gayboys ارسال شده در 30 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مهر معشوقه رئيسم شدم (اين داستان تخيلي است. لطفا خيلي جدي نگيريد) همه چيز از يک اشتباه شروع شد. اسمم پريسا است که در زمان شروع داستان 37 سالم بود. متاهلم تو يک شرکت کامپيوتري به عنوان دستيار حسابدار کار میکردم. مسئول مستقيم من که حسابدار اصلي شرکت محسوب مي شد، اسمش احمد و 45 سالش بود. احمد زنش رو طلاق داده و تنها زندگي مي کرد و تو شرکت شايعاتي بود حاکي از اينكه با بعضي خانمهاي شرکت رابطه داره. با من که بيشترين تماس رو باهاش دارم رفتارش عادی بود و هيچ وقت پيش نيومده بود که بقول معروف بخواد مخم رو بزنه. امّا يک روز همه چيز عوض شد. درست در زمانی که به مهلت رسيدگي به حسابهاي شرکت و تهيه اظهارنامه مالياتي نزديك ميشيم، يک روز که تا دیروقت تو شرکت مونده بودم تو يکي از حسابها اشتباه کردم. اشتباه در ظاهر جزئي بود امّا نتايج عجيب و غريبي بدنبال داشت. البته خودم متوجه نشدم و به خیال خودم کارم را به خوبي انجام دادم و گذاشتم روي ميز احمد تا فردا ببينه و تأييد کنه. امّا احمد که در کار خيلي دقيق و سخت گير بود، روز بعد با اولين نگاه به جدول هزينه هايي که من تهيه کرده بودم متوجه اشتباهم شد که ممکن بود باعث بشه ماليات شرکت دو سه برابر اضافه بشه. من و احمد تو يه اتاق کار میکردیم. من از تغيير لحن احمد و اينکه مثل روزهاي ديگر با خوشرويي با من صحبت نمی کرد حس کردم که اتفاقي افتاده امّا احمد تا آخر وقت اصلاً اشارهاي به موضوع نکرد. حدود يک ساعت به تايم خروج از شرکت مونده بود که بهم گفت مطلب مهمي در مورد حسابها پيش اومده و ازم خواست تو شرکت بمونم. بعد خودش از اتاق رفت بیرون و بهم فرصت نداد که ازش بپرسم موضوع چيه. تقريبا يک ساعت بعد از رفتن بقيه همکارها و وقتي که حتي آبدارچي هم رفت، احمد برگشت. من که ديگه خيلي نگران شده بودم ازش پرسیدم که موضوعش چي بوده. گفت “ميخوام در مورد دسته گلي که به آب دادي صحبت کنيم.” هاج و واج بهش نگاه مي کردم که چي داره ميگه. دو تا جدول خلاصه هزينه و درآمد شرکت در سال گذشته رو از ميزش درآورد و گذاشت جلوي من. دو تا جدول در قسمت درآمد ها یکسان بودند امّا در قسمت هزينهها اختلاف فاحشي داشتن. گفت “خوب بنظرت کدوم يکي از اينا درسته؟” گفتم: “متوجه نميشم.” بعد توضيح داد که جدولي که هزينهها رو کم نشون ميده همونيه که من تهيه کرده بودم و بعلت وارد کردن اشتباه ارقام باعث افزايش شديد ماليات شركت مي شده. عرق سردي روي پيشونيم نشسته بود. گفتم: “حتماً دیروز که تا دیروقت کار ميکردم خسته بودم و اينها از دستم در رفته.” احمد: “علتش مهم نيست. مهم اینه که اشتباهی صورت گرفته که من امروز با اولين نگاه به حسابها اون رو فهميدم امّا تو با اون همه ساعت که وقت گذاشتي نتونستي متوجه بشي. من حسابها رو درست کردم امّا مسئله اينجاست که اگر موضوع رو به آقاي هاشمي گزارش بدم بلافاصله اخراجت مي كند.” با اين حرفش برق ازم پريد. هاشمي رئيس شرکت و آدم قاطعي بود. مطمئن بودم که احمد راست ميگه و اگر هاشمي بفهمه چه اتفاقي افتاده کارم ساخته است. به التماس افتادم که به هاشمي نگه. من و رضا، شوهرم، تازه يه آپارتمان خريده بوديم و از مستاجري خلاص شده بوديم. حقوق رضا به تنهايي براي تامين هزينه زندگي و پرداخت قسط هاي آپارتمان کافي نبود و اگر من کارم رو از دست ميدادم معلوم نبود که چه بلايي سرمون مياد. احمد که از وضعيت مالي خانواده من با خبر بود، منتظر التماس هاي من بود و بعد از چند دقيقه لحنش رو تغيير داد و با لحن آرام تر گفت: “البته من میتونم کمکت کنم که از اين مشکل خلاص بشي. ما ميتونيم مسئله رو همين جا تمومش کنيم و انگار نه انگار اتفاقي افتاده.” بعد اون جدولي رو که ارقام اشتباه داشت پاره کرد و گفت “به همين سادگي.” من که خيلي خوش خيال بودم که موضوع همين جا تموم ميشه، ازش تشکر کردم امّا گفت: “امّا يک شرط داره.” وقتي پرسيدم “چه شرطي” گفت “بايد کمي با من مهربون تر باشي.” گفتم: “متوجه نميشم.” گفت: “ببين تو که وضعیت من رو ميدوني. زنم طلاق گرفته و من هنوز دارم اقساط مهريه اش رو ميدم. هنوز شرايطم فراهم نيست که دوباره ازدواج کنم. اگر تو در ازاي اين لطفي که بهت کردم، بعضي روزها بعد از ساعت کار بموني تو شرکت تا من وتو دستي به سر و گوش هم بکشيم، هم مشکل تو حل ميشه هم مشکل من.” عصباني شدم. از جام بلند شدم و گفتم:“تو فکر کردي با کي طرفي؟ من شوهر دارم. شوهرم رو هم خيلي دوست دارم و اصلاً نميخوام بهش خيانت کنم.” گفت: “اين که خيانت نيست. تو عملاً داري به شوهرت کمک هم ميکني وگرنه مجبور مي شيد خونه رو بفروشيد و دوباره اجاره نشين بشيد.” پاهام سست شد. نشستم روي صندليم و زدم زير گريه. گفت: “ببين لازم نيست گريه کني. اگر اونقدر که ميگي به زندگيت علاقه داري، کافيه کمي فداکاري کني. اونهم فقط هفته اي يک روز به اندازه يکي دو ساعت با من باش. مطمئن باش اذيت نميشي. بعد هم برميگردي پيش شوهرت و به زندگي شادتون ادامه ميديد.” نميدونستم چي بگم. من جانماز پهن نميکنم. قبلاً يکي دو بار زيرآبي رفته بودم و يک مدت دوست پسر داشتم که قبل از اينکه شوهرم بفهمه و کار بجاي باريکي بکشه به رابطه ام خاتمه داده بودم. امّا پذيرش اين رابطه زورکي و اجباري برام سخت بود. بخصوص اينکه احمد ظاهراً با زنهاي ديگه اي هم تو شرکت رابطه داشت که شايعاتش تو شرکت پخش شده بود و ميترسيدم که خبر رابطه من هم به اين شايعات اضافه بشه. احتمالا اين شايعات هم از طريق خود احمد پخش مي شده چون ظاهراً جزو مردهايي بود که وقتي با دوستاش گپ ميزنن با افتخار و غرور از زنهايي صحبت ميکنند که تونستن باهاشون سکس کنن. بعد از چند دقيقه، احمد گفت: “لازم نيست الان بهم جواب بدي. برو تا فردا به حرفم فکر کن. فردا صبح منتظر جوابت هستم. من بايد تا ساعت 10 مدارک مالي رو ببرم تحويل هاشمي بدم تا اون موقع بايد جواب من رو بدي.” از شرکت اومدم بيرون. تا رسيدم خونه فکرم هزار جا رفت. براي يک لحظه تصميم گرفتم به رضا موضوع رو بگم امّا ميدونستم اين کار مشکلي رو حل نمیکنه. حداکثر اينه که رضا مياد شرکت سر و صدا راه مي اندازه اون وقت هم من اخراج ميشدم هم احمد. اون شب رضا متوجه حال خرابم شد. پرسيد چي شده که گفتم بخاطر كارهاي اظهارنامه مالياتي سرمون شلوغ بوده و زيادي خسته شدم. خودش شام يه چيز ساده درست کرد و خوابیدیم. خواب که چه عرض کنم، شايد در مجموع يک ساعت نتونستم چشم رو هم بذارم. فردا صبح، احمد ساعت 9 اومد شرکت. تا رسيد، در اتاق رو بست و اومد بالا سرم. “خوب چي شد؟ به نتيجه اي رسيدي؟” من: “تو رو خدا. اگر ميشه اين كار رو با من نکن. من آبرو دارم.” احمد: “نترس هيچ اتفاقي نمي افته. فقط هفته اي يک روز. بهت قول ميدم هيچ توقع ديگه اي ازت ندارم.” سرم رو انداختم پايين نمي تونستم صريحاً به زبون بيارم که قبول کردم امّا فهميد که مخالفت نکردم. خنده اي کرد و با انگشتش لبم رو لمس کرد و گفت: “مرسي پشيمون نميشي پريسا جون. مطمئنم که به خودت هم خوش ميگذره.” بعد شاد و خندون رفت پشت ميزش نشست و مطابق هر روز زنگ زد به آبدارچي که براش چايي بياره. اون روز رفتار احمد مثل روزهاي ديگه عادي بود فقط هر وقت که تو اتاق تنها بوديم، بهم چشمک ميزد يا بوس مي فرستاد. هر نيم ساعت يكبار هم استيکر قلب و بوس و گل هم تو واتساپ ميفرستاد برام. بهش گفتم بعد از ساعت اداري ديگه از اين استيکرها يا پيامهاي ديگه نفرسته چون ممکنه شوهرم تو خونه ببينه. خودم هم آخر روز همه پیامها رو پاک کردم. تا دو سه روز اوضاع همینطور بود تا روز چهارشنبه رسيد. معمولاً چهارشنبه ها بايد گزارش مالي هفتگي براي هاشمي تهيه مي كرديم. البته کار زيادي نبود امّا احمد گفت بعد از ساعت اداري بمونيم تا گزارش رو تکميل کنيم. حدس زدم احتمالا امروز اولين جلسه اي باشه که ميخواد باهام خلوت کنه. وقتي که همه رفتند، اومد بالا سرم، دستم رو گرفت تا از جا بلند شم. گفت “نمي دوني چند وقته که منتظر همچين لحظه اي بودم. خيلي وقت بود هوست رو کرده بودم امّا جرات نمي کردم. امّا خدا خواست که اون اشتباهت فرصت رو برام فراهم کرد. سرم رو پايين انداخته بودم و به زمين نگاه ميکردم. البته چون روبروي من وايساده بود، ناخودآگاه چشمم به جلوي شلوارش افتاد که باد کرده بود. معلوم بود که از الان شق کرده. دستش رو گذاشت زیر چونه ام و سرم رو آورد بالا تا جايي که چشم تو چشم شديم. “خوب مثل اينكه عروس خانم زير لفظي ميخواد.” نمي دونستم چکار بايد بکنم. امّا خودش لبش رو آورد جلو و گذاشت روي لبم. من بيحرکت بودم امّا خودش لبم رو مي بوسيد و زبونش رو به زور ميکرد توي دهنم بعد شروع به مکیدن لبم کرد. سرم رو بردم عقب و گفتم “مواظب باش کبود نشه.” گفت: “حواسم هست.” دستم رو گرفت و برد سمت کاناپه اي که تو اتاق بود. وقتي نشستيم خم شد روي من و شروع به بوسيدن لبها، گونهها و گردنم کرد. همزمان دستش رو از روي مانتو گذاشت روي سينه هام مشغول ماليدنشون شد. هوا گرم بود و عرق کرده بودم. خودش شالم رو از روي سرم برداشت و ازم خواست مانتومو در بیارم. زير مانتو يه تي شرت تنم بود با شلوار پارچه اي. وقتي نشستم دوباره خم شد روي لبهام، امّا دستش اين بار از زير تيشرت رفت سراغ سينه هام. از روي سوتين يکي از سينه هام رو گرفته بود تو مشتش و فشار ميداد. گفتم: “فشار نده قرمز يا کبود ميشه شوهرم مي فهمه.” سرش رو به علامت تاييد تکون داد. با فشار كمتري مي ماليدمشون. يک دفعه رفت عقب به تي شرتم اشاره کرد و گفت: “درش بيار.” با اکراه، تي شرت رو درآوردم، الان بالاتنه ام فقط سوتین داشتم. دستش رو گذاشت رو سوتين و گفت: “اين رو هم دربیار.” ميدونستم چاره اي ندارم. پستونام که افتاد بيرون، با اشتياق بهشون نگاه ميکرد. گفت: “واااي. خيلي خوشگلن. خوش بحال شوهرت.” سرش رو آورد جلو و شروع به مكيدن يکي از پستونام کرد. اصلاً دلم نمي خواست اين اتفاق بيوفته امّا با مکيدنش نوک پستونام سفت و برجسته شده بود. از دهنش درآورد و نوک پستونم رو با انگشتاش ميماليد. گفت: “خيلي باحاله. چقدر سفت شده. مثل پاک کن هاي لاستيکي ته مداد شده. هميشه حسرت خوردن پستونايي مثل اين رو داشتم. مال زن سابقم اصلاً نوک نداشت فقط يه تيکه جلو ممه هاش رنگش قهوه اي بود.” دوباره مشغول خوردن شد و در همون حال يک دست من رو گرفت و گذاشت جلوي شلوارش. کيرش سفت شده بود. اميدوار بودم زودانزال باشه تا کارمون زود تموم بشه. چند دقيقه که پستونام رو به نوبت ليسيد و مكيد، شروع به باز کردن کمربند و دکمه و زیپ شلوارش کرد. هنوز کیرش رو در نياورده بود. پرسيد “بلدي ساک بزني بدون اينکه دندونات بخوره به کيرم؟” سرم رو به علامت تاييد تکون دادم. گفت: “آفرين دختر خوب. مشغول شو ببينم چيکار ميکني. خيلي وقته کيرم گرماي دهن کسي رو حس نکرده.” ازم خواست برم جلوش زانو بزنم و کیرش رو دربیارم. کمرش رو از روي کاناپه بلند کرد تا بتونم شلوارش رو بکشم پايين. شورتش هم پايين اومد. کیرش معمولي بود. گويا تازه شیو کرده بود امّا بوي عرق مي داد که چندان مطبوع نبود. با سر اشاره کرد که مشغول بشم. به محض اينكه سر کیرش رو وارد دهنم کردم، يک دفعه در اتاق باز شد و صداي هاشمي اومد: “خوب ميبينم که کارمندان بخش حسابداري براي انجام کارهاي شرکت روز و شب نمي شناسن حتي بعد از ساعت اداري مشغول کارن.” من و احمد هر دو شوک شده بوديم. من دنبال چيزي بودم که خودم رو بپوشونم و در چند ثانيه اي که دنبال مانتوم ميگشتم با پستونهاي لخت تو اتاق اين طرف و اون طرف مي رفتم. اونقدر هول بودم که حواسم نبود مانتوم رو زير زانوهام گذاشته بودم. فقط شالمو رو دسته کاناپه پيدا کردم که باهاش پستونام رو پوشوندم. احمد هم هول هولکی شلوارش رو كشيد بالا و به زحمت سعي ميکرد کير شقش رو تو شلوار جا بده. هاشمي حتي وارد اتاق نشد. از همون جلوي در گفت: “آقاي … شما همين الان کليدهاي شرکت، ريموت در پارکينگ و موبايل شرکت رو بياريد اتاق من تحويل بديد. بعدش ميتونيد تشريف ببريد و ديگه نياييد شرکت. به کارگزيني ميگم باهاتون تماس بگيرند.” بعد رو به من کرد و گفت: “خانم … واقعاً از ديدن اين صحنه شوکه شدم. بعد از رفتن ايشون، تشريف بياريد دفتر من در مورد اتفاقی که افتاده صحبت کنيم.” وقتي که هاشمي رفت، احمد گفت: “اين سر خر از کجا يک دفعه پيدا شد؟ اينطوري که هر دو بدبخت ميشيم.” من از شدت گريه فقط هق هق مي کردم و نمي تونستم حرفي بزنم. اونقدر گيج بودم که اصلاً حواسم نبود لباس بپوشم. احمد قبل از اینکه از اتاق بره بيرون، نگاهي بهم کرد و گفت:“ببخشيد تقصير من بود.” بعد از مکثي گفت: “زود لباست رو بپوش. نميخواهي که همينجوري بري اتاق رئيس؟” وقتي رفت، لباسهام رو پوشيدم و منتظر شدم احمد بره. صداي داد و بيداد از اتاق هاشمي ميومد. متوجه نمي شدم چي ميگن فقط لحظه آخر که احمد از اتاق هاشمي اومد بيرون با صداي بلند که بيشتر شبيه فرياد بود گفت” هر غلطي دلت ميخواد بکن." بعد هم در رو محکم به هم زد و رفت. مردد بودم چکار کنم. با داد و فريادي که بين احمد و هاشمي صورت گرفته بود مطمئنا الان هاشمي خيلي عصباني بود و ممکن بود سر من هم همينطور داد بزنه که من اصلاً تحملش رو نداشتم و ممکن بود همونجا غش کنم. تو اين حالت بلاتکلیفی که بودم، تلفن اتاقم زنگ زد. هاشمي بود که با لحن آرامي گفت: “خانم … لطفا تشريف بياريد اينجا.” وقتي رفتم اتاقش، برخلاف انتظارم خيلي نرم و ملايم باهام حرف ميزد. ميگفت از من توقع نداشته همچين کاري بکنم. در حالي که گريه مي کردم داستان رو از اشتباهم تو حساب و کتابها و تهديد احمد به اينکه اخراج ميشم و تصميمي که از روي ناچاري گرفته بودم براش توضيح دادم. گفت که احمد بطور سربسته و بدون ورود به جزئيات بهش گفته بوده که من بي تقصير بودم. امّا باز هم اين موضوع مانع از اين نيست که تقصير من ناديده گرفته بشه. بعد حرفي زد که راستي راستي داشتم شاخ در مي آوردم. گفت “راستش، شما اولين زني نيستيد که اين آقا براش از اين مزاحمتها ايجاد کرده. تا حالا حداقل دو سه مورد شکايت از همکارها شنيده بودم. امّا مدرکي نداشتم که عليه اش اقدام کنم. نمي تونم بگم خوشبختانه يا متأسفانه، اما شما اين مدرک و بهانه رو براي ما فراهم کرديد و من توانستم شما رو در حين عمل گير بياندازم”. بعد به موبايلش اشاره کرد که در اون چند دقيقه از ما فيلم گرفته بود. تو دلم گفتم بدبخت شدم چون حالا يه مدرکي وجود دارد که ميتونه عليه من ازش استفاده بشه. نمي دونستم چي بگم. پرسيدم “شما با اين فيلم ميخواهيد چکار کنيد؟” گفت: “فعلا هيچي. اين آقا رو که اخراج مي کنم امّا تهديدش کردم که اگر بره وزارت کار عليه شرکت بابت اخراج ناموجه شکايت کنه از اين فيلم عليه اش استفاده مي کنم. به همين خاطر تا يک مدت اين فيلم رو نگه مي دارم. نگران نباشيد فعلا قصد ندارم عليه شما کاري بکنم.” با نگراني پرسيدم: “فعلا؟” گفت: “بله. فعلا قصد ندارم شما رو اخراج کنم. هم به اين خاطر که ميدونم خانواده تون دچار بحران مالي و اقتصادي ميشه، هم اينکه نميخوام بخش حسابداري کاملاً تعطيل بشه. اونجا فقط شما دو نفر بوديد. با وجود اشتباه اخيرتون در حسابها،همچنان فکر میکنم شما مناسب ترين فرد براي اونجا هستيد تا اين در اولين فرصت يک نفر رو به عنوان دستيار شما استخدام کنيم.” چشمام از تعجب گرد شده بود. قبل از اینکه حرف بزنم خودش ادامه داد: “البته اين کار فعلا به معني ارتقاء شما نيست. همچنان با همان حقوق و مزاياي قبلي کار ميکنيد و در واقع بايد بيشتر کار کنيد چون عملاً کار دو نفر را داريد انجام مي دهيد. راجع به اتفاقات امروز هم با کسي حرف نزنيد چون نميخوام اوضاع شرکت دچار التهاب و آشفتگي بشه. تا زماني که كارهاي اخراج اين آقا و تسويه حسابش تمام نشده، بايد خيلي محتاط باشيد. اين آدم از اون شخصيتهاي دردسر سازه، و بايد ازش ترسيد.” بعدش با من خداحافظي کرد و گفت که دير شده و بهتره قبل از اينکه شوهرم نگران بشه برم خونه. وقتي رفتم خونه رضا متوجه شد که برام اتفاقي افتاده و وقتي سؤال کرد بهش گفتم که مسئول حسابداري با رئيس شرکت دعواش شده و اونم اخراجش کرده. حالا تمام كارهاي حسابداري افتاده گردن من. يه جورايي خودم رو مظلوم جلوه دادم. طفلک ناراحت شد و گفت که اينجوري که خيلي سخته بخصوص که نميخوان حقوقم رو اضافه کنن. که بهش گفتم رئيس قول داده بزودي يک نفر ديگه رو استخدام کنن. از اونجا که شرکت روزهاي پنجشنبه و جمعه تعطيله، اون شب با خيال راحت خوابیدم. شب هم رضا ازم سکس خواست که با کمال ميل خودم رو در اختيارش گذاشتم. با توجه به اينکه اون روز بعد از ظهر احمد خيلي با سينه هام بازي کرده بود، خيلي تحريک شده بودم و خودم هم از سکس با رضا لذت بردم. روز شنبه، با خوشحالی رفتم شرکت. ساعت 8 و نيم هاشمي اومد اتاقم و گفت که به کارگزيني گفته که براي من حکم سرپرستي بخش حسابداري بزنن. اين يعني اينكه حقوقم حدود 30 درصد افزايش پيدا ميکنه. بعد اضافه کرد که اگر طي شش ماه آينده از کارم راضي باشن حکم مدير بخش برام ميزنه و عملاً ميشم جزو مديران شرکت. نمي دونستم چطور ازش تشکر کنم. عملاً در عرض چند روز از وضعيتي که در معرض اخراج بودم تبديل شدم به يکي از مديران بالقوه شرکت. البته هاشمي مجددا يادآوري کرد که اين موضوع صرفاً منوط به رضايت از کار منه و گفت اميدواره که آن اشتباه در حسابها مجددا تکرار نشه. موقع ناهار خبر تو تمام شرکت پخش شده بود. خانمها ي همکار که اومده بودن بهم تبريک بگن همه شون از احمد بد مي گفتن. خيليها مي گفتن همه تعجب می کردن که من چطور تونستم اين همه مدت با همچين آدمي کار کنم. اون روز، آقاي هاشمي به خاطر انتصاب من به آبدارچي پول داد بره شيريني بخره و بين کارمندا توزيع کنه. جوري رفتار ميکرد انگار خودش ارتقاء پيدا کرده. از همون روز، ديگه من با آقاي هاشمي ارتباط مستقيم پيدا کرده بودم. بهم يک موبايل کاري با سيم کارتي که به نام شرکت بود تحويل دادن. اولين پيامي که روي واتساپ اين خط جديد برام اومد از هاشمي بود که بهم تبريک گفت و برام آرزوي موفقيت کرد. تا مدتي تماسها و پيام هايي که با اين گوشي رد و بدل مي کرديم فقط جنبه کاري داشت. شايد حدود دو ماه گذشته بود که يک شب که خونه تنها بودم (شوهرم رفته بود شهرستان به خانواده اش سر بزنه)، پيامي از طرف هاشمي برام اومد “سلام. شب بخير. حالت چطوره؟” جواب دادم “خوبم ممنون. شما چطوريد؟” اين شد آغاز يک چت طولاني که تا حدود ساعت 1 بعد از نيمه شب ادامه پيدا کرد. صحبتها کاملاً معمولي درمورد مسائل شرکت و بعضا مسائل شخصي بود. اواخر چت پرسيد: “شوهرت نمي پرسه با کي چت ميکني؟” بهش گفتم که شوهرم مسافرته و الان خونه تنهام. گفت: “اي کاش اول ميگفتي ميتونستيم بجاي اينکه اينطوري چت کنيم بريم رستوران شام بخوريم. من هم تنهام.” پرسيدم: “خانمتون نيستن؟” گفت: “بين خودمون باشه چون تو شرکت کسي خبر نداره. خانم من يک ساله که رفته کانادا. پسرم پذيرش از دانشگاههاي اونجا گرفته و خانمم گفته ميره پيش اون مي مونه تا مراقبش باشه. امّا من اينجا تنها موندم.” پرسيدم: “اينجوري سختتون نيست تنها باشيد؟” گفت: “خوب چرا. امّا چکار ميشه کرد. خانوم من وقتي کاري بخواد بکنه کسي جلودارش نيست. راستي شوهرت تا کي نيست؟” گفتم “پس فردا مياد.” پيشنهاد داد که فردا که جمعه بود براي ناهار يا شام بريم بيرون. ناهار رفتيم لواسون يکي از رستورانهاي کنار رودخانه. اونجا هم صحبت خاصّي غير از مسائل شرکت و بعضا خاطرات شخص خودمون مطرح نبود. اونجا قرار گذاشتيم که غير از تو شرکت همديگه رو با اسم کوچک صدا کنيم، پريسا و فرهاد. موقعي که برگشتيم تهران، منو تا يه جايي نزديک خونه رسوند نميخواستم همسايه ها من رو در حال پياده شدن از يه مرسدس بنز آخرين مدل ببینن. قبل از پياده شدن ازش تشکر کردم، دستش رو دراز کرد و دست داديم و گفت: “من بايد ازت تشکر کنم. حداقل براي نصف روز از تنهايي در اومدم.” چتها و بيرون رفتنهاي ما همینطور ادامه پيدا کرد. عملاً ديگه موضوعي در مورد شرکت نبود که بخواهيم در موردش حرف بزنيم به همين خاطر صحبت هامون بيشتر راجع به مسائل شخصي من بود. يک روز وسط هفته براي ناهار از شرکت رفتيم رستوران. اون روز حس کردم کم حرف تر از هميشه است. وقتي پرسيدم چي شده گفت که شب قبل با زنش تلفني حرف مي زده و دعواشون شده. ميگفت به زنش گفته که اين وضعيت براش خسته کننده است و احساس تنهايي ميكنه و اونم بهش گفته “خوب براي خودت معشوقه پيدا کن. تو پولداري هر زن خوشگلي رو که پيدا کني از خدا مي خواد که بياد باهات بخوابه.” از شنيدن اين حرف دهنم باز مونده بود. فرهاد گفت: “مشکل زن من اينه که فکر میکنه فقط مشکل من سکسه. نميگم مشکل نيست. من الان 48 سالمه و هنوز خيلي مونده تا از نظر جنسي بخوام خودم رو بازنشسته کنم. امّا آدما به کسي احتياج دارن که بتونن با هم راحت حرف بزنن بدون اينكه نسبت به نيت طرف مقابل شک داشته باشن. درست مثل …”. حرفش رو ادامه نداد. پرسيدم: “مثل چي؟” فرهاد: “ببخشيد که اين حرف رو ميزنم اميدوارم منظورم رو بد متوجه نشي. درست مثل ارتباطي که من و تو با هم داريم. من باهات خيلي راحت حرف ميزنم و اصلاً باهات احساس غريبگي نميکنم. راستش رو بگم حتي با زنم هيچ وقت چنين ارتباطي پيدا نکردم.” نميدونستم چي بايد ميگفتم. حرفش ميتونست معاني مختلفي داشته باشه. از يه طرف ميديدم که حق داره. ارتباط ما در يکي دو ماه اخير قطعا از حد رئيس و کارمندي خارج شده بود. بيشتر دوست اجتماعي بوديم تا کساني که صرفاً ارتباط کاري با هم دارند. امّا از طرف ديگه چيزي که فرهاد احتياج داشت بيشتر از دوست اجتماعي بود. خودش به صراحت به سکس اشاره کرد. نمي دونستم آيا منظورش اینه دلش میخواد با من سکس رو تجربه کنه؟ بهش گفتم:“بهت حق ميدم. راست ميگي ما ارتباط خوبي برقرار كرديم. من هم با تو خيلي راحت مي تونم حرف بزنم. امّا من متاهلم و شوهرم هم پيشم هست و به همين خاطر براي روابطم خط قرمزهایی قائلم که مهمترینش لطمه نخوردن به زندگي خانوادگي هست. امّا مطمئنم اگر به اطرافيان خودت نگاه کني بالاخره ممکنه کسي باشه که شرايطش برات مناسب باشه.” گفت که تا حالا غير از من نتونسته با کسي ارتباط بگيره. بعد ازم خواست اگر در بين دوستان و آشنايانم کسي بود بهش معرفي کنم. هر چي فکر کردم کسي بنظرم نرسيد. بهش گفتم کساني که من با اونها حشر و نشر دارم همه متاهلن و نمیتونم شرايطي فراهم کنم که خداي نکرده به زندگيشون لطمه بخوره. گفت: “حالا متوجه ميشي مشکل من چيه؟” اين بار من ازش معذرت خواهي کردم و گفتم اميدوارم از حرفي که ميخوام بزنم سوء برداشت نکنه. سري تکون داد و اشاره کرد که ادامه بدم: “خوب چرا مشکل سکست رو یجور حل نمي كني. همانطور که خانمت گفته.” لحنش جدي شد و گفت: “من در تمام عمرم براي سکس پول ندادم. نه اينکه پول دادن برام مسئله اي باشه. بلکه از زناني که بخاطر پول جسمشون رو در اختيار ديگري مي ذارن بدم مياد. ببخشيد که اينجوري ميگم امّا دلم میخواد با زني بخوابم که نمي دونم قبل از من از کير چه کسي تو بدنش پذيرايي کرده.” اولين بار بود که چنين کلماتي رو از دهنش مي شنيدم. اون روز تنها نتيجهاي که گرفتيم اين بود که به دوستي اجتماعي خودمون ادامه بديم تا شايد يه روز راه حلي براي مشکل تنهاییش پيدا کنه. حدود يک ماه بعد، يک روز که با هم چت ميکرديم گفت که دلش براي غذاي خونگي تنگ شده. مي گفت حتي غذايي که خدمتکارش میپزه بيشتر مزه غذاهاي رستوراني ميده. بهش پيشنهاد دادم براش غذا بپزم ببرم شرکت که گفت نمي خواد تو شرکت شبهه اي در مورد رابطمون پيش بياد. پيشنهاد داد که يک روز بجاي شرکت هر دو بريم خونه اش و من براش آشپزی کنم و با هم ناهار بخوریم. اون روز، وقتي رسيدم در خانه اش به گرمي ازم استقبال کرد. دست داديم و روبوسي كرديم. روبوسي کردن با مردان فاميل و آشنايان تو خونواده من که زياد اهل مذهب و حجاب و اينجور چيزها نيستن عادي بود هر چند تو خونواده شوهرم گناه کبیره محسوب ميشد. بهرحال، از ديدن خانه مجللش بهت زده شده بودم. خوشبختانه خدمتکارش رو اون روز مرخص کرده بود و به همين خاطر تنها بوديم. شال و مانتوم رو درآوردم. لباسم يه تاپ بندي چسب با لگ رنگ ليمويي بود. رفتيم تو پذيرايي نشستيم از قبل ميوه و شيريني آماده کرده بود. از قبل هماهنگ کرده بوديم و ازم خواسته بود که ناهار خورش قورمه سبزي درست کنم. من هم بهش گفته بودم که چه چيزهايي رو آماده کنه. ساعت ده رفتم مقدمات ناهار رو آماده کنم. فرهاد هم با من تو آشپزخونه بود و همزمان با هم گپ میزدیم. امّا حواسم بهش بود که نگاهش به لباسم و در واقع به هیکلم خيره شده بود. با اينکه خودم اصلاً قصد خيانت به شوهرم نداشتم امّا حس شيطنت اومده بود سراغم و ميخواستم سر به سر فرهاد بذارم. هر وقت چيزي ميخواستم بهش ميگفتم: “هر وقت از چشم چراني سير شدي لطفا برام فلان چيز رو بيار.” معمولاً زنها با چنين کلماتي قصدشان جلب توجه بيشتر مردها است و در واقع دارن بهشون میگن که از چشم چراني شون نه تنها ناراحت نیستن بلکه لذت هم میبرد. همين حرف زدن من باعث شد که فرهاد هم دل و جرات پيدا کنه بيشتر از قبل به هیکلم خيره بشه. وقتي که مواد قورمه سبزي رو آماده کردم و گذاشتم تا خوب بپزه وجا بیفته، ازش پرسیدم برنج کجاست. طبقه پايين يکي از کابینتها رو نشونم داد من هم عمدا طوری خم شدم که باسنم به طرف اون باشه. مطمئن بودم تو اون حالت پارچه لگم در نازكترين حالتش مي بود و فرهاد ميتونست بخوبي خط شورتم رو ببينه. وقتي که ظرف برنج رو از تو کابينت درآوردم همچنان به باسنم خيره بود و بهش گفتم: “نترس تموم نميشه. چقدر چشم چروني ميکني.” خنده اي کرد ولي چيزي نگفت. خوشش ميومد که دارم سر به سرش میذارم. برنج رو پاک کردم و شستم و ريختم تو قابلمه با نمک و كمي کره گذاشتم تا بجوش بياد. بعد برگشتم به کابينت تکيه دادم در حالي که رو به فرهاد وایساده بودم. داشت به سينه هام نگاه ميکرد. يک لحظه مي خواست حرفي بزنه که يک دفعه چشمم به يکي از کابينتها افتاد که حالت ويترين داشت يعني درش شيشه اي بود. تو اون کابينت انواع بطريهاي مشروب بود. گفتم: “واااي. اينجا رو ببين. تا حالا اينقدر مشروب يكجا نديده بودم.” پرسيد: “ميخوري؟” گفتم: “خودم مشکل ندارم. تو خانواده من عاديه ولي خانواده رضا مذهبي ان. رضا هم همينطور. واسه همين خيلي وقته که نخوردم.” پرسيد: “چي دوست داري؟” گفتم: “والا من که تاحال فقط آبجو و شراب دست ساز خوردم. امّا اينا خيلي متنوعه.” گفت:"چون از اينجا ميري خونه و ممکنه شوهرت از بوي دهنت متوجه بشه، توصيه ميكنم يه مشروب سبک بخوري. دست برد و يک بطري درآورد و گفت: “اين شراب قرمزه. درجه الکلش نسبتا کمتره. البته آبجو هم هست. امّا براي خوردن مشروب همراه غذا، من شراب رو ترجيح ميدم.” فرهاد از طعم و بوي غذايي که درست کرده بودم خيلي خوشش اومده بود. موقع ناهار خيلي از دستپختم تعریف ميکرد. مزه شرابي هم که آورده بود عالي بود. با همون يه گيلاس اول احساس سرخوشي مي کردم. با گيلاس دوم عملاً ديگه مست بودم. وقتي که غذا تمام شد، ظرفها رو در ماشين ظرفشويي گذاشتيم و برگشتيم به پذيرايي. وقتي نشستيم هنوز بوي قرمه سبزي حس مي کردم. ظاهراً لباسم موقع آشپزي بو گرفته بود. گفتم “بد شد. حالا رضا ممکنه بپرسه مگه تو شرکت قرمه سبزي درست کردم.” فرهاد گفت مشکلي نيست و ماشين لباسشويي شون خشک کن هم داره و در عرض يک ساعت لباس رو شسته و تميز و خشک تحويل ميده. گفتم: “خوب لباسي هست بهم بدي تا اينها شسته ميشه؟” قرار شد از تيشرت و شلوارهاي زنش بهم بده. با اینکه دلم ميخواست لباس زن ديگه اي به تنم بخوره امّا چاره اي نداشتم. البته لباسش کاملاً نو بود شايد فقط يك بار تنش کرده باشه. وقتي رفتم تو اتاق تا لباس عوض کنم، ديدم شورت و سوتينم هم عرق کرده اونها رو هم درآوردم و بردم دادم به فرهاد. نگاهي به سوتين و شورتم کرد ولي چيزي نگفت. امّا يک لحظه ديدم اون ها رو نزديک دماغش کرد و داره بو میکنه. گفتم: “بوي قرمه سبزي ميده؟” گفت: “نه بوي بهشت ميده.” از خنده غش کرده بودم. گفتم: “معلومه اين مدت که زنت گذاشته رفته خيلي بهت فشار اومده.” سرش رو به علامت تاييد تکون داد. دوباره که رفتيم روي مبل نشستيم فرهاد حرفي نمي زد فقط گاهي به بدنم نگاه ميکرد. متوجه شدم که چون سوتين ندارم، برجستگي نوک پستونام از زير پارچه تي شرت که جنسش خيلي نرم و لطيف بود معلومه. در حالي که اثر سرخوشي ناشي از شراب هنوز در من بود، و حس شيطنتم رو چند برابر کرده بود گفتم: “بنظر مياد ميخواي چيزي بگي.” فرهاد: “ميترسم ناراحت بشي.” من: “نه بگو.” فرهاد: “راستش به شوهرت حسوديم ميشه. با وجود اينکه وضع مالي من به مراتب از شما بهتره، امّا فکر ميکنم اون از من خوشبخت تره که زن به اين خوبي و خوشگلي داره. به خصوص اينكه خيلي هم …” وقتي مکث کرد معلوم بود مي خواست حرفي بزنه که پشیمون شده. پرسيدم: “بخصوص که چي؟” فرهاد: “به خصوص اينکه خيلي هم سکسي هستي. تا حالا کسي بهت گفته خيلي سکسي هستي؟” من: “آره. قبل از ازدواج با رضا يه دوست پسر داشتم که خیلی ازم تعريف ميکرد و ميگفت مثل هنرپيشه هاي هاليوودي هستم. بعد از ازدواج هم يک مدت كوتاهي با يه نفر تو رابطه بودم که همين نظر رو داشت. البته فکر کنم هر دوي اونها اين حرفها رو ميزدن تا باهام سکس کنن، وگرنه اون چيزي که مردها دنبالشن رو همه زنها بالاخره يه جورايي دارن.” فرهاد: “نه خيلي فرق ميكنه. شايد باور نکني امّا من تا حالا با حداقل ده تا زن خوابیدم. چه قبل چه بعد ازدواج. همه اینها هم خوشگل و سکسي بودن. امّا هر کدوم با اون يکي فرق داشت. من تا حالا تو رو کاملاً لخت نديدم امّا فکر میکنم تو هم با همه اونها فرق داري و به جرات میتونم بگم از همه سکسي تري هم در زيبايي بدنت، هم در رفتار و حرکات. امروز حتي حرف زدنت هم سکسي بود.” من: “خوب حرف زدنم که امروز از سر شيطنت بود. هوس کرده بودم سر به سرت بذارم.” فرهاد: “پس به عنوان رئیس بهت دستور ميدم هميشه همينجوري سر به سرم بذار. من از اینجور حرف زدن و سر به سر گذاشتن نهايت لذت رو میبرم.” بعد از يک مکث چند ثانيه اي گفت: “بعد هم اون کارت که شورت و سوتين رو دادي دست من. وااي. پريسا نميدوني اين کارت چقدر تحريک آميز بود.” اینجور که فرهاد از من تعريف ميکرد خود من هم تحريک شده بودم. تا بحال هيچکس اينطور من رو ستايش نکرده بود. حتي شوهرم بعد از 8 سال از زندگیمون يه بار هم اينجوري راجع به من حرف نزده بود. نمي دونم تأثير اين حرفها بود يا مشروب، امّا به خودم گفتم دلم رو به دريا بزنم و برم بغل فرهاد. از خدا خواستم امروز رو تو نامه اعمال من ننويسه. کارهای امروزم به خاطر دلم بود نه اینکه بخوام به شوهرم خيانت کنم. تا اين لحظه من روبروي فرهاد نشسته بودم. بلند شدم رفتم کنارش طوري که بدنهامون به هم چسبيده بودن. گفتم: “حالا اين خانم سکسي اومده برات غذا پخته و حسابي دلبري کرده، تکليف پاداشش چي ميشه؟” به پشتي کاناپه تکيه دادم، چشمام رو بستم و لبامو غنچه کردم. در کمتر از دو ثانيه، لبهاي فرهاد رو حس کردم که داشتم لبهام رو میبوسید. من هم متقابلا باهاش همکاري کردم. بعد زبونامون رو فرستاديم دهان همديگر. فرهاد که حالا خم شده بود روي من، يک دستش رو گذاشت روي شکمم و از روي تي شرت ميماليد. بعد پرسيد: “چه پاداشي دوست داري؟” گفتم: “همين کاري که مي کني عاليه. ادامه بده.” گونهها، لاله گوش و گردنم رو بوسيد. همزمان دستش رو آورد بالاتر و رسوند به قسمت پايين پستونام. گفت: “اجازه هست؟” گفتم: “امروز اجازه لازم نداري. هرکاري دوست داري با من بکن، فرهاد جان.” گفت: “جااان. فدات بشم.” دستش رو از زير تيشرت رسوند به پستونام و مشغول بازي با نوکشون شد. بعد گفت: “دوست داري بريم اتاق خواب؟” سرم رو به علامت تاييد تکون دادم. دستم رو گرفت برد سمت اتاق خواب. روتختي و ملافه ها بوي تازگي مي داد. معلوم بود ملافه ها تازه شسته شدن. قبل از اينكه بريم روي تخت، لباسامون رو درآورديم. هيکل مردونه اش عالي بود. ميدونستم که هفته اي دو سه بار باشگاه ميره. کیرش شايد يکي دو سانت از رضا بزرگتر بود امّا قطرش همون اندازه بود. در همون حالت ايستاده بغلم کرد و لب تو لب شديم، يک دستش پشت کمرم، و دست دیگه اش روي کونم بود. بعد از يک بوسه طولاني، رو کرد به سمت عکس زنش که به ديوار بود. عکس دونفره بود و ظاهراً يکي دو سال پيش گرفته شده بود. احتمالا فرهاد و زنش از اون زوجهايي بودن که هر سال در سالگرد ازدواج ميرن آتليه عکس بگيرن. امّا عکس گرفتن وقتي که کنار هم نباشن چه فايده اي داره. فرهاد در حالي که به من اشاره ميکرد رو به عکس زنش گفت: “ببين خودت خواستي و بهم اجازه دادي با هر کس میخوام بخوابم. الان کسي اومده اينجا که لنگه اش تو دنيا نيست.” از اين حرفش خنده ام گرفت. گفت: “قربون خنده ات برم عزيزم.” من رو خوابوند روي تخت. اومد روي تنم نشست طوري که زانوهاش دو طرف کمرم و کير و خايه هاش پايين نافم بود. کیرش مثل سنگ سفت شده بود. خم شد، لبش رو گذاشت روي لبم. بوسيدن ها و ليسيدن و مكيدن هاش رو همینطور ادامه داد به سمت پايين. همه کارهاش رو با دقت و ملايمت انجام ميداد طوري که لازم نبود مثل احمد بهش بگم مواظب باشه بدنم کبود نشه. بعد از گردنم نوبت پستونام بود که به نوبت اونها رو ميمكيد و ميليسيد. نوکشون مثل سنگ سفت شده بود. گفت: “اون مرتیکه راست میگفت. مثل پاک کن لاستيکي ميمونه.” گفتم: “عه. تو اون حرفش رو شنيدي؟” گفت: “يادت نيست فیلمتون رو ضبط کرده بودم. بايد يه اعترافی بکنم. اگر يادت باشه چند هفته بعد از اون ماجرا بهت گفتم که فیلم رو پاک کردم. اون موقع بهت دروغ گفتم. فيلم رو نگه داشتم نه براي اينكه بخوام ازش عليه تو استفاده کنم، بلکه براي اينكه به هيکل خوشگلت نگاه کنم ولذت ببرم. حدود سه چهار ماه بعد يک روز که خيلي اعصابم از دست خودم و زنم و همه دنيا بهم ريخته بود فيلم رو پاک کردم. امّا بعضی صحنه هاش مثل اون موقع که با پستوناي لخت هاج و واج داشتي دنبال لباست ميگفتي هيچوقت از يادم نميره. از همون موقع آرزو ميکردم کاش بشه يه روزي اينها رو تو دست خودم بگيرم و بمکم.” گفتم: “دلم ميخواد راستش رو بگي، با اون فيلم جق هم زدي؟ يعني بخاطر من جق زدي اصلاً؟” گفت: “از اون روز به بعد، هر وقت ميرم حموم اول يه بار به ياد اون صحنه جق میزنم، بعد دوش ميگيرم.” دستم رو گذاشتم روی کيرش و گفتم: “واي قربون اين برم که الان بخاطر من اينطور شق کرده.” فرهاد همينطور به کارش ادامه داد، بعد از اينکه کمي با نافم و قسمت بالاي کسم بازي کرد، رفت سراغ اصل كاري. پاهام رو باز کرد. اول چند ثانيه اي به کسم خیره شد. شوهرم فقط اوايل ازدواج اينطور به کسم توجه ميکرد. امّا فرهاد خيره شده بود و لبش رو ميگزيد. بعد سرش رو آورد جلو، لبهاي کسم رو بوسيد، بعد بهش زبون زد. لذتي که از این کارش بردم وصف نشدني بود. آه عمیقی کشيدم. به کارش ادامه داد. معلوم بود بلده چطوري با لبهاش و زبونش کس زنها رو سر حال بياره. با همين کارش يک ارگاسم عميق رو تجربه کردم. اولين بار بود که کسي با دهنش این کارو با من ميکرد. وقتي ارضا شدم، نفسم تند شده بود. فرهاد اومد کنارم دراز کشيد و به صورتم خيره شده بود. کمي که گذشت نفسم آروم شد. دستش رو گذاشت روي چانه ام و صورتم رو به طرف خودش برگردوند و گفت: “چطور بود؟” گفتم: “عالي بود. امّا اصل کاري هنوز مونده” گفت: “يعني اجازه ميدي با …” نذاشتم ادامه بده: “آره. اصلش اينه که با کيرت کسم رو حال بياري. دلم ميخواد جوري ارضا بشم که تا حالا نشده باشم بعد هم آبتو همون تو خالي کني.” فرهاد: “نمي ترسي حامله بشي؟” من: “نه. من بخاطر مشکلی که تو رحمم دارم باردار نميشم. طفلک شوهرم خودش خيلي بچه دوست داره امّا بخاطر شرايط من پذيرفته که قيد بچه دار شدن رو بزنه.” فرهاد: “ناراحت شدم از اين موضوع. شايد يه دکتر خوب پيدا کني بشه مشکل رو حل کرد.” من: “حالا فکرش رو نکن. تو کارت رو بکن و بزار امروز هر دو از اين حال خوشمون لذت ببريم.” اين بار من خم شدم رو فرهاد و کيرش رو گرفتم تو دستم. سرش رو بوسيدم و ليس زدم بعد از يکي دو دقيقه سرش رو کردم تو دهنم. بهترين هنرم در ساک زدن رو براي فرهاد به نمايش گذاشتم. همزمان با يک دستم تخمهاش رو ميماليدم. وقتي حس کردم ممکنه آبش بياد، از دهنم درآوردم. با اينكه با ريختن آب کير تو دهنم مشکلي ندارم امّا اون روز دلم ميخواست فرهاد کسم رو آبياري کنه. بعد بلند شدم و نشستم کنارش. همچنان کيرش تو دستم بود. پرسيدم تو سکس چه پوزیشنی دوست داره. مدل داگي رو بيشتر دوست داشت. چهار دست و پا شدم و پشتم رو بهش کردم. کونم رو دادم بالا، سرم رو به بالش چسبوندم. پاهام رو هم کمي از هم باز کردم. فرهاد اومد پشتم. سر کيرش رو به سمت کسم هدايت کرد و آروم و ميليمتر به ميليمتر فرو کرد. وقتي تا آخر رفت کمي صبر کرد بعد يواش يواش شروع به عقب جلو کردن کرد. بعد سرعتش زياد شد. هر چند دقيقه يكبار خم مي شده کلش رو مي انداخت رو پشت و کمرم و با دستاش پستونام رو از عقب ميگرفت. بعد دوباره بلند ميشد و بطور عادي تلمبه ميزد. شايد ده دقيقه طول کشيد تا اينكه حس کردم سرعتش بيشتر و حجم کيرش کلفت تر شده. خود من تا اين زمان يك بار ديگه ارضا شده بودم. سرعتش باز هم بيشتر شد و يک دفعه متوقف شد همزمان نبض زدن کیرش رو تو کسم حس ميکردم. آه كشيد با دستاش کپل های کونم رو ميماليد. خوشبختانه از قبل دستمال کاغذي رو کنار دستمون آورده بود که يک دستمال برداشتم و رفتم زير کسم. وقتي كيرش رو درآورد آب زیادی ازش در اومد. کنارم دراز کشيد. من هم به پشت خوابيدم. هر دو نفس نفس ميزديم. وقتي نفسمون سر جا اومد، دستم رو گرفت و گفت: “ممنونم عزيزم خيلي خوب بود.” من رفتم سرويس مستر اتاق خواب تا خودم رو تمیز کنم. فرهاد هم رفت سرويس توي راهرو. تا اين لحظه ساعت سه و نيم شده بود. وقت نبود و بايد ميرفتم خونه. لباسهام ديگه خشک شده بود. وقتي که لباس مي پوشيدم فرهاد همچنان با اشتياق بهم نگاه ميکرد. لخت بود و در همون حال کيرش رو ميماليد. گفتم: “مثل اينکه سير نشدي.” گفت: “کاش شرايطش بود که شب بموني پيشم. دلم ميخواست با هم بريم حموم و خيلي كارهاي ديگه با هم بکنيم.” گفتم: “وقت هست. ايشالا دفعات بعد.” انگار فکر ميکرد اين اولين و آخرين دفعه است. راستش خودم هم تا قبل از اين حرف همين فکر رو ميکردم. امّا ديگه اين حرف از دهنم دراومده بود. اومد جلو بوسم کرد و گفت: “فدات بشم عزيزم. هر کاری بخوای برات میکنم فقط من رو تنها نذار.” از اون روز ب بعد، ديگه عملاً من شدم معشوقه فرهاد. حداقل هفته اي يكبار مثل اون روز ميرم خونه اش. در مناسبتهاي مختلف به بهانه ماموريت اداري با هم ميريم سفر و شبها کنار هم ميخوابيم. گاهي هم که رضا ميره شهرستان، باز من نقل مکان ميکنم به خونه فرهاد. گاهي شده که دو هفته پشت سرهم پیشش موندم. جایگاهم تو شرکت هم بيشتر از قبل ارتقا پیدا کرده. فرهاد بخشي از سهام شرکت رو به نام من زده و در عين حال سمت معاون مديرعامل رو برام در نظر گرفته. عملاً من نفر دوم شرکت شدم که اين باعث امنيت اقتصادي من و رضا تا سالها بعد شده. تا الان سعي کردم که رابطه ام با فرهاد به زندگيم با رضا لطمه اي نزنه. نميدونم در آينده چه اتفاقي ميوفته امّا فکر میکنم خدا خودش من رو در موقعيتي قرار داده که عاشق دو نفر باشم و بتونم اينجوري با هر دو کنار بیام. نوشته: پریسا لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده