رفتن به مطلب

داستان بیغیرتی لذت همسران


arshad

ارسال‌های توصیه شده


حلقه لذت 1
 

+ساراجون میگم ولی عجب کاخی درست کرده، شبیه فیلم‌های هالیوودی می‌مونه.
-آره عزیزم، پول پول پول و بازم پول هرکاری می‌تونه بکنه. پول داشته باشی حتی می‌تونی خود ستاره‌های هالیوود رو یکی یکی بخری.
+ولی ماشالله شما هم کم پول ندارین ها.
پوزخندی زدم و ادامه دادم.
+سمانه تو این مهمونی آدمایی هستن که راننده و دربان خونه‌شون از محمدرضا بیشتر پول دارن.
-واقعا میگی؟
+نمی‌دونم خودت یه نگاه به دور و برت بنداز.‌…
سمانه مشغول تماشای مهمونا شد و منم گیلاسم رو برداشتم و شراب ناب داخلشو مزمزه می‌کردم و مثل سمانه اطراف رو تماشا می‌کردم که یواش یواش حوصلم سر رفت.
-سمانه تو همینجا باش من برم ببینم می‌تونم شوهرای بیخیالمون رو پیدا کنم.
اینو گفتم و سمانه سری به نشانه تایید تکون داد. ازش جدا شدم و لابلای شلوغی قدم زنان به سمت در خروجی رفتم و وارد حیاط شدم. روبروی در چندتا پله داشت برای همین من بالاتر ایستاده بودم و به مهمون‌هایی که توی محوطه‌ی ورودی حیاط بودن اشراف کامل داشتم. یه تعدادی دور میزها جمع بودن و یه تعداد دیگه قدم میزدن. چیزی که بیشتر از همه مشهود بود لاس زدنِ مرد و زن‌ها بود. چشم چرخوندم و محمدرضا رو پیدا کردم. سرِ یکی از میزها با صالحی و زنش مشغول صحبت بود. صالحی یکی از سرمایه‌گذارهای شرکت و دوست پدر محمدرضا بود. بعد فوت همسرش با یه دختری ازدواج کرده بود که بیشتر بهش می‌خورد نوه‌اش باشه تا همسرش‌.
از پله ها رفتم پایین و نزدیکشون شدم. با دیدن من سراشون چرخید سمتم و بهشون رسیدم. بعد سلام و احوالپرسی و دست دادن با صالحی و زنش رو به محمدرضا گفتم: کجایید شما دنبالتون می‌گشتم.
محمدرضا با یه لبخند مصنوعی جواب داد: همین جا بودیم. با جناب صالحی صحبت‌ می‌کردیم.
زن صالحی پرید وسط حرفش و گفت: این آقایون اینجا هم دست از مسائل کاری برنمی‌دارن.
یه نگاه از بالا به پایینش کردم و گفتم: همه زندگی مردها کارشونه، بایدم همه‌جا حرفشو بزنن مگه نه عزیزم؟
محمدرضا یه نگاه قربونت بشم طوری بهم انداخت و از حاضرجواب بودنم کیف کرد.
+البته که همینطوریه عزیزم.
-راستی علی رو ندیدی؟ سمانه می‌پرسید.
محمدرضا و صالحی سری به اطراف چرخوندن و صالحی گفت: همین چند دقیقه پیش اینجا بود‌.
با صالحی و جنده‌اش خداحافظی کردم و بعد دستی به پشت محمدرضا کشیدم و ادامه دادم: عزیزم زود تموم کن و بیا.
چشم رو شنیدم و ازشون جدا شدم. اون سه تا هرچی که بلغور کردن باعث نشد من متوجه نشم که داشتن راجع به چیز دیگه‌ای حرف می‌زدن و وقتی‌ من نزدیکشون شدم زود بحث رو عوض کردن. به خاطر همین کمی اعصابم بهم ریخت.

داشتم به سمت پله ها می‌رفتم که دوتا ورودی راهرو مانند از وسط چمن‌ و بوته‌ها و درخت‌ها، سمت چپ و راستم دیدم. کنجکاو شدم و انگار که کسی بهم گفته باشه راهمو به سمت چپ کج کردم. زیرپام سنگ‌فرش بود و با نرده از باغچه جدا شده بود. شبیه یه جاده دراز درست تو وسط جنگل بود. همینجوری می‌رفتم و احساس دوگانه‌ای داشتم. بعد از کمی راه رفتن فهمیدم به پشت ساختمان اصلی عمارت رسیدم. کمی دورتر یه ساختمان یه طبقه بود. از ورود و خروج مکرر پرسنل میزبان متوجه شدم اون ساختمون باید آشپزخونه باشه‌. غیر از باغچه‌ی پر از چمن و گل‌های رنگارنگ و درختای بزرگ چیز دیگه‌ای این پشت نبود. خواستم برگردم که یه صدایی از سمت داخل باغچه شنیدم. نور به شدت کم بود و عملا چند متر جلوتر چیزی دیده نمی‌شد. نرده رو رد کردم و رفتم داخل باغچه و به سمت منشا صدا نزدیکتر شدم. هرچه نزدیک میشدم صدا واضح‌تر میشد تا جایی که کامل مشخص بود صدا، صدای ناله یه زنه.
چند قدم دیگه برداشتم و نزدیک شدم و از پشت یه درخت که بیرون اومدم چیزی رو که دیدم باور نمیشد. دو قدم به عقب برداشتم و سریع پشت همون درخت قایم شدم.
چند بار پلک زدم که مطمئن بشم دارم درست می‌بینم.
دوباره نگاه کردم، آره داشتم کاملا درست می‌دیدم.

درست چندمتر اونطرف‌تر زینب به دیواری تکیه داده بود، در حالیکه سر علی تو گردنش بود. بیشتر که دقت کردم متوجه شدم قسمت جلوی لباس زینب یه مقدار رفته بالا و دست راست علی داخل شورتش هست و داره براش میماله‌. به همین خاطرم چشمای زینب خمار بود و آروم ناله می‌کرد. زینب سرشو نزدیک سر علی برد و بهش حرفی زد که چون درِگوشی گفت، من هیچی نشنیدم. علی چند لحظه مکث کرد و بعدش یه قدم از زینب فاصله گرفت. من فکر کردم کارشون تموم شده و خواستم برم که یهو زینب پشتش رو به علی کرد و لباسش رو تا کمرش بالا داد و شورت سفیدش نمایان شد. ضربان قلبم رفت بالا و لبام لرزش خفیفی گرفت. علی کمربند و زیپ شلوارش رو باز کرد و بعد کیرشو انداخت بیرون و
همون لحظه چشمای من گشاد شد. حقیقتا کیر به این بزرگی رو فقط تو پورن‌ دیده بودم. لامصب عجب کیری داشت. سفید، خوش‌فرم، دراز و کلفت. تودلم گفتم خوش بحال سمانه که هرلحظه اراده کنه همچین چیزی در خدمتشه. علی دستشو چندبار با آب دهنش خیس کرد و کشید روی کیرش بعد زینب دستاشو گذاشت روی دیوار و به سمت جلو خم شد و قوس کمر و باسنش رو به رخ کشید. علی نزدیکش شد و کیرشو با دست گرفت. دیگه درست نمی‌دیدم داره چه اتفاقی می‌افته ولی از تکون خوردن‌های زینب حدس میزدم کیر به اون گندگی داره وارد بدنش میشه و داره حسابی اذیتش می‌کنه. بعد از حدود یک دقیقه علی آروم شروع کرد به کمر زدن. کمی تو اون حالت آروم تلمبه زد و یواش‌یواش سرعتشو برد بالا. بعد از پشت خم شد روی زینب، با دست راستش گردن زینب رو چسبید و صورتشو کنار صورت زینب نگه داشت. دیگه به طور محسوسی تلمبه‌های علی سریع‌تر و عمیق‌تر شده بود. زاویه‌ام جوری بود که قشنگ نیم رخ به بیشتر صورتشون توی دیدم بود. تو چهره زینب ترکیبی از درد و لذت موج میزد و وقتی صدای ناله‌هاش می‌خواست بلند بشه علی دستشو از رو گلوش برمی‌داشت و جلوی دهن زینب رو میگرفت. در گوش زینب یه چیزایی می‌گفت و از حالت صورتش تابلو بود داره خیلی حال می‌کنه. چند دقیقه دیگه تو اون حالت تلمبه زد. بعد زینب پاهاشو جمع کرد، کمرشو چرخوند و چشماشو بست، فهمیدم که ارضا شد. علی کیرشو کشید بیرون و زینب رو چرخوند به سمت خودش. به زینب یچیزایی میگفت و زینب هم سرشو تکون میداد. یهو زینب به استایل توالت ایرانی نشست و شروع به ساک زدن کیر گنده‌ی علی کرد. این یه فرصت طلایی برای من بود پس سریع گوشیمو درآوردم و دوربین رو باز کردم حواسم بود فلاش روشن نباشه پس فلاش دوربین رو از اتوماتیک روی آف گذاشتم و یک دقیقه ویدیو ضبط کردم.
فیلم رو جوری زوم کردم که صورت‌ها و وضعیتشون واضح مشخص بود. ویدیو رو قطع کردم و با سرعت از اونجا دور شدم.

چیزی که چند دقیقه پیش با چشم خودم دیده بودم رو واقعا باورم نمیشد. علی تو مهمونی به این شلوغی با عشق سابقش خلوت کرده بود و داشت باهاش سکس می‌کرد.
علی؟ علی که ادعاش میشد خیلی عاشق سمانه‌ هست و دوسش داره و نمی‌دونم چی و چی؟!
خیلی دوس داشتم بدونم کارشون تا کجا پیش رفت ولی بیشتر از اون موندن ریسک داشت و ممکن بود لو برم.
گیج و منگ بین مهمونا قدم می‌زدم تا خودمو به اولین میز پذیرایی تو حیاط رسوندم.
یه شات برداشتم و چندتا شات پشت هم مشروب زدم. سرم کمی سنگین شد و حال خوشی بهم دست داد. همه چیز این مهمونی خیلی عالی بود، مخصوصاً مشروب ها همش واقعا اورجینال و ناب بود. از جام بلند شدم و به سمت سالن مهمونی حرکت کردم. بین راه یکی نظرمو به خودش جلب کرد و اون کسی نبود جز زینب! سر یه‌ میز تنهایی نشسته بود و سیگار می‌کشید.

-میگم از کی سیگاری شدی تو ورپریده؟
تا اینو گفتم چندلحظه نگاهم کرد و از جاش بلند شد.
+وای سلام ساراجون.
-سلام عزیزدلم.
بهش رسیدم و روبوسی کردیم.
-چخبرا زینب نیستی؟ چندسال بود ندیده بودمت…
+آره منم همینطور گلم ولی الان از دیدنت خیلی خوشحال شدم.
-چخبر افشین جان هم این دوروبراست؟
اینو که گفتم قیافه زینب درهم شد.
-افشین شش‌ماه پیش فوت کرده سارا.
از حرف زینب جا خوردم و خنده روی لبم خشک شد.
-خیلی متاسفم زینب‌جان، تسلیت میگم. ایشالا غم آخرت باشه. خودت می‌دونی من دیگه از فضای کار و شرکت دورم و خبرها دیر بهم میرسه. بازم تسلیت میگم. اگه ناراحت نمیشی می‌تونم بپرسم…
+وقتی از شمال برمی‌گشت تصادف کرد، چند روز تو کما بود و بعدش متاسفانه.
زینب بعد این حرف چندبار نفس عمیق کشید و ادامه داد: بعد از افشین هیئت مدیره شرکت جلسه گذاشتن و بعد از قرعه کشی، منو به جاش گذاشتن. برای همین مهمونی خِلج هم دعوتم. خُب دیگه حرف از غم و غصه بسه، از شما چخبر چیکارا می‌کنی؟
-هیچی محمدرضا همش شرکته و منم خونه‌ همین. یه روتین تکراری و خسته کننده.
یهو یه فکری به سرم زد و به زینب گفتم.
-راستی بیا تورو با یه نفر آشنا کنم.
+باشه، کی هست؟
-بیا خودت می‌فهمی.
دست زینب رو گرفتم و وارد سالن اصلی عمارت شدیم. سالن خیلی شلوغ بود، از لابلای جمعیت حرکت می‌کردیم و رد می‌شدیم. از دور سمانه رو دیدم که پشتش به ما بود و با یه نفر که روی صندلی نشسته بود داشت صحبت میکرد. نزدیکش شدم و صداش زدم. برگشت به سمت ما و یه نگاهی به زینب انداخت. جسته گریخته حرفهایی راجب زینب شنیده بود ولی صد مطمئن بودم تا حالا چهرشو ندیده و اونو نمیشناسه. از نگاه‌های زینب هم متوجه شدم اونم سمانه رو ندیده و نمی‌شناسه.
زینب و سمانه به همدیگه سلام کردن و دست دادن و حالا وقت معرفی بود. خواستم بگم زینب زیرخوابِ سابق و سمانه زیرخوابِ حال حاضر علی‌خان اما خوب خیلی ضایع بود و نمیشد همیچین حرفی زد، به جاش گفتم.
-زینب‌جان از دوستان قدیمی و سمانه‌جان زن‌داداشم یعنی همسر علی‌جان .
با تموم شدن حرفم رنگ از رُخ زینب پرید و دست سمانه تو دستش خشک شد.
سمانه یه نگاه خریدارانه به زینب انداخت.
+پس زینب خانم شمایید؟
-بله ولی شما من رو…
+بله می‌شناسم البته فقط به گوشم شنیده بودم ولی قسمت دیدارمون به امروز بوده.
-بله
+زینب جان چرا معذب شدی؟ خواهش می‌کنم ازت راحت باش.
تو دلم گفتم معذبه چون همین نیم ساعت پیش داشت به شوهرت کُس می‌داد.
تا خواستم یچیزی بگم و سنگینی جوّ رو کم کنم دیدم محمدرضا و علی جلومون ایستادن و با تعجب دارن نگاهمون می‌کنند. محمدرضا سرشو چرخوند و یه نگاه تسلیت میگم بهت داداش گونه‌ای به علی انداخت که من خندم گرفت و به زور لبامو بهم دوختم که تالبو نکنم. بعدش به سمت آقایون گفتم.
-شما کجایین دوساعته؟
محمدرضا گفت: همین دور و بر بودیم با چند نفر سر مسائل کاری صحبت می‌کردیم.
تو دلم گفتم آره جون عمت تو راس میگی که همون لحظه علی یه نفس عمیق کشید و یه قدم برداشت به سمت زینب. به زینب سلام داد و دستش رو به طرفش دراز کرد.
زینب سریع روهوا گرفت و جواب سلامشو داد و باهاش دستم داد.
-شما باهم آشنا شدین؟
علی اینو به سمانه گفت.
+بله و قبل اینکه شما بیاید تازه می‌خواستیم حرف بزنیم.
سریع گفتم: نظرتون چیه همگی بریم حیاط بشینیم یچیزی بخوریم و اونجا حرف بزنیم.
همه به هم نگاه کردن و به نشانه تایید سر تکون دادند.
وارد حیاط شدیم و یه گوشه نسبتا خلوت، سر یه میز دایره‌ای شکل نشستیم.
من که آخر از همه حرکت می‌کردم یکی از خدمه رو صدا کردم و اومد نزدیکم.
-بیزحمت یه نوشیدنی سنگین و کنارش کمی خوراکی برامون بیار.
چشم خانم گفت و رفت. به دودقیقه نکشید که دونفری برگشتن سر میزی که نشسته بودیم. دوتا سینی که دستشون بود گذاشتن و نوش جانی گفتن و دور شدن.
داخل یه سینی یه بطری وودکا بود و پنج تا شات و یه ظرف پراز یخ. داخل اونیکی هم چندجور آجیل و میوه و میوه‌خشک و چندتا خرت‌و‌پرت دیگه.
-خوب کی ساقی‌مون میشه.
اینو گفتم و همه به محمدرضا نگاه کردیم. اونم مارو نگاه کرد و گفت: باشه اوکی خودم ساقی میشم.
تو هرکدوم از شات ها یه تیکه یخ انداخت و شروع کرد. چهار پنج تا پشت سر هم ریخت و همه خوردیم. من چون قبلا خودم چندتا خورده بودم دیگه کامل مست شدم و شروع کردم به دلقک‌بازی و چرت و پرت گفتن. چیزی طول نکشید که سمانه و محمدرضا و بعدش علی هم باهام همراهی می‌کردن ولی زینب هنوز تو شوک بود. نمی‌دونم چندتا شات دیگه خورد که یخ زینب هم کم‌کم باز شد. بلندبلند می‌گفتیم و می‌خندیدیم و محوطه حیاطو رو سرمون گذاشته بودیم. من می‌دیدم بعضی از مهمونا با دیدنمون می‌خندیدن و بعضی هم بهمون قیافه میگرفتن، ولی هیچکدوم عین خیالمون نبود. حدود دوساعت سر همون میز نشستیم و هرچی تو سینی‌ها بود رو تا آخرش خوردیم.
محمدرضا به ساعتش نگاهی کرد.
+خوب نظرتون چیه نم‌نم فلنگو ببندیم ساعت دو نصف شبه.
علی حرفش رو تایید کرد و کم‌کم جمع کردیم و به سمت پارکینگ راهی شدیم. ما فقط یه ماشین آورده بودیم. کنار ماشین ما که رسیدیم زینب گفت: خوب دیگه منم یه تاکسی خبر کنم و برم.
با تعجب پرسیدم: تاکسی؟!
گفت: آره دیگه میرم هتل.
دوباره با تعجب پرسیدم: هتل برای چی؟
اینبار محمدرضا جوابمو داد.
+عزیزم شرکت زینب اینا از مشتری های شیرازی ما هستند و بالطبع زینب هم الان شیراز زندگی می‌کنه درسته؟
زینب گفت: بله بعد ازدواج با افشین رفتم شیراز و البته بعد فوتش هم هنوز اونجا موندنی شدم.
برای من خبر تازه‌ای نبود، محمدرضا و علی هم مشخصاً می‌دونستن ولی سمانه خبر نداشت و با شنیدن این حرف حسابی جا خورد و با کلمات بریده به زینب تسلیت گفت.
دوباره که دیدم جو سنگین شد سریع گفتم.
-عمرا اگه بزارم هتل بری میریم خونه ما
+نه ممنون ساراجان مزاحم نمیشم.
-گفتم عمرا نمیزارم بری فهمیدی، اصلا سمانه شما هم بیاید امشب رو خونه ما بمونید.
علی تا می‌خواست چیزی بگه سمانه تو جوابم گفت: اگه اینجوری زینب‌جان هم بیاد ما هم میایم مشکلی نیست.
-پس پیش بسوی خونه ما…

بیشتر از نیم ساعت تو راه بودیم و بالاخره رسیدیم. علی برامون چای درست کرد‌‌ و مستی کمی از سرمون پرید. یه اتاق رو برای علی و سمانه و یه اتاق دیگه رو برای زینب آماده کردم.

روی تخت خودمون دراز کشیده بودم و هنوز بدنم داغ بود. به سمت محمدرضا که داشت با گوشیش ورمیرفت به پهلو شدم و کیرشو گرفتم تو مشتم. لبخند زنان نگاهم کرد. بدون اینکه چیزی بگم شلوار و شورتش رو باهم کشیدم پایین و مشغول ساک زدن شدم. فقط یک دقیقه کافی بود که کیرش کامل بزرگ بشه و گوشی رو کنار بزاره. بعد اینکه چند دقیقه ساک زدم، محمدرضا سرمو از کیرش جدا کرد و تندتند لباسامو درآورد و لختم کرد. به پشت خوابوندم و خودشو کشید بین پاهام. سه چهار بار کیرشو کشید روی شیار کُسم و یهو تا ته فرو کرد. بی‌اختیار ناله‌ی بلندی ازم خارج شد.
+شششش… سارا آروم باش مهمون داریم تو خونه.
-امممم… داریم که داریم اونا مگه کیر و کُس ندارن خودشون؟
+چرا دارن اتفاقا خیلی خوبشو دارن. علی یه کیری داره که اگه همین امشب اراده کنه هر سه‌تاتون رو یجوری می‌کنه که کُس و کون‌تون یکی میشه و تا یه هفته نمی‌تونید درست راه برید.
-اوووف پس خوش‌بحال سمانه و زینب.
با این حرفم محمدرضا تلمبه‌هاشو متوقف کرد.
+زینب؟ اون دیگه چرا؟
-خلاصه یه گذشته‌ای با علی داشته و الانم که شوهر نداره، برای همین میگم شاید…
+علی زیرآبی بره…
-آره
با این حرفا یاد‌ صحنه‌های سکس زینب و علی که همین چند ساعت پیش دیده بودم افتادم و حشری شدم. با دو دستم پهلوهای محمدرضا رو چنگ زدم و ناخنام رو تو پوستش فرو کردم.
-بزن محمد بزن
محمدرضا تلمبه‌هاشو شروع کرد. چشامو بستم و گفتم.
-میگم ولی محمد تریسام این سه تا چی از آب درمیاد.
احساس کردم با این حرفم کیر محمدرضا داره تو سوراخ کُسم بزرگتر میشه. فهمیدم بدحشری شده، کشیدمش روی خودم و شروع کردم به آه و ناله و حرف زدن در مورد تریسام علی و سمانه و زینب. عمدا هرلحظه صدامو بالاتر می‌بردم و تلمبه های محمدرضا هم تندتر میشد. محمد چند دقیقه دیگه تو همون حالت تلمبه زد و با چندتا آه تو گلویی ارضا شد. آب داغش که وارد کُسم شد بالاخره منم همزمان باهاش ارضا شدم.

ادامه دارد…

نوشته: سه‌زار

  • Like 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...


حلقه لذت 2

چندبار مشتش رو محکم روی رون پاش کوبید. از شدت عصبانیت صورتش قرمز شده بود و رگ پیشونیش ورم کرده بود. سرشو چرخوند سمتم و تو چشام نگاه کرد. یک لحظه دلم لرزید ولی به روی خودم نیاوردم و زل زدم بهش. بلند داد زد: لعنت بهت سارا…
سرمو کج کردم و به جندگونه‌ترین حالتی که بلد بودم خندیدم تا حتی شده بیشتر عصبی‌اش کنم.
روی کاناپه لَم داده بودم که اومد سمتم. انگشت اشاره‌شو بالا گرفت و چند بار خواست چیزی بگه که هربار حرفشو خورد و آخرش کلمه گفت: من نمی‌خوام سارا یعنی نمی‌تونم.
گفتم: اگه نمی‌خوای پس اینجا چه غلطی می‌کنی؟
سریع گفت: آره راس میگی، جداً من اینجا چه غلطی می‌کنم؟! همین الان راهمو میکشم میرم.
با سرعت بلند شدم و یقه‌ی تیشرتش رو گرفتم تو دستم و گفتم: تو غلط می‌کنی میری.
بعدش یقه‌شو ول کردم و با دستم به سمت در اشاره کردم.

    باشه برو. ولی اینو بدون پاتو که از اینجا گذاشتی بیرون کاری که گفتم رو می‌کنم‌.
    چهرش درهم شد و برگشت سمتم. با حالت ملتمسانه‌ای دستم رو گرفت بین دستاش و گفت: سارا ازت خواهش می‌کنم بزار من برم، نکن با من این‌کارو.
    فقط به علامت منفی سرمو بالا بردم. چشماش دوباره ترسناک شد و غرید: آخه لامصب تو که می‌دونی من و محمدرضا باهم چطور رفاقتی داریم. مرگ من همینجا تمومش کن بزار برم من.
    گفتم: باشه برو
    با چهره بهت زده نگام کرد و گفت: جدی میگی؟
    کاملا ریلکس گفتم: آره برو
    اصلا باورش نمیشد. چند قدم عقب عقب رفت و گفت: سارا پس من برم دیگه.
    بازم با نهایت خونسردی ادامه دادم: گفتم برو دیگه.
    به وضوح داشت تهِ چشماش از خوشحالی قهقهه میزد، ولی دیگه نذاشتم ادامه بده و تا برگشت و یه قدم به سمت در برداشت گفتم: اممممااااا…
    سرجاش میخکوب شد و ادامه دادم: حالا که داری میری اینو هم خوب بدون بخدا قسم اگه پاتو از در بزاری بیرون کاری که گفتم رو انجام میدم شک نکن.
    برگشت و آروم اومد سمتم. یه نگاه از بالا به پایین بهم انداخت و گفت: خُب من الان چیکار کنم؟
    دیگه تسلیم شده بود و بطور کامل تو مشتم بود. گفتم
    اینجوری و با این وضعیت نمیشه نمی‌خوایم که دعوا کنیم برو اول یه دوش بگیر بقیه‌شو میگم بهت.

    باشه فقط یه حوله بده بهم.

حوله رو بهش دادم و علی رفت سمت حموم. به یه ربع نکشید درحالیکه حوله رو تنش کرده بود و با کلاه حوله داشت موهاشو خشک می‌کرد وارد هتل شد و تو صورتم نگاه کرد. کمی آروم شده بود. انگار دیگه می‌دونست هیچ راه فراری نداره و باید کاری که میگم رو بکنه و باهام بخوابه. با زنِ رئیسش و البته در عین حال بهترین و صمیمی‌ترین رفیقش.
با دیدنش لبخند رضایتی رو لبام نشست. اروم زمزمه کردم

    منو بغلم کن و ببرم روی تخت.
    در حالیکه انگار صدای شکستنش رو داشتم با گوشم می‌شنیدم، آهسته نزدیکم شد و درست جلوم ایستاد.

از حالتش خوشم نیومد و گفتم

    ببین علی یبار دیگه فقط یبار دیگه برام اینجوری قیافه بگیری و کاری که بهت میگم رو نکنی، خودت راهت رو بکش برو فهمیدی چی میگم یا نه؟

    آره فهمیدم

    اگه فهمیدی پس دِ یالا دیگه
    اینو با حرص گفتم و به دوثانیه نکشید که پاهام از زمین جدا شد و رفتم تو بغلش. دستم رو گذاشتم رو صورتش و پرسیدم
    اوووف کجا می‌بری منو؟

    می‌برمت اتاق خواب
    جووون اونجا می‌خوای چیکارم کنی؟
    تو چشام زل زد و گفت: خودت می‌بینی کمی صبر کن.
    اینو یه جوری گفت که متوجه منظورش نشدم. همین که به اتاق‌خواب رسیدیم با فاصله‌ی نسبتا دوری پرتم کرد روی تخت. جوری که حس کردم الان با کله می‌خورم زمین ولی خوشبختانه هدفگیری اون دقیق‌تر بود و درست گوشه تخت فرود اومدم. همین باعث شد جیغ زدم و گفتم: هوووی چته روانی؟!
    ببین سارا تا اینجا فرمون دست تو بوده حالا که این اتفاق قراره بیافته بقیش اونجوری که من‌ می‌خوام میشه وگرنه همین الان راهمو می‌کشم میرم و به تخمم نیست فیلم من و زینب رو به سمانه یا پدرم و خواهرم یا هر کسکشی بفرستی،
    شیرفهم شدی یا؟

از حرفش شوکه شدم. از قیافشم معلوم بود اگه قبول نکنم حتماً می‌زاره میره. لبخندی زدم و رفتم سمتش.
اون چه می‌دونست من برای همین حرفی که الان زد حاضر بودم چه کارا که نکنم، ولی اون حالا داشت با زبون خودش آرزومو برآورده می‌کرد ولی روحشم خبردار نبود. کمربند حوله‌ رو باز کردم و از تنش درآوردم. برخلاف انتظارم شورتشو پاش کرده بود. همونجوری از رو شورت کیرشو گرفتم تو مشتم. کیرش خوابِ خواب بود ولی همینجوری هم میشد فهمید واقعا بزرگه. با دست آزادم سرش رو گرفتم و صورتشو نزدیک صورتم کردم و آهسته گفتم: با صورتم کاری نداشته باش بقیش مهم نیست.
به خیال خودش حداقل این مرحله رو پیروز شده بود. اینو از پوزخندی که زد و طرز نگاهش فهمیدم‌.

تو فکر این بودم که یعنی الان می‌خواد باهام چیکار کنه در عرض یه ثانیه نشست لبه تخت، موهامو گرفت و سرمو بین پاهاش فشار داد و فریاد زد

    پس کیر می‌خوای ها… دلت هوس کیر کرده…
    اینارو در حالی می‌گفت که موهام تو دستش بود و صورتمو از رو شورت می‌مالید بین پاهاش و من لحظه به لحظه بزرگ و سفت‌شدن کیرشو حس می‌کردم. تا حدی بزرگ شد که دیگه تو شورتش جا نشد. کمی باسنش رو بلند کرد و با اون یکی دستش با یه حرکت شورتشو کشید پایین. کیرش افتاد بیرون و برای اولین بار از نزدیک دیدمش. خیلی بزرگتر از اونی‌که تو فیلمش با زینب بود، بنظر می‌رسید حالا چند دقیقه بیشتر نمونده بود که به آرزوم برسم و برای همین هیجان زیادی داشتم.

علی با یه دستش از زیر چونه‌ام گرفته بود و با دست دیگه‌اش کیرشو محکم و تند تند می‌کوبید روی صورتم.

    چی شد دیگه صدات درنمیاد ها… ترسیدی جنده خانوم… ترسیدی آره…
    ساکتِ ساکت بودم. اینارو گفت بعد کیرشو فشار داد روی لبام‌. منظور شو گرفتم و دهنمو باز کردم. تو اولین حرکت یه جوری فشار داد که کیرش چسبید به حلقم، یعنی من اصلا انتظارشو نداشتم تو اولین حرکت اینکارو بکنه. سریع عُق زدم که موهامو کشید عقب و کیرش از دهنم در اومد. بعد دوتا انگشت شست‌شو فرو کرد تو دهنم و به طرفین صورتم فشار می‌داد. فشارش انقدر زیاد بود که احساس کردم الانه که دهنم جر بخوره. با تکون دادن سرم به زور خودمو از دستش رها کردم و داد زدم.

    مگه نگفتم با صورتم کاری نداشته باش.

    دهنتو مثل آدم باز کن منم کاریم نباشه.

    باشه بزار خودم می‌خورم برات.

    نه دیگه، تو نمی‌خوری، من دهن کثیفت رو میگام زنیکه.
    اینو گفت و دوباره موهامو گرفت و کیرشو به لبام فشار داد. اینبار آماده شدم و دهنمو وا کردم، ولی دیگه مثل بار اول کیرشو تو حلقم نکرد در عوض با سرعت سرمو عقب جلو می‌کرد و دهنمو می‌گایید اما چه گاییدنی. با همین حرکتش چیزی نمونده بود ارضا بشم. خیلی طول نکشید که علی دوباره هوس حلقمو کرد و سرمو تا جایی که می‌تونست به بین پاهاش فشار داد. با اینکه ساک ته‌حلقی زدن رو بلد بودم اما کیرعلی به قدری بزرگ و کلفت بود که قشنگ تهِ حلقمو رد می‌کرد و وارد گلوم میشد. بیشرف هردفعه هم سعی می‌کرد مقدار بیشتری از کیردرازشو به گلوم فشار بده. آب چشم‌ها، دماغ و دهنم روی صورتم با هم قاطی شده بود و مطمئن بودم آرایشم پخش شده و الان قیافم شبیه اجنه است. حدودا ده دقیقه میشد که تو این شرایط بودیم و تقریبا علی کیرشو تا ته توی دهن و گلوی من جا کرده بود و به معنای واقعی کلمه داشت دهنمو می‌گایید.

سرمو یبار دیگه بین پاهاش فشار داد و کیرش وارد گلوم شد و بلافاصله راه نفس کشیدنم بسته شد بعدح در کمال ناباوری با انگشت شست و اشاره‌اش بینی‌مو گرفت. ول نکرد و ول نکرد تا جایی که دیگه کاملا کبود شدم. یه لحظه فک کردم دیگه نمی‌خواد ولم کنه و قصدش اینه همینجوری منو بکشه. پیش خودم گفتم آخ چه مرگ تخمی‌ای نصیبم شد که همون لحظه دستشو از روی دماغم برداشت و کیرشم کشید بیرون. هنوز دو تا نفس نگرفته بودم که چهارتا انگشت دستِ راستشو فرو کرد تو دهنم و کلی آب که توش جمع شده بود درآورد و روی صورتم می‌مالید.
تا اون لحظه ساکت بودم ولی دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و در مقابل این حرکتش از سرِلذت آهی کشیدم.
همون لحظه علی چشاشو تنگ کرد و خیره شد به صورتم و گفت

    تو خوشت اومده سارا… آره… تو دوس داری اینو… لعنت بهت سارااا… تمام مدت داشتی لذت می‌بردی… تو دیگه چه جونوری هستی.

    یه جونورِ حشری که عاشق تو شده… شبِ مهمونی با زینب دیدمت به خودم قول دادم بهت می‌رسم و می‌بینی که بقولم عمل کردم.

    بسه دیگه کم مزخرف بگو. پاشو لُخت شو ببینم.
    -‌ جااانم چشم الان لخت میشم برات عزیزِ دلم.

با سرعت لباسامو درآورد و لخت جلوش وایسادم. یجوری مردد نگاهم می‌کرد که احساس کردم دیگه نمی‌خواد اونجوری باهام خشن باشه.
وقتی بهم اشاره کرد که روی تخت دراز بکشم دیگه تقریبا مطمئن شدم نمی‌خواد من لذت بیشتری ببرم. هنوز لبه تخت نشسته بود یه قدم برداشتم سمتش و صورتشو بین دستام گرفتم.

    علی ازت خواهش می‌کنم همینجوری ادامه بده، باشه…
    سرشو آورد بالا و چند ثانیه تو چشام زل زد. همونجوری که دستام روی صورتش بود، یه کشیده‌ی خیلی محکم زد تو گوشم که پرتِ زمین شدم و درجا گوشه لبم پاره و خونی شد.
    دستمو محکم گرفت و کشید، پرتم کرد روی تخت و گفت: پس به من دستور نده که با صورتت کاری نداشته باشم.

دیدم چاره‌ دیگه‌ای ندارم، ساکت شدم و چیزی نگفتم. به پشت خوابوندم روی تخت و پاهامو از هم باز کرد و خودشم بین پاهام دوزانو نشست. با روتختی کیرش رو پا‌ک کرد و خشک‌خشک گذاشت روی سوراخ کُسم. اولین فشارو که داد جیغم بلند شد. خم شد روم و دستشو گذاشت جلوی دهنم و دوباره فشار داد. قشنگ داشتم حس می‌کردم که چجوری کیرش دیواره‌‌های کُسمو زخمی می‌کنه و واردِ بدنم میشه، ولی چون دستش رو به دهنم فشار داده بود سرم چسبیده به تخت بود و نمی‌دیدم هنوز چقدر از طول کیرش تو کُسم جا شده، اما دردش خیلی وحشتناک بود
همون لحظه کشید بیرون و دوباره فشار داد اینبار بیشتر سوختم و بی اختیار اشکام ریخت.
از اونجایی که کاراش داشت منو مثل سگ تحریک می‌کرد خوشبختانه زیاد طول نکشید و کُسم زود آب انداخت و حرکت کیرِ علی داخلش روان‌تر شد. بخاطر همین سرعت تلمبه‌هاشو بیشتر کرد. دستشو از جلوی دهنم برداشت و مچ پاهامو گرفت و از هم بازشون کرد. با سرعت کمر می‌زد. اون میزد و من روی ابرها بودم. ترکیب درد و لذت چقدر عالی بود. صدای ناله‌هام کل خونه رو برداشته بود. علی مچ پاهام که تو دستش بود رو گذاشت‌ روی شونه‌هاش و خودشو کشید روی من، جوری که زانوهام چند سانت بیشتر با صورتم فاصله نداشت. کیرشو که وارد کرد و اولین تلمبه رو زد کاملا زیر شکمم حسش کردم. اینبار دیگه فهمیدم تا ته جا کرده.

پوزیشن سختی بود و پاهام زود خسته شد، ولی علی با تمام قدرتش خودشو بهم می‌کوبید. نمی‌دونم چند دقیقه گذشت که پاهام شروع کرد به لرزیدن. با هر دو دستم موهاشو کشیدم و کمرم از تخت جدا شد و اینطوری عمیق‌ترین ارضای عمرمو تجربه کردم. علی کیرشو که کشید بیرون لبخند نامحسوسی زد ولی من سریع شکارش کردم. همونجا فهمیدم اقا خودش عاشق هاردسکس یا همون سکس‌خشنه و حسابی داره بهش خوش میگذره.
چند ثانیه بعد با دستش پهلو هامو چنگ زد و منو به شکم روی تخت خوابوند. همینکه با یه دستش به لمبر باسنم چنگ زد تهِ دلم از ترس خالی شد فکر کردم می‌خواد کونم بزاره، شهادتین‌ گفتم و فاتحه‌ی خودمو خوندم. اما علی خودشو کشید روی من و نشست روی باسنم و کیرشو دوباره فرو کرد تو کُسم و با سرعت شروع به تلمبه زدن کرد. چند دقیقه تو اون حالت بودیم که بعدش کامل دراز کشید روم و کمر میزد.

    چطوره جنده… خوشت میاد… بگووو… خوشت میاد داری جر می‌خوری…
    اوهمی گفتم و با دو دستم روتختی رو چنگ زدم.
    داری جر می‌خوری نه… بگووو دیگه…

    آره جرم دادی لامصب… کُسم پاااره شد…آااای جداً دیگه پاره شدم…تو رو خدا یواش…
    اینو که گفتم سرشونه‌ام رو یه جوری گاز گرفت که دردش تو کل بدنم پیچید و مطمئن بودم که زخمی شد.
    بعد موهامو از یک طرف صورتم جمع کرد. صورتمو لیس می‌زد، آب دهنشو تف می‌کرد رو صورتمو و دوباره لیس میزد و خُب همین حرکتش کافی بود که من برای بار دوم ارضا بشم.
    فقط چند ثانیه از ارضای من گذشته بود که بغل گوشم زمزمه کرد: دیگه کافیه سارا!
    اینو گفت و کیرشو کشید بیرون و بعدش احساس کردم یه استکان آب‌جوش رو کمرم ریخته شد. موقع ارضا شدنش که روی باسنم نشسته بود، با دست راستش پهلومو چنگ زده بود و یه جوری فشار میداد که نفسم بالا نمی‌اومد. مطمئن بودم کبودی جای انگشتاش چند هفته ای مهمون پوستم هست ولی اون لحظه مگه مهم بود. علی ارضا شد و به پشت افتاد کنار من.
    از زیادی آبی که ازش خارج شده و رو کمرم ریخته بود و داشتم قشنگ احساس می‌کردم که داره از پهلوهام لیز می‌خوره و روی تخت می‌ریزه، شوکه شده بودم و تکون نمی‌خوردم. یک دقیقه‌ای گذشت که سرمو چرخوندم سمتش. همه سر و صورتش خیس عرق بود و چشماشم بسته بود.
    ببینم تو کمرت آب موند؟
    +هییییس… ساکت شو…
    این دیگه چی بود! مگه اسبی آخه تو لامصب؟

    خفه شو سارا… خفه شو… ببین مارو به چه حال و روزی انداختی… فقط خفه شو…
    اینو که گفت دست راستمو گذاشتم زیر سرم و به سمتش به پهلو شدم.

    حال و روزمون چشه مگه! خیلی هم دلت بخواد.
    خنده ریزی کردم که علی یهو مثل فنر از جاش پرید و یه نگاهی بهم انداخت که حقیقتش ریدم به خودم.

    پاشو… پاشو برو خودتو بشور… این روتختی رو هم بنداز دور به گند کشیدیمش…

    چشم عزیزم حتما… تو نمیری حموم؟

    چرا میرم ولی بعد از تو…

    جون من ضدحال نزن… تا اینجا رو که اومدی این یکی رو هم بیا‌‌‌…
    اینو گفتم و یه قیافه معصوم به خودم گرفتم. چند لحظه نگام کرد و سری تکون داد.

    نوچ نوچ نوچ… باشه برو تو منم بیام…
    کف دستام و به هم زدم و دویدم سمت حموم.

علی لباساشو پوشیده بود و آماده رفتن بود. حس می‌کردم می‌خواد یه چیزی بهم که بزور سعی می‌کنه جلوی خودشو بگیره. یعنی چی‌ می‌خواست بگه؟ هیچ ایده‌ای تو سرم نداشتم و سعی کردم ذهنمو الان مشغولش نکنم، چون واقعاً مزه خوشی بعد یه سکس باورنکردنی دست کمی از لذت خود سکس نداشت و منم اصلا نیت نداشتم خرابش کنم.

خرامان با یه حوله تن پوش روی کاناپه لم داده بودم و به سیگارم پُک میزدم. علی یبار دیگه خونه رو چک کرد که هیچ ردی از خودش بجا نذاشته باشه. بعد در حالیکه از کنار کاناپه رد می‌شد گفت: دیگه دور و برم پیدات نشه… دیگه نَبینمت سارا…
البته که منظورش دیدارِ روی تخت بود چون جور دیگه‌اش غیرممکن بود.
بعدش رفت و درو پشت سرش محکم کوبید و من زیر لب زمزمه کردم: خیلی زود می‌بینیم همدیگه رو علی آقا! زودتر از اونی که حتی فکرشو بکنی.

سمانه در حالی که یه شکلات چوبی کُنج لبش بود از پله های طبقه بالا می‌اومد پایین و از حالت چشماش مشخص بود خیلی حشری شده، به پله‌ی آخر که رسید ازش پرسیدم

    چطور بودم؟

    بی‌نظیر بودی سارا… کارِت حرف نداشت.

سمانه کنارِ من روی کاناپه نشست و سیگاری برای خودش روشن کرد. چندتا پُک عمیق از سیگارش گرفت و گفت

    دیدی گفتم این پسر حرف نداره؟ خودِ واقعیش رو سرکوب کرده وگرنه خیلی شخصیت منعطفی داره و سریع خودشو وفق میده با هرچیزی، اینطوری نیست خواهر عزیزم؟
    لبخندی زدم و جواب دادم

    دقیقا اینجوریه آبجی کوچیکه!!

ادامه دارد…

نوشته: سه‌زار

  • Like 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...


حلقه لذت 3

سال قبل - دفتر رییس هیئت مدیره شرکت

محمدرضا: پس بابا من و علی دوشنبه میریم استانبول پیش‌قرارداد رو ارائه میدیم و بعدش از اونجا یه راست میریم دوحه.
محمودخان(پدر محمدرضا، رئیس هیئت مدیره و سهامدار اصلی شرکت): فقط تمام تلاشتون رو بکنید که این قرارداد رو ببندیم، اگه موفق بشید، واقعا سرفصل جدیدی از تجارت رو تجربه می‌کنید
علی: جناب ثابتی به لطف خدا این قرارداد رو هم می‌بندیم.
محمودخان: انشالله پسرم، الان برید و خودتون رو برای سفر آماده کنید.
محمدرضا: پس با اجازه پدر جان

یک ماه بعد، ویلای محمود خان

محمودخان با لبخند رضایتی که روی لباش نقش بسته بود به محمدرضا و علی اشاره کرد و به سمت جمع گفت: آفرین به شما کارتون حرف نداشت، دیگه یعنی بعید می‌دونم کاری وجود داشته باشه که شما دوتا از پس انجامش برنیاید.
الان هرچی دوست دارید بخواید ازم چون واقعا ارزش‌تون رو برای همه ما ثابت کردید و صددرصد لایقش هستید.
علی جواب داد: جناب ثابتی ما کار خاصی نکردیم، فقط وظیفمون رو انجام دادیم وجودِ سلامت شما برای ما بهترین پاداش هست.
محمدرضا با دستمال‌کاغذی عرق پیشونیش رو گرفت و با چند لحظه مکث گفت: ولی من ازتون یه چیزی می‌خوام پدرجان…
محمودخان: بفرما پسرم، فقط کافیه لب تر کنی از شیرمرغ تا جون آدمیزاد.
محمدرضا صداشو صاف کرد: پدر من ازتون میخوام با ازدواج من و سارا موافقت کنید…

به آنی رنگ از رُخ محمودِ ثابتی بزرگ پرید. تنها پسرش توی بدشرایطی گیرش انداخته بود.
محمودخان مقابل چشم‌های کل خاندانش و اعضای شرکت‌ که اکثرا با خانواده بودند به اونا قول داد تا در مقابل موفقیت در امضای قرارداد با یک شرکت مهم بین المللی که حاصلش سود هنگفتی بود، به عنوان پاداش هر چه دوست دارند از او طلب کنند.
علی که مثل همیشه خودشیرینی کرد ولی پسرش اونو توی بد موقعیتی قرار داد. با تاخیر محمودخان برای جواب، سکوت مطلقِ بعد از درخواست محمدرضا به پچ‌پچ و همهمه‌ی مهمان‌ها۰۰ تبدیل شد.
محمودخان به معنای واقعی کلمه آچمَز شده بود و چاره‌ای جز موافقت با ازدواج پسرش با منشی دفترش یعنی سارا رو جلوی راهش نمی‌دید.
سارا یه دختر تحصیلکرده، با کمالات و مودب بود ولی هیچ کدوم از این خصوصیات برای محمودخان اهمیتی نداشت. بلکه او‌ یه دختر یا با اصل و نَسَب و خانواده‌دار برای تنها پسرش لایق می‌دونست اما‌ سارا بچه پرورشگاهی بود و خانواده‌ای نداشت. تنها کس و کارش سمانه بود. دختری که چهار سال ازش کوچکتر بود. تو دوران پرورشگاه جوری از هم مراقبت می‌کردند و هوای هم رو داشتن که خیلی ها فکر میکردند این دوتا خواهرِ تنی‌اند. وقتی سمانه فقط یازده سالش بود، سرپرستی‌اش به زن و شوهری که فرزندی نداشتند واگذار شد. با این حال این دو هیچوقت از هم جدا شدند. سارا که هجده ساله شد و از پرورشگاه بیرون اومد بلافاصله دانشگاه قبول شد، همزمان پدرخوانده سمانه هم فوت کرد و شهلا یعنی مادرخونده‌اش پذیرفت که سارا هم بیاد و کنار اکنا زندگی کنه. اما سارا همیشه سمانه رو از همه‌ی دوستا و همکاراش مخفی نگه می‌داشت.

حالا دیگه کار از کار گذشته بود و محمودخان نمی‌تونست برابر اون همه آدم، زیرِ قولی که داده بزنه.
محمودخان که پشت چشماش از شدت خشم داغ شده بود کلماتی به زبون آورد که تو مخیلاتش هم نمی‌گنجید.

    باشه پسرم، اگه تو فکر می‌کنی که اینجوری به نفعت هست من هیچ حرفی ندارم، اگه که دختر گُلم راضی باشه، مبارکه.

صدای دست زدن و جیغ و داد جمعیت حاضر بلند شد. سارا که گوشه‌ای ایستاده بود لبخندی روی لباش اومد. گوشیشو درآورد و به سمانه پیام داد: سمانه محمدرضا حل شد.

۶ سال بعد از ازدواج محمدرضا و سارا

محمدرضا: علی داداش یعنی مطمئنی؟
علی: از چی؟

    از اینکه به قدری دوسِش داری که باهاش ازدواج کنی؟

    محمد اگه مطمئن نبودم که پیشنهاد نمی‌دادم، سمانه دختر بی نظیریه و اونم منو دوستم داره.
    محمدرضا دستی به شونه‌ی رفیقی که جای برادرِ نداشتش بود کشید و گفت: امیدوارم خوشبخت بشید داداش.

سه ماه گذشت و روزِ عروسی سمانه و علی فرا رسید. سارا تو اتاقِ رختکن تالار که با سمانه تنها شد، صورت لطیفش رو لمس کرد و گفت: دیدی بهت گفتم میشه؟
سمانه لبخندی زد و جواب داد: بله خواهرِ عزیزم تو هیچوقت اشتباه نمی‌کنی، حالا دیگه هر دو تو مشت‌مون‌ هستند.

زمان حال

روی کاناپه نشسته بودم و با گوشی ور میرفتم. محمد و مرجان تو اتاق مشغول سکس بودن و از ناله‌های مرجان معلوم بود محمد داره بی‌رحمانه تو سوراخاش تلمبه میزنه . صداشون رو مُخم رفت و بلند داد زدم: چه خبرتونه خونه رو گذاشتین روی سرتون؟؟
چند لحظه صداشون کامل قطع شد و دوباره آروم تر شروع کردند. حدود یه ربع بعد نگاهم به سمت چارچوبِ در اتاق خواب برگشت. اول مرجان و پشتِ سرش محمدرضا لخت مادرزاد از اتاق بیرون اومدند. محمد از پشت سر چنان اسپنکِ محکمی روی لُپ باسن مرجان زد که بیچاره از درد بالا پایین می‌پرید. خنده‌م گرفت و سری تکون دادم و نگاهمو ازشون گرفتم. محمد به مرجان گفت: بدو برو حموم.
مرجان که داشت جای اسپنک محمد رو با دستش می‌مالید با صدایی توام با ناله جواب داد: باشه تو نمیای؟
محمد قدم‌هاشو به سمت من برداشت و گفت: تو برو الان میام.

مرجان به سمت حمومِ طبقه بالا رفت و محمد اومد کنارم و روی کاناپه لش کرد. سیگاری روشن کرد و یه کام عمیق گرفت.
همونطوری که نگاهم به صفحه گوشی بود گفتم: چقدر بهت بگم اینهمه به این دختره رو نده، فردا نمی‌تونی جمعش کنی.
محمدرضا: عزیزم اولا که تو پریود نباشی من سمت این نمیرم دوما نگران نباش مرجان مثل یه اسب رام می‌مونه و افسارش دست خودمه.
سری تکون دادم و جواب ندادم. یک هفته از سکسم با علی می‌گذشت ولی هنوز کُسم می‌سوخت و نمی‌تونستم سکس کنم. الکی نوار بهداشتی گذاشتم و به محمدرضا گفتم پریودم، محمدرضا هم‌ مرجان رو آورده بود خونه، مرجان منشی‌اش بود البته منشیِ الکی، چون فقط برای سرویس دادن به خودش استخدامش کرده بود. مرجان واقعا خوشگل بود و اندام خوبی داشت و برای خودش داف نابی حساب میشد.
محمدرضا سیگارشو تو جاسیگاری خاموش کرد و به سمت حموم رفت. دو دقیقه بعد از طرف سمانه به گوشیم پیام اومد: سارا من با زینب حرف زدم پایه هست… تو کارهای سفر رو انجام بده…

دو هفته بعد

کلاق
دیگه کلافه شدم و گفتم: محمد چرا نیومدن اینا؟

    بابا میان دیگه چه عجلیه؟

    نمی‌خوام بخوریم به تاریکی، راه جنگلی به اون زیبایی رو از دست می‌دیم. تو یه زنگ بزن دوباره…
    محمد گوشیشو از جیبش بیرون آورد که به علی زنگ بزنه اما درست همون لحظه ماشینشون رو پشت ماشین ما پارک کردن و پیاده شدن.
    بدون اینکه سلام کنم گفتم: یدفعه می‌موندین شب می‌اومدین.
    سمانه با لبخند جواب داد: غر نزن سارا ببخشید ترافیک سنگین بود
    گفتم: باشه دیگه بشینید حرکت کنیم به اندازه کافی دیر کردیم. همش سه چهار روز این آقایون رو از شرکت‌شون جدا کردیم.
    بعد از این حرفم محمد دستاشو به علامت تسلیم برد بالا و گفت: منو فاکتور بگیرید من که پایه همه چی هستم، حرف دارین به این آقا بزنید‌.
    علی که تا اون لحظه ساکت بود رو به محمد گفت: خیلی زرنگی تو…
    خلاصه نشستیم تو ماشین و به سمت رامسر حرکت کردیم. با اینکه پدر محمد تو شمال ویلا داشت اما برای اینکه یکی از خواهراش سرزده بهمون ملحق نشد یه ویلا تو رامسر کرایه کرده بود.

حدود یک ساعت تا مقصد مونده بود، علی که دقیقا جلوی ماشین ما حرکت می‌کرد، کنار زد و جلوی چندتا رستوران ایستاد. محمد هم پشت اونا پارک کرد و به من گفت: حتما اینا گشنشون شده.
با خنده گفتم: اینااا؟ یعنی ما گشنمون نیست؟
محمد با یه حالت متعجبی نگاهم کرد و جواب داد: من چه بدونم، دوساعته داری کیرمو میمالی میگم بخور برام نمیخوری حواس گذاشتی برام بمونه…
ایندفعه شدت خنده ام بیشتر شد و گفتم: عجله نکن حالا وقت زیاده… برات سوپرایز دارم.
تا اینو گفتم چشمای محمد تنگ شد و نگاهش برق زد. خوب می‌دونست من هیچوقت الکی حرف نمی‌زنم‌.
بدون اینکه چیزی بگم درو باز کردم و پیاده شدم. سمانه در حالیکه با قدمای کوتاه نزدیک ما میشد گفت: بیاید یه چیزی بخوریم یه ساعت بیشتر مونده تا برسیم.
به نشانه تایید سری تکون دادم. یه رستوران که از بقیه شیک‌تر به نظر می‌رسید رو انتخاب کردیم. داخل شدیم و بعد از شستن دست‌ها و تجدید آرایش دور یه میز نشستیم‌.
منو رو آوردن و هر کسی طبق سلیقه خودش غذاشو انتخاب کرد. بعدِ سفارشمون گارسون گفت: پیش‌غذاهامون سلف سرویس هست لطفاً از خودتون پذیرایی کنید. من که حوصله‌ بلند شدن نداشتم به محمد گفتم: برا منم سوپ و کمی سالاد بیار، لیموترش هم بیار اگه باشه.
حدود پنج دقیقه طول کشید تا هر کدوم با یه سینی تو دستشون به سر جاشون برگشتند. آخرین نفری که اومد علی بود، تا سینی‌اش رو روی میز گذاشت همه بهش نگاه کردیم و خندمون گرفت.
داخل سینی سوپ و سالاد و چند نوع دسر بود و تمام ظرف‌های داخل سینی رو پُر کرده بود.
علی بدون توجه به خنده‌های ما نشست و مشغول خوردن شد.
سمانه که خودش داشت سعی می‌کرد جلوی خنده‌هاشو بگیره گفت: زهرمار چرا میخندین به شوهرِ من؟ مرد با این هیکل گنده بایدم اینجوری بخوره… بخور عزیزم نوش جونت…
درست بعد این حرفِ سمانه، زینب که قاشق سوپ تو دستش رو فوت می‌کرد یهو گفت: آره سمانه راست میگه‌ خیلی بزرگه!
یه غذا پرید تو گلوی علی و زینب بعد از چند لحظه متوجه شد چی گفته. علی همچنان سرفه می‌کرد و هرکدوم از ما به سختی جلوی خنده‌مون رو گرفته بودیم. سرفه‌های علی قطع نمی شد و صورتش سرخ شده بود. آخرش من گفتم: بابا یه لیوان آب بدید دست این بیچاره داره خفه میشه…

تقریبا دَم غروب به ویلای ساحلی که محمد کرایه کرده بود رسیدیم. ماشین‌هارو داخل حیاط پارک کردیم و به سمت ساحل دویدیم تا غروب بی نظیر خورشید رو از دست ندیم. بعد از غروب به ویلا برگشتیم. علی و محمد هرچی وسیله داشتیم آوردن داخل ویلا و من و سمانه همراه زینب داخل ویلا رو کشف می‌کردیم. ساختمانِ ویلا دوبلکس بود، کاملا شیک و لوکس بود، دکوراسیون و نظافتش هم حرف نداشت.
با دیدن دوتا استخر، یکی داخل ساختمان و یکی تو محوطه حیاط هیجان زده شدم.
طبقه دوم ویلا دو تا اتاق داشت. به محمد گفتم: اینجا چرا دو تا اتاق داره؟
محمد جواب داد: ببخشید ولی باید چند تا اتاق داشت؟

    اینجوری باید قُرعه بندازیم ببینیم که زینب با کی هم‌اتاق میشه‌…
    سمانه بلافاصله جواب داد: قرعه لازم نیست زینب میاد اتاق ما.
    علی گفت: چطوره نظرِ خود زینب رو هم بپرسید…
    همگی به زینب نگاه کردیم، با چند لحظه مکث جواب داد: باشه مشکلی نیست من شب رو اتاق سمانه‌جون و علی می‌خوابم، البته می‌تونم پایین تو سالن روی کاناپه هم بخوابم

سمانه گفت: تعارف تیکه پاره نکن برای ما… و بعدش دستِ زینب رو گرفت و با خودش به یکی از اتاق ها برد علی هم پشت سرشون رفت. من و محمد هم وسایلمون رو تو اتاق خودمون گذاشتیم. لباس عوض کردیم و رفتیم پایین و روی یه کاناپه نشستیم. من طبق قرارمون با سمانه و زینب لباسِ باز انتخاب کردم و یه شومیزِ یقه‌گشادِ بالای ناف و یه شلوارک جین تا زانو پوشیدم.
محمد یه چشمک بهم زد و گفت: خبریه سارا؟؟
یه لبخند براش زدم و هیچی نگفتم. از پله‌‌ها پایین رفتیم و وارد سالنِ طبقه همکف شدیم. یه آن از دیدن سمانه هنگ کردم. یه نیم‌تنه مشکی با یه شورتکِ سِت نیم‌تنه تنش بود که به سختی تا نصفِ رون‌های تُپل و سفیدش می‌رسید. زینب هم یه سرهمی رکابی تا زانوش پوشیده بود که رنگ فیروزه‌ای‌اش خیلی بهش می‌اومد.
علی و محمد از طرز لباس پوشیدنِ ما تعجب کرده بودند ولی هردو سعی داشتن عادی رفتار کنند که چندان هم موفق نبودند. چون خط نگاهشون اکثرا سمتِ پَر و پاچه‌ و سینه‌های ما بود تا جاهای دیگه.

حدود یه ساعت گپ زدیم. دستی به شکمم کشیدم و گفتم: بچه‌ها احیانا شما گشنتون نیست؟
همه حرفم رو تایید کردند.
علی گفت: خوب حاضر بشید بریم بیرون شام بخوریم.
سریع گفتم: وای نه ما خسته‌ایم. تو با محمد برید یه چیزی بگیرید، فردا باهم میریم بیرون.
اونا که برای شام گرفتن بیرون رفتند. ما هم نقشه‌مون رو برای بار آخر بررسی کردیم.

شام رو خوردیم و بعد از اون دور هم نشستیم و کلی حرف زدیم، شوخی کردیم و خندیدیم. ساعت دو نصف شب رو نشون می‌داد که دیگه اومدیم بخوابیم.
همین که با محمد وارد اتاق‌ِ خودمون شدیم. هُلش دادم و به دیوار چسبوندمش. موهامو با کش بستم و جلوش دو زانو نشستم. شلوار و شورتش رو باهم کشیدم پایین و کیرشو تو دستم گرفتم. بعد سر کیرشو با دهنم خیس کردم و دوباره دستمو دورش مشت کردم و شروع کردم به بالا پایین کردنِ دستم یا به اصطلاح جق زدن. کیرش که به سفت‌ترین حالتش رسید. زبونم رو از پایین تخماش تا نوک کیرش کشیدم و زبونم رو تو سر کیرش میچرخوندم و به سوراخ کیرش فشار می‌دادم.

محمد حسابی داشت لذت می‌برد. موهامو چنگ میزد و آه می‌کشید. چند دقیقه که براش ساک زدم سرمو سفت چسبید. چندتا تلمبه زد و آبش با فشار اومد تو دهنم. اولین باری بود که محمد باهام همچین کاری کرد و آبش رو توی دهنم ریخت. شک نداشتم با دیدن سمانه و زینب با اون سر و وضع حسابی حَشَری شده و نتونست بیشتر از این مقاومت کنه. رفتم داخل سرویس دهنم رو شستم و برگشتم روی تخت دراز کشیدم. از خستگی چشمام سنگین شد و خوابم برد.

صبح از خواب بیدار شدم. ساعت ده دقیقه به هفت صبح بود. محمد هنوز خواب بود. بعد از شستن دست و صورتم به اتاق اونا سر زدم و سوپرایز شدم. صحنه خیلی جالبی بود.
هر سه‌تاشون روی تخت خواب بودند ولی چیزی که جالب بود لباس خوابِ زینب و سمانه بود. یه لباس خوابِ توری و بلندِ مشکی تن زینب بود که شورت و سوتینِ سفیدش به وضوح از اون زیر پیدا بود و سمانه هم یه روبدوشامبرِ کوتاه و زرشکی بدون سوتین تنش کرده بود که پاهای لخت و شورت لامبادای زرشکی‌ رنگش از لای پاهاش چشمک میزد. جالبتر از لباس‌های زینب و سمانه این بود که زینب وسط اون دوتا خوابیده بود. باورم نمیشد همین شب اول کارو تموم کرده باشند ولی حداقل وضعیت‌شون که این رو نشون می‌داد‌.
به اتاق خودمون برگشتم و محمد رو بیدار کردم. چندتا پلک زد و با صدای گرفته گفت: سارا چه خبرته سر صبح؟
آهسته گفتم: لحظه باهام بیا…

    ولم کن بزار بخوابم توروخدا

    فقط یه دقیقه بیا
    با بی میلی از جاش بلند شد. دستش رو گرفتم و از اتاق بیرون رفتیم. جلوی در اتاق اونا ایستادم. در اتاق‌شون رو کمی هل دادم که محمد این صحنه رو واضح‌تر ببینه…
    محمد یه نگاه به من کرد و دوباره سرش سمتِ تخت اونا برگشت. با دستاش چشماش رو مالید تا مطمئن بشه درست می‌بینه. دوباره بهم نگاه کرد و لب زد: چخبره اینجا؟
    شونه‌ای بالا انداختم منم لب زدم: من چه بدونم… بیا بریم…
    به اتاق خودمون برگشتیم. محمد آهسته گفت: سارا یعنی تریسام زدن اینا؟
    فعلا هیچ فکری ندارم ولی بیدار که شدن می‌تونم بفهمم.

    باشه بخواب حالا زوده

    من خوابم نمیاد تو بخواب
    محمد گفت باشه و ملافه‌ رو دور خودش پیچید.
    تو دلم گفتم آخه اومدی سفر که بخوابی؟

حدود نیم ساعت طول کشید تا حاضر بشم. دوش گرفتم آرایش کردم و لباس پوشیدم. به اتاق اون‌ها برگشتم. سمانه بیدار شده بود اما همچنان روی تخت بود. به محض اینکه منو دید سلام کرد و نگاهش به سمت زینب برگشت‌‌ و لبخندی روی لب‌هاش نشست. خیلی آهسته گفتم: چخبر؟ حل شد؟
سمانه سرشو به نشانه منفی تکون داد.
دوباره آروم گفتم: پس چیه این سر و وضعتون؟
سمانه جواب داد: من و علی سکس کردیم ولی علی نزاشت زینب هم باهامون همراه بشه. زینب فقط نگاه‌مون کرد و خودشو ارضا کرد.

    گفتم اینم خوبه حالا…
    به سر و صدامون زینب هم چشماشو باز کرد. سلام کردم و گفتم: پاشید حاضر بشید بریم بیرون صبحانه بخوریم برای این تنبلا هم بیاریم.
    هر دو حاضر شدند. سوییچ ماشین‌مون رو برداشتم و سه‌تایی زدیم بیرون. یه جایی پیدا کردیم و صبحانه خوردیم و برگشتیم. علی و محمد بیدار شده بودند. محمد حموم بود و علی تو آشپزخونه دنبال یه چیزی برای خوردن می گشت. این بشر همیشه خدا گشنش بود. صبحانه‌ای که گرفته بودیم رو بهش دادیم. همزمان محمد از حموم بیرون اومد و با همون حوله به علی ملحق شد تا علی غذارو تموم نکنه.
    بعدِ صبحانه آقایون هم حاضر شدند از ویلا بیرون زدیم. کلی گشتیم و خرید کردیم، ناهار رو هم بیرون خوردیم و عصر خسته و کوفته به ویلا برگشتیم. هرکدوم روی یه مبل ولو شدیم.
    زینب گفت: وای خیلی خسته شدم.
    سمانه هم گفت: اگه گفتید الان چی می‌چسبه؟
    محمد جواب داد: یه دوش آب گرم، خستگیمون رو درمیاره
    به سمت محمدرضا گفتم: اینجا جکوزی داره بعد تو میگی حموم؟
    بعد این حرفم زینب و سمانه جیغ زدن و گفتن: وای آره سارا راست میگه، آقایون روشنش کنید بریم تو آب…
    علی با اخم به محمد گفت: تو می‌مردی حرف نمی‌زدی؟ حالا خودت پاشو حلش کن…
    محمد تو جوابش گفت: موقع غذا اندازه همه‌ ما میخوری، عُر نزن پاشو بیا حلش کنیم.

بعد از چند دقیقه استخر و جکوزی راه افتاد. رفتم تو اتاق‌مون و مایو دو تیکه مشکی‌ام رو پوشیدم و حوله‌ام رو برداشتم.
از اتاق که بیرون اومدم سمانه و زینب هم مایوهاشونو پوشیده بودند. از پله ها پایین اومدیم و وارد فضای استخر و جکوزی شدیم. با دیدن ما خشکشون زد. چشم‌هاشون گشاد شد و فَک‌شون افتاد پایین.
سمانه نتونست جلوی خندشو بگیره و بلند خندید. من و زینب هم خندیدیم.
سمانه گفت: چتونه؟ برید مایو بپوشید بیاید.
محمد گفت: علییی پسر خبر داری مُردیم؟
علی گفت: چطور مگه؟

    اومدیم بهشت دیگه، حوری ها رو نمی‌بینی؟

    دارم می‌بینم داداش ولی این حوری ها آشنا هستن.
    علی حقیقت رو می‌گفت هر سه ما برای علی آشنا بودیم و کیرش تو کُس‌مون رفته بود.
    علی و محمد که داشتن میرفتن لباس عوض کنند‌ دست محمد رو گرفتم و آروم در گوشش گفتم بساط مشروب رو بیار اینجا بچینیم.
    چشمی گفت و رفت. همراه سمانه و زینب وارد جکوزی شدم و سرمو به بالشتک چرمِ لبه‌ی جکوزی تکیه دادم و چشامو بستم.
    بعد از چند دقیقه محمد و علی با دوتا سینی برگشتن. با دیدن مشروب چشامون برق زد. یه جوری انگار همه می‌دونستیم قراره چه اتفاقی می افتد.
    سینی هارو کنار جکوزی گذاشتند و اومدند داخل آب. محمد شات‌هامون رو پُر میکرد و میخوردیم. چندتا که خوردیم هممون داغ کردیم و از جکوزی بیرون اومدیم.
    دو شات دیگه خوردیم، دیگه سرم سنگین شده بود و مست بودم. داشتیم چرت و پرت می‌گفتیم و می‌خندیدیم که یهو وسط خنده‌هامون سمانه دست زینب رو گرفت و پریدن داخل استخر، من هم علی رو هُل دادم و بعدش خودم پریدم. بلافاصله محمد هم پرید داخل آب و همه مشغول آب بازی و شوخی شدیم. وسط شوخی هامون محمد قشنگ زینب رو دستمالی می‌کرد ولی با سمانه کاری نداشت. شاید از علی خجالت میکشید. یه جا که من و سمانه به صورت محمد با سرعت آب پاشیدیم، مثلا زینب رو سپر خودش کرد رفت از پشت سر چسبید بهش و سینه و پهلوهای زینب رو چنگ میزد. من و سمانه هم چندباری عمدا به کیر علی دست زدیم و باهاش ور رفتیم، شاید چون مست بود مقاومت نمی‌کرد و حتی کیرش تکون خورده بود. وسط بازی بودیم که سمانه یه جیغ کوتاه زد و با دستش به یه سمت اشاره کرد‌. سرمو به اون طرف چرخوندم. محمد و زینب لباشون روی هم قفل شده بود. محمد دستاش هم بیکار نبود و روی کون و کمر زینب حرکت می‌کرد‌. به علی نگاه کردم با تعجب اونارو تماشا می‌کرد ولی تهِ نگاهش میشد شهوت رو احساس کرد‌. به سمانه اشاره کردم. از پشت سر به زینب نزدیک شد و بغلش کرد. سرشو تو گردنِ زینب فرو کرد و مشغول خوردن گردن و گوش زینب شد. چشمای علی گشادتر شد. اما همچنان فقط نگاه میکرد. محمد از زینب جدا شد و دست زینب و سمانه رو گرفت و از استخر خارج شدند و لبه استخر نشستند. محمد وسط نشست و دوطرفش زینب و سمانه نشستند‌. محمد با دستاش از یه دست زینب و سمانه گرفت و روی کیرش گذاشت. اونا هم شروع یه مالیدن. آروم نزدیک علی شدم و دستمو روی سینه‌اش کشیدم. چند لحظه نگاهم کرد و دوباره سرشو سمت اونا چرخوند. با این کارش تقریبا اوکی رو بهم داد. سرمو نزدیک گوشش بردم و چند بار لاله‌ی گوشش رو بین لب‌هام گرفتم. بعد جوریکه نفسم روی گوش و گردنش پخش بشه آروم گفتم: علی از آب بریم بیرون… بدون اینکه منتظر جوابش بمونم دستش رو گرفتم چند قدم به سمت نردبان استخر رفتم و از آب خارج شدم. تقریبا روبه‌روی محمد و سمانه و زینب بودیم خواستم به سمتشون برم که علی از پشت سرم دستمو گرفت و مانع شد.

نوشته: سه‌زار

همسر

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


حلقه لذت 4
 

    سارا اینجا چه خبره؟

    علی ضدحال نزن ها جون عزیزت…‌.
    دوباره بلند داد زد: بهت گفتم اینجا چه خبره؟
    سمانه سریع پاشد و خودشو به علی رسوند. خواست دستشو بگیره که علی محکم به عقب هُلش داد.
    دوباره داد‌ زد: میگم اینجا چه خبره؟ با شمااام کَرید؟
    به محمد نگاه کردم. چشماش از تعجب گشاد شده بود، بهش اشاره کردم کاری بکنه ولی انگار ترسیده بود یا تو شوک بود که هیچ واکنشی نشون نداد.
    چشمای علی ترسناک شده بود، دوباره غرید: شما منو چی فرض کردین؟ دِ حرف بزنین دیگههه… مگه لالین؟
    گفتم: علی آروم باش مست بودیم جوگیر شدیم اشتباه کردیم.
    گفت: همین؟
    آروم جواب دادم: آره همین
    علی یهو زد زیرِ خنده. یکی یکی مارو نگاه میکرد و بلند قهقهه میزد.
    انقدر خندید که کم‌کم ماهم خندمون گرفت. وسط خنده‌ها سمانه با چهره متعجب و لبخند به لب رو بهش گفت: چته تو علی؟ دیوونه شدی؟
    علی جواب داد: نه عزیزم دیوونتون کردم،واااای قیافه‌هارو بهتر از این نمیشد ایستگاتون کنم… و دوباره بلند خندید.

بعد از شنیدن حرف علی من و سمانه به همدیگه نگاه کردیم. نگاهِ همو خوندیم و دقیقا همزمان به سمت علی حمله کردیم. علی سریع فرار کرد و خودشو به پیش محمد و زینب رسوند.

    محمد داداش تورو خدا نجاتم بده اینا بگیرم جرم میدن.
    تا ما بهشون برسیم محمد پاشد و گفت: چشم داداش حتما.
    اینو گفت و دستاشو دور کمر علی قلاب کرد و محکم چسبیدش، بعدش رو به ما گفت: خانوما یالا دیگه…
    همزمان که من و سمانه بهشون رسیدیم زینب هم از جاش پرید و سه تایی ریختیم سرِ علی. آروم می‌زدیمش و ازش نیشگون می‌گرفتیم. علی هم داد میزد و بهمون فحش میداد. نفهمیدیم چند دقیقه گذشت که بعدِ کلی خنده و شوخی تو اون حالت، همگی کف استخر نشسته بودیم.
    هیچکس حرف نمیزد و داشتیم خستگی در می‌کردیم. تو سکوت یهو حرف سمانه یادم افتاد. واقعا راست می‌گفت، علی خیلی سریع خودشو با شرایطی که توش قرار می‌گرفت اوکی می‌کرد، حتی اگه شوک بزرگی هم بهش وارد میشد و به نظر من این کمی غیر عادی بود.

بعد از حدودِ پنج دقیقه سمانه رو به علی گفت: ولی جداً خیلی بیشعوری عزیزم، همه ترسیدیم و باورمون شد که عصبانی شدی و قاطی کردی.
علی جواب داد: خُب عزیزم تقصیر خودتونه دیگه، وقتی تصمیم می‌گیرید یکاری بکنید باید منم در جریان بزارید.
محمد سریع گفت: منم خبر نداشتم ولی مثل تو نکردم
علی شونه‌هاشو بالا انداخت و جواب داد: می‌کردی به من چه…
حوصلم از حرفاشون سر رفت و گفتم: نظرتون چیه بقیه مشروب رو بخوریم و بریم بالا؟
همه موافقت کردن و یک ریع بیشتر طول نکشید تا شیشه مشروب رو به تهِش رسوندیم.
گوشه محوطه‌ی استخر دو تا دوش بود. از جام بلند شدم تا به سمت دوش‌ها برم که سرم گیج رفت و تلو‌تلو خوردم.
به سختی مانع زمین خوردنم شدم. حالم خوش بود، بی‌اختیار خندیدم. بی‌خیال دوش گرفتن شدم و به سمت پله ها رفتم. بقیه هم پشت سرم اومدن. به سختی خودمو رسوندم بالا و روی کاناپه لَش‌کردم. زینب نشست کنارم و محمد هم کنار زینب.
بعد از اینکه نشستیم، محمد گفت: خوااارِ پیشنهاد تو گاییدم سارا… سرم انگار مال خودم نیست.
علی و سمانه رو نمی‌دیدم برای همین پرسیدم: اون دوتا کجا رفتن؟
زینب با لحنی کشیده گفت: رفتن حموم…
گفتم: بنظرت حمومش اونقدری هست که ما هم توش جا بشیم؟
زینب با همون لحن کشیده گفت: آره تازه وان هم داره… و آه شهوتی کشید.
با اینکه زینب و محمد دقیقا کنارِمن بودن ولی یجوری ولو شده بودم که صورتم به سمتشون نبود، تعجب کردم و سرمو به سمت اونا چرخوندم. محمد دستشو داخل مایو زینب کرده بود و کُسش رو می‌مالید و همزمان لاله گوش و گردنش رو لیس میزد.
دستی به شونه زینب زدم و گفتم: هووووی… اونی که داری باهاش حال می‌کنی شوهر منه… در جریانی؟
زینب دوباره یه آه کشید، دستشو تو موهای محمد فرو کرد و گفت: آره تا چند دقیقه پیش شوهر تو بود… الان دیگه مال خودمممه… اوووف… آههههه…
لبخند شیطانی زدم و گفتم: باشه قبوله، پس محمدرضا برای تو علی هم برای من…
زینب جیغ‌ کشید و گفت: غلط کردی من دوتاشونم میخوااام… من خیلی وقته کیر ندیدم با یکیشون سیر نمیشم بخدا.
گفتم: ماشالا خوش اشتها هم که تشریف داری، بسه دیگه پاشید بریم حموم یه دوشِ آب سرد بگیریم حالمون یکم جا بیاد، بعد شام بخوریم و استراحت کنیم، انگار قراره امشب خیلی انرژی صرف کنیم، از صبح هم سرپاییم اینجوری ضعف می‌کنیم.

سه تایی با هم حموم رفتیم. بعد از حموم شام رو سفارش دادیم و تا شام‌مون برسه باهم حرف زدیم.
بعدِ شام سمانه پیشنهاد داد بریم لبِ ساحل. با اینکه ساحل جز محوطه‌ی ویلا حساب میشد اما کمی از ساختمان ویلا دور بود و هیچ روشنایی نداشت.
همه کنار هم تو ساحل ایستاده بودیم. همزمان که دریا رو زیر نورِ کم‌سوی ماه تماشا می‌کردیم، فکرِ تک‌تکمون درگیر رابطه‌ای که امشب می‌خواستیم تجربه کنیم بود.
دوست داشتیم در موردش حرف بزنیم ولی هیچکدوم جراتش رو نداشتیم. کمی قدم زدیم و به ویلا برگشتیم.
تا وارد ساختمون ویلا شدیم سریع و بدون مقدمه گفتم: خوب بچه‌ها نظرتون چیه پایه هس…
سمانه‌ نذاشت حرفمو تموم کنم و گفت: آره سارا جون.
زینب هم سری تکون داد و گفت: منم هستم…
یه نفس عمیق کشیدم و رو به آقایون گفتم: من با زینب و سمانه میریم بالا، بعدِ یه ربع شما بیاید.

استرس و هیجان زیادی داشتم. دست سمانه رو گرفتم توی دستم تا حداقل ی ذره از استرسم کم بشه.
رفتیم طبقه بالا و وارد اتاق شدیم. سریع رفتم سروقتِ لوازم آرایشم. جلوی آینه نشستم و صورتمو یه آرایشِ ملایم کردم. بعدش سرهمی سکسی و لانه‌زنبوریِ مشکی که همون‌روز خریده بودم رو پوشیدم. سمانه و زینب هم تقریبا آماده شده بودند. سمانه روی تخت دراز کشید. من و زینب هم لبه تخت نشستیم.
زینب گفت: وای خیلی استرس دارم اینا چرا نمیان؟
سمانه تو جوابش گفت: آخه چه استرسی خَره؟! چند دقیقه دیگه قراره بهترین سکس عمرت رو تجربه کنی‌…
زینب گفت: یعنی شما اصلا استرس ندارین؟

ترجیح دادم جوابی ندم. سمانه میخواست حرف بزنه که صدای محمدرضا رو همزمان با چند تا ضربه آروم به درِ اتاق شنیدیم

    خانوما اجازه هست بیایم تو؟
    من جواب دادم: آره بیاید.
    علی و محمدرضا وارد اتاق شدن و درو بستن.
    با دیدن سه تا خانم نسبتا خوشگل و خوش اندام‌ توی اون لباس‌های سکسی چشماشون از شدت شهوت برق میزد و آب از لب و لوچه‌شون سرازیر شده بود. محمدرضا مستقیم رفت لبه تخت و کنار سمانه‌ نشست. صورت سمانه رو نوازش میکرد و چند ثانیه یبار گونه‌شو می‌بوسید. علی قسمت پایین تخت دست به سینه ایستاده بود و عشق‌بازی زنش رو تماشا میکرد. زینب روی تخت چهار دست و پاشد و خودش رو به نزدیک علی رسوند، از روی شلوارکِ علی دستش رو به قسمتِ برجسته‌اش کشید و شروع به مالیدنش کرد. اون برجستگی رفته رفته بیشتر شد و معلوم بود جاش تنگ شده و داره خیلی اذیت میشه. زینب شلوارک و شورت علی رو با هم پایین کشید و کیرش رو آزاد کرد. بعد با آبِ دهن کفِ دستش رو خیس کرد و دورِ کیر‌ علی حلقه کرد و آروم آروم براش جق میزد.
    محمدرضا و سمانه مثل یه زوج عاشق، با ولع لب‌های همدیگه رو می‌خوردن و صدای ملچ ملوچشون توی اتاق می‌پیچید.
    نگاهِ علی روی محمد و زنش قفل بود و حتی یک ثانیه هم چشم ازشون برنمیداشت.
    زینب سرِکیرِ گنده‌ی علی رو چند بار بوسید و بعد آروم لباشو دورش قفل کرد.
    محمد سمانه رو به پشت خوابوند و روش خیمه زد‌. لب و گونه‌های سمانه رو بوسید و بعد سرشو برد سمت گردنش. سمانه ناله‌ خفیفی کرد و سرش رو به سمت عقب برد. من که می‌دونستم سمانه روی گردن و گوشاش خیلی حساسه و الان قراره کلی لذت ببره، شهوتم با تمام وجود روشن شد. تا اون لحظه فقط تماشاگر بودم اما دیگه نتونستم طاقت بیارم و خودمو کشیدم روی تخت و بالای سر سمانه نشستم. همینکه محمد سرشو تو گردن سمانه فرو کرد و نفس‌های داغش با پوست گردنش برخورد کرد، چشمهای کشیده و عسلی سمانه روی هم رفت و آهش بلند شد. بعدِ چندثانیه لبامو گذاشتم روی لب‌های سمانه و همزمان تو چشم‌های علی زل زدم.
    با اینکه زینب دیگه با ریتم سریع‌تری براش ساک میزد حتی یه لحظه هم نگاهشو از روی سمانه برنمی‌داشت. محمد لباس توری سمانه رو پایین زد و چون سوتین نبسته بود سینه های گرد و سفتش بیرون افتاد. محمد جون کشیده‌ای گفت و سینه های سمانه رو تو مشتش گرفت و چلوند‌. همچنان لب‌هام روی لب‌های سمانه قفل بود. محمد نوک سینه‌های سمانه رو نوبتی لیس میزد و می‌‌مکید. همزمان ناله‌های تو گلویی سمانه بیشتر شد و به کمرش موج می‌داد. لب‌هاش رو ول کردم، از روی تخت پایین اومدم و پایین پاهای سمانه نشستم. با فشارِ دستام به محمد فهموندم که از روی سمانه کنار بکشه. محمد منظورمو گرفت، سریع کنارِ سمانه به پهلو شد و دوباره شروع کرد به خوردن سینه هاش. لامبادای سمانه رو که بیشتر شبیه یه بند بود تا شورت از پاش درآوردم و پاهاشو باز کردم.
    خدای من داشتم چی می‌دیدم!!! از شدت هیجان دستام لرزش خفیفی گرفت و بی‌اختیار واااای بلندی گفتم.
    محمد سرشو بالا آورد و به من نگاه کرد. همزمان زینب هم کیرعلی رو ول کرد و به سمت من برگشت. با لبخند گفت: چیشد سارا؟
    همچنان که نگاهم به لای پاهای سمانه بود گفتم، بیا با چشم‌های خودت بهشت رو ببین.

زینب با عجله پرید کنار من و گفت: واو… چه کُس کوچیک و نازی، ببین چه خوشگل آب انداخته لعنتی… داره برق میزنه.
زینب راست می‌گفت، کُس سمانه خیلی خوب بود. لبه‌های بیرونی کُسش خیلی ظریف بود و رنگش به قرمز میزد. چوچولش در حد یه دونه عدس بالای کُسش برآمدگی ایجاد کرده بود و بقیش یه خط شیار صاف و کوچیک بود. هیچ آثاری از مو و حتی ریشه مو هم پیدا نبود.
ته دلم ناراحت شدم که این‌همه سال با اینکه باهاش خیلی راحت بودم چرا ازش نخواستم که لُخت بشه تا بتونم اندام‌های جنسی‌اش رو ببینم.
همینجوری توی فکر بودم که زینب من رو هل داد و از بین پاهای سمانه کنار زد و گفت: سارا جان یه لحظه برو اونور. همینکه یذره کنار کشیدم، زینب به زور خودش رو بین پاهای سمانه جا کرد و به سمت کُسش خم شد. سرش جلوی دیدم رو گرفته بود و نمی‌دیدم که زینب داره چیکار می‌کنه، اما با آه و ناله‌های یکباره سمانه فهمیدم چه خبره.
محمد گونه‌ی سمانه رو لمس کرد و گفت: جووون عزیزم چی شد…
سمانه تو جوابش گفت: اِمممممم… کیر میخوام کیرتو بده بخورم محمد…
محمد چشم گفت و همونطوری که به پهلو بود، خودش رو بالاتر کشید و کیرشو جلوی صورت سمانه قرار داد. بعد کمرشو کمی جلو داد. سمانه تا سرشو چرخوند کیر محمد خورد به صورتش، چند بار سعی کرد بدون دخالت دست کیر محمد رو بگیره تو دهنش ولی موفق نشد و گفت: نوووچچچ…
محمد با دستش از ته‌ کیرش گرفت و تو دهن سمانه فرو کرد. سمانه چون به پشت خوابیده بود خوب نمی‌تونست ساک بزنه، بخاطر همین محمد با کمر زدن بهش کمک میکرد.
پاشدم و رفتم پشت سر علی ایستادم. دستمو با آب دهنم خیس کردم و جلو آوردم و دور کیر کلفتش حلقه کردم. همزمان که دستمو حرکت میدادم تو گوشش گفتم: داری می‌بینی زنِ جنده‌ات رو؟ می‌بینی هیچ مشکلی نداره تا جلوی چشم تو هرزگی بکنه… چه زنِ جنده‌ای داری… زن جنده‌ات از همون اول میدونست برای چی داره میاد اینجا…
همزمان با این حرفای من محمد نشست و دستهای سمانه رو گرفت و کشیدش به وسط تخت. جوریکه سرش به سمت تاج و پاهاش به سمت پایین تخت شد. بعد محمد نشست بین پاهای سمانه و کیرشو یهو تا ته تو کُسش فرو کرد.
سمانه گفت: اوووووف…
محمد روی سمانه خم شد و با سرعت شروع کرد به تلمبه زدن…
محمد با تمام قدرت تلمبه میزد و با صدای قطع و وصل قربون صدقش می‌رفت.
به علی گفتم: ببین کُس زنت داره زیرِ کیرشو… دیگه نذاشت ادامه بدم، دستمو گرفت و محکم به سمت تخت هلم داد. پاهام گیر کرد به قسمت پایین تخت و بی‌اختیار دستامو تکیه‌گاه کردم تا با صورت روی تخت نیافتم. تو این حالت بودم که علی اومد پشت سرم ایستاد. با یه دستش کمرم رو سفت چسبید و با اون یکی دستش کیرش رو چند بار لای چاک کونم بالا پایین کرد و بعد گذاشت دم سوراخ کُسم. چند لحظه مکث کرد و منم از این فرصت استفاده کردم، هرچی آب تو دهنم بود تُف کردم روی دستم و از بین پاهام روی سوراخ کُسم مالیدم. علی دیگه مجالم نداد و وارد شد‌. سرِ کیرش که وارد بدنم شد دردِ وحشتناکی زیر شکمم پیچید و جیغ زدم: آااااییی…
علی اما بدون توجه به درد کشیدنم کمرمو محکم گرفت و‌ تلمبه زدن‌ رو شروع کرد . خیلی درد داشتم، چشمامو بسته بودم و بی‌اختیار داد می‌زدم. اما علی بی‌رحمانه می‌کرد و انگار شرایط من حتی ذره‌ای براش اهمیت نداشت.
بعد از حدود پنج دقیقه علی متوقف شد و کیرش رو بیرون کشید. از شدت درد چشمام سیاهی رفت، دستامو زیر شکمم گذاشتم و به حالت چُمباتمه نشستم.
چند لحظه بعد سرمو بلند کردم، سمانه دوباره کنار تخت به صورت طاقباز خوابیده بود، طوری‌که باسنش دقیقا لبه تشک قرار گرفته بود و پاهاش بیرون تخت بود.
زینب پایینِ تخت قمبل کرده بود و سرش بین پاهای سمانه بود. محمد هم پشت زینب و تو پوزیشن داگی تو کُس زینب تلمبه میزد. سر چرخوندم ولی علی توی اتاق نبود. همون لحظه محمد به چشام زل زد. لذت زیادی که‌ داشت می‌برد از چهر‌ه‌اش و به خصوص چشماش می‌بارید. لبخند زد و بهم گفت: چی شد سارا؟ جرت داد رفت؟ کجا رفت حالا؟
تا خواستم جواب محمد رو بدم علی با یه پماد لوبریکانت تو دستش وارد اتاق شد. دو قدم به سمت محمد برداشت و گفت: داداش سمانه منتظر کیرته تا جرش بدی… بعد بلندتر گفت: مگه نه سمانه؟
سمانه هم با لحنی کشیده که شهوت توش موج میزد جواب داد: آره بیا محمد… بیا جرم بده…

محمد ایستاد و زینب از جلوی سمانه کنار رفت و اومد به سمت من. محمد بین پاهای سمانه قرار گرفت و دو زانو نشست. کیرش رو چندبار روی شیار کُس سمانه کشید و تو یه چشم بهم زدن بدنش رو به بدن سمانه کوبوند. سمانه جیغ شهوتی زد و محمد گفت: جوووووون…
علی روی تخت دراز کشید و به من و زینب اشاره کرد که بریم پیشش… زینب روی تخت ایستاد بعد به حالت اسکات نشست و کیر علی رو روی سوراخ‌ کُسش تنظیم کرد. آروم آروم واردش می‌کرد، چهره‌اش درهم میشد و معلوم بود فعلا فقط داره درد می‌کشه. بالاخره زینب تا ته کیرعلی رو توی کُسش جا کرد دستاشو به سینه‌ علی تکیه داد و رو کیرش بالا پایین میشد. من که همچنان بیکار بودم خواستم بشینم روی صورت علی تا کُسمو بخوره. بالای سر علی ایستادم و پاهام رو دو طرف شونه‌هاش قرار دادم و تا خواستم بشینم زینب از پشت زد به پام و گفت: داری چیکار می‌کنی؟!
جواب دادم: میخوام بشینم برام بخوره…
زینب گفت: نکن سارا خوشش نمیاد.
چشمام از تعجب گرد شد! آخه مگه میشه یه مرد از کُس‌لیسی خوشش نیاد؟ توی دلم گفتم انگار قراره هر روز با ابعاد تازه‌ای از شخصیت این جانورِ عجیب آشنا بشم.

کنار علی نشستم و سرمو نزدیک سرش بردم و قبل اینکه ازش لب بگیرم، گفتم: خیلی خورد تو ذوقم…
علی تو چشمام زُل زد، دستاشو گذاشت زیر باسن زینب و با سرعت کمر زد. بعدش هم پوزخند زد و لب‌هامو بوسید.

چند دقیقه بعد علی متوقف شد و زینب کنارش دراز کشید. علی پماد لوبریکانت رو داد به دست من و گفت: بگیر و سوراخ کونت رو چرب کن…
زینب خندید و به سمت محمد گفت: زنت از دست رفت.
محمد هم خندید و به علی گفت: فقط داداش یه جوری بُکن بعدش بشه‌ سوراخشو بخیه زد.
از حرف محمد خوشم نیومد، دهنم رو کج و معوج کردم و اداشو درآوردم. محمد گفت: من حرفمو پس گرفتم علی، مثل اون زنه‌ تو استانبول جرش بده که نتونه درست راه بره.
با تعجب گفتم: زن؟ استانبول؟ جریان چیه؟
علی گفت: بعدا براتون تعریف می‌کنیم، تو کونتو چرب کن زود باش…
به پهلو خوابیدم و کلی از پماد لوبریکانت رو به سوراخ کونم مالیدم.
یک دقیقه بعد علی هم اومد و به پهلو پشت سرم دراز کشید. استرسم بیشتر شد و ضربان قلبم بالا رفت. چند لحظه دیگه قرار بود جِر بخورم و درد وحشتناکی رو تحمل کنم.
علی سر کیرشو گذاشت روی سوراخ کونم. با ترس گفتم: علی فقط جون هرکی که دوس داری آروم باش…
علی یه فشار کوچک داد که احساس کردم سوراخ کونم آتیش گرفت و بلند جیغ زدم. علی کف دستشو روی دهنم گذاشت و گفت: چه خبرته؟ آروم باش… شُل کن ببینم جنده خانوم…
دوباره فشار داد، داد زدم اما دست علی نمیزاشت صدام بلند بشه. مشتمو روی تشک می‌کوبیدم و پاهامو تکون می‌دادم، ولی فایده‌ای نداشت و از ناچاری زدم زیرِ گریه. نمی‌دونم چقدر از کیرش وارد شده بود که احساس می‌کردم کونم داره نصف میشه. علی هم ثابت نگه داشته بود اما کیرش داخل سوراخ کونم نبض میزد و کلفت‌تر میشد. همون لحظه زینب روبروم خوابید و سمت من به پهلو شد. با انگشت شست‌ِش اشکامو پاک کرد و لباشو به لب‌هام چسبوند. همزمان علی بیشتر فشار داد و باز اون درد وحشتناک اومد سراغم. من جیغ میزدم اما صدام توی دهن زینب خفه میشد. زینب دستش رو رسوند به کُسم و با انگشتش چوچولم رو مالید. نمیدونم چقدر گذشت که علی خیلی آروم شروع کرد به جلو عقب کردن کیرش. نمی‌دونم سوراخ کونم کمی عادت کرد یا مالیدن کُسم باعث شد که درد یه مقدار برام قابل تحمل‌تر بشه ولی همچنان خیلی زیاد بود و اصلا لذت نمی‌بردم. اما علی کاملا برعکس من غرق لذت بود. کف دستشو روی باسنم گذاشته بود و با فشار هنون دست لای کونم رو باز می‌کرد و تو سوراخ تنگ و داغ کونم تلمبه میزد. گردن و پشتم رو می‌بوسید و لیس میزد و یه چیزهایی توی گوشم زمزمه می‌کرد که برام نامفهوم بود. علی حدود دو سه دقیقه دیگه کونمو با کیر گنده‌اش گایید، بعد پماد رو که بالای سرمون بود برداشت و به زینب داد. زینب ناله کرد: واااای نهههه علی توروخدا…‌‌. اما همزمان سوراخ کونش رو با لوبریکانت حسابی چرب کرد‌. علی کیرشو از سوراخ کونم کشید بیرون و گفت: جاتو با زینب عوض کن.
تا تکون خوردم که جامو با زینب عوض کنم. درد شدیدی توی کونم حس کردم و بی‌اختیار داد زدم: آیییی کونم… محمد و علی هردوشون خندیدند. بعد علی چهار دست و پا از روی من رد شد و خودش رو به زینب رسوند. زینب رو که مثل من به پهلو خوابیده بود دمر کرد و نشست روی رون پاهاش. لای چاک کون زینب رو با دستاش باز کرد و هرچی آب تو دهنش بود ریخت روی سوراخ کونش.
بعد کیرش رو گرفت تو دست راستش و گذاشت روی سوراخ کون زینب. ناله زینب دوباره دراومد: واااااااای علیییی نه توروخدا… نزنه به سرت وای…
زینب که اینو گفت علی با اون یکی دستش لمبر باسن زینب رو محکمتر چنگ زد و چاک کونش رو باز کرد‌.
نفس من تو سینه‌ام حبس شده بود که علی یهو فشار داد و کامل خوابید روی زینب. زینب چنان جیغی کشید که گوش‌هام سوت کشید و بلافاصله صدای هِق‌هِق گریه‌اش بلند شد. علی حدود سی ثانیه بی‌حرکت روی زینب خوابید و بعد کمرشو با ریتم ثابت تکون داد‌. دوباره داد زینب در اومد که علی دست‌هاشو از زیربغل زینب رد گرد و گذاشت جلوی دهنش و سرعت تلمبه زدنش رو بالا برد. بیچاره زینب صورتشو روی تشک فرو کرده بود و صداهای عجیب غریبی ازش خارج میشد. روتختی رو چنگ زده بود و پاهاشو محکم به تشک می‌کوبید. واقعا تو اون لحظه دلم براش سوخت چون کاملا درک می‌‌کردم چه عذابی رو داره تحمل می‌کنه‌.
یه آن سرم چرخید به سمت محمد و سمانه. سمانه رو لبه تخت تو حالت داگی بود و محمد پایین تخت ایستاده تلمبه میزد. نگاه هر دو روی علی و زینب قفل بود. سمانه وسط آه و ناله‌هاش یهو گفت: علییی بسه دیگه کُشتی بیچاره رو.
علی سرشو بالا آورد و در حالیکه نفس‌نفس میزد با کلمات بریده به سمانه گفت: چی میگی تو…کُستو بده بابا جنده… نکنه می‌خوای بیام سراغ خودت؟
سمانه با لحنِ شاکی جواب داد: علی تو چِت شده چرا همچین می‌کنی؟ تو که همیشه توی سکس آروم بودی؟
علی جواب داد: من همیشه این جنده رو اینجوری میگامش نگاه نکن داره زجه میزنه، اون زیر داره حالشو میبره… بعد موهای زینب رو چنگ زد و محکم کشید به سمت خودش و گفت: مگه اینطوری نیست هرزه؟
زینب گفت: آرههههههه…
بعد علی موهاشو محکم تر کشید و پرسید: جنده من چقد داره حال میکنه؟
زینب داد زد: خیلییییی… و بعد دستش رو از زیر بدنش رسوند بین پاهاش و کُسش رو مالید.
علی دوباره پرسید: نشنیدم توله سگ، یبار دیگه بگو؟
زینب بازم داد زد: خیلی زیاااااد… واااای پاره شدم…آااای…

زینب که اینو گفت پاهاش شروع به لرزیدن کرد و همزمان علی تلمبه‌زدن رو متوقف کرد. زینب چند ثانیه ناله‌های شبیه به گریه سر داد و بالاخره ارضا شد.
علی هم کیرش رو کشید بیرون و به من گفت: سریع برو کنار سمانه من کیرمو بشورم بیام…

رفتم کنار سمانه و دقیقا مثل اون قمبل کردم. محمد که همچنان تو کُس سمانه تلمبه میزد، چندتا اسپنک نسبتا محکم به باسنم زد. زینب همونجوری دمر روی تخت مونده بود و صورتش رو تو تشک فرو کرده بود‌.
بهش گفتم: زینب‌ عزیزم خوبی؟
با صدای ضعیف و بی‌حالی گفت: اوهوم…
علی وارد اتاق شد، سرمو به عقب چرخوندم و نگاهش کردم کیرش همچنان کامل راست بود. یه حس خوبی از اینکه تو اون حال هم به فکر من بود و رفت کیرش رو تمیز کرد بهم دست داد. بهش لبخند زدم و بعد تا می‌تونستم کمرم رو بالا دادم و سر و سینه‌هامو چسبوندم به تخت که شاید خوشش بیاد.
تو همون حال محمد کیرشو از کُس سمانه بیرون کشید و با چند تا نعره روی کون و کمرش ارضا شد. بعد اومد سمت دیگه من و به پشت دراز کشید جوری که پاهاش پایین تخت قرار گرفت. سمانه هم به سمت من و به پهلو خوابید.
حالا بین شوهرم و زن علی قرار گرفته بودیم و هردوشون داشتن ما رو تماشا می‌کردن.
راستش تو اون حالتی که من داگی شده بودم خیلی سخت بود ولی هرجوری بود دستامو بردم عقب و چاک کونم رو با دستام باز کردم. محمد پوزخند زد و گفت: سارا خانم شما هم از این‌کارها بلد بودین و رو نمی‌کردین؟!
جواب محمد رو ندادم و همونجوری که صورتم روی تخت بود و به محمد نگاه میکردم گفتم: علی بُکن دیگه…
درست یه ثانیه بعد کیرعلی رو حس کردم که چندبار از پایینِ شیار کُسم تا سوراخ کونم کشیدش و بعد وارد کُسم کرد.
ناخواسته کمی جلوتر رفتم. همین سبب شد که علی پهلوهامو گرفت و تلمبه‌های سنگین رو شروع کرد.
بخاطر تحریک زیاد، کُسم حسابی خیس بود و دردش کمتر شده بود و اما لذتش چندین و چند برابر.
صدامو آزاد کردم و بلند آه و ناله می‌کردم. سمانه جوووون کشیده‌ای گفت و با دستش یکی از سینه‌هامو چنگ زد. چند بار فشارش داد و گفت: یذره بیا بالا از این زیر سینه‌هاتو بخورم برات. دستامو تکیه‌گاه کردم و حالت داگی شدم. سمانه به پشت خوابید سرشو برد زیرِ بدنم و نوک سینه‌هام رو زبون میزد و می‌مکید. موج شهوت بیشتری وارد بدنم شد، احساس بی‌نظیری داشتم چشمامو بسته بودم و فقط آه و ناله می‌کردم. علی هم دیگه کامل جا کرده بود و بدنش رو با شدت به باسنم می‌کوبید و مکرر روی باسنم اسپنک میزد.
هر لحظه به اوج نزدیک میشدم مثل کسی که آهسته به لبه پرتگاه نزدیک میشه، بالاخره به لبه پرتگاه رسیدم و پریدم. به شکم روی تخت خوابیدم و پاهام بی اختیار می‌لرزید و به کمرم موج میدادم. بالاخره ارضا شدم و شاید بهترین ارضا شدن تو عمرم. داشتم نفس نفس میزدم که سمانه سرش رو گذاشت کنار سرم و با دستاش صورتم رو به سمت سقف اتاق چرخوند. چشمامو باز کردم، علی بالا سرمون بود کیرش رو روی صورتامون گرفته بود و جق میزد. حدود یک دقیقه یا کمتر اینکارو کرد و بعد نعره‌هاش بلند شد. مثل دفعه قبل مثل اسب داشت از کیرش آب‌منی خارج میشد و روی صورت من و سمانه می‌ریخت. تنها کاری که تونستم بکنم این شد که چشامو بستم تا آب‌‌منی داخل چشمم نره.

سه هفته‌ای‌ میشد از سفر شمال‌ برگشته بودیم. با مشورت شوهرم علی و سمانه رو برای شام دعوت کردم. البته زینب رو هم دعوت کردم ولی گفت تو شیراز کارش زیاده و دفعه بعد حتما میاد.
ساعت چند دقیقه به هشت شب مونده بود. خدمتکارمون با کمک خودم همه چیز رو آماده کرده بود، دستمزدش رو براش کارت به کارت کردم و از همه‌ی غذا و دسر و… که آماده کرده بودیم برای خودش و شوهرش کشیدم تا ببره.
نشستم روی کاناپه و یه نخ سیگار روشن کردم میدونستم که احتمال این که آخر شب به یه سکس ضربدری ختم بشه خیلی زیاده. همینطوری داشتم توی ذهنم برای خودم فانتزی می‌بافتم که در باز شد و محمدرضا و پشت سرش مرجان وارد خونه شدند، پس تئوری سکس ضربدری همین اول کار خراب شد.
جفتشون اومدن سمتم و بعد سلام و احوالپرسی مرجان گفت: با اجازتون من برم لباس عوض کنم .
بعد از رفتن مرجان به ابرومو بالا انداختم و به محمدرضا خیره شدم. چند ثانیه نگاهش کردم و گفتم:

    حالا منو سوپرایز می‌کنی؟

    چه سوپرایزی عزیزم؟
    -دیگه به مهمونی‌های خانوادگی هم دعوتش می‌کنی؟
    بخاطر مهمونی نیست

    می‌خوای بیاریش تو جمعمون؟

    یه جورایی آره

    یعنی چی یجورایی؟

    کمی صبر داشته باش میگم بهت

    باز چی تو سرته محمد؟
    فقط تا آخرِ امشب صبر کن خودت می‌فهمی
    باشه، تو هم برو حاضر شو تا مهمونا نیومدن

    یجوری میگی مهمون آدم فکر می‌کنه حالا کی می‌خواد بیاد…

    برو زود باش دیوونه

نیم ساعت بعد علی و سمانه اومدن. کمی گپ زدیم و شام خوردیم. بعد شام باز دور هم نشستیم و یه ساعتی با صحبت‌های معمولی و شوخی و خنده سپری شد.
ساعت حدود یازده شب بود که محمدرضا یه ژست جدی به خودش گرفت و گفت: خوب بچه‌ها به اندازه کافی گفتیم و خندیدیم الان وقتشه بریم سر اصل مطلب…
سمانه یه نگاه به من انداخت که گفتم: بخدا منم مثل شما هیچی نمی‌دونم…
محمدرضا گفت: هیچکس از حرفی که میخوام الان بزنم اطلاعی نداره، این تصمیم رو خودم گرفتم که مطرحش کنم تا نظر شما رو هم بدونم، شاید با کمک همدیگه به یه جمع‌بندی درستی برسیم.
سمانه گفت؛ چه تصمیمی؟
محمدرضا جواب داد: اول صبر کن یه تماس تصویری با زینب برقرار کنیم چون اونم باید باشه.
بعد به من گفت: عزیزم با زینب تماس می‌گیری باهاش هماهنگ کردم تو دسترس باشه.

گوشیمو برداشتم و از واتساپ بهش درخواست تماسِ ویدیویی فرستادم. سریع قبولش کرد و تماس بعد از یه مکث نسبتا طولانی وصل شد.
با زینب احوالپرسی کردم و گوشی رو به سمت جمع برگردوندم. همه‌شون با زینب سلام کردند.
زینب یهو مرجان رو دید و گفت: این خانوم زیبا کی هستن سارا جان؟
محمد قبلِ اینکه من حرفی بزنم جواب داد:.

    ایشون منشی شخصی من هستن زینب‌جان

    به‌به پس واجب شد به زودی بیام پیش‌تون و این خانم خوشگل رو از نزدیک زیارت کنم

    حتما که میای زینب‌جان… اما دلیل تماس ما مساله دیگه‌ای هست که تو هم باید بشنوی و نظر بدی.

    اوکی می‌شنوم بفرمایید…

محمد گوشی رو از دست من گرفت و به سمت صورتش ثابت نگه داشت. بعد صداشو صاف کرد و گفت: بچه‌ها اول از همه بهتون بگم که من و مرجان با هم رابطه داریم و سارا هم کامل در جریانه، پس جای هیچ نگرانی نیست و میشه کاملا به مرجان اعتماد کنیم‌.
مرجان تو هم در جریان باش ما پنج نفر قبلا همزمان با هم رابطه‌جنسی گروهی داشتیم و هیچ مشکلی با ادامه این رابطه‌مون نداریم.

مرجان از حرف‌های محمدرضا خیلی متعجب شد، جوریکه ابروهاش بالا پرید و حالت چهره‌اش عوض شد اما تمام توانش رو گذاشت تا همچنان خودش رو خونسرد نشون بده که تا حدود زیادی موفق هم شد.

محمد ادامه داد: خُب بریم سر اصل مطلب، بچه ها ماجرا از این قراره که من تصمیم گرفتم یه سکس پارتی راه بندازم و به کمک همه شما نیاز دارم.
علی گفت: یعنی چی سکس پارتی؟ فقط برای یه بار؟

محمد سریع جواب داد: نه، هدفِ من اینه یه جمع کاملا مورد اطمینان تشکیل بدیم که توش همه شبیه خودمون باشن، یعنی فانتزی و علاقه به سکس‌های تابو رو داشته باشند و البته از اون مهمتر ظرفیتِ انجامش رو. راستی اینم بگم به غیر از زینب و مرجان دیگه هیچ عضو مجردی به جمع‌مون راه نمی‌دیم، پس همه اعضا باید زوج باشن حالا زن و شوهر یا خواهر و برادر فرقی نداره…

حرف‌های محمدرضا حسابی ذهنمون رو مشغول کرد و همگی به فکر فرو رفته بودیم.
پیشنهادش خیلی جالب بود و به شدت هیجان‌انگیز و سکسی بنظر می‌رسید اما موانع زیادی داشت و انجامش تا حدودی غیرممکن بود.

محمدرضا بعدِ چند دقیقه سکوت رو شکست: بچه‌ها هرکی هر سوال یا نظری داره مطرحش کنه… من که خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم الان که ما از لحاظ مالی توانش رو داریم و از نظر جنبه و ظرفیت هم مشکلی نداریم چرا همچین کار بینظیری رو انجامش ندیم.
سمانه گفت: ولی این کار یه ریسک خیلی بزرگه، ممکنه لو بریم حالا به غیر از مجازات و زندان و ایناش اگه لو بریم هیچ آبرویی برامون نمی‌مونه.
بعد صدای زینب از گوشی اومد: منم با سمانه موافقم، اصلا همچین آدمایی رو از کجا باید پیدا کنیم؟ حتی مهمتر از این چجوری باید بهشون اعتماد کنیم؟
سمانه دوباره گفت: اصلا کجا می‌خوایم این پارتی‌هارو برگزار کنیم؟

علی که عمیقاً تو فکر بود بالاخره سکوتش رو شکست: عضو که کم‌کم میشه پیدا کرد، من مطمئنم کلی آدم مثل ما هستن که این مدل فانتزی‌هارو دارن و اگه شرایط فراهم بشه انجامش میدن. مثل خودِ من که حتی تصورش هم برام غیرممکن بود که بتونم اما شرایطش که مهیا شد تونستم و خیلی هم لذت بردم.
در مورد اعتماد هم باید یه چیزی از همه اعضا تو دستمون باشه که بخاطر اون هیچکس جرات افشا کردن یا خیانت به این جمع رو نداشته باشه.
پرسیدم: مثلا چه چیزی؟
علی جواب داد: عکس و فیلم می‌تونه کاملا جوابگو باشه.
محمدرضا حرف علی رو تایید کرد و گفت: آره کاملا موافقم، اینجوری هیچکس بخاطر آبروی خودش هم شده خیانت نمی‌کنه و البته همینجوری الکی که عضو نمی‌گیریم، همه چیز تو عضوگیری باید مِلاک باشه مثل موقعیت اجتماعی، سطح فرهنگی و حتی توانایی مالی و…
سمانه گفت: خوب حالا این آدمایی که میگین رو از کجا باید گیر بیاریم؟
علی سریع جواب داد: بیشتر از مجازی میشه پیدا کرد. البته با یه سری سوالا و کارها میشه از روحیات افراد حقیقی هم باخبر شد خصوصا خانوما خیلی بیشتر و راحت‌تر می‌تونند تو مورد دوم موفق‌ باشند.
سمانه دوباره پرسید: خُب حالا کجا برگزارش می‌کنیم؟
محمدرضا جواب داد: می‌تونیم با هویت‌ جعلی تو اطراف شهر ویلا کرایه کنیم، تنها چیزی که لازم داریم یه کارت ملی جعلیه.

نوشته: سه‌زار

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • kale kiri
      دومادمون منو هم کرد!!   سلام اسم من میلاد هستش الان ۳۴ سالمه ولی داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به ۲۲ سالگیم اینم بگم که من زیاد خوشگل نبودم ولی کون و بدن خیلی خوبی داشتم ما ساکن شهرستان بودیم دامادمون آقا مجتبی ساکن تهران بود و یه مغازه کفش فروشی بزرگی داشت که معمولا دم عید خیلی سرش شلوغ میشد که یه سال دم عید خواهرم اینارو آورد گذاشت شهرستان رفتنی به من گفت میای بریم تا نیمه اول عید کمکم کنی حقوق خوبی بت میدم منم که بیکار بودم قبول کردم باهاش رفتم سه چهار روز اول همه چی خوب بود صب میرفتیم مغازه تا ده یازده شب،صبحونه و ناهار و اونجا میخوردیم برگشتنی غذا می گرفتیم می آوردیم خونه میخوردیم بعدش هر کدوممون دوش می گرفتیم و خوابیدیم صبح باز می رفتیم مغازه تا اینکه یه روز که خیلی سرمون شلوغ بود و خیلی خسته بودیم اومدیم خونه بعد شام دامادمون همونجور که دراز کشیده بود بهم ‌گفت میلاد خیلی خستم بلدی ماساژم بدی کمی خستگیم در بیاد بعد برم حموم ،منم گفتم زیاد بلد نیستم گفت عب نداره یه کم مشت و مالم بدی حله گفتم باشه دامادمون رو شکم چرخید و من رفتم پشتش چون زیاد بلد نبودم زیاد نتونستم خوب ماساژ بدم که دامادمون گفت کافیه ماساژ نمیدادی بهتر بود . وقتی بلند شد که بره حموم گفت بیا من ماساژت بدم تا یاد بگیری که منم قبول کردم و دراز کشیدم،گفت لباساتو در بیار فقط یه شورت تنت بزار بمونه که منم گفتم آخه گفت آخه نداره از رو لباس نمیشه که منم لباسامو در آوردم با یه شورت پادار دراز کشیدم شروع کرد ماساژ دادن که خدایی خیلی خوب ماساژ میداد،خیلی حال میداد،نمیدونم چرا ولی وقتی باسنمو ماساژ میداد کیرم سیخ سیخ شده بود،کارش که تموم شد گفت پاشو تو اول برو حموم من بعد تو میرم که وقتی من پاشدم دید که من بلند کردم خودمم خیلی خجالت کشیدم .خلاصه رفتم حموم و در اوردم اونم رفت دراومد اون شبو خوابیدم و صبح رفتیم سرکار. ولی سرکار هی می دیدم که دامادمون زیاد داره منو نگاه میکنه منم خجالت میکشیدم،خلاصه شب شد اومدیم خونه شام خوردیم بعد شام دامادمون بهم گفت ماساژ دیشب رو دوس داشتی گفتم آره خیلی خوب بود گفت دوست داری بریم حموم اونجا ماساژت بدم . منم که بدم نمیومد گفتم بریم خلاصه با کلی خجالت لخت شدم با یه شورت رفتم حموم اونم لباساشو کند اومد تو،کیرش یه کم بلند شده بود قشنگ از رو شورت معلوم بود،بعد شروع کردیم به شستن خودمون که بهم گفت دراز بکش تا ماساژت بدم منم دراز کشیدم اومد نشست رو باسنم و شروع کرد به ماساژ که من همینجوری کیرشو رو کونم حس میکردم ،خودمم شق کرده بودم وقتی رسید به کونم شورتمو داد بالا کامل انداخت لای کونم،باسنم کامل بیرون بود باسنمو خیلی مالید بعد بدون اینکه بهم بگه آروم شورتمو داد پایین که دستمو بردم نزارم دستمو گرفت همزمان شورتمو داد پایین شروع کرد به مالیدن سوراخم منم دیگه مقاومت نکردم چشامو گذاشتم رو دستم انگار که خجالت میکشم گذاشتم کارشو بکنه اونم خدایی کم نذاشت حسابی سوراخ کونمو مالید و لیس زد هراز گاهی هم چک سکسی میزد رو باسنم بعدش یه تف انداخت رو سوراخم و کیرشو گذاشت دم سوراخم آروم آروم اینقد عقب جلو کرد تا کامل تو کونم جا کرد ولی چند تا تلمبه که زد آبش اومد ریخت رو باسنم بعدش خودمونو شستیم اومدیم بیرون ولی فرداش مغازه همش به دیشب فک میکردم اونم هردفه نگام میکرد میگفت امشب باز برنامه داریمااا باشه منم با سر تایید میکردم . واسه همین اون شب خیلی زود مغازه رو بستیم رفتیم خونه که تا رسیدیم بهم گفت سریع دوش بگیر کارت دارم منم رفتم دوش گرفتم در اومدم سرمو سشوار میکشیدم که اومد گفت امشب میخوام مث یه تازه عروس بکنمت دستمو گرفت برد رو تختی که با خواهرم میخوابید گفت میشه لباس خواب خواهرتو بپوشی برام منم گفتم باشه لباس خواب خواهرمو پوشیدم اونم حسابی منو کرد زیر گوشم میگفت خیلی دوست دارم پیش خواهرت بکنمت حیف نمیشه .خلاصه قبل عید و هفته اول عید رو هرشب منو میکرد دیگه جوری شده بود که فیلم سکسمون رو میگرفت بعد با هم نگاه میکردیم.امیدوارم خوشتون بیاد نوشته: Milad.b
    • kale kiri
      جنده دانشگاه 2 سارا از دانشگاه متنفر بود. هر صبح که از خوابگاه بیرون می‌زد، حس می‌کرد داره می‌ره توی جهنم. راهروها پر از نگاه بود. نیلوفر اولین کسی بود که می‌دیدش. همیشه با اون لبخند کثیف و صدای بلندش: «آها، جنده‌ی دانشگاه اومد. کس‌ت هنوز از دیشب سامان می‌سوزه؟» دخترایی که توی کمپ نبودن هم فهمیده بودن. یکی‌شون یه بار توی سرویس بهداشتی گفت: «شنیدم شب کمپ همه کردن‌ت. حتی کونت رو هم.» سارا جوابی نداد. فقط سرش رو پایین انداخت و رفت. پسرا هم دست برنمی‌داشتن. کیان وقتی رد می‌شد شونه‌ش رو به شونه‌ی سارا می‌زد و آروم می‌گفت: «شب خونه سامان؟ یا امشب نوبت منه؟» پویا مستقیم‌تر بود. یه بار توی بوفه دستش رو گذاشت روی کمر سارا و فشرد: «کونت هنوز شله یا سفت شده؟» و سامان… سامان دیگه صاحبش شده بود. چت‌ها تموم‌نشدنی بودن. صبح، ظهر، شب. عکس و فیلم. فیلم‌هایی که خودش از سکس‌هاشون گرفته بود. سارا روی چهار دست و پا، کیر سامان تا ته توی کونش، صورت خیس از اشک و آب دهن. یا سارا که دهنش پر بود و سامان موهاش رو گرفته بود. زیر فیلم‌ها همیشه یه جمله بود: سامان: «اینو بفرستم گروه؟ یا خودت امشب میای خونه؟ انتخاب کن جنده.» سارا راضی نبود. هر بار که پیام می‌اومد، دلش می‌خواست گوشی رو پرت کنه و همه‌چیز رو بگه. ولی نمی‌تونست. سامان فیلم‌ها رو داشت. و هر بار که سارا مقاومت می‌کرد، یه عکس جدید می‌فرستاد یا تهدید می‌کرد که برای نیلوفر و الناز و حتی آراد می‌فرسته. پس سارا می‌رفت. خونه‌ی سامان. تخت سامان. کیر سامان. شده بود سکس‌پارتنر اون. نه دوست‌دختر، نه هیچی. فقط چیزی که وقتی سامان می‌خواست، پا می‌شد و کس و کون و دهنش رو می‌داد. آراد نگاش عوض شده بود. دیگه اون نگاه آروم اول ترم نبود. حالا وقتی سارا رو می‌دید، نگاهش سنگین و ارزیابی‌کننده بود. گاهی توی راهرو می‌ایستاد جلوش و با صدای بم، طوری که فقط خودش بشنوه، می‌گفت: «الناز حداقل وقتی می‌کنمش ناله می‌کشه قشنگ. نیلوفر جیغش بلنده. تو فقط ساکتی و تحمل می‌کنی. جنده‌ی بی‌صدا.» یه بار دیگه مقایسه کرد: «الناز کس‌ش تنگه و خودش درخواست می‌کنه. نیلوفر هر چی بگی می‌ده. تو… تو فقط چون مجبوری می‌دی. ولی کونت از هر دوشون شل‌تره.» سارا چیزی نمی‌گفت. فقط سرش رو پایین می‌نداخت و می‌رفت. جمعه شب، خونه‌ی سامان. سارا زودتر رسیده بود. سامان در رو باز کرد، فقط شورت پوشیده بود. بدون حرف سارا رو کشید داخل و هلش داد وسط پذیرایی. پویا و کیان هم بودن. هر سه لخت از کمر به بالا، کیرهاشون از قبل سیخ و آماده. هستی روی مبل بزرگ نشسته بود، فقط یه تی‌شرت سفید گشاد تنش بود که تا بالای ران می‌رسید. زیرش هیچی نبود. وقتی سارا اومد تو، هستی سرش رو بلند کرد و نگاه کوتاهی انداخت، بعد دوباره به سامان چشم دوخت. سامان به سارا اشاره کرد: «لباس دربیار. کامل.» سارا اطاعت کرد. لباس‌هاش رو یکی‌یکی درآورد تا کامل لخت شد. سامان اومد پشت سرش، دستش رو گذاشت روی سینه‌هاش و نوک‌ها رو بین انگشتاش فشرد. همزمان کیر سیخش رو مالوند به باسن سارا. «برو پیش هستی. پاهاش رو باز کن.» سارا رفت. هستی رو کمی خوابوند روی مبل و پاهاش رو از هم باز کرد. کس هستی از قبل خیس و متورم بود، لب‌هاش براق. سارا خم شد و زبانش رو از پایین به بالا کشید روی کس هستی. هستی ناله‌ی کوتاهی کرد. سارا لب‌ها رو مکید، بعد نوک زبانش رو برد روی کلیتوریس و دایره‌های کوچک و سریع کشید. همزمان دو تا انگشتش رو آروم فرو کرد داخل و شروع کرد به درآوردن. پویا اومد پشت سارا، زانو زد و بدون هیچ مقدمه‌ای سر کیر کلفت و رگ‌دارش رو گذاشت روی کس خیس سارا و با یه فشار محکم تا ته فرو کرد. سارا ناله‌ش توی کس هستی خفه شد. پویا دستش رو گذاشت رو کمر سارا و شروع کرد به کوبیدن. عمیق، سنگین، هر ضربه باسن سارا رو به جلو می‌روند و صورتش رو بیشتر توی کس هستی فشار می‌داد. کیان اومد بالای سر هستی، کیر بلندش رو گذاشت روی لب‌های هستی. «باز کن.» هستی دهنش رو باز کرد و کیان تا ته فرو کرد. دستش رو گذاشت پشت سر هستی و شروع کرد به کوبیدن گلوش. همزمان سامان اومد کنار پویا، انگشتش رو برد عقب و دو تا کرد توی کون سارا. باز کرد، چرخوند، بعد سر کیرش رو گذاشت روی سوراخ و با یه حرکت محکم تا نصف فرو کرد. جیغ سارا بلند شد. حالا دو تا کیر توی بدنش بود؛ پویا توی کس، سامان توی کون. دیواره‌ها از دو طرف فشرده شده بودن و هر حرکت یکی، اون یکی رو بیشتر فشار می‌داد. پویا و سامان ریتم‌شون رو هماهنگ کردن. گاهی با هم عمیق می‌رفتن، گاهی یکی بیرون می‌اومد و اون یکی تا ته فرو می‌کرد. صدای خیس برخورد پوست به پوست توی اتاق می‌پیچید. سارا بین دو کیر گیر کرده بود و فقط می‌تونست ناله و جیغ‌های خفه بکشه درحالی‌که هنوز زبانش روی کس هستی حرکت می‌کرد. کیان سرعتش رو بیشتر کرد توی دهن هستی. آب دهن از گوشه‌ی لب‌های هستی می‌ریخت پایین روی سینه‌هاش. پویا یکی از دستاش رو آورد جلو، موهای سارا رو از پشت گرفت و سرش رو عقب کشید. «بلندتر ناله کن.» بعد کف دستش رو چند بار محکم زد رو باسن سارا. جای قرمز ماند. سامان کیرش رو کامل تا ته توی کون سارا فرو کرد و چند ثانیه همون‌جا نگه داشت، بعد شروع کرد به تلمبه‌های کوتاه و سریع. «کونت داره شکل کیرم رو می‌گیره جنده.» همزمان پویا زاویه رو عوض کرد، پاهای سارا رو کمی بالاتر آورد تا عمیق‌تر بره توی کس. هر دو با تمام قدرت می‌کوبیدن. سارا بدنش می‌لرزید، پاهاش ضعیف شده بود و فقط با کمک دستای پسرها روی چهار دست و پا مونده بود. بعد از چند دقیقه سامان کشید بیرون از کون سارا، کیر براق و خیسش رو آورد جلو و کرد توی دهن سارا که هنوز بالای کس هستی بود. طعم مخلوط شیره‌ی خودش و کون سارا. همزمان پویا هنوز توی کس سارا بود و محکم می‌کوبید. کیان هم از دهن هستی کشید بیرون و اومد پشت هستی. هستی رو کمی بالاتر آورد و از پشت وارد کس‌ش شد. حالا سارا زیر هستی دراز کشیده بود و کس خیس و باز هستی رو می‌لیسید درحالی‌که پویا از پشت کس سارا رو پر می‌کرد و سامان گلوی سارا رو. کیان دستش رو گذاشت رو کمر هستی و شروع کرد به کوبیدن وحشیانه. هر ضربه سینه‌های هستی رو می‌لرزوند و کس‌ش رو بیشتر به صورت سارا فشار می‌داد. سارا زبانش رو برد داخل، لب‌ها رو مکید، کلیتوریس رو تند تند لیسید. هستی ناله‌هاش بلند شده بود. سامان ناگهان سارا رو کشید بالا. پویا هم کشید بیرون. سارا رو خوابوندن رو مبل، پاهاش رو باز. پویا از جلو وارد کس سارا شد، سامان از کنار اومد و کیرش رو کرد توی کون. دوباره دی‌پی. این‌بار سارا رو کمر بود و می‌تونست هر دو رو ببینه که چطور همزمان فرو می‌رن و بیرون می‌آن. کیان هم هستی رو آورد بالای صورت سارا. هستی زانو زد دو طرف سر سارا و کس خیس‌ش رو گذاشت روی دهن و بینی سارا. «بلیس. همزمان.» سارا بین دو کیر و کس هستی گیر کرده بود. پویا و سامان سرعت‌شون رو بالا بردن. هر ضربه عمیق‌تر و محکم‌تر. سامان کف دستش رو پشت سر هم می‌زد رو ران و باسن سارا. پویا یکی از دستاش رو آورد پایین و کلیتوریس سارا رو محکم می‌مالید. سارا جیغ‌هاش خفه می‌شد توی کس هستی. بدنش قوس برمی‌داشت و می‌لرزید. کیان از پشت هستی رو محکم‌تر می‌کوبید و گاهی دستش رو می‌آورد جلو و سینه‌های هستی رو می‌فشرد. «کس‌ت چقدر شل شده… هر دوتاتون جنده‌ین.» ساعت‌ها همین‌طور ادامه پیدا کرد. پسرها چند بار جا عوض کردن. گاهی هر سه روی سارا بودن؛ یکی توی دهن، یکی توی کس، یکی توی کون. گاهی روی هستی. سارا مجبور شد چند بار کس و کون هستی رو بلیسه درحالی‌که خودش پر بود. پسرها سیلی می‌زدن، مو می‌کشیدن، فحش می‌دادن و فیلم می‌گرفتن. نزدیک پایان، پویا داخل کس سارا خالی کرد، سامان داخل کونش، و کیان روی صورت و سینه‌های هستی. هر سه دختر و پسرها عرق‌کرده، نفس‌نفس‌زنان روی مبل و زمین افتاده بودن. شیره‌ها از بین پاهای سارا و هستی روی پارچه‌ی مبل می‌ریخت. نیم ساعت بعد در زده شد. آراد و الناز اومدن تو. هر دو لباس مرتب پوشیده بودن. الناز نگاه کوتاهی به صحنه‌ی به‌هم‌ریخته انداخت و فقط ابروهاش رو بالا داد. آراد هم چیزی نگفت. فقط نشست روی صندلی روبه‌رو. سامان سیگار روشن کرد و خندید: «دیر اومدید. تموم شده بود.» الناز موهاش رو پشت گوشش زد و پرسید: «نیلوفر کو؟ امشب نیومد؟» پویا شونه‌ش رو بالا انداخت: «پیام داد حال نداره.» الناز گوشی‌ش رو درآورد، یه عکس نشون داد. پسر جوون، خوش‌تیپ، ساعت گرون به دست، کنار یه ماشین خارجی. «با این دوست شده. بیرون دانشگاه. داره سعی می‌کنه کمتر… خب، کمتر جندگی کنه. انگار جدی گرفته.» سامان دود سیگار رو فوت کرد بالا و پوزخند زد: «جدی؟ پس باید یه کاریش کنیم. مثل سارا. یه کم تهدید، یه کم عکس، برمی‌گرده تو گروه.» آراد سرش رو تکون داد: «نه. بذار باشه. شاید این‌دفعه واقعاً خوشبخت بشه.» الناز هم خندید: «آره، بذار حداقل یکی‌شون نجات پیدا کنه.» همه ترکیدن از خنده. حتی هستی که هنوز لخت روی مبل بود، صورتش رو با دست پوشوند و خندید. آراد بلند شد، رفت سمت سارا که هنوز لخت و خسته گوشه‌ی مبل نشسته بود. دستش رو دراز کرد و سارا رو کشید بالا. آوردش بین خودش و الناز. دستش رو گذاشت دور کمر سارا، الناز هم از اون طرف دستش رو انداخت دور شانه‌ی سارا. هر دو به هم نگاه کردن و خندیدن. آراد با صدای آروم گفت: «امشب میای با ما. خونه ما می‌خوابی.» الناز هم خندید و موهای سارا رو از صورتش کنار زد: «آره. امشب مال مایی.» سارا چیزی نگفت. فقط سرش رو پایین انداخت. سامان از روی مبل نگاه می‌کرد و سیگار می‌کشید، ولی چیزی نگفت. نوشته: زیبای خفته
    • arshad
      سکس میلف خوشگل وطنی (تصاویر) .   کلیپ اول تایم: 00:10 - حجم: 1 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم کلیپ دوم تایم: 00:30 - حجم: 3 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • arshad
      عکس های سکسی و لخت میلف ایرانی 11/11 برای تماشای تصاویر در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید     
    • arshad
      عکس های سکسی و لخت میلف ایرانی 10/11 برای تماشای تصاویر در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید     
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18