arshad ارسال شده در 8 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مهر الهیات مبتذل 1 قسمت اول همیشه موقع مهمانی ها چادر به سر داشت. زن عمویم را میگویم.همیشه چوب تادیبش را بالای سر ما به قول خودش حواس پرت ها میچرخاند.به کوچکتر ها بگیر تا بزرگ ترها خط و ربط میداد و موعظه میکرد.مادر و خواهرم من هم در خیلی از امور مریدش بودن. هر ماه در خانه اش روضه خانی برگزار میکرد. دبیر تعلیمات دینی بود.قدرت بیان داشت. کلام قرا همچون قرآن. مقنعه زیر چادرش به سر میکرد ، چشمان کشیده و تیزی داشت همچون موعظه هایش.لبای های گوشتی و خالی گوش چانه اش.قد و بالای بلندی هم داشت. نزدیک سی شش سال هم داشت. خواهرم که بچه بود سر روخوانی سوره یاسین انقدر به او استرس داد که شاشید به خودش.یک دختر هفت ساله مودب و اسوه در تمام فامیل هم داشت که ده ساله مراد بود و کاملا رام شده و یک شوهر کاملا افسار شده هم داشت. زن عمو هر وقت که از سجاده نماز بلند میشد عطر گل محمدیش ادم را مست میکرد. همیشه متکلم وحده محفل بود ، از مسائل دینی و سیاسی بگیر تا امور مربوط به ازدواج و آشپزی .مادر و خواهر من با اینکه گاهی علیه اش زیاد بدگویی میکردند اما عملا تحت تاثیرش بودند.مثل اکثر قاضی ها و پزشک ها جوری در مورد انسان صحبت میکرد که انگار خودش آنها را ساخته.وقتی نوجوان بودم زیاد در کانون توجه من نبود وارد سن جوانی که شدم متوجه شدم برخلاف عقاید و سخنان روی اعصابش جذابیت های ظاهری جالبی دارد. لرزش باسنش از پشت چادر قابل رصد بود .هر چند به جز صورتش هیچوقت در مورد جذابیت های ظاهری دیگرش به قطعیت نرسیدم چون بسیار اهل حجاب بود.به ندرت میخندید و بسیار مبادی آداب برخورد میکرد.یادم است من ان سالها که ترم سوم دانشگاه بودم و کتاب های هیوم و تفاسیری از اندیشه های کانت و اسپینوزا را خوانده بودم گاهی در مهمانی ها که بحث می افتاد خیلی مودبانه با او سرشاخ میشدم اما من مثل او نبض مجلس دستم نبود و معمولا با وسط پریدن ها پدر و چشم غره های مادر خفه میشدم.اما در نهایت میگفت مثل برادرش هستم و خیر و صلاح مرا میخواهد.به لحاظ اجتماعی بسیار هم فعال بود. از هیئت امنای مسجد بگیرید تا سرپرست امور خیریه و مسئول امور فرهنگی نهادهای مختلف حکومتی و غیره و ذالک. شوهرش هم که عموی من باشد مرد بسیار متین و رام و ساکتی بود ، کارمند عالیرتبه اداره مالیات بود .کل زندگیش را آسه رفته و آسه آمده .همیشه با صدای زیر سخن میگفت. خیلی هم خجالتی و تعارفی بود. گاهی با خودم فکر میکردم زن عمویم ممکن است اصلا توالت برود و بریند.هر وقت خانه عمو میرفتیم انقدر از دیسیپلین و فضای معنوی و تادیبی حاکم به معذب میشدم که فقط منتظر بودم این مهمانی لعنتی تمام شود و بزنم بیرون.هیچوقت به صورتش جرئت نمیکردم نگاه کنم .گاهی به نظرم میرسید که زن زیبایی نبود یا آنچنان زیبا نبود ، همیشه گمان میکردم (بدون دلیل) شاید اندام وا رفته ای هم داشته باشد. مثل بدن عمه مهین. اخر عمه مهین آزاد تر میگشت. یکبار به من گفت از نماز دوری نکن تا ببینی چه تاثیر مثبتی در زندگی و درس و آینده ات دارد و به من کتاب خودش که در مورد تاثیر عبادت در موفقیت های اجتماعی بود را هدیه داد.از اینکه خودش را عقل کل میدانست و به خودش اجازه میداد به مردم بگوید راه چیست و چاه چیست بشدت لجم میگرفت.یادم می آید جایی گفت دخترها و پسرهای امروزی نمیدانند چه میخواهند و سر به هوا و هوس ران شده اند و تنبل و بی عرضه هستند. در عوض از جوانان جهادی تعریف کرد. آن روز بحث جنجالی بین او و من و خواهرم در گرفت که همانطور که قبلا گفتم عاقبت سرکوبمان کردند. یادم می آید از خواهرم که انموقع هشت سال بود و خودش تازه عروس بود پرسید قبله کدام طرف است خواهرم از من پرسید من هم بلد نبود ، حالت سرزنش و تاسف چون اشعه یِ اورانیوم از او ساطع شد و خیلی آرام گفت دخترم عب نداره به سن تکلیف که رسیدی دیگه یادت نمیره. خلاصه تقریبا چنین آدمی بود. پدر و عمویم باهم دو واحد از یک آپارتمان را خریده بودن .آنها طبقه پنجم بودن ما طبقه دوم .یادم می آید کارت دعوت عروسی خواهرم بزرگم را برایشان برده بودم همینکه که خواستم زنگ در را بزنم یهو صدای فریاد زن عمو مرضیه را شنیدم که چرا نمیای بریم پیش این متخصص یکم به من رحم کن بعد انگار رفتن توی اتاق و من فقط صدای ضعیف یک جر و بحث را میشنیدم و بعد صدای بلند گریه. زمان مراسم عروسی فرا رسید ، در تهران برگزار میشد چون داماد تهرانی بود.چرا و چطورش از حوصله این شرح حال خارج است.عمو شب کوری داشت .پس قرار بر این شد من همراه انها بیایم.تا شب پشت فرمان بشینم چون از شهر ما تا تهران ۱۱ ساعت فاصله بود. پدر بزرگ پدری من کنار راننده نشست .من هم عقب نشستم کنار نازنین زهرا که ده سال داشت و کنار او هم مادرش نشسته بود. بین راه نازنین زهرا خوابش میگیرد. هر چقدر اصرار کردم که بگذارد بچه سرش روی پای من بگذارد قبول نکرد ، خیلی تعارفی بود.گفت اینجوری شما اذیت میشوید. اخر سر مجبور شد خودش وسط صندلی بشیند با فاصله کمتری از من تا سر بچه را روی پای خودش بگذارد و پای بچه سمت در دراز شد.یکی دو ساعت بعد ناخوداگاه نگاه کوتاهی بهصورتش انداختم ریمل زده بود ، موژه های بلندی داشت.لبای گوشتیش را رژ ملایمی کشیده بود. چشمانش را بسته بود و زیر لب ذکر میگفت.پدر بزرگ هم چرت میزد و عمو هم با تصنیفی از شجریان خلوت کرده بود و ارام میراند. در همین حین سر یک پیچ تند ، به ناگاه ، مرضیه که اوهم در چرت بود بدنش کمی به بدن من خورد. دلم هوری ریخت گفتم وااا مصیبتا الان بشدت معذب شده چه میشود؟؟ در این هول و ولا بودم که دیدم کمی اخم کرد و همانطور ذکر کنان خودش را کمی جمع کرد.اما انگار چیزی یا جریان عجیبی در من زنده شده بود.حس برخورد اون توده نرم و گرم با ران و بازوی من از خاطرم پاک نمیشد.منی که کلا موجود حشرمندی هستم.دوباره نیم نگاهی به چهره مرضیه انداختم و از خودم در تعجب بودم که چطور میتوانم انقدر بی ناموس شوم. در دل آرزوی پیچ دیگری را میپروراندم ، تقریبا نا امید شده بودم و داشتم باخودم کنار میامدم که احمق حیوان چت شده ؟ که دوباره پیچ تند دیگری از راه رسید و لرزش ران گرم او در لوای چادر و مماس با ران من ،برای حدودا سه ثانیه.من سریع خودم را جمع کردم که اره مثلا و انتظار داشتم هم او کمی خودش را جمع کند یا بچه را کمی جابجا کند اما چنین کارهایی نکرد.تقریبا هفت هشت سانت فاصله بدن من با بدن او نزدیک شده بود. عینک نزدیک بینش را به چشمش زد نگاهی به گوشی موبایلش کرد ، بعد کتاب دعای کوچکی را از کیفش بیرون اورد و آرام شروع به خواندن کرد.در حالی دستش را روی بازوی بچه اش گذاشته بود.بعد ارام به من گفت تا شب نشده تو هم کمی چرت بزن تا با خستگی پشت فرمان نشینی.من هم گفتم چشم زن عمو و بعد سرم را تکیه دادم و چشمانم را بستم منتها چشمان دیگری در وجودم باز شدند و مرتب به این سو و آن سو شروع به گردش کردند.موج گرم و سوزانی بدنم را فرا گرفته بود و عضلات رانم با عطش آن تماس را تداعی و شبیه سازی میکرد. بعد از تقلای دردناک روحی باز به خودم تلنگر زدم خب که چه ؟ تهش همین است؟ تخم فراتر رفتن راهم که نداری؟ این بنده خدا مثل ناموس خودت است حالا شرایط این مدلی است بدنش بی اختیار به بدن تو خورده توی سگ حشر چرا وحشی میشوی؟ این جوری هم فقط شق درد و این تقلای دردناک نصیبت میشود پس بیخیال. با این افکار خودم را آرام کردم منتها با خودم گفتم حداقل یک تست کوچکی کنم ، برای همین کفش هایم را طی دفعات و با وقفه چند سانت به کفش هایش نزدیک کردم .عاقبت عاج کناری زیره کفشم به کفشش چسبید.اگر جرئت میکردم ساق پایم را صاف کنم به احتمال زیاد ساق پایم به ساق پایش برخورد میکرد.این تست هم احمقانه بود ، چون به خودم گفتم انگار یادت رفت طرف کیست؟ چون خدای مشکی پوش پر هیبتی کنار من اورادی را زمزمه میکرد و من چون موجودی فانی جرئت لمسش را به هیچ وجه نداشتم. چون یک تابوی بزرگ بود اما مگر نه اینکه هر تابویی شور و حرارتش را از این حقیقت میگیرد که میتوان از آن تخطی کرد؟. تابو در عین حال که میل را منکوب میکند آن را پرورش میدهد، بزرگ و تهتیج میکند. اما این فقط در رویا مسجل است با خودم فکر کردم اگر ساق پایم را به ساق پایش بچسبانم سریع پایش را عقب میکشد و دچار برداشت وحشتناکی راجع به من میشود که عواقب وخیمی دارد. پس حرکتی نکردم به خیال خام اینکه شاید او ساق پایش را به ساق پای من بچسباند .اما در کل به این توهمات لعنت فرستادم و سعی کردم چرتی بزنم اما در عمق ذهنم صدایی میگفت مرضیه تو خودت کمی بچسبون ، بچسبون.جزییات صورتش را به خاطر میاوردم و به این نتیجه میرسیدم بر خلاف باور سابق زن جذابی است ، حس میکردم باید اندام جذابی هم داشته باشد ، گنج های نهان زیر آن پرده های ظلمانی شریعت.اما عمو چه ؟ عمو کارمند ساکت و سر به زیر و مظلومی بود که ارزش اینکه به آدم عذاب وجدان بدهد را نداشت.به نظر من مرد سرد مزاجی بود. با وجود تمام بی جرئتی و این مرزهای فولادی و نشکستنی ، خودم را به دست قوانین فیزیک سپردم و خودم را به خواب زدم تا مگر این قوانین مجال دیگری برای این تماس متبرک فراهم کنند. در همین حین مرضیه به کودکش ارام گفت مامان جان یه لحظه بلند شو .من از میان چشمان نیم بسته ام نگاه کردم. نازنین زهرا سرش را بلند کرد ، مرضیه خودش را جابجا کرد. گمان کرد من خوابم ، چادرش را تا حدودی باز کرد و من دیدم ، ران های خوش تراش ، درشت و موزون اش را کهشبیه های ران های اسب های ارابه ژوپیتر بود ، شلوار سیاهی به پا داشت ، کمی بالاتر قوس عجیب و تورم قابل ملاحظه ای در لباس راحت و نخی کرمی اش دیدم ، سینه های متورم و حجیم و بارور مثل پستان های پر برکت میترا ، مادر طبیعت . قلب من ضرب گرفته بود و ته گلویم خشک شده بود و در حالی که حرارتِ عطش ، چشمان و پیشانیم را میبلعید .خود را هر چه بیشتر به دست قوانین فیزیک رها کردم.ناخواسته میلیمتر به میلیمتر بدن ناچیزم را به این معبد دهشتناک مقدس نزدیک میکردم.چادرش را زیرش مرتب کرد و بعد درهای سیاه معبد را بست و کودک را روی پاهایش خواباند.به یک سربالایی رسیدیم ، کمی نزدیک تر شدیم بعد ناگاه به یک دست انداز. این بار آن عضلات نرم و گرم و نفس بر ، بیشتر در بدنم فرو رفت و موج شدیدی از حرارت و نیاز بدنم را درنوردید و آن را کرخت کرد.فاصله خیلی کمتر شده بود شاید در حد دو سه سانت ، موج گرم بدنش را از کنار پاها و پهلویم حس میکردم.فقط دو سه سانت ، دو سه سانت لعنتی ، میلیمتر به میلیمتر با تقلای فلاکت باری خودم را به او نزدیک میکردم و در حیرت بودم که این دو سه سانت لعنتی چرا تمام نمیشود.شاید اصلا خودم را حرکت نمیدادم و فقط در ذهن این کار را میکردم. بالاخره تماسی سطحی برقرار شد از همان جا اشعه های گرم تنش از پس آن همه حجاب وشریعت در روح و بدنم جاری شد ، نیم نگاهی انداختم سرش تکیه داده و چشمانش را بسته بود ، گویا در خواب بود. به خودم تلنگر زدم که او زن عموی توست ، جای خواهر بزرگتر توست ، جاهم که تنگ است ، حالا اینکه کمی راحت کرده را نباید پای چیزی بگذاری ، چادر و مانتو هم که به خودش پیچیده ، ته این داستان چیست ؟ فقط شکنجه اعصاب ، فقط توی خماری ماندن و شق درد ، از این بیشتر فکر میکنی میشود کاری کرد ؟پیشتر برو تا کشیده آبداری نوش جان کنی و با لگد وسط جاده رها شوی و شرفت در خانواده به باد رود.این صدا به این نحو مرا از این تب و تاب و درگیری بین حس ترس و میل شدید رها میکرد. اما با خودم گفتم چرا از همین تماس لذت نبرم؟ شاید عمیق تر هم شد.در طول مسیر فشار نرمی رانش روی نرمی ران من بیشتر شد. خودم را به خواب زده بودم که اگر از این موضوع یکه خورد آن را پای آن بگذارد که خوابم و حواسم نیست.کتم را دراوردم روی پایم انداختم و از زیر کت شروع کردم با خودم ور رفتن همراه با نشئات فشار ران ها بهم. ساعت هنوز سه بعدظهر بود ، پدر بزرگ بیدار شده بود و در مورد ساختن جاده ها در زمان رضا شاه با عمو به آرامی حرف میزد در حالی که ران مرضیه کاملا به ران من چسبیده بود و خواب بودیم البته من ظاهرا خواب بودم.مرضیه بیدار شد ، اگر پایم را تکان میدادم خیلی بد میشد چون میفهمید منظوری دارم و هشیار هستم پس در کسری از ثانیه تصمیم گرفتم خودم را به خواب بزنم حتی صدای خور خور خفیفی از خودم درآوردم. قلبم غوغا کرده بود. ته گلویم خشک شد .انتظار داشتم تکانی به خودش بدهد و فاصله بگیرید ، یقین داشتم این کار را میکند اما در عین ناباوری ، عینک نزدیک بینش را زد ، گوشی اش را چک کرد بعد ان را داخل کیفش گذاشت، عینک را برداشت و دوباره سرش را تکیه داد و چشمانش را بست.این حرکت انبوهی از سوال و تنش و تردید های عمیق را در ذهن من بیدار کرد.قاعدتا زنی با خصوصیات مرضیه باید تکانی به خودش میداد ،چرا نداد؟ نکند؟ اما نه احمق جان تو چقدر هول و بی جنبه ای تو جای برادر کوچکتر اویی. اما من نامحرمم و مرضیه زن خشک مقدسی است او یک خطیب دینی است.باشد خب جا تنگ و شرایط خاص است، میخواهد بچه اش راحت باشد، چادر هم به خودش پیچیده، میدانست تو انقدر سگ حشری تکانی حتما به خودش میداد.اما رانه هایی سرکش در عمق وجودم مرا به مسیری دیگری میخواند ، یک تست کوچک دیگر چه ضرری دارد ؟ اما چه تستی؟ ته این داستان همین است .چسبیدن بدن ها از بغل .دیگر چه میشود کرد ؟؟شاید پایش را لمس کرد!!!؟؟ اب دهانمرا به زور قورت دادم.این عین دیوانگی است. شقیقه هایم مثل کوره میسوختند.چنین فرصتی هرگز پیش نمیاد !!! یعنی واقعا ممکن مرضیه هم؟!! تا وقتی عمل سرکوب شود ، اندیشه و شکاکیت رشد میکند. پس انگشت کوچکم را به سمت چادرش حرکت دادم ، روی یک چین به آرامی قرار دادم ، مطمئنا این تماس را حس نمیکند اما برای شروع شاید بد نباشد.ترس و تردید و شراره های شهوت بصورت دلهره چشمانم را میسوزاند و دلم را به هول و ولا می انداخت، از روی چین انگشتم را به آرامی حرکت دادم، سر انگشت کوچک دستم خیلی خفیف روی قسمت صاف چادر بود .نمیشود گفت روی پا بود، بلکه درست تر این بود که بگوییم روی چادر بود. ته دلم دیگر جرئت فراتر رفتن را نمیدیدم و ادامه این کار بنظرم بیهوده بود.بلاشک فرضا اگر مرضیه ببیند دستم را روی پایش گذاشتم چنان واکنش تندی نشان میدهد و شوکه میشود که حاضرم آن لحظه از شرم بمیرم.اما دست من تکان نخورد ، عقب نکشید.چیزی در من فرمان میراند که به اختیار من نبود، و من گویا شاهد بهت زده ، این جنون بودم.انگشتم خیلی کم بهسطح چادر فشار آورد و خیلی ضعیف و سطحی نرمی ران مرضیه را حس کرد. واکنشی نشان نداد . احتمالا خواب است.شاید خوابش سنگین است.حالا نوبت انگشت دوم بود؟ قرار دادن انگشت دوم روی ران مرضیه که دبیر موسسه نشر و حفظ اثار دفاع مقدس جنگرمضان شهر ما هم بود ، قرار گرفت منتها بسیار سطحی فشاری وارد کرد، لرزشی در پلکها و هیچ جای بدن اون مشاهد نکردم .انگار با چاشنی یک موشک مهیب چندتنی عمل نکرده ور میروم. پیشانیم خیس عرق شده بود، زبانم خشک، زیر پلکهایم آتش میبارید. من بشدت مردد و مایوس و توان بریده برای حرکت بعدی اما میدیدم که انگشت هایم بی اختیار با این مهلکه که هر لحظه ممکنبود منجر به فاجعه شود بازی میکند. چشمهای عمویم را در آینه میدیدم و پدر بزرگ چای هورت میکشید، و سر نازنینزهرا که چند سانت با انگشتانم فاصله داشت. به همین ترتیب انگشت های دیگرم را خیلی سطحی و شبح وار روی چادر یا ران مرضیه قرار گرفت.آیا واقعا حس نمیکرد ؟ آیا خواب بود ؟ و من معلق در این تردید های کشنده بودم.اکنون این پرسش ها به اندازه پرسش هایی کشنده برای فلاسفه و فیزیک دانان مثل جهان حادث است یا قدیم ؟ آیا جهان علل غایی دارد یا نه ؟ یا نواسانات کوانتومی که منجر به بیگ بنگ شدند چگونه به وجود آمدند ؟ برای من کشنده و لاینحل بود. اگر حس نمیکرد و خواب بود که هیچ اما اگر حس میکرد و واکنشی نشان نمیداد چه ؟ چرا ؟یعنی مرضیه خیلی هم آنچیزی که نشان میدهد نیست ؟ نمیترسد در چشم برادر زاده شوهرش جور دیگری به نظر برسد؟ هنوز برای پاسخ به این سوال ها خیلی زود است چون تماس دست من بسیار سطحی بود و به هیچ عنوان جرئت نداشتم با فشار بیشتر انگشتان این آزمون را قوی تر کنم ، دست من دیگر خشک شده بود و ناتوان .ترس کاملا چیره شده بود و آن رانه قدرت فائق شدن بر آن را نداشت. این وضعیت اسفناک بود و داشتم کم کم تسلیم میشدم .همینکه قصد کردم انگشتانم را بیش از این به جرم لمس خدایگان آلوده نکنم و آنها را عقب بکشم عمو نیش ترمزی زد و انگشتان من بی اختیار تا حد تقریبا متوسطی در گوشت ران مرضیه فرو رفت و به ناگاه ضربان قلب و ذهنم در تعلیق وحشت آوری فرو رفت و نفس در سینه ام حبس شد. فقط فرصت کردم به پلکهای مرضیه کمی نگاه کنم که انگار کمی فشرده تر شد و کمی هم اخم کرد.آب دهنم را بهسختی قورت دادم ، نفس منجمد شده ام را با رعشه بیرون دادم در حالی که پیشانیم عرق سرد کرده بود.انگشتان من کاملا روی پای مرضیه بود و حال نوبت کف دست بود.باز کمی دیگر انگشتان دستم را فشار دادم ، تا مطمئن شوم ، حال چاره ای نبود باید این بازی مرگ یا بهشت را تا ته ادامه میدادم .اگر با تماس کف دست مرضیه واکنشی نشان ندهد ، فرضیه من تا حد زیادی اثبات میشود.جرئتم بیشتر شده بود آرام آرام کف دست را فرود آوردم اما مترصد این بودم که اگر مرضیه کوچکترین واکنشی نشان داد ، سریع دستم را پس بکشم آنهم در کسری از ثانیه و خودم را به خواب بزنم .هر لحظه که کف دست من پایینتر میرفت ، ضربان قلبم نوسانبیشتری پیدا میکرد و زمان برایم در تعلیق مرگبارتری فرو میرفت حرارت ران مرضیه را هر لحظه بیشتر در کف دستم حس میکردم تا اینکه بالاخره مماس بر سطح چادر شد و بعد خیلی نرم نشست و به خودم آمدم دیدم دستم روی پای مرضیه مولایی دبیر تعلیمات دینی آموزش و پرورش است. تا حدودی شدت ترس و تردید و دلهره ام کم شده بود ،ساعت پنج بود نهایت دو ساعت دیگر هوا تاریک میشد ، سر نازنین روی زانوی مرضیه بود بنابراین میتوانستم از قسمت باز چادر دستم را داخل ببرم ، مرضیه در همین حین زانویش را بالا اورد و دست من در شیب قرار گرفت .تقریبا برای این مرحله ترسی نداشتم.بنظر این کار را کرد که دست من در دید عمو و پدر بزرگ نباشد.سر نازنین روی پای دیگرش بود.به صورتش نگاه کردم انگار در خوابی عمیق بود. آن لحظه فرضیه دیگری طرح ریختم اینکه او خودش را به خواب زده که بگوید ناهشیار است و انسان ناهشیار بی اختیار است . بنابراین اینگونه مسئولیتی در برابر خدا و دین ندارد و به من هم اینگونه القا کند که در حین خواب و ناهشیاری به او تعرض کردم و او روحش خبر ندارد.با بالا اوردن زانویش متوجه شدم واکنش تندی حداقل در این مرحله در انتظارم نیست. پس جسورانه ران پایش را کمی فشار دادم و با ندیدن واکنش خاصی گستاخانه پنجه در آن عضله نرم و آبدار و لرزان کردم البته از روی چادر.هنوز هم باورم نمیشد.همه چیز مثل یک رویا بود.من به آرامی ران های مرضیه را فشار میدادم.چشم هایش بسته بود.لب پایینش لرزش ریزی داشت. • حالا ساق پایم را به ساق پایش چسباندم و پهلو و رانم را کاملا به او چسباندم ، نزدیک غروب بود دیگر چکار میتوانستم بکنم؟،دلهره ای عجیب به سراغ امد. دستم را داخل چادرش کردم.انگشتانم را لای ران های گرم و نرم و لرزانش کردم از شدت هیجان و لذت حس کردم ته دلم خالی شد.اخم کوچکی کرد، سرش را اندکی به سمت چپ یعنی به سمت من متمایل کرد ، چشمانش را بهم فشار داد.دست من در کوره پر حرارت ران های این مادیان به نفس افتاده گر گرفته بود.دستم را خواستم بالاتر ببرم که با پاهایش دستم را قفل کرد و دو دستش را زیر مثانه اش گذاشت تا مانع پیش روی من شود.تقریبا محکم رانش را فشار دادم. خطوط چهره اش در هم فشرده شد.اخم شدیدی کرد و خیلی ریز لبش را کمی گاز گرفت.دستم را از لای ران هایش بیرون کشیدم و از زیر رانش داخل بردم و مرکزِ نرمی ران تنومند و خوش تراش را کف دست انداختم و شروع کردم به تکان دادن .انگار یک کیسه اب گرم تقریبا داغ را دارم ورز میدهم.من چون فاتحی مرتد بودم که از پیش رویش در بیت الحم گورا ، از غرور و لذت مست شده بود . همینطور که از خود بیخود شده بودم وارد تونلی شدیم ،خیلی آرام نزدیک گوشش گفتم : کیلو چند خانوم مربی؟ گمان میکنم ناله خفیفی از ته گلویش شنیدم اما بوی عطر تنش که با رایحه شهوت آمیخته شده بود مدهوشم کرده بود . کم مانده بود لباهایش را بربایم که گوشی تلفن عمو زنگ خورد .پدر بود که میگفت چند صد متر جلو تر جایی وایسیم و چای بخوریم.به ناچار و با نهایت اکراه دستم از گلستان اتش شده ابراهیم بیرون کشیدم.و به خودم امدم.مرضیه هم ظاهرا بیدار شد و چادرش را مرتب کرد و نازنین زهرا را بیدار میکند. من تمام توانم را گذاشتم که اعصابم را آرام کنم و بر خودم مسلط شوم و افکارم را منحرف کنم تا ذکرم که حسابی قد علم کرده بود را بخوابانم مرضیه بعد از اینکه مقنعه اش را مرتب کرد و چانه اش را جلو کشید ، مشغول مرتب کردن موهای نازنین زهرا شد _دخترم حسابی خوابیده سر حال شده بذار روسریو درست کنم قربونش برم در همین حین با گوشه چشم نگاهی به الت من کرد چشمان وحشی و تیزش برق تعجبی زد و سپس نگاهش را دزدید ، چادرش را جلو کشید . کنار یک اقامتگاه مسافرین که چندین الاچیق بود توقف کردیم ، من بلافاصله پیاده شدم باد خنک شبانگاهی پیشانی داغ از شهوتم را خنک کرد. کمر درد شدیدی گرفته بودم. خواهرم تا مرا دید گفت چرا انقد پریشان و هراسان بنظر میرسی خودم را زدم به آنراه گفتم بخاطر خستگی مسیر است و فلان.روی صندلی های الاچیقی نشستیم و بساط چایه و میوه چیده شد.صحبت ها و خوش و بش ها و خنده ها شروع شد.مرضیه کاملا مسلط به خود و عادی به نظر میرسید انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.به مغز هیچ بنی بشری خطور نمیکرد چه رخ داده شاید به جز شیطان و خدا.مرضیه داشت با کمال آرامش و متانت میوه پوست میکند و سرش پایین بود ، حتی نیم نگاهی به من نمی انداخت. از کنار ما چتد دختر بدون روسری با لگ و لباس های آزاد رد شدند.مرضیه همانطور که داشت میوه دهان نازنین میگذاشت با چهره ای استهزا آمیز و لحنی سرزنش امیز حدیثی خواند گفت واقعا ارزش زن به اینکه گوهر خودش رو اینطوری در ملا عام بذاره خیلی ها آزادی با ولنگاری قاطی کردند، بقیه هم در تایید یا ادامه حرف هایش اراجیفی گفتند خواهرم قایمکی با نگاهی از سر تمسخر بخاطر حرف مرضیه به من کرد. من حیرت زده در حالی که دستم هنوز گرمای ران های مرضیه را حس میکرد ، به این سخنان گوش میدادم. فعلا هیچ تحلیل و استنباطی از رفتار مرضیه نداشتم یعنی نمیتوانستم.شوکه شده بودم انچه بر من رفته بود را به سختی باور میکردم.شبیه یک نمایش کمیک دارک بود.مرضیه کاملا در ردای مقدس خودش مستقر بود ، به چهره اش نگاه کردم تا شاید نشانه ای از پریشانی یا اضطراب و پشیمانی ببینم.اما با کمال شگفتی دیدم همچنان چهره با صلابت خود را حفظ کرده بود بدون هیچ خللی.همان اخم جدی، همان وقار در رفتار و تحکم در گفتار. من سخت به این می اندیشیدم او این همه را چگونه در خود هضم میکند ؟ چگونه تعبیر میکند؟ چگونه احساس میکند؟ چطور با خودش کنار می آید؟واقعا چرا چنین کاری کرده؟ چطور نگران برداشت من نیست؟ ایا نخواسته برایش پیش آمده یا خود خواسته تن داده؟ و پرسش های دیوانه کننده از پی هم می آمدند… باید دید چه میشود آیا یک هوس آنی بود ؟ یا واقعا به من تمایلی عمیقی و قصدی دارد ؟ من گیج و مبهوت بودم انگار که به سرزمین ناشناخته ای رانده شده بودم. همچنان هیچ نگاه و توجهی به من نداشت.طبق قرار من پشت فرمان نشستم عمو کنارم نشست و پدر بزرگ هم عقب نشست تا راحتتر تا مقصد چرت بزند. اما تمام وجودم فریاد میزد که میخواهم کنار مرضیه بشینم و یه بقیه تمامی اراضی مقدس دست درازی کنم. این اضطراب کشنده را داشتم اگر فرصتی این چنینی حاصل نشود چه ؟ اما بعد خودم را با این فکر آرام کردم ک هنگام برگشت اگر شانس بیاورم این موقعیت میتواند تکرار شود.عمویم داشت از اعتبارات بانک ها و سهم مالیاتی کارخانه جات حرف میزد ، از آینه به مرضیه نگاه کردم داشته از پنجره بیرون را نگاه میکرد و باز زیر لب ذکر میگفت و موهای نازنین زهرا را میبافت ، پدر بزرگ هم سرش توی گوشی بود.حس میکردم مرضیه از من خشمگین است و کاملا از من بریده در این افکار غرق بودم که آینه را باز نگاه کردم و دیدم مرضیه با همان نگاه جدی و اخم دارد به من نگاه میکند با حالت عشوه خیلی ملایمی نگاه برمیگیرد و با گوشی کارتنی برای نازنین پخش میکند ، بعد یکهو گفت: _ اقا میلاد رادیو قرآن بی زحمت میگیرید الان دعای ندبه داره . من هم مسرور از اینکه بالاخره یک سیگنال ارتباطی گرفتم ، شروع میکنم به پیدا کردن موج این کانال عاقبت آن را پیدا میکنم بعد میگوید بی زحمت صدای ان را کم کنید ، در آییپنه نگاهی به او می اندازم سرش به پشتی تکیه داده ارام ذکر میگوید ، عمو میگوید بی زحمت یکم یواش برو.واقعا به عقل این مرد خطور میکند که همین چند ساعت پیش برادر زاده اش دست لای پاهای زن مومنه اش کرده بود؟. دنیا چه وحشتی است ، تا چه حد میتواند فراتر از تصورات ساده دلانه عقلانی و اخلاقی ما پیش رود تا حدی که صاحب این اندیشه ها را در گرداب جنون هلاک میکند. نوشته: قلب یخی واکنش ها : dozens 1 لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
dozens ارسال شده در 5 آبان اشتراک گذاری ارسال شده در 5 آبان الهیات مبتذل 2 بالاخره به مقصد رسیدیم ، از استقبال و داماد و کسان داماد و حرف و حدیث های که شد میگذرم فقط اینکه داماد پسر خوب و تحصیل کرده و با شعوری بود و یک شرکت بیمه داشت خواهر بزرگ من برای مراسم از چند روز پیش آنجا مستقر شده بود ، ماهم در خانه پدر داماد که آپارتمان دوبلکس بزرگی بود مستقر شدیم . اتاق ما و اتاق عمو و همسرش روبروی اتاق ما بود ، شام خوردیم ، خوش و بشی شد کمی رقص و آواز که با واکنش عبوس مرضیه کمی همراه شد و بعد قرار شد برویم استراحت کنیم .مراسم فردا بود.مرضیه یک چادر ترمه بسیار زیبا و شیک سرش بود با مقنعه سفید ، آرایش خلیجی ملایمی کرده بود ، موقعی که راه میرفت ان اندام ورزیده و تنومند اسب ژوپیتر از پس پارچه ترمه ، قوش و شکن های کشنده به جان من انداخت. در ته دل هیجانی شیرین داشتم از اینکه به من راه داده و چنین لذت شیطانی و بی شرمانه ای در این فضای خانوادگی امن و اخلاقی به من روی آورده.کمک کردم تا سفره را جمع کنند ، مرضیه هم هر چقدر اصرار کردن از کمک کردن منصرف نشده بود و داشت ظرف ها را داخل ماشین ظرف شویی میچید موقع ی که ظرف ها را کنار دستش گذاشتم خیلی پنهانی و دور از چشم موقع برگشت آرنجم را خیلی آرام به پشتش فشار دادم .واکنشی نشان نداد همه رفتیم که بخوابیم ، نصف شب نتوانستم طاقت بیاورم رفتم دستشویی خودم را خالی کردم و بعد روی تخت دو نفر کنار پدرم تا صبح بیهوش شدم.صبح که بیدار شدم افکار درهم و برهم زیادی داشتم .از خودم پرسیدم این ارتباط احمقانه و بسیار خطرناک را تا کجا میخواهم ادامه دهم ؟ همچنان برایمشوکه کننده بود از آنچه بین من و مرضیه مولایی رخ داده بود. باید خیلی احتیاط میکردم.کوچکترین خطا فاجعه ای جبران ناپذیر و ویران کننده به باور می آورد.از اتاق اومدم بیرون.در اتاق مرضیه نیمه باز بود داشت جلوی میز توالت روسریش را به شکل عربی مرتب میکرد، لباس مخمل سیاه با ملیله دوزی های نقره ای ظریفی به تن کرده بود ، اندامش از آنچه فکر میکردم دیوانه کننده تر بود، قد کشیده ، باسن گرد و متورم آن کوسن بهشتی در مخمل لبنانی پیچیده شده بود به همراه سینه های درشت گردش که ستبر و خوش فرم چون سینه های اسب عرب اصیلی توی چشم میزد. این منظره اعصاب و حواسم را در کرختی خاصی فرو برد.منتظر شدم از اتاق بیاید .بیرون چادر ترمه اش را سر کرد و بیرون آمد. پشت سرش از پله ها شروع به پایین آمدن کردم ، همینکه خواستم کمی به او نزدیک شوم و این پیکره مقدسِ متانت و ملاحت را کمی لمس کنم یهو به سرعت برگشت با چشمان دریده در حالی که سرمه عربی محوی آن را شرر بار تر کرده بود و با لبهای گوشتی که با رژ قرمزی که چون لاله نوشکفته خونینی شده بود به من گفت: _ حواست به خودت باشه هااا مثل اینکه حسابی زده به کله ات… من خشکم زد و او عقب گردی کرد و خرامان و خشمگین رفت.راست میگفت واقعا من عقلم را دست شهوتم داده بود باید متوجه بودم در چه فضایی هستیم حالا در ماشین یک راهی داده قرار نیست که شرفش را وسط قوم و خویشش به باد دهم. راست میگفت .فعلا صبر میکنم تا فرصتش فرا رسد. گویی من تنها کسی هستم که این زن مومنه به معبد تاریکش راه داده حال انتظار دارد جنبه به خرج دهم و بچه بازی در نیاورم خلاصه کاری نکنم که از کرده خودش حسابی پشیمان شود. با این تعابیر این حرف مرضیه را برای خودم تعبیر کردم هر چند تا زمان برگشت این گفته را چند بار در ذهنم حلاجی کردم و از آن بیم و امید های فراوانی بیرون کشیدم. در تمام مدت مراسم من نگاهم دزدکی و ذهنم درگیر مرضیه بود ، درگیر اندیشه این زنای محصنه خانوادگی ، و شگفت زده از اینکه وجدان در من کارگر نیست . مگر نه اینکه وجدان هنجارهای قراردادی اجتماعی است که در ما درونی شده؟!!نمیتوانستم ذهنم را از گردش به دور مدار آنچه که بین من و او در ماشین گذشت و آنچه بعدا از او دیدم رها کنم . این گناه چه وجد شور آمیزی را آغاز کرده بود با گناه و تخطی جهان همیشه تازه میشود. زمان برگشت فرا رسید خواهر بزرگ را با آه و اشک به خانه شوهر فرستادیم و دلهره من از اینکه چند و چون بازگشت چگونه است آغاز شد .اول قرار شد پدر من با عمو بیاید و من ماشین خودمان را برانم دلم هوری ریخت ، بعد قرار بر این شد زن ها در یک ماشین جمع شوند و منراننده شان شوم با این طرح هم دلم هوری ریخت ، اما چون نازنین زهرا انوقت جا برای خوابیدن نداشت با کش و قوس بسیار عمو همانطرح اولیه موقع امدن را به تصویب رساند .شکارچی زنش را کنار زنش نشاند. من کنار صندلی نازنین زهرا صندلی عقب نشستم .مرضیه همان سمت نازنین زهرا. آیا مرضیه نازنینزهرا را به همانشکل قبلی میخواباند؟!!! امید داشتم اینطور شود ، امید همراه با دلشوره ای طاقت فرسا.دوساعتی گذشت نازنین زهرا همچنان داشت باب اسفنجی البته سانسور صدا و سیما را میدید.مرضیه هم داشت گویا یک کلیپ در مورد یه درس فقهی گوش میداد.عمو بحث ازدواج و اینکه داماد چه پسر خوبی است را پیش کشید ، بعد مرضیه برایم من آرزو کرد با یک دختر متدین و زیبا و با خانواده ازدواج کنم ، اما تمام وجودم دوست داشت با تو ای سیبه بهشتی زنا کنم.پدر بزرگ گفت چنین دختری را باید مرضیه برایم پیدا کند بعد مرضیه با همان لحن مدرسی خاص خودش گفت : البته ایشان گل پسر هستند منتها اگر کمی بیشتر به شرع و تکلیف بپردازند و دل حسابی به درس و کار بدن مورد براشون زیاد سراغ دارم.بعد لبخند ملیحی زد. و شروع کرد تسبیح گرداندن و به پدر بزرگ گوش دادن.از این که به من گفت گل پسر قند در دلم آب شد این هم دامنه سیگنال ارتباطی و دفع کننده آن تشر روی پله. حرف های پیش پا افتاده دیگری مطرح شد. کم کم نازنین زهرا خوابش گرفت با هیجان و اشتیاق منتظر بودم ببینم آرنج به چه شکل است اما دل غافل دیدم سر نازنین را روی پایش گذاشت و پایش را گفت روی پای من بگذارد.بعد گفت آقا میلاد شرمنده اذیت که نمیشود؟ (چرا خیلی هم میشوم چون قصد داشتم از حجر الاسود پرده برداری کنم) _نه مرضیه خانومم چه اذیتی. نازنین جانراحت باش بعد مشغول کلیپ آموزشیش شد و من همبه خودم لعنت فرستادم.داشتم به این نتیجه میرسیدم که موقع آمدن جنی شده و حشرش زده بالا و غلطی کرده حالا پشیمان شده و کلا میخواهد رویش خاک بریزد. بهتر است اینقدر پیله نکنم ، هر چقدر پیله کنم بیشتر رم میکند. طبیعت زنانه همین است دیگر ، دمدمی و نابه سمان و غیر قابل پیشی بینی. چرتم گرفته بود ، ساعت نزدیک یک بعد ظهر بود ، نازنین بیدار شده بود نشسته بود .در صف پمپ بنزین بودیم ، عمو که بنزین زد ، بچه ها پیاده شدند که دستشویی بروند موقع برگشت نازنین گفت خوراکی میخواهم عمو دستش را گرفت و باهم به سوپر مارکت پمپ بنزین رفتند.منم هم پیاده شدم و رفتم گوشه ای سیگاری چاق کردم. برگشتم و سوار شدم . عمو و نازنین هم رسیدند.نازنین از دری که سمت مرضیه بود خواست سوار شود.من سریع پیاده شدم و گفتم نازنین از سمت من سوار شو.مرضیه گفت ایرادی ندارد بالاتر نشست نزدیک من و نازنین کنار او نشست.با این وجود هم فاصله قابل توجهی بین ما بود و با تمام این اوصاف برای من سخت بود کاری کنم ، دلم هم نمیخواست آدم هول و گیری بنظر برسم.برای همین کاملا عادی رفتار کردم.بعد یکی دو ساعت نازنین باز خوابش گرفت و سرش روی پای مادرش گذاشت، گفتم نازنین جان بیا مثل قبل وسط ما دراز بکش ، اینطوری اذیت میشی پایت را نمی تونی دراز کنی، مرضیه حسابی تعارف کرد و گفت نه طوری نیست و نازنین مثل موقع آمدن دراز کشید. شرایط همانطوری که دوست داشتم بالاخره چیده شده. مرضیه عینک نزدیک بینش را زد و شروع کرد به خواندن کتاب دعا.با تمام این وجود باز هم برایمسخت بود با او کاری کنم ، باورم نمیشد این زن معتقد و خشک مقدس چند روز پیش اینطوری وا داده بود، طوری رفتار میکرد انگار هر چه بود یک خواب مسخره بود که توسط شیطان تلقین شده بود اما اگر اون چنین تمایلی نداشت چرا در وضعیت قبل مستقر شده بود ؟؟ با این استدلال جرئتی جمع کردم و دوباره دست به دامن قوانین فیزیک و پیچ های تند و دست اندازها و چرت های ساختگی شدم.تا اینکه بدن هایمان یعنی از ناحیه پهلو تا نیمی از ران تقریبا در تماس بود .خودش را جمع کرد و فاصله گرفت .کمی دلسرد شدم اما یادم فرضیه ام افتادم که او شاید در خواب که قدرت اختیار انسان خاموش شده ممانعتی برای این کار ندارد.صبر کردم خوابش بگیرد.کمی با گوشیش ور رفت و بعد سرش را تکیه داد و چشمانش را بست.صورتش را انگار خواب ربوده بود . دوباره تصنیف آرامی با صدای شجریان پخش شد.عمو و پدربزرگ گرم صحبت بودن منتهی به آرامی.مرضیه خیلی راحت و در عین آرامش انگار خواب بود.بدنش مثل آهن ربا بدن مرا به سمت خودش میکشید. دوباره به شیوه سابق به او چسبیدم و منتظر واکنشی شدم. ممانعتی نکرد ، با همانظرافت سابق انگشت ها را روی پایش گذاشتم ، اخم ریزی کرد تکانی به خودش داد اما کاری نکرد.ته گلویم خشک شده بود ، لپهایم داغ شده بود و همان اضطراب به دلم چنگ می کشید، آرام آرام دست را از زیر چادرش روی رانش رساندم ، نفس عمیقی کشید و سرش را کمی صاف کرد. مانتوی بلندی به تن داشت، به سختی با یک دست سعی کردم دکمه یا دروازه سرزمین مقدس را باز کنم بالاخره باز شد و دستم را روی پهنه نرم و پر حرارتی کشیدم ، شلوار جذب کشی مشکی ای پایش بود ، اب دهنم ته حلقم جمع شده بود و صورتم چون کوره میسوخت ، نفس هایم تند شده بود.دست انداختم بغل رانش را گرفتم که چون دمه یِ لرزان و گرمی در دستانم میلریزد ، اخم معنی داری کرد، نفس های تقریبا عمیق و تندی می کشید طوری کهسینه هایش بالا و پایین میشد ،بغل رانش را در دستانم فشار دادم ، لبهایش را توی دهانش جمع کرد و چادرش را حسابی روی پایش انداخت ، دستم را از بغل رانش به سمت حجر الاسود حجرت دادم اما باز پاهایش را جمع کرد و اجازه نداد.بغل رانش را محکم فشار دادم ، خطوط چهره اش درهم شد و با آرنج ضربه ای به من زد، من همچنان به آهستگی با رانش بازی میکردم و این مناجات و یا استغاثه ای بود برای گشودن درهای رحمت.دستم را از روی ران هایش از زیر چادر به سمت سینه هایش به آرامی حرکت دادم .ابتدا انگشتانم بافت لطیف یک پیراهن نخی را حس میکرد بعد ناگهان یک ناهمواری ایجاد شد که به سمت بالا می رفت ، یک قوس نرم و پنبه ای حالت را طی کرد، در آن حالت که نشسته بودم بیشتر از این نمی توانستم سینه اش را لمس کنم اگر هم خیلی دستم رو میخواستم تکان دهم امکانش بود که جلب توجه کند. سینه های این اسب مست و داغ عرب را با انگشتهایم به آرامی لمس میکردم، سرش را به سمت نازنین متمایل کرده بود و چادرش را جوری دور خودش کشید که جلب توجه نکند ،انگار مایع ای در پستان های پر حجمش زیر انگشتان حریص و گستاخ من نوسان می کرد ، طوری که نفس هایش به شماره افتاد.خواستم دکمه های پیراهنش را باز کنم که با دستش مانع شد.سرش را همراه با آن اخم به آرامی تکان داد.انگشتانم انگشتانش را لمس کرد، در آنها پیچید و با آنها نجوایی خاموش کرد ، او غافل از پایین شد و من ناگهان دستم را روی برآمدگی ، اسفنج مانند و اندکی مرطوب قرار دادم ،محراب مقدس زیر دستانم بود که گویی نبض های ریزی داشت که در پوششِ شفاف و نرمِ یک شلوار کشی پیچیده شده بود کهباعث شد بر اثر شوک ناگهانی ناشی از لذت ، نفسم به ناگاه در سینه ام بشکند.پایش را جمع کرد اما انگشت سبابه و دو انگشت دیگر روی محراب و لای پاهایش گیر کرد.عمویم یه ناگاه گفت چایی میخورید آب دهنم را به سختی فرو دادم و با صدایی گرفته گفتم بله مرسی عمو جان و لیوان چایی را با آن یکی دستم گرفتم زیرا اون یکی دستم روی واژن همسرش مرضیه مولایی بود.خواست قند بدهد که گفتم قند نمیخواهم دندانم درد میکند.یک دست استکان چایی و انگشت دست دیگر روی شکاف واژن مرضیه البته از روی شلوار . آن مایع لزجی که از بافت شلوار ترشح می کرد را روی انگشتم حس میکردم.آن عصاره یِ طاهره از حوضچه کوثر که هر جانی را متبرک میکند. آن شهد الهی که چون شبنم صبحگاهی از نطفه لاله می چکد ، که مایه رستگاری و طراوت جان بندگان برگزیده خداست.انگشتم را که چسبناک و خیس بود بیرون آوردم ، مرضیه با گوشه چشم نگاه می کرد ، آن را داخل لیوان چایی ام کردم و جلوی نگاه پر از شرر و حیرت زده مرضیه آن را نوشیدم .راست نشست خودش را جمع و جور کردم ، نازنین بیدار شده بود ، من دست گستاخ و بی پروایم از زیر چادرش دو مرتبه هجوم آورد ، نرمی ران هایش را گرفت و از هم گشود و از زیر کش شلوارش ابتدا پوست داغ و لطیف مثانه اش را حس کرد. آنگاه یک پوشش گیاهی بسیار ریز و تیغ تیغی بر پهنه یک نشیب ، یا یک برامدگی که حسابی آماس کرده و سپس چین و شکن هایِ غضروفیِ مرطوب که همچون یادگاری از دوران اجداد باستانی ما ست ، چون گل برگی که به تغزل پیچ و تاب خورده، حال مابین دو انگشت باریک من اسیر شده. گوشی مرضیه زنگ خورد صورتش یک پارچه آتش است آنقدر لبش را گاز گرفته که جای دندانش مانده ، سینه اش را صاف میکند ، دستش را روی دستم من میگذارد که کلیتوریس را لای انگشت دارد ، ناخن بلند و حلقه اش را حس میکنم. تمام تلاشش را میکند که صدایش عادی باشد … _ سلام خانوم حسینی خوب هستید انشاالله _داریم برمیگردیم یه مرحمتشما جای شما خالی بله در خدمتم ، بله کلاس فوق العاده عربی من همون روز بعدازظهر پنجشنبه برگزار میشه خیالتون راحت _بله مشکلی نیست اونروز هم قرار با چند تا از بچه های کلاس ۱۰۴ ترتیل کار کنم و… قطع کرد و بعد شروع کرد از روی یک نرم افزار در تلفن همراهش با نازنین قرائت سوره ای را کار کردن. من هم با دست دیگرم که آزاد بود با تلفنم شروع کردم به ور رفتن که اوضاع عادی بنظر برسد. دست مرا آزاد کرد .چوچوله را با دو سر انگشتم شروع کردم به کشیدن اثر آن به صورت لرزش صدایش موقع خواندن آیه : ملک الناس اله الناس ، منعکس شد و بعد رهایش کردم ، شروع کردم به فشار دادن و کشیدن بیشتر .خودش را تکانی داد و پاهایش را بازتر کرد با لرزشی محسوس : و اذا فی صدور الناس ، آفرین عزیزم.انگشتانم از شکافِ چوچوله بسمت شکاف و حد فاصل دو مهبل متورم پیش رفت . وسطش بشدت مرطوب و لزج و داغ بود. یک ساختارِ غضروفی و عضلانی که گویی چنان متورم شده بود که نفس میداد و می خواست شرت مرضیه را پاره کند .آنگاه انگشتم از یک حفره بسیار مرطوب و غضروفی و استخوانی وارد فضای داخل واژن شد کهسرشار از ترشحات گرم و لزج و کشسان بود ، و آن حوضچه کوثر بی توقف مرتبا میجوشید و کف دست مرا را سرشار از این مایع الهی میکرد ، طوری که مجبور میشدم کف دستم را چال کنم و زیر واژنش بگیرم تا صندلی را خیس نکند.انگشتان من واژنش درشتش را مشت کرده بود و انگشت سبابه ام در پیچ و تاپِ اندرونیِ این غنچه طهارت وول میخورد و به کاوش و استخراج اکسیر الهی میپرداخت.بدنش از شدت لذت زیر چادر عصمت ریسه میرفت و گاهی جلوی دهانش را میگرفت تا ناله نکند .به سمت من برگشت و با نگاهی التماس گونه و تا حدودی خشمگین از من خواست بس کنم . _ خب عزیزم اینو بخون قال یوسف به ابیها… بعد دوباره سگرمه هایش در هم رفت و انگشتشرا گاز گرفت و چشمانش را بست و بدنش زیر چادر تکان سختی خورد. عمویم همچنان داشت از مسائل اقتصادی حرف میزد در حالی که برادر زاده اش با تحریک دائم کلیتوریس میخواست مایع ای از واژن همسر مومن اش بیرون بکشد . مرضیه ارضا شده بود. از تکان های شدید بدنش متوجه شدم.بعد دوباره برگشت و نگاه خاص و پرسشگر و اعجاب آوری به من کرد و دوباره به کار خود یعنی تمرین قرائت با نازنین زهرا برگشت. فصل دوم چطور چنین چیزی ممکن شد ؟ یعنی همه این ماجراها بخاطر ناتوانی جنسی عمو هستش ؟ هر چقدر به آن فکر میکنم باور ناپذیر تر میشود ؟ شاید انقدر باور ناپذیر که مرضیه خیالش راحت است که به فرض محال اگر من این قضایا را برای کسی تعریف کنم او هرگز باور نخواهد کرد و تازه به عقلم هم شک میکند. انگار رویا به واقعیت تجاوز کرده است.چند روزی گذشت مرضیه باز در کمال شگفتی چنان با من برخورد میکرد که انگار هر آنچه بین ما رخ داده خیالی پیش نبوده و آنهم خیالی در مخیله من.گاهی وقت ها خودم هم شک میکردم چنین چیزهای واقعیت بوده.مرضیه در منزلش مراسم شب احیا داشت و من پشت بام مشغول عوض کردن ال ام بی و تعویض سویچ بودم که سوخته بود. صدای سخنرانی مرضیه را از کانال کولر میشنیدم : _دخترم حرم پدره ، همینطور که بانوی اول اسلام حضرت زهرا حرم خانه پیامبر بود ، پس ببینید خداوند چه مقامی رفیعی به دختر داده ، به خاطر همینکه ، تکلیف میکنه رفتار تو ، پوشش تو باید شایسته شان تو باشه.حرمت و گوهر تو رو حفظ کنه نه اینکه خلخال ناچیزی بشه در بازار کوفه ، وا مصیبتا که الان در کوچه و خیابان ما چه می بینیم خواهرا ؟ حیا و آبرو و شرف زن ایرانی _ اسلامی کجا رفته ؟ ، دختر نوشکفته و معصوم نافشو مثل ناف چهارپایان میذاره بیرون ، اون دختر پدرش و برادرش چطور میتونه سرش و بالا بگیره حدیثی ثقه ای هست از امام جعفر صادق که میفرمایند و ان … ؟؟ بعد ظهر از سرکار برمیگشتم دیدم با کیسه های خرید منتظر آسانسور است ، سلام دادم ، سرش را پایین انداخت و خیلی آهسته پاسخ داد.داخل آسانسور که شدیم همچنانسرش پایین بود.گفتم شماره تماست را بده جوابی نداد. گفتم لااقل ای دی تلگرامترا بده گفت ندارم ،گفتم یه یکسری صحبت با تو دارم.گفت من صحبت خصوصی با کسی ندارم.کلافه ام کرده بود.از آسانسور که خواست پیاده شود ، دستش را گرفتم و به سمت خودم کشاندم گفتم باید حرف بزنیم نگاه تندی به من انداخت گفت ، پایت را از گلیمت درازتر نکن هر چه بوده و نبوده تمام شده رفته من اصلا نمیفهمم تو چه میگویی ، انگار دیوانه یا خیالاتی شدی .ببین یه غلطی بوده شاید ولی تمومشد رفت خواهشا فراموش کن نگذار رسوایی پیش بیاید همزندگی من نابود میشود هم تو. من که خشکم زده بود را به حال خود داشت رها میکرد و میرفت. از آسانسور خارج نشده بود که دستش را محکم گرفتم و به سمت خودم کشاندمش ، جا خورده بود ، به دیوار آسانسور چسباندمش در چشمانش زل زدم گفتم _ این آتشی نیست که به این زودی و راحتی بخوابد دست خودت است که فیصله پیدا کند… نگاه تندی کرد و با تحکم گفت : _الان مسعود میاد رفته نازنین رو از مدرسه بیار برو جون مادرت بدبختم نکن بعد هراسان بیرون رفت. چند روزی گذشت من همچنان در اتفاقاتی که در ماشین رخ داده بود غوطه میخوردم. آن را از زوایای مختلف حلاجی میکردم ، سعی میکردم مبنا و انگیزه ای برای رفتار مرضیه پیدا کنم همچنین عطش و اشتیاقم نسبت به او بیشتر میشد و حرصم دیوانه وار برای تصاحب بدنش . نوشته: قلب یخی واکنش ها : arshad، mame85 و Kuros 2 1 لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
arshad ارسال شده در 13 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 آبان الهیات مبتذل 3 [[ سخنی با خوانندگان عزیز:درود خدمت دوستان. تشکر میکنم بابت صبر و تحمل و توجه و نقد های شما هر زمان که قسمت بعدی داستان در سایت انتشار پیدا میکند من قسمت بعدی را ارسال میکنم زمان انتشار آنبستگی به مقتضیات و شرایط و صلاحدید گروه ادمین محترم دارد.پوزش بابت درهم ریختگی و شلختگی های دستوری و نگراشی قسمت های قبل که علت آن به دلیل بهم ریختن فونت متن اصلی موقع ارسال در سایت است و علت دیگر تنگی حوصله و وقت کافی نداشتن برای ویرایش توسط بنده میباشد در هر صورت تمام تلاش من این بود که این موارد در قسمت های بعدی رفع شود … امیدوارم این سیاهه مورد توجه طبع ظریف پسند شما باشد]] دو ماهی گذشت زندگیم با همان کسالت همیشگی به اضافه یادآوری مداوم و وسواس گونه آن اتفاق سپری شد من همچنان در اتفاقاتی که در ماشین رخ داده بود غوطه میخوردم ، آن را از زوایای مختلف حلاجی میکردم ، سعی میکردم مبنا و انگیزه ای برای رفتار مرضیه پیدا کنم مرتب به این فکر میکردم که چطور فرصتی برای نزدیک شدن به او میتوان پیدا کرد.روزها با این افکار و در حین حال با کسالت و اشتیاقی بی پاسخ مانده گذشت. فقط یکی دوبار مرضیه را در پارکینگ دیدم که با چندتا کلمه سرد و خشک احوال پرسی همراه بود. تا اینکه عمه پدرم که در اصفهان زندگی میکرد فوت کرد .قرار بر این شد که پدر و مادر و عمو بروند مجلس ختم و شب نازنین مریم برود پیش مرضیه بخوابد چون شب ها تنهایی می ترسند و من هم که شب سر از کار برگشتم شام بروم آنجا.ساعت هشت شب بود آخرین فاکتور های خرید را هم در سیستم حسابرسی ثبت کردم . زدم بیرون خوشحال هیجانزده بودم نمیدانم چرا؟ با وجود اینکه می دانستم با حضور خواهرم و نازنین مریم امکان هرگونه تماس فیزیکی بین من و او منتفی است. یک مقدار آجیل و تخمه و میوه گرفتم و رفتم .لباسم را عوض کردم به سر و وضعم رسیدم. نزدیک ساعت نه نیم بود که زنگ در خانه مرضیه را زدم ، در را باز کرد. روسری سبز یشمی زیبایی به سر داشت که به سبک لبنانی آن را بسته بود ، خط چشم محو و ریمل زده بود. چشمهای درشت و کشیده اش برق شادی داشت.رژ محو صورتی رنگی هم زد بود . پیراهن بلند ساتن آبی رنگ به تن داشت و دامن بلند مخملی سبز آبی ، ان اشتیاقی که داشت می گندید و فراموش میشد دوباره جان گرفت و همان نیروهای وحشی آن روز در ماشین بیدار شدند ، خیلی محترمانه و معمولی احوال پرسی کردیم ، گفت: چرا زحمت کشیدید این رو گرفتید همه چی هست ؟ من هم لبخندی زدم و گفتم: چه قابلی داره اینارو گرفتم گفتم شاید فیلمی دیدیم. وسایل را گذاشتم روی اپن با خواهرم و نازنین احوال پرسی کردم نیم ساعت بعد ، مرضیه و خواهرم مینا میز را شام را چیدند. قیمه خوشمزه ای درست کرده بود بقیه مخلفات هم خیلی با سلیقه تهیه شده بودند.آرزو میکردم چه میشد اگر الان دستم را از زیر میز توی دامن مرضیه میکردم؟!!! اما نه خبری نبود مرضیه هم به من نگاه نمیکرد ، مایوس شده بودم داشتم به این نتیجه میرسیدم آن اتفاق یک استثنای عجیب بود ، یک شهوت بی لجام آنی که بر مرضیه مستولی شده بود.شام تمام شد میز را جمع کردند ، من روی مبل نشسته بودم داشتم چایی میخوردم و توی اینستاگرام بی آنکه حواسم به آن باشد ریل ها را یکی یکی رد میکردم. مرضیه و مینا هم توی اتاق داشتند حرف میزدند ، نازنین هم پیش آنها بود.میخواستم بلند شوم بروم دیگر که مرضیه در حالی که چادر نماز و مقنعه سفیدی به سر داشت با سینه فنجان های خالی شده وارد آشپزخانه شد.سینی را روی سینک گذاشت و بعد مشغول ور رفتن با گوشی تلفنش شد و بعد گفت : شما از اپل سر در میارید؟ گوگل آپ من همش اخطار میده به مشکل خورده. گفتم : تا حدودی . خواستم نگاهی به آن بی اندازم نذاشتم او بیاید سمت من ، من زودتر سمت آشپزخانه رفتم ، گوشی موبایلش را دستم داد و من وارد گوگل آپ شدم خودش هم با فاصله سی چهل سانتی کنارم قرار گرفت تا صفحه گوشی را ببیند. بعد مدتها داشتم گرمای حضورش را کنارم حس میکردم.از صدای که از اتاق می آمد معلوم بود که مینا دارد با نازنین مریم درس کار میکند.مرضیه همیشه با چنان وجناتی حاضر میشد که من را معذب و دچار پارادوکس میکرد ، واقعا آنکارها را با مرضیه انجام دادم ؟ برای همین همیشه مردد و خجول بودم برای انجام هر عملی. داشتم توضیح میدادم هر وقت اینطور شد از چه راهی وارد شود ، برای همین فاصله اش را نزدیک تر کرد در حد دو سه سانت، یهو یاد آمد چطور لباهایش را گاز می گرفت .همین یادآوری باعث شد این برج و باروی حفاظتی که مرضیه درست کرده بود فرو بریزد. مثل زدن خودش به آن راه که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ، لحن رسمی و معمولیش، آن چادر نماز و مقنعه . برای همین دستم خیلی نرم و آهسته دورش انداختم البتهطوری که دور چادرش بود بیشتر اما خیلی خفیف بازویم را روی پشتش حس کرد.نگاه سرزنش آمیزی به من کرد و باز فاصله گرفت و گفت: دیوونه شدی . و با چشمش به اتاق اشاره کرد. اما من که از واکنش شدیدتری می ترسیدم ، گستاخی بیشتری بدست آوردم کمرش را گرفتم و به خودم چسبوندمش ، برخورد پهلوی گوشتی و خوش فرمش به بغل کمرم ، جریانی از هیجان در پوست تنم ایجاد کرد، چانه اش را گرفتم و سریع چرخاندم و بوسه ای وسط لب هایش نشاندم. مزه وانیل میداد ، کمی چرب ، نرم و گوشتی بود لبانش را سفت بهم چسباند تا زیاد پیش نروم ، با کف دستش به سینه ام کوبید و مرا هل داد اما قبل از آن یکی از لپاهای باسنش را گرفتم ، بشدت نرم و لغزان بود ، مثل تشک آبی ، خودش را به تندی جدا کرد با نگاه غضبناک و مضطربی خواست چیزی بگوید که نازنین صدایش کرد ، اخم وحشیانه ای کرد و به سرعت از کنارم رد شد ، یادش رفته بود گوشیش را ببرد.من هم با شماره تلفن خودم تماس گرفتم تا شماره اش بیفته بعد گوشی را گذاشتم روی اپن و هیجان زده و حشری رفتم واحد خودمان. هنوز مزه و حس لبانش را حس میکردم و موجی از گرما در صورتم حس میکردم، همچنان نوسان باسنش را زیر انگشت هایم حس میکردم.در واتساپ و تلگرام به مرضیه پیام داده بودم اما هنوز جواب نداده بود چند ساعت گذشت من همچنان در این پا در هوایی مرگبار گیر کرده بودم ، با اعصابی متشنج و حشریتی که مرا به مرز جنون رسانده بود.کاش میدانستم چه حسی دارد ؟ به چه می اندیشد ؟ کاش میتوانستم از این مخمصه جوری خلاص شوم . خوابم گرفته بود ساعت نزدیک دو نصفه شب بود که پاسخ داد. ببین پسر جان تا الان مراعات فامیلی را کردم انگار یادت رفت من کیم ؟ کاری نکن بلایی سرت بیارم از زندگی پشیمون بشی یکبار دیگه گستاخی کنی هرچی دیدی ازچشم خودت دیدی _مرضیه مثل اینکه یادت رفته چی بین ما گذشته ؟ _چی میگی ؟ من چیزی یادم نمیاد خیالاتی شدی شیطون لعنت کن ، من زن عموتم جای ناموستم چرا انقدر کثافت شدی… [واقعا شگفت آور بد اصلا نمی خواست زیر بار برود ] لااقل چیزی بگو من از این دوگانگی رها بشم . مثلا بگو شیطون رفت توی جلدت ، یا بگو ناخودآگاه اسیر شهوت شدی ، بگو همه چیز آنی بود. _چی میگی تو ؟ انگار حرف حساب حالیت نیست میگم تمومش کن میفهمی ؛ تو اینجوری نبودی ، مواد میزنی چت شده ؟ میخوای بفرستمت پیش یه مشاور خوب؟ [نه فایده نداشت خودش را کاملا زده بود به آن راه ] _خودت دست این عوالم نده ، شهوتی که در مسیر درست و حلال نباشه فقط روحت سردرگم و هلاک میکنه و آرامشت از بین میبره ؛ من مثل خواهرتم خیر و صلاحت میخوام این آیه رو که میفرستم هرشب قبل خواب بخون و بعدش شربت بهار نارنج بخور . واسه منو و خودتم دردسر درست نکن. [نه کلا برخلاف اون چیزی که من فکر میکردم رفتار میکند به احتمال زیاد گرفتار یه شهوت جنون آسای آنی بخاطر طبع گرمش شده بود ، مخصوصا اینکه به احتمال زیاد عمو هم دچار ناتوانی جنسی است] _اوکی مرضیه خانوم هر جوری راحتی انگار شتر دیدی ندیدی .ولی من عاشقت شدم . عشق هم مرز ها و قید و بندها رو نمیفهمد. _این عشق نیست ،[ از اهل محبت چه خبر اهل هوس را /این آتش عشق است نسوزد همه کس را ] این هوس دیوانه وار زودگذره … _پس خودتم اون روز تو ماشین گرفتار این هوس دیوانه وار شده بودی ، ولی تعبیر من از عشق مثل شما انقدر ایده آل و غیر واقع گرایانه نیست. _ خودتو داری با این حالات و عواطف پوچ نابود میکنی من راه حل بهت نشون دادم ]از این همه انکار و حاشا و ظاهر سازی و فضل فروشی خیلی لجم گرفت ] _اوکی پس این نسخه رو برای خودتم تجویز کن پاسخی نداد ، گوشی را پرت کردم روی تخت و دراز کشیدم در حالی که مغزم زیر شلاق افکار درهم بود .از ریاکاری و خود فریبی این زن بشدت عصبی بودم.خود ارضایی کردم و کمی اعصابم گرفت ، دو سه ساعت بعد چشمانم گرم شده بود که صدای پیام آمد. مرضیه بود منتها در تلگرام بشکل سکرت چت: _ عشق یعنی دست درازی و هول بازی ؟!!! به نظرم روزنه ای باز شده بود _ یه قسمتی از عشق شامل میل جنسی هم هست منتها من فقط بهت نگاه جنسی ندارم مرضیه قسم میخورم ، کار امشبم اشتباه بود قبول دارم… _کلا اشتباه میدونی زنای محصنه یعنی چی؟ _آره میدونم اما قبول کن ما از این مرز رد شدیم _ تو رد شدی ، تو به من تعرض کردی _تعرض ؟!!! میتونستی اجازه ندی _ اجازه ندادم تو به زور متوسل شدی من گیر کردم بخاطر حیثیتم نمیتونستم داد و بیداد کنم _اگه خودتو پس میکشیدی من هرگز کاری نمیتونستم بکنم… _ هر چی بود تموم شد خواهش میکنم این ماجراجویی رو تمومش کن هم واسه من بهتره هم واسه تو _ هنوز گرمی لبات حس میکنم پاسخی نداد ادامه دادم: _بوی تنت ، چشمای قشنگت ، مرضیه من عاشقت شدم ، میدونم عمو دلخواهت نیست. _چقد ر پررویی تو ، به تو چه ربطی داره ؟ چرا این فکر احمقانه رو کردی… _مهم نیست چطور ، به هر حال میدونم میدونم تو چقد منو دوست داری دستم اون روز کلا خیس شد… _بس دیگه ادامه نده من باهات اتمام حجت کردم _مرضیه عاشقت شدم _ از دستمالیت فهمیدم تو فقط دنبال یه چیزی _عذر میخوام ، غلط کردم بهت قول میدم تکرارش نکنم نمیتونی هم تکرار کنی از دستت واقعا عصبانی شدم امشب _بمیرم ، دست خودم نبود اخه نمیگی یه لحظه کسی ببینه چی میشه ؟ واقعا نمیفهمی چه بلایی سرمون میاد عقل مگه تو کله ات نیست؟!!! _درست میگی حرفی ندارم، قول دادم کنترل کنم… نمیدونم این همه جسارت رو از کجا آوردی تو یهو من باش فکر میکردم تو چقد پسر مظلوم و چشم و گوش بسته ای هستی ، یه کاره میخواد زن عمو شو بلند کنه اونم مرضیه مولایی !!! _همه چیز یهویی اتفاق افتاد عزیزم انگار یه سری نیروها بدون اینکه من قدرت اختیاری داشته باشم همه چی رو چید _بهانه نتراش ، حیوون که قدرت انتخاب و اختیار نداره ، عع عع از عموت لااقل شرم نمیکنی؟ !!کنار عموت دست میکنی تو شرت زنش؟!!تو دیگه چه جونوری هستی ؟!!! _دیگه مغزم اون لحظه از اخلاقیات فرمان نمیبره بعدش تو چرا اجازه دادی؟ _پر رو من اجازه ندادم ، تا به خودم بیام دیدم دستت توی شرتم اون لحظه اگه میخواستم واکنشی نشون بدم ممکن بود نازنین مریم بفهمه _حالا به هر حال ، دوست داشتم بهت لذت بدم چون میدونستم دوست داری _لطف کردی ، دیگه تو خواب ببینی تو مگه دوست دختر نداری؟ _نه خیلی سال ندارم ، _چرا ؟ _ توضیحش مفصل ،زیاد اجتماعی نیستم زبون بازی هم بلد نیستم ، خیلی هم خوشتیپ نیستم _تیپت خوبه ، باید ازدواج کنی زبونتم والا بد نیست _توی مجازی اره زبون ریختنم خوبه نمیشه با تو ازدواج کنم؟؟ _ باز دیوونه شدی (استیکر خنده) ولی به فکرش باش تو که انقدر میل جنسی شدیدی داری باید ازدواج کنی. _فکر کردی من واسه هرکی اینجوری حشری میشم؟؟ نه مرضیه خانوم اشتباه به عرضتون رسوندن _آخه من چی دارم؟ _بگو چی نداری ؟ _ولی من زن عموتم احمق ، یه جماعت پشتسر من قسم میخورن ، هفته ای چند ساعت برای ملت خطبه میخونم .حالا بیام با برادر زاده شوهرم ؟!!! _ مرضیه عمو مرد خیلی خوبیه ولی راضیت نمیکنه ، میدونم طلاقم نمیتونی ازش بگیری پس راه حل چیه ؟؟؟ _کی گفته راضیم نمیکنه ؟؟ از کجا میدونی؟؟ _اون روز که اومدم بهتون کارت عروسی بدم از پشت در حرفاتونو شنیدم مکث کرد _فال گوشم که وایمیسی توی زندگی مردمم سرک میکشی _ناخواسته شنیدم باور کن _هر چی باشه شوهرم و بهش پایبندم اونم حل میشه تو نترس ، راه حل زیاده _ شاید بشه با دوا و دکتر کاری کرد ولی میدونم تو توقعت بیشتره… _همش برای خودت بباف و پیش داوری کن اشتباه میکنی آقا پسر ، من خودم واسه ملت نسخه می پیچم تو یه الف بچه لازم نیست راه و چاه به من نشون بدی _چقدر پر بودی ولی معلوم خیلی وقت سکس نداشتی _ باز شروع کرد ، کی مغز بیمارت بیخیال این ماجرا میشه ؟؟ _ مرضیه جان من فقط یکبار ، یکبار به جون مادرم اگه اجازه بدی برات بخورمش بعد دیگه ازت هیچی نمیخوام و سعی میکنم بیخیال بشم… _چیرو بخوری دیوانه ؟!!! تو که گفتی عاشقی چی شد بیخیال میشی؟؟؟ _می خوام حسرت به دل نمونیم وگرنه عاشقت شدم _ تو رو به جان عزیزات اینا رو برای کسی تعریف نکنی!!! _نه مرضیه بچه ای مگه ؟ برم مثلا بگم با زن عموم عشق بازی کردم توی ماشین عموم؟!!! پاسخی نداد… _ دیوانه رژم ماسیده بود ، نصف جونم کردی _اخ شرمنده فقط دلم میخواست ماچت کنم _چیکار کنم با تو ؟ زنای محصنه گناه کبیره است _هیچ راهی نداره ؟؟؟ _دیوانه هیچ حکم فقهی زنای محصنه رو در هیچ شرایط مجاز ندونسته _پس چرا آیه ۲۴ سوره نسا دونسته ؟ _واای این بحث باز شروع نکن قبلا هم بهت گفت استنباط از این آیه اشتباهه بعد به فرض حال درستم باشه مربوط به زنان کافره _ خودت نمیشه یه استثنا قائل بشی؟ _ باز چرت گفتی!!! [متوجه شدم اگر بخواهم این گفتگو را از دریچه اخلاقیات و کلام در رابطه با مرضیه پیش ببرم به بن بست میخورم] _ ولی چقد اون روز عروسی خوشگل شده بودی همش چشممبهت بود ؟ _ آره جون عمت یعنی تو اصلا اون دخترای لختی و پختی و سانتیمانتال رو نمی دیدی فقط نگاهت به من چادر چاقچور بود؟!!! _دقیقا ، چون تو اگه میخواستی مثل اونا لباس بپوشی همه اونا رو قورت میدادی باور کن دیگه کمتر کسی به اونا نگاه میکرد _از کجا میدونی؟ _ چون تو هم خیلی خوشگلی و خوش اندام با استایل های زیبای حجابم خیلی دلربا میشی _ من که همیشه پوشیده ام چطور فهمیدی خوش اندامم؟؟ _معلومه دیگه ، اون روز توی ماشین هم دیدم و هم لمس کردم تازه با وجود لباس هایی که میپوشی باز معلوم _خوب خوب ، تو چقدر دیگه هیزی ، منو بگو فکر میکردم اصلا جلب توجه نمیکنم امان از مردا _ هیز نیستم تو خیلی توی چشم میزنی باور کن خودت متوجه نیستی… _وااای خل شدم فکر کن مرضیه مولایی داره با برادر زاده شوهرش ساعت سه نصف شب لاس میزنه .شاگردای دخترم جرات ندارن توی چشمای من نگاه کنن اونوقت تو… [حرفش را کامل کردم ] _لپ باسنم میگیری !!! _خاک توی اون سرت که نه خدا حالیت نه اخلاق نه شرف یعنی بچه ها خونه نبودن یه سیلی محکم نوش جان میکردی… _اخ قربون اون دستت عشق من که بخوره توی صورتم. منم با یه سیلی روی باسنت جبران میکردم (استیکر خنده) _باز داره روت زیاد میشه هاااا _شوخی میکنم _داره جای شوخیت درد میکنه _ جدی من که محکم نزدم _سفت گرفتیش ، درد اومد جاش قرمز شده بود _الهی بمیرم میشه ببینم _باز بهت رو دادما !!! _ میخوای کرم بیارم بمالی بهش _مرسی خودم دارم چون پوستم سفیده جاش مونده _خو ادا نیا یه لحظه ببینم [پاسخی نداد ، چند دقیقه بعد با اینکه سکرت چت بود اما یه عکس تایمردار فرستاد نیمی از پوستِ باسن سفیدش که کمی بنظر قرمز بود. قوس زیبای آن از گوشه تصویر کمی معلوم بود . گلویم خشک شد و ضربان قلبم تندتر شد. خواستم بگویم کامل از باسنت عکس بگیر اما ترجیح دادم خودم شخصا حضوری از آن پرده برداری کنم و حلاوت این کار را خراب نکنم.] _الهی ببخشید ، بوس بهش دستم بشکنه _خواهش _ دفعه بعدی نازش میکنم _ منتظر دفعه بعدی؟!! چه خیال خامی همون یکبار برای هفت پشتم بسه _ بچه ها خوابیدن ؟ _ آره _ یواشی پاشو بیا پایین _ دیگه چی ؟ درست حالا اتفاقی بین ما افتاده ولی دیگه نخواه بی عصمتم کنی، من واسه همون یه اشتباهم توبه کردم… _ خب باشه بازم توبه میکنی مگه نمیگه هر وقت توبه شکستی بازآ ؟؟ بعدش توام جوونی خیلی فرصت توبه داری _اینجور باشه هر انسانیهر کثافت کاری ای دلش میخواد میکنه بعد توبه میکنه… _مرضیه تو خودت خطیب و یه پا آخوندی من از پس تو بر نمیام ، بیین بیست دقیقه به سه هستش و ما داریمهمچنان باهم چت میکنیم _ من فقط قصدم این بود که کمکت کنم و از این هوس و آرزوی ابلهانه نجاتت بدم… _ اوکی من برم یه دوشی بگیرم نظرت عوض شد بهم پیام بده ، من گوشیمو معمولا با خودم میبرم حموم واسه پخش موزیک. _ ای بابا من برم یه چیز حاضری واسه نازنین زهرا درست کنم فردا میخواد ببره اردو شبت بخیر شب بخیر… اینگونه فایده نداشت . مشخص است که تمایل دارد منتهی به شکل احمقانه ای از این نقاب دورویی و خود فریبی زنانه دست نمی کشد شاید هم خیلی از زن ها با راه انداختن این بازی دوگانه روانی و مستهلک کردن روان یک مرد میل به قدرت را در خودت ارضا میکنند و لذت سادیستیک میبرند . به نظر مذهبی بودن مرضیه این امر تشدید کرد بود . من نمیتوانستم بخوابم. با دیدن آن عکس نمی توانستم آن نیروی وحشی جوشان را در خودم ساکت کنم .مرضیه هم شاید این را خوب فهمید بخاطر همین این بازی را راه انداخته بود.من حدس میزدم مرضیه فقط در موقعیت و زیر کار شل میشود . راضی کردن او از طریق گفتگو فقط وارد شدن داخل یک چرخه عبثِ یک عملیات روانی است. برای همین در عرض چند ثانیه نقشه ای طراحی کردم.سریع رفتم پارکینگ و فیوز برق واحد عمو را قطع کردم و منتظر ماندم ، تقریبا چند دقیقه بعد مرضیه پیام داد _برق شما هم قطع شد ؟ _نه برق شما رفته ؟ _ اره رفته _ شاید فیوز زده بیرون من حمومم شرمنده وگرنه خودم میرفتم نگاه میکردم _مرسی خودم میرم _میدونی کدوم دیگه ؟ همون تابلو بزرگ سفیده کلید های مینیاتوری داره بالای هر کلید شماره واحد نوشته شده فقط اگه دیدی کلید پایین بزنش بالا بعد دم آسانسور منتظر شدم با هیجان و استرس بالا. واقعا میخواستم کار را تمام کنم ؟ آیا واقعا کار تمام میشد ؟ اگر خیلی مقاومت کرد چه؟ واقعا چیکار دارم میکنم ؟ آسانسور بالاخره حرکت کرد و پارکینگ متوقف شد. چند دقیقه گذشت ، تا آسانسور حرکت کرد ، کلید کناری درب آسانسور را زدم .چون ما طبقه دوم بودیم و آسانسور طبقه پنجم میرفت ، آسانسور متوقف میشد . اینگونه برنامه ریزی شده بود که شاید فرد ساکن در طبقه دوم قصد داشته باشد به طبقات بالا برود در این صورت زمان زیادی را باید منتظر بماند.قلبم بر تخت سینه ام می کوبید ، آن لحظه مغزم قفل شده بود و بیشتر نیروهای بدوی مرا هدایت می کردند ، آسانسور متوقف شد و در را باز کردم ، مرضیه از تعجب خشکش زد. چادرنماز سفیدش را سر کرده بود با همان مقنعه سفید ، آرایش نداشت زیر چشمانش کمی چروک بود و خالهای بسیار محو قهوی ای روی گونه اش ، دامن چین دار سفیدی تا بالای ساق پایش هم به پا داشت شبیه لباس خواب بود ، بعد از مکث خیلی کوتاهی گفت: _مگه حموم نبودی؟! داخل آسانسور رفتم. دستش را گرفتم که یخ کرده بود. گفتم یه دقیقه بیا بیرون باهات حرف دارم سگرمه هایش در هم شد و مثل ماده پلنگی حالت دفاعی گرفت و آرام گفت: _برو پی کارت پس همش نقشه بود واای خدایا _بابا یه دقیقه بیا بیرون ، بیا دیگه جلوی در و همسایه خوب نیست _برو وگرنه جیغ میکشم _ خب بکش بعد حالت مظلومانه و معصومانه ای به خودش گرفت _ لطفا بیخیال شو بچه ها الان بیدار میشن امشب وقتش نیست آرام دستش را کشیدم و گفتم _هیس باور کن نمیخوام کاری کنم فقط حرف دارم همین [همچنان در چهره اش التماس بود و ترس و کمی خشم] _ آسانسور رو از پارکینگ میخوان بیا بابا مگه من لو لو خور خور ام ؟!!! [کمی درنگ کرد ، سری تکان داد و بالاخره با چهره ای مردد و مستاصل و اندکی وحشت زده خارج شد، موج عطر بدنش صورتم را پر کرد ] _خب بگو _بیا بریم داخل _برو بابا مسخره فکر کردی من بچم [خواست از پله ها برود که دستش را گرفتم و به سمت خودم کشیدم] _گفتم بیا داخل فقط حرف دارم بیا بریم تا شرفمون نرفته _ من همه چیو به مادرت میگم حالا ببین [دستش را به نرمی کشیدم ] _ ول کن خاک بسرم !!! بنظر مرضیه دید که من کوتاه نمی آیم و ترس هم داشت صدایش را همسایه ها بشنوند و یا کسی از واحد روبرویی او در آن وضعیت ببیند. ناچار همراهی کرد ، در را بستم همان دم در ایستاد و گفت: _خب بگو زود باش چشمانش در سایه روشنِ نور آباژور میلرزید ؛ در آن ترس و شگفت زدگی و تردید را حس کردم لبهایش هم لرزش خفیفی داشت. دستم را به آرامی دور کمرش پیچیدم ، به او نزدیک تر شدم _وا خدا رحم کنه !!! [نگاهش را گرفت خودش را عقب کشید و به دیوار چسبید با کف دستش سعی کرد من را عقب براند ] _دیوونه این راهش نیست !!! اما عقب نرفتم در آستانه امواج گرم و رایحه گسِ تن زنانه اش قرار گرفتم. سرش را به چپ متمایل کرد اما من صورتم را به گردنش نزدیک کردم ، حرم گرم و معطری مشامم را پر کرده بود .صدای نفس نفس زدنش در گوشم پیچیده بود. بعد به آرامی بوسه ای از گردن تراش خورده و سفیده اش گرفتم و از فرط کیف نفس عمیقی از سینه ام رها و زانوهایم شل شد. همچنان با کف دستش به سینه ام فشار وارد میکرد _بسه دیگه الان نازنین بیدار میشه سرش را صاف کردم ، چشمانش وحشت زده و پر از هوس و ابهام بود، لبها را سمت لبهایش بردم اما باز سرش را چرخاند ، دوباره سمت گردنش رفتم ، خودم را بیشتر به او چسباندم، وقتی سینه های نرم و درشتش به سینه ام فشرده شد ته دلم انگار خالی شد و پاهایم شل شد گویی در برابر این تندیس دلربایی و اغوا گری کوچکتر میشدم و پاهایم از زمین کنده میشد.بوسه هایی پشت سر هم و محکم به گردنش زدم ، موهای ریز سطح گردنش روی لبهایم کشیده میشد و داغی پوستش لبم را میسوزاند و پستی بلندهای عضلات گردن را طی می کرد.دستش را روی شانه هایم گذاشتم بود و تقلاهای کوری میکرد .نمیتوانست گردنش را آزاد کند ، فقط سرش را چپ و راست میکرد. _بسه دیوونه چت شده !!! دوباره سرم را بالا گرفتم. چانه اش را گرفتم سرش را به چپ متمایل کرد اما نه به شدت قبل و من بوسه ای از گوشه لبش کردم ، مثل گوشه لب بچه سه چهار ساله نرم و لطیف بود با این تفاوت که تب داشت . چادرش روی شانه اش افتاده بود ، بدنم را بیشتر در آن پیکره یِ عضلاتِ هوسناک و آکنده از پستی و بلندی فرو کردم ، در نرمی این تن میخواستم غرق شوم ، طوری که از ضربه ناگهانیِ لذتی که مخیله فقط در رویا تجسم کرده بود و الان محقق شده ، بدنم لرزید. _خب بس الان بهتر شدی ؟ الان بچه ها بیدار میشن میبینن من نیستم خیلی بد میشه… تقلایش خیلی کم شده بود.با دستم پهلوهایش را گرفتم کمی این عضلات نرم را همچون انبان پنبه فشار دادم و لبهایم را روی لبهایش فشردم ، لب هایش را سفت به داخل کشیده بود ، دست راستم را سمت پایین بردم تا خواستم از زیر شکمش پایین تر ببرم ، پاهایش را جفت کرد و کمی روی زانو خم شد ، سرش پایینتر از سر من قرار گرفت پیشانیش را شروع کردمبه بوسیدن.با صدایی خفه و نفس نفس کنان گفت: _نه نکن!!! اما من دستم را به زور روی برامدگیِ محراب گذاشتم. ناله خفیفی کرد و کمک کردم بایستد.از روی دامن ساتن لطیفی واژنش را میمالیدم ، در حالی که نفس های گرم و بویناکش چشم و صورت و گردنم را پر کرده بود ،همچنین بوی لوسیون بدن یا شامپو یا چنین چیزی که با بوی بدن چرب زنانه اش تلفیق شده بود ، شش هایم را پر کرد و از این رو من مست و واله شده بودم.آن محراب متورم را از شکافش میمالیدم ، بعد به چشمان خمار و پر از برقِ هوس و نیمه بسته مرضیه نگاه کردم که هنوز مقنعه سفید نمازش سرش بود منتها چانه اش درآمده بود. لبهایش نیمه بسته بود ، لبها را روی لبهایش گذاشتم .داغی نفسش در گلویم پیچید و لبهایِ گوشتیِ گس و مرطوبش بین لبهایم قرار گرفت ، زبانم را داخل بردم او هم پیش دستی کرد و زبانش را دور زبانم پیچید ، یک عضله خیس و چسبناک که گاهی سفتی خاصی پیدا میکرد و گاهی نرم میشد با زبان من بازی میکرد. زبانش را داخل دهانم کرد و بعد شروع کردم به خوردن دیوانه وار دهانش در همان حال که واژنش را فشار میدادم. صورتش کاملا خیس شده بود ، کمی نیم خیز شد پیشانیش به چانه ام و صورتش به گردنم چسبید .ناله سرخوشانه ای کرد در حالی که چشمانش بسته بود با صدایی آهسته فغان کرد : _ آخ مردم دست انداختم زیر باسنش ، طوری که فشار نرمی باسنش را بالای ساق دستم حس میکردم ، او را از زمین بلند کردم ، چادرش زمین افتاد و به سمت اتاق رفتم ، او هم که دست دور گردن من انداخته بود شروع کرد به خوردن گردنم ، لب های گوشتیِ خیس و زبان چسبناک و حرم داغش با آن شدت به گردنم میخورد ، بدنم بشدت مور مور میشد و موج وحشی ای تمام تنم را درمی نوردید و از نوک پیشانی تا زیر زانوهایم را میلرزاند طوری که از شدت این عمل طوری تهتیج شدم که چند ضربه محکم به باسنش زدم. او هم گردن مرا رها کرد و صورتش را مقابل صورتم گرفت. چشمانش که از شدت شهوت خمار و مست شده بود .موهایش از زیر مقنعه توی صورتش پخش شده بود، و زیر لب انگار چیزی میگفت یا ناله میکرد. کمی که دقت کردم متوجه شدم که میگوید _ منو کجا میبری؟ ها منو کجا میبری؟ وسط اتاق ایستادم محکم تر دستانش را دور گردنم حلقه کرد و دم گوشم گفت _منو کجا میبری گفتم؟ بعدش گوشمرا گاز گرفت. به همان شکل که مرضیه را بغل کرده بودم روی مبلی افتادم. مرضیه روی من نشسته بود ، دستانش را دو طرف سر من روی پشتی مبل گذاشت . مقنعه اش عقب تر رفته بود.چشمانش در خلسه ای از شهوت سیر میکرد و نیمه بسته بود .صورتش گل انداخته و خیس بود .او داشت بر من مستولی میشد. آرام داشت چیزهایی میگفت که نمیفهمیدم یا درست نمیشنیدم.آن یکی دستش را از روی پشتی مبل برداشت و چانه ی مرا گرفت .حرم داغ و رایحه عرق زنانه اش صورتم را پر کرده بود.صورتش را به صورتم چسبوند و گفت: _منو کجا میبری ؟هااا،؟ بعد انگشت دستم را در حالی که به من زل زده بود توی دهانش کرد .میک محکمی زد .بعد دامنش را جمع کرد و دست مرا کشید و وادارم کرد انگشتم که ابتدا لزجی و خیسی یک جداره گوشتی را حس کرد از آن حفره بشدت خیس و غضروفی داخل واژنش کنم . تنگ ، گرم و چسبناک بود که مرتب نفس میداد و چون موجودی عجیب الخلقه ای انگشتم را به داخل میمکید در حالی که آن را به جدارهای چسبناکش میکشید. خودم شروع کردم به تکان دادن محکم انگشتم صدای چلب چیلیبی بلند شد ، سرش را به عقب خم کرد و دست روی دهانش گذاشت و دوباره پیچ و تابی خورد و دستش را روی پشتی مبل گذاشت . دهانش را سمت گوشم آورد و خفه و دو رگه گفت: _ مثل همون روز توی ماشین بعد شروع کردیم با ولع دهان همدیگر را خوردن آن یکی دستم را از کشِ شرتِ تور دوزیش از پشت داخل کردم ، و ابتدا قوس سفت و لطیفی را حس کردم ، بعد موهای خیلی ریزی به کف دستم خورد ، آنگاه نرمی و لرزانی و حرارت یک عضله:همراه با سطحی صیقلی و لطیف را حس کردم ، قوسی که همچنان ادامه داشت. بعد آنگاه نرمه یکی از لپ های باسنش را به مشت گرفتم.حسابی که شیر فلکه اش باز شد و شلوارک مرا خیس کرد ناگهان دست روی آلتم گذاشت ، مقنعه اش را مرتب کرد چشمانش برقی زد بعد رو به من کرد گفت : _ خجالت نمیکشی انگشتت کردی توی کس زن عموت؟ چک نسبتا محکمی به صورتمزد گفت: هااا با تو نیستم مگه؟آدم زن عموی مومنه اش رو میکنه ؟ زن و دختر قحطه مگه؟ من فقط نفس های عمیق و ممتد میکشیدم و کاملا اسیر دستِ شهوترانی مرضیه شده بودم انگشتم مرا از واژنش درآورد بعد آن را توی دهانم کرد و با تحکم گفت: _میک بزن گویی مزه اشپل ماهی میداد. کمی شور. طعم ضخمی داشت . بعد در حالی که به من نگاه میکرد همان انگشت مرا در دهانش خودش کرد و میک جانانه ای زد و خنده شیطنت آمیز خفیفی کرد و آنگاه شروع کرد به فشار دادن آلتم _همش انقده ؟؟ بلند شد ایستاد. دستمال کاغذی ای از روی میز برداشت صورتش را پاک کرد. مقنعه اش را بالا زد اما در نیاورد، زیر گردنش را کمی باد زد . روی صندلی نشست ؛بعد زد روی میز کناری و گفت پاشو بیا اینجا ببینم… مثل برده کوک شده با آلت شق شده رفتم سمتش بینی اش را کمی بالا داد گفت : _میخوای چیکار کنی الان بهم بگو؟؟ _ میخوام … با دهن دره ای گفت: _ای هرزه لجن . خو در بیار ببینم ]درآوردم .آلت نسبتا بزرگی دارم با سر گنده یِ متورم و ناودانی شکل ] _نگاش کن!!! کیرشو جلوی صورت زن عموش انداخته بیرون بعد شلوارکم را گرفت تا اخر آن را پایین کشید _ تا ته درش بیار این لامصب روبیا جلوتر ببینم چشمانش روی آلتم خمارتر شد ، انگار که دو دو میزد . هر نفسش که به نوک آلتم میخورد باعث میشد در دلم آشوبی بپا شود ، سرش را گرفتم ، دستم را پس زد . _ قطعا به عموت نکشیدی این خوبه بعد بیضه هایم را ناگهان گرفت. ناخن هایش روی آن کشیده می شد. انگار روده ام را داشتند بیرون می کشیدند. _ بیضه رو ماساژ بدی اسپرما قوی تر میشن میدونستی؟ ناله ای کردم و گفتم : _ نه این از طب اسلامی بیرون اومده؟ _ الان میخوای واست ساک بزنم دیگه؟ _ بی زحمت _ یعنی میخوای زن عموت برات ساک بزنه دیگه؟ بیضه هایم را بیشتر فشار داد _ اخ آره _ بچه من با این دهن مرتب ذکر میگم حالا واست ساک بزنم؟ [انگشت دست دیگرش را داخل سوراخ باسنم کرد ] _چطور انقد بلدی؟! _ مثل اینکه یادت رفته من کلاسا و جلسه های مشاوره برای زناشویی و حل مسائل جنسی هم برگزار میکنم ولی اما خب روی عموت جواب نداد بیضه هایم را سریع میمالید و انگشتش را در سوراخ باسنم میچرخاند که باعث میشد عضلات رانم ناخوداگاه بر اثر حسی که انگشتش میداد منقبض شوند. نگاهش برقی زد و ابروهایش را بالا انداخت و نیشش باز شد گفت: _ آها حالا شد. نگاه چه سیخ شد!!! [بعد شروع کرد به مالیدن زیر بیضه هایم و با دست دیگرش آلتم را گرفت و سریع عقب جلو کرد] _ سکس باید نوسانی باشه یه جاش وحشیانه و ضربتی که تازه بهتر دور اول زن ارضا بشه مثلا تو الان با انگشتت ارضام کردی ، یه مرحله اش و اینجوری مراحل آماده سازی و تنفس باشه چیه زود آبت بیاد تمومشه!!! بدرد نمیخوره!!! نه؟؟؟ _چرا مقنعه تو در نمیاری ؟! _ حالا زوده .آها حالا شد بعد سر آلتم را که داشت منفجر میشد محکم گرفت و تف زیادی روی آن کرد _ بیا جلوتر آها خوبه همینکه لب هایش را به نوک آلتم نزدیک کرد مردم و زنده شدم ، از شدتِ لذتِ این انتظار، بدنم چند بار مرتعش شد ، وقتی که گرمایِ نفسش به آن خورد و لب گوشتیش کمی با آن تماس پیدا کرد بر اثر شک این لذت بدنم رعشه گرفت و بی اختیار عقب کشیده شد. مرضیه که کیرم در دستش بود گفت : _ چی شد حالا؟!! هیچی نشده که فعلا!!! سرش را گاز کوچکی گرفت .در حالی که به چشمان من زل زده بود ، نگاهش را گرفت و دوباره شروع کرد با دستش عقب جلو و کردن ، بوسه جانداری از سر کیرم زد ، بعد آرام آرام سر آلتم را از بین دو حجمِ گوشتی که بهم فشرده شده بودن عبور داد که همان لب های مرضیه مولایی بود. بعد بقیه آلتم از آن رد شد و وارد فضای گرم و مرطوب دهانش شد که آن عضله بی قرار و عجیب و غریب یعنی زبانش زیر بدنه کیرم میخزید. باسنم را گرفت و کیرم را تا اخر توی حلقش کرد اطراف کیرم کمی به دندانهایش کشیده شد و مور مورم شد و از روی برجسته گی ها سطح زبانش سر خورد و در دهانه تنگی متوقف شد ، انگار تمام وجودم میخواست از آن ناحیه فوران کند ،انگار تمام توانِ عضلات پاها و پایین تنه ام در آستانه خالی شدن بود.عوقی زد و بعد کیرم را از دهان بیرون کشید و نفس عمیقی با شدت و حدت کشید مثل کسی که یک ربع نفسش را زیر آب نگه داشته .بعد شروع کرد اطراف آن را مک زدن و بوسیدن ، مقنعه اش را مرتب کرد ، چانه زد، با دستمال کاغذی خوب دهانش را تمیز کرد، گوشه چشمانش را پاک کرد ، به صفحه گوشی تلفنش نگاهی کرد، این همه را در حالی که آلت من روبروی صورتش شق و رق ایستاده بود انجام داد.کیرم را محکم گرفت ، سرش را داخلش دهانش کرد و چنان میک محکمی زد ، طوری که تمام جانم سر آلتم انگار جمع شد، در حالی که به چشمانم زل زده بود ، با صدای زیادی از دهانش کشید بیرون : _چهل روز نماز و منبر ندارم دیگه ، باید چهل شب باید بشینم سوره توبه رو بخونم چرا نمیای ؟ اه _ دیر ارضام نمیخوام به این زودی بشم _ وااای فکرشو نکن تا همینجاشم کلی غلط کردم کیرم را باز محکم گرفت و به گونه داغش چسباند و چشمانش را باریک کرد و به من نگاه کرد گفت: _حیف خانم بزرگ باید منو واسه تو می گرفت بعد همینطور که آلت مرا محکم در دست داشت ، آن را بالا گرفت و صورتش را مابینِ پاهای من کرد و ضربه ای به ران من زد گفت: _ پاهاتو یکم باز کن. بعد یکی از بیضه های مرا در دهانش کرد ، درد شدید و شیرینی از آنجا پیچید و روده هایم را در برگرفت طوری که کمی خم شدم و دستم را کنار دهانش گذاشتم : _ آی مرضیه یواش [دستم را پس زد و آن را گرفت ] _ راست وایسا بعد شروع کرد در دهانش آن را مکیدن ، از درد نمی توانستم بی ایستم ، طوری که از تکانه هایِ درد بدنم میلرزید… بعد دهانش را حسابی باز کرد گفت: _ خودت جفتشو بذار دهنم قول میدم خیلی یواش بخورم انجام دادم طوری که آلتم مماس با بینی اش شد و سر آلتم وسط ابروهاش افتاد ، مرضیه یک خانوم جلسه ای روضه خان را فرض کنید با آن مقنعه سفیدش که پیشانی و چانه اش را فرا گرفته بود اینگونه بیضه های من در دهانش جا خشک کرده بود ، مثانه ام قنج میرفت و از بیضه هایم تا بالای مثانه ام موجی از درد و لذت در جریان بود. دو طرف صورتش را آرام گرفته بودم و پاهایم را باز کرده و کمی خم شده بودم .ناخن تیزاش را بین باسنم حرکت میداد و با دست دیگرش آلتم را گرفته بود و عقب و جلو میکرد. ناله میکردم و بین پاهایم صورت مرضیه مولایی قرار داشت ، که حسابی خیس شده و صدای ملچ و ملوچ بلند شده بود.تمام تمرکزم را جمع کردم که به ارگاسم نرسم ، مرضیه سرش را عقب کشید و همراه با آن بیضه هایم که در دهانش بود کشیده شد. که ناله ام را بلند کرد و با صدایی از دهانش بیرون افتاد و کنار مثانه ام تیر شدیدی کشید _ اخ مرضیه _زهر مار بیا دیگه!!! سرش را از دو طرف گرفتم و وسط حرفش آلتم را در دهانش فرو کردم و شروع کردم به تلمبه زدن ، اولش به دندانهایش کشید شده اما دهانش را بازتر کرد و مسیر رفت و برگشت هموار تر شد، صدای عوق زدنش و حرکت آلتم توی دهانش ، در دهانی که مرتب ذکر میگفت و بالای منبر با آن قدرت بیان موعظه میکرد و امر به معروف و نهی از منکر میکرد تلمبه میزدم. دستش را داخل شورتش کرده بود و بشدت واژنش را میمالید.دستم را دو طرف مقنعه سفیدش گذاشته بودم و میزدم .فشارِ پمپاژ منی را از زیر بیضه هایم که تا طول التم داشت امتداد پیدا می کرد را حس کردم ،اگر نفر سومی بود چه منظره ای را میدید؟زنی با مقنعه و لباس های سفید بلند جلوی پای پسری که پایین تنه اش برهنه است و پاهایش را باز کرده ، زانو زده در حالی که پسر سر او را از دو طرف گرفته. _ داره میاد مرضیه سریع آلت را از دهانش بیرون کشید ، مقنعه اش را بالا داد و پشت سرش جمع کرد و با سرعت تمام با دستش شروع کرد به عقب و جلو کردن و با دست دیگرش بیضه هایم را مالیدن. چشمانش را بسته بود ، صورتش گر گرفته بود ، زیر لب انگار چیزی میگفت ، مانند راهبه ای بود که جلوی صلیب زانو زده بود و با وجد عارفانه ای دعا می خواند. فشارِ فورانِ نیرویی از زیر بیضه هایم تا التم کم کم امتداد پیدا کرد، به علت تورم شدید سر آلت نیروی تخلیه با سدی مواجه شده بود و یک حس ارگاسم جانفرسا و طولانی را رقم زده بود . مرضیه با دستان خیسش استغاثه کنان و با سرعت تمام آن را عقب و جلو میکرد بعد ناگهان شیره جانم ا با جهش زیاد روی گردن و صورت مرضیه پرتاب شد در حالی که من ناله میکردم ،بدنم دچار چند رعشه شدید شد ، زانوهایم خالی شده بود انگار و نفس بریده روی صندلی افتادم و نفس های حبس شده را بیرون دادم ، انگار در چشمم ذرات انفجار سوپرنوای یک ستاره را میدیدم. مرضیه بلند شد سریع دستشویی رفت من هم با دستمال کاغذی آلتم را پاک کردم و شلوارکم را بالا کشیدم احساس لختی و سبکی عجیبی داشتم انگار تمام درگیری های عصبی ای که داشتم بشکل یک جریان الکتریکی از مغزم تخلیه شده بود. هوس سیگاری کردم .مرضیه ده دقیقه ای گذشت و بیرون آمد ، صورتش را خشک کرد. _ من دیگه برم اما من دلم نمی خواست برود ، به سمتش رفتم ، نگاهش دوباره سرد و فولادی شده بود ، انگار ناراحت بود یا شاید عصبانی یازده معلوم نبود _ برو یه سری بزن برگرد _نه دیگه دیر وقت است بچه ها بیدار بشن ببین من نیستم خیلی بد میشه به او نزدیک شدم ، بوسه از لبش گرفتم همین بوسه کافی بود دوباره آن نیروی وحشی که گمان می رفت آرام گرفته را بجنباند ، با تعجب نگاهی به من کرد گفت: _بازم میخوای یعنی؟ _ما که هنوز کاری نکردیم؟ سرش را تکان داد از داخل آیینه گوشیش به صورتش نگاهی کرد و آن را چپ و راست کرد و بعد گفت: _همین الان روی صورت زن عموت خالی شدی _ببین مرضیه چنین فرصتی معلوم نیست کی دست بده بیا امشب باهم باشیم توام معلوم راضی نشدی خیلی _ تا همینجاشم تنمو به گناه آلوده کردم دیگه بیشتر نخواه یادت نره من متاهلم . [گوشیش را از دستش قاپیدم ] _ چیکار میکنی دیوانه؟ _برو یه سر بزن بیا _من خوابم میاد دیگه _قهوه درست میکنم ، دو تا ساندویچ درست میکنم سرش را تکان داد و با حالت مستاصلی میگوید: _ساعت سه نیم اخه ؟!! گوشیمو بده لطفا _ تا پنج پیش همیم بعدی زودی برو مینا خوابش سنگینه ، نازنینم اتاق خودش خوابیده _آره ولی بعضی شبها یهو ممکن بیدار بشه یا گشنه اش بشه _واسه همین میگم برو یه سری بزن با حالت کلافگی چشمانش را چرخاند و دست روی سرش گذاشت و رفت . صدای قهوه جوش بلند شده و بوی معطری را پخش کرده بود. موزیک ملایمی از گروه کمل camel را پخش کردم.دو ساندویچ داخل ماکروویو گرم شده بود ، فضای خانه سایه روشن بود .فقط چند چراغ هالوژونی روشن بود .روی صندلی بلندی کنار اپن آشپزخانه نشسته بودم و سیگاری دود میکردم و منتظر مرضیه بودم در همین حال فکرم در چرخش بود.چطور انقدر در سکس حرفه ای است ؟ هیچ بعید نیست روابط دیگری هم داشته است، هر چند مطرح کردنش هیچ فایده ای ندارد چون حتما انکار میکند.ولی واقعا حیرت زده ام که زیر پوست این مرضیه ای که همه میشناسند چه شخصیت عصیان گر و تابو شکنی هست، واقعا چه کسی فکرش را میکرد؟ یاد عبارت مشهور ژیژک افتادم سوپر ایگو قانون وقیح شبانه است. تابو و هنجار فقط تشدید میل نسبت به شی ممنوع شده در تاریکی است. چه بسا تمام اخلاقیات مبنایی ریاکارانه دارند و در پس آنها رانه های غریزی حکمران هستند. ظلم در لباس عدالت ظاهر میشود و کینه توزی در قالب محبت و هرزگی و شهوت رانی ، عفت را هدایت میکند. خیر سایه شر است.کمی دلهره داشتم که مرضیه نیاید ، نیم ساعت گذشته بود.شاید خوابش برده. شاید امشب از خیر تلفنش گذشته.برای رهایی از این افکار بلند شدم تیشرت نویی پوشیدم ، شلوار راحتی شیکی به پا کردم، موهایم را تافت زدم و سر و صورتی دادم ، ادکلن ساواج تلخی هم زدم. صدای ضربه انگشتی به در آمد، در را باز کردم ، مرضیه بود لباس مشکی خوش دوختِ بلند عربی به تن کرده بود ، حاشیه دوزی های براق چشم نوازی داشت ، قالب تنش بود ، خدای من سینه هایش در این لباس چه نمودی داشت، هم کاپ و هم حجم درشتی داشت ، حسابی گرد و سفت و ستبر ، شال عربی ارغوانی بسیار خوش رنگی را دور سر و گردنش پیچیده بود. آرایش خلیجی ظریفی هم کرده بود. سایه آبی محوی براقی به چشمای افسونگرش زده بود و رژ صورتی به لبان هوس برانگیزش ، سینه ریز بسیار ظریفی از طلای سفید به گردن داشت ، ادکلن سکسی و گرم زنانه ای هم زده که مشام را به بازی می گرفت ، یک سینی کیک هم بدست داشت ، در حالی که در بهت و اعجاب بودم گفتم: _ بابا سلطان بانو چه کار کردی اوفف حرف نداری لبخندی زد و عشوه ای کرد گفت: _ خب حالا برو اونور تا عالم و آدم خبردار نشدن داخل که شد به پشت سرش هم نگاهی انداختم ، وااای باسن بسیار خوش فرم و بسیار برجسته ، دو قوس مورب از بغل که فرود می آمد و به ران های درشت و خوش تراشش ختم میشد .راه که میرفت لپ های درشت و حجیم باسنش لنگر می انداخت.پیراهن و دامن سنتی بودند که انگار سر هم و یک دست بودند. دوباره هوش از سرم پریده بود و به این زنای محصنه بیش از قبل میبالیدم.روی یکی از صندلی های بلند کنار اپن نشست من هم روبروش نشستم برایش قهوه ریختم ، نگاهی به اطراف انداخت بعد گفت : _ عود روشن کن بوی سیگار بره روشن کردم و روبروش نشستم ، قهوه را داشت مزه مزه میکرد و به نقطه ای خیره مانده بود .انگار غرق فکر بود بعد چند جرعه نوشید و به من نگاه پرسشگرانه ای کرد گفت: _موندم چرا تا الان برات زن نگرفتن ؟ ته سیگار را در خاک قهوه فرو کردم و گفتم: _اهل ازدواج نیستم اخه نگاه آمیخته به طنز و طعنه ای کرد و پرسید: _ چرا اونوقت ؟ چون عاشق زن عموت شدی؟ لبخندی زدم و گفتم: _ اونکه جای خود ولی سخت برام مسئولیت قبول کردن _ خب تا کی میخوای اینجوری ادامه بدی ؟ سنت میره بالا و تنها میشیا !!! _ الان مگه بده ؟تو رو دارم جرعه ای از قهوه آب نوشید و مردمک هایش را به نشانی سرزنش و طعنه دور چشمش چرخاند گفت: _ من و تو داریم خریت میکنیم خودتم خوب میدونی اونم فقط همین امشب ، ولی تو همدم و مونس میخوای من زن عموتم آخرش زن اونم یادت نره _ اوکی ولی همین امشب و عشقه. بهترین خاطره زندگیمونه داریم میسازیم بعدش به قول خیام دم رو غنیمت شمار _استغفرالله ، من که امشب یه گوهی میخوام بخورم از فردا دیگه دستمو داغ میکنم به هر حال خدا الرحم الراحمین اخه میدونی … مکثی کرد سرش را پایین انداخت ، حالت اندوهگینی به خود گرفت و با ناخن های بلندش به فنجان ضربه زد _بگو راحت باش ما که دیگه مرزی نذاشتیم سرش را بالا گرفت و در حالی که به ته سیگار من داخل خاک قهوه نگاه میکرد گفت: _خودتو بذار جای من . خب منطبعم خیلی گرم دست خودم نیست. خدا منو اینجوری خلق کرده ، عموتم مشکل داره ، به جون نازنین فاطمه غیر مسعود فقط با تو بودم توی این دوازده سال زندگی مشترک ، دوا و دکتر فایده نداشت. بهش میگم یه دکتر خوب دبی پیدا کردم نمیاد. منم آدمم خب .تو بگو چیکار کنم؟ _مشکلش چیه دقیقا؟ لبانش را ورچید ، نفس عمیقی کشید و گفت: _ببین عموت آلتش کوچیک حالا با این میشه کنار اومد اما نعوظش خیلی ضعیفه ، زود میخوابه با هزار بدبختی راستش میکنم اما از اون طرف خیلی زود به انزال میرسه واقعا کلافه ام کرده ، خدایا قربونت برم تو که دندون میدی لااقل جیگرم بده ، زبونم لال اگه کفر بگم. _ خب اگه خدا میل جنسی قوی در وجودت گذاشته چرا باید چنین شوهری سر راهت بذاره بعد انتظار داشته باشه که گناه نکنی ؟ کمی ظالمانه نیست؟ _نه نعوذ بالله کفر نگو ، ما از حکمت الهی با عقل محدود خودمون سر در نمیاریم ،این خودش میتونه یه امتحان الهی باش بعد دستش را روی سرش گذاشت و حالت اندوه تصنعی به چهره اش داد و گفت: _من خاک برسرم که چقد پیروز ازش اومدم بیرون. هیچکی حتی ذره ای به مغزش خطور نمیکنه مرضیه مولایی با نامحرم خلوت کنه چه برسه به اینکه !!! دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم _ باور کن اگه آزمون الهی هم باشه خیلی آزمون بی انصافانه ای هستش به نظرم نباید از آدم ها انقدر انتظارات مافوق طبیعی داشت … _ انسان خلیفه خدا روی زمین این گوهر در وجودش هست ، مخالف عدل الهی که خدا از موجودی بیش از حد استطاعت و طلب عبودیت کنه. _ شایدم این آزمون بیش از حد استطاعت تو باشه آخه این همه محرومیت بکشی ، میل جنسیت سرکوب بشه ، تبدیل به گره روانی و بیماری بشه که چی ؟ _در این جهان هیچ چیز بیهوده و از سر بطالت نیست هر چیزی بنا بر مقدماتی چیده شده که فقط علم باری تعالی بهش تعلق گرفته _ خب اگه اینطور باشه رابطه من و تو هم بیهوده نیست و پشتش خواست و مشیت خداست مگر نه اینکه میگن برگی بدون اذن خدا به زمین نمی افتد. _ انسان مخیره ، نمیشه من و تو هر گناه و عمل شری بکنیم بعد بندازیمش گردن خدا _ خود خدا با علم به اینکه من چنین گناهی میکنم من رو آفرید خدا علم مطلق داره [چشمانش را بست و پیشانیش را مالید ] _خدا عالم به کل شی نه لا شییزمانی که تو هنوز عملی انجام ندادی ، یعنی لاشی هست ، این علم مطلق خدا رو زیر سوال نمیبره چونکه اساسا علم به آنچه هست تعلق میگیره نه آنچه نیست _ یعنی خدا نمیدونه قرار بعدا شکوفه سیب بشه؟ مرضیه نگاه ملامت باری به من کرد گفت: _ حالا توی این به قول خودت فرصت تکرار نشدنی میخوای همش بحث فلسفی کنی ؟ دستانش را گرفتم و او را سمت خودم کشیدم او هم بلند شد و باسن نرم و گرم و گوارایش روی پاهای من گذاشت و نشست. عطر فرح بخش سینه اش مشامم را سنگین و مست کرد ، دستم را دور کمرش حلقه کردم _شاهزاده لبنانی منی تو با هیچی تو رو عوض نمیکنم با چشمان کشیده و وحشی اش که در ته آن غمی موج میزد به من نگاهی کرد و در حالی که با انگشتانش پشت گردن مرا به آرامی نوازش میداد گفت: _ تا صبح نشده بجنب دست بردم و زیر سینه هایش را گرفتم ، که مثل مشکِ لرزان و معطری در دستانم میلرزیدن ، چشمانش را بست و آه عمیقی کشید ، محکم تر فشار دادم، چشمانش که خمار شده بودن را گشود و با لحنی پر از نیاز و شهوت گفت: _ میخوایشون ؟؟؟ آب دهنم را قورت دادم و به سختی گفتم : _ آره خیلی _زن عموت امشب زن خودته بغلش کردم و روی اپن نشاندمش ، دستانش را روی سنگ اپن گذاشت ، با چشمانی هوسناک و با اخم به من خیره ماند، لباسش و لباس زیرش را از پایین گرفتم و تا بالای سینه هایش بالا کشیدم، پستان های گرد و درشت و در عین حال درخشان که مثلِ مرمر ، سفید و تابناک بود از داخل یک سوتین مشکی با تور دوزی های ظریف چشم نوازی می کرد ، خط سینه اش لابلای آن تور دوزی ظریفِ مشکی چنان رخشید که هوش و سلسله اعصابم را به بازی گرفت . زبانم به سقف دهانم چسبید ، صورتم را به آن نزدیک کردم .حرارت لطیف و عطر گرم و شهوتناکش ، صورتم را نوازش داد . آرام لبم را روی آن سطح گرم ، نرم ، لطیف و لرزان آن خط سینه گذاشتم .ناله ای کرد و به عقب متمایل شد .بوسه هایی بر آن زدم ، زبانم را لای آن خط سینه کشیدم .ناخن انگشتان مرضیه را که بین موهایم کشیده میشد و انگشتانش که موهایم را به آرامی می کشید را حس کردم. سرم را به خط سینه اش فشار دادم . صورتم در یک حجمِ عضلانیِ بسیار گرم و لرزانی با واسطه پارچه تور دوزی شده ای فرو رفت .ته دلم رعشه داشت و پاهایم می لرزید .بعد مرضیه دست برد پشتش و من صدای باز شدن دکمه هایی را شنیدم. صورتم را فاصله دادم . سوتینش را بیرون کشید اما دست راستش را روی آنها گذاشت ، بعد با دست چپ چانه مرا گرفت و نزدیک صورتش آورد . با چشمانی که از شهوت مست شده بود به چشمانم خیره شد و به آرامی گفت: _ امشب میخوام مامانت بشم باشه؟ قدرت تکلم نداشتم با سر نشان تایید دادم بعد با پایش مرا به آرامی به عقب هل داد .با شرارت و شیطنت خاصی مرا نگاه کرد .دستش هنوز روی سینه هایش بود بعد کم کم آن را برداشت. سینه هایِ صیقل خورده یِ تابناک ، متورم و گرد پیدا شد که از شدت سفیدی انگار میدرخشید با اینکه بسیار درشت و پر ملات بودند اما حالت گردی خود را حفظ کرده بودند .بعد هاله هایِ صورتیِ کم رنگ که در مرکز آن یک برجستگیِ گلبهی رنگ خودنمایی و کام کودک را تحریک میکرد.سینه هایش را گرفته بود و خودش را پیچ و تاب میداد و با غمزه میگفت : _ به پسرم میخوامشیر بدم خواستم سمتش بروم اما پایش را که با پاپوشِ گیپور مانندِ مشکی ای پوشیده شده بود به سمتم دراز کرد و اجازه نداد _ برو بالشت کوچکی بیار رفتم بالشتک سفری مینا را آوردم ، رفت روی کاناپه نشست .به من اشاره کرد که سمتش بروم _ شلوار و شورتت دربیار انجام دادم ، بعد بالشتک را روی بازویش و زیر سینه اش گذاشت. بعد اشاره کرد که سرم را آنجا بگذارم . سرم را روی بالشتک گذاشتم و کمرم را روی پاهای مرضیه و پاهایم را دراز کردم .درخشش یک دایره گرد و بلوری به همراه آن برجستگیِ گل بهی در مرکز آن سحابی صورتی رنگ بالای صورتم بود، زیر سینه اش را گرفت . دو انگشت ظریف و کشیده اش که یکی از آنها حلقه داشت اطراف آن هاله صورتی رنگ را احاطه کرد بعد آن را به دهان من نزدیک کرد .آن جسمِ گوشتیِ ، کمی کشسان و غضروف مانند را با حرص و ولع میک میزدم در حالی که حجم گرم و نرم و لطیف سینه اش که به بینی و اطراف دهانم فشرده میشد حس میکردم . مرضیه آلتم را گرفت و در همین حین شروع کرد به عقب و جلو کردن. _ به پسرم شیر بدم بخوره از خجالت مامانت میخوای در بیای اره؟ نوک سینه اش را کمی گاز گرفتم ، سیلی آرامی به من زد _ پسرک شیطونم گاز نگیر زبانم را دور هاله صورتی رنگ می چرخاندم و برجستگی های ریزِ غضروف مانندی را زبان میزدم ، مرضیه هم تند تند برایم جلق میزد ، سینه اش را خودش به دستم داد و دست انداختم زیر آن .صورتم را در آن بافت نرم ، گرم و چربی هایِ لغزنده آن فرو میبردم و همه جای آن را میلیسیدم و میبوسیدم . صورتم در حجم سینه اش فرو رفته بود. جوری نوکش را میمکیدم که خونش جمع میشد و ناله مرضیه در می آمد _ یواش تر جاش میمونه سرعت جلق زدن را زیادتر کرد بود. به همین ترتیب همین کار را با سینه بعدیش کردم . بلند شدم روی کاناپه نشستم . لباسش را درآورد اما شال عربی همچنان روی سرش بود .گردن کشیده و تراش خورده اش کاملا آشکار شد .جلوی پایم زانو زد در حالی که سینه هایش از سوتین بیرون بودن از دو طرف آنها را گرفت و آلتم را وسط آنها گذاشت. تف غلیظی لای سینه هایش کرد و شروع کرد بالا و پایین کردن . کیرم از لای سینه هایش سر میخورد ، از بین آن توده هایِ پر حرارت و نرم که انگار مایع گرمی در بافت پوستشان تلاطم داشت .دهانش را پایین آورد و سر آلتم از بین سینه هایش روی لبها و زبانش کشیده شد .چشمان را باریک کرده بود و معلوم نبود زیر لب جنون وار چه چیزی میگفت. هرزگاهی تف می انداخت لای سینه هایش ، گونه هایش گل انداخته بودند. بلند شد و بالای سرم ایستاد و من اولین بار این جلال و جبروتِ پیکره برهنه یِ ونوس ، این طرحِ خوش تراشِ عضلاتِ این اسب عرب را میدیدم ، خدای برهنگی و لذت بالای سرم ، سر به آسمان ساییده بود، پستان هایِ بلوریِ گرد و درشت و حجیم ،گردن کشیده و تراش خورده ، شکمی مرمری که کمی آویزان بود _ پاشو بکن خلاصم کن سریع با کیر سیخ شده بلند شدم. روی کاناپه انداختمش و دامنش را گرفتم و کم کم شروع کردم به کشیدن . آن پرده سیاه براق به مرور کنار میرفت و ران های بلوری ، درشت ، ستبر و بهم چسبیده ، این ران هایِ برهنه یِ اسب سفید آشیل پیدا میشد . دون دون هایِ سطح سفید رانش و رگ های آبی آن خودنمایی میکرد و مهراب متورمش که یک شرتِ مشبکِ فسفری و مثلثی شکل که با زحمت فراوان آن را نگه داشته بود طوری که داشت پاره میشد و قسمت هایی از مهبل از گوشه آن بیرون زده بود ، چشم نوازی کرد. وقتی چنین منظره یِ خارق العاده یِ دست نیافتنی که فقط در رویا تصور میکردم را در اختیار و زیر پایین تنه برهنه ام دیدم ، دچار چنان شوکی شدم که برای چند لحظه دچار سرگیجه و دوران روح شدم. در انتها ساق هایِ ظریف و باریکش که نرمه یِ برجسته ای داشت آشکار شد.چنان نفس نفس میزد که سینه های بزرگش به زیر چانه اش می خورد و با چشمانی مست و نیم بسته و دهانی نیمه باز ناله میکرد . با صدای خفه ای گفت: _ اخرش دامن مرضیه مولایی رد درآوردی به آرزوت رسیدی بعد شروع کرد به مالیدن واژنش _بخورش بخورش سرم را بین ران هایش بردم .حرارت آنها صورتم را فرا گرفت و همچنین رایحه یِ تند شهوتی که از پوستش متصاعد میشد .بوسه هایی نرم بر رانش زدم. همینکه بوسه میزدم بافتِ بشدت نرم و لغزان و سفید رانش مثل ژله تکان میخورد و قزمز میشد. گرما و حسی که سطح رانش به دهان من منتقل میکرد به کلام نمی آید. شروع کردم به لیسیدن و خوردن سرتاسریِ تمام قسمت های رانش .چنگ در موهایم کرد و خودش را وحشیانه پیچ و تاب داد. لبهایم را بر موهایِ تیغ تیغی و بسیار ریز رانِ بشدت نرم و ژله ای و گرمش کشیده میشد و صورتم در تلاطمِ داغ آن غوطه میخورد.پوست رانش از شدت شهوت شبیه به پوست مرغ شده بود . زدم زیر این شقه گوشت سفید یا این رانِ خوش تراش که مواج بود و بعد گفتم: _ کیلویی چند خانوم مولایی؟؟ خانوم مولایی باز پیچ تاپی به خودش داد و گفت: _ این ناموس عموته. این سند بی غیرتی مفت چنگت بعد دست گرفتم دو طرف بند شرتش . ناله ای سر داد . آرام آرام شروع کردم به کشیدن .کمرش را بالا گرفت تا شرتش را راحتتر در بیاورم .آنگاه سریع دستش را رویش گذاشت. به مرور این شرط که تنها سنگر باقیمانده یِ عفتِ مرضیه مولایی ، مدرس الهیات اسلامی بود از پهنه ی ران های درشتش عبور کرد و بعد با ظرافتی که هرزه های گران قیمت بکار می بندند ساق پاهایش را طوری حرکت داد تا شرت راحت تر بیرون بیاید. حالتِ جنینی گرفته بود و دست روی واژنش گذاشته بود . تخت خوابوندمش و دستش را گرفتم اول کمی مقاومت کرد بعد کم کم این خسوف برطرف شد. کلیتوریسِ صورتی رنگ طویلی که چون فالوسِ مقدسی تابتاک بود.انحنا و پیچ و تابِ ظریفی چون گلبرگ هایِ نشکفته یِ سوسن. مرطوب و براق بود از شهد کوثر. آنگاه به حالتی مثلثی شکل ختم میشد بعد دو لابیِ سفیدِ متورم با نقاط سیاه خیلی ریز و در وسط پرده هایِ گوشتیِ صورتی رنگ و براق از رطوبت به چشم میخورد.همچون پرده هایِ بهم فشرده یِ شکوفه هایِ گیلاس . آرام پاهای مرضیه را باز کردم زیر پاشنه هر پا یک میز عسلی گذاشتم . زیر کمرش هم همان بالشتک را گذاشتم تا راحت باشد . عفت و ناموس به تاراج رفته عمو مسعود این چنین مهیا بود.مرضیه که از فشار شهوت دیوانه شده بود مرتب واژنش را میمالید و زیر لب هذیان می گفت در حالی که چشمانش نیمه بسته بود. من در شوک چنین منظره ای بودم .صورتم را به آن نزدیک کردم .مرضیه تکانی خورد و شکمش را پیچ و تابی داد و چنگ در موهایم کرد . رایحه یِ تند ترشحاتش مشامم را گزید . قطرات سفیدی چون شبنم از لایِ پردهایِ گوشتی سرازیر بود. این مجاریِ این گیاه افسانه ای ، شیره ای ترشح می کرد و اینگونه پیام میداد ، آغوشش مکمل طبیعی خود را طلب می کرد . با دو انگشت به نرمی مجرای آن را باز کردم ، بخارهایِ شهوت پراکنده شد و سرم را گیج آورد . این چشمه کوثر همچنان میجوشید . با دو انگشتم تا جایی که میشد مجرای محراب را گشودم . تن مرضیه لرزشی گرفت بعد سرش را کمی بلند کرد و با چشمانی به یغما رفته و مست از شهوت مرا نگاه کرد _ میخوام از حوضچه کوثر بنوشم بعد لبهایم را داخل کردم و از زیر با دو انگشتم در مجرا تند هندل زدم تا چشمه بیشتر بجوشد . موهایم را با شدت تمام به چنگ گرفت و صورتم را به واژنش فشرد و پاهایش را حسابی باز کرد. پرده های گوشتی لزج و داغ به لبهایم می خورد و زبانم که به جدارهای مورب و شیارهای شور مزه برخورد میکرد . مرضیه یک پایش را روی شانه ام انداخته بود که بشدت می لرزید .بعد چرخش بی وقفه زبان داخل فضای واژن شروع شد .زبانم داخل یک محیطِ غضروفی و چرب و مرطوب میچرخید. مزه ای بین شور و ترش داشت. مرضیه موهایم را چنگ میزد و شکمش را پیچ و تاب می داد ، در حالی کهسینه هایش را گرفته بود و قدرت باز کردن کامل چشم هایش را نداشت گفت: _ بخور حلالت بعد همانطور که دریچه واژنش را با دو انگشت حسابی باز کرده بودم لبهایم را چفت دهانه کردم و با شدت تمام شروع کردم به مکیدن انگار که اناری را از شکافی میمکم و صدای این مکیدن بلند شد.میخواستم تمام این اکسیر مقدس را یکجا بنوشم. مرضیه که ریملش توی صورتش پخش شده بود و شال دور سرش داشت باز میشد و چشم هایش شهلا بود و دو دو میزد شروع کرد به لرزش های شدید طوری که با دستش جلوی دهانش را گرفت که صدای جیغش بلند نشود و با دست دیگرش سر مرا به واژنش فشار میداد. _آی بخور ، دِ محکمتر بعد کلیتوریس را بین دو انگشتم قرار دادم و این غضروف لاستیکی و لزج را در دهانم مثل آب نبات با حرص تمام شروع کردم به مکیدن طوری که مرضیه مجبور شد با دو دستش دهانش را بگیرد که باز صدای جیغش بلند نشود .بعد با لبهایم آن را کشیدم و رها کردم .مرضیه ناله بلندی کرد و گفت: _ کشتیم بکن توش بس دیگه بلند شدم .کیرم را با ترشحات کس مرضیه خیس کردم. چند بار کله کیرم را روی آن کوبیدم .مرضیه کمی به پشتی مبل تکیه داد و کف پاهایش را روی میزهای عسلی گذاشت . با نگاه ملتمسانه و جنون آمیزی به من خیره شد و با زحمت فراوان گفت : _بکن توش همینو مگه نمیخواستی ؟ به آرزوت رسیدی سر کیرم را مماس با دهانه واژنش کردم و آرام فشار دادم .اولش مقاومت کرد . دهانه واژنش تنگ بود. بعد انگار سر آلتم از روی یک توده چرب و مرطوبِ گوشتی سر خورد و وارد یک فضایِ نسبتا تنگی شد که بسیار لیز و گرم بود . مرضیه سینه هایش را گرفت و دستش را گاز گرفت … _ الله اکبر چه کلفته!!! بیشتر فشار دادم و سر آلتم بیشتر فرو رفت. برجستگی هایِ غضروفی را طی کرد و پشت سر آن بقیه بدنه آلتم وارد شد _ آخ سرش را چپ و راست میکرد و لبهایش را گاز میگرفت. کم کم شروع کردم به تلمبه زدن. آلتم در آن محیطِ تنگ و لزج ، سرعتِ رفت و برگشتش بیشتر شد. روی مبل نیم خیز شد و سرش پایینتر آمد. پاهایش را از روی میزهای عسلی بلند کردم و آن ها را بیشتر از هم باز کردم و در بالا نگه داشتم . محکم در واژن مرضیه مولایی میکوبیدم . _ زن عمو کردن داره آره ؟ ببین منو آره یا نه؟ پشت ران هایم را چنگ میزد و با هر ضربه ناله اش در سینه میشکست.از پشت دستش را به بیضه هایم رساند و آنها را مشت کرد .ناگهان از شدت درد متوقف شدم با چشمان نیمه بسته از شدت حشریت به من خیره شد و گفت: _ مرضیه امشب زنت شده.فقط امشب بعد بیضه هایم را شل تر گرفت و آرام تر شروع کرد به مالیدن .من هم محکم میکوبیدم طوری که مبل به دیوار میخورد و صدا میداد . تقریبا ده دقیقه بعد مرضیه مرا به عقب هول داد و خواست پوزیشن را عوض کنیم . بلند شد نشست و شالش را درست کرد و با نوک انگشتش اشک گوشه چشمانش را گرفت و لیوان آبی که کنار دستش بود را سر کشید. من نفس زنان در حالی که آلتم به حد انفجار رسیده بود گفتم: _چطوری ؟ بینیش را بالا کشید با دستمال کاغذی کمی ریمل روی صورتش را پاک کرد و گفت : _ برو یه ملحفه و حوله بیار ، ملحفه رو بنداز وسط هال _ چرا هال ؟ بریم اتاق من _ نه اتاق خواب کسی نمیام حس خوبی نمیگیرم کاری که گفتم بکن بعد یه صندلی بذار روی ملحفه ای که پهن کردی. همین کار را کردم . لباس زیرش را تنش کرد . _ چرا لباس زیرت میپوشی؟ _نمیخوام کاملا لخت مثل حیوونا نزدیکی کنم به مرور متوجهسلایق عجیب و غریبش میشدم . صندلی را وسط ملحفه یِ پهن شده گذاشتم. مرضیه نزدیک آمد و دستانش رو کفه صندلی گذاشت. _ زود باش صبح شد حوله را با دندان هایش گرفت و حالت داگی ایستاد . من میدیدم حالتِ ساعت شنیِ بدنش را ، کمر باریک و سپس قوس عریض باسنش را . دو کپلِ گرد و تراش خورده و پر حجم که از سفیدی میدرخشیدند.وقتی پشت آنها قرار گرفتم باورش برایم سخت بود که چنین نعمتی به من رو کرده ، از شدتِ غیر منتظره بودن آن ، ته دلم احساس ضعف عجیبی کردم. کمرش را گرفتم ، بشکل عمودی طوری که ران های من بالای ران های مرضیه قرار گرفت و در همین حالت شروع کردم به کوبیدن . مرضیه هم شروع کرد به گاز گرفتن حوله .اگر ناظری پشت ما بود مثلا دخترش نازنین مریم ، میدید که ران های بسیار سفید و درشت و ژله ای مادرش زیر رانه های تقریبا پشمالوی من چطور مواج شده و آلتم چطور محراب زیبا و صورتی رنگش را بشکل عمودی شکافته و در آن می کوبد .حتما آن لحظه دخترش در حالی که عروسکش را در بغل داشت خشکش میزد و مرضیه شاید در آن وضعیت سرش بر می گرداند و فریاد میزد: نازنین مریم از اتاق برو بیرون. تقریبا ده دقیقه بعد حوله را درآورد و نفس بریده به زحمت گفت: _صبر کن یه دقیقه صندلی را چرخاند و پشتی صندلی را گرفت برای همین کمرش را بالاتر قرار گرفت _ حالا اینطوری بکن محکما ببینم چیکار میکنی بعد حوله را گاز گرفت. لمبرهای ژله ای و گرد و بزرگش با هر ضربه یِ کیر من موجی سرتاسر آن را فرا میگرفت .از زیر شروع کردم با سرعت و قدرت تمام به مالیدن یا بهتر بگویم دوشیدن واژنش. صدای چیل چیل شدیدی برخاسته بود .حوله را بیشتر گاز گرفت و فریاد خفه ای در ته گلو سر داد در حالی که پاهایش به شدت می لرزید و مایع زیادی از او خارج میشد و روی ملحفه میریخت. پلک هایش را محکم بهم فشار میداد و پشتی صندلی را بشدت گرفته بود.حوله را دو مرتبه از دهانش درآورد _محکم تر بزن شادوماد چند ضربه محکم با دست به لپ هایِ تابناک باسنش زدم ، حجم بسیار نرم عضلانی ای به شکمم میخورد و آلتم از لمبرهای گرم و درشت مرضیه عبور میکرد و در تنگایِ لزج و روانِ واژنش کوبیده میشد نفس زنان و ملتهب گفت: _ یواااش جاش میمونه ، یواش بزن پوستم سفید جاش میمونه. من ناظر لرزشِ مواجِ این لمبرهای استثنایی و مرد افکن زیر ضربات شدید آلتم بودم . از یک دبیر الهیات ، یک فاحشه شخصی و یک زنای محصنه شنیع خلق کرده بودم . صدای ضربات به لمبرها و واژن مرضیه اوج گرفت. و مرضیه میخواست با این عبارات ارگاسم را نزدیکتر کند _آ ماشالا بکوب آخ زیر دلم چقدر درد گرفت شمر مگه دشمنت میکنی باسن نرم و سفیدش را مشت کردم . رویش خم شدم و یکی از سینه هایش را گرفتم . بدن بلوری و خوش تراش زنانه ، این لعبت ایرانی که هر جانِ تشنه یِ لذت را به فغان وا میدارد زیر ضربه های محکم آلت من می لرزید و خیس عرق بود . _ آخ مسعود چقدر گفتم بیا بریم دبی پیش این دکتر نیومدی آآای یواش. این را که گفت فشار نیروی ارگاسم از زیر بیضه هایم آغاز شد و تمام کمر و آلتم را در برگرفت _همه شو خالی کن توم ، قرص خوردم کمرش را محکم گرفته بودم و بدنم شروع کرد به رعشه های شدید و روبه جلو آنهم با شدت تمام جوری که انگار عصاره جانم می خواهد فوران کند.پاهایش را باز کرد . مرضیه مولایی با باسن و بدنی برهنه پشتی صندلی را محکم گرفته بود . با قدرت تمام باسن خوش فرم و درشتش را به تن من میفشرد . پرتاب شدید و پرفشار اسپرم از کانونی نزدیک به پروستات آغاز شد و بدن مرضیه ، خصوصا پاهایش بشدت زیر من شروع کرد به تشنج و لرزیدن .حوله را محکم تر گاز گرفت و ناله هایی شبیه به کسی که دارد خفه میشود سر داد.تمام بدنم که مماس و مستولی بر بدن مرضیه بود شل و بی رمق شد. مدتی به همان حال ایستادیم . مرضیه دو سه دقیقه بی حرکت سرش را روی دستش گذاشت که پشتی صندلی را گرفته بود. .نفس های عمیق و تندی میکشید . کمر و پشتش بالا و پایین میشد. آلت خیس و سِر شده ام از واژن مرضیه بیرون افتاد و قطراتی چند از واژنش شروع به چکیدن روی ملحفه کرد.کمر و پشتش را شروع به بوسیدن کردم .مرضیه بهسختی بلند شد و ایستاد و شالِ سرش را مرتب کرد. کمرش را گرفت و آخی گفت .سمت من برگشت و در آغوشم گرفت .من هم دست هایم را دور کمرش حلقه کردم و پیشانیش را بوسیدم .با صدای آرام و کمی نفس زنان گفت: _ مرسی عالی بود _ توام عالی بودی عشقم دست هایش را بوسیدم. او هم بوسه ای از گونه ام کرد بعد لبخند معنی داری زد و زیر شکمش را گرفت _ آخ خیلی درد میکنه شهیدم کردی _ بمیرم _ ولی خیلی حال داد سبک شدم بعد باسنش را سمتم گرفت و گفت: _ جای دستات که روی باسن و کمر و پهلوم نمونده؟ _ نه فقط یکم قرمز شده _ مطمئن ؟ خوب نگاه کن _ مطمئن برگشت .به خودم چسبوندمش و صورتش را بوسیدم . خودش را جدا کرد نگاهی به اطراف کرد. _ اینجارو مرتب کن .این ملحفه رو هم ببر حموم بشور و از تراس آویزون کن _ چشم رئیس بعد با بدن برهنه و عرق کرده در حالی که لپ های باسنش لنگر می انداخت و ران ها و کمرش خیس بودند راه افتاد و جعبه دستمال کاغذی را برداشت و به دستشویی رفت.من هم در این مدت کارهایی که مرضیه دستور داد را انجام دادم .صورتش را تمیز کرده بود و لباس هایش رو پوشیده بود .باز نگاهی به اطراف انداخت و گفت: _ یه جارو برقی بکش . خصوصا روی مبل و جاهایی که بودیم شاید موهام ریخته باشن .خوب نگاه کن.فنجونا رو هم بشور و جمع کن. یکی دو تا از پنجره ها رو هم یکی دو ساعتی باز کن، خونه پر شده از بوی عرقمون. [باز روی مبل و فرش را نگاه کرد. ] _ اگه دیدی قطره ای چیزی ریخته با اسکاچ و آب و کف تمیزش کن بعد خیلی جدی و معمولی به من نگاه کرد گفت : _ پشت گوش نندازیا حتما انجام بده اون کیکم بخور مطمئنم گشنه ای ، ظرفش فردا بیار . _ ساندویچم هستا نمیخوری؟ _از توی ماکروویو برمیدارم میبرم وای الان حمومم نمیشه بکنم .تمام تنم نجست. باید دو ساعتی صبر کنم. بعد دستش را سمتم دراز کرد . دستش را گرفتم و سمتش رفتم که ببوسمش اما صورتش را به چپ متمایل کرد که لبانش را نبوسم .کمی به من برخورد، خیلی آرام گوشه پیشانیش را بوسیدم. _خب من رفتم ، وای ساعت پنج نیم. باز یک نگاهی کلی کرد و جوری با صلابت و عادی راه افتاد و از در خارج شد که انگار اتفاقی نیافتاده. تنها با شلوارکی به پا وسط خانه دست به کمر ایستادم . احساس سبکی و لختی و قدرت عمیقی میکردم ، انگار باری از روی سلسله اعصابم برداشته شده بود .هنوز حس نرمی و سنگینی بدن مرضیه را روی بدنم حس میکردم و آلتم حالتسری داشت. کارهایی که مرضیه گفتهبود را انجام دادم و ساعت شش رب روی تخت افتادم و از شدت خستگی و سبکی به خوابی عمیق فرو رفتم. ادامه دارد… نوشته: قلب یخی واکنش ها : mame85 و behrooz 2 لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
mame85 ارسال شده در 18 آبان اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آبان الهیات مبتذل 4 محیط کارم برایم بسیار خسته کننده و کسل کننده شده بود.خیلی روز ها کشش به چیزی ندارم.چیزی پیدا نمیکنم که مرا از این ملال و بی حوصله گی که چون باتلاق در آن فرو میروم لختی نجات دهد. کتاب و فیلم هم خیلی محدود اینکار را میتواند انجام دهند. آنهم نهایت برای یکی دو ساعت.اما گرایش های سکسوالیته ام اگر هدفی پیدا کنند به دفعات میتوانند این کار را کنند.البته به شکل مکانیزم یک دراگ عمل میکنند. برای همین آن روزها ترجیح میدادم با فکر مرضیه خودم را مشغول کنم تا این ملال و انفعال که چون قیری را دور مغزم حس میکردم از خود جدا کنم. پیش از این حتی در خواب هم نمیدیدم و هنوز هم شوکه بودم که مرضیه چطور با من چنین ماجرایی داشت؟!! شاید این بخاطر ریسک خطرناکی بود که من آن روز در ماشین انجام دادم.زن ها به نظر من تقریبا هر کدام یک در تاریک برای ماجراجویی های جنسی دارند ، منتها هر چقدر زیباتر و دست نیافتنی تر بنظر برسند سعی برای باز کردن این در با ریسک بیشتری همراه است.گاهی حکم مرگ و زندگی دارد.اگر آن زن از بستگان باشد و متاهل هم باشد باز کردن این در با آنها در اغلب موارد منجر به بی آبرویی و هلاکت آن مرد میشود .اما شاید استثنا من طوری این در را باز کردم و همه چیز بر حسب تصادف چنان چیده شده بود که اقبالی نصیبم شد.وگرنه به ذهن شاید شیطان هم چنین ماجرایی خطور نمیکرد. لینک یک محاسبه تلویزیونی با مرضیه در یکی از این شبکه های ماهواره ای مذهبی معروف را مرضیه برایم فرستاده بود لینک را باز کردم.مرضیه چادر و مقنعه سیاهی پوشیده بود و خیلی رسا و پر حرارت داشت در مورد واقعه غدیر حرف میزد .همان مرضیه ای که تمام منی مرا روی صورتش خالی کرده بود. از فاصله و شکافِ عمیق بین این دو بُعد از زندگی مرضیه و به عنوان کسی که در بعد دوم حضور داشته ، نوعی لذت سادیستیک و قدرت طلبانه میبردم.زودتر خانه رفتم چند روزی بود مرضیه را ندیده بودم در تلگرام به او پیام داده بودم منتها جواب نداده بود به احتمال زیاد نمی خواهد اینرابطه خطرناک را ادامه دهد. این را به نفعش میدید. اما من انگار دلتنگش بودم و همچنان میل داشتم با او خلوت کنم.برای شام خانه بودم. سر میز مادرم گفت که فردا خانه ی عمو دعوت هستیم ، پرسیدمبه چه مناسبتی ؟ گفت تولد نازنین مریم ، خواهرش اینا هم هستن و چند تا فامیل دیگه شون. اول خواستم که مرا معذور کنند اما اصرار کردن که باشم چون عمو و مرضیه ناراحت میشوند. فردا عصریک عروسک راپونزل خوشگل خریدم .کادوی تقریبا گران قیمتی بود ، آن سال سه تومن برای من آب خورد ، میخواستم حسابی در چشم مرضیه بدرخشم . فروشنده خیلی با سلیقه آن را کادو و یک پک اسمارتیز و پاستیل هم خریدم . رفتم خانه به سر و وضع رسیدم .یک کت خاکستری هاکوپیان ، پیراهن آجری دیکنز ، شلوار کتان کرمی رنگ . سشوار کردم و صورتم را هم اصلاح کردم و یک ادکلن مردانه تلخ لالیک هم زدم. نیازی نمیبینم خانه عمو را توصیف کنم ، همان سبک تجملاتی خانه های ایرانی امروزی را در نظر بگیرید . کیک دو طبقه بزرگی وسط میز گذاشته بودند ، کلی کادو هم اطرافش بود. اول با عمو دست دادم و احوال پرسی کردم .چهره مظلوم و موهای جو گندمی و اندام لاغری داشت. مرد بسیار خوبی بود . منتها دقیق نمیدانم چرا پیش خودم شرمنده نمیشوم که زنش را حسابی گاییدم . البته دلیلی هم ندارد چون وقتی از این موضوع آگاه نشده و نخواهد هم شد و به مغزش هم خطور نمیکند چه دلیلی دارد برای او دل سوزاند و عذاب وجدان گرفت ؟ خیانت وقتی آزار دهنده است که فردی که قربانی است از آن مطلع شود. در غیر اینصورت انگار فرد را در یک خواب رقت بار نگهداری.بعد نوبت به مرضیه رسید. خیلی موقر و مختصر به من سلام داد و احوال پرسی کرد.نگاهش پایین بود.این زن مومنه و خانواده دار انگار نه انگار چند وقت پیش در آن شب دست هرچی پورن استار را از پشت بسته بود. اما این رازی است که به گور خواهم برد . چادر آبی حریری بسر و شال سفید زیبایی دور سرش پیچیده بود و آرایش خلیجی تقریبا غلیظی کرده بود. به لبهای تحریک کننده و درشتش رژ رنگ گوشتی زده بود .صورتش را هایلایت کرده بود و سایه کمی براق مشکی به چشمش زده بود که چشمان درشت و کشیده اش را وحشی تر کرده بود. پیراهن نخی خوش رنگ کرمی هم به تن کرده بود. چقدر دلم میخواست با این وجنات ساک پر تفی برایم بزند. با دیدنش دلم گرفت و عصبانی شدم که چرا دوری میکند ، اما دلم روشن بود هر وقت فرصتی فراهم شود او را باز به راحتی رام میکنم.فضای خانه بسیار نورانی و پر از عطر غذا بود. بعد ناگهان با زنی دیگر مواجه شدم.قدش از مرضیه چند سانتی کوتاه تر بود ، چادر حریر سرمه ای رنگی به سر داشت و شال طوسی رنگی به زیبایی دور پیشانی و سر و گردنش پیچیده بود.چادرش را جوری گرفته بود که لباسش مشخص نبود. پیشانی صاف براقی دشت ، ابروهای قهوای رنگ و تقریبا پهن و مد روزی که از گوشه ها به سمت بالا کشیده شده بود. چشمانش حالت خماری داشت کشیده و درشت و زیتونی رنگ بود ، بینی قلمی مثل بینی مرضیه و بعد لبهای قلوه ای جمع شده و دهانی کوچک .رژ قرمز محوی به آنها زده بود و چانه کوچک به همراه خالی زیر آن. می خورد چهل ساله باشد.با او هم احوالپرسی کردم.به احتمال قوی خواهر مرضیه بود چون خیلی شبیه هم بودند.کاش میتوانستم بدنشم را هم ببینم . انگار همان مرضیه بود با این تفاوت که سنش را پنج سالی سال بیشتر کنیم و در جزییات چهره مرضیه کمی اغراق کنیم.با تمام وجود میخواستم لبهایش را مثل جیگر تازه گوسفند بخورم. مانند خواهرش حرص شهوتناکی شدید را در من موجب شد. ماندگار جلو آمد و کادو ها را از من گرفت کنار پدرم نشستم. الباقی میهمان ها هم تعریف کردن ندارند. یک مشت ریش و پشم با موهای تخت و پیراهن و شلوارهای تخمی .یک مشت جانماز آبکش و عصا قورت داده که گفتگوی شان حول سخنان امام جمعه و مراسم اربعین و فلان پیروزی سپاه میگشت.فقط دوست داشتم بفهمم شوهر خواهر مرضیه کدامیک از اینهاست. پدرم که داشت پرتغال پوست میکند آرام گفت: _خواهر مرضیه همسر شهیده میدونستی دیگه ؟ [تازه یادم افتاد که پارسال شنیدم که شوهرش در سوریه کشته شده خودش را تا به حال ندیده بودم .] _ هااا آره . فکر کنم کرمانشاه زندگی میکنه _ آره ولی میخواد با دخترش بیاد اینجا زندگی کنه. واحد روبرویی اینجا داره خالی میشه مسعود میخواد براشون بگیرتش. _ چرا اینجا ؟ _دخترش اینجا دانشگاه قبول شده ، زن هم دیده کرمانشاه دیگه کاری نداره .شوهره هم که مرده. دیگه میخواد بیاد پیش دخترش خواهر مرضیه که بعدا فهمیدم اسمش طاهره است با سینی شربت به سمتم آمد قرص چادرش را زیر گلویش گرفته بود و به من شربت تعارف کرد .لیوان شربت را برداشتم. _ خیلی ممنون نگاهش پایین بود و خیلی آرام گفت: _ نوش جان بعد از اینکه پدر هم لیوانی برداشت ، به سمت آشپزخانه برگشت. حتی چادرش هم نتوانست قطر بزرگ و به غایت گرد و اعجاب آور باسنش که سلانه میخورد را مخفی کند .حتی چشمان پدر هم برق زد .معلوم است چنان مرضیه ای باید چنین طاهره ای خواهرش باشد.این ژن مشترک بود.چیزهایی که بین من و مرضیه رخ داده بود این ظن را قوی میکرد که طاهره هم با وجود تمام این آداب و موانع اخلاقی و ظاهری میتواند قله ای قابل فتح باشد هر چند رفیع !!! هر چند باید این هشدار دیوید هیوم فیلسوف انگلیسی را پیش چشم داشت ، که اشیا مشابه لزوما اثرات مشابه ندارند.سفره شام مفصل و اعیانی با سلیقه منحصر فرد مرضیه چیده شد ،بعد صرف شام به همراه خواهرم به بقیه برای جمع کردن سفر کمک کردم ، در این بین دختر طاهره را هم دیدم که دختر چندان زیبایی نبود . ظرف سالاد را که می بردم از بغل طاهره که داشت خورده های غذا را توی پلاستیک زباله میریخت رد شدم. حال میتوانستم باسنش را از بغل ببینم. قوسِ نیم دایره باسنش از زیر چادر هم تقریبا مشخص بود و مطمئن بودم سینه های بزرگی همدارد. مرضیه هم به پشت ایستاده بود و داشت ظرف ها را توی ماشین ظرفشویی میچید ، اگر کسی داخل آشپزخانه نبود شاید میرفتم ضربه ای به باسنش میزدم. این جماعت چه می دانست چه رازهای شنیعی بین ما هست!!!. نوبت به فوت کردن شمع ها رسید .نازنین مریم روسری سفیدی با گلهای صورتی و پیراهن دامن صورتی کم رنگی پوشیده بود که تا زیر زانوهاش بود. پشت کیک دو طبقه ایستاد و آماده فوت کردن شمع ها بود.خاله و دختر خاله اش کنارش ایستاده بودن و مرضیه هم مشغول عکس گرفتن بود. _ نازنین مریم قشنگ، بخند عزیزم بعد مرضیه رو به مردها کرد و با لبخندی که صورتش را پر کرده بود گفت : _ حاج آقا یه مولودی مهمونمون کنید لطفا کاملا قابل پیشبینی بود که رقص و آواز و آهنگ کلا منتفی است .آخر به قول خودشان مفسده دارد.این سوال در ذهنم مطرح شد که واقعا کدام غیر اخلاقی است ؟ لخت و پتی وسط خانه برادر شوهرت به حالت پوزیشن داگ استایل ایستادن و در حالی که حوله ای را در دهانت گاز میزنی با برادر زاده شوهرت سکس کنی یا اینکه مینی ژوپ بپوشی و موهایت را بیرون بریزی و وسط میهمان ها در جشن تولد دخترت برقصی؟ آنچه مهم است رفتار کردن طبق نظم نمادین است .نظم نمادین البته در قالب ایدئولوژی این جماعت .مرضیه برای حفظ جایگاه خودش در این زنجیره طبق این نظم عمل میکند. چیزی که مهم است حفظ این نما و شبکه ایدئولوژیک است. با این عمل در این زنجیره ارباب_برده جایگاهت تثبیت می شود.پیرمرد تاسی که محاسن سفیدی داشت لبخندی زد و گفت: دیگه حاج خانوم امر کردند .بقیه هم با چاپلوسی و بذله گویی او را تشویق به خواندن کردند .صدایش را در گلویش انداخت و شروع به خواندن کرد ، ولادت بنت نبی ، همسر امیرالمومنین و چنین چیزی. همه شروع کردند به دست زدن. زنان هم آن طرف دست میزدند .مرضیه هم شروع کرد به فیلم گرفتن .فقط من بودم که دست نمیزدم و داشتم سیب میخوردم. پدرم آرام گفت: _ حالا چند تا دست بزن خوب نیست _یه آهنگ از شماعی زاده بذارن دست میزنم… بعد خوردن کیک نوبت به باز کردن کادو ها رسید . مرضیه با صدای بلند اسم کادو دهنده را میگفت و همراه بقیه برای سلامتیش صلوات میفرستاد.کادوی مرضیه یک تلسکوپ بود از بقیه کادو ها میگذرم .نوبت به کادوی من رسید ، نازنین به محض اینکه کادو را باز کرد چشمانش برق شادی زد .مرضیه هم از لبخند و برق نگاهش مشخص بود خیلی از کادوی من خوش آمده بعد با صدای تقریبا بلندتری گفت: _پسر عمو جان سپاس ایشالا عروسیت خیلی زیباست بعد نگاه کوتاه و همراه با لبخندی به من انداخت. نازنین عروسکش را بغل کرد و نزدیک من آمد و شخصا تشکر کرد _خیلی خوشگله ممنون پسر عمو با لبخند و عطوفت پاسخ دادم: _مبارکت باشه عزیزم قابلی نداره فقط از من اینطور تشکر کرد.معلوم بود کادوی من را خیلی بیشتر دوست داشت .جو حاکم بر نگاه و لبخند های مهمان ها هم حاکی از این بود .همان پیرمرد مداح با گشاده رویی و شوخ طبعی خطاب به من گفت : _واسه شما پارتی بازی کردا و بعد خندید من هم به زور لبخندی زدم و سرم را پایین انداختم .در این میان مرضیه که داشت سینی چایی را میچرخاند گفت: _ نفرمایید حاج آقا کادوی همه عالی بود بخدا شرمنده کردید ، از همه شون حظ کرده نازنین مریم خیلی وقت بود از من میخواست براش این عروسک رو بگیرم . حالت شوخ طبعانه خیلی خفیفی به چهره اش داد و به مسعود نگاه کرد _ دیگه با خودم گفتم من که صبح تا شب برای مردم حدیث میخونم حالا برم برام دخترم عروسک راپونزل بگیرم ؟!!! با لحن کنایه آمیز دوستانه ای در حالی که سینی چای را سمت من می گرفت گفت : _دیگه پسر عموش جبران مافات کرد بعد نگاه کوتاهی که در آن طعنه طنز آمیز و تحسین و خوشحالی بود به من انداخت.من هم لبخند خجالت آمیزی زدم و باز سرم را پایین انداختم.استکان چایی را برداشتم .احساس غرور و شادی میکردم که نزد مرضیه خوش درخشیدم .چنین احساسی داشتم که انگار او را پیش کسانش سربلند کردم.سرم را که بلند کردم دیدم از آنسوی حال پذیرایی طاهره دارد به من نگاه میکند بعد که متوجه شد دارم نگاهش میکنم نگاهش را گرفت ، مثل اینکه بی آنکه خودم متوجه باشم داشت مدتی مرا می پایید.فکر کنم توجه اش از وقتی کادویم باز شد جلب شده.کمی بعد پدرم آهسته گفت : _انگار گشتی چشم بازار رو کور کردیا ایشالا بچه خودت. آخر شب که برگشتیم خانه در میانه غیبت و تعریف و تحلیل یکهو خواهرم با شیطنت خاصی گفت : _ داداش نه به نمیام نمیامت نه به کادوت مامان عروسک راپونزل گرون ها چند گرفتی داداش؟ مادرم: _ آره خیلی خوشگل بود واسه بچه مرجان ببینم چیکار میکنیااااا _هیچی بابا ، زیاد گرون نبود _بروو حداقل مامان سه تومن بود پدرم در حالی که سرش توی گوشیش بود: _ سه تومن ؟؟؟ اره ؟ چه خبره؟؟ _بابا من دقت کردم برند بود. بلند شدم که بروم بخوابم _ای بابا شلوغش نکن توام. طرح برند بود بابا یک تومن بیشتر نشد _برو برو کلک !!! مادرم _ول کن حالا توام همین یه بچه رو داره مسعود مبارکش باشه. همینکه دراز کشیدم دیدم مرضیه پیام داده بعد از آن شب این اولین پیامش بود . تلگرام و بشکل سکرت چت . _ دستت درد نکنه به زحمت افتادی راضی نبودم کادوی تو رو خیلی دوست داره _خواهش مرضیه جان کاری نکردم خوشحالی نازنین مریم و تو خیلی بیشتر از اینا می ارزه _ صبر کن تولدت از خجالتت در میام _مگه بده بستونه ؟همینکه نازنین ذوق کرد برام یه دنیاست _ آره اونم چه جورم بده بستونه!!! (استیکر خنده) شب بخیر _شبت خوش (قلب و استیکر نیشخند) -راستی دیدم دست نزدیا ااا _ خب تو که میدونی من چه مدلی هستم _آره ولی توی جمع خوب نبود _بیشتر دوست داشتم یه موزیک شادی حتی چیزی مثل تولدت مبارک میذاشتید اینجوری حتما دست میزدم _ وااا مهمونا رو ندیدی؟!! شوهرای دختر عموهام همه پاسدار و مدرس حوزه بودن. تازه طاهره یکسال شوهرش شهید شده. منم که میدونی کار و شرایطم چطوره. _ متاسفم خدا بهش صبر بده چشمت روشن خواهرت اومده پیشت _ تاسف چرا ؟؟؟ همسر شهیده ، تاج افتخار سرش. دیگه قرار بیاد اینجا با ما زندگی کنه ، دخترش دانشگاه اینجا قبول شده _ به سلامتی و مبارک باشه چقدر خوب خواهرت همسایه ات شده. _دخترش یه پارچه خانومه، رتبه برتر کنکوره، و دانشجوی پزشکی ، متدین با شعور بهش فکر کن خوشبخت میشید. [خواستم بنویسم البته با سهمیه که منصرف شدم] _ بابا بیخیال ، حیفت نمیاد منو بسپری به یکی دیگه ؟؟ _ وا خدا بدور ، اون ماجرا رو کاملا فراموش کن. اصلا فکر کن یه رویای گناه آلود بوده. من زن عموتم و حکم خواهرت دارم. اونم خواهر بزرگ بهش فکر میکنی حالا؟ _بابا شاید اون از من خوشش نیاد _تو نظرت مثبت باشه از اون خیالت راحت باشه _آخه به دست کسی که شراب طهورا خورده میخوای ساندیس بدی ؟!!! _تو آدم نمیشی ، ولی جدی بهش فکر کن شبت بخیر _استیکر خنده شبت خوش. از پیام هایی که داد و نوع لحن صمیمی آنها و مخصوصا این پیام [آره اونم چه جورم!!! (استیکر خنده)]که حاوی کنایه ای شیطنت آمیز است و مشخص است به چه اشاره دارد ، متوجه شدم امکانش هست فعلا رابطه نامشروعم را با او ادامه بدهم. چشمانم را بستم .خیالم تا اندازه ای راحت شد و حس شادی کردم ، چون بر اساس رفتار مرضیه در این مدت گمان میکردم او تصمیم قاطعانه گرفته است که دیگر هیچ رابطه ای نامشروعی با من برقرار نکند.دو خواهر مکرمه محجبه همسایه شدند .شاید بهتر باشد بگویم سلاطین کون و پستان.یاد نگاه طاهره افتادم یعنی طاهره هم ممکن است؟!! از این فکر دلم دچار نوعی شادی و هیجان شد. باز روزها با کسالت و بی حوصله گی همیشه گی سپری شد .سعی میکردم فکرم را از مرضیه دور کنم .شروع کردم به خواندن رمانی از نیکوس کازانتزاکیس به اسم سودوم و گومورو. دیالوگ ابراهیم با خدایی قهار و مغتنم ، عشق بازی لوت با دخترانش.دخترانی هوسران .سرزمین سودوم که به خاطر رواج یافتن لذت و شهوت رانی به لعنت خدا دچار شد.طبقه پنجم همسرزمین لوت من است. خواهران لوت همسایه شده اند.ساعت شیش نیم یک روز عصر بهاری از باشگاه برگشته بودم که پای آسانسور با طاهره مواجه شدم.سلام علیک کردیم. بعد تعارف کردم که تنها برود که اصرار کرد که من هم داخل شوم.کیسه خریدی در دست داشت . نیمرخش را از فاصله نزدیکی میدیدم. چادر عربی به تن کرده بود . که نیمی از پیشانیش را پوشانده بود.زیر چادر هم شال سبزی به سر کرده بود ،ابروهای کشیده ، موژه هایِ بلند تاب دار و چشم های زیتونی رنگ ، ریمل و سایه هم زده بود، لبهای های غنچه ای گوشتی که رژ قرمز جیغی روی آن کشیده بود ،همه این ها باعث شده بود چهره اش حالتی مغرور ، جا افتاده و خشونت جذابی پیدا کند. کاملا جدی و سرد ایستاده و به روبرو خیره شده بود.دلم میخواست لباهایش را با قدرت تمام مثل شیرینی راحت الحلقوم قورت دهم .ادکلن خنک خوشبویی همزده و دستکش توری مشکی هم دستش کرده بود.تلفنش زنگ خورد. دست کرد داخل جیب مانتویش ، همین باعث شد چادرش کمی کنار رود و چیزی را که نباید نبینم را ببینم .سینه های ستبر و سفت و گردی که انگار دکمه های مانتویش با زحمت آنها را نگه داشته بود.در نهادِ خودم فریاد زدم که وااای و موج سردی تنم را گرفت.تمام طبیعتِ لذت طلب و هوس رانم با ژرفایی تمام تشنه چنین لعبتی شد.آرزو کردم کاش آسانسور متوقف شود ، کاش برق قطع شود.تمام عضلات دستانم آکنده از نیروی محرکی شد برای گرفتن سینه هایش اما دریغ که آسانسور به واحد ما رسید.برگشت سمت من و لبخند کمرنگی زد و با وقار و سنگینی تمام گفت : به خانواده محترم سلام برسونید.با اضطراب و کمی لرزش صدا پاسخ دادم: بزرگیتونو میرسونم با اجازه . بعد خارج شدم.دو سه دقیقه ای کنار در آسانسور ایستادم.این هیزی و چشم چرانی و این تحریک شوندگیِ دیوانه وار در برابر این فتیش ها گاهی انقدر کلافه و درمانده ام میکرد که آن را نقطه ضعفی بزرگ در خود می دانستم.با اینکه سکسو پر شور و شری با خواهرش که چیزی از خودش کم نداشت و حتی یک سر و گردن بالاتر هم بود داشتم اما باعث نشد انقدر دیگر تحریک نشوم.اما چیزی خاصی در طاهره بود که انگار چیزی در ژرفای ضمیر ناخودآگاهم را لمس میکرد.آن چیز شاید میل به زنا با محارم سرکوب شده یا شاید میل سرکوب شده و بدوی نسبت به مادر مثالی بود. شراب هفت ساله که وقت چشیدنش بود.مرضیه برای من نمودِ خواهر مثالی بود و طاهره نمود مادرِ مثالی.به همین خاطر هر دو با فاصله یِ خیلی نزدیک و در هم پیچیده ای مرا در دو جهت تقریبا مختلف بشدت تحریک می کردند. چند شب بعد نزدیک ساعت نه رفتم کیسه زباله را در سطل آشغال جلوی ساختمان بگذارم. برگشتنی یکهو دیدم مرضیه عصبانی و پریشان از آسانسور بیرون آمد خیلی سرسری و بی اعتنا جواب سلام من را داد پشت سرش هم عمو مسعود با لباس راحتی بیرون آمد. _خوبی مسعود جان؟ بابا خوبه ؟الان میام خدمتت بعد سراسیمه دنبال مرضیه رفت .آسانسور را خالی فرستادم رفت بالا و خودم رفتم پشت دیوار کاذبی که آسانسور و پارکینگ را از هم جدا میکند ایستادم.مرضیه ماشینش را کنار این دیوار پارک میکند.به مکالمه آنها گوش کردم .حرف های مسعود خیلی به سختی قابل فهم بود اما صدای مرضیه بلندتر بود: _بسمه دیگه نمیکشم این بار چندم؟!!! برو کنار _ بیا بریم … با … زشته _ چی زشته آقا؟!!! ، دیوونم کردی صدایش را پایینتر آورد _چرا نمیای بریم دوا و دکتر کنی عع اصلا من برات مهم نیستم !!!؟ صدایش را پایینتر آورد طوری که درست نفهمیدمچه گفت. فقط عبارات (چند شب) و (خسته شدم) برایم مفهوم بود. بعد صدای ضربه زدن به ماشین آمد .با کمی بلند شدن صدای مرضیه متوجه شدم خودش است که احتمالا به سقف ماشینش ضربه میزند. _آقا جان دیگه نمیتونم فهمیدی؟ عمو مسعود چیزهایی تند تند و پشت سر هم میگفت که مفهوم نبود بعد صدای بسته شدن در ماشین و صدای باز شدن در پارکینگ آمد. سریع از راه پله رفتم.وقتی به اتاقم رسیدم مردد بودم که به مرضیه پیام بدهم یا نه ؟ مثلا بپرسم خوبی؟ چیزی شده؟فکر کنم حالت خوب نبود.اما چیزی در من مانع میشد.آخر جواب پیام خیلی به سختی می دهد به نحوی که غرورم اجازه نمیداد دوباره پیام دهم.اما میتوانستم زنگبزنم ترسیدم جواب ندهد و کنف شوم.اما آیا انتظار ندارد با دیدن حالش پیگیرش شوم ؟!!! در نهایت پیامی دادم که رفع تکلیف کرده باشم. به احتمال قوی باز وسط سکس به مشکل خورده اند و این بار مرضیه حسابی از کوره در رفته.اما ساعت نه شب است نازنین به احتمال قوی در این ساعت بیدار است. حالا مرضیه کجا رفت؟ در این افکار غرق بودم که مرضیه زنگ زد _سلام ببخش اونجوری رد شدم مسعود روح و روان برام نذاشته _خواهش میکنم الان بهتری؟ مشکل همون که گفتی؟ _ آره بابا خیلی خودخواهه _الان کجا میری؟ _میرم سراغ نازنین مریم، خونه دوستم نرگس ،با دخترش تمرین قرائت میکنه _ مراقب باش ، میخوای قطع کنی حواست پرت نشه پشت فرمون وقتی برگشتی حرف بزنیم؟ اخه عصبی هم هستی _ کار من از این حرفا گذشته کاش الان چپ کنم راحت شم وای خیلی کلافه ام گیر کردم از دست این مرد _نگو دیوونه ، زندگی زناشویی دیگه .تو که نباید این حرف برنی. از تو بعیده. مردم میان پیش تو مشاوره _ اخه این لعنتی حرف گوش نمیده اصلا میگه من سالمم تو زیاد سختی. استغفرالله. _نمیشه بزرگی ، کسی رو واسطه کنی باهاش حرف بزنه شاید قانع اش کرد _ وااا برم بگم بیا شوهر منو راضی کن بره دکتر چون فلانه ؟!!! _ واقعا!!! به مخ منم راه حلی خطور نمیکنه _ ولش کن سر ظهر میتونی جایی بیای؟ [شاخک هایم تیز شد و هیجانزده شدم] _ چرا ؟ کجا ؟ _ عع برو دیگه پشت چراغ خوابش برده چندتا کیسه برنج و چند حلب روغن هست میخوام ببرم واسه چند تا از این خانواده های مستحق ، منتها خونه یکیشون پله زیاد داره یه پیرزن و پیرمرد تنها هستن منم سختم دو تا گونی برنج تنها ببرم بالا. با مسعود این کمکا رو میبردم همیشه اما میخوام فعلا باهاش قهر باشم جز توی کسی سراغ ندارم دیگه [کمی توی ذوقم خورد ولی باز امیدی داشتم که باز شاید بتوان کاری کرد به هر حال از هیچی بهتر است] _حله در خدمتم _ اخه کار نداری ؟ تعارف نکنا فوقش میگم طاهره بیاد باهم یه جوری می بریم دیگه _نه بابا تعارف چیه؟! مرضیه جان فردا کارم سبک. ظهر رو مرخصی میگیرم _ قربانت مرسی پس فقط به کسی نگیا ، بهت ساعت دقیقشو میگم ، پیام میدم. خودمم میام دنبالت _ باشه مرضیه جان خب کاری نداری فعلا خداحافظ _فعلا مراقب خودت باش. صبح با اسنپ رفتم سر کار ، ساعت یک مرضیه زنگ زد و آدرسم محل کارم را به او دادم ، تقریبا یک ساعت بعد رسید.دویست هفت سفید داشت.مقنعه ی سرمه ای خیلی تمیز و نویی سرش بود ، چادرش را روی دوشش انداخته بود ، یک مانتو و شلوار به همین ترتیب مشکی ساده و تمیز و نو هم تنش بود ، عینک آفتابی گرد و پهنی با فرم آبی نفتی ، رژ لب گلبهی مات .دستکش مشکی هم پوشیده بود .داخل فضای ماشین بوی اسانس انبه خنکی می آمد و موزیک پاپ ملایمی از این خواننده های امروزی داخلی در حال پخش بود.لبخند پر رنگی زد با دیدنش انگار از خستگی و کسالت این چند روز کمی بیرون آمدم. با لبخند و چهره ی گرمش گفت : _ سلام خسته نباشی من هم فکر میکنم با چهره شاد و بشاشی گفتم _سلام شما هم. در خدمتم _فقط شرمنده اینجا میترسم آشنایی کسی ببینه میشه عقب بشینی دو سه تا خیابون اونورتر بیا جلو ببخشیدا. با این درخواست مرضیه چیزی انگار در من جنبید، واقعا من دارم چیکار میکنم ؟ با زن عمویم ؟ مادر نازنین مریم؟ واقعا این رابطه مشمئز کننده نیست ؟ آدم برای رابطه قحط است ؟ در این مدت خیلی کم پیش آمده بود دچار تنش اخلاقی شوم.اما چرا باید چنین باشد ؟ آیا من به عنوان یک طبیعت گرای صادق بخاطر اینکه چنین پاسخی به امیالی که خود طبیعت در وجود من گذاشته باید شرمسار باشم ؟ من که معتقدم که آنچه اخلاق نامیده شده مبنای الهی یا متافزیکی ندارد بلکه خاستگاهی تاریخی و اجتماعی دارد.قراردادهایی است که توسط آتوریته ها برای کنترل و تنظیم توده ها به منظور اهداف خاصی در ذهن مردم داغ شده.اما با این حال در اعماق ذهنم نسبت به این عمل خود گاهی دچار نوعی حسِ کراهت میشوم که البته چندان قوی نیست که مانع امیال سرکشم شود.آیینه را کمی به چپ متمایل کرد تا مرا ببیند بعد گفت: _ ممکن کارمون طول بکشه فکر کنم نهایت تا آخر ساعت کاریت _اشکال نداره ، حالا چند تا خونه هست _ سه تا ولی خب نقاط مختلفی هستن برای همین یکمطول میکشه _حس خوبی از این کار بهت دست میده ؟ _ آره خیلی هر کاری که فقط در راه رضای خدا باشه خب لذت بخش. _ من فکر نمیکنم فقط در راه رضای خدا باشه در آیینه دو مرتبه نگاه کرد چون عینک دودی داشت نتوانستن حالت نگاهش را تشخیص بدهم اما فکر میکنم با سوء ظن بود. _ چطور؟ چون گفتی لذتبخشه ، عمل اخلاقی وقتی واقعا عمل اخلاقی که انسان بر مبنای هیچ لذت و دلبستگی انجامش نده اما من فکر میکنم این نظر کانت خیلی ایده آل گراست ، انسان کاری رو بدون لذت و دلبستگی خاصی انجام نمیده همین عمل کمک به دیگران نوعی حس قدرت یا برتری یا این حس میده که آدم با فضیلتیه، _وااا یعنی میگی من واسه خودنمایی این کار میکنم؟ میفهمی چی میگی؟ اوه حواسم نبود داشتم کار را خراب میکردم _نه مرضیه منظورم این نبود اصلا منظورم بیشتر انسان ها بود ، [کمی سیاست به خرج دادم هر چند از دوتا کردن حرفم متنفرم] رفعت قلب هم خیلی مهمتو بیشتر بر مبنای رفعت قلب این کارو انجام میدی [رفعت قلب !!!؟] لحن صدای مرضیه کمی حاکی از احساس دلخوری بود _ انقد که نشستی این کتاب های فلسفی و روانشناسی غربی رو خوندی نگاهت بدبینانه شده دست خودتم نیست عزیزم قضاوت در مورد اعمال انسان به این راحتی نیست من بر مبنای اعتقاداتم که باور دارم سرچشمه دینی و الهی داره این کارو انجام میدم… _درست عزیزم من یه نظریه فلسفی کلی دادم من که از دل آدما خبر ندارم … به آینه بغل نگاه کرد: _ تو آدم با مطالعه ای هستی ولی لازم آموزه های دینی رو هم بیشتر و دقیق تر مطالعه کنی و از زاویه های دیگه هم ببینی ، تو خودت از کار خیر لذت نمی بری؟ _نمیدونم الان باهات اومدم ببینم لذت میبرم یا نه؟ لبخندی زد و با لحنطعنه آمیزی گفت: _ یعنی تو الان فقط به خاطر کار خیر همراه من اومدی؟!! بعد خنده ریزی کرد.من هم در حالی که نیشم باز شده بود با لحن چاپلوسانه ای گفتم : _ببین مهم عمل و پیامد اون دیگه ، الان ما به چند تا بنده خدایه مستحق میخواییم کمک کنیم همین کار اثرات خوب اجتماعی داره. _ بعد با لبخند و لحنشیطنت آمیزی گفت: _ آره دیگه با زن عموی خوشگلتم یه دوری میزنی. جون خودت تو که راست میگی واقعا برایم مایه شگفتی بود که چطور میتوانددر موضع اعتقادی و اخلاقی خود پافشاری کند و اما ناگهان در خصوص با من از آن خارج شود با این پارادوکس در درون خود چطور مواجه میشود؟!!! خندیدم هر چند ته دلم از دورویی و تزویر خودم حالم بهم میخورد. _ به هر حال دیگه نور الا نور میشه کنار خیابان پارک کرد . رفتم کنارش نشستم.حال بوی ادکلن کرید اونتوس را به خوبی حس میکردم. ماشین را با ظرافت توی دنده زد و با چهره خندان و مرموزی به جلو نگاه میکرد . _ راستی میدونی قبلا این ماجراها من چه حسی نسبت بهت داشتم؟ _نه اما برام خیلی جالب بدونم _ من فکر میکردم تو خیلی سرد و بی احساسی کلا آدمی هستی که به اطرافش بی اعتناست در حین زدن این حرف ها آینه بغل را نگاه کرد و راهنما زد و از یک بریدگی دور زد . _اینطور به نظر میاد چون درونگرام ولی به چیزایی که در اطرافم برام جذاب هستن توجه میکنم چانه اش را کمی بالا گرفت و ابروهایش را بالا انداخت گفت : _ مثل من ؟ _ حقیقتش اولاش نه به مرور اتفاق افتاد. _ خجالت نمیکشی به زن عموت چشم داشتی؟ _ دیگه کار دل [خندیدم ] حالت جدی به خودش گرفت و گفت: _ نه بگو چطور شد که جذبم شدی؟ ترجیح دادم که بجای اینکه راستش را بگویم یعنی تقریبا تحت یک کشش تقریبا آنی در ماشین ، قصه ای ساختگی تعریف کنم. _ ویدیوی مصاحبت با شبکه کوثر رو که دیدم نمیدونم چرا یهو احساس کردم ، یعنی چطور بگم!! یه حس غریبی نسبت بهت پیدا کردم با حالت تعجب و لحنی که کمی سوء ظن داشت گفت: _اون فیلم آخه چی داشت مگه ؟ حتی آرایشم نداشتم که. حجاب سفت و قرصیم داشتم _ حتما مگه باید آرایش داشته باشی یا جاییت معلوم باشه؟!!تو همیشه حجابت سفت و سخته _ آخه … مکثی کرد و حرفش را خورد . انگار مردد شد یا سختش بود حرفش را بزند . صدای موزیک را کمتر کرد و سکوت کرد. _چی شد ؟ چرا حرفت نمیگی؟ با حالت کلافه گی گفت: _هیچی ولش کن _ من و تو مگه چیزی پنهونی داریم؟! شانه هایش را بالا انداخت و نفسش را بیرون داد و گفت: _ آخه اون روز توی ماشین من حس کردم کششت به من جنسیه بیشتر. برام سوال بود که من مگه چیکار کردم که تحریکت کردم یا نمیدونم چه اتفاقی افتاده؟ !!! _خوب میدونی اون زمینه قبلی بود ،یعنی احساسم بود .وقتی هم تماس بدنی ایجاد شد که دیگه… [توجیحات مسخره] به من نگاه کرد. لبخندی زد و با شوخ طبعی گفت: _ که دیگه شیطون رفت زیر جلدت من خوشحال از اینکه از این تگنای حساسیت های زنانه عبور کردم با چهره خندانی گفتم: _ عجب موقعی هم رفت بعد با یک حالت ناراحتی تصنعی گفت: _ دیوونه چطور جرات کردی ؟ نگفتی یهو بخوابونم توی صورتت ؟ یا عموت بفهمه؟ _چرا خیلی ولی یه نیرویی منو همش پیش میبرد با اینکه خیلی اضطراب و ترس داشتم نیروی شهوت دیگه!!! نیروی اروس _فرقش چیه ؟ _ از عشق سرچشمه میگیره بعد خندید و پایش را بیشتر روی پدال گاز فشار داد: _ برو آقا پسر!!! گمان میکنم به ساختگی بودن قصه من پی برد ولی کشش نداد چون اینطور بنظر میرسید متوجه استو هر دو از هم چه می خواهیم و این قصه بافی های مزورانه است .هر چند اگر او راحت اعتراف میکرد مثلا سکس با من را دوست دارد ، من هم به راحتی میگفتم تحت تاثیر یک کشش آنی به سراغت آمدم. منتها مواقعی هست که اگر رابطه لذت طلبانه ای مشروعیت اخلاقی نداشته باشد دست به دامن عشق میشویم تا به این وسیله آن را منزه کنیم و خود را پیش این شبکه موروثی و ظاهری به اسم اخلاق یا فرهنگ تبرئه کنیم… _ بابا چرا انقدر شکاکی؟ دستش را مشت کرد و گذاشت جلوی دهنش _ عع عع باورم نمیشه دستش گذاشت بود روی رونم فشار میداد!!! یعنی هم خیلی عصبانی شدم از دستت هم موندم این همه جسارت رو از کجا آوردی؟!!! _توام که بدت نیومد (آرام خندیدم) باز قیافه جدی و ناراحتی به خودش گرفت و گفت: _ باور کن هرکی بود میزدم دندوناش توی دهنش خورد میشد!!! [بعد به آرامی گفت] ولی خب!!! _ خب؟!!! شاید یه زمانی بهت علتش رو گفتمالبته یکی از علل اصلیش اینه ولی در کل منم حسم از قبل بهت خوب بود. چقدرم خودم ماخوذه کردم بخاطرش .ولی خیال برات نداره که من زنیم که با!!! توی حرفش پریدم _مرضیه چه حرفیه ؟!! ابدا یه بار دیگه بگی پیاده میشم ، انگار من تورو نمیشناسم ؟!!! ( آنچنان ناراحت نشدم و آن لحظه ام اتفاقا برای اولین بار این شک در من زنده شد که نکند مرضیه با مرد دیگری هم بوده یا الان هم باشد) بعد با لحن مظلومانه و به ظاهر درمانده ای گفت: _خب منم میدونم کاری که میکنم خیلی گناهه ولی عموت واقعا ظلم میکنه و کرد. به من همون روز اول باید مشکلش رو میگفت یا لااقل کمک میکرد این مشکل حل بشه _فقط مشکل همین ؟!!! وارد خیابان شلوغی شد که ترافیک بود عینکش را کمی پایین آورد و کمی مکث کرد بعد با تردید انگار که معذب است گفت: _ بعد فهمیدم اخلاق و رفتار و سلایق و حتی طرز لباس پوشیدنم دوست ندارم .دو باری گفتم طلاقم بده اونم امتحانیااا ، حالش خیلی بد شد ،خیلی به من وابسته است.گذشته از این خانواده و فامیل منو که میشناسی!! طلاق اصلا برنمی تابند . موقعیت اجتماعیم هم اقتضا نمیکنه.گیر کردم خلاصه. میدونی ازدواج سنتی این معایب هم داره دیگه .مادر بزرگت منو توی یه مجلس احیا واسه عموت لقمه گرفت. منم بچه بودم چه می فهمیدم .مادر و پدرمم نشستن زیر پام که خانواده خوبین ، مادرش ال پدرش بل خودش فلانه.چه میدونم شد دیگه!!! خیلی نمیتوانستم با او همدلی کنم فقط داشتم به این فکر میکردم که آیا امکان تماسی در شرایط اکنون فراهم میشود یا نه؟ با این حال گفتم: _مرضیه جان دیگه گذشته .واقعا تو گناهی نداری این شرایط کسای دیگه برات رقم زدن… به آینه روی شیشه نگاه کرد و آهی کشید و گفت: _ چه میدونم خلاصه در مورد زندگیم و عموت گفتنی زیاده بخوام بازش کنم مثنوی هفتاد من میشه حاشیه شهر بود .کنار یک آپارتمان تازه ساز که گویا جز پروژه مسکن مهر بود توقف کرد. طبقه پنجم دو نوبت دو کیسه برنج و دو حلب روغن را بالا بردم و دم در خانه ای گذاشتم و یکسری خرت و پرت دیگر هم بالا بردیم .آپارتمان با اینکه تازه ساز بود بسیار ساده و بدون ظرافت و با مصالح ارزان ساخته شده بود. مرضیه دوباره به من گفت بروم داخل ماشین منتظر بمانم اما من برای مراقبت پایینتر روی راه پله ایستادم .فکر میکنم زن مسنی در را باز کرد با مرضیه احوالپرسی گرمی کرد و چند بار او را بوسید بعد ظاهرا پیرمردی آمد اوهم کلی با مرضیه احوال پرسی کرد و از او تشکر و برایش دعای خیر کرد من حس میکردم که مرضیه همه این ها را با ولع تمام دارد می بلعد و از آن انرژی می گیرد .بعد یک سری حرف های دیگر در خصوص وضعیت بچه هایش اینکه شوهر دخترش به خاطر چه جرمی زندان است؟ یا وضعیت بیماریشان چطور است؟ و آلخ. موقع برگشت مرضیه ناگهان با من روی پله ها مواجه شد و جا خورد: _اینجایی!!! چرا نرفتی؟ _دلمطاقت نیاورد گفتم وایسم همینجا _چرا ؟ _مراقبت باشم ترسیدم طوری بشه از حالت نگاه و خطوط چهره اش متوجه شدم از این کار من خیلی خوشش آمده . بعدا به من گفت مسعود این کار را نمی کرده و داخل ماشین منتظر می ماند.با همشروع کردیم به پایین آمدن از پله ها.آسانسور خراب بود و معلوم بود اکثر واحد ها خالی هستند.آرام گفت : _واسه این میگم بری چون کسی نباشه بهتره چون در حضور کس دیگه ممکنشرمنده بشن _کاملا میفهمم مرضیه جلوتر از من راه میرفت. نزدیک واحدی که معلوم بود خالیست صدایش زدم. برگشت و گفت: چیشده؟ سرش را آرام گرفتم و لبانم را به لبان گوشتی اش که کمی مزه کاکائو (احتمالا به دلیل نوع رژ لبش)میداد چسباندم و بوسه ای به غایت گرم از مرکز لبانش با لبهایم بیرو کشیدم طوری که رطوبت و گرمای لبش را لبانم خوب جذب کرد .اول مقاوتی نکرد اما بعد سریع واکنشی نشان داد و با دستش تقریبا تند مرا به عقب پس راند بعد با نگاهی اخم آلود و شوکه خیلی آرام گفت: _دیوونه چیکار میکنی یکی میبینه بعد سریع شروع کرد از پله ها پایین رفتن . داخل ماشین کمی بد اونقی کرد و کلی اعتراض کرد و نالید که آبرو و اعتبار و زندگی اش را به خطر می اندازم و به من اعتماد کرده و مرا همراه خودش آورده. من هم کلی زبان ریختم و توجیه اوردم و عذر خواستم تا نرم شد .اما متوجه شدم بر اثر بوسه من کاملا منقلب شده بود.عصبی به نظر میرسید. همش داخل آینه را نگاه میکرد و مقنعه اش را مرتب میکرد . گاهی نفس های عمیقی میکشید. چند بار پشت سرهم به تلفن همراهش نگاه کرد. دست روی صورتش میکشید تا عاقبت دستانش را باز در دست گرفتم .به آرامی و در سکوت ماشین را میراند . دستکش دستی را که با آن دنده عوض میکرد را درآوردم .انگشتانم مابین انگشت های کشیده و لطیف و اندکی گرمش پیچیده میشد. شصتم روی دستش را به آرامی نوازش میکرد و اثرات آن را از روی خطوط چهره اش میخواندم ، چشمانشرا با طمانینه خاصی باز و بسته میکرد.آنگاه دستش را آرام بوسیدم . نفس عمیقی کشید .حرکتی به بدنش داد .با نگاهی که انگار پر از حرارت و نیاز بود به من نگریست.دستم بی مهابا روی زانوی مرضیه قرار گرفت و بعد آرام در کناره ران ، این عضله نرم و درشت که بی قرار بود حرکت کرد . مرضیه حرفی نمیزد. عینک آفتابیش را گذاشت و در هوای سرد بهاری اردیبهشت کمی شیشه را پایین داد و اندکی خودش را روی صندلی مایل کرد و به روبرو خیره شد. در آن محدوده حاشیه شهر عبور مرور خیلی کم بود و بیشتر بیابان بایر بزرگی بود که چند جای آن بشکل پراکنده مجتمع های آپارتمانی ساخته بودند.دو دکمه پایینی مانتوی کارمندی مرضیه را باز کردم و دستم را بین کوره سوزان ران هایش بردم و نرمه گوشتی درشت و گرم گویی که تپش داشت را کمی فشار دادم .پیچ و تابی به خطوط چهره اش داد و بعد انگار که اتفاقی نیافتاده با صدای که کمی لرزان بود گفت: _این آخریه. یه سری وسایل برای یه عروس و داماد. همینجا براشون یه خونه دست پا کردیم . البته کمک کردیم تیکه های بزرگ رو خریدن .الان فقط یه سری خورده ریز براشون میبریم ، سرویس چینی و قاشق و کارد و اینا… دستم را بالاتر بردم .شکاف بین نرمه گوشت ها تنگ تر و حرارت و نرمی زیادتر شد . آنجا پاهایش را قفل کرد و دستم گیر افتاد. در بدنش ارتعاشی را احساس کردم به سختی و آرامی گفت : _نکن یکی میبینه بعد وارد محوطه یک مجتمع شدیم که جلویش خورده سنگ های سفید ریخته بودند.دستم را بیرون کشیدم. پیاده شدیم .مرضیه چادرش را مرتب کرد و بعد به من گفت کدام جعبه ها و کیسه ها را همراه خود بیاورم . آلت برجسته ام از روی شلوار کمی بلند بود.خودش هم یک جعبه کوچک و یک کیف دستی بزرگ را در دست گرفت .وارد مجتمع شدیم . رفتیم داخل آسانسور .کلید طبقه سه را زد .این مجتمع هم تقریبا خالی بود به جز یکی دو واحد اول. _اینجا کسی وسیله نداشته باشه تکلیف چیه؟ _ایستگاه اتوبوس داره. چند روز دیگه ایستگاه تاکسی هم براش درست میکنن… این را فقط از این جهت پرسیدم که جو سکوت بین ما شکسته شود .وقتی رسیدم به دم در خواستم جعبه ها را همانجا بذارم و برگردم که مرضیه گفت: _لازم نیست کسی خونه نیست _پس چرا اومدیم؟! در کمال تعجب شنیدم که گفت: _من کلید خونهشونو دارم به من سپردن تا خورده ریزی هایی که کسری هست رو تکمیل کنم کلید را داخل در انداخت .یک آپارتمان شصت متری دو خوابه خیلی ساده و بدون ظرافت و با مصالح ارزان بود. اسباب و اثاثیه داخل کارتن کنار دیوار چیده شده بودند _ بذارشون اینجا پس خودشون کوشن ؟ _مرضیه که داشت چند وسیله را جابجا میکرد گفت: _پسر که سربازیه ، دختره هم که روستا خونه پدرش. پسر قرار یک ماه دیگه سربازیش تمومبشه بیاد همین کارخونه نزدیک کار کنه… دست توی جیب هایم گذاشتم و شروع به قدم زدن کردم و به این فکر میکردم آیا مرضیه مرا اینجا آورده کاری کنیم ؟ دلم میخواست بروم از پشت بغلش کنم ولی از طرفی هم نمیخواستم اینقدر گرسنه بازی هم در بیاورم .مرضیه چادرش را روی کارتن یخچال انداخت و مشغول چیدن یک سری وسایل داخل کابینت شد. _ اون کتری رو پر آب کن بذار رو گاز یه نسکافه بخوریم _ آخ نو ها !!! _بعد میگذاریم خشک میشه شگونم داره انجام دادم .رفتم کنارش ایستادم. داشت چیزهایی را یادداشت می کرد.زیر لب همزمرمه می کرد : _خب اینم از این _چه موسسه ای اینارو تهیه میکنه _موسسه خیره میعاد نور که من جز هیئت مدیره اشم _منابع مالیش از کجا تامین میشه؟ _خصوصیه در واقع حدود دویست نفری میشن که پول روی هم میذارن بعد یهسری کیس انتخاب میشن واسه کمک. نزدیکش شدم و سرم را به سرش چسبوندم و به یادداشت کردنش نگاه کردم .او هم به من تکیه زد. دستم را دور کمرش حلقه کردم ، گوشه پیشانیش را بوسیدم ، عطر موهایش ، همراه بوی ادکلنش دلم را آشوب کرد .حسِ وزن بدنش پوستم را داغ و سراسر مرا آکنده از شوقِ هماغوشی کرد.کمرش را بیشتر در حلقه دستم فشردم .پیشانیش را به گردنم چسباند و نفسِ گرمش به زیر گلویم خورد برای همین موجی وحشی بدنم را لرزاند و موهای تنم را سیخ کرد. نفس هایش شمرده شده بود.تکان های کوچکی به بدنش می داد که انگار نیرویی از طلب و عطش را بر خرمن جانم می افکند.دست دیگرم انگار بی اختیار به سمت چانه مرضیه رفت . آن چانه گرم و لطیف و کمی چرب را گرفتند و سر مرضیه را به آرامی به سمت دهان من چرخاندند و اشعه گرمی از چانه هایش با تصادم انگشتانم در جانم سریز شد.ضربانِ قلبم شدت گرفت و با چرخیدنِ سر مرضیه و نزدیک شدن لبهایش ، رعشه ای غریب چهارستون بدنم را اندکی لرزاند . گوشه هایِ لبهایش بخاطر رژش بهم چسبیده بود اما با حالتی تضرع آمیز و پر از نیاز میانه یِ لبهایش باز بود و از آن نسیم گرمی می وزید که رایحه یِ گرمسیریِ شهوتناک .بیشتر خودش را چسباند طوری که فشارِ بغلِ لمبر گرم و نرمش را به ران و پهلویم حس کردم و آن موجِ وحشی در بدنم یکپارچه شد.همین باعث شد او را بیشتر به خودم فشار دهم تا در مذابِ پر حرارتِ عضلات زنانه او غرق شوم . آن نسیمِ هوسناکِ گرمسیری از میان لبهایِ نیمه بازش در دهان و حلقم پیچید و زیر پلکها و گونه هایم را داغ کرد . رایحه نفسش به همراه بوی کرم پودر و تن زنانه اش مشام و صورتم را پر کرد.در ته گلویم حس عجیبی داشتم . شاید نوعی تشنگی یا گرفتگی که همراه با آن بزاق زیادی ترشح شده بود. طوری که توان ابراز هر کلمه ای را مسدود کرده بود . لبها بهم چسبید ، گوشتِ داغِ لبش و طعم رژ لب و بوی آن که همراه شده بود با رایحه تند و گس نفسش خلاصه همه این ها وادارم کرد این کام تشنه و پر از بزاق هایِ شهوت را بگشایم و لبهای خیسش را بین لبهایم بگیرم . گوشتی نرم و مرطوب که بین لب هایم بی قراری میکرد . آن گرفتگی ته گلویم بشدت تحریک میشد. آن نیرویِ خورشیدیِ وحشی بین ما مرتب قدرت بیشتری می گرفت و ما را وادار میکرد به جان هم بیفتیم، پس ناگهان عضله ای بشدت چسبناک و لزج ، آن موجود عجیب الخلقه که کش و قوس هایی وحشی به تن خود می داد در دهانم خزید . با کامی تشنه و وحشی زبانم را دور زبانش پیچاندم و برجستگی هایِ خیلی ریزِ سطحِ آن را با زبانم حس کردم . زبانش شروع به چرخش در دهانم کرد و بعد با تمام حرص و اشتیاقم شروع کردم به مکیدن آن . در میانه لبهایم زبانِ بی قرار و چسبناکش کشیده میشد و به بوسه آتشین لب ها ختم می شد .لب پایینم را بین لب هایش ، در آغوش گرم و مرطوب آنها میفشرد در حالی که لب بالایی من قفلِ چاله لبش شده بود و حرمِ داغ و بویناک نفسش را بوییدم.با دستانم دوطرفِ انحنایِ کمرش را گرفتم و چرخیدیم ، طوری که من پشت به سینک آشپزخانه قرار گرفتم ، ناگهان لب پایینی من را میان دندان های صاف و براقش گرفت و کشید .این سوزش و گزندگیِ ملایم اعصاب صورتم را بشدت تحریک کرد و نیرویی وحشی تر را در عمق جانم بیدار کرد.طوری که باعث شد مانتوی اداریش را با حرکتی خشن بالا بزنم که بر اثر درشتی باسن مرضیه آخرین دکمه آن پرید و به شیشه پنجره خورد. بعد با دو دستم لپ هایی باسنش که این دو عضله متقارن و نیم دایره ای حجیم را به چنگ گرفتم و با نیروی تمام از هم باز کردم ، در حالی که آلتم از روی شلوار بشدت به مثانه اش فشرده شده بود و نرمی سینه هایش روی سینه ام .ناله ای ژرف سر داد: _ آخ یواااش بازوهایم را محکم گرفت .انگشتان کشیده اش با ناخن هایِ مصنوعیِ کله قندی به رنگ آبی لاجوردی در حالی که حلقه ازدواج در یکی از آنها برق میزد بازوی مرا میفشرد. سرش را عقب گرفت بعد چند ثانیه سرش را بالا آورد ، چشمانش مثل همانشب شده بود ، نیمه بسته و با حاشیه قرمز ، از شهوت دوباره مست شده بود. موهای شقیقه ها و جلوی سرش که بلوند یخی بودند از مغنه اش بیرون زده و در صورتش پخش شده بودند ، با همان چشمان واله و شهلا به من نگریست ، انگار با سوظن یا خواهش یا تهدید به من خیره شده بودند.ناگهان به گردن من هجوم آورد .وقتی آن لبهایی که وصفش رفت و حرم داغِ نفسش به گردنم خورد و زبانِ لزجش روی آن کشیده شد ، جریانی غریب و ویرانگر از لذت از زیر زانوهایم تا چشم هایم را پر کرد .پوستِ ساق های پا تا زیر چانه ام را مور مور میکرد . گویی جریان الکتریسیته غریبی مرا خشک کرد بود .زانوهایم زیر بارِ سنگینِ این الکتریسیته لذت میلرزید.این جریان آن نیروی وحشی تازه بیدار شده را بیشتر تحریک میکرد . لمبرهای باسنش را با نیروی بیشتری از هم باز کردم . سرم را به عقب خم کرده بودم و ناله سر میدادم : _آخ مرضیه او مانند کودکی گرسنه که سینه مادرش را میمکد گردن مرا میخورد و میک میزد و آن جریانِ الکتریسیته لذت بدنِ مرا سیخ می کرد ، آن نیرویِ وحشی کار را به جایی رساند که ناله های شدید تر سر میدادم _آی مرضیه سرش را بلند کرد ، چشمانش پر از افیون شهوت بود و پوست صورتش تافته و گونه هایش گلِ آتش زده ، چند دانه عرق از پیشانیش در حال چکیدن ، ریملش پخش شده ، رژ لبش اطراف دهانش کشیده شده و موهایش اطراف صورتش پریشان بود .نفس های تندی میزد و با صدای لرزان گفت: _جان مرضیه چیه ؟ چی شده؟ بعد دست روی آلت برجسته ام گذاشت _ جاااش خیلی تنگه بچم ام. درش بیارم یه هوایی بخوره بعد دست مرضیه مولایی با آن انگشتان ظریف و کشیده و ناخن های مصنوعی بلند ، آن دست ظریفی که این چنین از آستین مانتوی کارمندی بیرون می آمد و روحی پرهیزکارانه ، مادرانه و آموزگارانه داشت و با حلقه طلایی که درخششِ تعهدِ زناشویی را به نمایش می گذاشت ، داشت تر و فرز سعی میکرد دکمه آهنی شلوارِ لی پسر برادرش را باز کند، همان دستی که با چنین چابکی ضامن قوطی شیر خشک را باز میکرد .موفق شد و پایین پایم نشست و شلوارم را با تمام نیرو پایین کشید، بعد بلند شد و پیشانی خیسش را به پیشانیم چسباند و در حالی که چشمانش را بسته بود .بوی عرق زنانه ، ادکلنش و حرارت بدنش سینه و مشامم را سنگین کرد بود . با آن انگشتان باریکش آلت مرا از روی شرت بشدت میمالید _آخیش یکم آزاد شد بچم سرش را کمی عقب گرفت با نگاهی خمار و دلسوزانه که مرتب زوایای صورتم را از نظر میگذراند گفت: _خوب شد ؟ بهتر شد ؟ نمیتوانستم بر اثر ضربه هایِ پی در پیِ شوک هایِ لذتی که مرضیه وارد میکرد حرفی بزنم نفس های عمیق میکشیدم و با سر تاییدش کردم . ناخون هایِ تیزش پاورچین از روی مثانه ام رد شد ، انگار موجودی عجیب با پاهایِ عنکبوتی و نوک تیز از روی شکمم رد شد و بعد داخل شرتم شد ، که باعث شد ته دلم خالی شود و نفس ام لحظه ای حبس شود و رعشه ای بگیرم ، بعد پاهایِ کشیده و استخوانیش را دور آلتم جمع کرد. آن را در کف دستان مرضیه حس کردم در حالی که ناخن انگشت کوچیکش کمی روی سطح آن کشیده شد و سوزش خیلی کمی ایجاد کرد بعد دست دیگرش را دور شانه ام انداخت و صورتش را بغل گردن و گوشم چسباند طوری که زمزمه اش ، نفسِ گرمش و برخوردِ دهانش ، موجِ رعشه آور دیگری از گردن تا پایین بدنم را موجب شد بعد شروع کرد برایم بسرعت جلق زدن _ پسرم چه شمبولی داره !! اینجوری بهتر نشد ؟؟ با چشمان وحشی اش به چشمان خیره شد . گویی در آنها خشم و انتقام بود و با حرص گفت : _هومممم ؟ آره یا نه ؟؟ دستانم را از پشت تکیه گاه کرده بودم و لبه سینک را گرفته بودم. بدنم از فشار این کیف به عقب خم شد و آه دیگری سر دادم و به سختی گفتم: _ آآخ آره سرعت دستش را بیشتر کرد با حرص و خشونت تمام . گاهی ناخن هایش روی کیرم کشیده میشد و ناله ام را در میاورد . دوباره سرش را جلو آورد و با همان نگاه پر از حرص و شهوت که مرتب می چرخید به من خیره شد. _الان چی ؟ حالا باید جور عموت بکشی. دنده آقا بزرگ و مامان جان نرم ، کلاه سرم گذاشتن من به جاش تو رو برمیدارم نظرت چیه؟ با حرص و غضب ، محکم دستش را عقب و جلو میکرد و دوباره به همان شکل عصبی و جنون زده نگاهم میکرد _آخ مرضیه ناخونااات شروع کرد به زدن سیلی نه خیلی محکم و نه چندان یواش به صورتم _مرضیه چی ؟ مرضیه چی ؟ نظر داشتن به زن عمو همینارو هم داره بعد ناگهان دستش را درآورد و شرتم را فی الفور کشید پایین . نسیم خنکی به دم و دستگاهم وزید . شروع به زدن ضربه هایی به زیر سر آلتم کرد طوری که سر آلتم به مثانه ام برخورد میکرد . _نشیا!!! اینجا خونه مردم به گند نکشیش باشه؟ نفسم را به زور بیرون دادم و گفت : _ باشه همانطور که سر آلتم را در دست داشت یهو متوجه کتری شد. _ ای وااای نترکه شعله زیر را کتری خاموش کرد و همانطور که آلتم را در دست داشت به آغوشم آمد و زبانش را در دهانم کرد. من هم شروع کردم به خوردن جانانه زبان و لبش. صورتش را جدا کرد و پشت سرش را وارسی کرد . رفت تمام پرده ها را کشید .از چشمی در بیرون را نگاه کرد .کلید را در قفل در گذاشت .خواستم شلوارم را بالا بکشم که بانگ زد: _بالای چی میکشی ؟!!! درش بیار .کفش و جورابتم در بیار و پاهاتم بشور. اون یه جفت دمپایی اونجا رو بپوش . _اون زیر انداز گرد رو میبینی؟؟ توی اون اتاق پهنش کن به نظرم خیلی مضحک آمد که با کون لخت این کار را انجام دهم. برای همین شلوارم را بالا کشیدم و زیر انداز را پهن کردم .مرضیه با حالتی هراسان و مضطرب تلفنش را چک کرد بعد بسته دستمال مرطوب و آیینه و کیف آرایشش را برداشت و وارد اتاق شد . چند دقیقه بیرون باش من سر و وضعم رو مرتب کنم. _ چشم ارباب لبخند محوی زد اما پریشان و مضطرب به نظر میرسید _ هر وقت گفتم بیا رفتم بیرون و کارهایی که مرضیه گفت را انجام دادم و منتظر ماندم .لیوان آبی خوردم و سعی کردم آلتم را سیخ نگه دارم .تقریبا یک ربع دقیقه بعد مرضیه با چادر و مقنعه مرتب در حالی که چادرش را سفت زیر گلویش گرفته بود در را نیمه باز کرد ، آرایش را تجدید کرده ، رژِ جیگری رنگ زده و لبهایش هوسناک تر از قبل شده و به چشمانش سایه مشکی که تقریبا براق زده بود و چون جادوگر سیاه پوش و مرموزی در آستانه در ایستاد.شاید شبیه همان جادوگرانی که مکبث را به ورطه هلاکت کشاندند. بعد با لبخند و نگاه شیطنت آمیز و خندانی گفت: _تشریف بیارید جناب من تعجب کردم اما بلافاصله حدس زدم چه خوابی برایم دیده و سراسر هیجان و خوشی شدم . وسط یک اتاقی که اسباب و اثاثیه اش چیده نشده بود زیر انداز گرد تقریبا بزرگی پهن و کنار آن دستمال مرطوب و لیوان آبی بود.اتاق بوی رنگ تازه تندی می داد .مرضیه در اتاق را بست .پرده اتاق را هم کشید. سمتش رفتم و شانه هایش را گرفتم و با لبخند و هیجان گفتم: _ خیر باشه حاج خانوم او هم شوخ طبعیش گل کرد و نگاهش را به زمین دوخت و با عشوه تصنعی گفت: _به مرحمت شما حاج آقا _ فکر کن یکی بود الان یه عکسی از ما میگرفت مرضیه خندید و با چشمان خندان و آکنده از شوق و میل گفت: _ تو لخت مادر زاد اینجوی جلوی من فکر کن؟ دو تامون خلیم _یه عکس کاملا آنارشیستی بعد با همان وجناتِ نمایشی اخمی کرد و به آلتم نگاه کرد و گفت _این چرا خوابید ؟ بعد دستش که تا نصف ساق برهنه بود از لای چادر سیاهش بیرون آمد و همزمان که با دستش اشاره میکرد گفت: _ بیا نزدیک ببینم نزدیک رفتم و جادوگر آلتم را در میان انگشتان و کفِ دستِش محکم گرفت . کیرم را اهرم کرد و با آن مرا کشید سمت خودش _جلوتر گفتم صورتم به صورتش مماس شد و همانطور که سریع برایم جلق میزد ، چفت چادرش را زیر گلو گرفته بود و مرا در آتش بازیِ شوم و زنایِ چشمان هوسناکش غرق میکرد. سریع نوک زبانش را چون زائده ای گوشتی مرطوبی بر لبم کشید و با صدای آرام و پر از هوسی گفت: _میدونم چی میخوای ، میدونم فانتزیت چیه اما توام میدونی من چی میخوام ؟ در حالی که دو مرتبه روی پیشانی و گونه هایم شبنم عرق می نشست و نفسمشمرده شده بود گفتم: _فکر کنم بدونم بعد با آلتم که دستش بود مرا به سمت وسط زیر انداز حرکت داد و کاملا تحکم آمیز گفت: _ دراز بکش روی زیر انداز دراز کشیدم و مرضیه با آن هیبت و شکوهش در حالی که ردای سیاهی پوشیده بود ، چون جلادی مخوف بالای سرم ایستاد ، چشمان کشیده اش بیش از همیشه افسونگر و اندکی غضبناک به نظرم میرسید ، من منتظر بودم تا ببینم این خداوندگارِجامعِ اضداد چه بلایایِ لذت بخشی را بر من نازل میکند . اتاق آفتابگیر نبود برای همین وقتی در را بست تقریبا تاریک شد .چراغ خواب را روشن کرد که ترکیبی بود از نور بنفش و آبی . حالا چهره مرضیه با آن چادر و مقنعه سیاه همچون چهره قدیسه مفسدی بود که ستاره هایی ظلمانی در چشمانشش می درخشید و انگار به قربانی ای که به آستانش تقدیم کرده اند نگاه میکند.من گویی در یک حالت خلسه بین خواب و بیداری غوطه ور بودم و خودم را به دست هوس بازی های این زن افسونکار ، این باکره بی عفت سپرده بودم. کمی مایل و به نیم رخ ایستاد بعد کم کم دیدم که آستان چادرش را باز کرد و ساق پایش به نرمی بیرون خرامید و نوک پایش به آرامی روی شکمم قرار گرفت ، و دلم را قنج کرد. جوراب توری به پا داشت که بشکل مربع هایی بود که پوست سفیدش از آنجا انعکاس میکرد .پیچ و تابِ موزونِ خطوطِ پاهایش ، پاشنه ، ساق و نرمه ی پشت ساق پا در میان این پوشش توری آنهم وقتی از لای چادرش بیرون آمده بودد، او از عرشی نیمه تاریک و گناه آلود با چشمان افسونکارش مرا بی اعتنا و غضبناک نگاه میکرد و لبانش چون غنچه ای خونین بود.چنین منظره ای نفسم را بند آورد. بعد با مکثی بجا و در ادامه به آرامی زانوی خوش تراش و آنگاه ران های خوش فرم و درشت و پهن چون ران اسب شاهزاده عربی خودنمایی کرد ،آن هم در پوشش آن ساپورت توری . آنگاه متوجه شدم که مرضیه از قبل برای چنین وقتی کامل برنامه ریزی کرده بود. آلتم از شدت انقباض و سفتی درد میکرد . بعد پنجه پایش را روی آلتم گذاشت .لغزشِ انگشت های پایش روی کیرم و حسِ آن بندهای نخی ساپورتش روی آن .خواستم بگویم (مرضیه) که بلافاصله این پرستارِ کارگاهِ زِنا به نشانه سکوت انگشتش را روی جلوی لبش گذاشت . پنجه پایش را از روی آلتم به نرمی حرکت داد و همراه با آن گرانشِ لذت از آلتم تا شکمم و سینه ام آغاز شد. موهای سینه ام سیخ شدند .انگشتان پایش را روی لبهایم کشید .حسِ انگشتانِ ظریفِ پایی که در پوششِ توری روی لبهای داغم کشیده میشد. من آنچنان گرایش به فوت فتیش ندارم اما متوجه شدم مرضیه لذت میبرد از این کار .برای همین زبانم را بین انگشت های پایش حرکت دادم و نفس داغم را بین آنها جاری کردم. چشمانش را بست و به بدنش پیچ و تاب های خرامانی میداد. لبانش را گاز میگرفت .چشمانش میرفت و می آمد.از زیر چادر سینه هایش را میمالید . آرام پاشنه پایش را گرفتم و پنجه پایش را در دهانم کردم و مکیدم با این کار موج خروشانی از لذت را سمتش گسیل کردم. دهانش باز شد و سرش را به عقب متمایل کرد و ناله ای کرد .با خشونت و حرص انگشتان پایش را روی لبهایم کشید .بعد پایش را داخل چادر برد و بالای سرم ایستاد . پرده هایِ بتِ ایشتار ، الهه یِ هرزه بابل، کنار رفت و من دیدم لباسِ خواب مشکیِ مشبکی از هزاران بندی که به ظرافت تمام در هم بافته شده اند ، لابلایِ آنها نخ هایِ نقره ای درخشانی کاروشده بود . مدل مایو بود. این حالت زیر سینه تا دور کمر و شکم را شامل میشد . بعد بصورتِ یک پارچه یِ مشکیِ شیشه ای با نگین هایِ سرخ از بغلِ کشاله ران امتداد میافت و واژن را تنگ در آغوش میگرفت .دور کمرش را خز هایِ مشکی براقی چون پر فراگرفته بود و بالاتر ، محدوده یِ نصف سینه ها پارچه مشکیِ بسیار نازک و شیشه ای کار شده بود که خط سینه و سینه های درشت و گرد و پر حجم مرضیه در آن خودنمایی میکرد . از پایین هم ، ران هایِ خوش فرم و تنومند این بتِ هرزه در ساپورت توری .این همه در حالی بود که انحنایِ ساعت شنیِ پایین تنه مرضیه این خط و ربط را کامل کرده و از وجود باسنی خوش فرم و پر و پیمان حکایت میکرد. دستانش را از دو طرف بالا برده بود و چادرش از هر دو طرف چون بالهای خفاش ، بشکل متقارنی چین خورده و بالا رفته بود .من شگفت زده و خشکم زده بود. چنین منظره ای آب را در کمر هر مردی خشک میکرد. چهار دست پا حرکت کردم و به پابوس این خدایِ مخوفِ هرزگی و هوس رفتم . ساق پایش را گرفتم و لبهایم را بر نرمه یِ گرمِ ساق پایش که در حصارِ توری بود کشیدم و بعد همانطور که از درشت نی و سطح استخوانیش عبور کرد به تخت سنگ ظریف زانو و آنگاه به پهنه عضله ای پر حرارت و ژله ای رانش رسید که جابجا از میان خطوطِ الیافَِ تور به لب هایم کشیده میشد.بعد برقِ ستاره هایِ سرخ ، همان نگین ها ، جلویِ چشمم بود و از پسِ تار و پودِ آن پارچه شیشه ای مشکی ، پیچ و تابِ آن تاجکِ صورتیِ لعنتی را دیدم .جلوی پایش دو زانو نشستم مانند مومنی صالح در برابر محراب عبادت .اما عبادتِ این بت واره یِ هوس.پیشانیم را به آن تاجک قدسی چسباندم (منظور چوچوله است) و بعد دستانم از پشت، پستی و بلندی هایِ دو پایِ این بت هوس را به سمت بالای طی کرد .از پهنه یِ نرم و گرمسیری ران ها عبور کرد و شروع کرد به بالا رفتن از قوس هایِ بزرگِ عضلانی که زیر دستم چون دمبه ای لطیف لرزان بود.انگار مایع گرمی در آن جریان داشت .انگشتان باریکی به همراه ناخون های تیز در موهایم فرو رفت و پیشانیم را به آن تاجک غضروفی فشرد. با لحن سرد و تحکم آمیزی گفت: _ دراز بکش طوری که صورتت بین پاهام باشه اطاعت کردم. همانطور که او ایستاده بود سرم را داخل چادرش و بین پاهایش قرار دادم .وارد درگاهِ ظلمانی خدایم شدم . رقصِ نور ضعیفی در آن باعث میشد سایه روشن هایی از ران هایش که در توری پیچیده شده بودند را ببینم ، در حالی که به تاریکی ژرفی چشم دوخته بودم و مضطرب و عطشناک منتظر نزول آنچه که مقدر بود شدم. صدای باز شدن چند دکمه آمد بعد چند قطره یِ لزج از عمق ظلمات به پیشانی و گوشه لبم چکید.چادر مرضیه چون حریر خنکی به صورت سوزانم کشیده شد و بعد ستون زانوها دو طرف سرم فرود آمد . حرارت و رایحه یِ ضحم و تندی را حس کردم که به مرور داشت بیشتر و به صورتم نزدیک میشد. مکثی کرد… _دهنتو باز کن و زبونتو دربیار ابتدا فرودِ جسمِ غضروفیِ چسبناک و مرطوبی را روی زبانم حس کردم که مزه شور و ترشی میداد و بعد و احاطه شدن زبانم توسط دو بالشتک گوشتیِ داغ . سطح آنها موهایِ بسیار ریزی داشت که مثل تیغ هایِ بسیار نازکی روی لبهایم کشیده میشد ، بویِ عصاره شهوتِ زنانه مشامم را پر کرده بود و حرارت مرطوبی صورتم را فرا گرفته بود. برقِ ناخن های بلند و تیزش را جلوی صورتم دیدم ، با دو انگشت دو لابیای واژنش را از هم باز کرد. _زبونتو بکن این تو زبانم را وسط مجرایِ ماهیچه ای لزج و لغزنده ای کردم. انگار زبان در دهان ماهی کرده باشم. موهایم را دوباره چنگ گرفت و فکر میکنم بدنش بشدت بسمت عقب انحنا پیدا کرد . _آخ توش بگردون نوک زبانم را داخل آن فضا چرخاندم. با نوک زبانم لایه هایِ مورب و لیزی را حس میکردم. بیشتر فرو بردم ، مسیر تنگ تر شد، زبانم مابینِ دو ماهیچه یِ لیز که مزه ضخمِ شور و ترشی میداد حرکت کرد. جیغی کشید و با ناله و صدای لرزانی گفت: _ آخ بیشرف صورتم خیس از عرق و ترشحات مرضیه شده بود.خودش هم شروع کرد به چرخاندن و تکان دادن وواژنش روی زبان و دهانم .نوک زبانم همچون موجودی کنجکاو ،تمام گوشه گوشه یِ این غارِ تنگِ لغزنده و ماهیچه ای را جستجو میکرد آنهم با سرعت و وسواس. از روی شیبی انگار سُر خورد. مرضیه ناگهان جیغی کشید .با آه و ناله گفت: _ آه ای کثافت عوضی بیشتر روی صورتم نشست و خودش را مایل به جلو کرد ، پیچ و تاب هایِ لیزِ مابینِ آن بالشتک هایِ گوشتی ، از روی زبان و لبم کشیده شد. عضله هایِ بشدت نرم و گرمی لب پایین و چانه ام را احاطه کرد. نصف زبانم وارد همان مجرای غضروفی و لغزنده شد . تاجکِ برجسته و بلندش بالای لبم نشست.نیمی از زبانم در گردابی از ماهیچه هایِ لزج و ترشحات میچرخید. در حالی که دندان هایش را بهم چسبانده بود با حرص گفت: _ندم پسر آقا محمد نخوره پس بدم کی بخوره ؟ محمد اسم پدرم است .این را که گفت حشری تر شدم و باعث شد با دو دستم لپ های باسنش را محکم بگیرم و ضربه های پی در پی به آنها بزنم و این لمبرهای ژله ای را مواج کنم. ناخودآگاه انگشتم را به مرکز ثقل آنها هدایت کردم که ناگهان روی دستم زد و آن را پس زد و گفت :فکرشم نکن. در دلم هیجان و شوقِ تازه ای زنده شد و آنهم شوقِ فتح سوراخ کون مرضیه مولایی همسر عمو مسعود دبیر الهیات بود. در حالی که زبان و لبم به همان کار مشغول بود و بار سنگینِ گرما و حرارتِ بین لمبرهای مرضیه را تحمل میکرد، پنجه در لپ های باسنش کردم. _ بخور ، شیره جونمو بخور ، حلالت باشه مال مرضیه است مال غریبه نیست بعد دست دراز کرد و کیرم که تبدیل به تکه سنگی کشیده و دردناک شده بود را مثل دسته پرچم گرفت و با شستش نوک خیس را نوازش کرد. _ اینم مال مرضیه است با این حرف ، رانه ای وحشی بدنم را لرزاند .برای همین دستانم را باز کردم و با سرعت و قدرت بر آن لپ های باسن گرد و بزرگ و ژله ای فرو آوردم طوری که صدای ضربه در اتاق طنین انداز شد . مرضیه جیغ بلندی کشیدو تقریبا با غصب و فریاد کنان گفت : _نزن بی شرف جای دستات میمونه برم به عموت بگم چی ؟ بگم جای انگشتای پسر برادرته؟!!! واژنش را محکم به لب و دهانم فشرد طوری که فشار استخوان لگنش از ناحیه واژنش را حس میکردم. بعد با تقلا و حرص بیشتری گفت: _ بگم زنت بعد کلی راز و نیاز و دینداری فاسق پیدا کرده ها!!؟ چند بار دیگر همین کار را تکرار کردم و یاد شعر مشفق کاشانی افتادم ، [باز این چه شورش است که در خلق آدم است ؟!!!] بدنش لرزش میگرفت و آهی هر بار از عمق جانش می کشید .ضربه آخر را که زدم گویی که از کوره در رفته باشد ناگهان بلند شد ، نفس عمیقی کشیدم . راه نفسم باز شده بود . لب و اطراف دهانم خیس و کرخت شده بود. _پاشو دیگه یالا میخوام شهیدم کنیا ببینم چیکار میکنی ، _جوری بزنم زن عمو مرضیه نتونی منبر بشینی. به تلفنش نگاهی انداخت و سریع آن را کنار گذاشت با لحن سرزنش آمیز و عصبی ای گفت : _ هه!!! ای بابا مرضیه ؟!!!خاک عالم بسر من کدوم مرضیه ؟!! چادرش را گوشه ای انداخت. با مقنعه و آن لباس خواب و ساپورت وسط اتاق بود. لباس خوابش در قسمت زیر واژن دکمه هایی داشت که باز بود . دوست داشتم مقنعه را دربیاورد تا موهایش را ببینم. _اونماز سرت در بیار دستی روی سرش کشید و دودل گفت: _حالا بیا دراز بکش الان در میارم زود باش ساعت چهار نیم شد. دراز کشیدم . لیوان آب را سر کشید ، پرده پنجره اتاق را کنار زد و نگاه کوتاهی کرد بعد همانطور ایستاده بالای سر من، پاهایش را دو طرف من قرار داد ، پاهایش را پرانتزی کرد و طوری که انگار می خواهد روی آلتم بشیند ، زانوهایش را خم کرد و نیم خیز روی کیرم قرار گرفت . کیر سفت و داغم را در آن حالت ، مثل میله پرچم محکم در دست گرفت و شروع کرد سر آن را روی پرده هایِ مرطوب واژنش کشیدن .ران هایِ تنومند و خوش تراشش در آن وضعیت ، در آن ساپورت توری ، پهن تر و درشتر شده بود.سینه هایش گویی چنان متورم شده بود که کم مانده بوده آن پارچه شیشه ای مشکی را از هم بدرد. با چشمانی شرر بار و شیدا از شهوت ، در حالی که گاهی لب قلوه ای سرخِ پایینش را به دندان میگرفت ، به من خیره شده بود. داشت آلتم را حسابی با ترشحات واژنش خیس میکرد ، جویبارهای گرم و چربی از انتهای آلتم تا بغل رانم جریان داشت.تاجک صورتیِ واژنش آویزان شده و قطره چکان بود.انگار نیرویی از سر آلتم وول میخورد و به شکمم سرایت می کرد.در همین حین تلفنش زنگ خورد . بدون اینکه وضعیتش را تغییری بدهد با دست دیگرش تلفنش را برداشت ، چشمانش گرد و نگران شد : _وااای یادم رفت به این زنگ بزنم خودش زنگ زد!!! ساکت هیچی نگیااا کمی مکث کرد و گلویش را صاف کرد و سعی کرد عادی باشد : _ سلام خانوم رحمانی احوال سرکار خوب هستید انشاالله؟ [صدایش کمی میلرزید ] _ به مرحمت شما لطف دارید [با دستش برایم جلق میزد تا سیخ بماند] _ پوزش میخوام انقد که مشغله دارم از اونورم بچه و شوهر پاک یادم رفت عذر تقصیر [ خسته شد و روی ران هایم نشست در حالی که پاهایش را از هم گشوده بود و کیرم را همچنان در دست داشت که به موازات واژنش بود] _ بله بله عرض کنم خدمتتون من فردا نیم ساعت قبل از اینکه جشن تکلیفشون شروع بشه خدمت میرسم فقط یه سری دفترچه گفتم براتون ارسال کنن اونا به دستتون رسیده؟ از آن طرف خط خانوم رحمانی شروع کرد به صحبت کردن . در همین حین مرضیه با آن دست دیگرش کیرم را رها کرد و شروع کرد به پایین دادن آن پارچه های مشکی شیشه ای ، سینه های بلوری و گرد و ستبرش را بیرون آورد و دستش را زیر یکی از آنها گذاشت و نوک برجسته اش که مرکز هاله ی صورتی رنگ گردی بود را چون نیزه به سمتم نشانه گرفت و چشمانش را باریک کرد و به شکل لب خوانی گفت : _میخوریش برام ؟!!! ناله خفیفی از سر شدت تحریک و تشنگی کام کشیدم سینه اش را رها و اخم تندی کرد و به نشانه سکوت انگشت سبابه اش را روی لبش گذاشت . بعد دوباره کیرم را بدست گرفت و مشغول شد. _ بسیار خب خانوم رحمانی پس حجت الاسلام فضلی ابتدا منبر میرن برای بچه ها بعد همون ساعت تعیین شده من چند کلمه برای این گلای قشنگم حرف میزنم [صدای پشت خط .انگشت شستش را نوک کیرم مالید و مایع آن را کش آورد . با گوشه چشم به تلفنش اشاره کرد و سرش را تکان داد ] _ به روی چشم .پس من همون ساعت خدمت میرسم. چشم به روی چشم .انشاالله. امری باشه . قربان شما.مرحمت عالی .خدانگهدار گوشی اش را زمین گذاشت و فوتی بیرون داد : _ول نمیکرد بعد آلتم را محکم تر گرفت و به حالت قبل از تماس تلفنی برگشت . سر کیرم را به آن پرده های گوشتی واژنش میمالید در حالی که با دست دیگرش نوک سینه ی درشت و گردش را به سمتم گرفته بود و کامم را تحریک میکرد. دهانم را باز کردم و گفتم : _ بهم بده چشمانش دوباره شیدا و واله شد و با اخم گفت: _عجله نکن چشاتو ببند حالا چشمانم را بستم .دهانه یِ حریصِ غضروف مانندی که تنگ بود ، کم کم سر درشت آلتم را داشت می بلعید. شیارهایِ ریزِ چسبناکی را حس میکردم که سر آلتم از روی آنها لیز میخورد. در ادامه بالشتک هایِ گرمی کیرم را تنگ بین خود می فشردند و آن را راهی آن غارِ غضروفی میکردند که ناهمواری هایِ کوچک لیزی داشت تا اینکه بالاخره انتهای کیرم که مثل تنه درخت شده بود در آستانه آن دهانه ی گوشتیِ بسیار مرطوب قرار گرفت . به اینجا که رسید مرضیه آه بلندی از ژرفای وجودش کشید که در ادامه تبدیل به ناله های ممتدی شد. _ آه ای خداااا وزنِ بالا تنه یِ مرضیه و فشاری که از سر حشریت به آن دهانه وارد میشد را به خوبی حس کردم.اینگونه آلتم وارد خصوصی ترین عضوِ بدنِ مرضیه مولایی استاد الهیات و خطیب دینی و همسر عمویم شد. مرد سر به زیر و بی آزار و کارمند سابقه داری که به احتمال قوی گوشی به دست داشت چایی دم میکرد.همان اضطرابِ عجیبی که ناگهان کودکی از دیدن تصادفیِ آلت تناسلی مادرش مثلا از لای در باز حمام یا موقع لباس عوض کردن به او دست میدهد برایم تداعی شد.جسمِ عجیبی با تاجکی پیچ و تاب خورده که موهای ریزی مثل دانه هایِ سیاه سطح آن را پوشانده اند.حرم و محرابِ عفتِ هر بانوی صالح و پاک دامنی که حال آلت افراشته و شق و رق من آن را شکافته و به تگنای دهانه رحم رسیده. چشمانم را باز کردم ، کف دستان مرضیه روی سینه هایم قرار گرفت ، صورتش بالای صورتم بود . چشمانش پر از نشئه شهوت و صورتش گل انداخته و داغ بود .انتهای مقنعه اش را گرفتم و به سرعت تمام قبل از اینکه مرضیه به خودش بیاید آن را با مهارت تمام از سرش بیرون کشیدم ، طوری که موهای لَخت و لطیفش که به آنها رنگ بلوندِ یخی زده بود روی صورتش و مقداری در هوا موج زد. آنها بسیار زیبا کوتاه شده بودند. به حالت چتری ، حاشیه آنها بیشتر کوتاه شده و کم رنگ تر بود.شوکه شد و در حالی که کصش را به کیرم بیشتر فشار میداد ، طوری که استخوان هایِ لگنش فضایِ داخلیِ چرب و ماهیچه ای و مرطوب واژنش را به دور آلتم فشرده تر میکرد. _چیکار کردی اینجوری راحت نیستم وای دوست ندارم دستش را دور سرش گرفت دستش را از دور سرش جدا کردم _ دیوونه اگه بدونی چقد خوشگلتر میشی انگار جوانتر شده بود . دخترک انیمه ای شر و شور و دلربایی.با آن چشمها ، لبها ، چانه باریک ، موها و آن اندام و لباس خواب خودتان فکرش را بکنید ؟!! کف دستانش روی سینه ام بود اما مانند پنجه هایی در آن فرو رفت و سوزش فرح بخشی را ایجاد کردند .سینه هایِ گرد ، لرزان و بزرگش بالای سرم بشدت شروع کردند به بالا و پایین شدن. تمامِ فشارِ حرصِ شهوت و وزنِ مرضیه به واژنش وارد و روی کیرم خالی میشد . آن دهانه گوشتی با فضایِ داخلیِ ماهیچه ای و لیز ، آلتم را به درون میکشید و بعد رها میکرد و همینطور همین را تکرار میکرد. چشمانش را بسته بود .موهایش اطراف صورت و روی چشمانش مواج بود.محکم میزد طوری که نفسم در سینه ام می شکست و مثانه و شکمم تکان میخورد. صدایی در اتاق پخش شده بود ، مثل صدایی که که هنگام زدن کف دستان به یکدیگر ایجاد میشود. زیر لب چیزی زمزمه میکرد.شروع کردم به مالیدن تاجک ، بین انگشتانم فشارش میدادم ، چشمانش را هراسان و دریده گشود ، کش و قوسی به خودش داد و با فغان گفت : _آآآی به شراره فحش بده _ جنده شخصی کی شدی هاااا ؟ دهان دره ای شهوتناکی کرد گفت: _ تو فقط تو ، شراره جنده انحصاری خودته فقط بعد بالا تنه اش را پایین تر آورد و صورت داغ و خیسم مابین دو بافتِ چربیِ گرد و بزرگ و گرم رفت. بافت چربی که چون کیسه آب گرمی نوسان داشت. بوی عرق تند زنانه ای می داد که مستم میکرد.بعد دستش را زیر یکی از سینه هایش گرفت و نوک آن را سمت دهانم گرفت ، لبهایم آن زائده گوشتیِ لاستیکی را میمکید و زبانم با آن بازی میکرد، آب دهانم مرتب ته حلقم جمع می شد ، شروع کردم به لیسیدن و خوردن آن هاله هایِ صورتی. با تلاشی مذبوحانه سعی میکردم تمام قسمت هایِ آن دو بافتِ چربیِ لرزان و گرم که پوستی به غایت لطیف روی آن کشیده شده بود را میک بزنم .نوک یکی از سینه هایش را گاز گرفتم. _ آی یوااش _آی بخور سهم خودته ، شوهر شراره شدی به حالت قبل برگشت ، پاهایش را کاملا قورباغه ای کرد و کفِ دستانش را دو طرف شکمم گذاشت، ناخون های تیزش انگار به گوشت تنم فرو میرفت . _ امروز حسابی میخوام برات جندگی کنم چطوره؟ بعد شروع کرد به کوبیدن ، سینه های ستبرش به رسم هرزه گان کارکشته بالا و پایین میشد ، ردِ عرق از گلو و بین سینه ها تا زیر شکمش جریان داشت. گونه هایش انگار ارغوانی شده بود و تخم چشمانش زیر پلک هایش میرفت و دهانش نیمه بسته میماند. صدای ضربه های برخورد به دلیل اینکه عرق کرده بودیم بیشتر شده بود.در او گویی چیزی از مرضیه باقی نمانده بود بعد به من خیره شد، چشمانش را باریک کرد و با صدای لرزانی گفت: _ چیه هااا ؟ خوبه کردن زن عمو ؟ شروع کرد به محکمتر زدن ، صدا بیشتر شد، کیرم دهانه واژن را به تمامی گشوده بود و بر طاقِ عفتِ مرضیه کوبیده میشد. _ خوبه ؟؟ ببین شراره ات شدم زنت شدم به من نگاه کن، چشمانی مست و پریشان از شهوت . ریمل و سایه اش چون اشکهای سیاهی با عرقش قاطی شده بود و تا گونه هایش امتداد داشت، موهای جلوی سرش به پیشانی عرق کرده اش چسبیده بود ، با نگاهی که گویی طلسم شده و خشک زده به روبرو خیر شده بود و گونه هایش می لرزید .نفس زنان گفت: _ بیا دیگه نه به تو که نمیشی نه به عموت که ظرف چند دقیقه میاد ، شما جلالی ها هر کدوم یه چیزی تون میشه. _ خسته شدی روی من به پشت دراز بکش تا من بزنم _ اینجوری ؟ _خودشه. صورت هایمان کاملا بهم نزدیک و نفس هایمان ترکیب میشد .تمام وزن بدنش را روی من انداخت.پشت خیسش روی سینه و شکمم سر میخورد . به خودم آمدم و دیدم این پیکره یِ زنانه یِ دلفریب که آکنده بود از ناهمواری هایِ موزونی از عضلات اغوا گر، روی من بدن قرار گرفت و چنین مکاشفه ای باعث شد دل غشه بگیرم. دستانم را انداختم زیر ران های قطور و تراش خورده اسب آشیل و پاهایش را بالا گرفتم و کمرم را هم کمی بالا گرفتم. کیرم را بدون دخالت دست راهی محرابِ عفت مرضیه کردم. _آخیش خسته شدم ، حالا تو یکم بزن، زانوهایم را خم کردم و کف پاهایم روی زمین قرار گرفت .شروع کردم به ضربه زدن.همزمان زبان و لب هایمان در کار بودند. نفس زنان گفتم : _بازم بریزم داخل؟ _قرص اورژانسی دارم بریز زبانش را طوری که گویی پرنده ای میخواهد به جوجه اش غذا بدهد هرزگاهی بیرون می آورد و من آن را میمکیدم . پاهایش را روی زانو هایم گذاشت .دستانم آزاد شد و سینه هایش را سفت گرفتم. وزنش را باید روی کمرم تحمل میکردم.تمرین های باشگاه اینجا خیلی به درد خورد.زیر گردنم را نوازش کرد و گونه های گُر گرفته و مرطوبش را به گونه ام چسباند.ضربه ها را محکم تر و چکشی کردم _ چی میشد تو شوهرم بودی؟ _ شوهر مخفیتم زبانش را داخل گوشم کرد و ارتعاشِ شدیدِ لذتی خلسه آور ، لرزه بر جانم انداخت.آن سائق بدوی و خالصِ حیوانی اوج گرفت .زیر ران هایش را گرفتم و پاهایش را کمی عقب کشیدم و از هم باز کردم و بالا نگه داشتم. نیزه تیزِ نرینگی را در شَرمگاهی که در پس تمامِ عفاف و متانت زنانه اش بود میکوبیدم.شروع کرد به زمزمه کردن دم گوشم که همان ارتعاش شدید را موجب میشد که همراه بود با نفس های گرم بویناکش. _زن مومنه مسعود مفت چنگت دوباره زبانش را داخل گوشم چرخاند. آن جوششِ جنون وار ، جانی بیشتر گرفت .ضربات که کند شده بود شدت گرفت. _ تازه عروس بودم کاش بهت میدادم زایمان نکرده بودم حسابی تنگ بودم این را که گفت آن نیرویِ وحشیِ جوشان مبدل شد به فشار تخلیه اسپرم . تکانه ای از زیر بیضه هایم آغاز شد و با ضربات تندی فرایند آن را تسریع کردم. بشکلِ نیرویِ بشدت فشرده ای در مقعدم شد. عاقبت از کانونِ بیضه هایِ متورمم گسیل شد و با ناله و فغان من همراه شد . شلیک رشته هایِ منی در ژرفایِ مهبل ، در آن فضایِ ماهیچه ای لزج . بدن مرضیه هم شروع کرد به همان لرزش های دیوانه وار . هر دو باهم در این اشراقِ زمینی و پست لحظاتی غرق شدیم . استغاثه و ناله های رستگاری ما بلند شد. مدتی به همان حالت ماندیم .مرضیه روی من ولو شده بود و هر دو نفس های عمیقی می کشیدیم.گمان میکردم بعُد جدیدی از وجود مرضیه را کشف کرده که بسیار به من نزدیک بود ، بعدی که از آن ویترین و نماهایِ اجتماعی و ایدئولوژیک مستقل بود.عاطفه عمیقی نسبت به او پیدا کرده بودم .آری میتوانم بگویم او را دوست داشتم. مرضیه ای که در جهان کوچک و لذت طلبانه ی ما شهوت رانی معصوم بود و به آنچه طبیعتش میطلبید عمل می کرد ، به میلش ،به زندگی آری میگفت به دور از توبیخ ها و شرایع و ممنوعیت های متافیزیکی که سرچشمه های دروغین و ریا کارانه داشتند.یاد عبارت جالبی از فیلم نیمفومانیاک ساخته لارس فون تریه افتادم : [تمام ارزش های بشری در یک جمله خلاصه می شود و آن ریاکاری است].ارزش هایی که تو را وادار میکنند به اینکه چیزی باشی که نیستی و چیزی نباشی که هستی .آدمی چگونه میتواند از آنچه طبیعت اوست و در نتیجه پاره ای از سرنوشت اوست ، جدا باشد و آن را نزدیک کرد به یک انسان آرمانی_ اخلاقی ، یک مفهوم کلی، یک توهم؟!!. هراکلیتوس فیلسوف یونانی چند هزار سال پیش گفته : [خویِ آدمی سرنوشت اوست]. در حسِ نشئگی عمیقی که بعد از آن مارتن سنگینِ سکس به ما دست بود معلق بودیم.پهلوی من در حالی که سرش روی بازویم بود دراز کشیده بود و آرام لب های یکدیگر را میبوسیدیم .سرش را روی سینه ام گذاشت و با انگشتش روی سینه ام چیزی هایی میکشید: _مرضیه دوستت دارم _کاش اینو نمیگفتی _چرا ؟ _چون این رابطه درست نیست در نهایت نباید بهم وابسته بشیم _ حالا که شکل گرفته تو چی منو دوست داری؟ [انگشتش را روی لبم کشید] _ داشتم به این فکر میکردم چطور دیگه پیش مسعود بخوابم ؟ اجازه بدم بهم دست بزنه؟ ، من خودم مال تو میدونم یا فعلا چنین حسی دارم [پیشانیش را بوسیدم] _ تمام این کارا توی سکس رو برای عمو هم انجام میدی؟ آب دهنش را قورت داد و پایش را روی پایم انداخت و انگشتش را دور چشمانم کشید. _اصلا به اونجاها نمیرسه مثلا بیضه اش بگیری تو دهن دو تا عقب جلو کنی میشه تاز اگه حسابی راست شده باشه [دستم را دور کمرش حلقه کردم ] _حتی با قرص هایی که دیر انزالی و نعوظ میاره؟ _اون قرصا باعث میشه سردرد و حالت تهوع بگیره دیروز خیلی میل داشتم. یهو یه ربع بعدش ارضا شد .وااای روانم بهم ریخت داشتم دیوونه میشدم. [به روی مرضیه نیاوردم ولی متوجه شدم به همین خاطر بود که چنین برنامه ای را با من همان روز طراحی کرد،حتی لباس خواب هم پوشیده بود.] _ واسه همین میگم دیگه انگار نمیتونم باهاش بخوابم ، از طرفی هم خوب نمیشه شوهرم از طرفی هم انگار توی برزخ گیر میکنم تو و اون وااای خدا از تقصیراتم بگذر … به خودم بیشتر چسبوندمش و پیشانیش را بوسیدم.خودم را دیگر پادشاه قلمرویِ بدن و قلب مرضیه میدانستم ، این موجود لطیفی که چنین لذت هایی به من می بخشید و موجب میشد این زندگی ملال انگیز ساعاتی شورانگیز باشد را نمیخواستم به هیچ عنوان از دست بدهم. _ عاشقتم [ شروع کرد به بوسیدن لبهایم .من هم همراهیش کردم ] _منو بزارن تا فردا عصری میخوام بهت بدم [تلفنش زنگ خورد بلند شد نشست .شانه ها و پشتش جایِ رد عرق بود ] _سلام نازنین جان خوبی عزیزم؟ خاله و بابا رو که اذیت نکردی ؟ کارم تموم شده دارم برمیگردم عزیزم ،تمرین های ریاضی انجام دادی ؟ آفرین عشقم.برات چی بخرم ؟ چشم باشه تا تمومش کنی رسیدم.دارم میام مامانم .فعلا… دستش را دیدم که رفت سمت صورتش .همانطور که نشسته بود صدای بالا کشیدن بینی و هق هق خفیفی را شنیدم از پشت بغلش کردم و شانه اش را بوسیدم چی شد عزیزم ؟ هیچی طبیعیه ، وای ساعت شیش بلند شد ایستاد ، موهای پریشان ، آرایش بهم ریخته ، لباس خوابی که تا زیر سینه پایین کشیده شده بود و سینه های درشت و گردش آویزان و شکم و رانش به خاطر تعریق کمی مرطوب بود. از داخل کیفش دو سه عدد وسیله شبیه شامپو و همچنین شرت و سوتینی برداشت و داخل حموم برد .برگشت حوله ای مسافرتی نیز از داخل کیسه ای بیرون آورد. از قبل فکر همه چیز را کرده بود. بعد ناگهان به من زل زد و اخم کرد: _ وااای بلند شو!!! _ چیشده؟!! _بلند شو میگم [ایستادم و نزدیک آمد و روی گردنم دست کشید] _خاک بسرم روی گردنت چقدر کبود شده !!! [تلفنم را برداشتم و دوربین آن را چرخاندم سمت] گردنم : [کبودی هایی خیلی از جاهای گردنم را پر کرده بود. نمیدونستم با این مشکل باید چه کرد ؟ اصلا چرا باید مشکلی باشد ؟ مگر آدمی بخاطر تامین نیازهای جنسی اش از کسی ولو خانواده اش باید خجالت بکشد ؟] _بذار من سریع برم یه دوشی بگیرم ، میام یه فکری براش میکنم . [هوس کردم با او در بخار حموم و زیر آب گرم هماغوشی کنم.] _من نیام با هم دوش بگیرم؟ _نه بابا الان میای دوباره راست میکنی دیر وقت بابا برو خونه دوش بگیر. _پس یه حموم طلبم [با لحن و حالت جدی ] _اینو بگیر خودت تمیز کن فعلا .فقط مونده با زن عمو مرضیه ات حموم بری!!! [یک بسته دستمال کاغذی کوچک داخل پلاستیک بود] _ بی زحمت اینجارو یه مرتب کن.ببین چراغ روشن کن خوب نگاه کن ببین جای قطره ای چیز نیفتاده. اگه دیدی اون کهنه کنار سینک خیس کن تمیزش کن. اگه روی زیر انداز بود دستش نزن تا بیام. یه ده دقیقه دیگه میام.برم پکیج زیاد کنم راستی. _چشم طبق معمول به دستورهای مرضیه عمل کردم و بعد لباسهایم را پوشیدم .سر وضعم را کمی مرتب کردم . پنجره آشپزخانه را باز کرده بودم و داشتم سیگاری دود میکردم . میگویند سیگار بعد از سکس شبیه سیگار بعد از کوکائین است .مریضه حمومش تقریبا پانزده دقیقه طول کشید .ساعت شیشم نیم بود.مرضیه در حالی که حوله را دورش پیچیده بود ، بدن سفیدش می درخشید و ران هایش چون ران های تنومند اسب بالغی موقع راه رفتن می لرزید و باسن ستبرش لنگر می انداخت. به سرعت داخل اتاق رفت و در را بست. در بین راه غری هم زد : _وای خفه شدم چه بوی سیگاری صدای سشوار بلند شد. سشوار از کجا آمده بود !!؟ من لَخت و با روحی سبکبار خواستم سیگار دیگری روشن کنم که صدایم زد .در زدم _بیا تو عزیزم وسط زیر انداز چهار زانو نشسته بود و اطرافش کلی کیسه و قوطی و مواد آرایشی و عطر و ادکلن بود. شرت و سوتینی فقط تنش بود و آیینه ای جلوی صورتش گرفته بود و داشت به دقت آرایش میکرد. هر چیزی که به زن مربوط است زیبا و دلربا است.زن مانند چنگی خوش نوا است بشرط آنکه در دست نوازنده قابلی باشد . هر چند گاهی هم بعضی چیزها که مربوط به زن است بسیار مرگبار میتواند باشد. _ بیا اینجا بشین بدون اینکه نگاهم کند با وسواس و کمی هم اضطراب داشت روی صورتش کار میکرد . کنارش نشستم و با لذت به این منظره و جزییات آن نگاه کردم . به سینه های گرد و بزرگش که آنها را سوتین بنفش پنبه ای در آغوش گرفته و شورت هفتی با همین رنگ زیبا که متورم شده بود. شکمش کمی برآمدگی داشت و شل بود .رنگ و مدل موهایش که به او جلوه ای شیطنت آمیز و شیرین داده بود.لبانش را ورچید ، لب هایی که دو قلوه گوشت هوس برانگیز و به رنگ صورتی محوی شده بود.ران هایش در این وضعیت حجم و حالتی پیدا کرده بودند که چشم هر مردی را جذب میکرد. آهنگی از شادمهر عقیلی هم داشت پخش میشد.صورتش را مقابل آیینه برانداز کرد ، ابروهایش را بالا انداخت . نگاهی به من انداخت ، آنهم با آن چشمان کشیده درشت که خط چشمی به ظرافت تمام آن را زینت داده بود. با انگشتش چانه ام را بالا گرفت : _اوه ببین زن عموت چیکار کرده ؟!!بمیرم لبخندی زدم و گفتم: _نوش جونت _سرتو بگیر بالا [بعد اخمی کرد که نشانه دقت بود. با پدِ پنکک به آرامی جای کبودی ها را شروع کرد به پوشش دادن و به نرمی حرف میزد ]: _این شماره پنکک حالا یه مقدار پوشش میده. یکم گردنتو بگیر راست.خوبه. _رنگ پوستت گندمیه ، این پنکک میخوره بهش ، گردنت بلنده ، ظاهر مدیترانه ای داری ، آها چونتو بگیر بالا… [خنده ریز و شیطنت آمیزی کرد ] _واسه همین ویرم میگیره گردنتو بخورم ، اینم از عاقبت ما که عابد و زاهد بودیم. خوب شد،… _ببین یکم حالا محوش میکنه باید دقت کنن تا بفهمن. صبر کن . [چشمانش حالت خندان و شیطنت آمیزی گرفت] _ واای موژه هات اینقدر بلنده آدم هوس میکنه یه ریمل بهش بزنه خندیدم و گفتم: _دیگه هر جور صلاح میدونی ما که سر در آستان شما گذاشتیم _هااا خوب شد وایسا.سر در آستان معبود باید بذاری نه بنده گناهکارش .اینجارو هم یکم بزنم _حالت چشم و ابرو تو دوست دارم با فرم لبات. مثل یونانی ها هستی _منم همه جاتو دوست دارم _ اره میدونم چشم هیز من .خب بیا این آیینه رو بگیر ببین چطور شد؟ _هاا خیلی بهتر شد مرسی . خیلی نباید تیر رسشون باشم [آیینه را به دستش دادم. دوباره صورتش را شروع کرد به برانداز کردن] _حال فوقش میگن تو مجردی من که چی؟؟!!! ولی جای دستات مونده روی باسنم. بیشعور حالا شانس آوردیم با عموت قهرم _چون میدونستم با عمو قهری زدم دیگه طاقت نیاوردم نزنم. _ ای عوضی .وای دیر شد [با عجله شروع کرد به جمع و جور کردن اطرافش .بلندشدم تا راحتتر وسایلش را جمع کند .گفتم:] _راستی گشنه ات نیست ؟!! [گونه اش را خاراند و مدتی مکث کرد فکرش درگیر بود ] _ بی زحمت این سشوار بچه ها رو قشنگ وکیوم میکنی توی پلاستیکش. بعد بذارش روی اون کارتن بزرگه. [مشغول بسته بندی سشوار شدم .مثل اینکه چند لحظه بعد حرف من را شنید ] _آها آره خیلی گشنمه .بهم امون ندادیم که. وگرنه یادم بود غذایی چیزی سفارش بدیم .رفتنی میخوام برای خونه چندتا پیتزا بگیرم ، یه دونه بزرگ هم خودمون میخوریم. _خیلی هم خوب چون دیر شده توی ماشین می خوریم. [بلند شد و مقداری از خرت و پرتش را داخل کیف دستی اش و الباقی را داخل کیسه ای گذاشت] بعد با لحن کنایه آمیز و شوخی گفت: _بله شما که بشدت در حال جماع بودی مشخص گشنه ات شده!!!.. [تیشرت سفید چسب و آستین کوتاهی تنش کرد] _جماع چیه ؟ [لبخندی زد و نگاهی به من انداخت] _اصطلاح فقهیِ نزدیکی کردن یا همون سکس [بعد مشغول بالا کشید شلوار کارمندی زنانه اش شد. به سختی آن را بالا کشید .با چهره ی خندانی گفت :] _ اه این باسن منم دردسر همش. با چند تا از همکارام معلم و مربی پرورشی اینا رفته بودیم استخر ، سانس ویژه رزرو کردیم که فقط ما باشیم .بیشعورا یه جوری نگاه باسنم میکردن و میخندیدن و بهم میزدن که نگو با این حرفش دوباره طلبی در من جان گرفت .سمتش رفتم و ضربه ای به باسنش زدم و گوشش را گاز ریزی گرفتم: _غلط کردن به مایملک من چشم دارن ؟!! _عع نکن.جوگیر نشو تو حالا .وااای ؟ !!!راست شد دوباره !!؟ _آره چرا که نه؟!! _واای اصلا تو برعکس عموتی. همین نیمساعت پیش سکس جانانه ای کردیا!!! [برگشت و به برآمدگی شلوارم خیره شد] _ وااای !!!؟ [بعد دستش را جلوی دهنش گرفت و خنده آرامی کرد .] _واای خوش بحال زنت !!! [بعد به سمت مانتویش که روی کارتنی بود رفت و در حین عبور چنگولی از پهلوی من گرفت و با لحن شیطنت آمیزی گفت:] _ و البته فعلا زن عموت… پکیج را خاموش کردیم ، حمام را خشک و تمیز کردیم . مرضیه چادر و مقنعه و لباس و مانتوی کارمندی اش را مرتب و منظم به تن کرد .وسایل را صندلی عقب ماشین گذاشتیم و به سمت خانه حرکت کردیم ، ساعت هفت ربع بود. ادامه دارد… نوشته: قلب یخی واکنش ها : behrooz، labubu و Kuros 3 آموزش تماشای فیلم ها - آموزش دانلود فیلم ها - آموزش تماشای تصاویر لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
labubu ارسال شده در 28 آبان اشتراک گذاری ارسال شده در 28 آبان الهیات مبتذل 5 [سخنی با خوانندگان محترم: سپاسگزارم از پیگیری و توجه و نقدهای شما عزیزان حتما آنها را به کار میگیرم. متاسفانه برخی غلط های تایپی و املایی ناشی از پیشفرض کیبورد و بهم ریختگی فونت موقع ارسال است تمام سعی ام بر این بود که کمتر شوند باز هم از توجه و علاقه شما عزیزان کمال تشکر را دارم ] نوشتن چیست؟ نوشتن در معنای اصیل خود هتک حرمت است ، نوشتن به تعبیر ژرژ باتای چیزی همچون پرده برداری از میل به زنای محارم و دفع تابو هاست. بخاطر همین نویسنده و نوشته مورد تعقیب است. با نوشتن ، با زبان ،آن شیء ای که ممنوع شده ، آن میل و رانه ای که توبیخ شده را بازسازی میکنی. نوشتن اگر به ورطه های تاریک و ظلمانیِ وجود که در عطشِ ورود به روشنایی روز است ورود نکند ، جز پستی و ریاکاری نیست. مهم نیست خواننده ای داشته باشم یا نه ، مهم نیست آنچه می نویسم مبتذل بنظر برسد یا نه ، مهم آن است که میتوانم این تجارب زیسته ام را برای خودم بازسازی کنم و آن را بهتر پیش چشم داشته باشم.زندگی طبق روال معمول با همان منطق ماشینی به کسالت و روزمرگی پیش میرفت ، صبح تا عصری سر کار میرفتم با کلی اوراق و ارقام و فاکتور و این چیز ها ور میرفتم. پای حرف و دغدغه های بنظر من پست و حوصله سر بر همکارهایم می نشستم و بعد برمیگشتم خانه غذایی میخوردم و همان حرف ها و رفتارهای روتین اهل خانه را تحمل میکردم . به اتاقم میرفتم و روی تختم دراز میکشیدم. بعد از چرتی شاید کتابی ورق میزدم یا فیلمی میدیدم یا بیرون میرفتم در حالی که هدفونی داخل گوشم بود، موزیکی گوش میدادم و قدم میزدم.دزدکی زنان و دختران جذاب را دید میزدم ، سعی میکردم تصویری از آناتومی آنها یا فیزیک یا حالت آنها در سکس بدست بی آورم.تن زن ، تنزن، برای من گاهی یک تروما ، گاهی صورت یک مسئله یا شاید یک مخدر است .تنها چیزی است که در این جهان ملال زده و بی رنگ و بی بو برانگیخته ام می کند و مرا کمی از این بی حوصله گی که چون قیر به من چسبیده جدا می کند.کتاب ها و فیلم ها وقتی سنم کمتر بود این کار را میکردند ولی با گذشت زمان دیگر خیلی موفق نیستند.اما قدم زدن در باغ زنان همواره مرا به وجد می آورد.هر گلی بو و شکل خاص خود را دارد .برای همین تنوع است که باغ زنان بسیار زیبا و جذاب است.ولی خب من با توجه به امکانات محدودم و همچنین ویژگی کمرویی خیلی در این باغ قدرت عملی ندارم مگر بختی به من رو کند.پس من میمانم با تنهایی وا مانده ام . مرضیه چون شاهزاده منحرفِ طلسم شده ای در روشناییِ روزِ اخلاق و جامعه تبدیل شد به همان خانوم جلسه ای و معلم و مادر پاکدامن . ارتباط ما دوباره محدود شد به سلام علیک های سرد و معمولی آنهم اگر تصادفا همدیگر را در پارکینگ یا دم در میدیدیم. من کاملا به این قانون نانوشته احترام می گذاشتم هر چند وابستگی عاطفی ای به او پیدا کرده بودم اما بر حسب تجاربی که داشتم تمام تلاشم را میکردم که خیلی درگیر آن نشده تا گرفتارِ حساسیت های رنج آور معمول نشوم. به من پیامی اصلا نمی دارد مگر اینکه خودم به او پیامی میدادم که او هم خشک و معمولی جواب میداد .و من وادار میشدم واقعیت زندگی ام را قبول کنم اینکه من یک عاصیِ منزوی و مرضیه هم در قید عقد مردی دیگر و یک آرمان دینی و اجتماعی است.سعی میکردم این ملال و اضطراب تنهایی را با مرور خاطرات مرضیه که شبیه رویا بودند سپری کنم و سعی کنم آن را بازسازی کنم و عزت نفس جریحه دار و محرومیتم را با آن التیام دهم، که در نهایت کوشش عبثی بود. آن شب که به خانه برگشتیم پیامی برای من فرستاد که حکم کلاس توجیهی داشت: _ این یه رازه سر به مهر که بین من و تو هستش و تا سینه گور با خودمون میبریمش .فکر کنم متوجه شدی من بخاطر طبع بشدت گرم و فشار روانی وارد رابطه ای باهات شدم . اما میخوام یه قولی بهم بدی هر چی بینمون بوده رو بذاری توی یه صندوق و درش قفل کنی.من همون مرضیه سابق زن عموتم با همون رفتار سرد و معمولی . پس یه وقت ناراحت نشی .ازت میخوام کاملا منطقی رفتار کنی و اون دیوونه بازیا رو در نیاری. اگه روزی خواستم دوباره در اونصندوق رو باز میکنم تا باهم باشیم مثل امروز اما اگه صلاح ندیدم و باز نکردم ازت میخوام بهم قول بدی بهم پیله نکنی چون شوهر و یه وجه اجتماعی دارم ممکن برام خیلی گرون تمومبشه بهمقول میدی ؟! در پاسخ به او اطمینان لازم را دادم و ابراز امیدواری کردم که دوباره فرصت دیگری فراهمشود. حساسیت و نگرانی او برایم قابل درک بود هر چند ترس این را داشتم که در صندوق را هیچوقت باز نکند زیرا آن وقت ممکن بود دوباره فکر کنم توسط زنی به راحتی کنار گذاشته شدم و عزت نفسم دوباره جریحه دار شده و گمان کنم در تنهایی به حال خود رها شدم.با این وجود با توجه بهشناختی که از مرضیه داشتم خود را دلداری میدادم که احتمال اینکه دوباره مثل آن روز ما باهم باشیم زیاد است.پس ترجیح دادم به جای اینکه خودم را در گیر و دار هایِ عاطفیِ این نوع رابطه گرفتار کنم و دچار وسواس های معمول شوم به او پیله نکنم و منتظر فرصت مناسب دیگری باشم. چاره دیگری نداشتم داشتم ؟!! یک روز عصر از سرکار برمیگشتم که دیدم کامیونی کنار مجتمع ما پارکشده و عده ای وسایلی را داخل میبرند.بله اسباب و اثاثیه طاهره بود. با اینکه کارگر گرفته بودند رفتم به کمکشان. خود طاهره با دخترش که دختر لاغر رنگ پریده ای بود کنار کامیون ایستاده بودند.طاهره یک مانتوی بلند عربی و مشکی تنش و روسری سبزی سرش بود که پیشانیش را پوشانده بود .کلی خواهش کرد که منصرف شوم چون کارگر گرفته اند اما کارگر برای حمل وسایل سنگین بود در صورتی که خورده ریز زیاد داشتند.خلاصه مشغول کار شدم.گلدان بزرگی را داشتم میاوردم که دیدم مرضیه و مسعود هم داخل واحد طاهره هستند و دارند کمک میکنند، مرضیه با اینکه لباس هایش بلند و پوشیده بود و شال بلند سفیدی هم بسر داشت سراسیمه پرید و چادرش را سرش کرد.عمو مسعود بالای چهارپایه بود و میخواست لامپ های لوستری را ببند.آن طرف چهار پایه رفتم و با او مشغول بستن لامپ ها شدم.طاهره هم آمده و میخواست میزی را جابجا کند تا راه باز شود ، سریع رفتم پایین و گفتم بذارید من جابجا میکنم . کلی تعارف کرد. عاقبت آن طرفش را خودش گرفت و طرف بعدی را من .موقع حرکت ، دَوران دو جفت سینه گرد و پهن و شیری که فکر کنم سه سایز از سینه های خواهرش بزرگتر بود را چند لحظه دیدم ، خود نمایی آنها از پس آن مانتوی گشاد عجیب بود. آیا طاهره هم درِ تاریکی برای ورود داشت؟ چنین اندیشه ای باعث شد سراپایم را شوق و هیجانی فرا بگیرد. موقع تعارف کردن صدای نازک و لطیف زنانه اش در گوش جانم می نشست.از گوشه چشم مرضیه را زیر نظر داشتم ، مشغول گرد گیری مبلها بود ، در این مدت نیم نگاهی هم به من نمی انداخت فقط یک بار که سرش پایین بود با لحن بسیار موقر و محجوبی گفت : _آقای جلالی خودتونو خسته نکنید عمو مسعود چه میدانست که همسر مکرمه اش چقدر مرا آن روز خسته کرد؟!مرضیه به عنوان کادوی منزل جدید ، تابلو فرش "ون یکاد "ظریف و زیبایی برای طاهره خرید بود مرضیه گفت:خواهر جان میگم این تابلو رو کجا میزنی ؟ چه چه آن کبکِ خوش خرام از غنچه دهانش برخاست: _صبر کن یه تست بکنم تابلو را گرفت و به سمت شومینه رفت و آن را بالای شومینه نگه داشت. _اینجا خوبه به نظرت ؟ _یکم ببرش بالاتر وقتیطاهره تابلو را خواست بالا بگیرد ، روی پنجه پا ایستاد و به تقلا افتاد ناگهان انگار دو نیم کره لرزان و حسابی برآمده برای چند لحظه خود نمایی کرد ، چشمانم لحظه ای مات شد و هراسی عجیب به قلبم افتاد. دچار این اضطراب شدم که اگر طاهره که بیوه هست نصیب کس دیگری شود خودم را هیچوقت نمیبخشم !! این اندیشه وسواس گونه همراه با استرس در مدار ذهنم شروع به چرخش کرد. چگونه میتوانم با او ارتباط بگیرم ؟ از چه کانالی ؟ به چه وسیله ای ؟ اصلا او اهل ارتباط هست ؟ حداقل خیلی مقرون به حیا بود و جدی وانمود میکرد . حتی ندیدم یک لبخند بزند. به خودم تحکم کردم که باید فکر کنم و راهی پیدا کنم.هر چند از کجا معلوم او نیز مانند خواهرش عمل کند؟این قیاس هیچ مبنایی ندارد.اما یک زن جوان تنها چرا نخواهد؟ شاید دنبال ازدواج باشد ؟!!!شاید اصلا عوالم طاهره با عوالم مرضیه فرق داشته باشد ؟!!! ندایی هم میگفت دست بردار به تازگی با خواهرش مرضیه خوابیدی که اصلا چیزی کم ندارد!!! تازه بیشتر هم دارد انقدر ذهن خودت را درگیر نکن. سرم داشت از این افکار دوران میگرفت .رفتم پایین کمک کنم که بقیه وسایل را هم بالا بیاورند.دختر طاهره داشت تابلو ها را به دیوار نصب میکرد. ماکروویو را بالا آوردم و خواستم برگردم پایین تا بقیه وسایل را بیاورم که دیدم عمو گفت: _ کمک کن این یخچال رو بذاریم آشپزخونه زیر یخچال را گرفتم و عمو هم بالای آن را .ورودی آشپزخانه تنگ بود ، یهو حس کردم شی تیزی به کمی بالاتر از مچ دستم کشیده شد و سوزش و درد شدیدی کل دستم را گرفت انگار میخی آهنی پوست دستم را پاره کرد .سریع تصمیم گرفتم تا یخچال را پایین گذاشتم سمت دستشویی بروم تا کسی متوجه نشود. یخچال را که در مکان مشخص شده اش گذاشتیم ، مرضیه نگران و هراسان پرسید : _این خون چیه اینجا ریخته؟ عمو با تعجب گفت : _ خون ؟!!! بعد دیدم مرضیه چشمانش روی من خشک شد .از همان محل سوزش خون جاری شده بود . زد روی گونه اش : _خاک بسرم طاهره و دخترش هم هراسان به داخل آشپزخانه آمدند _ وای دستتون بریده!!!! دستم را نگاه کردم ، داشت غرق در خون میشد خجالت زده دست دیگرم را روی زخم گذاشتم و گفتم: چیزی نیست گرفت به ته میخ دیوار فکر کنم عمو سریع صندلی گذاشت و مرا به زور نشاند اخه طوری نشده عمو _ میگم بشین عمو جان عع سرت گیج نره طاهره با چشمان زیتونی اش که نگرانبه نظر میرسید به خون دستم زل زد و خطاب به دخترش گفت: _ساجده برو ببین اون جعبه کمک های اولیه کجاست در این بین مرضیه فی الفور با باند و گاز و بتادین رسید.گفت دستم را زیر شیر آب آشپزخانه بگیرم. با شرمساری تمام اطاعت کردم هر چقدر اصرار کردم که اجازه بدهد خودم پانسمان کنم قبول نکرد. موقعی که بتادین را روی دستم می ریخت ،دیدم دستانش میلرزد و مرتب پلک میزند.نه فقط من بلکه احساس میکنم بقیه هم تعجب کردند که چطور مرضیه به این به سرعت وسایل پانسمان را فراهم کرد.بعد سریع گاز را باز کرد و دور دستم پیچید . _ مسعود حواست نبود چرا؟ طفلی اومد یه شب کمکا ولی یه خراش سطحیه بخیه نمیخواد عمو با لحن شوخی گفت: _بابا یه خراش دیگه مرد مثلا زخم شمشیر که نیست موقعی که مرضیه داشت گاز را دور دستم میپیچید همچنان دستانش میلرزید و چهره اش عصبی بود چندبار ناخودآگاه چیزی نمانده بود دستم را بگیرید _مسعود انگشتت بذار اینجا طاهره برایم لیوانشربتی آورد.من از خجالت خیس عرق شده بودم. _توروخدا زحمت نکشید طوری نشده.. عمو آنچنان توی باغ نبود اما از حالت چهره و نگاه طاهره حس کردم کمی شم زنانه اش تحریک شده و اندکی از رفتار هراسان مرضیه تعجب کرده. چون نگاه تقریبا معنا داری به مرضیه موقعی که مشغول پانسمان بود کرد.من هم فکر نمیکردم مرضیه اینطور حساس شود گویی دست نازنین مریم زخمی شده.سوزش زخم همراه بود با سوزش لذت بخش و پرهیجان این اندیشه که واقعا تا این حد مرا دوست دارد !!؟یا من خیالاتی شدم؟!! _حالا بهتر شد نمیسوزه که؟!! _نه مرضیه خانوم ببخشید توروخدا به زحمت افتادید . طاهره که داشت یک بطری را پر آب میکرد با لبخند خیلی کمرنگ و نگاه مهربانی گفت: _جوون مردم آوردیم کمک مثلا الان جواب مادرتونو چی بدیم؟ من بلند شدم و خواستم تعارف و عذر خواهی کنم که مرضیه خیلی جدی گفت بشین سرت گیج میره _خوبم مرضیه خانوم اجازه بدید خون کف آشپزخونه رو تمیز کنم _عموت میکشه پانسمان را تکمیل کرد. چهره و نگاهش کاملا جدی بود و به من هم اصلا نگاه نمی کرد.عمو هم با انبر دستی مشغول کندن میخ بود. مرضیه گفت: _چه آدمای بی مبالاتی نگاه کن توروخدا میخ رو کجا زده. _دراومد چقدرم سفت بود _ آخه اینجا جای زدن میخ؟ چی اویزون کردن اینجا اخه ؟ طاهره لیوان آبی با یک چرک خشک کن دستم داد _طاهره خانوم زحمت نکشید ببخشید اسباب مزاحمت شدم با متانت تمام سرش را کمی پایین انداخت و پلکی زد و گفت : _نفرمایید ما اسباب زحمت شما شدیم چندتا خورده تعارف دیگر هم کردم.بعد که لیوان خالی را دستش دادم و تشکر کردم در همین حین نگاهی به پانسمان و دستم انداخت ، اخم متفکرانه ای کرد. روی روی چیزی تمرکز کرده یا سعی میکرد چیزی را بخواند . _چی نوشته ؟ تاتوی ریزِ مچ دستم منظورش بود ، که یک عبارت به زبان یونانی بود.گفتم: _ هر چیز زیبا دشوار است ، افلاطون. ابروهایش را بالا انداخت و سری تکان داد. و مشغول باز کردن چند کارتن شد.مرضیه سمت دستشویی رفت قبلش گفت بود چند دقیقه ای بشینم. عمو هم مشغول تی کشیدن کف آشپزخانه شد بعد طاهره همانطور که مشغول بود گفت: _یعنی چی این عبارت ؟ عمو که داشت گچ های ریخته شده دیوار را جارو میکرد یهو گفت : _یعنی چیز خوب و خوشگل الان گرون و سخته حاج خانوم مثلا زیارت حضرت زینب طاهره ابروهایش را بالا انداخت و خنده خیلی آهسته و نمکی ای کرد که به چشمانش حالت شیطنت کودکانه ای داد: _ اون که انداختیم عهده حاج حسن، والا گفته من سهمیه میگیرم واسه شما مرضیه با شیشه شور و دستمال وارد شد و با لحن کنایه آمیز و شوخی گفت: _والا حالا خوبه حج عمره نخواستیم یه سهمیه سوریه اونم واسه خانواده شهید هنره ؟ وظیفه شونه عمو با چهره خندانی در حالی که داشت خاک انداز را خالی میکرد گفت : _شما دو خواهر گرامی سوریه دلتون میخواد وگرنه شما کوچه های مدینه و مکه رو حفظ ید اصلا یادش رفت که موضوع اصلی چه بود و پرسش چه بود و همچنان صحبت در این باره ادامه داشت بلند شدم که بروم دستشویی که عمو خطاب به من گفت: _بنده خدا مونده ما چی میگیم؟!!!؟ مرضیه با لحن کمیشوخی گفت : _ حالا مادر و خواهرش بردیم این سری یکماه مجبور شد تخم مرغ بخوره میفهمه طاهره دوباره به نرمی خندید گفت : _آخی بنده خدا من هم به زور خندیدم. مغزم ملغمه ای بود از واکنش عجیب مرضیه و توجه طاهره به تاتوی من و شرمساری به خاطر اتفاقی که افتاد. برخاستم و با دستمال خیسی سینک را شروع کردمبه تمیز کردن.مرضیه با همان جدیت و سردی نزدیکم آمد گفت بده من برو دستتو بشور. _الان تموم میشه زن عمو _عع حرف گوش کن دستمال را دستش دادم و رفتم دستشویی. داخل دستشویی بودم که سر و صدای مادر و پدر و خواهرم را شنیدم داشتن احوالپرسی و تبریک می گفتند.داشتم به این فکر میکردم الان که از دستشویی بیرون بیایم حتما یک ساعت میخواهند در مورد دستم و چگونگی زخمی شدنم صحبت کنند و بعد تیکه های پدر و خواهرم شروع می شود.واقعا حوصله اش را نداشتم به هر حال چاره ای نبود. شب در حالی که کله ام از چند پیک وودکا داغ بود و در اتاقم روی تختم دراز کشیده بودم و موزیکی با صدای کم از draconian پخش می شد و در توییتر چرخ میزدم ، مرضیه پیام داد: _ سلام دستت بهتره ؟ _آره خیلی خوب دستت درد نکنه _بخیر گذشت فردا پانسمانش عوض کن _ چشم تو خودت خوبی؟ خسته نباشی _ممنون خودتم خسته نباشی ، زحمت زیاد کشیدی میگم من موقع پانسمان دستت تابلو بودم ؟ [برای اینکه بیشتر از این نگران نشود گفتم:] _خواهش میکنم کاری نکردم.تابلو یعنی چی ؟ _منظورم اینکه یه خورده بیش از حد نگران نشون ندادم؟ _نه بابا تو که خیلی عادی رفتار کردی . _کاش اصلا میدادم مسعود پانسمان کنه ها ؟؟خوب نیست دیگه نامحرمی هرچی باشه _تو که اصلا دستت با من تماس پیدا نکرد زیادی حساس شدی _ باشه ولی یکم کنترلمو از دست دادم کاری نکردم بابا که یه پانسمان بود _ یعنی واسه برادر زاده شوهرت که دستش جر خورده ناراحت نباید بشی؟ _چرا ولی یکم زیادی خودمو نگران نشون دادم اخه دست خودمم نبود _الهی عزیزم ، باور کن هیچ رفتار نابجایی نکردی _ آخه میدونی طاهره خیلی تیزه باید بیشتر دقت میکردم [این احساسی که انتظارش را داشتم کم کم داشت خود را نشان میداد و خودم هم داشتم درگیرش میشدم] _مرضیه من قربون چشای نازت درک میکنم هیچی نشد خیالت راحت _واای اصلا و اصلا نباید حسمون بهم عمیق بشه و وابسته بشیم من اشتباه کردم واقعا _ تو هیچ اشتباهی نکردی به احساس و سرشتت پاسخ دادی _ پس خدا و تعهد و وجدان چی میشه؟!! [دوست نداشتم بحث بی سرانجام دیگری شروع شود و در عوض با توجه به اینکه بسیار دلتنگ مرضیه و تشنه آغوش و بوسیدنش بودم گفتم]: _مرضیه خیلی دلم برات تنگ شده لباتو میخوام دلم برای بوییدنت تنگ شده. _وااای تورو بخدا قسم منو هوایی نکن دیگه ، ببین طاهره خیلی تیزه منم خوب میشناسه خیلی حواست باشه ،مهمونی ای، دورهمی ، چیزی اگه شد اصلا به من نگاه نکن فک کن همون مرضیه سابقم [یاد نگاه معنی دار طاهره افتادم] _خیالت راحت قول شرف دادم ، ولی دلتنگتم دارم دیوونه میشم _قسمت دادم. وضع منم بهتر از تو نیست ، ولی شرایط منو که میدونی، اوضاع برام جالب نیست، هی واسه مسعود سختی میکنم، همش یاد نزدیکی کردن با تو و .. _و چی ؟ _بیخیال _یاد کیرم میافتی ؟ _واای بس کن هواییم نکن!!! گرفتاری به قد کافی دارم !!!فقط جان مرضیه جان خانوادت حس دلبستگی پیدا نکن ، نمیخوام اذیت بشیم .کارمون خیلی خطرناک میفهمی که ؟ موقعی که طاهره هم هست خیلی احتیاط کن شبت بخیر _ چطور پیدا نکنم ؟؟هنوز مزه ترشحات بدنت زیر زبونمه، چیزی از تو در من ریشه زده ، چشم از اون بابتم خیالت راحت. [دیگر پاسخی نداد رفته بود] داشتم به این فکر میکردم رابطه این شکلی و با وجود این حساسیت و معذوریت های مرضیه و درصد ریسک آن خیلی هم نمی ارزد مخصوصا اینکه دو سری با او سکس جانانه ای هم کردم پس دیگر چه میخواهم؟!ولی ای کاش طبیعتِ ناخودآگاه ما متوجه این منطق بافتن ها میشد. رابطه با مرضیه چیزی در ناخودآگاه مرا درگیر خودش کرده بود برای همین احساس وابستگی میکردم. پس به خودم نهیب زدم که باید صبور باشی. شروع کردم به گشت زدن در اینستاگرام. اینستاگرام چند کاراکتر جدید معرفی کرد بود .یکی از آنها عکس پروفایلِ نیم رخ دختر چادری بود که حاشیه آن جملاتی به عربی نوشته شده بود ، با اسم Taherh_ M. حدس زدم که باید پروفایل طاهره باشد که جز فالوورهای پیج خواهرم بود.کمی دو دل بودم که به او ریکوئست بدهم یا نه؟ بالاخره بعد از کلنجار رفتن با خودم دادم. ترسم از این بود که قبول نکند برای همین چند باری ریکوئست را لغو کردم اما عاقبت تصمیم گرفتم که درخواست داده شود.امید زیادی نداشتم که از این طریق به جایی برسم اما به هر حال تیری در تاریکی بود.پیچ مرضیه هم که کلا باز و پر بود از ریلزهای مذهبی و پکیج های مشاوره و ویدیوهای سخنرانی و مصاحبه ، دو سه هزار نفری هم فالوور داشت . بعد از اینکه ساعت کارم تمام شد فکری شدم چیزی برای مرضیه بخرم.شاید خودش وسیله خیری شد برای یک سکس جانانه دیگر.کلی فکر کردم که از چه هدیه ای بیشتر خوشحال می شود.تصمیم گرفت برایش یک ایرپاد حرفه ای و خوب بخرم چون متوجه شده بودم پادکست زیاد گوش میدهد،گل رز آبی ای هم خریدم و آن را داخل کیسه فروشگاه ایرپاد گذاشتم.اسمس را قدغن کرده بود اما مطمئن بودم آن ساعت خانه نبود. برای همین پیام دادم داخل محفظه آتش نشانی پارکینگ برایت سورپرایز دارم .نیم ساعت بعد پاسخ داد چه سورپرایزی ؟ که گفتم خودت ببین . لازم دیدم به او کادویی بدهم آنهم بعد از ماجراجویی های شورانگیز عاشقانه .هدیه دادن زبانی است برای ورود به جهان زنان.شام که خوردم . نشستم پای لپ تاپ تا فیلمی ببینم که دیدم تلگرام پیام داد آنهم با ذوق فراوان: _ سلام عزیزم ، شرمنده کردی واقعا عالیه به یه ایرپاد اینجوری نیاز داشتم از کجا فهمیدی؟ گلتم خیلی خوشگل خودت گلی مرسی _قابلی نداره عزیزم ، وظیفه است دیگه ما اینیم ،شما خودت دسته گی. _یه هدیه خوب پیش من داریاااا بازمیگم خیلی خیلی دستت درد نکنه _مگه بده بستون ؟!! تو خودت بزرگترین هدیه خدا هستی !! _همین که گفتم.عموت اومد بعدا حرف میزنیم فعلا. [طبق معمول چت ها محو شد] در همین حال و هوا بود که دیدم طاهر رکوئستی که دیشب داده بودم را پذیرفته ، صفحه اش را باز کردم،اولین عکسی که نظرم را جلب کرد عکسی بود که کنار همسرش ایستاده بود ، روسری آبی با برگ های سفیدی سرش بود ، چشمان زیتونی اش می درخشید و دهانش مثل غنچه رز خوش رنگی شاداب بود ، لبخندی هم به لب داشت ، چادر سفیدی به سر داشت که حاشیه های توردوزی داشت ، کنارش مردی تقریبا چهل و چند ساله با مو و ریش های خرمایی و چشمان مشکی ایستاده بود که دستش روی شانه او بود و لبخندی به لب داشت و یک پیراهن و شلوار مشکی به تن داشت . پشت سرشان هم حرم امام رضا بود .در پایین تصویر نوشته شده بود ،[محمد طه جان هفتین سالگرد شهادتت مبارک ، دلم برایت خیلی تنگ شده به آقا سید الشهدا بگو تو را بیشتر به خواب هایم بفرستد] اینجا فکر کنم سنش کمتر بود. چند ردیف اول پر بود از این عکس های دو نفری پر از نشاط و نور که ساجده دخترشان هم به آن اضافه میشد. مثلا عکس دیگری هم بود که پیراهن گلبهی آستین بلند و دامن سفید بلند و شال بنفش خوش رنگی که پیشانی و سینه را هم پوشانده بود به تن داشت ، روی تاپی وسط یک باغ یا چنین جایی نشسته بود ، این عکس جدیدتر بود.لب های خوردنی و خوش رنگش خندان بود و چشمانش را با حالت ناز کردنی بسته بود و مژگان تاب دارش خود نمایی میکرد و پیشانی اش هم برق میزد و میله تاپ را هم گرفته بود. آیا ممکن است این لعبت رسیده ی با حجب و حیا هم مانند خواهرش یک سکسر کار کشته باشد ؟ حتی تصورش هم هیجان برانگیز بود . بقیه پست ها هم عکس یا بروشور های مذهبی یا تکه ای از سخنرانی دکتر الهه قمشه ای یا قرائت دعا و یا قرآن با پس زمینه یک تصویر از کوه و جنگل و دشت و دمن یا نماهنگ هایی از محمد اصفهانی و این چیزها بود.عکس تکی خودش به همراه آن عکس اولی دو نفری را لایک کردم .خواستم چیزی بنویسم که بیخیال شدم. چند ساعت بعد در حال چرت بودم که دیدم طاهره زیر یکی از پست هایم کامنتی نوشته ، پیج من فقط بریده هایی از آثار فلسفی و ادبی بود. [ ایمان رستگار می کند چون دروغ میگوید . نیچه ] زیر این پست کامنت نوشته بود.[ایمان از حقیقت سرچشمه میگیرد برای همین رستگار میکند.] لازم دیدم با عبارت دیگری از نیچه منظور او را برای طاهره روشنتر کنم البته امیدوار بودم. برای همین زیر کامنتش نوشتم :[اگر میخواهی به آرامش برسی ایمان بیاور اما اگر دنبال حقیقتی پژوهش کن ] ، پاسخ داد: _حقیقت آرامش بخش است _از کجا میدونید ؟ _وعده ای هستش که خدا در قرآن داده _ در فلسفه وعده و بشارت ها جایگاهی نداره برای فلسفه مبنای ادعاها و دلیل و برهان مهمه. _قرآن همه جنبه ایمانی داره هم برهانی _ خب برهان برای این ادعا چیه ؟ _چطور ممکن چنین جهان عظیم و منظمی بدون هدف و مبنا و حقیقت باشه ؟ منطقی نیست _وای دوباره برهان نظم!!! در این خصوص نکته زیاده اما من فعلا به یکی از این نکات اشاره میکنم. آدم ها چون وسایلی رو به منظور و اهداف خاصی ساختند به همین خاطر به سمت این باور سوق داده شدن که حتما جهان هم به منظور و هدفی خاصی ساخته شده و صانعی داره _ آخه چطور میشه ؟ به بدن خودت نگاه کن!!! ببین اندام هات با چه دقت و نظمی کار میکنن !!!مگه ممکن خود به خودی شکل گرفته باشه ؟ _ این بحث مفصلی هستش نظریه فرگشت به پرسش شما تا میزان زیادی پاسخ میده _همون نظریه که میگه ما از میمون ها همینجوری به وجود اومدیم ؟ _ واقعا اینجا نمیشه این بحث رو ادامه داد فقط میتونم در این باره بهتون یک کتاب معرفی کنم ، معنای هستی انسان نوشته ادوارد او ویلسون _ ممنونم گمان کردم ناراحت یا عصبانی شده. این مسیر تکراری و احمقانه را که با خیلی از این جماعت در گفتگو طی کردم و آخر سر به نتیجه ای نرسیده با طاهره هم کمی طی کردم اما نه بخاطر گفتگو یا دیالکتیک بلکه بخاطر اینکه میل داشتم به او نزدیک شوم پس این گفتگو فقط یک بهانه بود.چند دقیقه بعد به دایرکت آمد: _ سلام ببخشید مزاحم شدم اومدم شما رو به یک گروه فرهنگی_ علمی دعوت کنم اونجا اساتیدی هستند که به شبهات شما پاسخ میدن لینک گروه تلگرامی را هم فرستاد. [نمیخواستم تند رفتار کنم ولی از واژه شبه و اساتید بسیار متنفرم] _ سلام شب شما هم بخیر خواهش میکنم اگر چیزی که من مطرح کردم فقط یک شبه بود و اساتید شما توان پاسخگویی به هر مسئله عمیقی را داشتند ، ما دیگر این همه دیدگاه و متفکر و فیلسوف و کتاب نداشتیم. _ به هر حال میتونید امتحان کنید .شبتون بخیر _شب بخیر وارد یک گروه سه چهار هزار نفری شدم به اسم اندیشکده نور .طاهره و مرضیه از ادمین های گروه بودند.از عکس هایِ پروفایل ادمین ها مشخص بود چه خط فکری ای دارند و گروه پر بود از انواع و اقسام بحث و جدل راجع به آیات قرآن و احادیث و مسائل فلسفی و سیاسی و غیره.جو غالب در آن گروه از آن خط فکری حاکم بود چون هم تعدادشان زیاد بود و هم اینکه با هم حمله میکردند و هم اینکه قدرت مدیریت بحث را داشتند.سازنده و ادمین اصلی گروه فردی به اسم ابوذر بود که از عکس پروفایلش مشخص بود جوانک جهادی ای است شبیه به شوهر کشته شده طاهره .چت ها را بالا و پایینی کردم و متوجه شدم مرضیه فعالیت خیلی کمی دارد اما در عوض طاهره نقش مدیریتی فعالی دارد و موضوع گفتگوها و مسیر آنها را اعلام و تعیین میکرد و گاهی هم تذکراتی میداد.متوجه شدم خیلی ها از زن و مرد در آن گروه حواسشان یه طاهره است و احترام زیادی برایش قائل هستند.عده زیادی که علنا چاپلوسی اش را میکردند باز هم روز ها به کسالت و ملال انگیزی سپری میشد گاهی در گروه طاهر شیطنت ها و کاره هایی میکردم مشخص بود بین جمع آنها مثل بادام تلخ بودم ، مرضیه هم مشغول گرفتاری های خودش بود و اگر پیامی به او میدادم چند ساعت حتی میشد چند روز بعد پاسخ می داد ، و من را همچنان کلافه و سردرگم و تشنه به جا میگذاشت. حوصله آن گروهم دیگر نداشتم.تا اینکه خانواده ام قصد کردند به مشهد بروند و سری به خواهرم بزنند شبی که قرار بود فردایش حرکت کنند کمی مضطرب و هیجان زده به مرضیه پیام دادم .طبق معمول خیلی دیر پاسخ داد. تقریبا نزدیک ساعت ۱۲ شب بود . _ سلام خوبم خودت چه خبر ؟ _خوبم ببین خانوادم دارن میرن مشهد پیش مینا _عه بسلامتی خوش باشن زیارت قبول. تو نمیری؟ _نه مرخصی ندارم ، ببین فردا میتونی بیای پیشم؟ _وااای باز شروع نکن عمرا .من دیگه توبه کردم. فراموشش کن کلا _مرضیه بس کن ، خیلی وقت پیش هم نبودیم _نمیتونم باور کن نمیتونم ، بعدش مگه من زبونم لال خرابم که هر وقت خونتون خالی میشه میگی پاشو بیا ، خاک بر سر من ببین خودمو به چه حال و روزی نشوندم.. _نه دیوانه من دلتنگتم ، مرضیه چطوری اخه بگم عاشقتم ؟!مرضیه زجرم نده _من بهت هشدار داده بودم وابسته نشو گفتم این رابطه عبث و خطرناک عاقبت خوبی نداره. _حالا که شده ، مگه طوری شده ؟ چرا انقدر نفوس بد میزنی؟ _طوری هم نشه ، شرفم چی میشه ؟ وجدانم؟ من یه همسرم یه مادر یه معلم ، حالا یه غلطی کردم چون نفس اماره و شیطون رو دسته کم گرفته بودم مغرور شده بودم که خیلی بنده ی عبد و صالحی هستم اما این غرور با سر کوبندم زمین ، چوبش خوردم. چند شب خواب و خوراک ندارم. تو از چی خبر داری که به من چی گذشت این مدت ؟ من از فشار عذاب وجدان ،عذاب قبر دو سه کیلو کم کردم . انقدر توبه کردم و دعا خوندمو و گریه کردم.نه دیگه ازم نخوا توام بهتر بخاطر این زنا استغفار کنی . [از همین میترسیدم حال باید چگونه از این گردنه صعب العبورِ تعارضِ روانیِ این زن عبور کنم ؟!! و کلافه و درمانده به این موضوع فکر میکردم با عصبیت نوشتم] _به جان مادرم عاشقتم _ التماست میکنم منو توی این تگنا قرار نده _ تمام گناهت پای من. همه پای من. اون دنیا میگم تقصیر من بود من گولش زدم _ ازت خواهش کردم عذابم نده برو دنبال زندگیت _بیا حداقل یه دو سه ماه باهم باشیم یه خاطره عاشقانه داشته باشیم حسرت به دل نمونیم بعدش بهت قول میدم از این مجتمع میرم _ التماست میکنم واقعا دیگه نمیتونم من که بهت توضیح دادم بهم چی گذشته _تو رو به جان نازنین مریم ، مرضیه عشق من بهت انقدر بزرگ و عمیقه که اون دنیا حاضرم با وجود تمام احکام و شرایع به حرمت این عشق از رابطه ام با تو دفاع کنم [ آخر سر با صدای گریانی برایش وویس دادم و از عشقم گفتم ] _ امان از تو امان چیکار کنم با تو؟ _به دلت گوش کن [دیگر پاسخی نداد] صورتم را خشک کردم. گمان میکردم نقش بازی کردم و خودم را کمی سرزنش کردم که چه آدم فضله و حقیری هستم.چقدر زبان باز و حیله گرم اما واقعا بودم؟ واقعا هیچ وابستگی عاطفی ای به مرضیه نداشتم ؟ اینکه فکر میکردم دارم نقش بازی میکنم خودش یک حیله ضمیر خودآگاه نبود ؟ وقتی همیشه به عمق احساسات و تمایلاتم می اندیشم دچار پارادوکس میشوم.وقتی احساسم نسبت به مرضیه را واکاوی میکردم دچار نوعی ابهام میشدم.ابتدا فکر میکردم بیشتر یک کششِ جنسی به او دارم و نهایت بعد از سکس حس وابستگیم به او کم میشود اما بعد دیدم که عاطفه ی عمیق تری در من نسبت به او بیدار شده. عاطفه ای که آن را سعی میکردم سرکوب کنم و جدی نگیرم.اما مرز عاطفه و کشش جنسی کجاست ؟ اصلا مرزی دارند؟ به نظر من چنان درهم تنیده هستند که نمیتوان مرز آنها را تشخیص داد. من حتی مشتاق حرف زدن و ادا اطوار و خنده ها و حالات خطوط چهره مرضیه شده بودم.دو ساعت بعد پاسخ داد بعد از مقداری دیگری تقلا زدن گفت : _من که شب نمیتونم بیام ،تا ظهرم مدرسه ام، بعدظهر اصلا وقت ندارم بیام _ازت خواهش میکنم _خدایا چه گیری کردم !!! _خدا خودش فراهم کننده اسبابه _خب حالا مزه نریز ببینم چی میشه قول نمیدما _پس خبرم میکنی؟ _آره فردا بت میگم شبت بخیر _شبت بخیر عزیزم.. قرار بر این شد که ساعت ۱۲ بعدظهر بیاید منتها گفت یکی دو ساعت بیشتر نمی ماند، چون ساعت سه در شورای عالی آموزش و پرورش استان جلسه دارد . به عمو گفته بود جلسه ساعت یک است ناهار را هم که سپرده بود به طاهره .ماشینش را کوچه پشتی پارک میکرد و می آمد .وقتی گفتم چرا سه به بعد نمی آید که وقت بیشتری داشته باشیم ؟ پاسخ داد دندانپزشکی وقت لمینت دارد . سر شب هم با طاهره و بچه ها قرار داشت که بیرون بروند.پس ما نهایت دو ساعت نیم وقت داشتیم. کلی به سر و وضعم رسیدم . دوازده نیم بود که زنگ در را زد.در را باز کردم. یک چادر عربی سرش بود، به سرعت داخل شد. طبق معمولِ این مواقع کمی هراسان و مضطرب بود.در را بستم .رژگونه خیلی ملایمی داشت ،خط چشم و ریمل جانانه ای هم زده بود ، رژ لبش هم چیزی بین رنگ صورتی و بنفش اما کم رنگ. از آن هول و ولا که کمی رها شد ، چشمانش برقی زد دستش را سمتم دراز کرد و خیلی خوش رو گفت : _سلام خوبی دستش را گرفتم ، گرفتن دستان کشیده و لطیفش بعد از این چند هفته جدایی چه حسی خوبی داشت.با کمی تردید سرش را جلو آورد و به نرمی گونه های هم را بوسیدیم خواستیم مجلسی تر رفتار کنیم اما بوسه هایِ نرم به لب ها رسید.لب هایِ لطیف و گرمش به گوشه لبهایم که می نشست تنم داغ میشد ، دستم از پشت چادر دور کمرش حلقه شد و بوسه ها تندتر و پر حرارت تر ، آن تکه یِ نرم و گرم چاله لبش را میبوسیدم و رایحه یِ رژ لب و ادکلنش در سرم میپیچید. صورتش حس و بو و طعم صورتِ خاله ام در جوانی اش را داشت آنهم موقعی که با ظاهر آراسته و مجلسی با ما روبوسی میکرد.خیلی با حوصله و طمانینه لب ها و اطراف لب ها را میبوسیدیم ، با شور و شوق اما در عین حال با نوعی آهستگی و وقار.چانه ی نرم و باریکش را چند بار بوسیدم .غرق در لذتِ این بوسه هایِ ریز و مجلسی و پی درپی شدیم .مابینِ این بوسه ها مرضیه با محبت و شوق زیاد ، آرام و ملایم میگفت: _جااانم، اوممم. سمت زیر گلویِ بسیار نرم و داغش رفتم _جان اینجا رو میخوای؟ شالش را کمی باز کرد( بیا) و من شروع کردم به مکیدن آن نرمه گوشتِ داغِ زیر چانه اش که چون خوش گوشت زیر لب هایم میجنبید.شانه هایم را گرفت و فشرد.آرام و حشری گفت: _آخ یواش قرمز نشه صبر کن صبر کن نفس زنان کمی صبر کردم.چادر و کیفش را روی یک صندلی انداخت.شال مشکی با نگین هایِ ریز درخشانی سرش بود که با مدل آرایش و برق چشمان کشیده اش، به او جذابیت شرقیِ خیره کننده ای داده بود. _حالا بیا بغلم خاله مرضیه اومده به آغوش معطر و مادرانه اش رفتم و تمام عطر تنش را از بغل گردنش بوییدم، عطر بهار نارنج و چوب عود در مشامم پر شد .دستانم بند سوتینش را از روی مانتویش و ناهمواریِ عضلات و استخوان های ظریفی را حس میکرد. _ دلت تنگ شده بود نه؟ مرا بیشتر به خود فشرد و نرمی سینه های بزرگش را روی سینه ام حس کردم.پیشانی صاف و لطیفش را بوسیدم بعد سمت گوشه لب داغ و نرمش آمدم ،بعد پیچش زبان چسبناک و بی تابش داخل دهنم و مکیدن آن توسط من ، جفت شدن لب ها و زبان ها بهم، حرکت نوک زبانش روی لثه ام ، طعمِ گسِ آب دهانش ،گاز گرفتن لبم توسط دندان های حریصش . چشمانِ شرقی _ عربی اش که از حرصِ شهوت برق میزد، صدای ملچ و ملوچ و بوسه های کش دار . صدای نفس کش دار و لرزشی در بدنش ، جدا کردن لبهایش: _دکمه های خاله مرضیه رو باز نمیکنی؟ بعد هجومِ زبان و لبهای وحشی به یکدیگر .دکمه هایِ قبایِ سیاه فامی که طرحی طلایی روی آستینش داشت را یک به یک باز کردم .وقتی نشستم تا بقیه دکمه ها را باز کنم ، کفش های پاشنه بلند مشکی با الماس نشان های نقره ای را دیدم ، جوراب مشکی شیشه ای به پا داشت که بر فراز آن قبا چین انداخته بود . به حالت سجده بوسه بر پایش زدم ، قوزک پایش را بوسیدم ، _کفشام قشنگه؟ _عالیه _واسه تو پوشیدم میخواد بیفته روی شونه هات موجِ مهلکی وقتی لب هایم روی کفشش بود پیشانیم را وادار به تپش کرد.پشت یقه ام را گرفت و مرا بالا کشید و گفت: _خاله باز بوس میخوادا زبانش را در حالی که چشمان خلیجی اش خمار شده بود ، بیرون آورد. زبانش را بلعیدم.بزاق چسبناک دهانش را میچشیدم و همزمان قبایش را از تنش در می آوردم ، خودش هم با بالا آوردن و حرکت دادن دستانش کمک میکرد. نوکِ زبان و لبهایم را در دهانش در هم پیچید و بهم فشرد و با صدایی ناگهان رها کرد. _ چه پسری کمک میکنه خاله مانتوش در بیاره مانتو را روی صندلی دیگری آویزان کردم.پیراهن نخی سرمه ای رنگ یقه هفت تقریبا تنگی به تن داشت که سینه های گرد و درشت اش آن را چین انداخته و کش آورده بود و شلوار پارچه ای مشکیِ آنهم تقریبا تنگی که به زیبایی تمام قالب پایش بود و ران های درشت و خوش تراش در آن خودنمایی میکرد .از تصور اینکه چنین پیکره موقر و تحریک برانگیز زنانه ای مال من است و رویا نیست و خارج از دسترس نیست ، قلبم تپید.دست انداختم زیر زانوهایش ، او هم دست انداخت دور گردنم و از زمین بلندش کردم ، وقتی سطح زبان و داغی نفس و بوسه هایش را روی گردنم حس کردم دوباره آن الکتریسیته لذت در تمام تنم پخش شد و زانوهایم را به لرزه انداخت . وزن و گرمای بدن ناموس عمویم را روی دستانم حس میکردم. خنده آهسته و هوسناکی کرد و گفت: _جای حساست بعد گفت: _خاله مرضیه رو میبری اتاقت؟ _آره چون مال خودمه سرش را به سینه ام فشرد: _تا چنین خاله ای داری زن میخوای چیکار ؟ شروع کرد زیر گلویم را بوسیدن _بینِ خانومایی که اومدن مهمونی زنونه خونه تون خاله مرضیه رو چرا سوا کردی میبری اتاقت؟ _چون عاشقشم باز گره خوردن زبان ها و لب ها . به اتاق که رسیدیم خواستم روی تخت قرارش دهم که گفت: _نه نه من تخت نمیام _چرا ؟ _توضیحش سخته چطور بگم ؟!دیگه حسابی حس میکنم ول شدم به خودم فشردمش و لبهایش را محکم بوسیدم _سخت میگیری خوشگل من خواست چیزی بگوید که باز شروع کردم به خوردن دهانش . خیلی آرام ، زن عمویم ، مرضیه را روی تخت گذاشتم،آن پیکره زنانه پر از ملاحت و طنازی و عفاف که همیشه در خانه ما با حجاب کامل و سرد و جدی بود اکنون روی تختم دراز کشیده بود. بدنم رویِ آن پهنه یِ سرشار از عضلات و بافت های ظریف قرار گرفت که همراه بود با عطر و حرارت مخصوص به خود، روی آن پیکره بی تاب زنانه که عصاره یِ زِنای محارم به آن لذتی غریبی بخشیده بود ، لذتی که دل را مشوش می کرد.برای همین وقتی کامل در آغوش مرضیه فرو رفتم و وزن بدنم به بدنش فشار آورد و بدنم به آن بافت هایِ نرم و لرزانِ بدن مرضیه فشرده شد ، ته دلم قنجی رفت و خالی شد. عطر و گرمای تنش تشویش شیرینی در دلم انداخت. گردن گرم و کشیده اش را میبوسیدم بوی بهار نارنج و لوسیون و عرق نوزاد میداد بعد گفتم: _به خاله مرضیه گفتم یه لحظه بیاد اتاقم تا لوح تقدیرم که مدرسه بهم داده رو ببینه، که خوابوندمش روی تختم ناله ای کشید و با صدایی بریده گفت: _ چرا خاله مرضیه گفتی بیاد؟ دستم را بین دو رانش فرو کردم و برجستگی نیمه سفتی را از روی شلوار مجلسی اش گرفتم و گفتم : _چون میخوام خاله ام زنم بشه انگار که دچار جنون آنی شده باشد ، دو طرف سرم را گرفت و با حشر فراوان لب های چرب و زبان خیس چسبناکش را در دهانم کرد . ناله کنان گفت: _ آخ چیزت چه فشاری به آلت خاله میاره بلند شو درش بیار بلند شدم ایستادم ، مرضیه هم لبه تخت نشست و شالش را مرتب کرد _نمیخواد حالا شلوارتو کامل دربیاری بیا آلتم را قاپید و انگار که قیف بستنی را در دست گرفته باشد ، یک لیس سرتاسری به آن زد.سُر خوردنِ یک عضله یِ مرطوب که مثل زالو تکان میخورد از زیر آلتم تا سر آن .رعشه ای عصبی بدنم را تکان داد.بعد کله کیرم در حالی که انگشتان کشیده مرضیه آن را در چنبره گرفته بودند وارد فضای سونا مانند دهانش شد ، حین ورود زیر آلتم به سطحِ زبانِ لزج اش کشیده شد. همین باعث شد که اطراف مثانه و کمرم دوباره تیکی بزند و کمی به عقب کشیده شود. زبانش زیر آلتم مرتب مثلِ زالو به خود پیچ و تاب میداد.لب هایش که مثل لب های یک خانوم جلسه ای متاهل و رسیده و بالغ بود ، آلتم را تنگ در آغوش گرفته بودند و روی آن کشیده می شوند ، دو قطعه گوشت مرطوب و مکنده.انگشتان دست دیگرش گویی که میخواهند آلو را از درخت بچینند دور بیضه هایم بودند و نرم آن ها را مالش می دادند طوری که درد ملایم و ریسه ای را در اطراف مثانه ام ایجاد میکرد. بعد به آنجا رسید که سر متورم و ناودانی آلتم را با نیروی زیاد بین لبهایش فشرد که بعد با بوسه جاندار پر صدایی آن را رها کرد. سرش را از دو طرف گرفتم ، پاهایم را باز تر کردم و شروع کردم توی دهنش به سرعت عقب و جلو کردن ، ابتدا به دندان هایش برخورد کرد طوری که سوزشی ایجاد و مور مورم شد.بعد از چند ضربه مرا به عقب هل داد و شروع کرد به سرفه کردن .از گوشه چشمانش اشک می آمد .دوباره روی تخت درازش کردم و روی آن خوابیدم.شالش دور گردنش افتاده بود. به چشمان و جاهای مختلف صورت معطر و ظریفش ، چانه و گلویش بوسه میزدم، دستانش را دورم حلقه کرده و ناله میکرد و بی تاب بود.انگشتانم به زیر شکم نرم و داغش کشیده شد و سگک سفت شلوارش را باز کردم.شلوار مشکی اش را پایین کشیدم ، به دنبال آن ران های سفید و تنومند و لرزانش از پس حجابِ شبی ظلمانی تابید.شرت مشکیِ تنگ و مثلثی با طرح گیپور و با دو مروارید اطرافش .متورم و بی طاقت از بین ران های درشتِ بهم فشرده اش توی چشم زد.شلوارش را از پایش درآورد اما دوباره کفش هایش را پایش کردم.دستم را داخل آن تکه پارچه تنگ کردم و آن برآمدگی مرطوب را کف دستم گرفتم ، در حالی که آن تاجک غضروفی را حس میکردم.دو مرتبه روی مرضیه قرار گرفتم. انگشتم را مابینِ بالشتک هایِ گوشتیِ باد کرده و روی آن پرده های گوشتی خیس میکشیدم. نزدیک گوشش ، موهایش روی صورتم پخش شده بود و تمام عطرها و رایحه های زنانه اش که با ادویه شهوت آمیخت شده بود را استشمام میکردم.انگشتم را بسرعت مابین لابی ها میکشیدم و نجوا کردم: _مرسی که اجازه میدی کصتو ناز کنم خاله مرضیه بریده و نفس زنان گفت: _زود باش بکن توش وقت نداریم.. شرتش را درآوردم . چشمانِ مستش هی میرفت. آلتم را دهانه واژن متورمش گذاشتم ، از آن دهانه لیز و مرطوب عبور کرد و وارد همان فضایِ داخلیِ لزج و ماهیچه ای شد ، شکم خیس از عرقم به زیر شکم خیس از عرقش به ضرب برخورد میکرد ، صدای این برخورد و تخت در اتاق طنین انداز شد.نگاهش گویی پر از درد و خواهش بود و دهانش را هرزگاهی باز میکرد مثل اینکه می خواست چیزی بگوید اما در میانه راه متوقف میشد ، دو طرف کمرم را گرفته بود ، ناخنهایش را گاهی به آن می کشید که باعث میشد عضلات باسن و پشت ساق پایم ناگهان منقبض و ضرباتم شدیدتر شود. پیراهنش را بالا داد و زیر گلویش جمع کرد ، سینه هایِ شیرده و فربه و سفیدش با آن حاشیه صورتی و نوک درخشان گلبهی را از داخل سوتین مشکی گیپورش بیرون انداخت ، همانطور که ضربه میزدم صورتم را در آن بافت های گرم و لرزان فرو میکردم و آن زائده گوشتی و کشسان را در دهانم میمکیدم. دستانم را تکیه گاه کردم و نیم خیز شدم، آلتم در بین ماهیچه های گرم و لغزنده به سرعت میرفت و می آمد. نفس زنان ، حتی گونه های خیس از عرقم میلرزید. _زنم شو زنم شو دوباره همان نگاه پر از خواهش و درد را به من انداخت و دهانش را باز کرد که چیزی بگوید _میخوام توی شکم تازه عروسم ، خاله ام بچه بکارم. بالاخره راه گلویش باز شد و با فغان و ناله گفت: _ بکار لعنتی ، بکار زنتم الان مرا به سمت خودش کشید و تنگ در آغوشم گرفت و من غرق در گرما و رایحه یِ بدنِ دَم کرده یِ زنانه اش ، لب ها و زبان همدیگر را میبلعیدیم .باز همان نیروی ارگاسم از زیر مقعد جریان پیدا کرد و بیضه هایم را متورم کرد ، مرضیه متوجه شد : _بریزش روی شکمم پیراهنش را حسابی بالا گرفت ، من هم سریع بیرون کشیدم .همراه با فشارِ نیرویی که کمر و ران ها و شکمم را هل میداد ، قطراتِ منی با سرعت و جهش روی شکمش و کمی بالاتر نزدیک سوتینش پرتاب شد.صورتم داغ بود و گیجگاهم میتپید و نفس هایم داشت آرام تر میشد و در حال منگی و بی قیدی لذت بخشی فرو میرفتم.مرضیه هم چشمانش را بسته و موهایش اطراف صورتش افشان و گونه هایش مرطوب بود.نفس های عمیقی میکشید و دستانش از دور کمر داشت جدا میشد. دستمال کاغذی داری تو اتاقت؟ لباس هایش را مرتب کرد و پوشید .روبرویم روی صندلی پایه بلندی کنار اپن نشسته بود و پایش را روی پایش انداخته و آینه به دست داشت آخرین ریزه کاری های آرایشش را تکمیل میکرد. لیوان آب میوه و ظرف شیرینی هم کنار دستش. به او نگاه میکردم و به این می اندیشیدم که گویی چیزی در این زن هست که هر چقدر سعی میکنم در همخوابگی آن را به چنگ بیاورم موفق نمی شوم. میل ویرانگری در من میخواست آن چیز را در وجود مرضیه تصاحب و ویران کند از همین رو به عبث از طریق رابطه جنسی سعی می کرد آن را به دست آورد و هر بار ناکام میماند.برای همین پس از مدتی این عطش وصف ناپذیر چون بار سنگینی بر روحم فشار می آورد و مرا بیشتر در بی حوصله گی و کسالت فرو می برد .همانطور که مشغول بود نیم نگاهی به من انداخت و لبخندی زد گفت : _چیه ؟ساکتی فقط زل زدی به من استکان چای را مزه مزه کردم و در حالی که کمی کمر درد داشتم با بی حالی گفتم : _ از نگاه کردن بهت لذت میبرم آیینه را کنار گذاشت .نگاهش حالت دلسوزانه و سرزنش آمیزی گرفت و افزود : _اشتباه میکنیم ، نباید اینطوری بهم عادت کنیم من که قبلا بهت گفتم ، چرا منطقی فکر نمیکنی؟ پیشانیم داغ بود و کلمات مرضیه با کندی و رخوت در ذهنم میپیچید تنها یک چیز مشخص و معین را از کلافِ تودرتویِ احساسات و افکار متناقضم میتوانستم بیرون بکشم و آن این بود که میخواهم مرضیه را همچنان در تصاحب خودم داشته باشم.به عاقبت آن نمی اندیشیدم هر چند تفکر منطقی عاقبت آن را شوم و بی سرانجام پیشبینی میکرد. این امر بسیار مورد تاکید مرضیه بود. با عطوفت و مهر زیاد به او نگاه کردم و پاسخ دادم: _خب مگه چی گفتم ؟ احساسم رو ابراز کردم به قول تو این رابطه غلط و بی سرانجامه این دلیل میشه از نگاه کردن بهت لذت نبرم؟ وسایلش را داخل کیفش گذاشت با لحنی مرموز و اندکی شرمسار گفت : _قبل از این اتفاق ها چی ؟ خواستم پاسخ ریاکارانه و دروغینی بدهم اما تصمیم گرفتم حقیقت را بگویم: _اصلا جرات نمی کردم نگات کنم ، برای من یه زن جدی و بشدت مذهبی بودی که فقط خیلی گذرا و محو صورتت رو میدیدم البته فردایِ همین سال تحویل که اومدین خونه مون ،حواست نبود صورتت رو چند ثانیه دیدم و کمی دقت کردم و متوجه شدم زن زیبایی هستی. سرش را تکانی داد و با چشمانی که انگار هنوز کاملا قانع نشده گفت : _ اصلا به این فکر میکردی با من بخوابی؟ _ ابدا شاید در ناخودآگاهم این تصور بود ولی بشکل خودآگاهانه فکر نمیکنم بعد چشمانش کمی باریک و پرسشگر شد و با لحنی که گویی کمی سوء ظن داشت پرسید: _یعنی در ضمیر ناخودآگاهت به من نظر داشتی؟ کمی دستپاچه شدم اما سعی کردم مسلط باشم: _شاید اینطور فکر میکنم نگاه و چهره اش ناگهان افسرده و مضطرب شد _الان فکر میکنی مثلا من زن مورد داریم ؟ حدس میزدم که میخواهد خودش را در چنین گودالِ تیره یِ روانی و اخلاقی بی اندازد قلبم به رقت آمد و عاطفه ام نسبت به او شدیدتر شد برای همین دستش را گرفتم و چند بار بوسیدم: _من باید خیلی ابله و فرومایه باشم اگه فکر کنم زن پاکدامن و بلند نظری مثل تو که با وجود تمام خطرات به عشق من پاسخ مثبت داده پس حتما چنانه پنجه های ظریف دستش را گرفتم و نرم او را بسوی خود کشاندم او هم اجابت کرد و روی پاهایم نشست و سرش را به سینه ام چسباند.شروع به نوازش صورتش کردم. بعد طوری این کلمات را ادا کردم که گویی روی آنها حسابی فکر کرده ام اما ناگهانی و ناشی از عاطفه تقریبا کور و شدت یافته ای بودند شاید هم عاطفه چندان کوری نبود مگر نه اینکه ارسطو گفته گاهی وقت ها عواطف ما هستند که مسیر درست را به ما نشان میدهند؟ _ مرضیه میخواستم پیشنهادی رو مطرح کنم میخوام قبل از هر جوابی بهش خوب فکر کنی ، اگه واقعا همونطور که من دوستت دارم توام منو دوست داری ، بهتر که خیلی جدی از عمو تقاضای طلاق کنی بعد من هم موضوع رو با خانوادم در میون میذارم احتمالا شوکه بشن ولی در نهایت باید واقعیت رو قبول کنن نکردنم مهم نیست من سال بعد آپارتمانم رو تحویل میگیرم و باهم ازدواج میکنیم و میریم اونجا زندگی میکنیم. این تصمیم بنظرم هم شرافتمندانه است هم عاقلانه.. تمام این مدت مرضیه حیرت زده به من خیره شده بود بلند شد و روبرویم نشست و نگاه ملامت باری داشت _دیوانه شدی ؟!! چی میگی ؟؟ مسعود میدونی چه جایگاهی در خانواده و فامیل من داره !!؟ میدونی من اگه طلاق بگیرم و بیام زنِ برادرزاده شوهر سابقم بشم چه رسوایی در فامیل و همکارام و منطقه برام به بار میاد ؟!! چی فکر میکنن مردم؟!!! بعد نازنین مریم چی میشه؟!!! من یکساعت بدون بچم نمیتونم زندگی کنم ، حضانتش رو مسعود صد سال بهم نمیده گذشته از این عمرا هم منو طلاق بده. بچه شدی ؟ کاملا درمانده و شرمگین از ایده کودکانه ام و از سر یاسی بی پایان گفتم: _ خب مگه من نوعی باید برای مردم و حرف مردم و دیگران زندگی کنم ؟ تا کی آخه ؟ تا کی میخواییم بخاطر دیگران زندگیمونو تباه کنیم؟ مگه ما چقدر زنده ایم ؟ تو که خلاف شرع نکردی طلاق گرفتی با یکی دیگه ازدواج کردی گناهه ؟ نگاه عاقل اندر سفیه و پر از سرزنشی به من انداخت و با لحن خشمگینی گفت: _ عزیز من گاهی وقت ها عرف سمبه اش از شرع پر زورتره ، ملت چی فکر میکنن !!؟ میگن مرضیه مولایی که همه رو موعظه می کرد دبیر سرشناس آموزش و پرورش و کارشناس معارف دینی و عضو شورایِ عالی آموزشیِ استان و دختر فلانی و کوفت و زهرمار حتما قبلش با برادر زاده شوهرش سر و سری داشته که از شوهرش طلاق گرفته و زن این شده ؟ ما توی این مردم زندگی میکنیم ، زندگیمون وابسته به این مردمه. آنها هستند که تعیین میکنند ما چگونه بی اندیشیم ، احساس کنیم یا حتی میل بورزیم .ما غرق در آنها هستیم . پس فردیت اصیل ما چه میشود؟ آیا ما اصلا فردیتِ اصیلی داریم؟درمانده و نادم از پیشنهاد احمقانه ای که دادم و از این جهت از دست خودم هم عصبانی بودم گفتم: _من شاید خیلی ایده آل و رمانتیک فکر میکنم ولی به هر حال دوست دارم برای خودم زندگی کنم نه برای دیگران در هر صورت حرف های تو منطقیه. مسائل پیچیده ای هست که زندگی مارا تعیین میکنن و به اختیار ما نیست.. بعد نگاهش ترحم آمیز و مهربان شد و دستم را شروع کرد به نوازش کردن : _واسه همینه میگم زیاد به من دلبسته نشو چون اذیت میشی عزیزم.البته تقصیر منم هست چون دوستت دارم به عاطفه ام گوش میکنم و پا روی شرافت و عقلم میذارم . اندوهگین و خسته به او گفتم : _یعنی تو دلبسته نشدی ؟ _چرا وگرنه اینجا نبودم ، اما زنا راحت تر میتونن دل بِکنن در این مورد از مردا قوی تر هستن. دوست نداشتم در برابر مرضیه احساس ضعف نشان دهم چون فکر میکنم خیلی از زنان اگر پی ببرند مردی به آنها وابسته و نیازمند شده آن سوی تاریک روح خود را نشان میدهند. برای همین به خاطر پیشنهاد احمقانه و بشدت احساساتی ای که دادم به خودم لعنت فرستادم و به این اندیشیدم که مرضیه آن ارضا جنسی مطلوبی که میخواهد را با من دارد پس چرا او سر در پی من نگذارد؟ هر چند نهایتا به این مطلب بدبین بودم. سعی کردم موضوع و فضا را عوض کنم برای همین با نگاهشوخ ولحن شیطنت آمیزی گفتم : _ حالا ولش کن راستی متوجه شدی اومدم گروه طاهره خانوم ؟ بلند شد و مشغول پوشیدن مانتویش شد سرد و کمی هم کنایه آمیز گفت : _ آره چطور شد که لینک گروه رو بهت داد؟ [برای من این لحن ناشی از حسادت در نتیجه نشانه مثبتی بود .] _پست های پیج اینستای منو دید و متوجه شد به فلسفه و کتاب علاقه دارم برای همین پیشنهاد داد بیام گروهش مرضیه که داشت در آیینه قدی نزدیک به پاسیو خودش را برانداز کرد میکرد برگشت و با نگاه و لحن سرد و بی تفاوتی گفت : _آه که اینطور [به سمت آیینه برگشت و ادامه داد]: _ حواست باشه ها!!! هر حرفی رو نزنی مخصوصا راجع به نظام و اعتقادات دینی. تندروها زیاد هستن اونجا.حالا نقد فلسفی و مودبانه ایراد نداره. [به سمت من آمد و شروع کرد به نوشیدن شربت و بعد نگاهی به تلفنش انداخت .پاسخ دادم:] _نه خیالت راحت. البته زیاد حوصله اشم ندارم. اخمی کرد و با نگاه موشکافانه ای یقه ام را کنار زد و گفت : _گردنتم که کبود نیست ، طاهره کلا دوست داره فعالیت در گروه رو البته به اندازه معمول .حالا یه نیم ساعتی وقت دارم زودم برسم فکر میکنن چه خبره .. بعد خطوط چهره اش باز شد و نگاه اشتیاق آمیزی به من انداخت و با حرارت رشته کلام را به دست گرفت: _وای طاهره انقدر خواستگار داره اغراق نمیکنم اگه بگم صف بستن ، رئیس بانک و قاضی و بازاری نه که فکر کنی همه قبلا ازدواج کردن و بچه دارن توشون پسرم هست ... _خیلی خانوم با وقار و زیبایی هستند البته به چشم خواهری مثل خودت نگاه شوخ و طعنه آمیزی به من کرد و گفت: _به چشم خواهری دیگه ؟!!! لبخندی زدم و گفتم : _خب معلوم ای بابا بعد به پشتی صندلی تکیه داد و شروع کرد به صاف کردن و گرفتن چیزهای ریزی از روی چادرش و در همین حال گفت : _ولی اصلا قبول نمیکنه به هیچ کیم ابدا روی اضافی نمیده ، میگه بعد محمد طه دیگه به هیچکی فکر نمیکنه. تا یکسال هر شب میرفت سر مزارش قرآن میخوند ، شده بود پوست و استخوون، آخ بمیرم، تا اینکه بردیمش قم یه آقای پارسایی براش استخاره گرفت و گفت روح محمد طه ازش شاده و راضی نیست دیگه هرشب بیاد سر مزارش .طاهره یکم آروم شد و کوتاه اومد ، خلاصه روزای سختی رو سپری کرد. برای آبجیم بمیرم چقدر بهم میومدن دو تا ماه بودن کنار هم ، چه پسری چه آقایی اصن چی بگم ازش؟ باید خودت باهاش مراوده داشتی تا درک کنی .اینا لایق شهادت هستن دیگه. پیام آخرش که از منطقه برای طاهره فرستاده رو حالا برات یه بار میخونم البته طاهره خوشش نمیاد ولی بشنوی گریه ات میگیره از بس قشنگ و لطیفه... [درست نمیدانستم چرا در مورد طاهره کنجکاوم ، آن را در نهایت به حساب امیال پست و انحراف اخلاقیم گذاشتم .آه ریاکارانه و دروغینی را از سینه ام بیرون دادم.سعی میکردم خود را منقلب نشان دهم یا کسی که احساساتش به جوش آمده . گفتم :] _ واقعا آدم میمونه چی بگه !!!مشتاقم برام بخونی ، از عکساشون این مطالبی که تو گفتی معلوم بود . روحش قرین رحمت الهی، همچنین از رفتار اعضای گروه و خصوصا اون پسره ابوذر فهمیدم [با لبخندی و لحنی شوخ ]خیلی کانون توجه هستش اخمی تصنعی کرد و لبخندی زد و خیلی آرام روی دستم زد گفت: _کانون توجه تو نباشه یه وقت بی حیا ؟فالووشم کردی با نگاه شوخ و نیشخند گفتم: _ای بابا چه حرفی میزنی آخه ؟طاهره مثل خواهر برام یک دستش را روی کمرش گذاشت و یکی از ابروهایش را بالا انداخت و گفت : _منم مثل خواهرت بودم تو خیلی خوب دلبری بلدی فالووشم کردی. خواستم سمتش بروم که کف دستانش را طرفم گرفت: _نه تورو خدا دوباره باید بشینم آرایش کنم نرم در آغوشش گرفتم و پیشانیش را بوسیدم مدتی به همین حال ماندیم که مرضیه خودش را از آغوشم جدا کرد یهو گفت: _ وای دیرم شد ، شوخی میکنم طاهره اصلا توی این باغا نیست خدا به داد من برسه. بعد به چشمانم زل زد در نگاهش تردید و اندوه بود بعد با لحن جدی و پر عطوفتی گفت: _ببین بازم میگم دل به من نبند ، شرایطم رو که کاملا میدونی ، آخر و عاقبتش که معلومه ، میدونی چقدر خطرناک و پر از ریسکم هست برای جفتمون خصوصا برای من. پس خواهش میکنم ازت خودت رو از این رابطه گناه آلود جدا کنی و اجازه بدی منم استغفار کنم تا به آرامش برسم و دوره عذابم تکمیل بشه، اینجوری جفتمون به آرامش میرسیم مطمئنم بهترین دختر وارد زندگیت میشه و خودم اصلا مورد مناسب سراغ داشتم بهت معرفی میکنم برای ازدواج در حالی که اندوه تلخی قلبم را میفشرد وسط حرفش پریدم : _داری خداحافظی میکنی؟ نگاهش غم آلود و مضطرب بود مدتی مکث کرد که نشان تردیدی آزار دهنده بود و بعد افزود: _ سعی میکنم که اینطور باشه ولی ازت خواهش میکنم منو دیگه تحت فشار قرار ندی و تحریک نکنی بذار به این زندگیم بچسبم مسئولیت و تعهدی به دوش منه. احیانا احیانا اگه باز بخوام ببینمت خودم پیش قدم میشم بهت قول میدم پس دیگه لطفا دیگه اصراری نکن.. [این کور سویِ ضعیف امید و سوابقی که از مرضیه در ذهنم بود و اعتماد شاید خیلی بیش از حد به نفوذم در او که میتوانم او را باز به بستر بکشانم باعث شد کمی قلبم آرام بگیرید و آن اندو تلخ اندکی شدتش کمتر شود.گوشه لبانش را بوسیدم او هم خیلی نرم گونه ام را بوسید بعد گویی که به خود آمده باشد با عجله گفت] _ وای ساعت دو نیم شد بی زحمت برو پارکینگ ببین کسی نیست ، عموت نباشه اونجا، اگه نبود زنگ بزن که بیام .. مرضیه را که راهی کردم رفت چند دقیقه بعد اس مس داد که درِ محفظه ی شلنگ آتش نشانی پارکینگ را باز کنم آنجا چیزی منتظر من است .علامت قلب و خنده.یک جعبه کادو شده با کاغذ براق زرشکی که نواری نارنجی دور آن پیچیده شده بود ، با دیدن این هدیه مرضیه اندوه و عاطفه شدیدی در دل نسبت به اون احساس کردم و از ترس قلبم لرزید که نکند عاشق او شده ام ؟ ادامه دارد..... نوشته: قلب یخی واکنش ها : Kuros 1 لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده