arshad ارسال شده در 6 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مهر بیغیرتی رضا و سحر سلام رضا هستم و اسم همسرم سحر هست . من ۴۵ سال و سحر ۳۹ سال زنی خوشکل و با شخصیت که هر چه از خانمیش بگم کم گفتم . هر دو شاغل و همکار هستیم اما محل کارمون جداست . داستان برمیگرده به چندین سال پیش که من به سحر خیانت کردم و اون متوجه شد . بخاطر بچمون بخشیدم اما هر روز اوضاع روحیش بدتر می شد و منم عذاب می کشیدم شبی نبود که با گریه از اون معذرت خواهی نکنم . تازه با سایت کون باز آشنا شده بودم و وقتی داستان ها رو میخوندم مخصوصا بیغیرتی حالم بهم میزد . پیش خودم می گفتم یعنی همچون آدمهایی هم هست . یه شب که نیاز به سکس داشتم و سحر با بی میلی خودش در اختیار من گذاشت . در همون حال ازش معذرت خواهی می کردم و بهش گفتم برا تلافی هر کاری برات می کنم. بهم گفت اگه من این کار من کرده بودم تو چیکار میکردی طلاقم نمیدادی یا حتی بلایی سرم نیاوردی . حرفش منطقی بود اما همین حرف جرقه ای تو سر من بود . یه شب که داشتیم سکس می کردیم بهش گفتم اگه دلت راضی میشه تو هم میتونی این کار کنی اما با ناراحتی بود . اونم به شوخی گفت تو که استادی یادم بده . دیگه هر وقت سکس داشتیم از ای حرفا میزدیم منم علاقم به داستان های بیغیرتی و خیانت زن به شوهر بیشتر شده بود . جوری که حس بی غیرتی تو خودم احساس میکردم دلم میخواست سحر بهم خیانت کنه . ما مستاجر یکی از دوستام بودم که به جز اقوام برا گشت و گذار فقط با اونا بودیم . مهران و سودابه اونا هم مثل ما دو تا بچه داشتن . من و مهران از دوران دبیرستان همدیگه رو میشناختیم. اما رابطه صمیمی نداشتیم او پسر درس نخون و نچسب اما من درس خون اما زمونه جوری شده که ما بهم رسیدیم حالا اون صاحب خونه ما شده بود . و قدش هم بلند و تمام ایرادهای صورتشو میپوشوند . دماغ پهن که تو دعوا اونجور شده بود . بریم سر اصل مطلب یه شب که سکس داشتیم بازم از دوست پسر برا سحر صحبت می کردیم . گفتم از کی خوشت میاد تا جورش کنم برات با پوزخند گفت مهران . دیگه شبها صحبت ما شده بود سکس سحر با مهران و چقدر هم حال میداد . حالا واقعا خودم یه بیغیرت میدونستم. یه شب بعد سکس ذهنم درگیر بود که چطور سحر با مهران مچ کنم . آخه هیچ جوره راه نمی داد که خودش دست به کار شده یواشکی گوشیش برداشتم و عکس های اینستاش که با هم بیرون رفته بودیم و لایک کردم و برای هر کدومشون یه یادش بخیری نوشتم که چقدر خوش گذشت و با اکانت سحر اینستا رو هم رو گوشی خودم نصب کردم. فرداش که از سر کار اومدیم من یه چرت زدم وقتی بیدار شدم دیدم سحر سرش تو گوشیه با اخم بهم گفت چیکار کردی منم با خنده گفتم کاری که تو نتونستی انجام بدی انجامش دادم . او روز من نرفتم تو اینستاش که متوجه بشه . اما روز بعد که پیامشون خوندم بله مهران شروع کرده بود به دلربایی کردن برا سحر طوری که من هم خراب کنه پیشش و یجورایی میخواست به سحر برسونه که من دوست دختر دارم نمیدونست که سحر قبلا فهمیده . اما مهران خیلی بیشتر از اونی که سحر میدونست ازم خبر داشت . ولی خوشبختانه سحر هیچ ازم بد نمیگفت. یه جورایی از مهران دیگه بدم میومد و یه حس حسادت نسبت بهش پیدا کردم . آخه یه بار که رفته بودیم تفریح من داشتم کباب میکردم سودابه اومد کمکم چند بار دستش به دستم زد من که محل نذاشتم دستم گرفت گفت انگشتام یخ شدنه اما نمیخواستم در حق رفیقم نامردی کنم دستش پس زده بودم گفتم مهران ناراحت میشه هیچ وقت این کار نکن . اما حالا خودم باعث شده بودم که زنم با شوهرش دوست بشه و اونم داشت من بیشتر پیش سحر خراب میکرد. یه بار که خواستم برم بیرون زدم کنار پیاماشون خوندم دیدم قرار گذاشتن بره باغچه کنار خونشون پیش مهران باهم حرف بزنن اما سحر میترسید و گفت که سودابه خونه نباشه اونم اطمینان داد که نیست گفتم حتما اینا یه لب گرفتن دارن . باغچه که میگم یه زمینی بود کنار خونه مهران دورش دیوار کشی کرده و توش سبزی و مقداری صیفی جات کاشته بود . اما موقعی که خواستم بیرون برم سودابه رو دیدم . از حسادت بود یا هرچی زنگ زدم سحر گفتم مهران الکی میگه سودابه خونست ممکن بیاد بیرون ببینتون. جوابم دیگه نداد بعد چند ساعت برگشتم خونه بهم گفت جهت اطلاع رفتم اما راست گفتی سودابه صداش از خونه میومد اما بگو تو از کجا میدونستی که ما قرار گذاشتیم خلاصه خودم باعث شدم همچی لو بره مجبور شدم جریان بهش بگم اونم اینستاش حذف کرد و گفت خودت خواستی باید پای همه چیزش وایسی . اون شب با دلهره به مهران پیام دادم و جریان بهش گفتم که فقط یه سرکاری بود میخواستیم یکم اذیتت کنیم . تو واتساپ به سحر پیام داد که رضا راست میگه همچی سرکاری بود سحرم گفت آره . فوری مهران بهم زنگ زد گفت بیا کارت دارم هر جوری که بود رفتم پیشش بیچاره خیلی اذیت بود گریه می کرد و میگفت چرا این کار باش کردیم منم خیلی ازش عذرخواهی کردم . فردا شبش اومد خونه سحر روش نمیشد بیاد پیشش گفت نمیگی سحر بیاد منم صداش زدم وقتی سحر اومد مهران با ناراحتی گفت واقعیتش من وابسته سحر شدم خواستم ازت اجازه بگیرم فقط دوست اجتماعی باشیم . خودم گرفتم گفتم نمیشه اگه سحر به تو وابسته بشه چی خیلی حرفا بینمون گذشت تا اینکه بلند شد رفت حالا دیگه خیلی بینمون سرد شده بود دیگه بیرون نمی رفتیم تا بعد چند دقت یه روز که سودابه رو دیدم گفت چتونه دیگه نمیاد خونه بیرون هم که نمیریم امشب شام درست میکنم بیاید خونه خلاصه هر جور که شده اون شب رفتیم و زیر چشمی نگاه کردن مهران به سحر و عشوه اومدن از سحر متوجه شدم. شب موقع سکس به سحر گفتم بیخیال قضایا شو و باز بهش پیام بده اما یه جوری که یعنی من نمیدونم. خلاصه یه سکس حشری خوبی داشتیم . آره واقعا منم بی غیرت شدم و چقدر هم حال میداد . حالا دیگه سحر تو واتساپ همیشه آنلاین بود . یه مدت بعد مهران مجبور شد خونش بفروشد و ما هم از اونجا رفتیم گشتن هامون با هم کم شده بود اما پیام دادن سحر به مهران ادامه داشت تا یه شب که داشتیم سکس میکردیم و صحبت از مهران شد گفت اگه یچی بگم ناراحت نمیشی گفتم نه چیه گفت قرار گذاشتیم با هم وقتی سودابه و بچها نیستن با مهران برم خونشون مشکلی نیست. منم گفتم برو اما من خبر ندارم و وقتی برگشتی باید همچین بهم بگی . خلاصه پنجشنبه شد و سحر رفت پیش مهرام منم بچهها رو بردم پارک تو دلم آشوب بود . غروب که رفتیم خونه سحر داشت دوش میگرفت وقتی اومد بیرون اصلا باهام حرف نزد بعد شام من پای تلویزیون بودم او رفت تو اتاق بعد چند دقیقه پیام داد گفت بیا رفتم پیشش اصلا حرفی نمی زد رفتم کنارش دراز کشیدم و موهاش نوازش میکردم . بهش گفتم چی شد به مراد دلتون رسیدید . خندید گفت ای بیغیرت آره په رفته بودم برا چی عجب حالی داد مخصوصا که کیر مهران ریشه کلفتی داره . گفتم نوش جونت. راستش بگو برا من که بدت میومد ساک بزنی برا اون زدی . چون مهران هر موقع از سکسش با سودابه صحبت می کرد از ساک زدنای سودابه می گفت اما سحر خیلی از ساک بدش میومد به زور اونم بایستی پلاستیک بکشید رو کیرم بعد میزد . خندید گفت ای بدم میاد اما چند بار هی می کشید رو صورتم .اما حسابی کردم حتی میخواست از عقب هم بکنه که نذاشتم با حرفاش حشرم بالا زد و راست کردم اما نخواستم اذیتش کنم و گذاشتم راحت بخوابه تا فرداش که نوبت سکس من بود جزئیات کامل برام تعریف کرد . این بود داستان سکسی و بیغیرت شدنم داستانهای بیشتری دارم که اگه تمایل داشتید براتون تعریف میکنم ببخشید طولانی شد . نوشته: رضا لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده