رفتن به مطلب

داستان سکس یهویی با زن شوهردار


dozens

ارسال‌های توصیه شده


سکس یهویی
 

سلام من یه دختر ۲۹ ساله‌م. شغل خیلی خوبی دارم و درآمد بسیار بالا. اما انگار از گفتن بیشتر از خودم خجالت می‌کشم. انگار زشته یه دختر ۲۹ ساله با پرستیژ و تحصیلات و… بیاد سایت کونباز.
اما از اونجا که بهترین سکس زندگیمو هیچ وقت نتونستم برای کسی تعریف کنم این خاطره رو می‌خوام اینجا به اشتراک بذارم.
من سن ۲۵ سالگی با پسر داییم ازدواج کردم. یه ازدواج نه خیلی سنتی نه خیلی مدرن. اما خود ساختار ازدواج منو کشوند به یه فضای بسیار سنتی. برای اینکه بتونم به خودم و شغلم و آینده‌م برسم ناخودآگاه مجبور بودم خانواده شوهرمو و حتی گاهی شوهرمو نادیده بگیرم. خیال می‌کردم همه چیز خوبه. اما همه چیز به خاطر یه مراعات دو طرفه به زور و الکی خوب نگه داشته شده بود. سکس‌هامون اصلا باب میل من نبودن و به شدت تکراری و بدون شیطنت و تنوع. و منم انقدر حوصله و علاقه نداشتم به شوهرم بگم یا یاد بدم چطور هیجان رابطه‌مونو بالا ببریم.
انگار از اینکه فقط آبش میومد راضی بود. اینم بگم من یه دختر فوق العاده سکسی هستم. بدن خیلی خوبی دارم. قدم ۱۷۰ پوستم سبزه وزنم ۶۳ . سینه‌هام مثل سینه‌های مامان و مامان بزرگم به طرز عجیبی بزرگ و گرده. باسنم گنده نیست اما چون سال‌ها والیبال و ایروبیک کار کردم سفت و گرده. شکمم صافه. و انعطاف بدنم موقع سکس خیلی بالاست. غیر از اون خیلی پایه‌م و خوب میفهمم پارتنر جنسیم چی می‌خواد. البته اینارو از حرف ‌ها و رضایت شوهر و دوست پسری که قبل ازدواج داشتم می‌گم.
خلاصه همه اینارو گفتم که به اینجا برسم. من یه خواهر شوهر هم سن و سال خودم داشتم که شوهرش ده دوازده سالی از ما بزرگ‌تر بود و چون وضع مالی توپی داشت با هم ازدواج کرده بودن. من هیچ وقت هیچ وقت به شوهر خواهر شوهرم تا قبل اون روز به هیچ دید بدی نگاه نکرده بودم. اما چیزی که دل ما رو نزدیک می‌کرد این بود که اونم مثل من از فضای سنتی خانواده اونا شاکی بود. و خیال میکرد برای پیشرفتش باید اونارو نادیده بگیره و از برنامه‌هاش چیزی نگه. وقتی تو چشم هم نگاه میکردم یا بعضی وقتا هم کلام بودیم با خودم فکر میکردم چه عروس و دامادی گیر این خانواده عقب مونده افتاده. هر دو پولدار کارآفرین. یعنی نزدیکی ما یه جور نزدیکی از جنس موقعیت شغلی بود همین…
یه روز که همه خونه مادر شوهرم بودیم گفتن فلانی مرده و همه پا شدن رفتن برم سر خاک و مسجد و اینا…
من موندم خونه‌شون. چون حوصله ختم ندارم. یهو زنگ در رو زدن. در رو زدم. شوهر خواهر شوهرم بود که اسم‌ قشنگش بود «امیرعلی» شونه بالا انداختم و تو دلم به خودم گوشزد کردم که آسمون به زمین نمیاد حالا. ببینه تو اینجایی میره. رفتم جلو آینه که ریختمو‌ببینم تا اون میاد بالا شیطنتم گل کرد دکمه بالای لباسمو باز کردم. راستش دلم میخواست ببینه چه سینه‌هایی دارم. چون از خواهر شوهرمم بدم میومد و اصلا نمیدونم با خودم گفتم بذار برای یه بارم که شده به یکی کِرم بریزم. هر چند تا اون موقع انقدر مرد سنگین و باوقاری بود که خدا میدونه. در بالا رو زد در رو باز کردم. یکم شوک شد و از پشتم نگاه کرد ببینه کسی نیست. گفتم آقا امیر همه رفتن ختم فلانی. انقدر یهویی بوده یادشون رفته بهت بگن. گفت آها. ناهار هست؟ گفتم اره اره . و راه دادم بیاد داخل. بنده خدا گناه داشت ناهار نخورده بره. اصلا به شر و سینه‌م نگاه نکرد. من خیس شده بودم اما. چشمای عسلی داشت امیرعلی و حسابی هیکلی بود. عضلانی بود انگار یه دوره سخت باشگاه میرفت. اما خوب یه شکم مردونه هم داشت. پاهاش و کمرش خیلی قدرتمند به نظر میومد. براش گوشت کوبیده و آبگوشت گرم کردم. با سبزی و سالاد شیرازی گذاشتم رو میزش. و وقتی یه بار رفتم تو آشپزخونه دکمه دوم پیرهنمو باز کردم. چون حس کردم درست ندیده چه سینه‌های مرمری نازی من دارم. لباسم یه لباس آستین بلند سبز حریر بود. یه دامن مشکی تنگ تا زیر زانو پام بود و جوراب شلواری. رفتم نشستم اون ور میز. گفت دست شما درد نکنه و اصلا سر بالا نبرد. انگار دیده بود داستانو خجالت می‌کشید. لبخند زدم: نوش جون
بحثو کشوندم به خانواده. به سنتی بودنشون. به تحجرشون. به مناسک بی‌فایده‌شون. و دیدم چقدر دلش پره. پرسیدم با خانمت چی؟ خوبی با اون؟ جا‌خورد. گفتم آخه من به یه رابطه الکی با شوهرم راضی شدم. سرشو پایین انداخت. وقتی سرشو انداخت پایین انقدر خجالت کشیدم. یکم بعد پاشدم مانتو پوشیدم گفتم من میرم خونه. گفت مگه منتظر نیستی آقاممد برسونتت؟ گفتم معلوم نیست کی بیان خوب نیست بیشتر از این. و اینو با یکم دلخوری گفتم. دهنش باز مونده بود. پوشیدم برم. دیدم اونم آماده شده. با حالت امری گفت می‌رسونمت. انقدر جدی گفت ترسیدم نه بگم. عصبی بود اصلا. با خودم خیال کردم پستونام پریشونش کرده. جز پستونام من چشم و ابرو مشکی‌ام. و فیسم واقعا ناز و دخترونس. تو راه بازم حرف زدیم. از کار و خانواده و تنهایی و…
من طاقت نیاوردم. دستشو گرفتم. اونم نه‌گذاشت نه برداشت گفت زنگ بزن ببین شوهرت کی برمیگرده؟همه اینا رو با اخم و تَخم و امری و دستوری میگفت. گوشی رو برداشتم زنگ زدم شوهرم گفت بعد مجلس میره مستقیم سر کار.
همین که گفتم شوهرم چی گفتی در حالی که به نگاش به خیابون بود یه نگاش به من اینطوری گفت: اون دکمه‌هایی که برام تو خونه باز کرده بودی رو باز کن ببینم. لبخند زدم. سریع باز کردم. یه ذره رانندگی می کرد بعد منو میپایید.
زیر لب غر میزد: داغونم کردی تو دختر.
گاز میداد. منم داشتم تو آتیش میمردم. کم کم تموم دکمه‌هامو باز کرده بودم. خجالت می‌کشید و باز هر پنج ثانیه نگام میکرد. بالاخره رسیدیم. پرسید: همسایه‌هاتون امنن؟ گفتم هیشکی نمیفهمه. مث غریبه‌ها رفتیم تو آسانسور. ولی تا رفتیم من دستمو چسبوندم به کیر شق شده‌ش زیر شلوار قشنگ مردونه‌ش چشماش چرخید لبشو چسبوند‌به‌گ‌وشم و گفت به خدا تو خوابم نمیدیدم این صحنه رو. ازش جدا شدم گفتم یعنی چی؟ دوست داشتی بام باشی؟ گفت شوخی میکنی؟ هر وقت خونه اونا دیدمت هر وقت دیدمت فقط حسرت داشتن تو خوردم. همیشه هم خیال میکردم هیچ وقت نمیشه. از احساسات پاره شدم. دست و پام شل شد. گفتم الان اینجام.
در اسانسور باز شد کلید در رو باز نمیکرد که. دستم میلرزید از هیجان. خم شدم با دقت در رو باز کنم. لپ کونمو گرفت تو دستش و گفت وای عاطی وای… صداش پیچید تو راه پله‌ها. اما به تخم هیچکدوممون نبود. در رو باز کردم. رفتیم تو. افتادم رو کاناپه. من کیرشو میخواستم اما اون دلش میخواست با آرزوش بازی کنه. خودش میگفت مدت‌ها تو کف من بوده. مانتو مو پرت کردم اونور. از هم لب گرفتیم. هی می‌بوسیدم. هی‌نگام میکرد. دستم همزمان رو کیرش بود. دست بردم سمت دامنم. گفت تورو خدا بذار با دامن بکنمت. گفتم چشم. دکمه‌های پیراهنمو اومدم باز کنم. دستمو کنار کشید. جلوم زانو زد و دونه دونه دکمه‌هامو باز کرد. اون لحظه از شوهرم متنفر شدم. شوهرم هیکلش نصف این مرد بود اما از سکس فقط قلدری‌شو یاد گرفته بود. همین که پیرهنم باز شد سینه‌هام مثل دو تا توپ بزرگ تو سوتین صورتی توری پیدا شد. تو نافم یه پیرسینگ برق میزد. اینا رو که دید چشاش خمار شد. نزدیک بود گریه کنم. منم جلوش نشستم. زل زدم تو چشاش. تو مغزم میگفتم این امیرعلیه که برام شق کرده. با دو تا دستاش سینه‌هامو اورد بیرون. یکم نگاه کرد و بعد شروع کرد میک زدن. من از حالت نشسته خوابیدم و اونم همچنان سینه من تو دهنش بود. مردی که تا اون لحظه نسبتا حرکاتش اروم بود حالا دیگه هیچی حالیش نبود. منم کیف می‌کردم. ناله می‌کردم. آبرو برام مهم نبود. ناله‌های بلند. شاید ده دقیقه سینه‌مو خورد بعد بو کشید و رفت رو شکمم و لیس میزد تا رسید به کمربند دامنم. بهم گفت: برگرد. گفتم چشم. برگشتم و بهترین پوزیشن داگی ممکن رو گرفتم براش. دامنمو داد پایین. منتظر بودم کیرشو بذاره توم. اما نه. صورتش رو گذاشت بین کونم و لیس میزد دیوانه شدم. داشتم میمردم. اسمشو صدا میزدم. التماس کیرشو میکردم. دامنو کند و حالا با یه جوراب شلواری نصفه نیمه پایین اومده جلوش بودم. یهو دید دوتامون رو سرامیک آییم. دستمو گرفت و بلندم کرد. چند بار بوسید گونه و گردن و لبمو. منم مثل خانم فقط چشامو بسته بودم. رفت نشوندم رو کاناپه. شلوارشو داد پایین. مث سگ له له میزدم. کیرشو دراورد. کیر قشنگی بود. با اشتیاق سرشو اروم کردم تو دهنم. و تخماشم با اون یکی دستم گرفتم. مردی که تا الان کیرشو بم نمیداد دیگه ول کن نبود یه زمان طولانی براش ساک زدم که هر چند فوق العاده لذت بخش بود اما ترس اینو داشتم آبش بیاد و کصم بی کیر بمونه. یه جا بهش گفتم آبت نیاد؟ وقتی چهره‌مو دید که ریملم ریخته و رژم پخش شده با عشق نگاهم کرد و گفت باشه. تو یه حرکت گرفتم بغل و بردم سمت تخت. خودشم خوابید کنارم و لب گرفتیم بعد از بغل پامو داد بالا. فهمیدم پوزیشن ساید دوست داره. وای خدایا وای خدایا بهترین لحظه زندگیم بود. کیرشو کرد تو کصم. دوتامون صدامون در اورد و اروم تلمبه زد زد زد زد و خیلی زود آبش اومد و اومد دربیاره کیرشو گفتم نه و آبشو ریخت تو کصم. ده دقیقه چرت زدیم. و بعد که بیدار شد. گفت عاطی گفتم جانم گفت چقدر دیگه وقت داریم. ساعت ۶ عصر بود گفتم تا نه و ده شب وقت داریم. گفت بازم میخوامت برگشتم سمتش و سینه‌های گنده‌م‌افتاد رو سینه‌هاش گفتم معلومه منم. لبمو بوسید و در جا رو زانوهاش وایساد منم پاهامو گرفتم هوا کیرشو کرد تو کصم و حسابی کرد. بعد همون طور دستوری گفت حالا برگرد بعد داگی کردم. بعد گفت حالا ساک بزن و منم ساک زدم ساک ک میزدم خیره میشد به چشام. قشنگ با فیسم حال میکرد. بعد گفت حالا برگرد این سری اومد کیرشو بذار یکم اولش اشتباه رفت تو کونم. گفتم آخ گفت چی شد؟ گفتم این کونمه با لحن سکسی گفت میگی یعنی کون نمیشه. برگشتم سمتش گفتم چرا نمیشه؟ برا تو همه چی میشه. دوباره برگشتم داگی. گفتم اروم بکن. اونم انقدر درکش بالا بود. فقط ده دقیقه طول کشید که اروم اروم تا دسته بکنه تو. آقا کیرو که کرد تو کونم. دوتامون به بالاترین سطح لذت رسیدیم و مث حیوون فقط صدا میدادیم من که گریه میکردم اخراش اونم لال شده بود و مثل سکته‌ها فقط جلو عقب میرفت. خلاصه ابش اومد و ریخت تو کونم.
گفتم بریم حموم گفت چشم خسته بود خیلی منم اذیتش نکردم. اما خودش داوطلب شد کبذارم یه بار دیگه کصمو بخوره وقتی نشست کصمو بخوره به حدی حشری شدم از کص خوریش که دوباره خودخواهانه خواستم باز بکنم. زیر دوشم یه بار سر پا کردم. اومد بیرون لباساشو پوشید و با یه عالمه بوس خدافظی کرد. وقتی شوهرم اومد خونه تازه فهمیدم خونه خراب شدم. و دیگه شوهرم برام مث غریبه‌هاس. چند ماه بعدش هم طلاق گرفتم. رابطه جنسی خیلی مهمه. با اینکه بهترین رابطه کل زندگیمو با امیرعلی داشتم اما هیچ وقت تکرارش نکردم دوباره. یه جور دل زده شدم از خیانت. کاش یکم تلاش میکردم رابطه جنسی‌مو با شوهرمو خوب کنم. کاش اون تلاش میکرد منم در نظر بگیره. رابطه جنسی خیلی خیلی مهمه. لطفا دست کم نگیرین

نوشته: عاطفه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18