minimoz ارسال شده در 15 آبان اشتراک گذاری ارسال شده در 15 آبان کیر همدیگه رو تو باغ خوردیم خیلی سال پیش زمان دبیرستان یه رفیق صمیمی داشتم که همه جا با هم بودیم. عموی من یه باغ تقریبا بزرگ داشت که خیلی وقتا بهم کلید میداد که برم باغ و به درخت ها آب بدم. من هم می رفتم و کلی بهم خوش می گذشت . یه سری به دوستم گفتم باهام بیاد ، اونم سریع اوکی داد و دوتایی رفتیم باغ . اونجا یه استخر داشت که با تلمبه پر میشد و وقتی کامل پر میشد تلمبه را روشن نگه می داشتیم و سرریز آب استخر از یه مسیر مخصوص می رفت توی باغ برای آبیاری درخت ها. وقتی رسیدیم باغ اول از همه تلمبه را روشن کردم که آب استخر پر بشه و سرریز کنه ، بعدش بلافاصله لخت شدیم و پریدیم تو استخر . پسرها میدونن که وقتی تو استخر هستیم و از آب میاییم بیرون شورت به حالت وکیوم میچسبه به بدن و کیر و تخم ها از روی شورت می زنه بیرون . من وقتی از آب اومدم بیرون به این حالت دقت نکردم ، راستش برام مهم هم نبود چون هر دوتامون پسر بودیم ولی یهو متوجه شدم دوستم داره به کیرم نگاه میکنه . اولش فکر کردم همینطوری چشمش چرخیده ولی زود متوجه شدم که واقعا حواسش به کیر من هست و حالت نگاهش هم عوض شده بود . منم سریع شورتم را کشیدم جلو و حالت وکیومش را از بین بردم که کیرم دیده نشه ولی در هر حال شورت معمولی بود و مایو استخر نبود و همینطور که در حالت عادی خیس شده بود بازم کیرم توی شورت مشخص بود. خلاصه رفتم کنار لبه استخر و نشستم و پاهام را گذاشتم توی آب . همون موقع رفیقم از آب اومد بیرون و اونم کیرش توی وکیوم پیدا شده بود اما هیچتلاشی نکرد که مخفیش کنه و با همون حالت اومد کنار من و نشست . من دیدم کیرش کم کم داره تغییر حالت میده ، برای همینم بلند شدم رفتم سمت ساختمون که ده بیست متر با استخر فاصله داشت و اونجا الکی خودم را مشغول کردم . یکی دو دقیقه گذشت و دیدم دوستم نیومد . برگشتم یه نگاه سمت استخر انداختم دیدم کنار استخر ایستاده و شورتش را کامل درآورده و کیرش راست شده و انگار که منتظر هست که من ببینمش. راستش خیلی جا خوردم و با خودم فکر کردم نکنه یه حرکتی بزنه و خلاصه شرایطی پیش بیاد که نشه جمعش کنیم . تو همین فکرا بودم که احساس کردم از دیدن کیر راست شده رفیقم یه حال متفاوتی بهم دست داده ، یه جور شهوت که بار اول بود که تجربه می کردم ، فکر کردم یه کاری کنم که خودش را جمع کنه ولی ته دلم یه جوری بود که انگار بدم نیومده بود و برعکس یه حالت شهوتناک خوبی داشتم ولی نمیخواستم به روی اون بیارم برای همینم سعی کردم اوضاع را کنترل کنم توی تراس جلوی ساختمون و در جهت پشت به استخر و یه جوری که انگار ندیدمش صداش زدم و گفتم بیا اینجا یه چیزی با هم بخوریم ولی اون جواب داد که نه بهتره تا وقتی هنوز هوا گرم هست تو استخر باشیم و بهم گفت که من برم سمت استخر و خودش پرید تو آب. منم دیگه یواش یواش حالت شهوتم بیشتر شده بود و توی کیرم یه جور ضربان احساس می کردم و نفس هام تند شده بود . رفتم سمت استخر و به دوستم نگاه کردم و دیدم که شورت نداره اما خودم را به ندیدن زدم و رفتم تو آب و وانمود کردم که متوجه نشدم که شورت نداره. دوستم اومد سمت من و بهم گفت که تا حالا لخت اومدی تو استخر ؟ گفتم خب آره دیگه ، همین حالا هم لخت هستیم . گفت: نه ، منظورم لخت کامل هست بدون شورت … من گفتم نه ، گفت چرا امتحان نمی کنی ؟ گفتم بیخیال بابا ، من اگر تنها باشم شاید لخت بشم ولی الان که نمیشه . گفت چرا نمیشه ؟؟ مگه ما رفیق نیستیم؟ مگه همه جا با هم نیستیم ؟ خب چه اشکالی داره که با هم لخت باشیم ؟ بعد با دست به کیرش اشاره کرد و گفت ببین من بهت اعتماد دارم و از اینکه کنارت لخت باشم اصلا حس بدی ندارم تازه خیلی هم خوبه . من که دیگه هیچ جوری نمی تونستم وانمود کنم که کیرش را ندیدم بهش گفتم خب شرایط آدما فرق داره . اونم گفت هیچ فرقی نداره ، لخت شو خودت میبینی که هیچ شرطی و هیچ فرقی وجود نداره . من ساکت شدم . ولی کیرم داشت مثل قلبم ضربان میزد و به شورتم فشار می آورد. رفیقم که متوجه شد من حالم سرجاش نیست از من فاصله گرفت و رفت یه طرف دیگه استخر که من راحت باشم و انگار که محیط را برای من راحت کرد. وقتی دور شد یهو توی دلم خالی شد و احساس کردم که واقعا چرا لخت نشم ؟ کیرم داشت منفجر میشد و دلم می خواست آزادش کنم . یه لحظه با خودم گفتم بزار امتحان کنم ببینم چه حسی داره، با دست کیرم را از کنار شورت بیرون آوردم . کیرم کاملا راست شده بود و به سختی تونستم از کنار پاچه شورتم بیارمش بیرون و همون موقع که آزادش کردم یهو انگار حالم عوض شد و یه مکث کوتاه کردم و بی اختیار شورتم را کامل درآوردم . دوستم از من دور شده بود و پشتش به من بود . حالا دیگه دلم می خواست یه جوری بهش بگم که منم شورت ندارم . خوشبختانه برگشت و بهم نگاه کرد منم همونطور که باهاش چشم تو چشم بودم یه جوری که حتما ببینه شورتم را انداختم کنار استخر و اینطوری حالیش کردم که من هم لخت هستم. اومد سمت من و کاملا روبروی من ایستاد و با دقت سعی می کرد کیرم را توی آب ببینه و اصلا حالت خجالتی هم نداشت . منم کیرش را نگاه کردم . کیر های هر دوتامون کاملا راست شده بود و به فاصله چند سانت کنار هم توی آب هر دوتاشون را می دیدم . شهوت خیلی عجیب و زیادی بهم دست داده بود. دوستم راه افتاد که از آب بره بیرون من هم بدون اینکه فکر کنم دنبالش رفتم و سعی می کردم بدن لختش را توی ببینم . از آب رفت بیرون و حالا دیگه کاملا لخت کنار استخر ایستاده بود . منم رفتم بیرون . یکی دو دقیقه هیچ حرفی نزدیم و زیر چشمی داشتیم کیر همدیگه رو دید میزدم. دوستم گفت : چطوره؟ خیلی خوبه ؟ نه ؟ منم گفتم آره خیلی حس خوبیه. گفت بهترم میشه . بعد گفت دلت می خواد به من دست بزنی ؟ ولی منتظر جواب من نموند و دستم را گرفت و گذاشت روی کیرش و خودش هم کیر من را با دست گرفت . شاید باور نکنید که من هنوز که هنوز هست بعد از گذشت این همه سال و بعد از صدها تجربه سکس و کس و کون و هزار تا جق که داشتم ولی هنوز نتونستم مثل اون بار اول اون حال را تجربه کنم. کیرش سفت و گرم بود اما پوستش نرم بود. یه حال عجیب و متفاوتی داشتم. همینطور که از شدت شهوت داشتم دیوونه میشدم ، دوستم خیلی آروم من را هل داد و من بدون هیچ مقاومتی به حالت درازکش کنار استخر خوابیدم. خودش هم خم شد و شروع کرد به بوسیدن و مکیدن کیرم. با یه دست دیگه هم خیلی آروم با تخم هام بازی می کرد. ساک نمی زد، با کیرم عشق بازی می کرد. می بوسید و لیس می زد و به صورتش میمالید. خیلی شهوتی و خیلی تشنه و خیلی لذت بخش با کیرم رفتار میکرد. من احساس می کردم همه لذت های دنیا یکجا جمع شده وسط پاهام و دلم نمی خواست این حال تموم بشه . همینطور که دوستم داشت با کیرم عشقبازی میکرد خودش هم در جهت برعکس کنار من دراز کشید طوری که کیرش جلوی صورتم بود. من به پهلو چرخیدم و همه کیرش را یکجا بلعیدم. هرگز اون حس و حال را فراموش نمیکنم و بعد از اون هم هرگز تکرار نشد. با اشتیاق زیاد کیرش را می خوردم و سعی می کردم هر کاری اون میکنه من هم همون کار را بکنم . نمی دونم چقدر طول کشید ولی هر چی بود بهترین لحظات زندگی جنسی و تجربه سکسی من بود. همینطور که کیرش را میخوردم و میمالیدم ، اونم با کیر من مشغول عشقبازی بود و یهو احساس کردم همه وجودم وسط پاهام متراکم شد و رفت توی کیرم و از اونجا خالی شد. خیلی عالی بود یک تجربه بینظیر و دوست داشتنی ، بدنم می لرزید و شل میشد و با هر قطره آب منی که از کیرم میرفت بیرون همه بدنم سفت میشد و باز شل میشد و چند قطره دیگه و باز سفت میشد و چند بار تکرار شد . انقدر بیحال شده بودم که کیر دوستم را ول کرده بودم . دیدم روی زانوها بصورت نیمه ایستاده کنارم زانو زده و داره جق میزنه . با لذت نگاهش کردم و با یک دست تخمهاش را آروم نوازش کردم و با دست دیگه همراه دست خودش براش جق زدم، آبش اومد و با فشار پرتاب شد توی استخر. اون هم بی حال شد و افتاد کنار من . چند دقیقه گذشت. هیچ کدام هیچ حرفی نزدیم . من به سمتش چرخیدم و کیرش را گرفتم و آروم آروم کیرش را مالیدم ، هیچحرکتی نکرد . من ادامه دادم ، احساس کردم دیگه نمی تونم صبر کنم و طاقت ندارم ، نیم خیز شدم رفتم سراغ کیرش شروع کردم به بوسیدن و لیسیدن کیرش . دلم نمی خواست تموم بشه . همینطور که مشغول کیرش بودم اونم رفت سراغ کیر من و دوتایی شروع کردیم به خوردن کیر همدیگه. اون روز تا شب تقریبا هفت هشت ساعت با کیرهای همدیگه عشقبازی کردیم. گرچه فقط سه چهار مرتبه آبمون اومد اما هیچکدوم دنبال ارگاسم با آب منی نبودیم. ما تشنه کیر همدیگه بودیم. اصلا قرار نبود از خوردن و لیسیدن و بوسیدن کیرامون سیر بشیم یا خسته بشیم . لذت اون تجربه عالی تا آخر عمر همرام هست و بعد از اون روز تا حالا بیشتر از صدها بار هر وقت فرصت پیش اومده کیر همدیگه را خوردیم اما دیگه هرگز مثل اون اولین بار توی باغ و مثل اون روز نشد و اون لذت تا الان تکرار نشده. هردوتامون ازدواج کردیم و بچه هم داریم. توی این سالها هیچوقت از کون با هم سکس نکردیم و هیچ وقت لبهای همدیگر را هم نبوسیدیم و حتی بهش فکر هم نکردیم ولی هر وقت فرصتی پیش میاد که تنها بشیم حتما با کیرهای همدیگه عشقبازی میکنیم و کیر همدیگر را می بوسیم و لیس میزنیم و با لذت می مکیم . لذت سکس از هر نوع که باشه بهترین و شیرین ترین لذت دنیا هست . سکس عالی براتون آرزو می کنم. نوشته: مهرداد واکنش ها : gayboys 1 لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
gayboys ارسال شده در 6 آذر اشتراک گذاری ارسال شده در 6 آذر کیر همدیگه رو تو باغ خوردیم 2 سلام به همه بچه های خوب کونباز و ممنون بابت کامنتهای خوبی که برای ماجرای عشقبازی من با کیر رفیقم توی باغ ارسال کردید. بزارید راستش را بهتون بگم. اون روز که من برای اولین بار با کیر دوستم عشق بازی کردم، آنقدرها هم که فکر میکنید شیرین و لذتبخش تموم نشد. اون روز وقتی از باغ برمیگشتیم تو راه هیچ کدام با هم حرف نزدیم ، من حتی موقع رانندگی سعی می کردم توی آینه بغل سمت راست که دوستم نشسته بود نگاه نکنم که یهو باهاش چشم تو چشم نشم . انگار که یک حس گناه و پشیمانی بی حد و مرز افتاده بود به جونم، دلم می خواست بمیرم ، از خودم خجالت می کشیدم و احساس می کردم به رفاقتی که بین خودمون بود خیانت کردم . با خودم فکر می کردم این رفاقت چند ساله دیگه برای همیشه با خجالت و سرافکندگی تموم شد. مشکل اینجا بود که دوستم هم هیچحرفی نمیزد . سعی نمی کرد ماجرا را توجیه کنه ، این سکوت باعث میشد من فکر کنم اونم مثل من داره از خجالت و شرمندگی می میره ، وقتی رسیدیم جلوخونه شون یه خداحافظی سریع کرد طوری که من فقط فظ آخرش را شنیدم ، پرید پایین و در را بست و رفت. من چند ثانیه که به نظرم یه عمر اومد همونجا موندم ، خیلی از دست خودم ناراحت بودم ، احساس گناه ولم نمی کرد . به خودم گفتم خاک بر سرت کنن، احمق، بیشعور، حالا با چه رویی میخوای بری خونه و توی چشم مامان و بابا نگاه کنی . داشتم دیوونه می شدم . سرم را گذاشتم روی فرمون ماشین ، چشمام را بستم که آروم بشم ، لحظه لحظه اون صحنه های کیر شق شده خودم و عشقبازی هایی که با کیر همدیگه کرده بودیم مثل فیلم سینمایی توی ذهنم پخش شد ، از تصور اون صحنه ها کیرم سفت شد و همون حس و حال اومد سراغم و حالم عوض شد. انگار که کیرم به دادم رسیده بود و با شق شدنش باعث شد که از اون حال بدی که به خاطر احساس گناه و پشیمانی بهم دست داده بود خودم را بکشم بیرون و بعدش خودم را جمع کردم و رفتم بطرف خونه. مطمئن بودم با اون حالی که من دارم اگر چشمم توی چشم مامان یا بابا می افتاد بدون شک اون حالت برافروختگی که توی وجودم احساسش می کردم من را لو میده . باید هر طور شده یه جوری خودم را به اتاق می رسوندم که چشم مامان اینا بهم نیفته. وقتی رسیدم پشت در خونه ، یه کم مکث کردم ، کلید را انداختم و رفتم داخل ، مامان توی آشپزخونه مشغول بود و پشتش به من بود ، یه سلام کردم نصف راه تا اتاق را با سرعت رد کردم، نزدیک اتاقم که شدم گفتم : مامان من با دوستم بیرون شام خوردیم ، من خسته هستم و فردا هم باید صبح زود بیدار بشم ، بعدش یه شب بخیر گفتم و قبل از اینکه مامان فرصت کنه به طرفم بچرخه و من را ببینه پریدم تو اتاق و در را بستم . از خودم بدم اومده بود ، حالا علاوه بر احساس خیانت به خودم و خیانت به رفاقت چند ساله مون ، احساس خیانت به مامان و بابا هم اضافه شده بود . دلم می خواست بمیرم . رفتم تو تخت و پتو را کشیدم روی سرم که اگر مامان بیاد تو اتاق و بخواد باهام حرف بزنه نتونه چشمام را ببینه. لامصب چشم ها همیشه آدم را لو میدن. احساس گناه داشت همه وجودم را می خورد. انگار که تاوان همه لذتی که اون روز برده بودم را باید پس می دادم . سرم را توی بالش فرو کردم ، دوباره ناخودآگاه یه دور ماجرای امروز را توی سرم مرور کردم ، یادم اومد که اول دوستم لخت شده بود و من کیرش را دیده بودم، بعد یادم اومد که دوستم همون اول کار دست من را گرفت و گذاشت روی کیر خودش، بازم یادم اومد که اون بود که کیر من را تو دستش گرفته بود . یادآوری اینها بهم کمک می کرد که خودم را تبرئه کنم و همه چیز را بندازم گردن اون. تو همین فکرا بودم و داشتم ماجرای امروز را توی افکارم مرور می کردم که شاید بتونم چیزای بیشتری پیدا کنم که همه چیز را بندازم گردنش و این عذاب لعنتی را کم کنم، اما این یادآوری دقیقا برعکس عمل کرد و دوباره باعث شد تصویرسازی اون لحظه ها همون احساس شهوتی که داشتم را برام زنده کنه و کیرم یواش یواش داشت سفت میشد. با ناراحتی و عصبانیت کیرم را از روی لباس گرفتم و فشارش دادم و فکر کردم که ازش متنفرم. خلاصه حسابی قاطی کرده بودم . اون شب با عذاب وجدان و احساس گناه و پشیمانی زیادی خوابم برد. یادم هست که تا هفت هشت روز اصلا سراغ دوستم نرفتم. ما دوتا قبل از اون روز، بدون استثنا هر روز با هم بودیم ، فوتبال بازی می کردیم ، ولگردی تو شهر و پاساژها و خیابونا و خلاصه بیشتر ساعت های روز را با هم بودیم . از اونم خبری نبود . انگار که هر دوتامون داشتیم دوران سخت عذاب وجدان و پشیمانی بابت اون روز را تجربه می کردیم. تقریبا هفت روز شایدم هشت روز گذشت تا اینکه یه روز بطور اتفاقی همدیگه را تو کوچه دیدیم ، از دور دیدمش ، دلم یهو ریخت ، قلبم انقدر تند میزد که احساس کردم از گلوم داره میاد بیرون ، می خواستم مسیرم را عوض کنم که باهاش روبرو نشم اما نمی تونستم ، هر چی نزدیکتر میشد ضربان قلبم تندتر میشد ، زبونم توی دهنم خشک شده بود ، حتی نمی تونستم آب دهنم را قورت بدم . نزدیک شدیم ، چشم تو چشم ، صورت به صورت ، نگاهش کردم ، همه اون احساس گناه و عذاب وجدان و اون کس شعرهای لعنتی از سرم پرید و رفت ، یهو سبک شدم ، به صورتش نگاه کردم ، چشماش ، گونه هاش ، حالت موهاش ، همه اینا حالم را خوب می کرد ، حس کردم خیلی دوستش دارم، حس کردم ندیدنش چقدر برام سخته . دوستم بهم سلام کرد ، بی اختیار بغلش کردم و گفتم چطوری بی معرفت ؟؟؟ کجا بودی؟ چرا سراغی از من نگرفتی؟؟ دوستم به جای اینکه به اون سوال ها جواب بده ، سرش را انداخت پایین و گفت: راستش فکر می کنم این چند روز هر دوتامون مثل هم بودیم, درسته؟؟ وقتی این سوال را پرسید دوباره همه خاطره های اون روز برام تکرار شد و تصویر ذهنی لذت بخشی برام درست کرد. برای همین هم فکر کردم که هیچ توضیحی لازم نیست بهش بدم و خودش فهمیده بود که کاملا متوجه منظورش از این سوال شده بودم، بهش گفتم: آره ، درسته. بهم گفت : خیلی باحالی ، دمت گرم که راستش را گفتی . بعدش چند ثانیه دوتامون ساکت شدیم. به نظرم سکوت طولانی بود. یه نفس عمیق کشیدم ، خودم را جمع کردم و بهش گفتم بابت اون روز معذرت می خوام . بهش گفتم قول بده فراموشش کنیم . گفتم قول میدم دیگه تکرار نمیشه. گفتم تو بهترین رفیق منی و دلم نمی خواد از دستت بدم. ولی اون بهم گفت چرا فراموشش کنیم؟؟ گفت: مگه اصلا فراموش شدنیه ؟؟ من سرم را انداختم زیر و نمی تونستم بهش نگاه کنم چونکه حس کردم که واقعا دوستش دارم ، حس عجیب و خوبی بود ،اما لامصب خیلی زود به عذاب وجدان و احساس گناه تبدیل میشد. وقتی نگاهش می کردم دلم می خواست همه عمرم را باهاش باشم ، ولی یه چیزی مثل یه صدای گناه آلود توی وجودم بهم می گفت خجالت بکش ، اون صدا بهم می گفت: فکر کردی نمیدونم برای چه کثافتکاری هایی دلت می خواد کنارش باشی ؟ خودت را به نفهمی زدی ؟؟ خجالت نمی کشی که چه تصوری از با هم بودن با دوست صمیمی خودت داری ؟؟ اون صدای لعنتی خیلی اذیتم میکرد ولی وقتی به دوستم نگاه می کردم ساکت میشد ، قلبم تاپ تاپ می کرد و دلم می خواست همه اون چیزایی که توسرم میگذشت را بهش بگم . تو همین افکار بودم که دوستم بهم گفت : میای بریم یه چرخ بزنیم و با هم حرف بزنیم ؟؟ من با حرکت سر اوکی دادم و مثل یک برده بی اختیار دنبالش راه افتادم . باور نمی کنید اگر بهتون بگم چقدر عاشقش شده بودم ، چقدر کنارش آروم بودم ، وقتی با هم بودیم هیچ صدای لعنتی از درونم هیچ حرفی نمی زد . دلم می خواست تا ابد باهاش باشم . همینطور که با هم راه می رفتیم داشت برام حرف می زد اما راستش من چیز زیادی یادم نمیاد که چی می گفت ، وسط حرفا ازم پرسید: مگه نه ؟؟ تو هم اینطوری هستی؟ من انگار یهو به خودم اومدم ، گفتم ببخشید حواسم نبود. دوباره گفت: بهت میگم اینطوری هستی؟؟ گفتم : چطوری؟؟ نگام کرد و گفت انگار تو باغ نیستی بعدش خندید و گفت : ببین ، من این مدت خیلی فکر کردم و حتی رفتم با یکی از بچه ها که اطلاعات پزشکی داره صحبت کردم. بهم گفته این حالت ممکنه برای بعضی آدما پیش بیاد . بهم گفت سلولهای تحریک کننده تمایلات و احساسات جنسی توی مغز برای آدمای عادی با بعضی های دیگه از نظر بیولوژیک فرق داره. بهم گفته این حالت مثل یه جور سیستم متفاوت توی وجود بعضیا هست که در کنترل و اختیار خودشون نیست . گفت حتی یه تحقیق انجام شده که نشون میده فرم سلولهای مغزی این آدما فرق داره و به جای اینکه دایره ای باشه حالت بیضی داره و این رفتار و تمایلات جنسی یه جور ریشه بیولوژیک داره که باعث میشه تمایلات جنسی این آدما فرق داشته باشه. میفهمی چی میگم ؟؟؟ بهش گفتم : پسر تو که ریدی به آبرومون ، رفتی به یارو چی گفتی ؟؟؟ حالا فکر می کنه ما کونی هستیم . خندید و گفت نترس ، بهش گفتم یه پسر تو خیابون دیدم که مثل دخترا بوده و رفتارش به نظرم عجیب بوده و خواستم در موردش بیشتر بدونم. منم یه نگاه بهش انداختم و گفتم : هااا ، چه روش خویی ، اونم حتما خر بوده باور کرده بعدم بهش گفتم : پسر ریدی ، نابودمون کردی با این تحقیقات علمیت بهم گفت : این حرفا را ول کن ، راستش را بگو ، بگو اون روز واقعا چه حالی داشتی ؟؟ نتونستم بهش بگم چقدر حال خوبی بوده و از اون بدتر اینکه نتونستم بهش بگم که بعد از اون روز چقدر دیوانه وار دوستش دارم ، ولی بهش گفتم : خب شاید یه کم فرق داشته باشه ، ولی دلیلش این بوده که ما تجربه سکس نداشتیم و اون اتفاق توی باغ بهمون لذت زیادی داد، ولی این دلیل نمیشه که. کونی باشیم. باز خندید و گفت : هی انقدر کونی کونی نکن ، مگه ما اون روز دلمون میخواست بهم دیگه کون بدیم ؟؟ بعد خودش جواب داد : نه ، معلومه که نه . بعد پرسید: تا حالا شده از دیدن یه دختر خوشگل کیرت راست بشه؟؟ دوباره خودش جواب داد: نه ، نشده ، بعد پرسید: تا حالا با خودت فکر نکردی که چرا ما دوتا دوست دختر نداریم و دنبال دوست دختر هم نیستیم ؟؟ دوباره خودش جواب داد: چونکه میل جنسی ما با دخترا تحریک نمیشه. بعد بهم گفت : خنگ خدا ، من فکر کنم ما از اون سلول بیضیا هستیم و زد زیر خنده ، من نگاهش کردم و بازم دلم ریخت ، صدای خنده هاش حالم را خوب میکرد ، احساس کردم وای خدا چقدر من این بچه را دوست دارم . تو همین حال بودم که یهو گفت : یه کاری می کنی ؟؟ گفتم : چه کاری ؟؟ یه خنده شیطنت آمیزی کرد و گفت نوبت دو هفته ای آبیاری باغ عموت اینا این هفته هست ، کلید را ازش بگیر که بریم باغ و سلول های بیضی خودمون را تست کنیم و دوباره خندید. گفتم : بیخیال ، من دیگه تا آخر عمو توی اون باغ نمیرم . با خنده بهم گفت : اتفاقا باید بریم و باید با هم بریم که ته و توی این سلول های بیضی لامصب را در بیاریم. راستش خیلی هیجان داشتم ولی ترسیده بودم که موضوع باغ رفتن را ادامه بدم. برای همینم بهش گفتم : حالا صبر کن تا آخر هفته ببینم چی میشه. بعدش یه نیم ساعت دیگه با هم چرخیدیم و خداحافظی کردیم و من رفتم خونه. اعتراف می کنم که رویای تکرار خاطرات باغ با دوستم از سرم بیرون نمی رفت. اعتراف میکنم که کاملا احساس می کردم برای آخر هفته بی تاب شدم. انگار که همه فضای مغزم با تصور اینکه چه اتفاقاتی توی باغ در انتظار مون هست پر شده بود. اعتراف میکنم که دیگه طاقت نداشتم دوری از دوستم که حالا یه جور دیگه دوستش داشتم را تحمل کنم چونکه حالا دیگه همه چیز برام فرق داشت . این اعتراف هایی که به خودم کردم و اینکه با خودم در مورد نوع خاصی از احساس دوست داشتن رفیقم کنار اومده بودم باعث شد که دوران پشیمانی و عذاب وجدان و احساس گناه برام تموم بشه و جای خودش را به یک انتظار لذتبخش بده. حالا دیگه انتظار برای لحظه هایی که آخر هفته توی باغ تصور می کردم دلم را آب کرده بود. حتی از تصورش هم حالم خوب میشد. اون لحظه ها را برای همتون آرزو می کنم. امیدوارم فرصتی پیش بیاد که خاطره دومین آبیاری باغ عمو را براتون تعریف کنم. زندگی شاد و پر از سکس براتون آرزو میکنم. نوشته: مهرداد واکنش ها : Kuros 1 لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده