری هم روشن کردم . تلفنم را دست گرفتم گروه تلگرامی طاهره وویس چت برپا شده بود ، از سر بی حوصلگی و کمی کنجکاوی وارد شدم. شب شعر گرفته بودند. و جالب اینجا بود که بر خلاف معمول مرضیه هم حضور داشت و شنونده بود.کلمه مورد نظر (گل) بود اعضا باید شعری می خوانند که در آن کلمه گل به کار رفته بود.شعرهای با مضامین مذهبی و حماسی و انقلابی خوانده شد دو سه نفری هم از حافظ و سعدی خواندند.در این میان طاهره گفت جناب جلالی شما شعری ندارید برای ما بخوانید؟ برایم غیر منتظره بود کمی مضطرب شدم اما از آنجا که مرضیه هم حضور داشت میکروفن را باز کردم و خواندم: گل ها.... گل ها همه سرخ پیچک ها همه سیاه. دلدارم ، با اندک حرکت تو، تمام یاس های من جان می گیرند، آسمان آبی و صاف ، دریا سبز و هوا مطبوع. همیشه می ترسم و منتظرم! رفتن دلگیر ترا. از درخت و از برگ از شمشاد پرتو افکن، از دشت بی انتها از همه چیز دلزده ام ، مگر از تو، پل ورلن شاعر فرانسوی چند نفری زبان به تحسین گشودند. طاهره هم که بنظر کمی منقلب شده بود حداقل از صدایش اینگونه حس کردم گفت : سپاس شعر بسیار لطیف و زیبایی بود، لطفا بی زحمت این شعر را در گروه بنویسید.کمی برای اینکار مردد بودم چون شعر ساده و پر از احساسات صمیمانه یک شاعر فرانسوی وصله ناجوری در بین آن همه شعرهای حماسی و مذهبی شورانگیز و والا بود اما چون مجوز طاهره را داشت آن را در گروه نوشتم.طاهره ریپلای کرد که کجا میتواند زیباترین شعرهای ورلن را بخواند؟ من هم مجموعه ای از شعرهای ورلن که خوب ترجمه شده بود را معرفی کردم.تشکر کرد و پرسید آیا راحت میتوان از کتاب فروشی ها آن را تهیه کرد؟ که آن جِن ماجراجو و هوس ران درونم مسیری را به من نشان داد. ابوذر هم که شاید حسادتش تحریک شده بود وسط پرید و به طرز بچگانه ای دیوان شعری به طاهره پیشنهاد کرد که اسم شاعر آن در خاطرم نیست حسابی هم در ستایش اشعارش آب و تاب داد. پی وی طاهره رفتم و نوشتم : درود پوزش از مزاحمت من این کتاب را دارم میتونید از من بگیرید سلام خواهش میکنم ممنون از شما لطف دارید خودم تهیه میکنم. تعارف نمیکنم شما هم مثل ماندگار و مینا ، من یه مجموعه کامل دیگر از اشعار پل ورلن را دارم تعارف نکنید . _ مچکرم لطف میکنید _کتاب میدم ماندگار بیاره خدمتتون. _ شما فکر کنم خیلی اهل کتاب باشید و کتابهای زیادی داشته باشید _بله من عاشق کتابم ، ادبیات ، فلسفه ، روانشناسی.. بسیار عالی باعث افتخار چنین فامیلی پس در گروه در زمینه خرید کتاب از شما میتوانم خیلی کمک بگیرم _حتما در حد سوادم در خدمتم _اختیار دارید. _برقرار باشید. واژه( گروه ) معنای خاصی داشت ممکن است بیشتر یک تاکید یا کنایه بسیار مودبانه و غیر مستقیم بود مبنی بر اینکه مایل است در گروه با من گفتگو کند نه در چت خصوصی شاید هم از سر شرم این را گفت چون اگر واژه گروه را ذکر نمیکرد ممکن بود من فکر کنم او مایل به حرف زدن با من در چت خصوصی است .به هر حال چنین واکنشی از سمت او در ابتدا کاملا طبیعی و غیر منتظره نبود. مهم این است که بابی را گشودم باید می دیدم بعدا چه اتفاقی می افتد.برای خصوصی رفتن هم عذرم موجه بود اول اینکه به رسم فامیلی به چت خصوصی او رفتم دوم اینکه ظاهر خوبی نداشت در گروه بگویم که میخواهم کتاب را به او هدیه کنم سوم اینکه او را مثل خواهرم خطاب کردم.اما نکات مثبت یکی پل ارتباطی ای بود که او خود ایجاد کرد و آن درخواست راهنمایی برای خرید کتاب بود و دیگری تعریفی بود که از من کرد. کتاب را سپردم به ماندگار که به دست طاهره بسپارد البته قبلش کلی متلک انداخت. وقتی آمد با کنایه و خنده گفت: _ اوه اوه داداش یه کتابم داد به من ولی در اصل فکر کنم داد بتو ، به به کتاب شعر رد و بدل میکنید مادرم از آشپزخانه گفت: _وا خجالت بکش ماندگار دخترش همسن داداشت بنده خدا برای مردم حرف در نیار _مامان جان این خانوم جلسه اییا زیر چادر قر میدن ، بخدا همین طاهر و مرضیه یه قر و فری دارن که دخترای دهه هشتادی توی خوابم نمیبین کتاب را ازش گرفتم ،مجموعه شعری از فاضل نظری .بعد با لحن بی تفاوتی به ماندگار گفتم : _ دختر و زن قحط مگه؟ رفت مشغول درست کردن سس شد و با شیطنت ادامه داد: _والا خوشگلم هست زن شهیده اینو بگیری یه اداره خوب استخدامی بعد خندید من هم خودم را از تک و تا نینداختن و گفتم : _خدا رو چه دیدی شاید گرفتم رو به مادرم کرد و با خنده گفت: _بفرما مامان جان میگم اینا زیر چادر همه کار میکنن مادم اخمی کرد گفت : _ماندگار زشت بنده خدا هنوز داغداره شوهرش بعد با لحن طعنه آمیزی گفت : _ماندگار میز توالت و وسایل آشپزخونه شو دیدی؟ _آره مامان اونوقت ما فکر میکنیم اینا املن اینا واسه مردم فیلم بازی میکنن.. حالا باید چه کار میکردم ؟آیا با اینکه ظاهرا کتاب را به ماندگار هدیه داده می توانستم از او تشکر کنم ؟ یا بهتر بود که بگویم کتاب را ماندگار هم به من داد تا بخوانم زیبا بود سپاس ؟ فکر کنم اینطوری بهتر بود آیا می خواستم به این زن نزدیک شوم همانطور که به خواهرش نزدیک شدم ؟ پس مرضیه چه میشد؟ مرضیه نزدیک به یکماه است که خبری ازش نشده بود.باید خودم را با احساس دلتنگی برای او همچنان درمانده تر میکردم؟ آیا ممکن است طاهره هم میل جنسی پرشوری مانند خواهرش داشته باشد ؟ به هر حال تجربه ام با مرضیه مرا حداقل به امتحان این فرضیه ترغیب می کرد اما با نهایت احتیاط. درود کتاب شعر زیبایی بود سپاس ماندگار به من هم کتاب را داد تا مطالعه کنم سلام خواهش میکنم خوشحالم شدم خوشتون اومد ، منم هم تشکر میکنم بابت کتاب بعضی قطعه هاش رو واقعا دوست داشتم. _خواهش میکنم ، من این بیت از فاضل رو خیلی دوست داشتم من اول روز دانستم که با شیرین در افتادم که چون فرهاد باید شست دست از جانشیرینم به شما اصلا نمیاد انقدر عاطفی باشید؟ _ چطور ؟ _ دقیق نمیدونم چرا ولی اینطور حس میکنم. من فکر میکنم آدمای خداناباور عواطف عمیقی ندارند... _ اما من فکر میکنم یک انسان میتونه خداناباور باشه اما قلب رئوف و عواطف انسانی عمیقی داشته باشه اما فردی هم میتونه خدا باور باشه اما قسی القلب و بی رحم باشه مثل تیمور لنگ _ به نام خدا و دینش خیلی ها در تاریخ جنایت ها کردند. خدا و دین فقط برای اونها ابزاری بوده برای اهداف جاه طلبانه شون نه خود هدف. [میتوانستم این گزاره را دچار چالش های اساسی کنم مثلا تشریح کنم که بنیادگرایی در هر قالب اعتقادی مستعد خشونت است اما چون هدفم چیز دیگری بود ترجیح دادم به جای این کار که ممکن بود بین ما مشاجره طولانی ملامت باری ایجاد کند از در دیگری وارد شوم ] _ میدونید از جهتی با شما همدلم ، نویسنده یونانی نیکوس کازانتزاکیس میگه خدا کلمه ای که در طول تاریخ بیشترین اجحاف و پیشداوری راجع بهش شده. _خیلی قشنگ گفته ، دقیقا همین. شما واقعا خدا ناباورید ؟ _حقیقتش رو بخوایید نمیدونم بیشتر سعی میکنم ندانم گرا باشم اما در کل دوست ندارم در مورد مفهوم خدا و دین مثل خیلی از آتئیست ها قضاوت عجولانه داشته باشم و فقط از یک زاویه به این مفهوم نگاه کنم ... _مطمئنم حقیقت توحید روزی بر شما آشکار میشه میدونید امثال شما به نظرم حقیقت توحید رو بهتر درک میکنید تا کسایی که فقط موروثی دیندار شدند چون شما اهل تحقیق و جستجو هستید _شما چطور تحقیقا مسلمان هستید ؟ _اولش نه ولی بعدا به یمن همسر شهیدم تحقیقا به حقیقت توحید پی بردم _واقعا مشتاقم بشنوم چطور؟ _من اولش عاشق همسرم بودم اما همسرم با سلوک و طرز رفتار و بیانش به من فهماند عشق بالاتری هست و عشق من به او فقط ادامهیک عشق بزرگتره. _بخاطر همین عشق بزرگتر شهید شد؟ _دقیقا ببینید جهاد در راه خدا همون عشق بزرگتره اون ترجیح داد بخاطر این عشق از همسر و فرزند و خونه و زندگیش جدا بشه و بره وسط جنگ و آتیش برای محمد طه بعد از خدا و ائمه من و ساجده عزیزترین بودیم واقعا کی حاضر چنین کاری بکنه؟!! مگر اینکه پای یک عشق بزرگتری در میون باشه. _ اگر پای وظیفه در میون باشه چی؟ به هر حال ایشون یک نظامی بوده.. _نیروها داوطلب به سوریه اعزام می شوند [زبان تند فلسفه می توانست بگوید چه بسیار انسانها که میل و خواست خودکامه را چون میل و خواست خود قلمداد میکنند ،چون هدف و رسالتی بزرگ. بخاطر همین است که توهم اراده آزاد ، هسته مرکزی نظام های استبدادی است.اما من زنباره قصد دیالکتیک نداشتم ] _پس همسر شهیدتون با سبک زندگی ای که داشته این درس رو به شما داده بله اگر شوق شهادت که از حقیقت توحید و کلام خدا سرچشمه میگیره نبود چرا محمد طه باید زن و زندگی امن و آسایش رو رها کنه و خودش رو در چنین مهلکه ای بندازه تا از نظام اسلامی و وطنش دفاع کنه؟ [سخنانش نامنسجم به نظر میرسید لااقل من ارتباط منطقی بین آنها را درک نمی کردم ، در هر صورت با خودم فکر کردم حیف نیست آدم از میوه گواریی چون تو بگذرد و به خاطر یک ایده ی مغشوش و به قول اسپینوزا نابسنده خودش را وسط مهلکه ای بی اندازد؟ ایده هایی که کارکردشان جذب اندوه و کاهش قدرتِ زندگی و مرگ است] _فرض کنید اگه این امکان رو داشتید که بین اینکه محمد طه پیش شما بمونه و به جنگ نره یعنی 《عشق اول 》و به جنگ بره و به شهادت برسه 《عشق دوم》یکی رو انتخاب کنید ، کدوم رو انتخاب میکردید؟ [شروع کرد به تایپ کردن اما متوقف شد چند بار این روند اتفاق افتاد مثل اینکه دچار تردید شدیدی شده بود یا پاسخ گفتن برایش خیلی سخت بود ، بالاخره نوشت] _به انتخاب من نیست ، هر که در این درگه مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهند _من گفتم فرض کنید!!! اصلا به فرض محال _با وجود اینک محمد طه یگانه مردی که عاشقش بودم و هستم با تمام خون دلی که میخورم دومی رو انتخاب میکنم ، چرا باید رستگاری رو از محمد طه خودم دریغ کنم؟اگر من عاشقش باشم بزرگترین سعادت رو براش طلب میکنم. _ پس محمد طه رو با دست خودتون راهی مرگ میکردید چون عاشقش هستید؟!!!! [دوباره مکث طولانی و وقفه در پاسخ دادن] _مرگ نه ، شهادت ، شهدا نزد پروردگار روزی میخورند و هی و حاضر هستند، همه میمیرند اما چگونه مردن مهم است. فکر کنم درک این مطالب برای شما خیلی دشواره [لحنش عصبانی به نظر میرسید ولی بشکل غریزی یا شهودی گمان میکردم با به چالش کشیدن و کمی عصبی کردنش میتوانمبه او نزدیک تر شوم ] _ بله خیلی دشواره چون من خیلی با این مفاهیم مانوس نیستم اما برام قابل احترام هستند. _ اگه قابل احترام بود اون طعنه بی رحمانه رو نمیزنید!!! [حق با طاهره بود ] _نه ابدا طعنه نزدم ، سوتفاهم شده ، خواهش میکنم عفو کنید فقط داشتم سعی میکردم مطلب رو برای خودم کمی روشن کنم میدونید منو یاد رمان در تنگِ آندره ژید انداختید.. خواهش میکنم طوری نیست ، چطور ؟ _داستان عشق پسری به اسم ژورم به دخترخاله اش به اسم آلیسا هستش، ایزابل هم البته عاشق ژورم بود اما از طرفی یک مسیحی بسیار معتقد بود بعد از کشاکش های عاطفی بسیار به این نتیجه میرسه برای اینکه ژورم به عشق بالاتری یعنی عشق به مسیح برسه با ژورم ازدواج نکنه و اون رو تشویق به همین عشق بالاتر میکنه هر چند خودش هم بین عشق به مسیح و عشق به ژورم اولی رو انتخاب میکنه. البته تعبیر من از رمان اینطور بود. _چرا اسم رمان درِ تنگِ؟ _فکر میکنم در جایی از عهد عتیق عشق به مسیح به درِ تنگ تعبیر شده ، بخاطر اینکه از این در فقط با یک عشق می توانید عبور کنید اون هم عشق به مسیحه _تعبیر قشنگیه ، خلاصه که من حقیقت توحید رو از طریق عشق بالاتری که شهادته درک کردم _صحیح ، شما فقط تعبیر افلاطونی از عشق رو قبول دارید؟ _یعنی چی؟ _یعنی فکر میکنید عشق حقیقی معطوف به زیبایی مطلق یا یک حقیقتِ آسمانی و فرا طبیعیه؟ _بله اینطور فکر میکنم شما چطور؟ _ من نمیخوام منکر این عشق بشم فقط بیشتر از ظرف منه ، من توان درکش رو ندارم به قول نیما یوشیج من بر آن عاشقم که رونده است. _انشاالله که این عشق رو هم تجربه کنید ، اگر چنین عشقی در بستر سالمی باشه خودش ثوابه.منم جای خواهر شما آرزو میکنم هر چه زودتر ازدواج کنید و خوشبخت بشید. _ سپاس از آرزوی زیباتون من هم برای شما چنین آرزویی میکنم.. [کمی گستاخانه بود ، منتظر واکنشی تندی بودم اما پاسخش تند نبود و این نشانه خوبی بود ] _من یکبار ازدواج کردم و طعم واقعی خوشبختی رو چشیدم از من دیگه گذشته ، بعد از محمد طه به هیچ مردی دیگه نمیتونم فکر کنم... _این احساس و تعهد قلبی جای ستایش زیادی داره ایشون هم واقعا خوشبختی رو با شما چشیدند. واقعا چنین سعادتی خیلی نادره اینکه یک مرد در کنار بانویی فهیم و پاکی چون شما عشق رو تجربه کنه ، مطاعی بس نایاب در زمانه ما _ شما به بنده لطف دارید بله میفهمم زمانه خوبی نیست بازار هوسرانی و بی بندوباری داغه اسم هر تمایل کوری رو عشق میذارن. عجیب تا الان مجرد موندید _ البته یه سری مشکلات داشتم که مانع شد از طرفی کمی هم میترسم ، توی این زمونه سخت اعتماد کردن، بحث یک عمر زندگیه به هر حال اما حقیقتش رو بخوایید من آنچنان هم اهل ازدواج نیستم _درک میکنم حق دارید ، انشاالله موانع برطرف بشن .دختر خانواده دار و صالح هم زیاده. اگر ازدواج نکنید خب تنها و بی مونس و همدم سختتون نیست ؟ _ممنونم ، چرا سخت ، خود شما چی سختتون نیست؟ _محمد طه در قلب منه . هر جا میرم با منه . با من حرف میزنه .دلداریم میده حتی راهنماییم میکنه .شاید عجیب باشه براتون ولی محمد طه قسمتی از وجود من شده .. [اگر نیاز به همدم نداشت چرا با من این وقت شب چت میکرد؟] _چنین تعهد قلبی و عشقی مثال زدنیه به نظرتون خود محمد طه راضیه؟ _من نمیتونم دل در گروی مردی دیگری بزارم _که اینطور به نظرتون مردا هم میتونن این چنین ، دل در گروی زنی بذارن طوری که بعد از فوت اون زن نتونن سمت زن دیگه ای برن؟ _برای تعداد خیلی کمی از مردا اینطور .نظر خود شما چیه؟ _من فکر میکنم تقریبا محال چون خودم مردم _صداقت شما قابل تحسین ، یعنی شما نمیتونید به زنی تعهد قلبی داشته باشید؟ _بعد از مرگش نه البته یادش در قلبم گرامیه اما اینکه کلا راه به رابطه دیگه ای ببندم نه.. _ولی یقین دارم اگر محمد طه جای من بود همین حس داشت سمت زنی نمیرفت چون ما جور عجیبی عاشق هم بودیم [حس میکردم نعش محمد طه بین من و طاهره افتاده بود و من تلاش میکردم آن را از میان بردارم] _خب با اجازتون من برم استراحت کنم ، گفتگوی خوبی بود سپاس شب شما بخیر . در پناه حق _خواهش میکنم همچنین بسیار عالی بود ، شب شما هم بخیر. شروع خوبی بود ، گفتگوی طولانی و تقریبا صمیمانه ای بود ، نتیجه گرفتم به احتمال قوی شخصیت من آنقدر برایش جذاب و قابل اعتماد بود که این گفتگوی صمیمانه را شکل داد و از شخصی ترین عواطفش گفت.فراتر از انتظارم بود.تصمیم گرفتم شب های بعدی بیشتر به او نزدیک شوم و سعی کنم به آن در تاریک احساسات نزدیک شوم و اصلا سعی کنم آن را پیدا کنم. احتمال میدادم اذعان به تعهد قلبی اش به محمد طه به مرور برای او تبدیل به یک ژست اخلاقی یا یک نمایش کلیشه ای شده، همچنین البته ممکن بود واقعا هنوز این چنین در بند خاطرات شوهر کشته شده اش باشد اما آن گفتگوی طولانی با من در خصوصی نشان میداد خیلی بدش نمی آید با مرد زنده ای گپی هم داشته باشد. فردای همان شب یک ساعتی میشد که از سرکار برگشته بودم که دیدم طاهره خصوصی پیام داده : _ درود شب جناب عالی بخیر آیا مایل هستید جزو ادمین های گروه بشید ؟ درود شب شما بخیر چرا تصمیم گرفتید من ادمین بشم ؟ _بخاطر اینکه دوست داشتیم از همه طیف های فکری جزو تیم ادمین ها باشن. _ قابل درک خواسته شما ولی من واقعا حوصله مدیریت گروه رو ندارم _ اینکه اسما هم ادمین باشید کفایت میکنه بعد انقدر بی حوصله گی هم خوب نیست فردا ازدواج کردید نمیتونید به خانومتون بگید حوصله ندارم [ از لحن کنایه آمیز و شوخ اش خوشم آمد کمی دست و بالم را باز کرد] _[ نشان خنده] اونکه بله به خانوم ها بگید حوصله ندارم از پنجره پرت میشه بیرون _دقیقا ، الان عمو تونو ببینید نمونه کامل یک مرد متعهد و کاملا مسئولیت پذیره آبجی جان وقت سر خاروندن براش نذاشته _ عمو واقعا خانواده دوست البته این میزان از مسئولیت و تعهد نشان عشقم هم هست. _یعنی عشق باشه آدم دیگه حوصله اش سر نمیره ؟ _شما که تجربه یک زندگی مشترک عاشقانه رو داشتید بهتر میدونید _خب زندگی بالا و پایین زیاده داره ، دچار روزمرگی میشه اما در کل ته دل دوطرفه که باید باهم باشه... _کاشکی منم هم کسی رو داشتم روزمرگی هامو باهاش قسمت میکردم. _چرا که نه برادر گرامی شما هنوز جوانید بسیار هم مودب و با فهم و شعور هستید لایق یک شریک شایسته برای زندگی هستید امیدتون به خدا باشه. _امیدم اول به خداست بعد به بنده خدا _ میشه یک سوال شخصی بپرسم یه سوال خواهرانه _خواهش میکنم بفرمایید _تا حالا یعنی عاشق کسی نشدید؟ _یک بار شدم و بد ضربه ای خوردم _قلبم گرفت اگه مایل بودید برام تعریف کنید [البته من ناکامی هایی داشتم اما نمیتوانم بگویم در میان آنها یک ضربه آنچنان مهلکی وجود داشته هر چند شاید در مجموع چنین اثری داشته اند اما خواستم داستانی ساخته و پرداخته کنم تا به طاهره نزدیک تر شوم] _ چی بگم همکلاسیم بود به من خیانت کرد واقعا از یاد آوریش عذاب میکشم. _اون دختر با خیانتش بی لیاقتی خودشو رو اثبات کرده وگرنه شما بسیار مرد شایسته ای هستید از نظر من _شما به بنده لطف دارید خیلی سال گذشته از این موضوع اما تبدیل به ترومایی در من شد که باعث شده از دخترهای امروزی فاصله بگیرم ، دست خودمم نیست _ میفهمم اما نباید اجازه بدید این بدبینی باعث بشه همه رو با یک چوب برانید دخترهای خوب و صالح بسیار هست.. _ بله کاملا حق با شماست ، شما خودتون اثبات این حرفتون هستید... [این قدمی اساسی برای پیدا کردن آن در بود] _از من که گذشته برادر گرامی ولی در کل من خودم خیلی از دخترهای این چنینی سراغ دارم. _شما به چشم خواهری بسیار جوان و خوب رو و برازنده هستید لطفا اینجوری نگید.. _لطفا دارید به من از خدمتتون مرخص میشم با اجازه در گروه در خدمتتون هستم.... من چون حشره ای به دور غنچه یِ سفت و سختِ گلی گرمسیری میگشتم تا روزنه ای برای نفوذ به آن پیدا کنم ، اما طاهره در عین وقار و سیاست هر مسیری را مسدود میکرد ، شاید گاهی به نظر میرسید که مسیری را دارد باز میکند مثلا کلمات گرم و محبت آمیزی را به کار میبرد، اما در انتها مشخص میشد بن بست است.برایندم این بود او بیشتر دنبال یک هم صحبت در حد معمول می گردد نیاز داشت با کسی حرف بزند ، دو گوش برای شنیدن آلام زنانه برای خیلی از زنان تسکین بخش است.به مرور این روند داشت به یک بازی روانی تبدیل می شد. من در عین ریاکاری و بسیار مودب و با عباراتی مانند خواهر گرامی یا خواهر عزیز به دنبال پیدا کردن در مخفیِ راهرویی برای ورود به آن اندرونیِ میل و خواستش بودم. این فرایند مرا داشت دیگر ناامید میکرد تا اینکه از سر استیصال و ناکامی و عصبیت به چت خصوصی او رفتم و نوشتم : درود طاهره خانوم من به دلیل مشغله و کمی کسالت با اجازه از گروه میرم در این مدت خیلی از شما و دوستان آموختم بدرود.. سلام واقعا حیف گروه نباشید ولی هر جور صلاح میدونید ماهم از شما خیلی آموختیم به خاطر وقتی که صرف گروه کردید سپاس موفق و سلامت و پر جرات باشید _جرئت ؟!! _بله _چرا فکر میکنید من بی جراتم ؟ _بخاطر اینکه به جای اینکه حرف دلتون رو صریح بزنید از این شاخه به اون شاخه می کنید و آخر هم قهر میکنید شما بسیار عاقل و با بصیرت هستید در نتیجه باید شجاع باشید و جرات نه شنیدن هم داشته باشید [مرا در موقعیتی قرار داد که واقعا آچمز شدم ، درست میگفت این رفتارهای من بچگانه و ناشی از نقص در عزت نفس بود بنابراین جرئتی پیدا کردم و قال قضیه را کندم ] _ من به شما علاقه دارم یک علاقه پاک که کاملا مشروع و شرعی هم هست _باعث افتخاره عنایت شما به بنده بله شما خواسته ناثوابی ندارید برای همین دلیلی نداره اینقدر خودتون رو در منگنه بذارید و اذیت کنید اما من از شما بزرگترم و همچنین یک دختر بزرگ دارم از همسر شهیدم و اینکه به لحاظ برخی خطوط فکری هم با هم اختلافداریم پس با تمام احترامی که برای شخص شما قائلم پاسخم منفی است. [از چنین رفتار عاقلانه و صریحی از جانب او جا خوردم فکر میکردم اگر من رک خواسته ام را مطرح کنم واکنش بسیار تندی نشان دهد از طرفی حس کردم آب پاکی را روی دستم ریخت و دچار یاس شدم] _ممنون از اینکه مرا از این برزخ رها کردید و رفتار عاقلانه و پخته شما رو تحسین میکنم پاسخ منفی شما واقعا قلبم را جریحه دار کرد اما چه میشود کرد زندگی همینه ، از راه رنج باید آموخت. _ آفرین دقیقا همین پذیرش ناکامی ها و درس گرفتن از اونها نشان از رشد روانی هستش البته باید امید هم داشت آدمی بدون امید زنده نیست.. [ناگهان واژه امید باعث شد نوری در قلبم به درخشد گویی سینگالی بود که از برج و بارویی که چون حصاری آن را به دور عواطف و امیالش کشیده بود بسوی من ارسال شد] _ پس نباید زود سنگر رو با اولین شکست خالی کرد؟ [چیزی نگفت فقط نشان علامت احترام با دست و گل فرستاد] چند شب بعد در بین یکی از این گفتگوها که من بنا را بر اصرار گذاشته بودم به من گفت : _گیریم پاسخ من مثبت بود شما چطور میخوابید خانوادتون رو مجاب کنید با زنی که چندسال از شما بزرگتر و یک دختر دانشجو داره ازدواج کنید ؟ [با اینکه کاملا مشخص است خانواده من با چنین ازدواجی مخالف هستند و من هم قصد ازدواج نداشتم نوشتم ] _شما در خانواده من خیلی محبوب و محترم هستید شاید کمی شوکه شوند ولی شما انقدر برازنده هستید که میتونم مجابشون کنم. _ برام بعضی وقتا خیلی عجیب حرفاتون احساس میکنم جدی نیستید. _ آیا مایل هستید با هم مثل دو انسان بالغ و با خواست مشروع پیش از هر چیز دیداری داشته باشیم میتونیم بریم جایی شامی بخوریم _شرمنده من به هیچ عنوان اهل چنین روابطی نیستم _چه روابطی؟ فقط یک دیدار دوستانه آنهم در ملا عام ، در یک رستوران چه ایرادی داره ؟ _معمولا چنین مراوده های نتیجه جالبی ندارند اما چه فرقی میکند ما همدیگرو چند بار دیدیم الانم داریم صحبت میکنیم دیگه _خیلی از حرف ها هست که نمیتونم در فضای مجازی بزنم ، بعد یک دیدار باعث میشه متوجه نیت خیر و جدیت من بشید _ پسر جان چرا متوجه نیستی من قبلا ازدواج کردم، همسر شهیدم ،دختر بزرگ دارم ، ازت بزرگترم من مناسبت نیستم اصلا... [لحنش به مرور از حالت رسمی خودمانی تر میشد] _ طاهره خانوم من شما رو دوست دارم تازه شما همش پنج شیش سال از من بزرگتر هستید ، با بقیه موارد هم من شخصا مشکلی ندارم _مثل اینکه سرتون خورده به جایی واقعا تازه من گفتم به مرد دیگه بعد از محمد طه فکر نمیکنم. _کی وقت دارید؟ _خدای من وقت چی!؟ _ قرار ملاقات _انگار متوجه نمیشی من چی میگم _پاسخ که دادم گفتم مسئله ای ندارم تصمیم رو بعد از کلی فکر کردن گرفتم _ما اصلا اختلاف فکری و عقیدتی داریم _طاهره جان انسان ها میتونن با وجود اختلافات در جهان بینی در کنار همزندگی کنند بهش میگن تسامح یا تساهل در آرا . _اما من دوست دارم همسر آینده ام متدین باشه _ به حرمت حضور شما در زندگیم شاید متدین شدم ، اصلا ورود شما به زندگیم چرا نباید نشانه ای از رحمت پروردگار باشه؟ _واقعا مات و مبهوتم!!! شما هستید که چنین حرفایی میزنید ؟!!! شوخی میکنید!!!؟ _درخواستم می پذیرید یا نه؟ _چی بگم !!!اجازه بدید فکر کنم بهتون اطلاع میدم فقط اکیدا و عاجزانه ازتون میخوام از این گفتگوی ما کسی مطلع نشه هر چی هست بین ما دو نفر که دو شخص عاقل و بالغ و مجرد هستیم بوده _مطمئن باشید مگه بچه ام ؟!!! احدی خبر دار نمیشه .فقط کی بهم اطلاع میدید؟ _تا فردا صبح ، با اجازتون من برم یه مقدار کار دارم .وقت بخیر _بسیار خوب ، منتظرم وقت شما هم بخیر.. تلفنم را روی تختم انداختم و نفس راحتی کشیدم و اندکی بعد به خود نهیب زدم : اصلا متوجه هستی چه کار میکنی دیوانه ؟ شهوت مغزت را فرسوده کرده ؟از در ازدواج چرا وارد شدی ؟ اما چاره ای نبود بعدا میتوانم موضوع را عوض کنم هر چند نمیتوانستم به او پیشنهاد دوستی بدهیم با توجه با سبک زندگی و اعتقاداتش ممکن بود واکنش تندی از خود بروز دهد ولی باز ندایی میگفت با توجه به اینک فامیل هستید پیشنهاد ازدواج از جانب تو میتواند عواقب جدی و مهمی داشته باشد !!! از این افکار داشتم سرگیجه میگرفتم ترجیح دادم فعلا به این چیزها فکر نکنم و صبر کنم ببینم در دیدار حضوری چگونه رفتار میکند. فردا صبح اضطراب و هیجان خفیفی به من دست داد .ترجیح دادم خودم از تصمیمش خبر بگیرم چون به احتمال قوی انتظار داشت من پیگیر تصمیمش برای قرار ملاقات بشوم ، برای همین ساعت ده صبح به او پیام دادم تقریبا یک ساعت بعد پاسخ داد حاضر است ساعت پنج بعد ظهر در پارکی که حدودا به منزل ما نزدیک است و کنار دریاچه مصنوعی آن نیم ساعتی مرا ببیند.گفت خودش می آید نیازی نیست دنبالش بروم. یک کت اسپرت کتان سرمه ای و یک پیراهن پنبه ای مشکی و شلوار لی تیره ای پوشیدم ، موهایم را سشوار و صورتم را هم اصلاح کردم. چند پاف از ادکلن ساوواچی که مرضیه به من هدیه داده بود هم زدم و یک شاخه گل رز نیز خریدم.ساعت چهار نیم حرکت کردم .هوای صاف و آفتابی ای بود ، پارک تقریبا خلوت بود ، به من گفته بود روبروی مجسمه اسب دریایی مرا میبیند.روی نیمکت کنار مجسمه و روبروی دریاچه نشستم و به این فکر کردم که طاهره از کدام سمت می آید و با چه ظاهری.وقتی به اتفاقات اخیر تا به الان فکر کردم شوکه شدم ، از اتفاقات داخل خودروی عمو تا قرارم با طاهره ، نتیجه گرفتم که یک لوندی پنهانی هر دو خواهر دارند که شاید منتظر فرصت مناسب بود ، ناگهان این اندیشه به خاطرم رسید که مرضیه چطور با آن طبع پر شور جنسی میتواند تنها به شوهرش رضایت دهد و از من بگذرد؟ نکند مرد دیگری در کار باشد؟ این اندیشه کمی مرا مضطرب و عصبی کرد اما تصمیم گرفتم بعدا آن را تحلیل کنم و الان تمرکزم را روی طاهره بگذارم.از دور زنی را دیدم که مانتوی بلند سبز آبی ای تنش و روسری سبز کم رنگی را به سبک عربی دور سرش بسته بود .داشت به سمت من می آمد تقریبا نیم متری من متوقف شد، سایه چشم بنفشِ محوی زده بود ، چشمان زیتونی رنگش زیر برق آفتاب می درخشید، گویی حاشیه ابروهایش را کمی نازکتر کرده بود، رژ لب قرمز تقریبا جیغی هم زده بود، دهانش چون غنچه نو رسته ای دهانم را آب می انداخت.با اینکه مانتویش گشاد بود اما همچنان از بغل مقداری از حجمسینه هایش مشخص بود. لبخند بسیار متینی زد و گفت : سلام روزتون بخیر برخاستم و با خوش رویی و ادب تمام به او سلام کردم و شاخه گل را تقدیمش کردم. از او در خواست کردم روی نیمکت بنشیند. با فاصله ی قابل توجه ای از من روی نیمکت نشست ، پایش را روی پایش انداخت، کفش های سفید طرحِ گالشی به پا داشت ، پاچه شلوارِ شیری رنگش کمی بالا رفت و مچ پای سفیدش مشخص شد .اندکی مضطرب به نظر می رسید، بعد در حالی که به دریاچه نگاه میکرد با لبخند کمرنگی گفت : _خب من در خدمتم بفرمایید کمی خجالتزده و دستپاچه شدم. باید نقش یک خواستگار را بازی میکردم ؟!! به خودم مسلط شدم و سعی کردم خونسرد باشم : _ممنون که قبول زحمت کردید و تشریف آوردید حقیقتش من حرف اصلیم رو در تلگرام خدمت شما عرض کردم و حالا بیشتر منتظرم ببینم شما چه شرایطی دارید. سمت من برگشت ، نگاهش پرسشگر و به نظر کمی متعجب بود. با همان لبخند گفت : _شما که گفتید حرف های اصلی رو نمیشه داخل چت گفت ؟! دوباره دستپاچه شدم کمی مِن مِن کردم و با لبخندی گفتم : _بله صحیح میفرمایید ولی خب قرار ملاقات حضوری رسمی تر و حاکی از جدی بودن حداقل خواسته منه، چت و این چیزا از سن ما گذشته.. نگاهش را پایین انداخت. شاخه گل رز را بویید. با سر حرف مرا تایید کرد .دستانش را روی زانویش بهم گره زد و با حالتی متفکرانه گفت: _من چون برای شما احترام زیادی قائلم تصمیم گرفتم دعوت شما رو بپذیرم و یه قرار ملاقات شرعی و معقول داشته باشیم و حرف شما رو بشنوم وگرنه من برای شما تشریح کردم چه شکاف هایی بین ما هست. به گربه ای که از روی سطل آشغال جستی زد نگاه کردم و در حالی که فکر میکردم خودم را مضحکه کردم گفتم : _شکاف هایی هستند که به نظر من پر میشن فقط بستگی به این داره که چقدر این احساس علاقه دوطرفه است.. سرش را چرخاند و دوباره به دریاچه نگاه کرد و انگار که داشت دور دست ها را نگاه میکرد گفت: _من که گفتم بعد از محمد طه دیگه دل به کسی نمیدم ولی نمیدونم به هر حال زندگی قوانین خاص خودش داره ، اما شما از کی و چرا به من علاقه مند شدید ؟!! به نظر میرسید سخنان او بیشتر از سخنان خواهرش نیاز به رمز گشایی دارد ، منظورش از اینکه زندگی قوانین خاص خود را دارد چه بود ؟ آیا منظورش این بود که لاجرم مجبور است ازدواج کند در حالی که آن عشق آرمانی به محمد طه را حفظ میکند؟ _ میدونید میگن اگر برای احساس علاقه دلیلی بیارید اون دیگه احساس علاقه نیست همانطور که برای ایمان داشتن بخدا نمیشه دلیل آورد اما از اون شب جشن تولد این احساس در من کم کم شکل گرفت . اخمی کرد ،چهره اش کمی شکاک به نظر میرسید: _خب اگه بگم که ترجیح میدم به خواستگاری تشریف بیارید به همراه خانوادتون چی ؟ نظرتون چیه ؟ من یک سری شرایط دارم که باید در حضور خانواده تون مطرح کنم.البته این به معنی این نیست که پاسخم مثبته . مراسم خواستگاری یه سری زمینه هایی رو فراهم میکنه که من جدی تر به این موضوع فکر کنم . حس کردم واقعا به هچل افتادم یا طاهره مرا به هچل انداخته. منی که دنبال یک رابطه پنهانی و نامشروع بودم.اینجا وانمود کردن به اینکه نیتم ازدواج است دیگر مضحک و احمقانه به نظر می رسید اما اگر قبول نمیکردم که به خواستگاری بیایم آن وقت چه ؟ طاهره در دلش به من پوزخندی میزد و برای حماقتم دل میسوزاند گویی که نقشه جاه طلبانه کودکی را به باد داده .در آن لحظه گرفتن چنین تصمیم مهمی واقعا نشدنی بود.ناگهان لبهایم تکان خورد و گفتم: _ کی خدمت برسیم که شما وقت داشته باشید؟ از گفتن این حرف خودم هم شوکه شدم ، روی پیشانیم عرق نشست و صدایم میلرزید ، دچار حالت خفه گی شده بودم ، طاهره هم انگار که متعجب شده باشد ابروهایش را بالا داد و نگاه پرسشگری به من انداخت. شاید او از نیت پنهانی من آگاه شده بود و حال با پیش کشیدن جلسه خواستگاری میخواست نقشه های کودکانه من را نقش بر آب کند اما انتظار نداشت من با جلسه خواستگاری موافق باشم. بعد لبخند معنی داری زد و نگاهش را پایین انداخت و با خونسردی تمام گفت : _بسیار خب فکر میکنم شب شنبه مناسب باشه. به عموتون و آبجی مرضیه هم میگم تشریف بیارند بعد زیر چشمی و موشکافانه نگاهی به من انداخت و با لحنی که انگار کمی بوی طنز و کنایه میداد گفت : _از نظر شما ایرادی نداره که؟ من که دچار حسِ خفگی و حماقت و درماندگی شده بودم سعی کردم کاملا خونسرد پاسخ دهم. _ابدا پس شب شنبه. دوباره سرش را به نشانه تایید تکان داد و نگاه متفکرانه ای به سنگ فرش جلوی پایمان انداخت و گفت: _بسیارخب بعد برخاست و لبخند بسیار محترمانه ای زد و گفت: _پس از خدمتتون مرخص میشم فقط اینکه خواهشا تا عصر پنجشنبه و قبل از اینکه با من هماهنگ کنید به خانوادتون اطلاع ندید چون احتمال داره این هفته پنجشنبه از شهرستان برای من مهمون بیاد البته قصد شون هنوز جدی نشده. بلند شدم ایستادم ، زیر پایم را خالی حس میکردم . _ خواهش میکنم خدمت از ماست .چشم حتما خداحافظی کردیم و طاهره مرا با کلی بار روانی و تردید و پرسش کنار دریاچه به حال خود رها کرد. به این فکر کردم اگر نفر سومی بود و میدید من خودم را در چنین لجنزاری فرو میبرم چقدر به حماقت من می خندید.اما آخرش چه؟ به فرض که من قصد ازدواج با او را داشتم و این موضوع را با خانواده ام در میان میگذاشتم ، مشخص بود چقدر واکنش آنها تند و تمسخر آمیز بود که من تصورش را هم نمی توانستم بکنم ، اما اگر این موضوع را به مرضیه بگوید آنگاه واکنش او چیست؟مرضیه ای که با من چند بار خوابیده ، این هم به خاطر اینکه اوضاع وخیمی را ایجاد میکرد برای من قابل تصور نبود. اگر اتفاقی رخ ندهد و قرار ما سر جایش باقی بماند من در نهایت مجبور میشوم بهانه ای فراهم کنم و قرار خواستگاری را بهم بزنم آن وقت نزد طاهره خار و خفیف میشوم و او به خیالات کودکانه و هوس جویانه خامِ من پوزخند تلخی میزد و آنگاه ممکن بود این را به مرضیه هم بگوید و اینگونه نزد مرضیه هم فرو بریزم و خار شوم و همان کور سویِ امید برای رابطه با مرضیه هم در تاریکی فرو برود. زیر پتکِ این احتمالات و تصورات سرم سنگین و داغشده بود و چون موجود زبونِ هراسانی به هر سو میرفتم به پرتگاه میرسیدم. باز به خاطر این همه حماقت و سستی خود در برابر میل شهوتی افسار گسیخته ام به خود لعنت فرستادم که چطور مرا به این مخمصه انداخته. همینطور در بیم و هراس بودم که آخر شب مرضیه هم پیام داد و احوال پرسی کرد و دوباره همان حرفای همیشگی را زد که باید این دلتنگی را تاب بیاوریم و رابطه ما درست نبود و در آخر برای من آرزو کرد که فرد مناسبی را برای رابطه پیدا کنم از سخنانش مشخص بود که از چیزی خبر ندارد و من به خودم دلداری دادم که حداقل تا پنجشنبه طاهره به او چیزی نخواهد گفت. همچنان این فرضیه را سبک و سنگین میکردم که ممکن است طاهره این داستان خواستگاری را علم کرده تا عیار احساس و علاقه مرا بسنجد چون به نوعی از لحن کلام و نگاهش گویا این را حس میکردم.اما در نهایت این فرضیه ای بیش نبود و من در بیم و هراس و تردید های کشنده ای باقی ماندم . چت هایمان کمی صمیمانه تر شده بود اما او همچنان مرزهای خاص خود را حفظ میکرد و سعی می کرد چت ها کوتاه باشند . در خصوص خواستگاری هم چیزی نمیگفت و من آرزو میکردم خبر دهد که مهمان هایش دارند می آیند.خلاصه در این برزخ و اضطراب تقلا میکردم تا اینکه پنجشنبه شد .چون فرد محکوم به اعدامی که میخواهد با پای خودش سمت چوبه دار برود ، با اعصاب کرخت شده و خود را به دست سرنوشت رها کرده به طاهره ، مامور اعدام پیام دادم: _ سلام طاهره خانوم گفتید تا قبل اینکه با شما هماهنگ نکنم اطلاع ندم . اگه مشکلی نیست با خانوادم در میون بذارم [ دقایق کشنده و پر استرسی سپری شد و پاسخ داد] _نه مشکلی نیست فردا شب در خدمتم قدمتون روی چشم _ خدمت از ماست .پس من به خانوادم الان اطلاع میدم و میگم مادر با شما تماس بگیرن . _ زحمت میکشن شماره منو خواهر گرامی داره خوش آمدید.. ...... آخرین کورسویِ امید هم از بین رفت و من پذیرفتم این بار در خصوص خواهر مرضیه شکست فاحشی خوردم.تصمیم گرفتم تا ساعت یازده شب صبر کنم بعد بهانه ای برای بهمزدن قرار خواستگاری دست و پا کنم، با تقلا و کلافه گی داشتم بهترین دروغ ها و بهانه ها را مرور میکردم هر چند مایوس بودم که او باور کند.چه بسا چون گربه خوش خط و خالی من را مانند موشی زیر پنجه هایش گرفته بود و با چشم های زیتونی اش تحقیر آمیز و دلسوزانه مرا نگاه میکرد. حتی اگر مراسم خواستگاری فرضا برگزار می شد میتوانست مرا نخواهد و یا شروطی تعیین کند که نتوانم آنها را اجرا کنم و شکست و تحقیر دیگری به من تحمیل کند. در همین برزخِ یاس آمیز بودم که طاهره حدود پانزده دقیقه بعد پیام داد: به خانواده اطلاع ندادید که؟ _ مامان و ماندگار رفتن خرید بیان خونه حتما میگم بهشون .چطور حالا؟!! _لطفا اطلاع ندید !!! _چرا؟؟ به همین زودی منصرف شدید؟ _ نه استخاره گرفتم همین الان خوب نیومد [نفس راحتی کشیدم و شادمان شدم از اینکه امکان صحت فرضیه ام بالا رفت ] _ استخاره ؟!! _ بله _همین الان گرفتید؟ _بله یهو به ذهنم خطور کرد _ اما من شیرینی گرفتم ، آرایشگاه رفتم نمیفهمم واقعا!!! _واقعا معذرت میخوام ، حق دارید از من عصبانی بشید.ولی واقعا به استخاره اعتقاد دارم [شادمان از اینکه از هوای پر استرس و خفقان آمیز آن برزخ بیرون آمدم و اینکه استراتژی طاهره را دور زدم ، شروع کردم به دروغ گفتن و ریاکاری و ابراز ناراحتی شدید طوری که طاهره احساساتی شد گفت] : _عزیزم حالا وقت دیگه ای دنیا که آخر نشده [واژه" عزیزم "چون مارش پیروزی در ذهنم طنین انداخت و من هم در جواب نوشتم] : _عزیزم من طاقت ندارم دیگه از شما دور بمونم _دور چرا ؟!!اینجا که صحبت میکنیم در یک مجتمع همزندگی میکنیم فقط خواهشا تا وقت مناسبی ایجاد نشده از مراسم خواستگاری با خانواده چیزی نگو... [با این حرف تقریبا به این اطمینان رسیدم که این محک یا امتحانی بود از سوی طاهره تا اعیار علاقه ی مرا بسنجد، چیزی شبیه به همان تعلیق وحشتناک در رابطه با مرضیه در ماشین را از سر گذراندم .همان لحظه ای که دستم دیگر جرات و توان پیشروی نداشت و اگر آن دست انداز نبود و پای مرضیه را لمس نمیکردم آنگاه دستم را پس میکشیدم و هیچکدام از آن اتفاقات بین من و مرضیه رخ نمی داد چرا که جرات ریسک کردن را به خودم ندادم. اینجا هم من یک ریسک کشنده را انجام دادم اگر در کسوت خواستگار در نمیومدم و این برزخ کشنده را تحمل نمی کردم الان همه چیز بین من و طاهره تمام شده بود برای همین احساس قدرت عمل و جسارت بیشتری یافتم چرا که اعتماد طاهره را هم جلب کرده بودم. ] _ خیالت راحت طاهره جان _بابت گل بازم ممنون خیلی قشنگ بود _خواهش میکنم شما خودت گلی [لحن صحبت کردنش از آن حالت خشک و رسمی داشت تغییر میکرد] _ اصلا فکرشم نمیکردم روزی برسه از یه آقای دیگه ای گل بگیرم همش محمد طه خودم جلوی چشمم _طاهره جان محمد طه پنج سال شهید شده یادش در قلب تو جاودانه ولی باور کن خود محمد طه هم راضی نیست تو زندگی رو به خودت حروم کنی _آره همه اینو بهم میگن ، تا الانم کلی خواستگار رو رد کردم چون واقعا نمیتونستم مردی رو قبول کنم ولی باورم نمیشه که چطور شد با تو دیدار کردم و گل گرفتم _انگار تقدیر یا نیرویی همه چیز رو میچینه و بعد ما فکر میکنیم همه چیز به خواست ماست. _واای کسی نفهمه هااا ، مرضیه بفهمه میکشتم _ نه از بابت من خیالت جمع ولی این حساب نیست که باید بریم یه رستوران درست و حسابی قشنگ باهم حرف بزنیم _چی بگم حالا ببینم فرصت میشه واقعا منو میخوایید ؟ _ شک داری هنوز این سوال باید من بپرسم _نمیدونم ، حسم بهت خوبه ولی باورم نمیشه این همه دختر تر گل ورگل ول کردی میخوای با من ازدواج کنی _آخه طاهره فقط یکی هستش تازه من قبلا هم توضیح دادم برات. _ باید بیشتر همو بشناسیم بعدش به خانواده ها اطلاع بدیم ما که بچه نیستیم _باهات موافقم نظر منم همین _فقط بازم تاکید میکنم فعلا به هیچ عنوان نباید کسی خبر دار بشه باهم در ارتباطیم _ مطمئن باش جان دلم سرمست از این موفقیت و پیدا کردن آن در مخفی ، میدیدم از پس آن وقار و جدیت و حیا کم کم آن لوندی و ادا های دخترانه در کلام طاهره خود را نشان میداد و این خود برای من نوعی لذتی شهوتی داشت اینکه این بانوی مکرمه و همسر شهید که کلی خواستگار و جوان جهادی و غیر جهادی پشت سرش سینه میزنند را به لوندی و طنازی کشانده بودم. آخر شب کمی مست پای لب تاپ داشتم چرت میزدم که طاهره پیام داد: _آقا ... _جانم _چه کار میکردید؟ _فیلم میدیدم _امیدارم که مزاحم نشده باشم ، من دارم میریم اعتکاف با مرضیه لطفا سه شب نیستم نگران نشید _الهی قبول باشه اووو سه شب ؟؟ _آره دیگه اعتکاف سه شب خیلی خوب روحمسبک میشه واسه توام دعا میکنم _ قربونت دعاهای من که مستجاب شده _برو منو گول نزن تو اهل دعایی؟ _ حالا به سبک خودم _حالا چرا دعات مستجاب شد؟ _چون خدا تورو بهم داد _ آقای جلالی خیلی هم مطمئن نباشا درست یکم باهات گرم شدم ولی خب باید از فیلترام رد بشی حالا مگه دعات چی بوده؟ _انشالله که رد میشم اینکه امید و گرمایی وارده زمستان زندگیم بشه ... _ فکر میکنی من اون امیدم؟ _حتما همینطوره راستی از اعتکاف اومدی باید بیای بریم یه شام بیرون بعد از کلی ناز و عشوه و کش و قوس قبول کرد و من به این می اندیشیدم چطور میتوانم این پروژه شهوت رانی فامیلی را وارد مرحله دوم کنم. مرحله مقدماتی با موفقیت انجام شد.باید به مرور زمینه آن را فراهم میکردم تا این زیبایی شناسی پست و غیر اخلاقی را به اوج خودش برسانم .اما در رابطه با طاهره دو احساس ویژه را تجربه میکردم یکی حس رفعت و دلسوزی خاصی که خیلی از علتش در آن لحظات سر در نمیاوردم و دیگری نوعی حس انتقام گرفتن یا تلافی در رابطه با مرضیه چون مرا ترک کرده بود. هر چند عقلم عمل او را توجیه می کرد اما چیزی عمیق و بدوی تر در وجودم از او خشمگین بود.بالاخره بعد از کلی تدابیر امنیتی پذیرفت که ناهار را باهم بخوریم . تصمیم بر این شد که به یک رستوران سنتی در یک منطقه تفریحی و کوهستانی نزدیک به شهر برویم.دخترش آن روز ظهر خانه نبود و تا غروب کلاس داشت .سر کوچه سوار ماشینم شد.یک مانتوی مشکی مخملی بسیار خوش دوخت که تا روی زانوهایش بود و شلوار مشکی پارچه ای به تن داشت و یک شال ارغوانی رنگ هم به سر داشت ، بوی ادکلن ویکتوریا سکرت فضای ماشین را پر کرده بود .عطری که در دلم هیجان شیرینی می انداخت .مثل همان روز به لبان غنچه ای و گوشتیش رژ قرمز جیغی زده بود و سایه چشم یاسی و رژ گونه بنفش محوی هم زده بود.تازه خوب متوجه شدم چه پوست صاف و روشنی دارد.کمتر از سنش نشان میداد. نگاهش پر از ملاطفت و مهربانی بود ، نگاهی که بر خلاف نگاه مرضیه عاطفه ای را نشان میداد که کمی مرا ترساند. به گرمی باهم احوال پرسی کردیم ، وقتی به نیمرخش توجه کردم متوجه غبغب ظریف و زیرگلوی خوش خوراکش هم شدم. به باغ رستورانی رفتیم . روی تختِ داخل لژی نشستیم که درختان سنوبر احاطه اش کرده بودند. هوا آفتابی و خنک بود.روبروی من نشست .هنوزم مقداری خجالت میکشید که خیلی مستقیم به من نگاه کند. نگاهش را میدزدید. بر عکس رابطه ام با مرضیه که با جوششِ شهوتیِ برهنه ای آغاز شد ، رابطه ام با طاهره به نظر رمانتیک و عاشقانه بود. وقتی امید و شادی را در چشمان زیتونی اش میخواندم ترس برم میداشت که نکند او به من امید بسته ؟ نکند من عاشقش شوم ؟از طرفی گویی نیمی از احساس و قلبم پیش مرضیه مانده بود و از سوی دیگر به طاهره داشتم علاقه مند میشدم. ابتدا در مورد چیزهای متفاوتی حرف زدیم ،در مورد احساسمان ، غیر منتظره بودن رابطه مان ، عقایدمان و علایق و از این دست چیزها . _ تو خیلی جسور هستیا!!! _چطور؟!! مدتی نگاهم کرد بعد لبخند جانداری زد طوری که زیر پلک هایش چروک شد و ادامه داد: _اینکه میخواستی خواستگاری بیای _ قرار همین بود دیگه _آره میدونم ولی واقعا خانواده ات راضی میکردی؟ _ آره راضی میشدند _واقعا سختت نیست با کسی که شرایط منو داره ازدواج کنی ؟تو سی شش سالته من چهل سالم دخترم بیست سالشه .بیشتر میخوره دامادم باشی بعد جلوی دهانش را گرفت و آرام خندید ، تلاطم سینه های پر و پیمانش قابل تشخیص بود. من هم لبخندی زدم و گفتم : _همیشه دوست داشتم همسرم یه عاقله زن زیبا و متین باشه که پنج شیش سالی از خودم بزرگتر باشه لبانش را ورچید . با نگاه خندانی که برق زیتونی چشمانش به آن نیرویی اغوا گر داده بود مرا مینگریست .مثل اینکه به هوس بازی کودک دلبندی نگاه میکرد. _خیلی از پسرا انگار چنین آرزویی دارند خواستم شیطنتی کنم برای همین با لحن شوخ و کنایه آمیزی گفتم : _بله شما بیشتر اطلاع دارید که خیلیا این آرزو رو دارند مثل آقای ابوذر چشمانش در عین حال که شاد و خندان بود از تعجب گرد شد و با خنده گفت: . _وای خدا مرگم بده آره اون خیلی پیگیر بنده خدا منتها رسما نمیگه ها ولی خیلی التماس دعا داره حالا منو نشون کن تا خیالت راحت بشه بعد چشمانش را بست و با ابروهایش را بالا انداخت گفت: _ بله آقای جلالی با لحنی کنایه آمیز گفتم : _خواستیم نشون کنیم سرکار استخاره فرمودند خوب نیومده _واای گروه سوتی ندیا که ابوذر خیط کنی!!! نترس حتی اگه توام نبودی در حد برادر میموند. بعد گفتگو کشید به جشن تولد نازنین مریم حالت لوس و مثلا مظلومی به چهره و نگاهش داد و گفت: _عروسک نازنین زهرا چقد خوشگل بود!!! قربونش بره خاله خیلیم خوشحال شد منم میخوااام. کنارش نشستم طوری که چند سانت بین ما فاصله بود کمی جا خورد و ناخوداگاه روسریش را مرتب کرد نگاه مهربان و پر هوسی به او انداختم و با لبخندی گفتم: _چشم اگه واقعا دلت میخواد برای شما هم میخرم هر چند شما خودت عروسکی کمی با ترس و نگرانی اطرافش را نگاه کرد و گفت: _وای آشنایی ما رو نبینه _نه بابا اون لژ کناری که کسی نیست .لژ روبروی هم که کلا پشتش به ماست .خلوته امروز بعد با چشمانی که در آن هیجان و کمی ترس بود به من نگاه کرد و با صدای آرام و عشوه ای خیلی ملایم و بجا گفت : _ پسر عمو هم از خدا عروسک هدیه گرفت یعنی ؟ بعد دستش را جلوی دهانش گرفت و سرش را پایین انداخت و خنده ریزی کرد ، دوباره با نگرانی اطراف را نگاه کرد و به من خیره شد. من که حرارت مطبوعی چشم ها و صورتم را فرا گرفته بود گفتم: _بله اونم چه عروسکی اگه عروسم بشه چی میشه!!؟؟ بعد دستم را کمی نزدیک دستانش که کنار پایش بود بردم نیم نگاهی به روبرو انداخت بعد با چشمانی که در آن کمی شوخ طبعی و اندکی ترس بود و با صدای آرام و همان لحن گفت: _حالا عجله نکن آقا پسر حوصله دردسر داریا به کتی و متی و شمسی کوره انوقت باید هی جواب پس بدیم [آن لوندی موروثی داشت خودش را بهتر نشان میداد] _مهم با تو بودن عزیزم من که گوش به فرمانم انگشتم به انگشتش که خورد ناگهان هراسان شد و جمع تر نشست و باز روسریش را مرتب کرد و با اضطراب گفت: _ آخه اینطوریم به گناه می افتیم سعی کردم آرامش کنم برای همین گفتم: _میخوای یه صیغه محرمیتی بخونیم؟ با تعجب و شک به من زل زد و گفت: _وااا بدم میاد انقدر یاد زنای عراقی افتادم بعد با نگاهی که حاکی از یک دلخوری سطحی بود به روبرو نگریست ولی من کوتاه نیامدم _عزیزم واسه چنین مواقعی میگم واسه این همنشینیا تا بعد اگه خواستی عقد کنیم. بعد آرام دستم را روی دست لطیف و کمی سردش گذاشتم. بدنش انگار تکان کوچکی خورد. دوباره با عشوه آمیخته به ترسی به من نگاه کرد و گفت: _چی بگم واالا دستات چه گرم!!! نفسم شمرده شده بود و صورتم داغ _ دستای تو چرا انقدر سرده؟ عشوه و ناز بیشتری به لحن صدایش داد و چشمانش یک حالتِ ناراحتی تصنعی داشت به روبرو باز نگاه کرد. _ آره فشارم پایین بیشتر وقتا دستش را کمی فشردم و آرام گفتم: _الهی بمیرم چرا اخه ؟ _ خدا نکنه .زنا همینن اکثرا بخاطر مسائل زنانه فشارشون پایینه _خودم خوبت میکنم لبخندی زد و صورتش حالت شوخی پیدا کرد و با صدای آرامی گفت : _واای منو گول نزنیا خندیدم و گفتم: _گول چیه ؟!!مگه ما کار ناشایستی میکنیم؟ انگار غم و تردیدی روی چهره اش نشست بعد خیلی جدی شروع به صحبت کرد _ میدونی اگه زنی بخواد یکم زندگی کنه، شاد باشه ، عاشق بشه سریع یه عده هستن که بهش انگی بزنن. دیگه وای به حال زنی با شرایط من ،چون زن شهیده چون فلان، باید همش در حال نماز و دعا باشه ، نباید عاشق بشه ،نباید فلان کنه، من هنوزم عاشق محمد طه هست به خدا و دین و حجابم کاملا پایبندم ، اما زندگی هم میخوام بکنم ،اگه من اینجا نشستم کنارت چون شناختمت ، میدونم توی چه خانواده ای بزرگ شدی ، پسر خوبی هستی ، قابل اعتمادی ، با شعوری ،منم ازت خوشم اومده وگرنه به روح مادرم، به روح محمد طه، دیدی که من چقدر سگم به احدی رو نمیدم. من نمیخوام فعلا ازدواج کنم چون با وجود تمام تاکید شرعی و دینی ای که داره من ترجیح میدم استقلال خودمو حفظ کنم. دیگه حوصله در افتادن با فامیل شوهر و ال و بل ندارم. از طرفی نمیخوام به گناهم بیافتم برای همین مواقفم باهات که یه صیغه محرمیت بخونیم اونم فقط برای این قرار ملاقات های ساده فقط . تا بعد اگه دیدیم باهم خیلی جوریم و از هم دل نمیتونیم بکنیم ازدواج کنیم منتها بشرط اینکه حق طلاق رو بهم بدی در عوض من هم مهریه نمیگیرم . این تمام حرف های مهم من بود حالا دوست دارم توهم حرف بزنی!!! حرف های طاهره از نظر من معقول و خوش آیند بود و به یقین رسیدم که مسئله خواستگاری تنها یک محک بود. از دور دیدم که سینی غذا می آید. دستم را از روی دست طاهره برداشتم او هم سرش را پایین انداخت. کارگر رستوران که رفت در حالی که با طاهره مشغول چیدن سفره بودم گفتم : _ انقدر حرفات معقول و خوب بود که چیز خاصی نموند که من بگم فقط اینکه صداقت و تعهد برام خیلی مهمه ، در اولویته همچنین هیچ دلیلی نداره دچار احساس گناهی بشیم چون ما هر دو مجردیم ، دو تا انسان بالغ و مستقل که میخوان کنار هم باشن. همین تمام این جملات را بر حسبِ یک روالِ مکانیکیِ رایج ادا کردم آن هم برای تکمیل کردن پروژه ی بعدی شهوترانیم . _ خب بفرمایید اینم از ته چین حالا کجا بریم صیغه محرمیت بخونیم؟ کمی برنج و چند تکه گوشت بره گوشه بشقابش گذاشت و همانطور که با غذایش بازی میکرد و سرش پایین بود پاسخ داد: _ نمیدونم پای خودت فقط یه محضر مطمئن پیدا کن فعلا مدت سه ماهه به نظرم خوبه.. بعد نگاه بسیار جدی به من انداخت و گفت : _فقط تاکید میکنم به هیچ عنوان کسی مطلع نشه این یه راز بین من و تو هستش ، نهایت مراقبت داشته باش. باید کاملا درک کنیم چه مسئولیت و تعهدی نسبت بهم داریم. دستبند بافتی داشتم که از دخترک دست فروشی خریده بودم آن را از دستم درآوردم و دست طاهره کردم و گفتم: _تا زمانی که این دستبند دستته من بهت متعهدم راز تو راز منه تا ابد هم با من میمونه.. چشمانش گویی بخاطر تحریک شدن احساسات تلالویی داشت .دست بند را لمس کرد گفت: _ چقدر قشنگه خیلی دوسش دارم چادرش را از کیفش دراورد قرار شد خیابان پشتی ساختمان پیاده شود چون نمیشد باهم وارد ساختمان شویم. موقعی که خواست خداحافظی کند دستش را بوسیدم، قصد کردم صورتش را هم ببوسم که با کمال مهربانی و عطوفت گفت: _ اجازه بده محرم بشیم با شوق و هیجان زیادی گفتم پس فردا برای محضر باهات هماهنگ میکنم. چشمان پر از اشتیاق و خندانش را بهم فشرد و خداحافظی کرد و پیاده شد.وقتی تنها شدم در عین حال که ذوق زده بودم دچار نوعی دل آشوبه هم شدم کمی از عاقبت این رابطه واهمه داشتم همچنین اندکی فکرم درگیر مرضیه بود انگار نسبت به مرضیه دچار اندکی عذاب وجدان شده بودم. اما وقتی اتمام حجت های مرضیه را یه خاطر آوردم دلیلی برای عذاب وجدان ندیدم از اول هم باید با طاهره رابطه میساختم ، یک زن بیوه یِ تنها نه با زن عمویم !!! اما خوب که احساسم را تحلیل کردم دیدم واهمه من بخاطر علاقه عمیقی بود که میدیدم در طاهره دارد شکل میگیرد و همچنین در من اما خب مگر ترس دارد ؟ از تنهایی که بهتر است، مگر دخترهای دیگر قرار است چه گلی به سر من بزنند طاهره را نسبت به همه آنها سر تر میافتم. پای آسانسور مرضیه را دیدم سعی میکرد خود دار باشد اما بالاخره طاقت نیاورد و داخل آسانسور گفت: _ خوبی ، خبری ازت نیست _دست پس گرفتی پیش نیافتی. _حال شب پیام میدم بهت کشوی میزم را باز کردم و سینه ریزی از جنس طلای سفیدی را که به دختری زمانی هدیه داده بودم و_ الان اصلا دوست ندارم خاطراتش را مرور کنم _ بیرون آوردم. همچنان نو بود در آخرین مشاجره ای که باهم داشتیم آن را به سمتم پرت کرد .داخل خرت و پرت هایم یک جعبه کادوی کوچک هم پیدا کردم که شیک بود .دستمالی به آن کشیدم و به سینه ریز هم جلا کننده زدم .خب این هم از کادوی من به عروس موقتم یا شاید دائمی نمیدانم!!!.یک دفتر ازدواج و طلاق هم نزدیک محل کارم بود که اتفاقی از همکارم شنیده بودم که صیغه هم میخوانند.روز تعطیل بود پس باید فردا زنگ میزدم و وقت میگرفتم. سر شب مرضیه پیام داد.. _حالی نمیپرسی _مرضیه خودت با من اتمام حجت کردی تازه هر وقتم پیام دادم خیلی دیر جواب دادی تازه اونم خیلی سرد _آره میدونم ولی همچین توام انگار از خدا خواسته اته ، چقدر شیک و ترگل و ورگل بودی خبری ؟ مبارکاست [شم زنانه اش او را مشکوک کرده بود ] _همکارم به مناسبت به دنیا اومدن دخترش یه باغ رستورانی یه مهمونی خودمونی گرفته بود. [لحنش پر از طعنه و تیغ و گزنه بود] _ که اینطور مبارکه ، ایشالا بچه خودت _ مرضیه باز سر حرفتی؟ نمیای همو ببینیم ؟ _دیدن ؟ منظورت اینکه دوباره ترتیبمو بدی دیگه دلت برای این تنگ شده _وای انقدر با طعنه و سو ظن حرف نزن من خیلی دلتنگتم بیا یه کافه یا رستورانی باهم بریم همین. _ای بابا مگه دختر بیست ساله ام یا اینکه مجردم؟ _خب چه خاکی بهسرم بریزم ؟تو بگو _حق داری نمیخواستم ناراحتت کنم فقط کلافه ام از دست این زندگی و عموی کله خرت. دلتنگتم هستم. دیگه همه اینا باعث میشه مثل بچه بهانه تراشی کنم. [دل آشوبه و آن حس عذاب روحی شدت گرفت ، آرزو کردم که نخواهد مرا ببیند ولی من آنقدر بر جان شهوت پرستم تسلط نداشتم که بخواهم از خیر مرضیه بگذرم یا شایدم دلم نمی آمد عذرش را بخواهم چون مرضیه را هم دوست داشتم ] _منم همینطور عزیزم از دوریت کلافه ام از طرفی هم نمیخوام هی بهت گیر بدم به دردسر بندازمت _چی بگم اصلا این عموت کاری بهم میکنه که گاهی وقتا میزنه به سرم که چشم روی همه چی ببندم ، تمام قرارای مصاحبه وسخنرانی و مشاوره رو این هفته کنسل کردم و اصلا حوصله شو ندارم _مرضیه چرا یه مسافرتی جایی نمیرید؟ یه خستگی ای در کنی تا حالت جا بیاد. _من با عموت بهشتم نمیرم اه انقدر که روی اعصابه من با تو دوست دارم برم سفر فقط دوتایی هعی کاش میشد _دوتایی میرفتیم شمال یه ویلای جنگی میگرفتیم!!! _واای نگو خیلی خوبه به دریاهم نزدیک باشه کاش مثل طاهره مجرد بودم حتما یه جوری باهات میومدم [ آیا اینکه اسم طاهره را آورد از این جهت بود که به چیزی شک کرده بود و میخواست به نوعی از زیر زبان من چیزی بکشد ؟ این مسئله بعدا مشخص شد.به طاهره هیچ اشاره ای نکردم ] _ ببین اگه بشه تو و نازنین مریم و آقاجون و من و ماندگار و مادرم یه شمالی باهم میرفتیم خوش میگذشتااا _آره عمو و باباتم میذاریم خونه بمونن طاهره و ساجده رو هم ببریم . مینا و شوهرشم بیان که دو سه تا ماشین بشیم. _عالی میشه بنظرم _حالا من یکم این ماه سرم شلوغه ماه بعد احتمالا بتونم سه روزی انتراکت بدم به خودم حالا باید ببینیم چی میشه و بچه ها برنامهشون به چه شکل _آره خوش میگذره خیلی من و تو هم نصف شبا جیم میزنیم میریم لب دریا _اوه اوه اوناهم مثل بچه آدم میخوابن و اصلا حساس نمیشن [نشان خنده] از دست تو _چی بگم مخم از دوریت داغ کرده _ آخی ، عموت ممکن این هفته با چندتا از همکارش بره قم حالا معلوم نیستا قطعی نشده ولی اگر رفتن بعد ببینیمچی میشه. _خیلی هم عالی بیصبرانه منتظرم اخ جون _حالا دلتو خیلی صابون نزن گفتم ممکنه . راستی یادم رفت بپرسم ادکلونتو دوست داشتی؟ _عالی عزیزم خیلی خوش بو هستش عجب خط بویی، ماندگار بیشعور هی گیر داده اینو کی گرفته برات [نشان خنده ] _ مبارکت باشه ، ناقابل بود ای جان بگو زن عموی خوشگلم _فکر کن بگم[نشان خنده] برام یه دنیا اززش داره _ خب عزیزم من برم مراقب خودت باش فعلا _توام همینطور فعلا مرضیه جان. انتظار بازگشت مرضیه را نداشتم ، حس کردم او بوهایی برده یا کمی مشکوک شده ، شاید از سر رقابت و حسادتی زنانه دوباره برگشت تا مبادا طاهره آنچه متعلق به او بوده را از آن خود بکند ممکن هم بود همه خیالاتی پیش نباشد .اما چنین وضعیت دوگانه ای مرا کمی پریشان میکرد.مدیریت همزمان دو رابطه آنهم با دو خواهر!!!اگر موضوع لو میرفت چه؟ یکباره از بهشت به قعر دوزخ سقوط میکردم ، اما هر دوی آنها بسیار محتاط هستند که دیگری از رابطه اش مطلع نشود و این امتیاز خوبی برای من بود. باید نهایت دقت را به کار میبردم از طرفی مرضیه اندازه طاهره وقت آزاد و فرصت برای چت کردن نداشت ، هرزگاهی چون نسیمی بهشتی میوزید و این باعث میشد من این دو رابطه را بهتر مدیریت کنم. روز موعود رسید ، دفتر ازدواج و طلاق ساعت ده صبح وقت داد ، یک کت و شلوار مجلسی سرمه ای رنگ برند هاکوپیان با پیراهن سفید پوشیدم ،سر و صورتم را نیز دادم اصلاح کردند، هدیه را داخل جیبم گذاشتم ، چند پاف از ادکلن مرضیه هم زدم.آن روز را مرخصی گرفتم.خیابان پشتی طاهره را سوار کردم .یک عبای صدفی با حاشیه دوزی های طلایی ظریف و جلو باز به تن کرده بود ، زیر آن هم پیراهن سفید نخی پنبه ای پوشیده بود که دکمه یقه اش باز بود و سینه ریز طلایی روی پوست سفید گردنش میدرخشید ،شلوار سفید گشاد و تقریبا نازکی هم پوشیده بود و همچین یک جفت صندل پاشنه بلند صدفی رنگ به پا داشت ، انگشت پاهایش را لاک زده بود. یک شال سبز آبی هم دور سرش پیچیده بود، سایه یِ چشمِ یشمی براقی به همرا خط چشم ،جلوه ای محسور کننده به چشمان زیتونی غوغاگرش بخشیده بود، که زیر آن شمشیر ابروها به غمزه مشغول بود.پوست سفید و تابناکش میدرخشید و لب های قلوه ای و دهان کوچک دلفریبش با رژ قرمز روشنی کام مرا تحریک میکرد ناخن هاییش را احیا کرده بود که لاک براق سفیدی داشتند ، انگشتان و مچ دستان ظریفش که با چند انگشتر و دستبند زنجیری ظریفی از جنس طلا کار را تمام میکرد.از چنین منظره فریبایی جا خوردم و به ناگاه احساس کردم من دل به این زن باختم و اینکه فکر میکردم من به دنبال هوس رانی کوتاه و پیگیری پروژ های لذت جویانه هستم و آنچنان دنبال عشق ورزیدن و ماجراهای عاطفی نیستم همه انگار رنگ باختند.واقعیت امر این بود که من داشتم ازدواج میکردم حال با قید و تبصره های دیگری .با همان نگاه پر از مهر و عاطفه و لب های خندان مرا نگاه کرد : _سلام شاه دوماد با لبخند و کمی شوخ : سلام عروس خانوم کمی حالت افاده و عشوه به خود گرفت و گفت: _چرا شوخیت میاد عروسم دیگه امروز بهترین روز زندگیمونه از فرط ذوق زدگی به خیال بافی های نابجا و میدان دادن به احساسات خام و کودکانه و تظاهر کردن پرداختم برای همین گفتم: _کاش عقد دائمی میکردیم و خانواده هامون بودن لبخندش قوت بیشتری گرفت و گفت: _عجله نکن این مقدمه است میخوایم ببینیمباهم چندچندیم بعدشم قشنگ نیست؟!! الان فقط خودمون دو تا هستیم من تو !!! _بدون نگاه های اضافی و مراسم و حرف های اعصاب خورد کن.. سایه بان را پایین داد و در حالی که داشت خودش را در آیینه میدید گفت: _ دقیقا _گل از کجا بگیریم؟ با چشمانی که ظاهرا کمی نگران و مردد است به من نگریست و گفت : _واقعا بگیریم ؟خیلی تابلو میشیم ببین یه دو شاخه رز بس بعد نگاهش را به خیابان دوخت و لبخندش محو شد ، انگار خاطرات دور و درازی را داشت یاد آوری میکرد ، چهره اش حالت متفکرانه ای داشت ، بعد نفس عمیقی کشید و گفت: _واقعا منو دوست داری؟ میشه توی چشمام نگاه کنی و بگی هر چند که مبنا و شکل احساساتم برای من همیشه مبهم و تا حدی متناقض بود ، مثلا نمیدانستم در کشش من به طاهره چقدر میل جنسی و لذت طلبی دخیل است و چقدر عاطفه و علاقه واقعی؟ ولی آن روز حس کردم واقعا دوستش دارم پس برای خلاص شدن از این پارادوکس هم که شده به چشمانش که در آنها کمی تردید و ترس موج میزد نگاه کردم و گفتم : _دوستت دارم گویا تا حدی خیالش راحت شد رفتارش شبیه تازه عروس های هجده نوزده ساله بود. سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را بست و آهنگ شادی با صدای تقریبا کمی در حال پخش شدن بود ، لبخندش پر رنگ تر شد انگار خاطرات شیرینی را مرور میکرد بعد گفت : _آخیش بعد از این همه مدت غم و گرفتاری یکم احساس زنده بودن میکنم راستی طاهره تو چی منو واقعا دوست داری ؟ نگاه مهربان و اندکی سرزنش آمیزی به من کرد گفت: _ دیوونه نداشتم الان اینجا نبودم _ خب دقیقا از کی و کجا ؟ سرش را پایین انداخت و همانطور که با ناخون ها و انگشترش بازی میکرد گفت : _ از همون شب جشن تولد ، نمیدونم یه جور حس سادگی و معصومیت توی نگاه و صورتت بود توضیحش سخته مخصوصا اونجا که نازنین مریم اومد سمتت و تشکر کرد ، غد بازی هاتم خیلی شیرینه مثلا همون شب که وقتی حاج محمود مولودیمیخوند تو دست نزدی یا توی گروه خیلی جالب جواب ابوذر رو دادی و طبع شاعرانه ات و خیلی چیزای دیگه _منم تا دیدمت دلم برات رفت خنده ای کرد و شالش را کمی جلو کشید و گفت: _آره فهمیدم یا اون روز توی آسانسور کم مونده بود غش کنی بعد هر دو زیر خنده زدیم ، با دستمال کاغذی اشک گوشه چشمش را پاک کرد.در شعف و خوشحالی به سرمیبردم ، چون فاتحی دلیر از پیروز مندی دوم خود سرمست بودم. چه سود اگر سرداری دلیر باشی که آناتولی و اورشلیم را تسخیر کرده ای اما قلب زنی را نتوانسته باشی فتح کنی ؟ حس شعف و شادی واقعا به انسان اعتماد به نفس و قدرت عمل ورزی میدهد ، با حسِ شادی است که ما بودنِ خود را عمیقا درمیابیم.دو شاخه گل رز آبی خریدیم، جلوی دفتر که پارک کردیم ،مرضیه ماسک زد و شالش را جلوتر کشید.بعد از اینکه کارمان آنجا انجام شد به کافه ای رفتیم همان کافه ای که پاتوق خودم بود، روی میز کافه دست طاهره در دستانم بی تاب بود،انگشتان دستم را نوازش میکرد، انگشتانش کشیده و کمی گوشتی بود ، در چشمانش تلالو هوس و بی قراری موج میزد.گرم و سرمست در حضور یکدیگر و غافل از آنچه در اطرف ما در جریان بود.لحظه ای دست یکدیگر را رها نمیکردیم با صدایی که از اشتیاقی عمیق ، مست و بی قرار بود به آرامی گفت: _ من الان زنتم خیلی باید مراقبم باشیا دستانش را فشردم و با صدایی آکنده از عطشِ هماغوشی گفتم: _مسلم که زن منی مثل تخمم چشمم نگاهی به چپ و راست کرد و دوباره به من نگریست در حالت چهره و نگاهش خواهش و طلبی چون کوره میسوخت بعد با نوک کفشش آرام به پایم زد و چشمان و دهانش حالت کودکانه و بهانه جویانه ای به خود گرفت و با لحن هوسناکی گفت: _ سیاوش من زنتم به این طریق آن کوره را هم طاهره داشت در من حسابی می افروخت و دستانمان در یکدیگر عرق کرده بودند با همان لحن پر از خواهش و هوس گفتم : _آره زن من شدی شالش را بر حسب عادت دوباره مرتب کرد و صاف نشست و کمی از قهوه اش را نوشید بعد با لحنی عادی گفت: _کادوی منو که وقتی تنها شدیم خودت باید بندازی گردنم اما تو کادوت باز کن الان یک ساعت مچی ( متی تیسوت ) بود با یک بند طلایی بسیار شیک. _ وای خیلی قشنگه تو دستت هیچ وقت از دستت بازش نکن باشه؟ _چشم ، خدای من خیلی خوبه . من راضی نبودم انقدر هزینه کنی مرسی عزیزدلم. بعد دستم را فشرد و مدتی در سکوت با نگاهی پر از طلب و مهر به من زل زد. در زیر این نگاه ها و حرف هایش جان من میسوخت و برای بوسه ای بی تابی میکرد. _میلااااد _ جانم بر تلالو چشمان زیتونی اش ، اخمی سایه افکند و با لحنی تهدید آمیز و در عین حال شیرین گفت: _غیر من به زنی ببینم نگاه میکنی چشاتو در میارم دستانم را باز در دستانش فشرد و خیلی گذرا و محو گوشه لبش را گاز گرفت و آرام گفت : _دوست دارم ازت پسر دار بشم اسمش میذارم ارسلان دستش را آرام آرام بالا آوردم و انگشتانش را بوسیدم باز نیم نگاهی به اطراف انداخت و آرام گفت : _جز محمد طه منو مرد دیگه ای ابدا لمس نکرده بود تا تو اینکه نامزدم شدی ، یه روز میبرمت سر خاکش میخوام تو رو ببین باشه؟ اسلایسی از کیک بریدم و جلوی طاهره گذاشتم _ این بخور عزیزم هیچی نمیخوری از ظهره سرپایی چشم حتما میریم چشمانش را نازک کرد و با غمزه و به آرامی گفت: _انقد خوشم میاد حواست بهم ازم مراقبت میکنی راستی ببین سکوت کرد انگار کمی مردد بود نگاهی به ساعت من انداخت بعد ادامه داد: _ سه شنبه ناهار بیا پیشم ساجده تا شیش نیم کلاس داره فقط توروخدا خیلی احتیاط کن کسی نبینتت مرگ طاهره ، من در باز میذارم نمیخواد زنگ بزنی هیجان و ذوق باعث شد صدایم کمی بلرزد از همان لحظه تمام تنم انگار برای فردا پیج و تاب میخورد. _خاطرت جمع چیزی لازم نداری بگیرم؟ دستانش را زیر چانه اش قرار داد و لبخندی زد و تکه ای از کیک را داخل دهانش گذاشت و گفت: _ من فقط یه چیز لازم دارم اونم تویی سه شنبه مجبور شدم بعدظهر را مرخصی بگیرم ، چون دامادی که میخواهد به حجله برود هیجان زده و ذوق زیادی داشتم.گمان میکردم از آن زندگی خموده و کسالت بار مقداری فاصله گرفته ام.این دو خواهر استثنایی دو سیاره درخشان در منظومه تاریک و سرد زندگی من بودند ،دختران لوط .باور نمیشد آیا قرار بود از آن اندام استثنایی شخصا پرده برداری کنم ؟ یک جعبه شیرینی و چند شاخه گل رز خریدم ، ماشینم را کوچه پشتی پارک کردم و به طاهره زنگ زدم و اطلاع دادم. بلافاصله به طبقه آخر رفتم ، در واحد طاهره نیمه باز بود داخل شدم ، فضای خانه از بوی زعفران و برنج ایرانی آکنده بود ، موزیک شاد و آرامی از معین پخش میشد ،قالیِ گرد تبریزی وسط نشیمن ، مبلهایِ راحتی دور آن ، یک دست مبلمان سلطنتی دیگر، سینمای خانگی، سرویس ناهار خوری ، بوفه ،دکوری ها ،مجسمه ها و تابلوها و غیره خلاصه محیط مجلل و زیبایی بود. دیدم که به سمت من می آید.موهای لَخت و اتو کشیده اش با رنگ خرمایی کم رنگ که هایلایت هایِ مشکی و شرابی داشت اطراف شانه هایش ریخت بودند و تا اطراف صورت و فرق پیشانیش امتداد داشتند .سایه یاسی کم رنگ و براقی که در میانه آنها چشمان زیتونی اش میدرخشید.رژ قرمزِ جیغی به آن غنچه گوشتی و ورآمده دهانش کشیده بود. تاپ صورتی چسبی پوشیده بود که با دو بند از شانه هایش آویزان بود، نیمی از برامدگی و برجستگیِ سینه های درشتش که سخت بهم فشرده شده بودند با زحمت دیده میشدند چون شال سبزی روی شانه هایش انداخت بود که مقداری از فضای سینه اش را پوشش میداد،اما از پایین تاپ را حسابی کش آورده بودند و با طرح گرد و درشتی خودنمایی میکردند. بازوهایِ بلوری و حجیمی که ترکیبی موزون و زنانه داشت ، صاف و لطیف مثل پوستسینه هایش. شلوار لِگ یاسی پررنگی به پا داشت.دو بیضی متورم و کمی کش آمده به موازات و چسبیده بهم ران هایش را تشکیل میداد ، در میانه آنها زیر مثانه ، مثلثِ برآمده و تپلی قرار داشت. هر لحظه که نزدیک ترمیشد حس میکردم زانوهایم شل تر و ته دلم خالی میشد.بعد بوی عطر گرم و تحریک کننده اش مرا احاطه کرد، دستانش روی شانه ام لغزید و همینطور که صورتش را نزدیک تر می آورد ، آن موجِ گرم و عطر آگین زنانه که صورت و سینه ای مرا در برمیگرفت ، باعث میشد دل آشوبه ای شیرین بگیریم .صورتش نزدیک تر شد و آن حُرمِ معطر صورتم را در برگرفت زیر شکمم بر اثر هیجان و ذوق به خود لرزید . دستم را روی بازوی برهنه ،روی آن سطح گرم و لطیف و نرم گذاشتم و آن دو غنچه یِ گوشتیِ سرخ بر گونه داغم نشست. وقتی به این فکر کردم که دستم را روی بازویِ چه پیکره یِ انباشته از عضلات و بافت های بهت انگیزی قرار دادم زانوهایم لرزید.بعد آن آغوش زنانه با تمام بافت های بدنش بیشتر مرا در خود گرفت چرا که بازوهایِ نرم و لطیف طاهره دور گردنم پیچیده بود و مرا بسوی خود میکشید.عاقبت آن دو جسمِ متورم و نیم سفت به زیر سینه ام فشرده شد و خودم را احاطه شده در آغوشش یافتم ، .بوسه و آغوشش به دلچسبیِ گرمایِ بوسه و آغوش زنانی بود که غریزه مادرانه قوی ای دارند، جعبه شیرینی در یک دستم و دست دیگرم روی کمرش ، صورتش را کمی جدا کرد و با چشمانی گویی منگ و خواب زده و لبخندی گیرا به من نگاه کرد ، بعد چشمانش را به لبانم دوخت و لبانش، آن دو قلوه یِ نرم و مَلس را روی لبهایم گذاشت بعد از محل بوسه حرارتِ مواجی کل صورتم را طی کرد و در ریشه موهایم دوید.در انتهای گلویم بزاق زیادی ترشح شد . کل بدنم در این آغوش در یک رخوتِ لذت آوری فرو رفت،لب پایینم را بین لب هایش گرفت ، که چون لب های کودکان نرم و لطیف بود . صدای ضعیفی از سر لذت از گلویش شنیدم،چیزی مثل اوممممم.دستانم روی کمرش تحریک میشد که از قوس گودی کمرش بهسمت باسنش برود. جعبه شیرینی را در همان حالت آرام روی میز تلفن گذاشتم و بعد او را به خودم فشردم ، بخوبی حجم بزرگ و نرم سینه هایش بر سینه ام فشرده شد که لحظه ای نفسم را بند آورد. صورت گرمش را به بغل گردنم چسباند که موهای تنم را سیخ کرد.پیشانیش را بوسیدم او نیز با حرارت و شوق گفت : مبارکمون باشه. بعد خودش را جدا کرد و با همان نگاه پر از شوق و مهر مرا نگریست ، با انگشت کوچکش اشک گوشه چشمانش را گرفت.با خود گفتم او مرا به تله می اندازد، او از من شوهر درست میکند ، در این مورد نمیتوانم به "اراده طبیعت "رو دست بزنم همانطور که در مورد مرضیه به او رو دست زدم.هر چقدر مقاومت میکردم اما آن حس وابستگی و عاطفه ژرف نسبت به طاهره قوت میگرفت.دست مرا گرفت ، جعبه شیرینی را هم برداشت و گفت :بیا بشین برات شیرینی و شربت بیارم .روی یک مبل راحتی نشستم ، با یک ظرف شیرینی و شربت برگشت آن را روی میز عسلی مقابل گذاشت و کنارم نشست ، سینه ریز را دستم داد و پشتش را به من کرد: _زحمتش با شما شال را از دور از گردنش کشیدم، شانه هایش برهنه شد، پوستش از فرط سفیدی شورش را دراورده بود، چند عدد جوش ریز روی شانه و گردنش بود، دستانم به حریر موهایش کشیده شد، بوی پوست چربش به همراه عطری که زده بود دلم را آشوب میکرد ، گرمای سینه اش را با دستانم حس کردم، سینه ریز را که دور گردنش بستم ، دستانم را از روی پوست گرما بخش و لطیفش شانه اش حرکت دادم و نرمه بازوان برهنه اش را گرفتم. سمت من برگشت ،دو نیم دایره ی عریض که از دو طرف تا نیمه بازوهایش را فرا گرفته بود، بعد همین قوس از دو سمت تا نیمی از دنده هایش ادامه داشت . از روبرو هم متورم و بهم چسبیده بودند و بخاطر حجم زیادی که داشتند اندکی به سمت پایین متمایل شده بودند. نفس های تقریبا تندی داشت ، برای همین سینه های رسیده اش به زیبایی بالا و پایین میشدند.با دیدن اینصحنه سقف دهانم خشک شد و نفس هایم داغتر و ضربان قلبم بیشتر شد. بعد سرش بالا گرفت و خط سینه هایش را مقابلم چپ و راست کرد و با لبخندی ملیحی گفت: _بهم میاد؟؟ آب دهانم را به زور قورت دادم و گفتم: _بهتر از این نمیشه خنده نمکینی کرد و با چشمان خندان و گونه های گل افتاده دستانش را از هم گشود __حالا بیا بغلم انگشتان نرم و بچگانه اش روی شانه هایم قرار گرفت و در حصار بازوان گوشتالو و گرمش صورتم را به سینه ای عطرآگینش چسباند ، رایحه پوست چرب و گر گرفته اش ریه ام را پر کرد،پوست لطیف سینه اش با پیشانیم مماس شده بود و چانه ام کمی روی خط سینه بسیار نرم و دم کرده اش قرار گرفته بود. نمیخواستم زود سراغ سینه هایش بروم ، برای همین شروع کردم به بوسیدن گردنش که کمی گوشتی اما صاف بود و به مرور حرارتش زیر لب هایم بیشتر میشد .با دست راستش شروع به مالیدن پشت گردنم کرد و با دست چپش بازویم را فشار میداد .طعم شهوتناک پوست گردنش و رایحه پوست چربش که با بالا رفتن حرارت بدنش بیشتر میشد ، مرا گیج و مست کرد و باعث شد از خود بی خود شوم و خودم را در آغوشش رها کنم و با ولع به بوسیدن و خوردن گردنش مشغول شوم . آهی از عمق جان کشید ، بدنش لرزید، نفس هایش شمرده شد .رسیدم به زیر گلویش ، آن نرمه گوشت داغ و لغزان مابین لبهای پر عطش من قرار گرفته بود ، دستانش را از پشت داخل پیراهنم کرد و حرکت انگشتان نرم و مادرانه اش بر روی پوست گرده و کمرم ، ناخودآگاه پیچ و تابی شهوتناک به بدنم داد و آلتم را سیختر کرد.با ناله ای و صدایی مرتعش می گفت : _ای خدا آخر سر با لبهایم زیر گلوی لذیذش را کشیدم و رها کردم، انگشتانم را روی آن غنچه دهان کوچکش کشیدم، چشمانم لحظه ای قرار نداشت و مرتب مردمکش زیر پلکهایش میرفت و بازدم های داغ وحشی ای داشت. دستم را گرفت و انگشتم را بین لب های قلوه ای و مرطوبش کرد در حالی که با نگاه کودکانه ای به من زل زده بود.آستانه یِ آن غنچه یِ سرخِ دهان کوچکش با نیاز و تضرع گشوده شد در حالی که آب دهانش بین آنها کش آمد ، چشمانش بسته بود و نفس هایش تند و شمرده. بعد لبهایم شروع کرد به تغزلی گرم ، چسبناک و وحشی با لبانش ، چنان ولع و شوری طاهره داشت که من کم آوردم و دهانم را به او سپرده بودم ،زبانش بسرعت در داخل دهانم میچرخید و لبهایم گاهی زیر دندانهای صاف و یکدستش میرفت و گاهی در پیچ و خم گوشتی لبانش. با چنان شدت و حدتی این کار را میکرد که دهانم بی حس و کرخت شده بود.لب پایینی اش را چون تکه گوشتی حسابی باد کرده و لیز در داخل دهانم میک زدم و او نیز در پاسخ ، لب فوقانی من را بین لب های متورم و بی تابش کرد و انگار که اب نبات باشد مکید.گرم خوردن بودیم که لبهایش را جدا کرد و نفس زنان گفت : _پاشو بریم اتاق من خواستم بغلش کنم که گفت وزنم زیاد است . این بار جلوتر از من گام بر میداشت و من ابتدا قوس و گودی کمرش را دیدم و بعد آنگاه دو نیم کره خوش تراش و لرزانِ بزرگ که شلوارش را حسابی کش داده بود و سلانه سلانه چپ و راست میشد و قوسِ منحیِ منظمی که همان خط باسنش بود به روشنی مشخص بود.آن صحنه ای را به خاطر آوردم که بعد از آنکه به من و پدرم شربت تعارف کرد ، پشت به ما قرار گرفت و هیبت باسنش را از پشت چادر به رخ ما کشید و حرص و آرزو در من زبانه کشید اما اکنون از آن من بود بی هیچ مانعی .همین قیاس باعث شد آلتم مثل سنگ سفت شود ، اکنون میتوانستم آزاد و بی هیچ قیدی آن را به چنگ بی آورم.کف دستانم در آن پهنه یِ لرزان و نیمه سفت فرو رفت ، گویی جسمی همچون تشک نرمی زیر دستم لرزش داشت .با صدای پر از نیاز و حشر گفت: _حلالت مرا روی تخت دو نفره ای نشاند ، پرده های اتاق را کشید، از اتاق بیرون رفت بعد با دو لیوان نوشیدنی برگشت. _اینو بخور عزیزم _چی هست ؟ _شربته ، توش جوزه هندیم هست ، برای قبل از نزدیکی خوبه به غیر از جوز هندی مزه بابونه و کمی عرق نعنا میداد و اندکی تلخ بود. لیوان را گرفت روی میز دراور گذاشت، بعد کنار من نشست و شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهنم . _بذار خودم باز میکنم _نه خودم دوست دارم لباساتو در بیارم توام لباسای منو در بیار ، روایت داریم مستحب مچ دستانش کمی پهن و انگشتانش مقداری پف کرده بود ،در کل نسبت به مرضیه بدنش مقداری توپر تر و تپل تر نشان میداد. با چنان شور و حرارتی اینکار را میکرد که انگار مادری دارد لباس خردسالش را درمی آورد ، به ظرافت و چابکی تمام زیرپوشم را هم در آورد ، هر دو را تا کرد و روی صندلی میز توالت گذاشت. توجه اش را جای زخمی روی بازویم جلب کرد روی آن دست کشید و گفت: _الهی بمیرم چیشده؟ _مال دوران بچگی خوردم زمین شیشه خورده رفت توش بعد آن را بوسید ، بر اثر بوسه آن عاطفه ژرف بشدت تحریک شد ، او را به سمت خود کشیدم ، بدن گرم و رسیده زنانه اش به بدن برهنه ام فشرده شد. آن قسمت از سینه هایش که لخت بود را روی سینه ام حس کردم ، آن بافت به غایت لطیف و نرم به پوست سینه ام چسبید و کیفی عجیب به جانم ریخت. بازوانم را دورش حایل کردم و با آنها حرارت و رطوبت عرقش را حس کردم ،سینه و شش هایم از بخارهای گرم بدن و بوی پوست چربش پر شد ، سرش را به سینه ام فشردم در حالی که حرمِ گرمِ نفسش سینه ام را نوازش میداد.آرام و عمیق نفس میکشید ، مثل اینکه در گوش کودکی لالایی به خوانم آهسته گفتم: _دوستت دارم دوستت دارم دستانش را دور گردنم حلقه کرد و آهسته پاسخ داد: _ من بیشتر شروع کردم به نوارش کردن موهایش _مال منی خودش را به من بیشتر فشارد و با لحنی هوسناک پاسخ داد: _ معلوم که هستم بعد کنارم نشست .انتهای تاپش را گرفتم و او هم دستانش را بالا گرفت ، به سختی از تنش در آمد و به دنبال آن بدن مرمریش خود را نشان داد ، و آنگاه سقوط پستان های پر ملات و عریضش . از بالای سوتین گرد و باد کرده بودند و از میانه ، داخل سوتین بر اثر حجم زیاد کمی سرپایین و آویزان میشدند .بیشتر فضایِ تختِ سینه اش را گرفته بودند در حالی که سوتین طبی سفیدی را میخواستند از هم بدرند. خشک زده ، مات و مبهوت آنها شدم، کمی پهلو داشت، با دستانم آن دو بافتِ چربی لطیف را گرفتم و ناخوادگاه صورتم که گویی نسیم گرمی به آن میوزید را نزدیک پستان ها بردم ، بویی شبیه به بوی صابون معطر که با بوی پوستِ چربِ زنانه تلفیق شده بود مشامم را پر کرد و دوباره همان دل آشوبه شیرین را موجب شد ، لبم به خط سینه ی پنبه ای و گرمش برخورد کرد، آهی کشید و پشت سرم را گرفت، دو طرف صورتم را الیاف سوتین احاطه کرده بودند ، صورتم به جز پیشانی مابینِ دو مشکِ پر حرارت و متلاطم که پوسته یِ لطیفی داشتند رفت ، بوی بدنش تمام مغزم را پر کرد. دستانم را پشتش بردم و با سگک سوتینش ور رفتم تا آخر خودش گفت: _صبر کن کمکت کنم اینو باید بکشی اینور آها کمی آویزانتر شدند ، بعد پایینِ آن بافتِ چربی و لرزانی که از بین انگشتانم میلغزید را گرفتم و کی بالا آوردم ، نوک نرمِ تقریبا قرمزی با هاله یِ بزرگ صورتی رنگی که اطرافش را گرفته بود . روی آن هاله برجستگی ها بسیار ریزی بود،آب دهنم را قورت دادم و به زحمت گفتم : _عجب چیزی زیر چادر قایم کرده بودی با صدایی مست و پر از شهوت پاسخ داد: _نگهشون داشته بودم واسه تو آن جسم گوشتی و برجسته را داخل دهانم کردم نسبت به مال مرضیه نرم تر بود و خیلی کش نمی آمد ، نوک زبان را رویش رقصاندم ، طاهره با دستش پشت سرم را فشرد و صورتم را در آن بافت چربی لرزان و گرم فرو برد و با صدای خفه و آهسته ای گفت: _جون دار بخور حلاله روی تخت دراز کشید و من هم رویش بودم و تلاطم و نرمی شکم و زیر شکمش با وجود اینکه شلوار پایم بود را حس میکردم. پستان هایِ بی قرار ، که پوست شفافِ سفیدی با رگ های ریز آبی داشت را با دو دست از دو طرف گرفتم ، شروع کردم به مکیدن و لیس زدنشان ، میان لبها و زبانِ خیسم مکیده و رها میشد ، مزه شور عرق و شهوت میداد. بوی عرق و رایحه پوستش، دست راستش را بین موهایم میکشید و با دست دیگرش آن یکی سینه اش را میمالید و ناله های خفیفی میکرد.همین کار ها را با آن یکی سینه اش انجام دادم ، بعد سینه هایش را بهم چسباندم و شروع به تکان دادن آنها کردم ، به چشمان زیتونیِ دیوانه شده و بی قرار از شهوتش نگاه کردم و گفتم: _همون ممه های خوشگلی که اون روز توی آسانسور دیدم سرش را دیوانه وار چپ و راست کرد و ناله سر داد ، پلک هایش سنگین شده و در صورتش خون دویده بود: _ کشتیم زود باش بعد دستانش را سمت کمربندم برد لبانش را گاز میگرفت و مرتب میگفت : یالا. کش شلوارش را از دو طرف گرفتم و شروع به کشیدن کردم ، آن بیضی هایِ فربه و خوش تراش و بلورین با تقلا و زحمت از آن پوشش شلوارِ چسبانش بیرون می آمد و بر اثر تکان های شدید لرزان بودند.ران های موزون و فربه و تابناکش را بهم چسبانده بود ، زیر شکمش با انحنایی مقداری روبه پایین و شل بودند اما نه آنگونه که توی ذوق بزند و شرت پلنگی تنگش سخت متورم ، بین ران ها و زیر شکمش قرار گرفته بود.دستانم را بین کوره داغ ران هایش کردم ، انگشتانم در نرمه گوشت لرزان و گرمی فرو میرفت و رد قرمز خود را روی پوست سفیدش به جا میگذاشت، همینطور دستم روی پوست صیقلیِ رانش سر میخورد و به ساقه پایش میرسید ، خیلی محو ته موهایِ خیلی ریز و تیزی را حس میکردم. دستم را زیر یکی از رانها یش بردم و آن گوشتِ مازه یِ ژله مانند را در کف دستم فشار دادم _آی با حرص گفتم: _مال کیه اینا حاج خانوم مردمک چشمانش دوباره زیر پلک ها رفت به خود پیچ و تابی داد و با فغان گفت: _ مال تو مال شوهرم پاهایش را باز کردم و شروع کردم به کشیدن آن گوشت مازه ی ِ لرزان و گرم به داخل دهنم ، تمام آن بوها و رایحه ها که توصیف شد تندتر شده بود و سرم در طوفان آنها غوطه میخورد.یک حس گرفتی و سرشار از بزاق در انتهای گلویم حس میکردم که با کش آمدن پوست رانش هایش بین لبهایم بیشتر میشد.لحظه موعود فرا رسید ، پرده برداری از حوض کوثر، شرتش بهسختی عرض ران های فربه اش را طی کرد، که حسابی خیس بود. از آن زاویه مثل یک تپه کوچک و منحنی شکل بود که مانند یک کلوچه تازه پف کرده بود.وسط آن شکاف بسیار کوچک و کوتاهی وجود داشت ،که مثل نوک جوجه یک روزه بود ، همچون واژن دختره بچه ای ده ساله .سینه هایش را گرفته بود و نوک آنها را میخورد و بدنش لحظه ای قرار نداشت و مثل مار پیج میخورد ،بوسه خیلی آهسته ای بر آن کلوچه پف کرده زدم گفتم: _ای خدا چه ناز و کوچولو هستش با عشوه و حشر تمام چون هرزه ای گفت: _پنج شیش ساله دست نخورده مونده _واسه من ؟ _سندش به اسمت ، کاغدش محضر بهت داد پشت ساق هایش را گرفتم ، پاهایش را بالا بردم و از هم باز کردم تا واژنش را خوب بررسی کنم ، واقعا فکرش را هم میکردم که پاهای طاهره را روی تختش از هم باز کنم در حالی که واژنش مقابل صورتم است ؟!!!از آن زاویه در امتداد آن شکاف کوچک و بالای مقعدش ، دو بالِ پروانه یِ گوشتی و صورتی رنگ وجود داشت که قطره رقیق شیری رنگی از بین آنها در حال چکیدن بود. کیلتوریس کوچکی داشت که گویی سر پروانه بود صورتم را به آن نزدیک کردم ، شکمش مرتب بالا و پایین میشد چون به نفس نفس زدن افتاده بود، پاهایش را همانطور که بالا و از هم باز نگه داشته بودم عقب تر بردم که باعث شد هاله کبود و قهوه ای دور مقعدش که شیارهای ریزی داشت مشخص شود، واژنش بوی تند ساحل در فصل بهار را میداد ، بال پروانه ، آن تکه گوشت لاستیکی که برجستگی های ریزی داشت را به کام گرفتم ، کمی مزه ضخم اشپل میداد.خوب آن را در دهانم مزه کردم و ته گلویم از بزاق انباشته شد، با گوشه چشم دیدم که سینه هایش را گرفته بود، با لبهایم آن تکه گوشت لاستیکی را چندبار گرفتم و رها کردم با آن یکی بال پروانه هم همین کار را کردم که ناله اش بلند شد، بعد حشری و تهتیج شدم گفتم : _اجازه هست کص زنمو ببوسم؟ نفس عمیقی کشید و با آه و فغان گفت: _ نیکی و پرسش؟ بعد بوسه جانداری میان دو بال پروانه کاشتم و به سبک رایج خودم وسط دو بال پروانه را گشودم و لایه هایِ صورتیِ در هم پیچیده یِ مرطوبی را دیدم که دور تا دور حفره ای تنگی بودند، زبانم را شروع کردم به چرخاندن در آن حفره و لابه لایِ آن لایه هایِ گوشتیِ لیز که مزه شور و ضخمی داشتند ، که ناگهان پاهایش شروع کردن به لرزیدن و بلند ناله کشید: _ وااای وااای چیکار میکنی پاهایش را به همان حالت از هم باز شده روی تخت گذاشتم ، زبان و لبم را داخل آن محیط تنگِ لیز و ماهیچه ای کردم و با ولع سیری ناپذیری مشغول شدم ، عصاره ای لزج و چسبناکی داخل دهانم میشد و بسرعت انگشتم را از زیر دهانم در واژنش عقب و جلو میکردم .وقتی به ذهنم خطور کرد که این زن شرعا مال من است ولع و سرعت دهان و زبانم و انگشتم بیشتر شد ، اینجا بود که شکل ناله هایِ طاهره فرق کرد و تبدیل شد به صدایِ خفه ای مانند اوم اوم که از گلویش برمیخاست ، سینه هایش را دیوانه وار میمالید ، صدای دهانم و چلب چلب حرکتِ انگشتم بلند شده بود .چند دقیقه بعد پاشنه پایش را آرام به پشتم زد و با صدایی حشری گفت: _بسه مردم بکن توش دور دهانم خیس شده بود. کمی حالت حال بهم خوردگی داشتم ، دوست داشتم جایی تف کنم. برخاستم و کنار تخت شلوار و شرتم در آوردم ، طاهره که چشمانش پر از مستیِ شهوت بود ، با موهای پریشان و در حالی کهسینه هایش را همچنان در دست داشت مرا نگاه میکرد ، چشمش به آلتم که افتاد ، ابروها و چشمانش در هم شد و گفت : _ وااای خیلی بزرگ جا نمیشه توام کشو اولی رو باز کن یک کرم سفیدی هستش یکم بمال روش _ میخوریش _نه دوست ندارم حالم بهم میخوره از کرمی سفید استفاده کردم .رویش قرار گرفتم و یک دستم را کنارش حایل کردم و با دست دیگرم سر آلتم را به مرکز باله پروانه فشار دادم ، ابتدا احساس کردم یک پرده گوشتی نازک از هم باز شد بعد که بیشتر فشار دادم گویا بین دو ماهیچه بشدت مرطوب متوقف شد بازویم رو چنگ گرفت و لبش را به دندان گرفت و با چشمان گِرد و متحیر به من خیره شد، سرش را به نشانه اینکه زیاد فشار ندهم به طرفین تکان میداد ، آن یکی دستم را آن طرفش حایل کردم و مقداری بیشتر فشار دادم ، آن تنگایِ ماهیچه ای کمی فشرده شد اما همچنان سر آلتم داخل بود ، با آن یکی دستش هم آن یکی بازویم را چنگ گرفت چشمانش را بست و ابرهایش بشدت در هم شد و ناله ای عمیقی کشید و به زحمت گفت: _وااای یواش خیلی تنگه شیش سال نزدیکی نداشتم _ یکم خودتو شل بگیر گیجگاهم با حرارت میتپید و به نفس نفس افتاده بودم. فشار بیشتری دیگری دادم و شاید هشت یا نه ثانیه فشار را ادامه دادم، طاهره مچ دستم را محکم گرفته بود، چشمانش را بست و بهم فشرد سرانجام انگار مانعی غضروفی کنار رفت و سر آلتم داخل آن حفره شد و تا نصف پیش رفت ، حفره ای که جداره های چرب و مرطوب آن سخت آلتم را فرا گرفته بودند. مثل اینکه طاهره را برق گرفته باشد چشمانش به ناگاه گشوده شد و سپس از خود بی خود شد ، مردمک ها زیر پلک ها رفتند ، گوشه لبش را گاز گرفت و دو طرف کمر مرا گرفت و گفت: _یواش یواش جون من واای خیلی بزرگ کمی صبر کردم و دوباره فشار دادم ، آلتم از میان جداره ها عبور کرد که همینطور لزج و گرم تر میشد. کصش انگار ضربان داشت ، چشمانش نیمه بسته و گویی در حالت خلسه بود ، شکمم روی شکم نرم و داغش نشست و سینه های لرزان و حجیمش به سینه ام فشرده شد ، خودم را در خلسه یِ خوابیدن رویِ این پیکره یِ آکنده از بافت ها و عضلاتِ زنانه رها کردم .نمیتوانستم فعلا تلنبه بزنم برای همین آرام آلتم را به عمق واژنش هل میدادم و اینگونه بدنم رویِ پستی و بلندی هایِ لرزان و نرمِ تن طاهره قرار گرفت و خرامان بود. پیشانیم را روی پیشانی خیس از عرق طاهره گذاشتم ، نفس داغ طاهره به گلویم میخورد و دستانش دور کمرم بود، بعد سرم را بغل سرش گذاشتم ، موهای صاف و لطیفش به صورت داغم کشیده میشد ، و آرام در گوشش گفتم: _خانومم چه تنگ ماشالا با زحمت و با صدایی آهسته و کشدار گفت: _آآآره پنج شیش سال دس نخورده آروم تکون تکون بده جا وا کنه کمی بیرون کشیدم و دوباره مابین آن دیواره هایِ ماهیچه ایِ لیز و گرم فرو کردم. آرام آرام همین کار را ادامه دادم. دستانش را دور گردنم حلقه کرد و پاهایش را پشت پاهایم انداخت و مرا به خود فشرد و لب و زبان باردار از شهوت مان در هم پیچید چند دقیقه بعد لبهای مان جدا شد و در حالی که نفس گرم اش به صورتم میخورد زمزمه وار گفت: _ آفرین همینجوری خیلی نرم برو و بیا به اندازه دو یا سه سانت آهسته آلتم رفت و آمد داشت،با هر آمد و رفتی موجی از لذت پشت ران ها و باسنم را فرا میگرفت. _اون ملحفه رو بکش رومون یکم سردم شد ملحفه تمیزی وسط تخت بود که مرتب تا شده بود آن را روی خودمان کشیدم .کمی حرکت را تند کردم که پهلویم را چنگ گرفت : _یواش یواش بعد دوباره دستانش را دور گردنم حلقه کرد و مرا به خودش فشرد ، دهانمان در هم پیچید و وقتی که جدا شد با همان صدای زمزمه وار و پر از هوس گفت: _عجله نکن جا باز میکنه همیجوری بکن بعد ادامه داد: _سه شنبه ها که ساجده تا دم غروب کلاس داره ، بیا پیش زنت. _میااام پیشت عشقم آی آب دهنش را قورت داد و دستانش را روی کمرم گذاشت و چشمانش را کاملا بست مانند اینکه میخواهد در خواب عمیق و شیرینی فرو برود .زمزمه کرد: _ آره آره خودش آخیش یواش یک دو یک دو _سر تو بغل گردنم بذار چشاتو ببند همینجوری یواش بکن همین کار را کردم . شروع کرد به نوازش کردن سرم و با دست دیگرش پشتم را نوازش میکرد و زمزمه وار گویی که دارد بیهوش میشود ادامه داد که : _زن داشتن خوبه؟ من در خلسه ایِ سراسر آرامش و هماغوشی فرو رفته بودم .زمزمه هایِ طاهره آنچنان آن عاطفه ژرف و شور را در من برانگیخت که کلمات را بی مهابا ادا میکردم: _عالیه عاشقتم _قشنگ شکمت بچسبه اها خوب شد خب منو عقد دائم میکنی؟ _خواستم بکنم استخاره کردی _ آی آی ...تو جوگیر شده بودی بذا حالا همو قشنگ سبک و سنگین کنیم _ بریزم توش؟ _ نه درش بیاریا بریز روی شکمم زیر گلویش را شروع کردم به خوردن ، خودش را پیچ و تاب هایی داد ، آلتم را بیش از دو سه سانت درآوردم و بعد میان آن فضای تنگ ماهیچه ای و لغزنده هل دادم کمرم را فشار داد و ناله کرد: _ آی سرش چرا انقدر بزرگه مردم _ باید سایز منو بگیره [نفس عمیقی کشید] _اوففف کم کم میگیره قرص خوردی؟ _ من دیر انزالم _ هیچی پس منو میکشی آی من دو سه دف شدم _دوست دارم همش بغلت باشم _ناقلا آخرش کار خودتو کردی [یاد باسنش افتادم ] _ پوزیشن عوض کنیم _چطوری؟ [ملحفه را کنار زدم ] _داگی شو لبه تخت _واای نه زیر دلم درد میگیره _ یواش میکنم مثل همین سری قول میدم بلند شد نشست .کشی از زیر بالشت برداشت و موهایش را از پشت بست. _بی زحمت یه لیوان از آشپزخونه برام میاری لیوان آب را که آوردم دیدم ایستاده و ملحفه را دور خودش پیچیده. وقتی علتش را پرسیدم پاسخ داد که نمیخواهد همیشه جلوی من برهنه باشد و چشمانم را پر کند چون ممکن است فردا روزی از جلوی چشمش بیافتم ،آب را که نوشید لبه تخت ، چهار دست و پا شد. ملحفه را کناری انداختم ، تقریبا دو نیم کره ی قبراق و تراش خورده که به موازات هم قرار گرفته بودند که هم از بالا و هم از کنار قوس بزرگی را شکل میدادند . وقتی در امتداد انحنای کمر و شیارِ پشت بدن قرار میگرفتند، منظره اعجاب انگیزه ی را شکل می دادند،زیر شکمش مقداری آویزان شد ، دو بال پروانه جمع شده بود در عوض دو لابیه پف کرده و برشته را دیدم که چون پوست مرغ دانه دانه شده بود. لبم را آرام به روی سطح باسن سفید و صیقلی اش کشیدم ، موهای بسیار ریزی روی لبم کشیده میشد گرما و لطافت مطبوعی به صورتم برخورد میکرد. صورتم را بین آن دو توده یِ بزرگ مورب و عضلانی قرار دادم ، لب و صورتم به پوست باسنش که برجستگی ها و موهای خیلی ریزی داشت کشیده میشد.گرم بود و چون تشکِ آبی متلاطم، صورتم را بین آن کپل های ژله ای و بلوری کرده و شروع کردم به لرزاندن آنها ، آن توده های عضلانیِ ولرم اطراف صورتم مواج شدند و همزمان یکی از آن لابی هایِ پف کرده مابین لب هایم کش آمده بود.با وسواس و عطش زبانم گاهی رویِ لایه های مرطوب و گوشتیِ بین لابی ها میخزید ، گاهی بوسه های پی در پی به اطراف آنها و کپل ها میزدم.اگر نفر سومی آنجا بود چه میدید؟میدید که مردی زانو زده و کپل های سفید و بزرگ بانو طاهره مولایی را از هم گشوده و مشغول تناول و نوشیدن است. آه و ناله ی طاهره در اتاق پر شد و بدنش هرزگاهی لرزش شدیدی میگرفت، با صدایی مرتعش گفت: _آخ چقد دیوونه ای تکه گوشتی قطره چکان را با دهانم کشیدم و بعد رها کردم و مانند قحطی زده ای که غذایی لذیذی جلوی آن گذشته اند با ولع در حال خوردن بودم و در میان صدای ملچ و ملوچم پاسخ دادم : _ای چه خووبه ا کپل هایش را از هم باز کردم و حلقه ی قهوه ای رنگ و غضروفی دور مقعدش را دیدم که دور تا دور آن شیارهای ریزی داشت، _وای چیکار میکنی از عقب نمیتونما _نه نترس نمیخوام اونجا فرو کنم فقط میخوام نگاش کنم. بیشتر کپل هایش را از هم باز کردم و مقعدش کمی باز شد و رنگ گوشتی داخل آن اندکی مشخص شد ، نفس میداد و گویی باز و بسته میشد ، نوک زبانم را روی آن حلقه قهوه ای کم رنگ کشیدم ، بسیار سفت و برجسته بود.شدیدا مور مورش شد و بدنش را پیچ و تاب میداد.. _آخ واقعا دیوونه ای کثیف اونجا _ خودت چاکتو وا نگهدار کار دارم با ترس و وحشت پاسخ داد: _گفتم که نمیتونم اصلا _نه نمیخوام توش کنم قول میدم .کار دارم انجام داد و من در همان حالت که نوک زبانم را روی برجستگی های دور مقعدش میکشیدیم از زیر شروع به دوشیدن واژنش کردم، از میانه یِ پر چین و شکنِ لابی هایِ نرم و پف کرده اش ، مایع گرم و لزجی ترشح میشد که دستم را سراسر خیس کرده بود.سرش را روی تخت گذاشت ، جیغی کشید و با گریه و هق هق گفت : _خیلی خوبی عاشقتم ده دقیقه یا شاید بیشتر ادامه دادم بعد برخاستم و با مایع واژنِ طاهره آلتم را خیس کردم، حسابی قنبل کرد و شروع کرد به میک زدن انگشت سبابه اش. دو کپل یا دو لپ باسنِ موزون ، گرد ، سفید و بزرگ را دیدم که منتهی به گودی و انحنایِ زیبای کمر میشد. چنین شکوهی چسبیده به شکمم و زیر دستانم بود. از دیدن چنین منظره ای شوکه شدم .سر آلتم را مابینِ آن دو کلوچه گوشتیِ پف کرده گذاشتم و فشار دادم. آلتم از میانِ آن چین خوردگی هایِ گرم و لیز عبور کرد و تقریبا کمی ماننده به انتهای آلتم در تنگنایِ نیم سفت و گرمی متوقف شد.بر اثر دخول و ترشح زیاد منعطف تر شد بود. به اینجا که رسید بدنش را سیخ کرد و سرش را بالا گرفت و آهی از عمق جان کشید : _آخ پاره شدم یاد چهره محمد طه در آن عکس کنار طاهره افتادم ، شاید روحش آن لحظه ناظر ما بود .او ترجیح داده به خاطر آرمان و ایدئولوژیش جانش را فدا کند و من که هر آرمانی را پوچ میدانم ترجیح داده بودم که در چاک همسرش فرو کنم.طبیعت در عین حال بی تفاوت نسبت به هر دو عمل و انتخاب ما . بغل دو کپل سفید و گرد همسرش را کمی محکم گرفتم و به نرمی در آن مجرا و لوله یِ لزج و ماهیچه ای عقب و جلو کردم.مجرایی که نسبتا تنگ و بسیار گرم بود.طاهره سرش را روی تخت گذاشت و با هر رفت و برگشت کیرم ناله ی خفیفی میکشید ،سینه ام و پیشانیم خیس عرق بود سپس دیالوگ مستهجنی را شروع کردم : _این کون سفید و قشنگ که پشت چادر میرقصونیش دادی به کی؟ با صدای خفه در میان ناله ای گفت: _بتو ضربه ای به کپل برفی اش زدم که موج برداشت و قرمز شد : _ من اسم ندارم ؟؟ _ به میلاد حرکت کیرم را کمی سریع تر کردم _آفرین مال کی هستی از این به بعد؟ _آخ مال تو دو دستم را شل کردم و ضربه محکمی به زیر دو لپ باسنش زدم طوری که موجی سراسر هر دو را پیمود بدنش را به شدت سیخ کرد و فغان و ناله ای کرد: _عاااخ یوااش سراسر حرص و جنون بودم ، صورتم چون کوره میسوخت و خیس عرق بود ، مسیر روانتر و انعطاف بیشتر شده بود برای همین مقداری سرعت حرکت آلتم را بیشترکردم، ضربه آلت و برخوردِ شکم خیس از عرقم به کپل هایش امواجی را ایجاد میکردند. _مال خودمی هر جور بخوام میکنمت _بریزم توم همه شو _اخه خطرناک نیست ؟ _آاای تشریف میبری از داروخونه سر آای خیابوون میگی واای سرعت را بیشتر کردم که دستش را روی رانم گذاشت و با صدایی بی رمق و لحنی متشنج گفت: _یییوااشتر تو... توروخداآا زیر دلم خیلی درد گرفته _اینجوری خوبه _ آره ، ااای من خیلی وقت نزدیکی نداشتم آخ من زنتم جوری میکنی انگار همین امروزه فقط دستانم را دو طرفش حایل کردم و رویش خم شدم ، سینه ام به پشت مرطوب و صاف و لطیفش چسبیدو تمام تنم را سرشار از حرارتی فرح بخش کرد، دستانم را زیر بدنش بردم و آن دو بافتِ چربیِ نیمه سفت و مرطوب و دَم کرده را میان مشت هایم گرفتم، و بغل صورتم را به صورتش چسباندم حال موقع نجواهای نهایی بود ،آلتم را تا کمی مانده به سر آن بیرون آوردم و گفتم : _الان باجناق عموم شدم ؟ بعد کیرم را آرام از آن راهروی لیز و پر چین و شکن به سمت دهانه رحم بردم ، تکانی خورد و آهی کشید و با هق هق گفت : _آره آره زنت شدم دوباره همان حرکت را تکرار کردم و قبل از اینکه فرو کنم پرسیدم : _خواستگارای دکتر و وکیل رو چیکار میکنی؟ نفس زنان پاسخ داد : _ همه رو رد میکنم کمی محکم فرو کردم ، ناله و گریه اش شروع شد و دومرتبه هق هق کنان گفت : _وحشی یواش با حرص و لحنی خشن پرسیدم : _چرا همه رو رد میکنی ؟ اشکش را پاک کرد و بینی اش را بالا کشید و با صدایی که انگار زیر فشارِ رنجی است پاسخ داد: _واسه اینکه زنت تو شدم دوباره تا نزدیکی سر آلت بیرون آوردم که در همین حین صدای چلیپ یا خالی شدن هوا از داخل واژنش آمد. _چرا زن من شدی _چون دوستت داشتم بعد محکم در آن تنگایِ لزج و بین آن جداره هایِ گوشتی که در حال ترشح بودند کیرم را تقریبا تا انتها هل دادم صورتش را به تشک فرو کرد و جیغ خفه ای کشید ، رو تختی را چنگ گرفته بود. سرش را بلند کردم و گفتم: _منم خیلی دوستت دارم بعد شروع کردم به خوردن لبهای لرزان و خیسش او هم چون از ضربه شوکه شده بود کمی بعد همراهی کرد ، دو بافتِ گوشتی و لغزنده و آن جانور چرب و بشدت مرطوب که مثل زالو به خود میپیچید جنون وار با لبان و دهان من آمیزش میکردند .با سرعت و فشار متوسطی در شرمگاهش که چشمه ی جوشانِ عصاره ی شهوت بود میکوبیدم و صدای این ضربه در اتاق خواب طاهره طنین انداخته بود .با صورتی خیس از اشک و ناله و التماس کنان گفت: _همینجوری خوب تندترش نکن توروخدا با این اندیشه که همسر شهید و خواهر مومنه یِ تازه همسایه مانند خواهرش زیر فشار کیر من دارد ناله میکند ، نیروی پرتنشی در مقعد و سپس بسرعت در زیر بیضه و خود آنها حس کردم که میخواهد از مسیر آلتم خود را تخلیه کند ، کیرم را در عمقِ آن تنگایِ لبریز از ترشحات فشار دادم و نگه داشتم .گویی مایه جانم بشکلِ مایعی با فشار فراوان از سر آلتم شلیک میشد ،طاهره باسنش را میچرخاند و عضلاتِ پایین تنه اش را جوری حرکت میداد که حس میکردم واژنش دارد آلتم را میمکد.پایین تنه ام بشکل غریزی و ناخوداگاه اندکی به جلو پرتاب میشد و به بدن طاهره بر خورد میکرد. گویی بار سنگینی از پیشانی داغ و مرطوبم برداشته و راه نفسم باز شد ، زانوهایم خالی کردند و رمق خود را از دست دادند ، گویا کون و مکان برایم دیگر ذره ای اهمیت نداشت ، روی طاهره افتادم. طاهره نفس های عمیق و پر صدایی میکشید مانند کسی که مسیری طولانی را دویده و حال دارد خستگی در میکند و خیلی آهسته و بی رمق میگفت آی آی، آلتم کم کم شل شد و بیرون افتاد.کنارش دراز کشیدم ، نفس هایش آرام تر شده بود موهایش را نوازش کردم سمت من چرخید و به آغوشش کشیدم و پیشانیش را بوسیدم ، سرش را به سینه ام چسباند ، در آرامش و سبکبالی مشترکی شناور بودیم ، چند دقیقه ای گذشت که با صدای خواب آلودی گفت: _وااای غذام ته نگیر من جون ندارم لطفا برو به برنج سر بزن اگی دیدی آب نداره یه استکان آب بریز توش پیشانیش را بوسیدم و گفتم _اطاعت بلند که شدم کمی سرگیجه و کمر درد داشتم چند دستمال کاغذی از روی میز توالت برداشتم و لای پا و اطراف واژن طاهره را که بیحال و دمر روی تخت افتاده بود را تمیز کردم ، سر آلتم خودم را هم پاککردم ، شرتم را پوشیدم و سمت آشپزخانه رفتم، مدتی طول کشید یک استکان پیدا کنم چند دقیقه بعد طاهره با صدای بلندی گفت : _ کجاااا رفتی بیا دیگه طاهره رو تختی را رویش کشیده بود آن را کنار زد گفت: بیا اینجا تن لختِ گرم و بی اندازه دلچسبش در آغوش برهنه من قرار گرفت که دوباره باعث تحریک آن عاطفه ژرف شد در میان دستانم قرار گرفت و سینه های بزرگ و نرمش به سینه ام و صورتش به گردنم چسبید و چشمانش همچنان بسته بود .آرام سر انگشتانم را مثل حرکت پروانه روی شیار پشتش میکشیدم و اینگونه نوازشش میکردم هماهنگ با والس لطیفی از Greg maroney به نام wild Horses Run Free که با گوشی تلفنم پخش کرده بودم. از خطوط چهره اش و ریتم نفس هایش اثر لذت بخش این نوازش هارمونیکال را میتوانستم تشخیص دهم. خودش را بیشتر به من فشرد ، هر دو غرق در نشئگی و سبکبالی بعد از یک معاشقه نفس گیر چونان وزش نسیم بر پهنه گندم زار در یک هوای بهاری بودیم با صدایی خواب زده گفت : _ادامه بده چقد عالیه _آدم مگه از زندگی چی میخواد ؟ زندگی شاید همین باشه ، آدما صبح تا شب سگ دو میزنن که به چی برسن ؟ چیزی بیشتر از این در زندگی وجود داره ؟ کش و قوسی به خودش داد و گلویم را بوسید و گفت: _واقعا معرکه است ، چنین چیزی رو اصلا تجربه نکرده بودم ، تازه فهمیدم سکس یعنی چی !!! دوسش دارم اما فکر میکنم زندگی فقط سکس و خوردن و خوابیدن نیست.. _پس غیر این چیه ؟ به هر حال یه سری چیزها یا ارزش هایی فراتر از سکس و خور و خواب توی این دنیا وجود داره که آدم حاضرن بخاطرشون از این لذت ها چشم بپوشن ، مثلا محمد طه تصمیم گرفت از آغوش من برای آرمان و باورهاش بگذره [از اینکه اسم او را آورد و اینکه سایه او هنوز سنگینی میکرد کمی دلخور شدم] _من نمیخوام ارزش ها و سبک زندگی کسی رو قضاوت کنم ولی اینو میدونم که معیار و دلیل قطعی وجود نداره که ثابت کنه ارزش های که من یا تو بهش باور داریم کاملا درست هستند و حقیقت دارند آدما بنا بر دلایل روانشناختی یا سیاسی یا تاریخی میتونن به خیلی چیزا باور داشته باشن. [چشمانش را باز کرد و نگاهی به من انداخت گفت:] _ یعنی میخوای بگی محمد طه خودش به خاطر یه چیز الکی به کشتن داده ؟ _نه منظورم من این نبود ، منظورم این بود که اون چنین انتخابی کرده به چنین ارزشی معتقد شده و تصمیم گرفته از آغوش تو بگذره و خودش بندازه توی مهلکه یه جنگ، من منتها به چنین ارزش هایی معتقد نیستم و تصمیم گرفتم توی آغوش تو باشم _ وگرنه اون الان جای تو بود، محمد طه بخاطر یه باور موهوم جونش فدا نکرد ، اگر امثال محمد طه توی جنگ سوریه و عراق شرکت نمیکردن الان داعش در خونه ما بود چون هم مرز با کشور ما میشدن [چشمانش را بست ] _اینم محتمله ، بعید نیست . ببین یه فیلسوف انگلیسی به اسم هابز میگه خیلی از اعتقادات و ایده ها واسه تسلط بر دیگران و اعمال قدرته، از طریق اون ایده ها افراد ابزار عده ای میشن برای اعمال قدرت. [دوباره چشمانش را باز کرد و با جدیت به من نگاه کرد] _محمد طه و شهدای دیگه آلت دست کسی نشدن بخاطر وطنشون که از شر داعش در امون بمونه و برای دفع شر داعشیا از سر مردم منطقه شهید شدند [ترجیح دادم کوتاه بیایم چون نمیخواستم با طاهره وارد مباحثه شوم و او را دلخور کنم لبانش را بوسیدم گفتم] _اوکی عزیزم اصلا این بحث رو بیخیال [ چشمانش را بست و سرش را به سینه ام چسباند و گفت: ] _ به نوازشت ادامه بده سر انگشتانم همراه با ریتم موسیقی نوازش را آغاز کردند . _ پنج سال بود که نزدیکی نداشتم روحم سبک شد. _ اذیت شدی ببخشید _خیلی خوب بود ، آره درد داشتم یکم ولی درد لذت بخش ، باید وا میشد دیگه. _عالی بودی توام ممنونم _وااای خیلی خوبه همینطوری نوازشم کن تقریبا نیم ساعت بعد بلند شد ایستاد و ملحفه را دور خودش پیچید و سمت آشپزخانه رفت و بعد برگشت حوله اش را برداشت گفت : _تا یه کم دیگه غذا آماده میشه من یه دوشی بگیرم عزیزم من هم لباس هایم را پوشیدم و به تراس کوچکی رفتم که روبروی پشت ساختمانی بود و پنجره ای به آن مشرف نبود. سیگاری روشن کردم مشغول خوردن ناهار شدیم ، طاهره با حوله تن پوش و در حالی که سرش را بسته بود کنار من پشت میز ناهار خوری نشسته بود، غذا ته چین مرغ و خورشت قیمه بود که بسیا خوش طعم و خوش عطر بود ، چهره اش بدون آرایش ملیح و اندکی کودکانه بود واقعا کمتر از سنش نشان میداد ، حول و حوش مثلا ۳۵ سال، گاهی با قاشق خودش غذا دهان من میگذاشت و من هم همین کار را میکردم ، چشمان شاد و چهره بشاش و لبخندی به لب داشت .انگار که چیز مهمی بخاطرش آمده باشد چشمانش حالت نگرانی به خودش گرفت و گفت : _ای واای یادت نره بری قرص بگیری _میخوای الان بگیرم ؟ _نه نه الان ساعت پنجه ، ساجده کلاسش ساعت هفت تموم میشه تو ساعت شیش برو بگیر حداکثر تا شیش هفت ساعت بعد باید بخورم _اوکی عزیزم بعد با چهره شیطنت آمیز و لحن شوخی گفت: _فوقشم بابا میشی چقدم خوب خندیدم و گفتم: _حالا اگه نخوری بنظرت حامله میشی؟ _والا یه قطره هم هدر ندادی بعد لبش را گاز گرفت و زد روی گونه اش و با لبخند گفت: _خاک بسرم مردم میگن میذاشتی میرسیدی حالا دستم را روی پایش گذاشتم و گفتم: _من بهت پیله کردم همانطور که با ادب و متانت غذایش را میجوید گفت: _آره ناقلا زود به قول معروف مخمو زدی _همچین زودم نبودا پدرم در اومد داشتم میومدم خاستگاری _خاستگاری چیه بابا ؟!!حوصله داری تازه از دست خانواده شوهر خلاص شدم البته جسارت نشه خانواده تو عالی هستنا حالا گیریم بخاطر تو میومدن خاستگاری ولی میدونم چون من قبلا ازدواج کردم و بچه بزرگ دارم یه جاروجنجالی میشد دلم نمیخواد این آرامش و استقلالی که دارم بهم بخوره _عجب تو خودت گفتی بیا خواستگاری !!! _آره خواستم ببینم تو چند مرده هلاجی منو واقعا میخوای ؟ [به چشمانم حالت حیرت زده ای دادم و گفتم:] _من واقعا داشتم میومدم یعنی یکساعت دیر گفته بودی تموم بود به مادرم و ماندگار گفته بودم _آره کاری که کردم ریسکش بالا بود ولی خب باید مطمئن میشدم ، میدونی کارت یکم بچگانه و خیلی احساسی هم بود یه کاره میخواستی بیای خواستگاری بعد مکثی کرد و با گوشت های داخل بشقابش بازی کرد و بعد با لحن شکاکانه ای گفت: _جدی تصمیم داشتی بیا خواستگاری ؟ با لحن متعجبی پاسخ دادم : _بابا رفتم آرایشگاه یه جعبه شرینی گرفتم ماندگار گفت این جعبه شیرینی چیه گفتم همینجوری هوس کردم خریدم مارمولک خیلی شک کرد یکساعت دیرتر کنسل میکردی گفته بودم بهشون وااای عجب ریسک خطرناکی کردی.. با لبخند و نگاه شیطنت آمیزی گفت: _دیگه چاره ای نبود باید تستت میکردم بعد دستش را گرفتم و سمت خودم کشاندمش روی پایم نشست ، بوی شامپو و عطر پرتغال میداد ، دستم را بین ران هایش بردم ، که حسابی صیغلی و لطیف و نرم بودند : _حالا قبول شدم ؟ چشمانش مهرآمیز و خندان بودند بعد سرش را به نشانه تایید تکان داد گفت : اوهوم بهم چشم دوختیم و سرها بهم نزدیک شد و لب ها روی هم قرار گرفت در لابه لای بوسه های منقطع گفت: _دوست داشتم پیش هم بودیم یواشکی نبود رابطه مون گردنش را بوسیدم و گفتم: _خونه رو چند وقت دیگه تحویل میگیرم میریم اونجا بالای لبم را بوسید و گفت: _ فعلا که تازه اومدیم اینجا حالا تا اونموقع ببینیم چی میشه _خلاصه مشکل حادی نداریم لبش را جدا کرد و به من چشم دوخت گفت: _آره الان که به هم محرمیم هیچ کسی حق نداره مارو مواخذه کنه ، کاملا شرعی و قانونی هست رابطه ما دو آدم عاقل و بالغم هستیم حالا ایشالا که پیوندمون مستدام شد به ساجده هم میگم اونم به هر حال باید بپذیره فقط اینکه.. نگاه غمناکی به من انداخت و دستانش را بین موهایم کرد ، دلم کمی لرزید و حس کردم مانعی بین ما هست _فقط چی؟ _هیچی _بگو _ مونده منو همچنان بخوای ؟ _اگه تو منو همچنان بخوای شک نکن سرش را نزدیک آورد و بوسه ها شروع شد و بین بوسه ها گفت: _اونوقت ممکن بچه بخواما؟ [لب پایینش را بین لبهایم گرفتم و کشیدم و رها کردم با پیش کشیده شدن حرف بچه حشری شدم] _منم دلم میخواد بچه بکارم توت سرم را به آغوش کشید و من هم بند حوله اش را باز کردم و دست روی یکی از پستان هایش گذاشتم که ناگهان صدای زنگ در آمد ، هر دو خشکمان زد و با وحشت بهم خیره شدیم آهسته گفتم: قرار بود کسی بیاد؟ با چهره و نگاهی بسیار نگران گفت: _نه ساجده که دانشگاهه و مرضیه هم که امروز عصری کلا یه همایش دعوت شده دوباره صدای زنگ آمد از روی پایم بلند شد و بند حوله اش را بست و شتابان و مضطرب به من گفت : _سریع بیا میز رو جمع کنیم بسرعت میز را جمع کردیم بعد روبه من ایستاد گفت: _قرمزی و کبودی روی گردنم نیست _نه من جوری نمیخورم کبود شه هراسان و دستپاچه اطرافش را نگاه کرد _ احتمال میدم مرضیه بود فکر کنم کارش زود تموم شده سریع به اتاق خواب رفت و دستی هم به سر و روی آنجا کشید من در پذیرایی بودم که گوشی تلفنش زنگ خورد: سلام آبجی جان واای قربونت برم حموم بودم قدمت روی چشم نه بابا اومدیا.. ادامه دارد...... نوشته: قلب یخی واکنش ها : Kuros و dozens 2 . آموزش تماشای فیلم ها - آموزش دانلود فیلم ها - آموزش تماشای تصاویر . لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
dozens ارسال شده در 20 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 20 ساعت قبل طاهره یا مرضیه ؟ 2 بعد سمت من دوید. عجله و دلواپسی شدیدی در چهرهاش موج میزد: _ تا نیومده، سریع برو. به در که رسیدیم، اول از چشمی نگاه کرد و اشاره کرد که بروم. همین که خواستم در را باز کنم، صدای باز شدن درِ خانهٔ مرضیه را شنیدم و خیلی آهسته گفتم: _ وای، اومد! طاهر مستاصل و پریشان روی سرش زد و بیصدا گفت: _ خاک بر سرم! برو تو اتاق، درو ببند. کفشهایم را از جاکفشی برداشتم و سریع داخل اتاق رفتم و در را بستم. قلبم مثل گنجشک میزد و گیجگاهم سنگین شده بود.زنگ خانه زده شد و مرضیه داخل آمد و با گرمی با هم احوالپرسی کردند. خواستم بروم روی تخت بنشینم که نیرویی مرا چسبیده به در نگاه داشت. گوشی تلفنم را در حالت بیصدا قرار دادم. به خودم مسلط شدم. تنها نگرانیام این بود که نشانههایی، شک مرضیه را برانگیزد یا طاهره نتواند آنچنان که باید به خودش مسلط باشد و ظاهر را حفظ کند و باعث شود مرضیه مشکوک شود. گوشم را به در چسباندم. صدا مقداری ضعیف بود، اما تقریباً بهخوبی میتوانستم متوجه حرفهایشان شوم. _ وای، آبجی جونم، چه عطر غذایی! مهمون داشتی؟! الهی حمومم بودی، مزاحم شدم. _ مزاحمی نگو، تموم شده بود حمومم. عزیز دلم، خیلی وقت بود هوس تهچین و قیمه کرده بودم، حوصلهام سر رفته بود، دیگه بچهام از دانشگاه خسته میاد، گفتم... _ آها، نوش جونتون. صدای مرضیه واضحتر بود؛ احتمالاً روی کاناپهای نشسته بود که نزدیک در اتاق بود. _ زحمت نکش، قربونت برم، مرسی. به گمانم برایش چای و شیرینی آورد و چون از آشپزخانه پیش مرضیه آمد، صدایش واضحتر شد. _ چه زحمتی؟ برات یه بشقاب... _ نه، فدات شم، ناهار خوردم. _ جون من! _ تعارف ندارم با تو که. _ چه خبر دیگه؟ زود اومدی؟ _ یه چند ساعتی نشستم، دیدم خیلی خستم. از صبحم مدرسه بودم، با کلی بچه سروکله زده بودم. دیگه عذرمو خواستم. _ خوب کاری کردی، خوش اومدی، خلاصه. _ چه بوی عطر و ادکلنی میاد! بهبه! [بوی همان ادکلنی بود که خودش به من هدیه داده بود؛ منتها امید داشتم که چنان با بوی غذا و عطر و بوی طاهره قاطی شده باشد که قابل تشخیص نباشد.] _ بوی این لوسیونه که تازه خریدم. خیلی بوش زیاده. _ ای جان، خیلی خوشبوئه. ترکیبیه فکر کنم. [به نظرم هوای خانه، که هوای سنگین و غریبی بود، کمی شک مرضیه را برانگیخته کرده بود.] _ خلاصه، انقدر بوهای خوب میاد که گیج شدم. [بعد خندید. آیا این حرفش کنایهآمیز بود؟] _ خودت خوشبویی، عزیزم. _ نازنین، مریم و آقا مسعود خوبن؟ _ آره، خوبن. نازنین که کارتون میبینه، مسعودم این ساعتها چرت میزنه دیگه. گفتم یه سر بهت بزنم. _ الهی سلامت باشی. خونهٔ خودته، خوب کاری کردی. _ ساجده کی دانشگاهش تموم میشه؟ _ ساعت هفت اینطورا. _ الهی بچهم خسته نباشه. راستی بگو ببینم صولتی رو چیکار کردی؟ [صولتی؟!] _ مرضیه، نمیدونم. حالا ببینم چی میشه. _ تصمیم با خودته، ولی طاهره خیلی نجیب و خانوادهدار و پولدارم هستا! [خندید.] _ چی بگم؟ مرد بدی نیست. زنش خیلی وقته مرده، مثل اینکه. _ اون روز رفتید بیرون؟ از رفتارش خوشت اومد؟ نمیدونم، لباس پوشیدنش یا حرف زدنش؟ [بیرون رفته بودند! ضربان قلبم بالا رفت و دچار اضطراب گزنده و نفرتباری شدم.] _ ببین، خوب بود در کل. همه اولش خوبن. [خندید.] با خندهای ملایم، مرضیه گفت: _ وااای، چه حیایی میکنه حالا! ببین، دو تا کارخانه سیمان داره، بعضی پروژههای سپاه رو انجام میده، اربعین چقدر موکب راه میاندازه! پسرش که من شنیدم آلمانه، یه دخترم داره که تهران... _ ولی بهش نمیخورهها. تا الان موندم چرا زن نگرفته. _ آره بابا، دیدی؟ چهارشونه، صورتگرد، خوشتیپه. پنجاه، پنجاهوسه سالش بیشتر نیست. دیگه حالا قسمت نشده زن بگیره. [ذهن شکاک و وسواسیم را داشتم قانع میکردم که این فقط یک قرار آشنایی ساده بوده، اما او میگفت با تو هم اول یه قرار آشنایی ساده داشت. به او گفتم، اما با من صیغهٔ محرمیت خوانده. شاید بعداً با او هم بخواند. این وسواس ذهنی قانع نشد و اضطراب باقی ماند.] طاهره با لحنی که به نظرم کمی متظاهرانه و طنزآمیز بود، گفت: _ وای مرضیه، اصلاً حال شوهر نیست! محمدطه، دورش بگردم، ماه بود، ولی وای، خانوادش، خودت میدیدی چه به روزم آورده بودن. حالا اینم بردارم بیارم بالای سرم که چی؟! فردا صدتا وکیل و وصی پیدا میکنه. طاهره به خاطر حضور من ملاحظاتی داشت، اما از طرفی هم نمیخواست مرضیه شک کند. _ ای جانم، الهی اونا قوم ظالمین بودن. دورت بگردم، گذاشتیشون، اومدی بهتر. خودت میدونی، زندگی خودته. بعد با لحنی کنایهآمیز، شوخ و خندان گفت: _ به نظرم از اون مرداست که افسارش میتونی دستت بگیری. پول میریزه پات؛ برو واسه خودت سفر زیارتی، باشگاه، اصلاً پول ازش میگیری، یه سالن حرفهای میزنی. با خندهای طاهره افزود: _ شانس من بیستوچهارساعته وصل به جونمه، زن واسه اینا زیاده! _ آره، ولی از تو خیلی خوشش اومده. با من حرف میزد، فهمیدم. [با لحن مضحکی ادای آن مرد را درآورد:] _ «خواهر شما بسیار مؤمنه و محجوب هستند.» [بعد هر دو خندیدند.] _ حالا بهش گفتی کی جواب میدی؟ _ گفتم فکرامو کنم، تا دو روز دیگه جواب میدم. _ حالا مدیر مدرسهٔ اسماالهدی، دوست صمیمی من و فامیل نزدیک ایناست. تهوتوش رو برات در میارم. بعد با لحنی کنایهآمیز، طاهره گفت: _ میگفت نذر کردم زوجهٔ متدینی بیاد توی زندگیم، برم باهاش مکه، سه ماه مجاور شم. شما که هم مؤمنی و هم همسر شهید بودی، دیگه هیچی! _ آره، دیدی؟! خیلی روی این همسر شهید بودنت تکیه میکنه. اینم گشتهگشته سرگل برداره. دیگه هزار ماشالا، خوشگل و خوشقدوبالایی، حجابت کامله، واجباتت رو کامل انجام میدی، بسیار محجوب هم که هستی، خانوادهٔ خوب و سرشناسی هم که داری، همسر شهید هم که هستی... رو سرت میبرنت، منت میبرهها... [احتمال دادم که نکند آن نگاه غمناک و سکوت، به خاطر این مرد بود؟ شاید او را داخل آبنمک گذاشته و فقط مرا چند صباحی برای خوشگذرانی یا ارضای تمایلات رمانتیکش میخواهد؟ تمایلاتی که شاید در رابطه با محمدطه و حتی قبلتر سرکوب شده، اما برای زندگی زناشویی کسی مانند این مرد را انتخاب میکند که قدرتمند و ثروتمند است، نه منِ یکلاقبای کارمند پیمانی.] _ حالا ایشالا هرچی خیره. [به حرفهای طاهره اصلاً نمیتوان دلخوش کرد. اگر من نبودم، ممکن بود برای آن مرد بسیار بهبه و چهچه بکند؛ مثل خواهرش، مرضیه، که احتمالاً خودش چنین لقمهای را برای طاهره گرفته. همین نکته به اضطراب من افزود، اما به این افکار وسواسی و بیمارگونه میدان ندادم، چون مهر و عاطفه را از حرکات و کلام و نگاه طاهره میخواندم. ضمن اینکه اگر میخواست همسر صولتی شود، چرا باید با من ازدواج موقت کند؟] _ ایشالا، عزیزم. این شیرینی چه خوشمزهست! از کجا خریدی؟ [آن را فاسق مشترک شما، خواهران گرامی، خریده.] _ همین قنادی نبات. _ آهان، سر خیابون سعدی. یادم باشه بگیرم. راستی، از گروه چه خبر؟ _ دو روزه حوصلهام نگرفته سر بزنم. ابوذرم تگ میکنه، هی جواب نمیدم. با لحنی طنزآمیز گفت: _ برادرزادهٔ مسعودم آوردی؟ اونجا شبیه ذغال توی برفه! هر دو خندیدند. _ پسر خوب و متشخص. دیدم به بحث فلسفی و علمی علاقه داره، گفتم بیاد اونجا. _ انقدر مجرد مونده، مخش تاب برداشته! خدا و پیغمبر از یادش رفته. [چرا مرضیه چنین گفت؟ از من دلخور است؟ میخواهد مزهٔ دهن طاهره را بفهمد؟ یا به خاطر حس تحقیری که نسبت به من دارد، چنین گفت؟] _ والا زیاد توی گروه حرف نمیزنه. منم زیاد از این مباحث سر در نمیارم. چرا حالا مجرد مونده تا این سن؟ _ چه میدونم. پدر و مادرش که توی باغ نیستن. خودش هم آدم بیخیالیه، کار درستودرمانی هم نداره. _ ایشالا بختش وا شه. تو زنعموشی؛ جای خواهر بزرگ شی، واسش آستین بالا بزن دیگه. _ والا عزیزم، خودش دو تا خواهر و یه مادر داره. فردا بیفتی جلو، میگن به تو چه! خوب از آب دربیاد که نمیگن دستت درد نکنه، بانی امر خیر شدی. خدایی نکرده هم بد از آب دربیاد، میان یقهٔ تو رو میگیرن. _ آره بابا، دخالت نکنی بهتره. خودش شاید اصلاً دوست نداشته باشه ازدواج کنه. به ما چه! _ ولی مارموزهها! تو رو میبینه، چشاش برق میزنه. طاهره خندید و گفت: _ وای مرضیه، کجا برق زد؟ بیچاره اصلاً نگاه نمیکنه. _ چرا بابا، تو حواست نبود. یه هیزی مثل دکتر انصاری! بعد هر دو خندیدند و طاهره گفت: _ اون نیست، چند وقته دلم برای اساساً گفتنش تنگ شده. باز خندیدند. _ بابا، اون زمان که مؤسسه بود، هی میومد دایرکت من، چرتوپرت گفتن: «سرکار خانوم استاد مولایی، راهکار شما در مورد فلان چیست؟» [با خنده ادامه داد:] _ آنفالووش کردم... گردن و سرم درد گرفت و رفتم روی تخت دراز کشیدم. یا متوجه شده بود که من به طاهره متمایل شدهام یا اینکه بیم آن را داشت که من با طاهره رابطهای ساخته باشم و با گفتن اینکه من موقع دیدن او چشمانم برق میزند، میخواست واکنش طاهره را بسنجد. به هر حال، جمعبندی من این بود که او ظنین شده، هرچند احتمال زیادی دادم که چشمچرانی من شک او را برانگیخته باشد. از حرفها و لحن صحبت کردن مرضیه، شکاکیت دیگری در من جان گرفته بود: آیا احتمالش کم است که او با مرد دیگری باشد؟ هیچ بعید نبود. او روابط اجتماعی بالایی داشت و مشخص بود که مردان ثروتمند و خوشبرورو نظر او را جلب میکنند. وقتی با من تا این حد پیش رفته، چرا با کس دیگری نرود؟ اما در نهایت، این احتمال را ضعیف دانستم، چون او در محیطهای اجتماعی بسیار محافظهکار بود و اگر هم در سکس خیلی زبده است، به خاطر این بود که متاهل بود و به نحوی مشاور زوجین هم بود. میدانستم که آوردن این دلایل، آرامشی موقتی به من میدهد و این شک بعداً دوباره سر درمیآورد. یک ساعتی گذشت. انگار مرضیه داشت میرفت. گوشم را به در چسباندم. بعد از کلی تعارف و قربانصدقه رفتن، خداحافظی کردند. _ بیا بیرون. با حالت سرد و گرفتهای خارج شدم. طاهره نزدیکم آمد و دستانم را گرفت و گفت: _ وای، به خیر گذشت! _ آره، شانس آوردیم. لبخندی زد، بعد با نگاهی پرسشگرانه مرا نگریست و گفت: _ ناراحت شدی؟ _ نه، چرا ناراحت بشم؟ امروز بهترین روز زندگیم بود. من برم دیگه، میبینمت. دستم را محکم گرفت و با چشمانی که نگرانی و کنجکاوی در آنها بود، به من خیره شد و گفت: _ نه، یه چیزیت شده؟ آهااا، حرفامونو شنیدی؟ _ آره. _ فالگوش وایسادن کار خوبی نیستا؟! _ نزدیک اتاق بودید. _ ببین، مرضیه، باور کن منظوری نداشت. زنا میگن دیگه، از این چیزا، غیبت و فلان، ولی ته دلش چیزی نیست، به قرآن. میان حرفش دویدم: _ به خاطر حرفهای مرضیه ناراحت نشدم. اخم کرد و به چشمانم چشم دوخت و بعد از چند ثانیه گفت: _ آها، دیوانهای تو! به خاطر صولتی ناراحت شدی؟ یه خواستگار ساده است، فقط همین. _ خیلی هم ساده نیست. باهاش بیرون رفتی. _ رفتیم یه کافه، ده دقیقه نشستیم حرف زدیم، همین. نخواستم برای خواستگاری بیاد خونه. _ به هر حال، شرایط خیلی خوبی داره. انتخاب با خودته. خطوط چهرهاش در هم شد و با خشم گفت: _ چی میگی؟ من محرم توام. اگه اون رو میخواستم، دیگه قبول نمیکردم محرم تو بشم. واقعاً میفهمی چی میگی؟ با حالت دلخوری و قهر سمت میز گردی رفت و سینی استکان چای را برداشت و سمت آشپزخانه رفت. دنبالش تا نزدیک آشپزخانه رفتم و با لحن کمی ملتمسانه گفتم: _ طاهره، بهم حق بده. من مردم و دوستت دارم. هر کی جای من باشه، حسود و حساس میشه. طرفم انگار خیلی پولداره. استکانها را داخل سینک گذاشت و شیر آب را باز کرد و گفت: _ یه جوری گفتی انگار به من مشکوک شدی. _ نه، نشدم. چطور بگم آخه؟ مرضیه خانوم میگفت یارو خیلی... _ آره، خیلی پولداره و فلانه. مگه من گشنهٔ پولم؟ من، زندگیم خدا رو شکر تأمینه و نیاز به کسی ندارم. کنارش ایستادم. حالت چهرهاش ناراحت و پکر بود. اصلاً نمیخواستم از من دلخور باشد. برای همین با لحن بسیار ملایمی گفتم: _ عزیزم، اگه خیلی دوست نداشتم، برام این موضوع خیلی مهم نبود. [شیر آب را بست، دستانش را خشک کرد و با نگاه جدی و سردی به چشمانم نگریست و گفت:] _ یه بار برای همیشه بهت میگم، یکم فکر کن. من اگه میخواستم به صولتی جواب مثبت بدم، نمیومدم محرم تو بشم. چرا محرم تو شدم؟ اول اینکه ازت خوشم اومده بود. دوم اینکه به عنوان یک زن و یک انسان، طبیعیه که از تنهایی خسته بشم و نیاز عاطفی داشته باشم و بخوام با کسی باشم. اما چرا فقط گفتم محرم بشیم و به ازدواج راضی نشدم؟ چند بار برات توضیح دادم؛ چون نمیخوام آرامش و استقلالم رو از دست بدم. تجربههای قبلیم هم تأثیر داره و اینکه نمیخواستم به گناه بیفتم. خواستم شرعی باشه رابطهام. ولی تو به عزت نفس من توهین کردی. فکر میکنی من زن شلیم؟ تقصیر خودم بود که راحت... اینجا بود که در آغوشش گرفتم. _ این حرف رو بزنی، به پات میافتم. تو پاکترینی برای من. من میشناسمت کاملاً. نگو که خیلی ناراحت میشم. ببخشید. دیگه حرفی در این مورد نمیزنم. کمی فاصله گرفت و با همان نگاه جدی به چشمانم نگریست و گفت: _ یه چیز دیگه. نمیخواستم اینو بهت بگم، اما من با خودم عهد بستم اگه قرار باشه ازدواج کنم، با یه آدم معمولی و خوب و بافهموشعور مثل تو باشه، نه دیگه فرمانده و سرلشگر و حاجآقا. دوست دارم کمی از جو اینا فاصله بگیرم. حالا حوصله ندارم دلیلش رو توضیح بدم؛ بعداً میگم... سرش را به سینهام فشردم، خودش را در آغوشم شل کرد. _ دیگه حرفی در این باره نمیزنم. دستش را دور کمرم حلقه کرد. _ من کلی خواستگار داشتم. میخواستم ازدواج کنم، تا الان کرده بودم. چانهاش را گرفتم. بوسههای نرم و آرامی بین لبهای ما رد و بدل شد. برانگیخته شد و نفس عمیقی کشید و سرش را به سینهام چسباند. _ چقدر خوبی. _ عاشقتم. _ جانم. همانطور که خودش را در آغوش من میفشرد، گفت: _ وای، دلم خواست، ولی زمان نداریم. سرش را نوازشکنان گفتم: _ هر کاری از این بعد داشتی، به من میگی؛ خریدی، نونی، دکتری، پولی، هر چی. سرش را بالا گرفت، با نگاه خندان و محبتآمیزی مرا نگریست و با انگشت به نوک بینیام زد و گفت: _ مسئولیتپذیر کی بودی؟ چشم، آقای خونه! واسه پول که خدا رو شکر کموکسر نیست، ولی تو کموکسر داشتی و نگفتی. به ابوالفضل مدیونی. گونههایش را نوازش کردم و به چشمان زیتونیاش خیره شدم و گفتم: _ فقط بودنت کنارم کافیه. _ واای، دیر شد عزیزم. سریع برو قرص بگیر... ساعت شش بود که قرص را داخل نایلون سفیدی برای طاهره، داخل آسانسور گذاشتم. خودش برای احتیاط بیشتر اینطور خواسته بود. قرار ما هر سهشنبه شد. سهشنبهها ساجده از ساعت دو بعدازظهر تا هفت صبح کلاس داشت. سخنان طاهره بخشی از نگرانیهای سمج مرا فعلاً برطرف کرده بود، اما از سمت مرضیه کمی دچار نگرانی و اضطراب بودم؛ مانند فرماندهٔ نظامی که فعلاً خیالش بابت احتمال خطر تجاوز دشمن به نیمی از سرزمینش راحت شده، اما بابت نیمهٔ دیگر نگرانیهایی دارد. طاهره را بسیار دوست داشتم، اما مرضیه را هم به نحو دیگری دوست داشتم. حیفم میآمد از دستش بدهم، مخصوصاً وقتی یادم میآمد در معاشقه و سکس چقدر زبده است؛ حتی وقتی ادا و اطوارها و چهره و حرفهایش یادم میآمد. گویی عشق من دو قسمت مکمل داشت؛ مثل این بود که من عاشق یک فرد واحد بودم که نیمی از آن چهرهٔ مرضیه را داشت و نیم دیگرش چهرهٔ طاهره را. تا هر سهشنبه، کار ما چت کردن و عکس فرستادن و ابراز عشق و محبت بود. به روال همیشگی و کسلکنندهٔ زندگیام، انگار یک چاشنی اضافه شده بود که البته نمیدانستم تا کی اثر خود را حفظ میکند. بسیار محتاط و دستبهعصا هم عمل میکردم. همین در من نوعی اضطراب و نگرانی ایجاد میکرد. اگر هر کدام از این خواهرها متوجه میشد من با دیگری ارتباط دارم، یا اگر کسی از اعضای خانواده متوجه میشد من با مرضیه رابطه دارم، چه؟ هرکدام میتوانست منجر به دردسر عظیم، رسوایی و فاجعه شود.گاهی با خودم فکر میکردم تا کی میتوانم وضعیت را به این شکل نگه دارم؟ تا کی این بهشتی که برای خودم ساختهام، بر پایههای لرزان خیانت و دروغ و پنهانکاری استوار است؟دوشنبه بعدازظهر کارم زودتر از معمول تمام شد. نزدیک ساعت چهار بعدازظهر بود که دیدم دو خودروی اداری، که رانندههایشان داخل نشسته بودند، کنار مجتمع پارک کردند.آسانسور کمی با تأخیر پایین آمد. دو آخوند و دو، سه مرد کتوشلواری و ریشو، و بعضاً تاس، از آسانسور خارج شدند. همین که داخل آسانسور شدم، از دهان یکی از آنها شنیدم که گفت: _ خدمت حاجآقا صولتی فرض کردم... با شنیدن نام صولتی، انگار صاعقه بر مغزم فرود آمد. بدون معطلی به طاهره پیام دادم: _ اینا خونهٔ تو بودن؟ _ سلامتی کو پس؟ کیا؟ _ همین مردا؟ _ ها، دیدیشون؟ آره، مرضیه و عموتم بودن. رئیس دفتر امام جمعه و معاون استاندار و از اعضای شورای شهر بودند. یه خانوادهٔ شهدا سر میزنن. _ حاجآقا صولتی یادت رفت؟ _ نهخیر، یادم نرفت. اونم عضو شورای شهره. _ انگاری فقط یه خواستگار ساده نیست. _ وااا، منظورت چیه؟ تو به من شک داری؟ اون بندهخدا هیچ منظور و قصدی نداره. فقط با همکاراش راه افتاده به خانوادهٔ شهدا سر میزنه. _ طاهره، بیخیال نمیشم. میرم دم دفترش، میگم این زن منه، با اعصاب من بازی نکن. _ تو خیلی دیوونهای. من که برات توضیح دادم، ولی همچنان بدبینی. _دست خودم نیست چطور توضیح بدم؟! _ واقعاً دستت درد نکنه که چنین برداشتی از من داری. _ طاهره، من چنین برداشتی ندارم، ولی دوست ندارم کسی ... طاهره وسط حرفم پرید گفت: _ خدا شاهده اگه شرایطمون این شکلی نبود، میگفتم من نامزد کردم. ولی وقتی طرف میگه من میخوام با این هیئت بیام، بگم چی؟ بگم نیا؟ _ خب، چرا جواب منفی بهش نمیدی؟ معطل چی هستی؟ _ صبر کردم چند روزی بگذره. گفتم بیاحترامی میشه سریع جواب منفی بدم. چیزی نگفتم طاهر دوباره ادامه داد که: _ بچهای تو؟! البته حقم داری، چون دوستم داری، ولی یادت باشه من به تو تعهد دارم. خواهشاً دیگه اینقدر شکاک نباش، باشه؟ . _ قول میدم. تو فقط مال منی. _ خُلی تو! خب معلومه. سه شنبه بعدی با احتیاط تمام در حالی که یک کیسه میوه و یک جعبه شیرینی و یک پک ست کامل آرایشی برند فلورمار را در دست داشتم وارد خانه طاهره شدم .در را آرام بستم ، فضای خانه همان طراوات و انرژی مطبوع را منتشر میکرد ، بوی خوش قیمه فضای خانه را عطرآگین کرده بود ، موزیکی ملایم و عاشقانه ای از یکی از خواننده های پاپ امروزی در حال پخش شدن بود .تعجب کردم که چرا طاهره به استقبالم نیامده ، وسایل را روی اپن گذاشتم و نگاهی به اطراف انداختم و با صدای نه خیلی بلند و نه خیلی آهسته گفتم : _سلام عشقم من اومدم در اتاق روبرویی باز شد و طاهره در حالی که لباس خواب بلند ساتن آبی نیلی بلندی با حاشیه دوزی های گیپور تا بالای زانو به تن داشت که پ تمام دکمه هایش بسته شده بود به سمتم آمد،موهایش به زیبایی کوتاه شده و اطراف صورتش با چین و شکن هایِ زیبایی پف کرده بود آنهم به رنگ بلوند با هایلایت های مشکی. سرمست و خرامان به سوی من آمد ، با چشمان زیتونی رنگ پر از ذوقش به می نگریست و لبخندی به گیرا لب داشت. لبهایی گوشتی خندانی که رنگ قرمز جیغی به خود گرفته بودند. آرام همدیگر در آغوش گرفتیم و بوسیدیم ، طعم بوسه یِ لب هایش و عطرش دوباره داشت مستم میکرد. _خوش اومدی عزیزم واای چی گرفتی ؟ فداتشم دست درد نکنه _قربونت کاری نکردم اینو برااا که بین حرفم پرید و دستم را گرفت و با چشمانی پر از ناز و نیاز و همچنین لحن پر عشوه ای گفت : _بیا بریم بعدا میبینم عشقم وای یه هفته شد لبخندی زدم و با نگاه شوخ و پر مهری به او نگریستم و گفتم : _کجا آخه ؟!!! دست مرا گرفت و دنبال خودش کشید و با لحن سرزنش آمیزِ تصنعی گفت : _تا وقتی شوهر نداری اصن یادت نمیافته دیگه وای یه روزی که شوهر کنی دیگه هر روز میخوای بعد زد زیر خنده و دستش را جلوی دهانش گذاشت و خودش را من من چسباند. سرش را بوسیدم و در حالی که خنده های آرامی میکردم به در حموم رسیدیم ، با نگاهی شگفت زده به او نگریستم او نیز نازی کرد و به حالت خجالت سرش را پایین انداخت و زیر چشمی و با شیطنت به من نگریست : _بریم حموم ؟؟ من اخه لباس و... میان حرف پرید و گفت : نمیخواد کل لباسات رخت کن بذار بعد میپوشی ، حوله ام بهت میدم لبانش را چید و به لبها و چهره اش حالت کودکانه و لوسی داد گفت : _عزیزدلم میشه انقد سوال نکنی ؟ کاری گفتم رو انجام بده برو توی وان دراز بکش تا بیام ، خیلی وقت نداریما به خودم چسباندمش و باسن نرم و متلاطم اش را در در مشتم فشردم و دم گوشش گفتم : _پس یه شیشه عسلم بیار با تعجب نگاهی به من کرد گفت: _عسل ؟!!! _آره ابروهایش را بالا انداخت و به چشمانش آن حالت شیطنت آمیز کودکانه معمول را داد و انگشتش را گاز گرفت گفت : _خاک عالم چه چیزا ؟!!! بعد با تعجب به برجستگی شلوارم نگاه کرد و با خنده ی آرامی گفت: _اواا هیچی نشده بلند شد!!! برو زود باش تا منم یه سری به غذا بزنم بیام برو دیگه... لباس هایم را در رختکن حموم درآوردم و در شیشه ای را باز کردم ، وان نسبتا بزرگی پر بود و کمی شیر وان را باز گذاشته بود تا دمای آب وان حفظ شود ،داخل شدم تنم را آب گرم کیفور و سبک کرد و وقتی به این فکر کردم که به این لذت ، هم آغوشی با تن برهنه طاهره هم اضافه میشود قلبم از هیجان و شادی تپیده و آلتم سفت تر شد. بالاخره آمد یک سینی که در آن دو لیوان آب پرتغال و یک ظرف شیرینی کشمشی بسیار نرم و یک پیاله عسل بود به دست داشت ، آن را روی قسمت صاف و میز مانند وان گذاشت و جلوی آیینه ایستاد و شروع کرد به بالا و پایین کردن و ور رفتن با موهایش و در همین حالت گفت : _اونم عسل ببینم چی تو سرته هااا.. من که داشتم بقیه تنم را خیس میکردم کاملا به وان تکیه دادم و گفتم : _خواهی دید به نرمی و ظرافت به سمت من برگشت و شروع کرد به باز کردن دکمه های لباس خواب بلندش در حالی که با چشمانی شرر بار و پر از اشتیاقی به من نگاه میکرد و من محو این صحنه تکرار نشدنی در زندگی ام بودم ، آخرین دگمه را هم باز کرد زانو و بغل ران هایش از لای لباس مشخص بودند با همان حالت نگاه شروع کرد به بازی کردن با دو طرف لباسش که از هم جدا شده بودند ، گاهی وانمود میکرد میخواهد آنها را باز کند اما نمی کرد ، سرش را روی چانه چپش متمایل می کرد و چشمانش باریک و هوسناک میشد و سمت من بوسه می فرستاد،دوباره لبخندی میزد ، چرخی میزد و وانمود میکرد که میخواهد لباسش را باز کند من غرق در تماشای این نمایش شور انگیز و پر از لطف عشق بودم تا اینکه نزدیکم آمد با لحنی آکنده از میل و هوس به آرامی گفت : _بازش کنم یا نه _آروم آروم بازش کن به چشمانم زل زده و در عمق نگاهش شور و شهوت غوغا کرده بود آرام لباسش خوابش را باز کردم و من ابتدا سینه های گرد و حجیم و سفیدش را دیدم که با نوک سرخِ اغواگرش به دلیل وزنی که داشتن کمی به سمت پایین سقوط کرده بودند بعد شکم صاف و سفیدش که کمی به سمت پایین شل و هلالی شده بود و آنگاه شرتِ زرشکیِ توریِ مروارید نشانی که سخت اطراف پهلو و در میانه متورم شده و کش آمده بود ، طوری که آهم در سینه شکست و پر از طلب شدم ، من گیج و مبهوت این منظره بودم که طاهره در حالی که سینه هایش را به دست گرفته بود با ناز و عشوه خرامان ب سمت من آمد، ران های موزون و درشتش را بالا آورد و داخل وان شد و پشت به من ایستاد و باسنش را سمت من گرفت، دو نیم دایره یِ عریض به قرینه یِ هم از پهلوها یش آغاز می شوند و از روبرو دو قوس عریض باسنش که سفید و تابناک و حسابی برجسته بودند سمت صورتم بود ، و ران های بیضی گونه و درشتش در حالی که برجستگیِ واژنش بین آنها میتپید بهم چسبیده بودند .بروی ران ها و باسنش آب پاشیدم و حرکت قطرات آب را روی پوست سفید و مرمریش نگاه کردم ، آهی کشید و با عشوه ای تمام گفت : _نمیخوای زحمت شرتمو بکشی؟ دو طرف شرتش را گرفتم و آرام آن را پایین کشیدم و درخشش صورتی رنگ لابی ها یِ پف کرده و برشته که قطرات رقیقی از آنها در حال چکیدن بود را در تنگای لپ های سفید و گرد و حجیم باسنش دیدم و کامم تشنه ام بیدار شد. خواست بنشیند که گفتم صبر کند ، انگشت در پیاله عسل کردم و آن را در محیط بسیار مرطوب و لیز و گوشتی و سخت در هم پیچیده یِ واژنش کردم . تنش تکانی خورد و آهی کشید گفت : _واای عسل کردی توش؟!!! بعد با دستانم لپ های باسنش را در آن ناحیه حسابی بازم کردم ، لایه هایِ مورب و صورتی و گوشتی که بخاطر ترشح زیاد براق شده بودند را دیدم و بعد لب ها و زبانم را داخل آن کردم . انگار که زبانم را داخل روده های لغزنده یِ یک ماهی کردم ،مزه یِ گَس و شیرین و شوری میداد ، مجارهای بزاقیِ دهانم تحریک میشد و زبانم با گردشی دیوانه وار میچرخید ، طاهره بدنش مور مور میشد و به خودش پیچ و تاب میداد و گاهی عضلات پاها و باسنش را شل و سفت میکرد و با صدای مرتعشی ناله میکرد: _آخ از دست از تو دستانش را روی زانوهایش گذاشته بود و گاهی سرش را بالا میگرفت و آه عمیقی میکشید. لابی های پف کرده و برشته و آغشته به عسلش لابلای زبان و لبهای مریض و دیوانه من بشدت فشرده و چلانده میشد و این همه در حالی بود که بدن طاهره از فرط لذت شروع به لرزیدن کرده بود ، دو لپ بزرگ باسنش اطراف صورتم میلرزید و گونه هایم را نوازش میداد. _اوممممم (صدای دهانم بلند شده بود) کس عسلی زنمو میخورم!! طاهره در میان آه و فغان با صدای خفه و مستی پاسخ داد : _ آآاخ نوش جونت وااای عاشقتم چقد خوبی [چوچوله] را که میان لب هایم گرفتم و شروع کردم به مکیدن دیگر تاب نیاورد ، به پشت در آغوشم نشست ، پشت برهنه و نیمه خیسش به سینه ام چسبید و ران های نرم و درشتش روی رانه هایم قرار گرفت و آلتم بین آنها و مماس با واژنش قرار گرفت آن هم در آب گرم و فرح بخش وان .پستان هایش را مشت کردم ، سرش را روی شانه ام گذاشت ، چشمانش بسته بود و زبان و لب هایمان در هم پیچید . باسن و واژنش را به نرمی روی پاهای من می رقصاند من هم انگشتانم را روی تاجک واژنش رقصاندم ،همین کار باعث شد با ولع بیشتری زبان و لب هایم را شروع کند به خوردن ،:چشمانش را کاملا بسته و از خود بیخود شده بود و گاهی آرام میگفت [ اومممم] . همزمان که صدایِ [ شِلب شِلب] آب بلنده شده بود روی واژنش زدم و گفتم : _طاهره کوچولو بیقراره!!!! کمی چشمانش را باز کرد ، مردمک هایش دو دو میزد و با آه و نیاز گفت : _بکن توش بعد پشت سرم را گرفت و چشمانش را بست و مشغول خوردن و مکیدن شد اما اینبار بغل گردنم را ، همچون نوزادی که بعد از مدت زیادی گرسنگی سینه مادر در دهانش قرار میگیرد در یک احساسِ اقیانوسی و خلسه فرو میرود و با تمام شوق و میل شروع به مکیدن می کند ، طوری که احساس و لذتی همتای آن را نیز از گردنم به تمام تن من گسیل کرد. نیروهای بدوی و لجام گسیخته در جانم بیدار شد ، در اوج این طوفان لذتی که بدنم را مور مور میکرد ، پایین تنه اش را کمی بلند کرد و من آلتم را که چون ستونی سنگی راست و برافراشته شده بود را عمود بر غنچه یِ گوشتیِ نیمه شکفته یِ واژنش گرفتم و او نشست و کله کیرم ابتدا گلبرگ هایِ گوشتیِ دهانه را از هم گشود و داخل شد . وزن طاهره را کاملا حس کردم. ادامه بدنه کیرم دیواره های لغزان و گوشتی داخل واژن را پیمود و کاملا حس کردم کیرم در زهدان طاهره قرار گرفته است، آخی از ته جان کشید و سرش را متمایل به عقب کرد : _وااای خدا پاره شدم چرا انقدر درشته؟!!! در حالی که نوک سینه هایش را با انگشتانم فشار میدادم و میمالیدم دم گوش مرطوبش گفتم : _وای حالا کاملا حسش میکنم لبهایش را گاز گرفت با چشمانی که خمار بود و قرار نداشت پایین را نگاه کرد و ناله سر داد که : _ وااای قشنگ باز شدم ای خدا!!! بعد دست روی دهانش گذاشت و گفت: _خاک بر سرم اسم خدا رو کجا میارم!!! کاملا به من تکیه داد و بغل صورت داغش را به بغل صورتم چسباند ، در حالی که من پستان هایش را از زیر گرفته بودم و آنها را میلرزاندم با شست و انگشت اشاره یک دستم نوک یکی از سینه هایش را فشار میدادم ، دست دیگرم را زیر آب بردم و شروع کردم به به چرخاندن چوچوله اش ، دوباره بدنش بر اثر شوکی سیخ شد و بیشتر خودش را به من فشار داد و ناله های ممتدی سر داد ، مردمک هایش زیر پلک هایش سر خورد و دهان گشود فغان کرد _واااای لعنت بهت کشتیم _فکر میکردی با پسر برادر شوهر خواهرت بری حموم ؟؟ _ نه نه واااای نوک پستان هایش را بیشتر فشردم و چوچوله اش را شروع کردم به کشیدن و کمی ران هایم را بالا آوردم و کیرم را بیشتر در زهدانِ تنگ و درهم پیچیده از ماهیچه ها یِ لزج فشردم .بغل رانم را محکم بشکان گرفت و با چشمان بسته دوباره آه کشید و گفت: _ آی آی یواش پاره شدم چیزت مثل سنگ شده بعد در میان حرص و التهاب گفتم : _ بذا جا وا کنه!!! بازویم را فشرد و کمی خودش را بالا کشید و گفت: _خدا خفت نکنه!!! دارم تلافی پنج سال درمیارم وای فکر کن یکی پشت در حموم باشه!!! آرنج هایم را زیر ران هایش انداختم و پاهایش را بالا آوردم و پاهای خودم را خم کردم طوری که کف پاهایم روی وان قرار گرفت.. _آی بازم کردی تورو خدا یواش هِق هِقی کرد و شروع کرد گوش و گردنم را خوردن ، دستش را دور گردنم انداخته بود ، کمی خودش را بالا گرفت تا راحتتر بتوانم حرکت بزنم ، بعد در حالی که صدایِ شلب شلب آب بلند شده بود شروع کردم به ضربه زدن در عمق واژنش ، به خوبی جداره هایِ واژنش که کیرم از هم گشوده بودشان را حس میکردم ، در نهایت انگار کله کیرم به دهانه گوشتی نیم سفت دیگری برخورد میکرد ، از کنار شانه اش بالا و پایین شدن پستان هایِ گرد و ستبرش و قطرات که آب روی آن پخش شده بود را میدیدم .. _تندتر بزن زنتم بخدا حلالتم ضربات را سریع تر کردم از میان آه و ناله هایش گفت: _ آخ فدات شم همینه به چشمانم زل زد گفت : _قول میدی همیشه منو بکنی ؟ کیرم را در عمق واژنش نگه داشتم و فشردم و با حرص گفتم: _تا جون دارم عشقممم لبه های وان را گرفت و کمی خودش را نیم خیز کرد و صدایِ تلاطمِ آب اطرافش غوغا کرد، پستان هایِ بشدت درشتش بالا و پایین میشدند و آه و فریاد ما در هم پیچیده بود..روبرویم قرار گرفت ، صورتم مابین سینه های خیسش قرار گرفت و از نرمی و نوسان و حرارت آنها حظ می برد، شانه هایم را گرفته بود و خودش را بالا و پایین میکرد. نفس های عمیقی میکشید و چشمانش را بسته بود انگار که داشت یک حرکت ورزشی انجام میداد. _ یک دو یک دو آی سایز بگیره راحت میشم زیر پستان هایش را گرفت و نوک یکی از آنها را داخل دهانم کرد و من شروع کردم به مکیدن جانانه. _ بخور که خوب میخوری...!!! نوک پستانش را با لبهایم کشیدم و رها کردم _اوممم قربونت برم که عشق منی _جان عشقم عروسی که کردیم ازت بچه میخوام آرزومه.. آی!!!! یکم یواشتر [پوزیشن ]را [داگی] کردیم لبه پایینی وان را گرفته بود. انگشتم را در پیاله عسل کردم و ناغافل در سوراخ باسنش فرو کردم ، تکانسختی خورد و بدنش را جمع کرد.. _وااای!!! نه اونجا نه!!!! کراهتم داره _بابا نمیخوام توش بکنم صبر کن یه لحظه انگشت وسطم که آغشته به عسل بود از بین دیواره یِ گرم و سفت و ماهیچه ای سر میخورد و با هر رفت و برگشت بدن طاهره میلرزید و پیچ میخورد ... _وای دیوونه ای تو !!! از عقب نمیتونما _میدونم خیالت راحت خودت شل بگیر لذت ببر یکی از لپ های باسن ور آمده اش را گرفتم که مثل اسفنج نرمی زبری دستم بی تاب بود طاهره گفت: _دوسش داری؟ _ کشت و مرده اشم !!! _ قسمت تو شد عزیزم عسل بیشتری ریختم و انگشتم را عمیق تر فرو کردم و آن را در فضای مقعدش می چرخاند ، بدنش را کمی جلو گرفت و خودش را جمع کرد _آخ وااای وُول وُولم میشه !!!! بعد کپل هایش را از هم گشودم و بر فرازِ لابی هایِ برشته و درشت و صورتی اش ، سوراخ مقعدش که حاشیه یِ قهوه ایِ کم رنگ و برجسته ای با شیار های ریزی داشت ، نفس میداد. نوک زبانم را داخلش کردم ، طعم شیرین و کمی تلخ و ترشی میداد مقداری هم چرب بود ، ناله ای کرد عضلات باسنش لحظه ای سفت شد : _وااای نکن دیوونم نکن روی طاهره نیم خیز شدم .سر آلتم را به به مقعدش نزدیک کردم ، سرش را بگرداند و با چشمان گرد شده مرا نگریست ، خودش را خواست کمی جمع کند که اجازه ندادم _وااای نه تورو خدا نمیتونم!!!! _فقط سرشو فرو میکنم قول میدم بعد از کلی التماس و کشمکش قبول کرد حفره کونش ابتدا مقاومت کرد زیر فشار اما چون خاصیت ارتجاعی داشت بالاخره تحت فشار یکهو گشوده شد و سر کیرم وارد شد ، دیواره گرم و مرطوب مقعدش سخت سر کیرم را در خود گرفته بود ، کمرش را گرفته بودم و از زیر لابی های کصش را میمالیدم ، _آخ مردم درد داره توروخدا درش بیار وای کمرم کمی دیگر هل دادم و مقداری از بدنه کیرم هم وارد شد و دیوار تنگ را از هم گشود. فشار زیادی اطراف کیرم احساس میکردم. بدنش تکانی خورد و دستش را روی رانه ام گذاشت و با آه و گریه گفت : _واای نه وااای دیگه نه جان طاهره تا همینجا بسه نفس های عمیقی می کشیدیم و به همین حالت قرار گرفته بودیم .خواستم بپرسم که با محمد طه سکس مقعدی داشته یا نه ؟ که خودش به زبان آمد و گفت : _حتی از پشت با محمد طه نداشتم _پس کلا مال خودم شدی اینجا رو واسه خودم نگه داشته بودی _آخ آره خواستی آبتو بریز توش میخوام حسش کنم. با این حرف فشار ارگاسم را احساس کردم و خودم را جانوری فرض کردم که با ترشح ماده ای از بدنش در داخل گونه ماده اش او را تصاحب میکند ، مِنی از بغل کیرم و مقعده طاهره بیرون میریخت و روی لابی های پف کرده اش سر میخورد . با آه و فریاد گفت : _همه شو بریز.... چند روز بعد تصمیم سفر به شمال جدی شد .مرضیه ترتیب محل اقامت را انجام داده بود که آنطور که خودش میگفت یک ویلای بزرگ ساحلی در رامسر بود که متعلق به همسر یکی از همکارهایش بود که بسیار با هم صمیمی بودند و عنایت خاصی هم به خانواده مرضیه داشت ، من با توجه به سنجیدن اوضاع ترجیح دادم از زیر بار این سفر شانه خالی کنم اما طاهره و در ادامه مرضیه اصرار کردند من هم باید باشم ، هر چند به هر دوی آنها گفتم با وجود بقیه نمیتونیم باهم باشیم و بیشتر باعث اعصاب خوردی است اما به هر حال وادارم کردند که همراه آنها بروم ، اصلا فکر نمیکردم به من خوش بگذرد آنهم با چنین ترکیب خانوادگی که راهی سفر بود و گذشته از آن حس میکردم خودم را در تنگنای عاطفی بدی بین طاهره و مرضیه هم قرار میدهم اما چاره ای نبود با خودم گفتم رولی مارجوانایی میپیچم و آخر شب ها تنهایی کنار ساحل میروم پیاده روی.قرار بر این شد که من و خواهر و مادر و نازنین زهرا با یک ماشین و طاهره و دخترش و مرضیه و عمو هم با ماشین دیگر راهی شویم ، صبح سه شنبه راه افتادیم در بین مسیر تا بعدظهر اتفاق خاصی نیفتاد به جز اینکه مرضیه و دخترش نازنین زهرا برای تنوع جایشان را عوض کردند.جاده بگی نگی زیاد شلوغ نبود ،هوای صاف و آفتابی و خنکی بود همه هم کیفور و مشغول خوش و بش بودند من هم پشت فرمان مثل همیشه غرق در فکر که یکهو دست مرضیه که از آستین توری دوزی چادرش بیرون امده بود را بغل سرم دیدم که قارچ سیبی به من تعارف کرد ، مرضیه پشت سر من نشسته بود . _بفرمایید خسته ام نباشید به خودم آمدم و از آیینه جلو چشمان مرضیه که برق میزد و شاد بود و با معنایی خاصی نگاه می کرد را دیدم _ممنون زن عمو دست شما درد نکنه _نوش جان _وای عموت انگار سر می بره بذار یه زنگ بهش بزنم ماندگار که صندلی شاگرد نشسته بود گفت : _نه بابا میلاد خیلی سوسکی میره مادرم گفت : _وااا بچه ام با احتیاط میره خب به ماندگار گفتم : _اگه ناراحتی بیا بشین جای من خندید و پاسخ داد: _حالا بهت برنخوره مرضیه به عمو زنگ زد و به اون تلنگر زد که آهسته تر براند. فاصله ما با ماشین آنها کمتر شد حالا سر مشکی پوش طاهره را در صندلی عقب ماشین عمو میدیدم ،چند ساعت بعد همه خوابیدند به جز مرضیه که عینکش را به چشم زده بود و از صفحه گوشی اش چیزی را میخواند ، موزیک ملایمی هم با صدای کم با خوانندگی علیرضا قربانی در حال پخش شدن بود. صدای نرم موتور ماشین هم انگار حکم لایی لایی داشت. از آینه نگاه کردم مادرم پاک خواب بود همچنین ماندگار که صندلی اش را خوابانده بود . همان هوس یا شاید بخواهم خیلی خودمانی بگویم همان کرم به جانم افتاد ، دست چپم را که سمت پنجره بود از بغل صندلی سعی کردم به پای مرضیه برسانم عاقبت چند انگشتم به پایش خورد تکانی خورد و با چشمانی متعجب از آیینه به من نگریست من هم با نگاهی شیطنت آمیز به او نگریستم ، اخم ملیحی کرد و با چشم به مادر و خواهرم اشاره کرد ، بعد پیام داد. _دیوونه شدی باز ؟! در حالی که یک چشمم به جاده و چشم دیگرم به گوشی بود پاسخ دادم .. _ نمیبینن بابا یکم چادر بده بالا پاتو بگیرم بعد چادرتو بنداز روی دستم مطمئن باش اصلا معلوم نمیشه دوباره از آیینه نگاش کردم لبش را برچید و سرش را به نشانه شماتت ضعیفی تکان داد ، بالا رفتن چادر را حس کردم و بعد ساق مرضیه را به دست گرفتم ، پایش را نزدیک فاصله بین صندلی راننده و بدنه ماشین کرد تا راحتتر بتوانم پایش را بگیرم بعد چادرش که کامل روی دستم قرار گرفت را حس کردم. زیر چادر پاچه شلوارش که گشاد و نخی بود را تا زانو بالا کشید و ساق پای لطیف و صاف و نرمه گوشت های اطراف آن را در دستم حس کردم.در آیینه با نگاه شیطنت بار و البته محتاطی به من نگریست من هم چشمکی زدم. شروع کردم آرام آرام پایش را فشردن ، طوری که به من احساس آرامش و تسکین خاطر میداد . به چشمانش نگریستم که انگار در یک حالت مستی و خواب آلودگی غرق شده بود و گاهی به من می نگریست ، پیام داد: _خوبه ؟ دستت که اذیت نمیشه _نه خیلی خوبه مرسی _ زن عموت بمیره اگه فقط خودمون بودیمو دیگه خودت میدونی!!! _خدا نکنه دیوونه حالا وقت زیاده مرسی همینم عالیه _حواسم پرت نشه _نه خیالت راحت بعد همانطور که به آزاد راه نگاه میکردم فکر کردم که یکی از خوبی های ماشین های دنده اتوماتیک همین است، در همین حین طاهره پیام داد: _عشقمخوبی خسته نباشی؟ _مرسی عشقم خوبم خودت چطور خسته شدی؟ _اگه تو بودی نه کاش الان کنارم نشسته بودی سرمو گذاشته بودم روی شونه ات به این وضعیت که بطور کلی نگاه کردم با خودم گفتم عجب اوضاع پیچیده و عجبیبی و ندایی عمیق تر در درونم گفت و شاید مضحک و مزخرفی . _جانم یکم دیگه میرسیم _واای توی اون محیط و فضا من چه جور با تو نخوابم و کنارت نباشم ؟!! _حالا نصفه شبی ، وقتی ، یه جوری جیم میزنیم _وا نمیگن این دو تا کجان ؟ _ بابا نصفه شب همه خوابن اومدیم مسافرت سرباز خونه نیست که هی آمار بگیرن _نمیدونم والا میترسم خیلی _حالا ببینیم چی میشه _باشه عزیز دلم میترسم حواست پرت بشه فعلا همینطور آرام پای مرضیه را میفشردم در حالی که دستم کمی درد هم گرفته بود اما سبک بال در جاده تقریبا خلوتی می راندم . بالاخره به محل اقامت نزدیک شدیم یک شهرک توریستی بود که ورودی آن نگهبانی داشت. مرضیه کارتی را به او نشان داد و ما وارد شدیم. تمام مسیر و دو طرف آن ویلاهای بسیار زیبا و بزرگ و مجللی ساخته شده بود که هوش از سر ماندگار و مادرم برده بودند و شروع کرده اند به به به و چه چه و ویلا ها را بهم نشان دادن تا اینکه به مسیر نوار ساحلی رسیدیم ، بیشتر ویلاهای این مسیر سازه هایی با معماری بشدت مدرن بودند ، ترکیب های از مستطیل و مربع و همه دوطبقه و با استخر های اختصاصی ، در همین حین به این فکر میکردم کدام همسر همکار مرضیه می تواند این همه ثروتمند باشد ؟!!! مرضیه ریموت را زد و در پارکینگ باز شد ،همه کنار استخر بزرگی از ماشین ها پیاده شدیم و به ساختمان و اطراف شروع کردیم به نگاه کردن طاهره هم با اشتیاق فراوانی می نگریست طوری که انگار فراموش کرده بود من دو قدمی او هستم ، به هر حال تجملاتِ ثروت همیشه روح زنانه را بشدت جذب خود میکند ، در شیشه ای ساختمان ویلا کنار رفت و وارد سالن بزرگی شدیم که کف پارکت درخشان سفیدی داشت ، به همراه چیدمان بسیار حساب شده و شیک یک مبلمان راحت آبی رنگ و صندلی های بسیار مدرن و لوسترها و چراغ نماها و میزها و سایر دکوری های عجیب و غریبی که توصیف آنها در حوصله این شرح حال نیست ، دو پلکان شیشه ای در انتها از دو طرف سالن به طبقه بالا منتهی میشد که مشتمل بر چند اتاق خواب بود ، انتهای سالن هم آشپزخانه با امکانات زیاد و یک مسیر ورودی به جکوزی بود . همه ماتشان برده بود اما من بیشتر دل مشغول این فکر بودم که واقعا صاحب این ویلا کیست ؟!!! عمو گفت : _خب اگه بازدید و تحسین تمومشد وسایل رو بیاریم داخل و بساط نهار یا چه میدونم شام رو آماده کنیم بچه ها گشنه هستند مرضیه با طعنه و شوخ طبعی گفت: _نه که خودت ماتت نبرده بود ؟!!! و خنده ها و شوخی ها و حرف های معمول جریان پیدا کرد . یکی از چمدان ها را که از صندوق عقب بیرون آوردم دیدم طاهره یک دست چمدان و یک دست کیف دستی جلوی من دارد حرکت میکند که با با چابکی چمدان را از دستش گرفتم و با شانه آرام به پشتش ضربه ای زدم و آرام گفتم : _شما چرا عیال؟ کمی جا خورد و بعد با چشمانی کم هراسان اما بسیار هیجان زده بود مرا نگریست و گفت: _اوا شما چرا ؟زحمتتون میشه... خلاصه وسایل را داخل آوردیم و من و پدرم و مادرم به همراه خواهرم و طاهره به همراه دخترش و خانواده عمو هم هر کدام با وسایلشان اتاقی را اشغال کردند. شب ساعت نزدیک به نه و نیم همه روی صندلی های ساحلی راحتی ، کنار آب نماها و استخر ، مشرف به ساحل دریای آرامی که در پرتو مهتاب سرمه ای رنگ شده بود نشستیم، عمو هم مشغول درست کردن کباب در باربیکیو شد. طاهره یک لباس بلند به رنگ صدفی به تن کرده و شالی به همین رنگ هم دور سرش پیچیده بود و یک گردنبند با مهره های فیروزه ای به گردن انداخته بود و کفش های راحتی سفیدی هم به پا داشت ،آرایش بسیار ملایمی هم کرده بود و غنچه دهانش را به رژ صورتی کمرنگ و چشمانش را با سایه های محو یاسی آراسته بود. مرضیه هم یک پیراهن گشاد و بلند سبز آبی رنگ پنبه ای و یک دامن بلند کرمی و صندل هایی به همان رنگ پوشیده بود، دور سرش هم مثل همیشه مانند خواهرش شالی پیچیده بود منتها به رنگ لاجوردی ، مثل همیشه به چشمانش ریمل زده بود و سایه بنفش کمرنگی گوشه چشمش کشیده و رژ گوشتی ملایمی هم به لبانش زده بود، من هم یک پیراهن و شلوار ساحلی راحت اجری رنگ و با کتانی های سفید پوشیده بودم . بعد از خوردن شام و کلی تعریف و خنده همگی راهی ساحل شدیم در راه لحظه ای طاهره برگشت و به من نگاه کرد و از برق چشمان پر مهرش خواندم که میگفت[ الان باید دو نفری باهم کنار ساحل قدم میزدیم ] تقریبا چند صد متر به ساحل ستونی از چراغ ها آنجا را تقریبا روشن میکرد ، دریا آرام می غرید و نسیم بویناک خنکی هم می وزید. چراغ ویلا ها خط نورانیِ محوی را از دور دست در کناره ساحل تشکیل داده بودند .طاهره پیام داد که [عشقم الان فقط باید خودم و خودت ساحل بودیم آخ ] برایش نوشتم [ عزیز دلم داشتم منم به این فکر میکردم] با اینکه دریا مشخص نبود مشغول عکس گرفتن شدند ، مرضیه از سر شب انگار منقلب شده بود گاه بیگاه به من نگاه های دزدکی میکرد ، گاهی حس میکردم چیزی او را کلافه کرده ، موقع شام از زیر میز نوک کفشش را آرام به پایم مالید در حالی که داشت به نازنین زهرا غذا میداد کمی بی مهابا تر شده بود اما من سعی میکردم خوددار باشم مخصوصا در حضور عمویم و ماندگار که بسیار حواس جمع و تیز فهم بود. مرضیه گفت : کاش اون صندلی تاشو کوچیکارو با فلاسک چایی میاوردیم کنار ساحل مینشستیم هوا خوبه.. من گفتم : _من الان میرم میارم عمویم گفت : _منم میام کمکت مرضیه گفت : _نه تو وایسا پیش بچه ها اینجا خیلی خلوت شبم هست من میرم _لازم نیست زن عمو خودم میارم _نه بابا اذیت میشی هشت نفریم خواهر هم می خواست بیاید که مرضیه منصرفش کرد با هم راهی ویلا شدیم آرام کنار هم گام برمیداشتیم ، مرضیه نفس های عمیق و شمرده ای میکشید و به روبرو خیره شده بود ، به طاهره که فکر میکردم دلم میگرفت و خاطرم دچار عذاب میشد گویی ته دلم راضی نبود تن به تن مرضیه بدهم اما از سویی دیگر تشنه او هم بودم ، برگشتم بقیه در سیاهی لبه ساحل غرق شده بودند .دست مرضیه را گرفتم او هم دست مرا فشرد و به اطراف نگاهی انداخت و بعد با چشمانی خواهشگر و مشتاق به من زل زد گفت : _آخ لعنت به من که خیلی دلتنگت بودم به سمت خودم کشوندمش ، شانه اش به شانه ام خورد مرضیه برگشت پشت سرش را نگاه کرد گفت : بذار برسیم اینجا نمیشه داخل ساختمان ویلا که شدیم ناگهان به گردن من آویخت و زبانشان داخل دهانم خزید و با عطش و حرص تمام شروع کرد به خوردن .زبان هایمان چون دو زالویِ سرخِ سرکش در هم می پیچیدند و لبانمان یکدیگر در بوسه های تنگ می فشردند.دستانم از کش شلوار مرضیه عبور کرد و از زیر الیاف شرتش به داخل خیزید و انگشت وسط بین گلبرگ هایِ مرطوبِ شکافِ واژنش قرار گرفت ، مرضیه با حرص و عطش تمام شروع کرد به بوسیدن گردنم و اینگونه سراسر تنم را آکنده از لرزه های لذت میکرد ،انگشتم را مابین آن شکاف واژنش به سرعت حرکت میدادم ، دستانش را دور گردنم حلقه کرد لاله گوشم را گاز گرفت در حالی که نفس نفس زدن و حرم گرمش در گوشم پیچیده بود گفت : _انگشتتو بکن توش زود باش وقت نداریم فشار بالشتک های بزرگ نرمی به سینه ام که پستان های مرضیه بود آلتم را سیخ تر کرد حرکت انگشتان ظریفش را به زیر شلوار و شرتم را حس کردم و آلت سنگ شده ام که در میان انگشتان کشیده و ظریف و گرم مرضیه چلانده میشد. نفسم در سینه حبس شد، ناله ای سر دادم ، با چشمانی شیدا و مست از شهوت به من نگاه کرد . لبانش را کمی غنچه کرد و به طرزی انگار مادرانه گفت : _ای جاااان چی شده ؟؟؟ انگشت دست دیگرش را در دهانم کرد ، لبهایم را مالید و بعد وحشیانه زبانش را داخل دهانم کرد و مرا بیشتر به خود فشرد ، انگشتم را از لایِ گلبرگ هایِ گوشتیِ لیز راهیِ داخل واژن کردم ، در حفره ای که آکنده از مایع لزجی شده بود که از فضای گوشتی تنگی ترشح میشد ، تا جایی که میشد فرو کردم و شروع کردم به سرعت عقب و جلو کردن انگشتم . مرضیه هم سرعت حرکت دستش را بیشتر کرد ، با چشمانی ویران از شهوت به در ورودی ساحلی ویلا نگاهی کرد و آب دهانش را قورت داد و نفس زنان گفت : _زود باش زود باش اصلا وقت نداریم فشار و سرعت را بیشتر کردم و در میان آه و ناله و دندان قروچه هایم به او گفتم : _بذار بذارم توش که ناله سر داد _نمیشه وقت نداریم ولی آبتو میخوام بدنش رعشه های شدیدی گرفت و چشمانش رفت در حالی که به من آویخته بود و نیمی از وزن بدنش را روی من انداخته بود ،شل شد در همین حین من هم به مرز ارگاسم رسیدم فغان کردم که :[مرضیه دارم میشم ]مرضیه ناگهان به خودش آمد چشمانش گرد شد ، دستش را بیرون کشید و گفت : _سریع برو دستشویی تا من فلاسک بردارم بین راه مقداری از مِنی توی دستم خالی شد و به سرعت خودم را به سرویس بهداشتی رساندم و بقیه را داخل سینک دستشویی خالی کردم، نفسی از عمق جان کشیدم . به چهره ملتهب خودم در آیینه نگاه کردم و احساس رخوت عمیقی کردم ، باز فکر طاهره صاعقه ای بر جانم زد دستم را شستم و موهایم را بسرعت مرتب کردم. فی الفور سمت مرضیه رفتم و چهار صندلی تاشو کوچک و سبک زیر یک بغل و چهارتای دیگر را هم زیر بغل دیگرم زدم و به سمت ساحل حرکت کردیم مرضیه گفت : _خیلی ریلکس رفتار کن تویه چشم کسی نگاه نکن اگه گفتن چرا دیر اومدید میگیم دو تا صندلی کم بود مجبور شدیم بریم انباری بیاریم آروم نفس بکش باش عزیزم؟ _حله _آفرین به وقتش پوستت میکنم [هر دو خندیدیم] نگاهی به شلوارم انداخت گفت _شق که نیستی _نه بابا خیالت راحت تا اینکه رسیدیم مرضیه کاملا حرفه ای با لحن و رفتاری کنترل شده خطاب به همه گفت : _وااای دو تا صندلی کم بود رفتیم انباری رو گشتیم تا پیدا شد عمو گفت : _ای بابا حالا واجبم نبود طاهره به من نگاهی کرد و خیلی ریز وقتی کسی حواسش نبود به گوشی اش اشاره کرد ، مادرم هم گفت : _ به زحمت افتادید ماندگار و ساجده و نازنین زهرا کفش هایشان را درآورده بودند و کمی داخل آب رفته بودند خلاصه صندلی ها را کنار هم چیدیم و نشستیم. پیام طاهره را باز کردم : _وااای کاش من جای مرضیه بودم [چند دقیقه بعد ] _چرا جواب نمیدی ؟! [برایش نوشتم ] _ببخش عزیزم مشغول جمع کردن وسایل بودم _الهی خسته نباشی ، میگم دلم گرفت خیلی دلم میخواد مامانت بدونه من عروسشم من که هنوز مغزم انباشته از احساسات و افکار ناشی از همین اتفاق چند ربع ساعت پیش بود برایم کمی طاقت فرسا بود که به این موضوع پیچیده ای که طاهره مطرح کرده بود هم فکر کنم اما با این حال پاسخ دادم _الهی خب همین امشب بگو استیکر خنده _خنده نداره بعدشم خودت باید زحمتشو بکشی [دلهره گرفتم] _یعنی همین امشب بگم؟ _نخیرم به وقتش میگم کی بگی حاضر باش انگار ورطه تاریک و غرانی مانند دریای شبانگاهی روبرویم بین طاهره و مرضیه قرار گرفته بود و من در حال غرق شدن در آن بودم این روابط پنهانی و سردابی ، این همه مخفی کاری ، این بازی ای که در عین حال که لذت بخش بود مرا در برزخ و دوگانگیِ درد آوری بین این دو خواهر نگاه داشته بود .نمیدانستم باید چکار کنم .نمیتوانستم از هیچ کدامشان دل بکنم و بگریزم ، نمیتوانستم ، آرزو کردم ای کاش مرضیه بازنگشته بود. برای طاهره نوشتم _حله عزیزم نصف شب جیم بزنیم بریم لبه ساحل؟ _وای ساجده رو چیکار کنم پاشه ببین نیستم ؟ _بگو بی خواب شدم رفتم قدمی بزنم _اخه این همه تو راه بودیم همه خسته ایم چه بی خوابی ای ؟!! بعدش نمیگه تنها نصفه شبی راه افتادی میری کجا؟!!! _پس چیکار کنیم ؟!! _عشقم من برای فردا یه برنامه ای دارم یکم فقط میترسم ریسکه _بگو عزیز دلم _ سعی کن صبح یکم زودتر بیدار بشی بعد نوار ساحل میگیریم باهم میریم .من میگم صبح زود بیدار شدم تنهایی رفتم پیاده روی توام بگو رفته بودم این کوچه های بالا رو دور میزدم چه میدونم ویلاها رو میدیدم _تو اول برمیگردی ویلا منم میذارم نیمساعت بعد میام _آره آفرین حالا تا فردا _باشه عزیز دلم من هر وقت بیدار شدم بهت پیام میدم _اوکی..... در اتاق روی تخت دو نفره ای دراز کشیده بودم. البته کمی تکیه داده بودم و به دریای سیاه از نمای تمام شیشه ای اتاق نگاه میکردم ، حس میکردم این دریا جلوه ای از روح من است ، گاهی سرد و ظلمانی ، گاهی پر تلاطم و طوفانی و در عین حال شناخت ناپذیر و مبهم و از همه مهمتر تنها !!! تنها !!! حتی طاهره و مرضیه با تمام شور و احساسی که به خرج میدادند نمیتوانستند مرا از این تنهایی ظلمانی رها کنند !!! انگار سکس به جایی اینکه ما را وصل کند بیشتر تقلای بیهوده ما را برای یگانه شدن به رخ میکشد. بعد از خودم پرسیدم میخواهم رابطه ام با این دو خواهر را تا کجا ادامه دهم ؟ به عمویم اندیشیدم به این مرد خوب و ساده دل ، لحظه ای از خودم منزجر شدم اما واقعا من مقصر هستم ؟ چرا باید دچار چنین نیروی جنسی سرکش و فانتزهای بیمار گونه باشم ؟!! اما در اعماقِ روح خویش به خوبی می دانستم این رابطه یِ دوجانبه جایی باید تمام شود اما چطور ؟ و کی ؟ نمیدانستم!!! ساعت یک نصف شب بود همه انگار خوابیده بودند ، من هم که طبق معمول بی خواب شدم یک رل ماری جوانا و بسته سیگارم را برداشتم و راهی ساحل شدم در بین راه از مقابل اتاق طاهره که رد میشدم صدای پچ پچی شنیدم .نمیدانم دقیقا چرا؟ اما کنجکاو شدم و گوشم را به در چسباندم ، جالب بود مرضیه در اتاق طاهره بود .باهم داشتند حرف میزدند ، خوب که تمرکز کردم حرف هایشان برایم واضح شد ، مرضیه گفت: _ نه بابا بیداره معمولا الان تماس میگیره _وای مرضیه خب چی بگم؟ _عع چی بگم چیه؟!! یه تشکر بابت ویلا و احوال پرسی دیگه!! بابا یکم فکر زندگیت باش چند لحظه بعد طاهره شروع کرد با تلفن حرف زدن : _سلام حاج آقا صولتی به مرحمت شما لطف کردید ... با شنیدن نام [صولتی ]ضربان قلبم شدت گرفت و اضطرابی تلخ به دلم چنگ کشید. پس احساسم موقع ورود به اینجا بیجا نبود!! این ویلا متعلق به صولتی است بعد از کلی تعارف و تشکر و ابراز لطف و این ها مکالمه تلفنی تمام شد . مرضیه گفت: _آفرین حالا شد. بابا نمیدونی چه زنای آرسن لوپنی منت اینو میکشن ! اما دلش پیش توعه با ملغمه ای از افکار متناقض و وسواس گونه و اضطرابی تلخ از پله ها پایین رفتم و راهی ساحل شدم .در این مواقع بیشتر مکانیزم های دفاعی در ذهنم بیدار میشد ، خودم را سعی میکردم قانع کنم که مرضیه این لقمه را برای طاهره گرفته ، مرضیه ای که نمیداند طاهره با من است ، طاهره هم که نمیتواند بگوید با من است برای همین بین پیشنهاد مرضیه و من گیر کرده اما آیا واقعا همینطور است ؟ آیا واقعیت چیز دیگری نیست ؟ آیا این شامل همان سیاست و بازی هایِ پنهانیِ مخوفِ زنانه نمیشود ؟ مشخص است که این لقمه را مرضیه برای طاهره گرفته از کارتی که به نگهبانی نشان داد و از اینکه اطلاع داشت صولتی تا چه ساعتی بیدار است معلوم است و اصلا فراتر از همه اینها جور کردن این ویلا!!! پس آیا مرضیه با صولتی رابطه نزدیکی داشته است ؟!!اگر اینطور است چرا او را سمت خواهرش سوق میدهد!!؟ حتما آشنایی نزدیکی دارند آیا مرضیه ممکن است با مردان متمولی سر و سری داشته باشد ؟ اگر دارد چرا دوباره سمت من برگشت؟ مثل اینکه طاهره ، صولتی را در آب نمک گذاشته است به هر حال از چنین مرد متنفذ و ثروتمند مجردی خیلی از زن ها به سادگی نمیگذرند اگر اینطور است چرا اصرار کردند من همراهشان به این سفر بیایم ؟!! آیا چیزهایی بین این دو خواهر است که من از آن بی اطلاعم ؟!! با این افکار ، نفرت و آزردگی بر قلبم چنگ کشید . گویا سرم در میان این افکار با درد غوطه می خورد ، به این فکر کردم که فردا صبح موقع پیاده روی ته و توی قضیه را از طریق طاهره در میاوریم ، از دست او آزرده و عصبانی بودم. دوست داشتم هر چه زودتر صبح شود تا از طریق حرف زدن با طاهره این نفرت و دل آزردگی که در روحم بیدار شده بود را ساکت کنم ، اگر طاهره تمایلی به صولتی ندارد چرا راضی شده به ویلای او بیاید ؟ با این اندیشه سعی کردم خودم را آرام کنم که حتما بخاطر فشار و اصرار مرضیه است!!! اما صبح مشخص میشود. در این احوال و افکار غرق بودم که خودم را ساحل روبروی دریا دیدم ، ساحلی خلوت که در مقابل آن دریا در تاریکی مطلق با صدای امواج آرامش نجوا میکرد و نسیمی از آن صورت داغ از این احوال و افکار وسواس گونه ام را نوازش میکرد.با خودم تکرار میکردم طاقت بیاور صبح مشخص میشود ، طاهره در چنگ تو است در آخرین سکس تان مقعدش را فتح کردی دل آرام دار ، یاد نگاه ها و پیامهایی که امروز میداد بیفت یاد عطش و طلبی که در نگاهش بود ، صولتی لقمه ای ست که مرضیه به زور در دهان طاهره میخواهد بچپاند .سعی میکردم نیمه وسواسی و بدبین خودم را اینگونه آرام کنم . ترجیح دادم کمی افکار و خیالتم را رها و سبک کنم برای همین رول ماری جوانا را در حالی که مقابل ورطه ظلمانی و درهم شده آسمان شب و دریا بودم روشن کردم و پک های جانانه ای گرفتم ، ضربان قلبم کمی بالا گرفت ، احساس میکردم اینسیاهیِ مرموز تماما داشت مرا احاطه میکرد ، ویلا با نورهای ضعیفش داشت ناپدید میشد ، پاهایم را دیگر خیلی حس نمی کردم و گویی یکباره همه چیز برایم غریب و بشدت عجیب شد . اینجا چیکار میکنم ؟! اصلا اینجا کجاست ؟! مرضیه و طاهره واقعا چه کسانی هستند؟! با زن عمویم و خواهرش مخفیانه رابطه دارم؟!!واقعا چنین چیزی عجیب و مضحک نیست ؟!!اصلا چرا باید انقدر فکرم را درگیر این دو نفر کنم؟!!بعد چند ماه رابطه با طاهره آیا به همین اندازه برای من جذاب میماند ؟ آیا الان هم مثل روزهای اول برای من جذاب است ؟!!! این حساسیت من واقعا عجیب و بیجا نیست ؟!!!در حالی که چِت بودم سیگاری روشن کردم چند لحظه بعد ناگهان انگار صدای دختری را شنیدم که میگفت فندک داری ؟ اول گمان کردم در خیالاتم این صدا را شنیدم ، اما باز صدا بلند شد :میگم فندک داری ؟ به سمت صدا برگشتم در سایه و روشنِ بینِ دریا و ستونِ چراغ ها پیکر دخترانه ای را دیدم .کمی جلوتر آمد و نور بیشتر شد ، دامن چهارخانه یِ مشکی و سفیدی تا زانو به پا داشت و [فیش نِت هایِ توریِ مشکی] تا زانو پوشیده بود ، یک نیم تنه مشکیِ چرم براق و زیر آن کراپی به همین رنگ به تن داشت ، حلقه ای از نافش آویزان بود ، موهای لخت و سیاهی داشت که بشکل قارچی کوتاه شده بود که تا روی ابرو ها و اطراف گونه اش ریخته شده بود ، چشمان مشکی و گیرایی داشت ، رژ لب مشکی ای زده بود. وسط لب پایینش هم پیرسینگی کاشته بود ، انگار به راستی او را در اوهام و خیال میدیدم ، سیگاری را بین انگشتانش باریکش که ناخن های بلند و تیز و سیاهی داشت گرفته بود ، می خورد هفده هجده ساله باشد. _ای بابا چرا ماتت برده میگم آتیش داری ؟ [دوستانی که جدیدا این داستان سریالی میخوانند توجه کنند که بخش هایی که به اسم مرضیه یا طاهره ارسال می شود ادامه داستان سریالی الهیات مبتذل است] ادامه دارد....... نوشته: قلب یخی لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده