رفتن به مطلب

داستان سکسی شب عجیب با زن عمو


chochol

ارسال‌های توصیه شده


شب عجیب غریب! 1
 

سلام من یه نویسنده هستم و داستانی که می‌نویسم بر اساس تخیلات نویسنده هستش.

از مدرسه که برگشتم،لباسامو عوض کردم رفتم آشپزخونه مامانم غذا رو آورد خودش رفت حموم.وسط غذا خوردن بودم که تلفن خونه زنگ خورد.رفتم تلفن رو برداشتم و فهمیدم زنعمومه

+سلام
-سلام پارسا جان خوبی
+خوبم ممنون مرسی
ـ مامانت خونست
+اره ولی رفته حموم
داشتم صحبت میکردم که مامانم از حموم در اومد و گوشی دادم بهش و رفتم آشپز خونه.
+سلام الهام جون خوبی.
جانم کاری داشتی.
شرمنده الهام جان من امشب مهمون دارم،مامانم اینا از شهرستان میان و شبم قراره بمونن ولی اگه خواستی پارسا رو میفرستم پیشت.
نه بابا زحمتی نیست به دوستاتم نمی‌خواد بگی اینجوری یه مرد پیشت باشه بهتره.
باشه میفرستم.
قربونت خداحافظ.

+خوب چیشده

    هیچی عموت بار برده جنوب مثل اینکه یکی دوشب نیستش
    +خوب
    ـ هیچی دیگه گفت من شب برم پیشش خو گفتم من شب مهمون دارم و نمیام و قراره تو بری.فردا هم که پنج شنبست بگیر بخواب اونجا.

یه خورده سر مامانم غر زدم و بزور راضیم کرد که برم و شام هم قرار بود اونجا باشم.
رفتم حموم دوش گرفتم بعد از اینکه در اومدم یه چرت خوابیدم.با صدا مامانم از خواب بیدار شدم و گفت ساعت ۷ و پاشو برو دیگه.
پاشدم و حاضر شدم و رفتم خوشبختانه خونشون با ما کلا ۲ ۳ تا کوچه فاصله بود.رسیدم دم درشون در که باز کرد باهم دست دادیم بعد تعارف کرد و رفتم داخل.
زن عموم یه دامن تا زیر زانو پوشیده بود با یه پیرهن سفید.زن عمو الهام یه زن ۳۵ ساله با صورت خیلی زیبا بود قدش تقریبا ۱۷۰ بود اندام خیلی زیبایی داشت چون باشگاه می‌رفت.منم هیچ میل جنسی بهش نداشتم رابطم باهاش خیلی معمولی بود همون در حد زنعمو بود برام.
شام که خوردیم کمک کردم میز و جمع کرد بعد شام میوه آورد.بعد باهم یه فیلم سینمایی دیدیم و موقع خواب شد.زنعمو رختخواب منو آورد و وسط پذیرایی پهن کرد و خودش رفت اتاق خوابید.
خواب بودم که با صدای شدید رعد و برق از خواب پریدم در همین حال الهام در اتاق رو باز کرد اومد بالا سرم،بعد از اینکه دیدمش چشام چهارتا شد با یه تاپ دو بنده که خط سینه هاش قشنگ معلوم بود اومده بود بالا سرم،ولی خودش مثل اینکه خیلی ترسیده بود اصلا به پوشش دقت نکرده بود.

    پارسا جان بیداری؟
    +اره با صدا رعد و برق بیدارم شدم.
    -منو ترس برداشته میتونی بیای اتاق پیش من بخوابی.
    +بد به نظر نمیاد؟ اگه عمو بفهمه خیلی عصبانی میشه بنظرم
    -ولش کن عموت اینجا نیست که بخواد بفهمه بعد قرارم نیست اتفاق بیوفته فقط میخوای بیای پیشم بخوابی.

حرفش رو قبول کردم اومدم بلند شم برم چشمم افتاد بهش کامل بی حرکت موندم.چیزی می‌دیدم غیرقابل باور بود،اون قبل من بلند شده بود که بره، وقتی که بلند شده بود داشت می‌رفت سمت اتاق فقط یه شورت پاش بود،با اینکه چراغا خاموش بود ولی با نور کمی که چراغ خواب سالن رو روشن کرده بود جزئیات رو میشد کامل دید.دوتا رون خوش فرم و خوش تراش که منتهی میشد به کونش،یه کون خوش فرم و پرحجم که وقتی راه می‌رفت قشنگ بالا پایین میشد و می‌لرزید.وقتی سرشو برگردوند که ببینه من میرم یا نه متوجه نگاهم شد،وقتی خودش رو دید یه جیغ کشید فرار کرد اتاق.شهوت افتاده بود به جونم کیرم بیش از حد شق شده بود داشت تو شرتم منفجر میشد ولی از اون طرف هم ترس افتاد به جونم که الان قراره چه اتفاقی بیوفته به همین فکر میکردم که الهام صدا زد گفت میتونم برم داخل نمی‌دونستم باید چکار کنم ولی صدا کرده بود رفتم داخل وقتی که در رو باز کردم دیدم رفته زیر پتو و چشم دیدن من رو نداره همونجا گفت بیا بخواب.رفتم و رو تخت خوابیدم با هر صدای رعد و برق دستم رو می‌گرفت فشار میداد.بعد از اینکه صدا ها تموم شد دستم و ول کرد و خوابید ولی من اصلا خواب به چشمم نمیومد همش فکرم تو اون لحظه ای بود که که با شورت دیدمش و اصلا از جلو چشام رد نمیشد کیرم به راست ترین نقطه رسیده بود.بعد از اینکه مطمئن شدم خوابیده کیرم رو در آوردم و شروع کردم جق زدن بعد دو دقیقه ابم فوران کرد این بیشترین آبی بود که ازم بیرون اومده بود.بعد از چند دقیقه نفس نفس زدن از شدت هیجان با ملافه ای که روم انداخته بودم ابم رو پاک کردم،دیگه چشام داشت خمار خواب میشد و نفهمیدم کی خوابم برد.صبح که از خواب پاشدم دیدم الهام نیست و رفته به اینور اونور داشتم نگاه میکردم فهمیدم پتوم عوض شده ولی شکی نکردم. متوجه شدم که الهام رفته حموم چون صدای آب میومد.هنوز تصویر دیشب جلو چشام بود و کیرم دوباره راست شده بود.با خودم فکر کردم برم یه سوراخی چیزی از در حموم پیدا کنم و دیدش بزنم تو همین فکرا بودم که زمزمه هایی از حموم میومد رفتم جلوتر داشت صحبت میکرد

پسره بی بند بار با جقی که زده کل ملافم رو به گند کشیده.
دوهزاریم افتاد فهمیدم چرا پتوم عوض شده یادم رفته بود ملافش سفیده ممکنه معلوم بشه. ترس کل وجودم رو برداشت تنها چیزی میومد به ذهنم فرار بود.
وسایلم رو جمع کردم سریع زدم بیرون.از استرست داشتم میمردم ترس از اینکه الهام دهن باز کنه به عموم یا خانوادم چیزی بگه اونجوری بدبخت میشدم،به اولین دکه ای که رسیدم دو تا سه تا نخ سیگار گرفتم و رفتم تو پارک نشستم و سیگار روشن کردم تا این تموم میشد بعدی رو شروع میکردم بعد از آخرین سیگار گوشیم زنگ خورد دیدم مامانمه،ترسیدم خواستم جوابش رو ندم ولی گفتم شایدم الهام چیزی بهش نگفته باشه و جواب دادم

+سلام مامان خوبی
-سلام کجایی؟زن عمو گفت از خونه رفتی.

دلم ریخت یه لحظه
+اره بچه ها زنگ زدن گفتن ناهار بریم بیرون منم رفتم
-پس ناهار نمیای
+نه شما بخورید
-مراقب باش خداحافظ
+خداحافظ.

خیالم راحت شد فعلا چیزی نگفته بود منم ترسم کمی ریخت.رفتم تو یه ساندویچی چی خوردم رفتم که قدم بزنم که باید چه غلطی کنم ولی هرکاری میکردم تصویر دیشب از جلو چشمام رد نمیشد کلا رفته بود تو مخم.مطمئن بودم دیگه واسه امشب صدام نمیکنه،سرم رو که بالا آوردم دیدم جلو در خونه ام اصلا نمی‌خواستم بیام خونه ولی مثل اینکه ناخودآگاه اومده بودم گفتم دیگه اشکال نداره و رفتم بالا وقتی رفتم خونه مهمون داشتیم مامان بزرگم اینا و خالم اینا که از شهرستان اومده بودن باهاشون سلام علیک کردم و رفتم تو اتاقم.بعد عوض کردن لباسام رو تخت دراز کشیدم که یهو گوشیم زنگ خورد…

نوشته: پارسا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18