gayboys ارسال شده در 6 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 6 شهریور کون گنده زنم و هیزی همکارم درود، این ماجرا صحنه سکسی زیادی نداره چون فقط اون چیزی که واقعی اتفاق افتاده رو نوشتم ولی هیجان فوقالعادهای برای خودم داره. من مهدی هستم ماجرا مربوط میشه به سالهای اول ازدواجم. اون زمان که چت کردن فقط تو یاهو مسنجر بود اونم با اینترنت دایل آپ تو کامپیوتر. سال سوم ازدواجم ٢۵ سالم بود (ما خیلی زود ازدواج کردیم) یه روز که خانمم سمانه که اون موقع اونم ۲۵ سالش بود رفته بود کلاس. داشتم تو یاهو مسنجر چت میکردم یه دختره بود رفتم رو مخش یکم صحبت کردم بعد فهمیدم مرده، و منو سر کار گذاشته بعد شروع کرد مسخره کردنم و گفت من تو رو از بچگی میشناسم و قبل از تو زنتو کردم. منم غیرتی بودم بهشدت اعصابم کیری شد و شروع کردم بهش فحش دادن. یه لحظه شک کردم نکنه ما رو میشناسه… ولی وقتی فکر کردم دیدم منو سمانه ازدواجمون سنتی بود و اصلا مجردی مشترکی نداشتیم از اینورم اون هی میگفت چه هیکل خوبی داره زنت، منم هی به مرده دری وری میگفتم. یکم جدی شدم با مرده، با خودم گفتم نکنه واقعا سمانه قبل از من داده و الکی گفته من با هیچکس نبودم. وقتی آمار خودم و سمانه رو از مرده گرفتم فهمیدم منو سر کار گذاشته و اصلاً اهل شهر ما نبود و همه آمارش اشتباه بود. چتو قطع کردم کامپیوترم خاموش کردم. با اینکه این قضیه از بیخ و بن سرکاری بود ولی بدجور فکرمو مشغول کرد. سمانه یه زن سفید و خوشگله حالا نه اونطور مثل مدلا ولی چهرش ازیناییه که اکثر مردا دوست دارن مخصوصا به خاطر چشم روباهی بودنش. قد بلند و هیکل توپری داره. کونش از حالت عادی گندهتره ولی خوش فرمه چون شکم نداره. هر دومون خیلی هاتیم و تقریبا هر شب سکس داریم. ذهنم همچنان درگیر چت با مرده بود، حس اینکه سمانه از رو مستی و شیطونی به یه آشنای قدیمی داده باشه که طرف الان داشت با من چت میکرد و اونجور داشت تو روی خودم با ذوق از هیکل سمانه تعریف میکرد احساس جدیدی بود که یکم قلقلکم داد. حالا نه اینکه دلم بخواد ازین بعد به کسی بده فقط اونجا یه لحظه تحریکم کرده بود و کیرم یه تکونی خورد ولی فوری از ذهنم پاکش کردم. فکر میکردم اون حس از ذهنم پاک شده، ولی بدون اینکه خودم بفهمم انگار یه گوشه پنهون ذهنم مونده بود. این ماجرا ربطی به ادامه داستان نداره ولی تا اینجا داشته باشین. چهار سالی از این ماجرا گذشت من تو کار تزئینات داخلی ساختمون بودم یه نمایشگاه کوچیک کاغذ دیواری و پرده داشتم. یه پسرعمو داشتم به اسم مصطفی خیلی خوشتیپه و سه سالی از من بزرگتره. اونم دقيقا شغل مثل من داشت. خانمش به نام فرشته با سمانه خیلی سیسی بودن فرشته از لحاظ چهره واقعا خوشگله، هیکلشم خوش اندامه فقط ریز نقشه و قد کوتاه ولی کون گرد و سینههای سربالایی داره. خیلیم زرنگ و خوش سرزبونه. بهش میخورد سروگوشش میجنبه ولی من تا اون موقع چیزی ازش ندیده بودم ولی سمانه گاهی چیزایی ازش تعریف میکرد و سمانه که خودش تودار بود براش جالب بود ازینکه فرشته تا اون حد با مردا راحته. مصطفی برعکس یکم کارای کسخلی میکرد نماد دوستی خاله خرسه بود. خیلی عشق داش مشدی بودن داشت. ولی تو کاسبی با هم خیلی همکاری داشتیم. یه روز عصر که برا بچه سه سالمون نوبت چکاپ دکتر داشتیم یکی از همکاران بنام جواد که اونم کارش مشابه ما بود ولی با مصطفی رفیقتر بود، باید میومد نمونه کار میگرفت میبرد اما نمیدونم چرا اصرار داشت کارو بندازه فرداش. آخرش با هزار منت گذاشتن اومد گرفت. منو سمانه دیرمون شده بود و دم در منتظر بودیم برعکس همون روز ماشینمم تعمیرگاه بود. جواد وقتی متوجه شد گفت من میرسونمتون. جواد ۷ سالی از من بزرگتر بود یک آدم پر شروشور و زبونباز بود. سمانه رو زیاد دیده بود و با اینکه زن داشت همیشه سعی میکرد توجه سمانه رو به خودش جلب کنه. تو دلم گفتم آخه تو رو چه به سمانه با اون هیکل لاغرت. سمانه هم اصلا توجهی بهش نمیکرد. موقعی که رسیدیم هم اصرار داشت چون الافمون کرده برگشتنا میاد دنبالمون که جبران کنه. بعد از دو ساعتی که اومد دنبالمون دیدم سیروس پلنگ همراهشه. سیروس پلنگ یه مرد هیکلی بدنساز که کلی تتو رو بدنش داشت. مجرد بود و اون موقع ۴۱ سالش بود. کارش بازسازی واحدهای نقلی بود و یه مال و منالی و شاسی بلندی بهم رسونده بود ولی قبلش یک خلافکار سابقهدار بود. قیافه خیلی وحشیای داره رابطش با جواد خیلی صمیمی بود. من قبلنا یکی دوبار دیده بودمش ولی کلا ازین تیپ آدما خوشم نمیومد اما مصطفی که ادعای داش مشتیش میشد همش سعی میکرد خودشو تو تیم اینا مخصوصا سیروس جا بده ولی بعدا فهمیدم اینو اسکل جمعشون حساب میکردن. وقتی رسیدیم سمانه پیاده شد و با عجله خودشو از جلوی ماشین به پیادهرو رسوند. سمانه همیشه شیک و به روز لباس میپوشید و از اون زنایی بود که حتی وقتی کاری به کسی نداشت، نگاه مردا ناخودآگاه دنبالش میرفت، هرچند خودش معمولا بیمحل رد میشد. اون زمان مانتو جلو باز اینا هنوز نیومده بود، یه شلوار جین کشی آبی کوتاه پوشیده بود با یه مانتو سفید تنگ و کوتاه. یه لحظه به سیروس نگاه کردم دیدم محو کون سمانه شده بود که تو مانتوی تنگش تاب میخورد. من ازین هیزی سیروس بدم اومد. منکه پیاده شدم شیشه عقب یکم باز مونده بود یه لحظه شنیدم سیروس با همون صدای نخراشیدش به جواد گفت: پسر عجب کیونی داره! جواد که متوجه حضور من بود انگار بهش اشاره کرد و ساکت شدن. من خودمو به نشنیدن زدم. دیگه نمیدونم جواد بابت سوتی سیروس بعدا بهش غر زده یا نه، فقط فهمیدم اینا خیلی با هم راحتن. از اونورم تو نخ سمانه هم بودم و دیدم اون برعکس باهاشون کاملا سنگین برخورد کرد و تو ماشین هم که جواد سعی میکرد جو رو فان کنه بهش رو نمیداد. موقع رسیدن هم فوری ازشون تشکر و خداحافظی کرد. البته سمانه یکم بداخلاق بود و هر کسی رو آدم حساب نمیکرد. حتی بعدش بهم گفت: اَه چقدر این سیروسه شبیه زنبازها بود. با یه حالت غیرتی گفتم چطور مگه؟ چیزی ازش دیدی؟ یه مکثی کرد گفت: نه… هیچی. اما یکم برام عجیب بود از کجاش فهمیده زنبازه. گفتم: حالا تو چرا موقع پیاده شدن از جلوش رد بشی که از پشت ببینتت؟ از پشت ماشین که راحتتر بودی. گفت: زیادی مطمئن نشون میداد، منم از عمد محلش نذاشتم. هرچند اون موقع من تازه با سایتهای سکسی و داستانهای کاکولدی آشنا شده بودم و دروغ چرا، یکم روم تاثیر گذاشته بود، ولی فقط گاهی در حد تخیل اونم با یه شخصیت خیالی اما هرگز واقعیشو دوست نداشتم. گاهی تو اون سایتها بیشتر از خود سکس، بازی ذهنی و واکنش زنها ذهنمو درگیر میکرد. دو روز بعدش جواد آخر وقت زنگ زد گفت چه خبر سرت شلوغه یا تنهایی یه سر بیام پیشت؟ گفتم نه مشتری ندارم فقط خانمم هست. چون سمانه اکثرا آخر وقت با بچه میومد پیشم با هم برمیگشتیم. گفت باشه پس میام. ده دقیقه بعد رسید. دیدم باز سیروس همراهشه. با اون حرفی که سیروس زده بود فکر نمیکردم روش بشه بیاد اما گفتم شاید فکر کرده نفهمیدم. شایدم اومده غیرمستقیم جبران کنه چون هی داداش داداش میکرد. من حس خوبی ازش نگرفتم ولی یه جورایی تو ذهنم بخشیدمش چون خودمم در مورد زنای دیگه همچین حرفایی میزدم. ولی از اونور حواسم بهشون بود. یکم خوش و بش کردیم جواد یکم شوخی میکرد و اتفاقا سیروس خیلی سنگین و رنگین رفتار کرد. سمانه بیشتر با بچه سرگرم بود و گاهی تو گوشیش. زیاد تو جمع ما نبود و یه ذره حس کردم به سیروس بیمحلیم کرد. اونا یک ساعتی نشستن بعدم همگی خداحافظی کردیم رفتیم خونه. موقع خداحافظی سیروس اصلا به سمانه نگاهم نکرد. حدود دو هفته بعدش صبح جمعه منو سمانه با مصطفی و فرشته میخواستیم بریم بیرون شهر. قرار ما صبح جمعه ساعت ۸ جلوی نمایشگاه مصطفی بود چون گفت بذار جواد میخواد بیاد یک نمونه کار رو برا خونه خودم بده بعد بریم. جواد دیر کرد مصطفی گفت بیاین تو همینجا صبحونه رو بخوریم تا جواد بیاد. رفتیم داخل، پشت نمایشگاش یه انبار داشت که یه گوشه اون رو یک آبدارخونه اپن کوچیک و شیکی درآورده بود. نشستیم دور میز و هنوز بساط صبحونه رو کامل آماده نکرده بودیم که جواد رسید اومد تو. باز دیدم دوباره سیروس پلنگ باهاشه. با خودم گفتم این چی میخواد از جون ما. با همه سلام و احوالپرسی گرم کردن. جواد شروع کرد شوخی کردن. سمانه یه بلوز شلوار ورزشی صورتی پوشیده بود که چون انبار گرم بود بلوزشو درآورده بود و با یه تیشرت سفید تنگ بود. این سومین باری بود که دیدم سیروس با سمانه روبرو شده بود و سیروس اینبار همون اول یه نگاه خریدارانه سر تا پای سمانه رو انداخت اما فوری سرشو چرخوند. سمانه هم انگار دستپاچه شده بود که جلو سیروس اینقدر لباسش راحته و یه نگاهی به طرز نگاه سیروس کرد ولی بلوزشو تنش نکرد و همونطور وایساده بود. عجیب بود، دفعه اول انگار از حضور سیروس عصبی بود ولی اینبار که سیروس کمتر محلش میذاشت، سمانه هم انگار دلش نمیخواست خودش رو کامل بپوشونه یا جمع کنه. سمانه معمولاً خودش رو میگرفت، ولی بعضی وقتا حس میکردم از اینکه نگاش کنن هم بدش نمیاد، مخصوصاً وقتی طرف سعی میکرد تابلوش نکنه. همگی یکم با هم خوش و بش کردن و جواد هم که تا حالا سمانه رو اینجوری ندیده بود گاهی مثل ندید پدیدا زل میزد رو برجستگیهای بدن سمانه ولی سمانه اصلا اهمیت به نگاههای جواد نمیداد. ولی اینا فرشته رو از قبل میشناختن. جو یه جوری شد که همه دوست داشتن بگو بخند کنن تا اینکه بخوان کار جدی کنن یا صبحونه بخورن مخصوصا جواد و فرشته و مصطفی از همه بیشتر شوخی میکردن و تیکه بهم مینداختن. سیروس کمتر حرف میزد. احساس میکردم برخلاف دفعات قبل، سمانه دیگه اون بیمحلیِ سرد اول رو به سیروس نداشت. البته حواسش بیشتر به تیپ و هیکل سیروس بود تا حرفاش. چون میز کوچیک بود همه دور هم وایساده بودیم ولی چون هر کسی واسه خودش چای میریخت یا صبحونه جدا میکرد جاهامون گاهی عوض میشد. یه بار که ترکیب ایستادنهامون عوض شده بود، دیدم سمانه کنار سیروس خیره شده به تتوهای روی بازوی سیروس. سیروس یه چیزی آروم بهش گفت، من نشنیدم، ولی سمانه یه خنده کوتاه کرد. منم رفتم یه چایی ریختم و رفتم بینشون وایسادم. بعداً تو راه ازش پرسیدم چی بهت گفت که خندیدی؟ سمانه خیلی عادی گفت: هیچی، گفت اینا رو از رو جوونی زدم اشتباه کردم. بعدم بحثو عوض کرد. بعدش کار جواد و مصطفی بیشتر از اونی که تصور میشد طول کشید نزدیک یکساعت. و این برای بقیه خسته کننده شده بود و تو این یکساعت بین انبار و آبدارخونه و نمایشگاه در رفت و آمد بودیم. هر کی فرصت میکرد صبحونهشو میخورد. یه جا منو سمانه و فرشته داشتیم صبحونه میخوردیم که مصطفی داخل نمایشگاه داشت با جواد در مورد نمونه صحبت میکردن. سیروسم پیششون بود. بعد از یکی دو دقیقه فرشته رفت پیششون تا اونم نظر بده بچههامونم باهاش رفتن. بعدم منم رفتم نظر بدم. جواد داشت با چرب زبونی به فرشته توضیح میداد که چه طرحی انتخاب کنه هی وسطاشم شوخی میکرد و لاس میزد. مصطفی به سیروس گفت داداش تا ما انتخاب کنیم برو یه چیزی بزن تو هیچی نخوردی. سیروس دوباره برگشت انبار قسمت آبدارخونه. حس بدی بهم دست داد که الان سیروس با سمانه تنهاست و احتمالا هیزی میکنه. من همینطور که به مصطفی و فرشته نظر میدادم فکرم درگیر آبدارخونه بود که اصلا دید نداشت. نزدیک درب انبار وایساده بودم که چشمم به یک تزیینی روی دیوار افتاد که یک آینه کوچکی اندازه کف دست توش کار شده بود و خیلی تو چشم نبود ولی چون نزدیک من بود از توی آینههه آبدارخونه دیده میشد. سمانه پشت میز وایساده بود داشت جلوشو مرتب میکرد. دیدم بعله سیروس همینجور که داشت چای رو هورت میکشید نگاهش رو کون سمانه بود اونم تو اون شلوار ورزشی که از تنگی حتی گودی کنار باسنش معلوم میشد و هر آدمی ناخودآگاه نگاهش میرفت سمت برجستگی باسنش. یه لحظه دیدم سیروس کیرشو با دست تو شلوارش که اونم ورزشی پوشیده بود درست میکرد. خیلی بدم اومد ازش که برا زنم راست کرده بود. میخواستم برگردم داخل آبدارخونه، دیدم داره میره استکانشو بذاره رو میز، کنار سمانه. اصلا دوست نداشتم سمانه رو با اون لباسا دید بزنه، اما سیروس که درست پشت سر سمانه به فاصله یک وجبیش رسیده بود نگاش از کون سمانه کنده نمیشد، استکانشو که گذاشت بجای اینکه برگرده، همونجا پشت سمانه موند. سمانه هم که داشت میزو مرتب میکرد انگار متوجه نزدیکیش شده بود ولی خودشو کنار نکشید فقط یک لحظه مکث کرد. یهو دیدم سیروس آروم دستاشو حلقه کرد دور شکم سمانه و از پشت چسبید بهش!!. سمانه جا خورد و فوری سمت درو نگاه کرد اما هیچ واکنشی ازینکه مانع سیروس بشه، نشون نداد!! به جاش دورو برو پایید. بیشتر شبیه کسی بود که میترسه دیده بشه نه کسیکه ناراحت شده ازین کار. من شوکه شده بودم، ولی چیزی که ذهنمو درگیر کرد این بود که سمانه برخلاف چیزی که انتظار داشتم خودشو کنار نکشید. یهو نمیدونم چرا در اون لحظه ناخودآگاه یاد چت کردنم تو یاهو مسنجر با اون مرده چند سال پیش افتادم و انگار شخصیت سیروس که اونجور جسورانه و بیپروا سمانه رو بغل کرده بود، عین اون مرده بود. کیرم یه تکونی خورد، حس و حالم برگشت و همون حس لذت، دوباره اومد سراغم. برا همين بیاختیار داشتم نگاه میکردم ببینم تا کجا پیش میرن. سمانه انگار بیشتر از سیروس نگران اومدن کسی بود و مدام سمت بیرونو چک میکرد. سیروس هم انگار اون لحظه اصلا حواسش به ریسک ماجرا نبود و خیلی آروم داشت کیرشو به سمانه میمالوند. سمانه با آرنجش آروم زد رو دست سیروس شاید منظورش این بود که یعنی اینجا جاش نیست ولی سیروس همچنان تو بغلش گرفته بود واسه همین سمانه همونطور بیحرکت موند تا سیروس کارشو بکنه. سمانه دوباره یه نگاهی سمت در کرد و دیدم دستاشو گذاشت لبه میز و خودبخود باسنش بیشتر به کیر سیروس چسبید. سیروس یکم دیگه مالوندش اما بعد یه بوسه رو گونه سمانه کرد و فوری ولش کرد. یه نگاه کشداری به هم کردن. سیروس سرشو چرخوند سمت درب. من برگشتم سمت بقیه که دیدم بعد از حدود یه دقیقه سیروس اومد بیرون سراغ ما. کل اون صحنه ۲۰ ثانیه هم طول نکشید اما ۲۰ ثانیهای که تا سالها زندگی منو دگرگون کرد و ذائقه سکسیمو بطور کلی تغییر داد… من رومو کردم به مصطفی و فرشته و جواد و در حالیکه قلبم به شدت میزد الکی حرفاشونو تایید میکردم. بعد رفتم تو آبدارخونه. سمانه تا منو یهویی دید، ترسید. گفتم چیشد چرا میترسی؟ گفت هیچی یهویی اومدی تو. جواد کارشون تموم شد و با بقیه اومدن تو و یه چند دقیقه دیگه دوباره دور هم یکم بگو بخند کردیم. سیروس کاملا عادی بود و اصلا نگاهی به سمانه نکرد ولی سمانه یه نمه اضطراب داشت. جواد نمونه رو گذاشت خداحافظی گرمی با ما کردن رفتن. ما رفتیم بیرون شهر ولی تمام فکر و ذکرم درگیر این صحنه بود. نمیدونستم این اولین بارشون بود یا قبلشم چیزی بینشون شکل گرفته بود. منو باش صبح که سیروس تازه رسیده بود و سمانه رو با اون تیشرت و شلوار ورزشی تنگ دیده بود تازه نگران چش چرونیش بودم. زهی خیال باطل… اما بعدش رفتار سمانه کاملا عادی شد و هیچ حرکت غیرطبیعی از خودش نشون نداد. شب تو راه برگشت سمانه یه تایمی ساکت بود بعد یهو گفت: این سیروس رو زیاد دور و بر خودتون نیارین. گفتم چطور مگه؟ گفت: زیادی پرروئه. گفتم: مگه چیکار کرده؟ گفت: هیچی… فقط خوشم نمیاد زیادی خودمونی میشه. من رفتم تو فکر که پس چرا اون لحظه تو آبدارخونه خودشو نکشید کنار… یعنی الان ناراحته از اون اتفاق؟ وقتی سمانه رفت دوش بگیره فوری رفتم سراغ گوشیش. تو پیامکاش هیچی ندیدم تو تماساشم همینطور. اون موقع تازه وایبر اومده بود و اونم هیچی نداشت. ولی من هیجان داشتم از رابطشون سر دربیارم که تا چه حد پیش رفتن و از کی شروع کردن. و برام جذاب بود بدونم چطوری به این سرعت مخشو زده. هم حشری شده بودم هم حسادت داشتم ولی برام عجیب بود که چرا سمانه که یه زن تحصیل کرده و باکلاسه و همیشه تاکید داره با آدم حسابیا رفت و آمد کنیم حالا به این سیروس پلنگ پا داده. فکر نمیکنم اون موقع زیاد از گذشته سیروس خبر داشته باشه. اونشب هیچ نشونهای گیرم نیومد. اما همون شب موقع خواب، خودش سراغم اومد و سکس اون شبش با همیشه فرق داشت. نه اینکه کار عجیبی بکنه، ولی یه جور حشری و بیقرار بود که قبلاً کمتر دیده بودم. همونجا دوباره تصویر سیروس تو ذهنم اومد و حس عجیبی بهم دست داد. تا چند روز اون صحنه مدام جلو چشمم بود و هزار جور نقشه میکشیدم سردربیارم ولی نمیشد. رفت و آمدهای سمانه رو کاملا زیر نظر گرفتم. بجز هفتهای دو ساعت که بچه رو میذاشت خونه مامانم و میرفت کلاس، بقیه هفته رو کلا خونه بود و منم به بهانههای الکی بهش زنگ میزدم ولی چیزی دستگیرم نشد از طرفی نگران بودم ازین بابت که سیروس آبرومونو ببره و واسه هر کسی تعریف کنه مخصوصا جواد. یهو یاد جواد و اون صحنه روز اول افتادم که وقتی سمانه از ماشین سیروس پیاده شده بود سیروس به جواد گفته بود: پسر چه کیونی داره… همونجا یک بهانهای جور کردم که برم پیش جواد. تصمیم داشتم در یک فرصتی که حواسش نیست گوشیشو چک کنم. احتمال زیاد میدادم تو گوشی اون یک خبرایی هست و شاید بهش گفته… رفتم پیشش کلی موندم اولش چند بار الکی ازش خواستم تا نمونه کارای تو گوشیشو نشون بده و اینجوری تونستم زیرچشمی رمز گوشیشو ببینم تا اینکه بعد از چند ساعت یه لحظه که رفت دستشویی فوری گوشیشو باز کردم. رفتم سراغ چت کردنش با سیروس. کل پیامایی که با سیروس رد و بدل کرده بودن حتی پیامکاشو با گوشیم فقط فیلم گرفتم، بدون خوندن متن، فقط میخواستم زود کارو تموم کنم. بعدم خداحافظی کردم فوری زدم بیرون. رفتم دفترم نشستم از رو فرصت تمام فیلم رو از آخر به اول ذره ذره میآوردم جلو تا ببینم از کجا شروع کردن. اول فیلم رو وایبر بود. همه چی داخلش بود از پیام کاری، جوک، پست و عکسای سکسی… ولی متاسفانه چون سیروس کم سواد و کوچه بازاری بود خیلی اهل چت و اینا نبود و معلوم بود حرفای اصلیشونو حضوری گفتن. چند تا چت نصفه نیمه مشکوک دیدم ولی چیز واضحی ازشون نفهمیدم تا اینکه به این چت رسیدم: جواد: حاجی از وقتی که اونو گفتی کیرم شدیدا راست شده سیروس: هیچی نشد داداش فیلم نساز جواد: این یکی با بقیه فرق داره انگار سیروس: نمیدونم… اولش که کلا جبهه گرفته بود. جواد: آخه من سمانه رو میشناسم خودم خیلی ریز براش میومدم اون هیشکیو آدم حساب نمیکنه کلا به هیشکی پا نمیده عجیبه به تو پا داد سیروس: کس نگو بابا من کی گفتم پا داد برعکس منو کیر کرد. من فقط گفتم موقعی که از دکتر رسوندیمشون خونشون من بدون اینکه تابلوبازی دربیارم از تو آینه بهش آمار میدادم ولی اصلا راه نمیداد فکر کنم ناراحتم شد چون درِ ماشینو محکم بست ولی اون لحظه آخر که رفت تو پیادهرو یه لحظه زیرچشمی یه نگاهی کرد ببینه دارم از پشت دیدش میزنم یا نه؟ تا دید محو کونش شدم یه نیشخندِ محو از رو حرص زد. همونجا حس کردم با اینکه از هیزیم عصبی شده بدشم نمیاد نگاش کنم. همین جواد: آخه همینم خیلی حرفه سیروس: اعصابش خورد بود. تابلو بود فهمیده. این تیکه از حرف سیروس حسابی فکرمو مشغول کرد… یادم اومد سری اول که ما رو رسوند سمانه با یه لحنی گفت اَه چقدر شبیه زنبازهاست. همون بود که وقتی پرسیدم چرا، چراشو نگفت! باز یک فاصله زمانی، چند تا پست، چند تا پیام مشکوک، جک، عکس و یه چت دیگه: جواد: داداش ما که بخیل نیستیم ولی مواظب باش. سیروس: چیزی نبود که نترس من حواسم خیلی جمعه جواد: کسشر نگو اون روز که ریدی مهدی نزدیک بود بفهمه شایدم فهمیده اگه بهت اشاره نمیکردم بگا رفته بودیم دوباره جواد: اون مهدی خیلی حساسه به سمانه دوباره یک فاصله زمانی افتاد بین چتها تا اینکه به یک عکس رسیدم که نظرمو جلب کرد. یه زن و مرد که نصف بدناشون تو سایه افتاده بود و معلوم مرده یواشکی عکس گرفته. نور اتاقش کم بود بیشتر زنه معلوم میشد که روی تخت دراز بود و یکی از بازوهای مرده رو یکی از باسنای سفید زنه بود. صورت هیچکدوم معلوم نبود چون از پشت سینه به پایین افتاده بود، ولی وقتی گوشه ملافه خودمونو دیدم یهو دلم ریخت. جواد پایین عکس نوشته بود: همون یه بارم زیادی ریسک کردی سیروس: یواشکی گرفتم نفهمید برام عجیب بود همون سمانهای که میگفت این سیروس رو دور و بر خودتون راه ندین… ولی خودش… دوباره یک فاصله زمانی و این چت: جواد: راستی اون روز تو آبدارخونه مصطفی دور هم بودیم یه لحظه سمانه داشت نگات میکرد چی گفتین بهم؟ سیروس: هیچی کمکم یخش باز شده بود باهام. خیره شده بود رو تتوهام، بقیه خیلی حواسشون نبود گفتم چیه؟ آروم گفت: آدم ازت میترسه. گفتم تو هم میترسی؟ هیچی نگفت فقط خندید جواد: چیشد اصلا تو جرات کردی بهش بچسبی اون روز سیروس: همه رو قبلا گفتم بهت که… جواد: اینو نگفتی سیروس: یه چند دقیقه از همین حرفش گذشت مهدی داشت چایی میریخت، حس کردم یخش باز شده. منم دوباره مثل تو ماشین یکم پررو بازی درآوردم و شروع کردم آمار دادن، اولش جا خورد ولی برعکسِ دفعه اول خودشو جمع نکرد، بیشتر انگار مونده بود چه واکنشی نشون بده. چند دقيقهای گذشت تا اینکه وسط صحبت بقیه یه لحظه یه چیزی یواشکی بینمون رد و بدل شد که با یه حالت شیطونی ولی غیرمستقیم یه پای ریز بهم داد که فهمیدم اگه یه قدم برم جلو خیلیم بدش نمیاد. وگرنه من همچین ریسکی نمیکنم داداش. جواد: چی رد و بدل شد سیروس: حاجی من حوصله چت کردن و این قرتی بازیا رو ندارم نصف شبی خوابم میاد. فردا میام دوباره همه رو از اول میگم… جواد: ولی فکر نمیکردم تا اون حد بیاد جلو سیروس: منم فکر نمیکردم. حالا بذار برم بکپم دوباره یه فاصله زمانی و این چت: جواد: ولی اون روز از آبدارخونه اومدی بیرون نزدیک بود سوتی بدیاا 😂 سیروس: کس نگو ولی سمانه هم خوب جمعش کرد جواد: آخرش ترسید یا نه سیروس: نمیدونم بیشتر حواسش به دیده نشدن بود جواد: آخه پسر تو نمیگفتی هر لحظه ممکنه یکی سر برسه سیروس: نه بابا من اینقدر اونجا با مصطفی قلیون زدیم یه جوریه کسی نزدیک بشه میفهمه آدم. بعدم داداش من یه خلافا کردم که این در برابرش خاله بازیه. جواد: مصطفی اگه میفهمید سکته میکرد 😂 سیروس: اون کسخل که بابا مرخصه این چت، آخرین نشونه از رابطهشون بود و من دیگه هیچی ندیدم. هنوز کلی ابهام برام مونده بوده که همه رو حضوری بهش گفته. هرچی بیشتر رفتاراشونو کنار هم میذاشتم، بیشتر حس میکردم بینشون از همون اول یه کشش زیرپوستی شکل گرفته بوده، اما اصلا مطمئن نیستم ماجرا به همین صورت بوده و خیلی چیزا رو نمیدونم شاید به شکل دیگه پیش رفته چون یه سری حرفای مبهم هم از جواد در مورد فرشته دیدم و احتمالا جواد یه سروسری با اون داشته اما اونو مطمئن نبودم. همه جور احساس اومد سراغم از شهوت و هیجان تا غم و حسادت و حتی ترس. اما بازم برام مبهم و در عین حال جذاب موند که سیروس دقیقا چطور مخ سمانه رو زد و تا کی ادامه داشته و نکنه هنوزم که چند ساله گذشته، ادامه داره. نوشته: مهدی لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده