arshad ارسال شده در 22 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 22 شهریور کنترل نفس نیلی دستم رو نوازش وار پشتش کشیدم، با تردید نگاهم می کرد، یجور تردیدی که پشتش اطمینان هم بود، لب پایینش رو بی اختیار گاز گرفت، می دونستم بخاطر من انجامش میده. با چشم به تخت پزشکی وسط اتاق اشاره کردم. نگاهش رو ازم گرفت و آروم به سمت تخت رفت. بعد دستش به سمت تیشرتش رفت تا درش بیاره، ولی بیخیال شد و با همون لباسا روی تخت دراز کشید. امروز قرار بود من و نیلی برای اولین بار رابطه bdsm رو تجربه کنیم. اول براش یه سورپرایز در نظر گرفته بودم، ولی بعدش گفت استرس میگیره و می خواد از قبل بدونه چه اتفاقی قراره بیفته. برای همین کل سناریو رو باهاش مرور کردم. طبیعتا اولش تردید داشت، ولی بعد قبول کرد. دوست نیلی توی آرایشگاه کار می کرد و وقتی فهمید به یه تخت پزشکی طور نیاز داریم، کلید آرایشگاه رو بهمون داد. گفت آخر شب می تونیم بیایم و تا صبح این جا باشیم. من و نیلی هم بعد از این که مطمئن شدیم آرایشگاه خالیه و مشکلی پیش نمیاد، قبول کردیم. امشب نیلی یه تیشرت مشکی و شلوارک آبی پوشیده بود، منم مثل همیشه تاپ و دامن کوتاه تنم بود. همیشه در نظر داشتم موقع رابطه bdam بهش سخت بگیرم و تک تک لباسای تنش رو در بیارم، بعد همون جوری که داره خجالت می کشه از دیدن اندامش لذت ببرم. ولی امشب بهش اجازه داده بودم خودش تصمیم بگیره چی بپوشه و تا چه حد لخت بشه… که اونم هیچ کدوم از لباساش رو در نیورد. به نیلی که روی تخت پزشکی وسط آرایشگاه دراز کشیده بود نگاه انداختم و به سمتش رفتم. دستاش رو روی دسته های صندلی گذاشته بود و آماده بود. با انگشت روی پیشونیش کشیدم و نوازشش کردم. نفساش بریده بریده بود و مشخص بود یکم استرس داره. آروم صورتش رو نوازش کردم، برام مهم بود که از امشب لذت ببره… با سر انگشتام روی دستاش کشیدم، بازوهاش… دستاش و انگشتاش… بعد سراغ رون های پاش رفتم، آروم آروم نوازشش کردم و سعی کردم تا حد ممکن آرامش پیدا کنه. بعد به سمت یکی از صندلی های آرایشگاه رفتم و زنگ قرمز رو از کیفم در آوردم. زنگ یه چیز پلاستیکی مستطیلی بود که یک دکمه روش داشت، اگه نیلی روی دکمه میزد یعنی کلمه امن و من باید همه چیزو متوقف می کردم. امشب به دلایلی نیلی نمی تونست حرف بزنه، و برای همین نیاز به چیزی داشت که بتونه با دستش کلمه امن رو بگه. نیلی داشت با نگاه من رو دنبال می کرد، برگشتم پیشش و زنگ رو توی دستش گذاشتم. لبخند کوچیکی زد و زنگ پلاستیکی رو تو دستش فشرد. بندهای چسب داری که از قبل خریده بودم رو درآوردم تا دستاش رو به صندلی ببندم. بندها در واقع کاف فشار سنج بودن و اونقدر بزرگ نبودن، برای همین به سختی تونستم از دسته های صندلی ردشون کنم و ساعد های نیلی رو به دسته ها ببندم. نیلی بعد از بسته شدن هر دوتا دستش، تلاش کرد که دستاش رو جدا کنه. کاملا بی اختیار این کار رو کرد… دستم رو روی ساعد چپش گذاشتم و گفتم: محکمه! با لبخند ادامه دادم: یادت باشه امشب برای این که بهم بگی تمومش کن فقط یه راه داری… بالاخره لبخند زد و سرش رو به نشونه باشه تکون داد. با تردید گوش گیرهای اسفنجی رو از جیبم درآوردم. متوجه تردید من شد و فهمید که فکر می کنم آماده نیست. برای همین گفت: مطمئنم سحر. سرم رو تکون دادم و یکی از اسفنج ها رو به سمت سوراخ بینیش بردم. آروم آروم اسفنج رو وارد بینیش کردم. نیلی دهنش رو باز کرد تا با دهن نفس بکشه. بی اختیار به زنگ توی دستش نگاه کردم و گفتم: یه بار زنگ رو بزن ببینم صدا میده. نیلی زنگ رو فشرد و صدای بوق اتاق رو پر کرد. اون یکی اسفنج رو به سمت اون یکی سوراخ بینیش بردم و در حالی که پرش می کردم گفتم: اگه زنگ کار نکرد، گازم بگیر. نیلی خندید و خیالم راحت شد که حالش خوبه. دوباره به سمت کیفم رفتم و این بار شال نازکی که برای پوشوندن بینی نیلی آورده بودم رو برداشتم، وقتی بهش نزدیک شدم، سرش رو یکم بلند کرد تا شال رو از زیر سرش رد کنم. شال رو یک دور روی بینیش بستم و دوباره از زیر سرش رد کردم، بعد با گره روی بینی محکمش کردم. حالا دماغش کاملا بسته بود و تنها راه نفس کشیدنش، دهنش بود… نیلی آب دهنش رو قورت داد و در حالی که با دهن نفس می کشید، منتظر نگاهم کرد. یکم ازش فاصله گرفتم و تاپم رو از تنم درآوردم. چشماش روی سینه هام پرسه میزد… سینه هام توی سوتین سفید تنگ توری، حسابی برجسته شده بودن و نوک هاشون هم بخاطر وضعیت سیخ شده بود. با دستم تورش رو از بغلاش گرفتم تا نوک سینه هام بهتر دیده بشه. نیلی بی اختیار دهنش رو باز و بسته کرد و پاهاش رو تکون داد. جلو رفتم و دستم رو روی ساق پاش کشیدم، با لمس من یکمی از جا پرید. دامنم رو زیر نگاه خیرهش درآوردم و کصم رو توی شورت توری سفید به نمایش گذاشتم. با چشمای حشری نگاهم می کرد. حیف که سناریو رو دیشب باهاش مرور کرده بودم، وگرنه حسابی سورپرایز میشد. طبق قرار، کفشام رو درآوردم و از صندلی بالا رفتم. یه پام رو این طرفش گذاشتم و یک پام هم اون طرف دیگه. بالای گردنش روی پاهام نشستم و بعد کصم رو به سمت دهنش بردم. خیلی یواش کصم رو به دهنش فشردم، چند ثانیه نگه داشتم و بعد جدا کردم. نفس نفس زد و سعی کرد هوا رو ذخیره کنه. با ملایمت گفتم: آروم و عمیق نفس بکش، هوای بیشتری میگیری. آروم شد و یه نفس عمیق کشید. دوباره کصم رو به سمت دهنش بردم و این بار محکم خودم رو به دهنش فشردم. دیگه راهی برای ورود هوا نبود. به دستش نگاهی انداختم و مطمئن شدم زنگ توی دستش باشه. بعد نگام توی چشماش قفل شد و خودم رو محکم تر به دهنش فشار دادم. سعی کرد سرش رو تکون بده… و من بالاخره خودم رو عقب کشیدم. چشماش رو با بی قراری بست و تند تند نفس کشید. با کونم روی سینه هاش زدم و گفتم: آروم و عمیق. دستاش رو باز و بسته کرد و تمام سعیش رو کرد که نفس عمیق بکشه. وقتی هنوز نفسش کامل نشده بود، کصم رو روی دهنش گذاشتم و بجای هوا منو کشید تو… از لذت سفت شدم. خودش هم از لمس من با زبونش سورپرایز شد. توی چشماش نگاه کردم و برای اولین بار دیدم انقدر مست منه که یادش رفته هوا می خواد. چند ثانیه داخل دهنش موندم و بعد بلند شدم تا شورتم رو در بیارم. نیلی از فرصت استفاده کرد و چندتا نفس عمیق کشید. دوباره روی پاهام نشستم و این بار کص لختم رو به دهنش نزدیک کردم. دهنش رو باز تر کرد تا خودم رو بکنم تو. با دستم لبه های کصم رو باز کردم و خودم رو داخل دهنش گذاشتم. میک زد و برام لیسید. کم کم توانش کم شد و سعی کرد سرش رو تکون بده، خودم رو عقب کشیدم و گذاشتم نفس بگیره. -هر چی سریع تر ارضا بشم به نفعته نیلی. آب دهنش رو قورت داد و یه نفس عمیق کشید. دوباره خودم رو توی دهنش گذاشتم و از میک زدنش لذت بردم. بعد از این که به تقلا افتاد عقب کشیدم و بعد دوباره خودم رو توی دهنش کردم. کم کم داشت خسته می شد و نیاز به نفس بیشتری داشت. چشماش کم رمق بودن. یه سیلی آروم بهش زدم و گفتم: سه بار نفس عمیق بکش باهام! منتظر نگاهم کرد. -یک. نفس عمیق کشیدم و اونم ازم تقلید کرد. -دو. یه نفس دیگه. -سه. بعد بی هوا کصم رو توی دهنش کردم و نیلی شوکه شده سعی کرد لیسم بزنه. منتظر نگاهش کردم تا بالاخره به خودش اومد و برام خورد. وقتی به تقلا افتاد عقب نکشیدم. سرش رو تکون می داد و سعی می کرد از زیر کصم فرار کنه، ولی من بهش اجازه ندادم و خودم رو بیشتر بهش فشردم. نگاهش به سمت زنگ توی دستش رفت و خواست فشارش بده که بلند شدم. نفس نفس زنان سعی کرد هوا رو بکشه داخل. با دستم چین های کصم رو باز کردم و وقتی خواست نفس عمیق بکشه، کلیتوریسم رو هول دادم توی دهنش. من رو محکم به جای هوا کشید تو و تمام وجودم پر از لذت شد. با زبونش که بهم ضربه زد توی دهنش ارضا شدم. توی چشماش لبخند رو دیدم و بعد عقب کشیدم تا نفس بگیره. گره شال رو باز کردم و بعد اسفنج ها رو از بینیش بیرون کشیدم. نفس نفس زنان گفت: ممنونم.❤️ نوشته: Ara لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده