arshad ارسال شده در 14 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 14 شهریور خالهی دوستم رو صیغه کردم با سلام خدمت دوستان عزیز علی هستم ۳۷ ساله مجردم این ماجرایی که میخوام تعریف کنم مال حدود ۲سال پیشه و هنوز هم ادامه داره و در ارتباطیم شرمنده یکم طولانی تر باشه من حدودا ۱۲ ساله تو یه آموزشگاه رانندگی کار میکنم تقریبا حدود ۱۰ سال پیش یه کاراموز داشتم به اسم عرشیا که هنوز هم با هم در ارتباطیم گاهی اوقات میاد خونم و یا اوقات بیکاری با هم میریم تفریح یه روز عرشیا بهم زنگ زد که خالم میخواد گواهینامه بگیره میفرستم بیاد آموزشگاه شما و سفارش کردم بگه بیاد تو آموزشش بدی گفتم باشه شماره م رو بده بهشون و با منشی آموزشگاه هماهنگ میکنم تا ایشون رو بذارن جزو کاراموزای من خیالت راحت دادش ، تقریبا سه چهار روز بعد گوشیم زنگ خورد و دیدم خاله عرشیا ست خودشو معرفی کرد و گفت عرشیا باهاتون هماهنگ کرده گفتم اره با آموزشگاه هماهنگ کردم شما بعد ثبت نام برین کلاسهای تئوریِتون رو تموم که کردین من درخدمت شما هستم ، تشکر کرد و رفت و گذشت و اینم کلاسای تئوریش تموم شد و قرار شد از شنبه کلاسای عملیش شروع بشه باهاش تایم کلاسو تلفنی هماهنگ کردیم و من تا اون روز خاله عرشیا رو ندیده بودم تو آموزشگاه نشسته بودم تا خالش بیاد یه ده دقه بعد صدام کردن رفتم دیدم خاله عرشیا اومده بعد از احوال پرسی رفتیم که کلاسای عملی رو شروع کنیم یکم از خاله عرشیا بگم یه خانوم تقریبا ۴۵ ساله با قد تقریبا ۱۶۰ از لحاظ بدنی و استایلی خیلی شبیه خانوم ژاله صامتی خلاصه سوار ماشین شدیم و بعد از حدود بیست دقیقه کم کم سر بحث رو باز کردیم بهش گفتم اینایی که بهتون آموزش میدم بعد از کلاس اگه تونستین با همسرتون حتما تمرین کنین تا ملکه ذهنتون بشه ، دیدم جا خورد و با یکم مکث گفت شوهرم دو سال پیش فوت کرده گفتم ببخشید اگه ناراحتتون کردم و به خاطر اینکه از دلش در بیارم گفتم اشکال نداره ، هر وقت دوست داشتین تایممو آزاد میکنم و میام باهاتون تمرین میکنم خلاصه یه چند روزی به همین منوال گذشت و منم از وقتی فهمیدم شوهر نداره رفتم تو نخش ( فحش ندین اگه شما هم بودین شک نکنین مثل من گرفتار میشدین ) روزی که آموزش پارک دوبل بود یکم لنگ میزد و بهش گفتم خانوم صالحی پارک دوبل رو مسلط نیستین اگه تایم داشتین هماهنگ کنین یه جلسه بیشتر بیام باهاتون تمرین کنم گفت باشه و ازم پرسید شما و عرشیا از کی باهم دوستین خیلی تعریفتون رو میکنه و خواهرم هم گفته آدم نجیب و سر به ریزی هستین منم به همین خاطر گفتم بیام پیش شما چون از آدمای هیز بدم میاد یه لحظه کما زدم نمیدونم شاید من سوتی داده بودم و فهمیده بود نگاه پر و پاچه اش میکنم ازش پرسیدم چرا این سوالو پرسیدین گفت هیچی همینجوری !!گفتم: اره من کلا رفیقای کمی دارم و فقط عرشیا و سه چهار نفر رفیق مشترک داریم و آخر هفته ها گاهی اوقات میریم بیرون یا هم تو اینستا برا هم مطالب خنده دار و جالب میفرستیم گفت پیج اینستا تون رو دارم گفتم جدی گفت اره برا عرشیا کامنت گذاشته بودین منم فالوتون کردم ( حاجی تو کونم عروسی شد وقتی اینو گفت )چون بعد از اینکه گواهینامه شو میگرفت عملا دیگه نمیتونستم باهاش در ارتباط باشم ،شب که رفتم خونه بعد اینکه دوش گرفتم یه راست رفتم سر اینستا و پیجشو پیدا کردم و همه پست هاش رو لایک کردم فقط یه عکس از خودش گذاشته بود بقیه اکثرا عکس نوشته یه عکس گل و اینجور چیزا بود کلاسهای عملیش تموم شد و اینم گواهینامشو گرفت و زنگ زد ازم تشکر کرد و منم دلم گرفت که دیگه نمیتونم هر روز ببینمش ، حدود یه ماه گذشت دیدم استوری گذاشته جمعه برنامه کوهنوردی دارن و فلان براش ریپلای زدم خانوم صالحی این گروهی که هستین خصوصی هست یا افراد دیگه هم میتونن بیان گفت چطور مگه گفتم منم دوست دارم بیام ( من خیلی تنبلم ولی به خاطر بودن کنار مهناز حاظر بودم پیاده تا قله قاف هم برم )گفت اکثرا اقوام هستن با هم دیگه اگه دوست دارین بیاین من میگم شما پسر خالمی و اوکی میکنم که بیاین شما هم ما هفته ای دو جلسه میریم کوه دوشنبه عصر و جمعه صبح گفتم دوشنبه ها که آموزشگاهم اگه اشکال نداره جمعه ها بیام گفت نه چه اشکالی داره و قرار شد جمعه منم برم باهاشون خلاصه جمعه شد و رفتیم به گروه ۲۵ نفره بودن اکثرا بازنشسته و مسن بودن یه چند نفری جوون توشون بود اصلا از مردهای گروه خوشم نیومد یه عده آدم کس لیس که تابلو بود فقط برا اینکه مختلط بود گروه اونا هم میومدن عصر که برمیگشتیم به مهناز گفتم اصلا با مردهای گروه حال نکردم گفت چرا گفتم تابلو بود فقط برا هیز بازی و خانوم بازی اومده بودن شما چجوری با این گروه آشنا شدی که گفت یکی از دوستام منو معرفی کرده و از اینجور حرفا ، مهناز رو رسوندم و اومدم خونه و دوش گرفتم و رفتم تو اینستا دیدم مهناز آنلاینه خواستم سر بحث عوض کنم بهش پیام دادم و تشکر کردم برا اینکه هماهنگ کرد تا منم با گروهشون برم حدود یه ساعت بعد پیام داد خواهش میکنم ولی فکر کنم امروز به شما خوش نگذشت گفتم چرا ولی رفتار دو سه نفر از اقایون خیلی رو مخم بود پرسید چرا گفتم خیلی تابلو نگاه شما خانوما میکردن من خیلی خودمو کنترل کردم چیزی نگفتم بهشون از آدمهای هیز متنفرم ! مهناز گفت اتفاقا دو سه نفر از خانومهای گروه به من گفتن پسر خالتون چه قدر پسر چشم پاکیه! گفتم جدی !! مهنازگفت اره خودمم اینو قبول دارم ( تو دلم گفتم نمیدونی چقدر تو کف کونتم مهناز جونم اگه نیتم رو بدونی 😅) به مهناز گفتم چرا شما با اینها میرین گفت اخه چیکار کنم تنهایی تو خونه حوصله ام سر میره نمیشه که همش برم خونه خواهر و برادرام مجبورم تنهاییم رو اینجوری پر کنم ،یه باغچه داریم سمت دماوند الان خیلی وقته نرفتم اونجا چون تنهایی صفایی نداره اونجا برام یکم درد و دل کرد و از تنهایی هاش گفت منم بهش گفتم خانوم صالحی اگه هر وقت دلتون گرفت یا کاری داشتین من به عنوان دوست در خدمتم یکم تعارف کسشعری دیگه گفت ممنونم شما خیلی آدم خوبی هستین ازین حرفا ، خوش به حال همسرتون که اینجور شوهر فهمیده ای داره گفتم خانوم صالحی من مجردم مگه عرشیا نگفته بهتون گفت جدی !! نه عرشیا چیزی نگفت من فکر کردم حتما متاهلین گفتم نه من تنها زندگی میکنم ازین جور حرفا ( دوستان میخوام خلاصه کنم داستانو نزدیک ۶ ماه جون کندم و یواش یواش تونستم مخ مهناز رو بزنم و خودمو بهش ثابت کنم و به شرط اینکه تا اون نخواد اصلا سمتش آفتابی نشم تونستم ببرمش محضر و یه صیغه شیش ماهه بخونیم و به هم محرم شیم ، خدایی کونم پاره شد تا راضیش کردم ) بعد عقدمون هم تقریبا یه هفت هشت روزی فقط تلفنی و تو اینستا باهم در ارتباط بودیم تا اینکه یه روز دوشنبه بهش پیامک زدم گفتم مهناز اخر هفته ردیف کن زن و شوهری ( با یه استیکر🙈) بریم شمال یه استیکر خنده گذاشت و نوشت نخیر ازین خبرا نیست منم فرستادم خیلی نامردی و دیگه جوابی نداد فرداش بهم زنگ زد گفت آخر هفته دیگه اوکی کن بریم باغمون دو سه روز اونجا باشیم شوک شده بودم گفتم مهناز جدی راست میگی جون علی گفت اره بریم گفت اره بریم اونجا بهتره کسی مارو با هم نمیبینه خیالم راحت تره تو دلم گفتم تو هر جا بگی من با کله میام ، و از هم خداحافظی کردیم و همون موقع زنگ زدم آموزشگاه گفتم من هفته دیگه از دوشنبه میرم شهرستان لطفا هنرجو جدید بهم ندین بقیه رو من هماهنگ میکنم باهاشون ، و به مهناز گفتم مهناز من از دوشنبه مرخصی گرفتم بریم تا شنبه با هم باشیم گفت چه خبره از دوشنبه بریم اونجا گفتم قول میدم خوش بگذره ( حاجی تا روزی که قرار بود راه بیوفتیم به هزار روش سکس فکر کردم 😂) شب قبلش هم رفتم اسپری تاخیری و کدکس۰۳ و ژل روان کننده و روغن بچه گرفتم تا کلا اون چند روز فقط بکنمش صبح دوشنبه زنگ زدمگفتم مهناز کی بیام دنبالت گفت اومدم خرید ، خریدم که تموم شد زنگ میزنم بهت که بیای سوارم کنی بهش گفتم اونجا قهوه ساز داری گفت ازین رو گازی ها فکر کنم باشه گفتم شاید پیداش نکنه دستگاه قهوه ساز خودمو برداشتم تو صندوق گذاشتم و آماده به زنگش بودم یه ربع بعد زنگ زد گفت بیا دنبالم رفتم سوارش کردم و همچین سوار شد با خنده بهم گفت از آخر کار خودتو کردی گفتم عزیزم تو دعوتم کردی!!! من کارمو کردم 😂 راه افتادیم سمت باغشون وقتی رسیدیم درو باز کرد گفت ماشینتو بیار تو ببر ته باغ گفتم واسه چی میگه کسی نبینه گفتم کی میخواد بیاد نگاه کنه تو باغ گفت عزیزم بذار من بدون استرس باشم این چند روز گفتم چشم ، پیاده شدیم و رفتیم داخل معلوم بود دو سه ماهی میشه نیومده بود وسایل ها روگذاشتم تو آشپز خونه و بهم گفت تو برو یکم استراحت کن من یکم خونه رو تمیز کنم گفتم نه عزیزم تو برو استراحت کن من تمیز کاری رو انجام میدم و ناهار رو درست میکنم بعد صدات میکنم گفت اخه اینجوری زشته تو مهمونی مثلا گفتم نه بابا من صاحب خونه ام خندید و رفت طبقه بالا استراحت کنه منم دوخته رو تمیز کردم و برا ناهار هم یه سوسیس تخم مرغ درست کردم و رفتم بالا صداش کنم در زدم و رفتم تو حاجی همون جا میخکوب شدم به پهلو خوابیده بود کونش بهم چشمک میزد یه کون بزرگ و تپل و بازوهای سفیدشم خیلی حشریم کرد همونجا مثل جن زده ها وایستاده بودم که مهناز با خنده گفت الووو کجایی علی به خودم اومدم گفت هیچی عزیزم اومدم صدات کنم بیا بریم ناهار بخوریم گفت چی درست کردی ناهار گفتم سوسیس تخم مرغ زد زیر خنده گفت همین من گفتم حاج اقا میخواد چی برامون درست کنه رفتم سمتش و دستشو گرفتم بلندش کردم و اومدیم پایین و ناهار خوردیم بعد ناهار گفت شب چی دوست داری درست کنم واست با خودم فکر کردم امشب اگه شام سنگین بخوریم شاید بعدش سکس حال نده گفتم عزیزم ما که چند روز اینجاییم امشب من یه املت اتیشی درست میکنم تو فردا برا ناهار قرمه سبزی درست کن از خداخواسته قبول کرد گفتم بریم بالا یکم استراحت کنیم سر شب بریم بیرون یه چرخی بزنیم گفت بریم عزیزم رفتیم بالا و رو تخت دراز کشیدیم یه کم فاصله گرفته بود کشیدمش سمت خودم و تو بغلم کرفتمشو دستمو گذاشتم رو کون نرمش و چند تا بوس لپشو و پیشونیش کردمو خواستم دستمو ببرم تو شلوارش که دستمو گرفت و گفت علی جان جون من الان نه بذار برا شب گفتم مهناز جان، منو تو که محرمیم !گفت میدونم میشه خواهش کنم بذاری برا شب گفتم باشه هر چی تو بخوای ، یه دو ساعتی خوابیدیم ( من که از شق درد یه ثانیه هم خوابم نبرد ) بلند شدم رفتم دوتا شربت درست کردم و صداش کردم گفتم مهناز جان بیا پایین اگه بیداری یه چند دقیقه بعد اومد پایین و شربت و خوردیم و آماده شدیم بریم بیرون یه چرخی بزنیم ساعتای ۹ شب بود اومدیم خونه قبل از اینکه ماشینو پارک کنم یه قرص تاخیری انداختم بالا و رفتم تو ساختمون و من بساط املت آتیشی رو اوکی کردم همونجا تو آلاچیق سفره رو پهن کردم و تا شام خوردیم ساعت ۱۰:۳۰ شد مهناز گفت کن برم یه دوش بگیرم گفتم برو عزیزم من سفره رو جمع میکنم مهناز رفت داخل ساختمون منم سفره رو جمع کردم و رفتم داخل از پشت در حموم صدای شرشر آبو که شنیدم سریع لخت کردم خودمو و در زدم گفت چیه گفتم یه لحظه در رو باز کن درو باز کرد مثل قرقی خودمو انداختم تو و بغلش کردم 😂 همونجور هاج و واج مونده بود با سر و صورت پر کف گفت علی برو بیرون من الان میام و پشتشو بهم کرد و رفت زیر دوش وای کونشو برا بار اول میدیدم آبو کف از بالا میریخت رو کونش و کونش پر کف بود یه صحنه ی خیلی سکسی خودمو بهش چسبوندمو کیرمو لای کونش گذاشتم و بالا پایین میکردم یه حال وصف نشدنی و میداد خودشو ازم جدا کرد و کفت علی برو من زودی میام گفتم خب همین الان بریم دارم دیوونه میشم مهناز گفت برو من خودمو خشک کنم الان میام ، با قلبی آکنده از اندوه 😅😅 اومدم بیرون ( چون اگه اونجا بودم کار به سکس نمیرسید سریع رفتم بالا تا زانو هام اسپری تاخیری زدم 😂😂 با اینکه قرص خورده بودم ولی تو حموم اگه یکم دیگه ادامه میدادم آبم آمده بود ( مادر سازنده قرصه رو گاییدم ) اسپری زدمو منتظر موندم تا مهناز بیاد ده دقیقه بعد از حموم اومد بیرون با یه لباس راحتی و نشست جلوی آیینه و موهاشو سشوار کشید بلند صدمو و رفتم سشوار از دستش گرفتمو مهناز گرفتمو بردم انداختم رو تخت و سه سوته لباسامو در آوردم مهناز بلند شد گفتم کجااا گفت میخوام برم لباسمو عوض کنم گفتم نمیخواد لباس عوض کنی و باز هلش دادم رو تخت گفت خب بذار حداقل برقو خاموش کنم گفتم خودم خاموش میکنم و رفتم برقو خاموش کردمو شیرجه زدم تو بغلش و مثل ندید پدیدا افتادم تو بغلش و ماچ و بوسه بارونش کردم به خدا دست خودم نبود خیلی خیلی منتظر این لحظه بودم از زور شهوت بدنم میلرزید ( اینو همتون شاید قبول داشته باشین اولین سکس با پارتنرتون اصلا به چیز دیگه است ) خصوصا من که نزدیک پنج ماه واسه این روز لحظه شماره کرده بودم سر یه چشم به هم زدم لباساشو از تنش در آوردم مهناز گفت علی چیه چرا اینجوری میکنی به خدا من همینجام جایی نمیرم خیالت راحت گفتم تو اگه بدونی چه قدر منتظر این لحظات بودم و افتادم به جون گردن و لباش اونم دستشو گذاشته بود رو سینموبا موهای سینم بازی میکرد رفتم سمت لاله گوشش و میک میزدمش و موهاش بوی خیلی خوبی میداد و همین باز منو حشری تر میکرد دستشو از رو سینم برداشتم و گذاشتم رو کیرم یه چند ثانیه دستش رو کیرم بود فکر کنم داشت اندازه کیرمو می سنجید و کمکم شروع کرد بازی کردن با کیرو بیضه هام منم دستمو بردم سمت سینه هاش و شروع کردم به مالوندنشون یکم تو همین حالت بودیم که بهم گفت به لحظه بذار بلند شم و بهم گفت دراز بکشو منم دراز کشیدمو اومد بغلمو و نوک سینمو گذاشت تو دهنشو شروع کرد به میک زدن به خدا با این کارش قلبم میخواست از تو سینم بیاد بیرون یه لذت وصف نشدنی بود برام من تا حالا اینجور حسی رو تجربه نکرده بودم ( آقایانی که تا حالا این تجربه رو نداشتن حتما حتما حتما به پارتنرتون بگین اینکارو براتون انجام بده ) و با دستش هم با کیرم بازی میکرد و هر چند لحظه جای سینه ها رو عوض میکرد و منم رو هوا بودم برا خودمو چند دقیقه ای اینکارو ادامه داد پخواست بره سمت کیرم تا بذاره تو دهنش که اجازه ندادم گفتم عشق یه لحظه بذار برم بشورم کیرمو اسپری زدم اذیت میشی و بلند شدم رفتم تو دسشویی کیرمو شستم و از تو کیفم کاندوم و ژل روان کننده رو برداشتم و رفتم بالا گفت اینا چین گفتم کاندوم و ژل گفت چه مجهزم اومده اقا و خندید رفتم دراز کشیدم و کیرم و گذاشت تو دهنش و منم چشامو بستم و خودمو سپردم به مهناز خواندم که کمکم داشت آمپرش میومد بالا دستمو بردم با کونش ور میرفتم و دستمو رو خط کسش میکشیدم بهش گفتم مهناز حالت ۶۹ شیم تا منم کستو بخورم گفت یعنی چجوری گفتم تو هم بیا رو بر عکس بشین تا منم کستو بخورم گفت باشه حاجی اومد روم نشست و کس و کونش جلو چشام بود با خودم کفتم علی این کسو کون و تا آخر عمرت برا خودت نگه دار اگه از دستشون بدی دیگه محاله اینجور کسی پیدا کنی و شروع کردم با انگشت شستم با کسش بازی میکردم و انگشتم رو خط کسش بالا پایین میکردم و اونم خوردن متوقف کردوبا یه صدای دلنشین ناله میکرد خوردن کسش شروع کردمو چنان با ولع میخوردم و ملچ مولوچ میکردم مهناز با یه خنده گفت عزیزم مال خودته تموم نمیشه یکم یواش تر ، گفتم معلومه مال خودمه کیرمو تا جایی که میتونست تو دهنش میکرد و این خیلی بهم حال میداد بهش گفتم مهناز یه لحظه بلند شو و آوردمش لبه تخت و پاهاشو باز کردم و افتادم به جون کسش کسش حالا نخور کی بخور صدای مهناز بلند شده بود سرمو با دستاش فشار میداد زبونمو تو کسش بالا پایین میکردم و مثل بستنی کسشو لیس میزدم چوچولشو میک میزدم صداش بلند شده بود میگفت بخور فدات شم بخور عشق مهناز ، تقریبا یه ده دقیقه کسشو خوردم بلندم کرد و منو دراز کشوند و اومد روم شروع کرد به خوردن گردن و سینمو اونم فهمیده بود ازاینکار خوشم اومده و با تموم وجود نوک سینه مو میک میزد و یه لحظه مکث کرد و کیرمو با آب دهنش خیس کرد ودر حین خوردن سینه ام کسشو رو کیرم میکشید و ناله میکرد در گوشش گفتم مهناز بذارم توش گفت اره فدات شم گفتم پس تو همین حالت خودت بذار تو کست و کیرمو تنظیم کرد و یواش نشست رو کیرم و یواش یواش کیرم تا ته رفت تو کوسش : مهناز صداش رفت بالا آااااه چقدر داغه گفتم مال خودته عزیزم چند ثانیه ای مکث کرد و شروع کرد بالا پایین کردن خودش ،،منو سفت تو بغلش گرفته بود گردن و صورتم رو بوس میکرد گفتم مهناز حالا برگرد و پشتت رو بهم کن و بالا پایین شو رو کیرم ،برگشت کیرمو گذاشت تو کسشو بالا پایین میکرد گفتم مهناز مچ پاهامو بگیر و بالا پایین شو یکم که رفت گفت علی کمرم دردگرفته ،بهش گفتم مهناز بلند شو تا پوزیشنو عوض کنیم بلند شد و داگی کردمشو دستاشو گرفتم تو دستمو با تموم قدرتم شروع کردم تلمبه زدن صدای برخورد بدنم با کونش تموم اتاقو پر کرده بود مهناز بالشت و جلو دهنش گرفته بود و جیغ میزد نزدیک بود آبم بیاد وایستادم و رو تخت دراز کشوندمشو بهش گفتم لای کونتو باز کن گفت نه عقب نه کفتم نه میخوام کونتو بخورم یکم لای کونشو باز کردو شروع کردم به خوردن کونش با زبونم سوراخشو لیس میزدم ازین کارم هم خوشش اومده بود چون ناله اش بلند شده بود یکم خوردم کونشو گفت علی یکم دیگه کسمو میخوری گفت به روی چشم بانو برش گردونم پاهاشو باز کردم و افتادم به جون کسش مثل بستنی یکم که خوردم انگشت وسطشون هم گذاشتم تو کسشو همزمان هم لیس میزدم کسشو انگشتمو تو کسش بازی میدادم مهناز گفت علی همینجوری ادامه بده سرعتمو بیشتر کردم موهام با دستش چنگ میزد یه لرزه ریزی بدنشو گرفته بود مهناز با یه صدای لرزون گفت بخور عزیزم دارم میشم ادامه دادم کارمو تا اینکه مهناز یه جیغ تقریبا بلند کشید و بدنش شل شد و منو کشید تو بغلشو و صورتمو بوسید گفت مرسی عزیزم عالی بود بهش گفتم قربونت برم میشه داگی وایسی و داگیش کردم یواش یواش سرعتمو زیاد کردم با خوردن بدنم به باسنش یه موج دلنشین درست میشد که باعث میشد محکم تر تلمبه بزنم و حسابی عرق کرده بودیم جفتمون مهناز با یه صدای لرزون گفت عزیزم ابتو زودتر بیار گفتم باشه عزیزم برش گردوندم و درازش کشوندم و پاهاشو باز کردمو گذاشتم تو کسش و آروم آروم تلمبه میزدم مهناز پاهاشو دور کمرم حلقه کردو منو محکم تو بغلش گرفت و گردنمو میخورد و با یه صدای دلنشین ناله میکرد دیگه نزدیک بود آبم بیاد گفتم مهناز آبم داره میاد و گفت بریز توم فدات شم بریز توم عشقم منم سرعتو بیشتر کردم وآبمو تا قطره آخر ریختم تو و تو بغلش ولو شدم یه چند دقه ای تو بغل هم بودیم و مهناز بلند شد رفت دسشویی و من رفتم تو فکر که چجوری منو مهناز سر راه هم دیگه قرار گرفتیم و روز اولی که دیدمش اصلا به این چیزا فکر نمیکردم و نمیدونستم بیوه هست و قراره من عقدش کنم مهناز با دوتا لیوان شربت اومد شربت و خوردیم و مهناز رفت دوش بگیره و یه پنج دقیقه از رفتنش گذشته بود که یاد بدن پر کفش تو حموم افتادم و مثل اجل معلق خودمو به حموم رسوندم و در زدم مهناز میگه چیه گفتم منم میخوام بیام زد زیر خنده و گفت سیر نشدی گفتم نه و رفتم داخل مهناز توربغلم گرفتم و بارسینه هاش بازی میکردم و با اولین تماس بدنم با بدنش کیرم عین گرز رستم بلند شد انگار نه انگار که یه ربع پیش سکس داشتیم با هم اصلا این بشر جوری نبود که ازش سیر شی از بس بدن آسی داشت لیف و برداشتم گفتم میخوام بدن عشقمو لیف بزنم و پر از کفش کردمو از پشت چسبیده بهش مثل ماهی لیز شده بود کیرمو لای کونش بالا و پایین میکردم عجیب حال میداد این صحنه با دیوار چسبوندمشو کیرمو از پست گذاشتم تو کسش و آروم آروم شروع مردم به تلمبه زدن با دیدن موج کونشو دوباره دیوانه شدم در حد مرگ سرعت تلمبه هامو زیاد کردم مهناز صداش حمومه پر کرده بود و گفت علی پاهام درد گرفته بسه دیگه ایستاده نمیتونم و نشستم و پاهامو دراز کردم و بهش گفتم عزیزم بشین روش اومد روم و کیرمو تنظیم کرد و گذاشت تو کسش و شروع کرد بالا و پایین میکرد خودشو سینه هاش جلو صورتم تکون تکون میخورد تو اون بخار حموم عجیب صحنه سکسی شده بود بهش گفتم عزیزم همینطوری ادامه بده آبم داره میاد و بعد از چند ثانیه آبمو اومد بهش گفتم نگه نداره و همینجوری بالا و پایین شه رو کیرم و تا آخرین قطره ابمو با یه لذت وصف نشدنی خالی کردم تو کس مهنازعزیزم دوش گرفتیم و اومدیم بیرون ساعت ۱۲:۳۰ شده بود رفتیم بالا تا بخوابیم مهناز تو بغلم دراز کشید و یکم با هم حرف زدیم که مهناز گفت قهوه خوردم خوابم نمیاد گفتم منم خوابم نمیاد اگه پایه ای بریم تو باغ آتیش کنیم و چای اتیشی و بلال درست کنم برات گفت بریم رفتیم زیر الاچیق چوب و وسایل آوردم و آتیش و روشن کردیم و گفت اگه گوشیت همراهته یه آهنگ بذار گوش کنیم گفتم چشم ولی من فقط آهنگهای ابی رو دارم گفت ابی که عالیه و آهنگ گریه نکن ابی رو پلی کردم آسون نشو اي همسفر ويرون نشو اي در به در منو بگير از همهمه منو به خلوتت ببر معجزه کن خاتون من تولدي دوباره کن منو ببر به حادثه و هر دو تامون تو سکوت داشتیم نگاه آتیش میکردیم و تو فکر بودیم چایی و بلال رو که خوردیم گفتم خوابت میاد گفت نه گفتم پس میرم یکم دیگه چوب بیارم و چوب آوردم نشستم کنارش گفت : علی به این فکر کردی ما تا کی میخوایم ادامه بدیم گفتم اره من تا هر وقت تو اجازه بدی نوکریتو میکنم گفت میترسم یه هوس زود گذر باشه و بعد یه مدت ازم سیر شی (تو دلم گفتم مگه مغز خر خوردم از این کس و کون سیر بشم ، ) گفت چرا تو فکری گفتم به این فکر میکردمشاید تو ازم خسته شی ؟ و ادامه دادم گفتم مهناز به جون پدر و مادرم تا هر وقتی که زنده ام دوست دارم کنارت بمونم گفت قول دادی گفتم اره خیالت راحت نفسم و صورتمو بردم جلو و لبشو بوسیدم و لبامو گذاشتم رو لبشو و شروع کردم لباشو خوردم و دستمو بردم تو شلوارشو و با کسش ور رفتم که دیدم ولو شد تو بغلم گفتم یه لحظه وایسا رفتم از بالا پتو و بالشت آوردم گفت اینارو میاری کجا گفتم بذار راحت باشیم و درازش کشوندم و شلوار و شرتشو کشیدم پایین گفت هنوز سیر نشدی گفتم نه من که گفتم سیر نمیشم و افتادم به جون کسش مثل بستنی لیس میزدم صدای ناله اش بلند شده بود و با موهام بازی میکرد بعد یه چند دقیقه ای کیرمو خیس کردمو گذاشتم تو کسش آروم شروع کردم تلمبه زدن مهناز هم معلوم بود داره لذت میبره و لباشو رو هم فشار میداد پاهاشو دور کمرم حلقه کرد و محکم منو بغل کرد بهش گفتم مهناز آبم داره میاد گفت منم دارم میشم و صدای ناله هاش بیشتر شد ومنم ابمو تا قطره آخر ریختم داخل همینطوری اوامه دادم و یکم بعدش اونم ارضا شد کنارش دراز کشیدم و اونم بیحاله بیحال بود گفتم مهناز همینجا بخوابیم گفت نه میترسم اینجا یه چیزی باشه و نیشمون بزنه گفتم نه میرم چادر مسافرتی رو از تو ماشین میارم گفت باشه و چادر رو اوکی کردم و رفتیم تو چادر و نفهمیدیم که خوابمون گرفت، صبح که بیدار شدم نگاه ساعت کردم دیدم ساعت ۱۲:۳۰ ظهره و مهناز هنوز خوابیده بود گفتم بیدارش نکنم و رفتم چای و گذاشتم و برا ناهار برنج و مرغ درست کردم ساعتای ۲ بود که دیدم مهناز بیدار شده و داره میاد سمت ساختمون تا دیدمش زدم زیر خنده و گفتم قرار بود امروز یه بنده خدایی برامون قرمه سبزی درست کنه ، مهناز گفت دیشب خیلی خسته شدم و اصلا نفهمیدم ساعت ۲ شده گفتم فدا سرت عزیزم ناهار درست کردم بیا بشین چای بخوریم تا روز جمعه که اونجا بودیم چند بار دیگه با هم سکس کردیم و یه سکس خیلی خیلی باحال شب تولدم تو خونه خودم داشتیم با هم که اگه دوست داشتین براتون میذارم الان بعد دوسال هنوزم با همیم و دارین از بودن درکنار هم لذت میبریم. نوشته: A.y لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده