رفتن به مطلب

داستان سکسی شهوت زن دایی


dozens

ارسال‌های توصیه شده


افسانه زندایی حشری
 

اسمم امیر نیست اما تو فکر کن هست.اسم زنداییم هم افسانه نیست باز تو فکرکن هست.الان 34 سالمه و داستان برمیگرده به زمانی که دوم دبیرستان بودم و بخاطر مشکلاتی رفته بودیم خونه پدربزرگم زندگی می‌کردیم.داییم اینا شهر دیگه ای بودن و زیاد نمیدیدمشون اما خوشبختانه شکستن پای زندایی باعث شد بیاد خونه پدربزرگم تا کسی باشه مواظبش باشه اخه داییم راننده جاده بود و کم خونه بود…افسانه یه زن قدبلند و خوش اندام بود با سینه و کون درشت.نمیدونم چیند که کم کم حس کردم سر و گوشش می‌جنبه تو مدرسه همش دوس داشتم تعطیل شم و برم و ببینمش چون اختلاف سنیمون زیاد نبود و فقط هفت،هشت سال بود باهم خوب بودیم و شبا تا دیر وقت بیدار میموندیم و باهم فیلم می‌دیدیم اکثرا هم ایرانی قدیمی همش هم من سرمو میذاشتم رو پاش و ران پاش و می‌مالیدم اونم با موهام بازی میکرد عاشق این بودم که همه بخوابن و باهم فیلم ببینیم و بمالمش…باهم خیلی حرف میزدیم و یبار تو حرفام بهش فهموندم که دوس دارم باهاش سکس کنم اونم هی میگفت منظورت چیه اما تخمش رو نداشتم بهش بگم خلاصه چند ماه این داستانا ادامه داشت تا یه شب وقت فیلم دیدن خوابش برد و وقتی فیلم تموم شد اروم صداش کردم که بریم سر جامون اونم بدون اینکه چشمش رو باز کنه دستشو باز کرد و سرمو گرفت و چسبوند به سینه اش اما باز جرات کاری نداشتیم نه من نه اون بعد چند روز که دوشنبه بود و نود می‌دیدیم اون جلوی تلویزیون تو رخت خوابش بود و من کنارش نشسته بودم و مو هاش رو نوازش میکردم و یه ذره جرات پیدا کردم و دستمو آوردم پایین‌تر و صورتشو و گردنشو نوازش میکردم و حس کردم حشری شده صدای نفساشو کامل می‌شنیدم از اونجایی هم که داییم برگشته بود شهرشون و اینم تنها بود میدونستم بعد چند ماه بلاخره هوس سکس به سرش میزنه خلاصه من اروم نوازشش میکردم و اونم لذت می‌برد که بهم گفت خوابم میاد و میخواب بخوابم و منم گفتم بخواب ولی همونجور نوازشش میکردم که جرایم زیاد شد و دستمو به سمت سینه اش می‌بردند اما باز جرات دست زدن به سینه اش رو نداشتم تا جایی که خودش دست به عمل زد و کاری که انتظار نداشتم و کرد…یهو بلند شد و لپمو بوسید.هنگ بودم کلا چون تاحالا بوس نداشتیم …خلاصه منو بوس کرد و سریع دراز کشید و پشتشو کرد بهم منم میدونستم موقعیت از این بهتر پیش نمیاد واسه همین دستمو گذاشتم رو لبشو با لبش بازی کردم هنوزم یادمه لبش کاملا خشک بود همونجور که با لبش بازی میکردم صورتشو برگردوندم و لبشو بوسیدم که دیدم بعععله منتظر بوده افسانه قشنگ من…یهو شرو کرد به خوردن لبم منم باهاش همکاری میکردم دیگه پررو شده بودم و دستشو گرفتم و گذاشتم روی کیرم اونم شروع کرد به مالیدن اما صدامون در نمیومد چون پدر و مادرم اتاق بغلی بودن و پر بزرگ و مادر بزرگم اون یکی اتاق خلاصه شلوارمو آورد پایین و کیرمو کرد تو دهنش و خیلییییییی حرفه ای ساک میزد منم که که هم ترس هم شهوت دیوونم کرده بود شروع کردم به مالیدن سینه اش اینقدر کیرمو خورد تا آبم اومد تو دهنش و اونم مجبور شد تا قطره آخر بخورتش بعدش خوابیدیم اما از شب بعد هرشب کارمون شده بود دستمالی کردن هم اما سکس نمی‌کردیم چون نمیشد و تابلو بود ولی حسابی کیرمو می‌خورد و ارضا میکرد تا یه روز فقط منو اون بودیم و بچه کوچیکش که اونم رو پام گذاشتم و خوابوندمش و همزمان دستم تو دامنش بود و کصش رو میمالیدم کسی حسابی خیس بود اونم از شهوت سرشو گذاشته بود رو شونه ام و اه و ناله بلند شده بود بچش که کامل خوابید چون پاش تو گچ بود بلندش کردم و رفتیم تو راهروی حموم چون میترسیدیم هر لحظه کسی بیاد و بدبخت بشیم سریع دامنش بلند کردم و همونجوری سرپا کیرمو از جلو کردم تو کسش و حسابی کردمش اما راستش بخاطر استرس زیاد لذت نمیبردم خلاصه آبم اومد و ریختم تو کصش با هزار زحمت و بدبختی بردمش داخل حموم و سریع کصشو تمیز کردم و شستمش بعد اومدیم بیرون و هروقت که موقعیت داشتیم این سکس های عجله ای رو انجام می‌دادیم تا پاش خوب شد و گچ رو باز کردیم و داییم اومد دنبالشون و رفتن شهر خودشون اما تلفنی باهم حرف میزدیم و حسابی واسه هم دلتنگی میکردیم تا آخرش از مدرسه بیرون اومدم و به بهونه کار رفتم پیش داییم،اونم که هرشب بار میبرد به قم و ماهمش تنها بودیم بچه اش رو میخوابوندیم و آخر شب کنار هم عشق بازی میکردیم که اگه خوشتون اومد اونا رو هم براتون تعریف میکنم…شرمنده اگه بد نوشتم چون اولین بارم بود ولی تمامش واقعی بود و الانش هم دلم برای ساک زندایی حرفه ایش یه ذره شده

نوشته: امیرم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18