dozens ارسال شده در 5 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور بر سر دوراهی عقل و قلب 1 دو سال بعد از ازدواجم برادر همسرم هم با دختر یکی از همسایه هاشون ازدواج کرد، نرگس دختری آفتاب مهتاب ندیده و از خانواده ای بسیار مذهبی اما بسیار زیبا ، با چشمانی مشکی و درشت و صورتی به شکل قلب ، خوش اندام و قدبلند با پوستی سفید…با وجود اینکه همیشه جلوی من با چادر میگشت ولی کون گرد و برجسته ش و سینه های بزرگ و سفتش از چشمان من دور نمیماند ولی طوری که اون رفتار میکرد حتی تصور ارتباط باهاش برام غیرممکن بود…برادر همسرم در شهر قم زندگی میکرد و ما بهمراه پدرو مادر همسرم و پدرو مادر نرگس در شهری نزدیک تهران…گاهی برادر همسرم ، نرگسو میآورد خونه ی پدرش و یکی دوهفته میموند و گاهی نرگس به دیدن همسرم میومد و همین باعث صمیمیت بین اونها شده بود. یروز که خبر نداشتم نرگس خونه ی ما هست درو باز کردمو رفتم داخل آپارتمان ، نرگس با یه شلوار جین و یه تاپ نشسته بود و به محض دیدن من جیغ خفه ای کشیدو دوید داخل اتاق…کلی عذرخواهی کردمو گفتم بخدا من خبر نداشتم شما اینجا هستی و … نرگس چادر رنگی همسرمو سرش کردو اومد نشست و گفت: اشکال نداره علی آقا… لباسهامو عوض کردمو اومدم نشستم پیش همسرم و نرگس و سراغ شوهرشو گرفتم نرگس آهی کشیدو گفت: والا منم نمیدونم حالش چطوره، دو هفته س منو گذاشته اینجا و رفته قم…و طوری که همسرم نبینه با چشمهاش بهم فهموند که نمیخاد جلوی همسرم در مورد برادرزنم صحبت کنه…ولی نکته ی عجیب رفتارش این بود که از وقتی با چادر رنگی نشسته بود خیلی سعی نمیکرد بدنشو از من پنهون کنه و حتی حس میکردم گاهی عمدا طوری چادرشو باز و بسته میکرد که من گردن و خط بین سینه هاشو ببینم. نه اینکه منظوری تو رفتارش باشه ، احساس میکردم باهام صمیمیتر شده… عصر اونروز وقتی نرگس میخواست بره همسرم گفت : علی جان نرگسو برسون. منم از خدا خواسته آماده شدم و هرچی نرگس گفت راهی نیست و خودم میرم من نپذیرفتم و جلوتر رفتم ماشینو روشن کردم.نرگس که حالا با مانتو و مقنعه و چادر مشکی بود عقب نشست و من خیلی آروم راه افتادم. توی راه خودش به حرف اومد و گفت:نمیخواستم جلوی خانومت از مهدی بد بگم ولی انگار نه انگار که من زنش هستم…دو سه هفته منو میزاره اینجا معلوم نیپست کجا میره و چه غلطی میکنه فقط وقتی گرسنه ش میشه یاد من میفته هرچند اونم دیگه … نرگس آهی کشیدو حرفشو قطع کرد. من از تو آینه ماشین به نرگس نگاه کردمو خودمو زدم به گیجی و با تعجب پرسیدم:گرسنه ش میشه؟! نرگس نگاهشو با کلافگی داد بالا و گفت:گرسنه ی جنسی که میشه…و با خجالت نفسشو فوت کرد بیرون. زدم زیر خنده و گفتم:آها…از اون نظر…کمی مکث کردمو با صدایی آرومتر گفتم : هرکی جای مهدی بود هرروز باید گرسنه ش میشد…صدام آنقدر آروم بود که باورم نمیشد شنیده باشه ولی نرگس شنیده بود چون زیر لب گفت:همینو بگو …کمی سکوت کردو گفت: علی آقا پیش خودمون بمونه ولی بهش شک کردم…گفتم:نه نرگس خانوم مهدی اهل این حرفها نیست…نرگس گفت: والا من که اونجا نیستم اونم که خونه خالی در اختیارش مردها هم که اکثرا …گفتم:بد به دلت راه نده. گفت:خب منم آدمم…و سرشو انداخت پایین…رسیدیم در خونه ی پدرش . وقتی میخواست پیاده بشه گفت:علی آقا حرفها بین خودمون بمونه ها…گفتم:خیالتون راحت…اومد بره پایین دوباره گفت:شما میتونی یه آماری ازش دربیاری ببینی چیکار میکنه تنهایی؟ یکم فکر کردمو گفتم: اگر شما بخای حتما…سرشو آورد سمت من طوری که گرمای نفسشون روی گوشم حس کرد و آروم گفت:میخام…شمارمو که داری؟ و پیاده شد و رفت سمت در حیاط خونه باباش…حیرون نگاهش میکردم که قبل از رفتن به داخل حیاط یه لبخند مهمونم کردو بای بای کرد رفت داخل… اصلا حوصله ی آمار درآوردن از مهدی رو نداشتم ولی این تنها راهی بود که میتونستم به نرگس نزدیک بشم برای همین سه روز مرخصی گرفتمو به نرگس زنگ زدم گفتم ساعت تعطیل شدن شوهرتون بگو. نرگس کلی ذوق کردو گفت:باورم نمیشه بخاطر من این کارو داری میکنی. در جوابش گفتم:نرگس خانوم خاطر شما برای ما خیلی عزیزه…خنده ای پر عشوه کردو گفت: مرسی علی آقا چطوری میتونم محبتتون جبران کنم؟ گفتم: اختیار داری نرگس خانم نرگس پرید وسط حرفمو گفت: شما ثابت کن به من که مهدی هرز میپره بعدش من بلدم چیکار کنم تا اینو گفت کیرم یه تکونی خوردو ضربان قلبم بالا رفت.نرگس گفت فقط قبل از رفتنت حتما ببینمت به زنم گفتم سه روز از طرف شرکت میرم اصفهان ماموریت و رفتم قم… قبل از رفتنم طبق قرارمون رفتم دیدن نرگس نزدیکای خونه باباش. از دور که بسمت ماشین میومد محو قدو بالاش شدم با اینکه چادر سرش بود موقع راه رفتن رونهای تُپُل و استوانه ای شکلش مشخص میشد. نشست تو ماشین و بعد از احوال پرسی گفت:علی آقا خیلی ازت ممنونم بخاطر لطفی که داری در حقم میکنی. ناخودآگاه گفتم:شما دنبال چی هستی؟اگر مهدی بپره یا نپره چه تصمیمی برای زندگیت میگیری؟ نرگس نگاهشو به بالا دوخت و گفت:اگر اشتباه کنم و مهدی پاک باشه از خدا میخام که منو ببخشه و محکم به زندگیم میچسبم. گفتم: و اگر غیر از این بود چی؟طلاق میگیری؟ نرگس تو چشمام زل زدو گفت:طلاق نه …انتقام میگیرم… نرگس دوتا کلید بهم داد و گفت یکیش در ورودیه و یکیش در آپارتمان…مکثی کردو ادامه داد:البته اگر لازم شد… رفتم قم و یجایی که تو دید نباشه حدودای ساعت تعطیلی کارخونه محل کار مهدی تو ماشین لش کردمو سیگاری روشن کردم. تو فکرم داشتم برنامه ریزی میکردم وقتی دستم به نرگس رسید از کجاش شروع کنم به خوردن…اون بدنِ توپُر و سفید ، اون سینه های شق بزرگ و اون کونِ برجسته و لرزون که حتی از زیر چادر میشد فهمید که چه لعبتیه…تو همین فکرا بودم که دیدم مهدی با پرشیای سفیدرنگ از کارخونه زد بیرون…گلوله کردم پشت سرش طوری که تابلو نشه…مهدی یراست رفت خونشون و من هیچی دستگیرم نشد…پکر داشتم واسه خودم دور میزدم که نرگس زنگم زد:شیری یا روباه؟ گفتم:روباه چجوری روباه…خندیدو گفت : رفت خونه؟گفتم: آره شوهرت پاکه پاکه…نرگس گفت صبر کن تا یکی دو ساعت دیگه میره پیش رفیقش که لوازم یدکی فروشی داره ، هرچی هست زیر سر اونه…گفتم: این که یکی دوساعته من بخاطر شما یکی دوسال هم صبر میکنم. نرگس گفت: اوووووو از کی تا حالا؟! نفسمون فوت کردم بیرونو آروم گفتم: از وقتی دیدمت. نرگس گفت:نکنه عاشقم شدی؟! تقریبا با نفس گفتم: شاید شدم…نرگس خندید و گفت: آقای عاشق پیشه من از اونا نیستمااااا…مکثی کردو گفت:البته اگر حدسم درست باشه و تو بمن ثابتش کنی بحث فرق میکنه. گفتم:اونوقت چه فرقی؟! نرگس گفت: یهو دیدی منم خاطرخواهت شدم…حالا پسر خوبی باشو حوصله کن…دو سه ساعتی گذشت که مهدی با ماشین از پارکینگ زد بیرون. رفتم دنبالش.نرگس درست میگفت شوهرش رفت در یه فروشگاه لوازم یدکی بزرگ و شیک که توی یه بلوار بود. هوا دیگه داشت تاریک میشد. رفتم اون دست بلوار و روبروی فروشگاه لوازم یدکی پارک کردم.شیشه های ماشینم دودی بود و بدون مشکل میتونستم داخل فروشگاه رو ببینم. مهدی داشت با یه پسر همسن و سال خودش بگو بخند میکرد.پشت پیش خوان دوتا دختر نشسته بودن. مهدی و اون پسره نزدیکشون شدن و مشخص بود که با یکی از دخترها بگو بخند میکنن. چیز زیادی دستگیرم نشد و یکساعتی به همین شکل گذشت مهدی گاهی با اون پسر ، گاهی با اون دختر و گاهی با تلفن حرف میزد. تو همین لحظات بود که نرگس بهم زنگ زد: -کجایی؟ -جلو لوازم یدکی -مهدی زنگم زد -خب؟ -علی آقا فکر میکنم امشب برنامه ای داره -چطور؟ -آخه یجوری حرف زد و سوال جوابم کرد که میخواست مطمئن بشه من امشب برنمیگردم.الان شما نزدیکشی؟ -آره دارم میبینمش ، داخل فروشگاه لوازم یدکی هست و کلی هم با یکی از دخترهایی که اونجا کار میکنه دل و قلوه بهم دادن. -دختره صورت کشیده ای داره؟ دندون خرگوشی و چشمهای درشت؟ -نرگس خانوم من از این فاصله نمیتونم این مشخصات دختره رو تشخیص بدم -مطمئنم خودشه اسمش لادنه بیوه س چندبار که همراه مهدی بودم رفتیم فروشگاهشون دیدمش. شک ندارم که با این هرزه رابطه داره. -نرگس دوتا دختر تو فروشگاه کار میکنن -نه اون یکی با خود صاحب فروشگاه روهم ریخته مطمئنم مهدی با همین لادن یه سراسری داره -الان من چیکار کنم؟بمونم همینجا؟ -علی آقا دخترای توفروشگاه تا ساعت ۹ میمونن الان ساعت ۸ و نیمه شما حواست به مهدی باشه -چشم خانوم… مهدی یراحی به نه از فروشگاه زد بیرون ، نشست تو ماشینش ، پشت سرش راه افتادم ولی مهدی پونصد ششصد متر جلوتر ایستاد…نیمساعته که گذشت یدفه دختره از کنار ماشینم رد شد و سوار ماشین مهدی شد…دنبالشون راه افتادم به نرگس زنگ زدم: -نرگس خانم بگو چیشد؟ -چی شد؟ -دختره سوار ماشین شوهرت شد و منم الان پشت سرشونم نرگس باصفایی لرزون: راست میگی؟! -آره بخدا چند لحظه نرگس هیچی نگفت -الو نرگس خانم صدامو داری؟! نرگس باصفایی پر از بغض گفت: ته دلم امیدوار بودم که اشتباه کرده باشم ، بعد با صدایی شبیه فریاد و گریه قاطی گفت: خیلی نامردی مهدی مگه من چی کمت گذاشتم؟ اون هرزه چی داره که من ندارم؟بدبخت همه حسرتِ زنتون دارن…و زد زیر گریه… خیلی برای نرگس ناراحت شدم و یجورایی اشک تو چشمام جمع شد، از خودم بدم اومد که برای رسیدن به نرگس باعث شدم اینطوری غصه بخوره و گریه کنه… نرگس گوشی دستش بود و هق هق میکرد ، سعی کردم آرومش کنم ولی گوشش بدهکار نبود.بهش گفتم: من نباید اینکارو میکردم الانم برمیگردم. نرگس با همون صدای گریان گفت:نه علی آقا خواهش میکنم برنگرد برو دنبالشون و ببین کجا میرن… با بی میلی دنبالشون راه افتادم ، مسیرشان بسمت خونه ی مهدی بود. صدای بغص آلود نرگس و گریه هاش تو مغزم نقش بسته بود. نرسیده به مجتمعی که خونه ی مهدی بود وایسادن و دختره پیاده شد و مهدی رفت بسمت پارکینگ و یه لحظه باخودم گفتم انگار همه ی تصور منو نرگس اشتباه بوده یجورایی بخاطر نرگس خوشحال شدم و میخواستم بهش زنگ بزنم که یهو دیدم دختره راهشو بسمت مجتمع آپارتمانی مهدی اینا کج کرد…باز خودمو قانع کردم که شاید اینم اینجا زندگی میکنه…دختره چند دقیقه ای اینور اونور رفت و با گوشیش حرف زد. بعد بسمت آیفون مجتمع رفت و چند لحظه بعد وارد مجتمع مسکونی شد. نمیدونم چرا اون لحظه دلم نمیخواست قبول کنم که همه چی حکایت از رابطه مهدی با این دختره داره.نرگس زنگم زد و پرسید:چیشد؟ صداش هنوز گرفته بود معلوم بود خیلی گریه کرده…گفتم: نرگس جان بیا و از این موضوع بگذر من دلم نمیخاد تورو آنقدر ناراحت ببینم من…پرید وسط حرفمو گفت:علی خواهش میکنم. الان کجایی پرسیدم چیشد؟! صداش عصبی بود. گفتم چیشده و نرگس بعد از یه مکث طولانی دوباره با بغض گفت:یعنی الان دختره رو برده رو تخت دونفره مون؟! باز صدای گریه ش اومد…گفتم:نرگس جان…نگذاشت ادامه بدمو گفت:علی برو تو…ازت خواهش میکنم…یجوری که متوجه نشن برو داخل خونه…اصلا دلم نمیخواست اینکارو بکنم و نرگس که انگار متوجه قصدم شده بود گفت:بخدا دیگه هیچی ازت نمیخام فقط یکسری کن به من محرز بشه دختره رفته تو خونه ی من چون این مهدی بیشرف اگر بهش بگم دختره اومده تو همون آپارتمان میگه به من چه شاید دوستی یا فامیلی داشته اینجا…تو که میدونی چه زبون بازی هست… نفسمون با کلافگی بیرون دادمو گفتم:باشه میرم فقط یه شرط داره…نرگس بلافاصله گفت:میدونم منظورت چیه هرشرطی داری قبوله…گفتم: منظورم اونی نبود که فکر کردی…شرطش اینه که بدون مشورت با من هیچکاری نکنی…تا من اوکی ندادم هیچی به مهدی نمیگی و زندگیتو بهم نمیریزد…نرگس نفس عمیقی کشیدو گفت :قبوله… با ترس و لرز کلید انداختم رفتم تو راهرو مجتمع مسکونی…سوار آسانسور شدمو رفتم طبقه چهارم. درب آسانسور که باز شد راهرو طبقه چهارم تاریک بود.به محض ورودم به راهرو برق روشن شد. خداروشکر هیچکس تو راهرو نبود.خودمو رسوندم پشت در آپارتمان مهدی…آسانسور رفت پایین.خیلی آروم کلیدو بسمت قفل در بردم.برق خاموش شد. سعی کردم تکون نخورم تا دوباره برق روشن نشه.اما هرکاری کردم کلید کامل داخل قفل نرفت. فهمیدم که در از تو قفله و کلید توی قفل هست.صدای حرکت آسانسور رو شنیدم سراسیمه رفتم تو راه پله ای که بسمت پشت بام میرفت. تو هر طبقه سه واحد بود و احیانا آسانسور تو طبقه ی دیگه ای متوقف شده بود.گوشیم زنگ خورد.نرگس بود.سریع گذاشتم رو حالت ویبره و با نفس با نرگس حرف زدم و بهش قضیه رو گفتم. نرگس مکثی کردو گفت: حالا میخای چیکار کنی؟ گفتم:نرگس جان همسایه هاتون روی پشت بام زیاد میرن؟نرگس گفت: نه کلیدش دست مدیر ساختمونه…گفتم:نرگس جان ببخش این سوالو میپرسم ولی باید بدونم. نرگس گفت:چی بگو…نتونستم چیزی که تو ذهنم بود رو بپرسم و گفتم:یه پیام برات میفرستم الان جواب بده و قطع کردم. تو پیام برای نرگس نوشتم: شوهرت چقدر طول میکشه تا ارضا بشه؟! نرگس بعد از چند دقیقه نوشت:آخرش پنج دقیقه چطور؟ نوشتم:میخام بمونم تو راه پله پشت بوم تا دختره بیاد بیرون… برق راهرو خاموش شده بود و من یه گوشه روی پله نشسته بودم.نیمساعت بیشتر شده بود که صدای چرخیدن کلید توی در اومد.موبایلمو حاضر کردمو از زاویه ای که قبلا تنظیم کرده بودم شروع کردم به فیلم گرفتن. صفحه ی گوشیمو میدیدم ولی دیدی به در آپارتمان مهدی نداشتم. صدای آرومشون میومد و من دقیق متوجه نمیشدم چی میگن ولی دختره رو یه لحظه تو صفحه گوشیم دیدم که کلید آسانسور زد. مهدی تو درگاه در بسمت داخل ایستاده بود.دختره قبل از اینکه وارد آسانسور بشه برگشت سمت مهدی…چند ثانیه ای لبهاشون به هم قفل شد و مهدی دست انداخت لای کون دختره و با دست دیگه ش سینه ی دختره رو مالید. دختره که رفت تو آسانسور من دوربینو کامل بسمت در خونه چرخوندم تا مهدی واضح تو فیلم باشه و بعد گوشیو آوردم عقب…برق راهرو که خاموش شد با عجله از راه پله اومد پایین و از ساختمون خارج شدم… بسمت ماشین که میرفتم نرگس زنگ زد.قضیه رو براش گفتم. نرگس گفت: با واتساپ یا تلگرام فیلمشو برام بفرست. گفتم: که بشینی گریه کنی؟!نخیر خانوم این فیلم میمونه پیش من تا فردا که میام پیشت ببینمت…نرگس ملتمسانه گفت:علی خواهش میکنم… قطع کردم و رفتم هتل…اتاقی گرفتمو شام سفارش دادم…داخل اتاقم که شدم روی تخت دراز کشیدم فیلمو با دقت نگاه کردم. آنقدر همه چی واضح بود که جای انکاری باقی نمیموند. نرگس به مراتب خوش اندامتر و زیباتر از این دختره بود.ولی من خیلی تو فکر بودم که با این فیلم و نرگس چیکار کنم؟! من تغییر کرده بودم. حال عجیبی داشتم. دیگه هدفم فقط رسیدن به بدنِ نرگس نبود. چشمهای نرگس مدام تو ذهنم بود. دلم نمیخواست ناراحتیش ببینم. شاملو خوردم دوش گرفتم و روی تخت دراز کشیدم. به نرگس پیام دادم:بیداری؟…چند ثانیه بعد جواب داد:نخیر مثل یک زن خوشبخت گرفتم خوابیدم… دوباره پیام داد:از دستت دلخورم علی…نوشتم:میدونم ولی من برای نفرستادن اون فیلم دلیل دارم.جواب داد:ما قرار گذاشتیم. تو برای همین رفتی ولی زدی زیر قولت. نوشتم : دلیلم به قولم ارجعیت داره. نرگس نوشت: اونوقت چیه این دلیلت؟! کمی مکث کردمو. نرگس باز نوشت:دلیل؟! نوشتم:نرگس من…عاشقتم…دلم نمیخاد به هیچ قیمتی باعث ناراحتیت بشم…من راست راستی خاطرتو میخام نرگس… نرگس دیگه چیزی ننوشت… نوشته: الف- ز واکنش ها : gayboys 1 لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
dozens ارسال شده در 5 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور بر سر دوراهی عقل و قلب 2 باعرض پوزش به دلیل قطعی اینترنت و طولانی شدن قسمت دوم ادامه ی داستان برسردوراهی عقل و قلب قسمت دوم: این چه حسی بود؟ تا دیروز فقط به کردنِ نرگس فکر میکردم و پوزیشن هارو تو ذهنم مرور میکردم. چه اتفاقی تو این قلب کوفتیم افتاده بود که حالا حتی صدای بغض آلودش دلمو میلرزوند؟ انگار دوتا علی در درون من شروع به مناظره کرده بودن؛ -خاک بر سرت علی بریز دور این احساس لعنتیو حالا که همه چی جوره واسه کردن نرگس ادای تنگارو در نیار… سرنوشت نرگس چی میشه؟تکلیف زندگیش چی میشه؟ -به توچه که سرنوشتش چی میشه؟! کون لقِ شوهر دیوثش. کُس به این باقلوایی بهت رو کرده اونوقت تو شدی فردین؟! عَه چقدر ضر میزنی تو…نشنیدی صدای هق هقشو؟! اگر بلایی سر خودش بیاره چی؟! مقصر تویی علی آقا…تو دلشو شکستی که بهش ثابت کردی شوهرش هَوَله -اوهوع منو سَنَنَ اون خودش میدونست که شوهرش چه کُس کشیه…حالا واسه من شده کاسه داغتر از آش…من که میدونم تو هرجا کیرت تو سوراخی میرفت مفزت تو تخمت بودو کردی توش… -آه نمیدونم…انگار افتادم تو یه بشکه گوه و هی دارم دست و پا میزنم… تا سه صبح این افکار تو ذهنم بود و نتیجه ای نگرفتم… ساعت حدود ده یازده بود که از قُم زدم بیرون و تو اتوبان به نرگس چندتا پیام دادم ولی جواب نداد…نگران شدم…زنگش زدم قطع کرد.بعد از چند دقیقه خودش زنگ زد.صداش خیلی گرفته بود. بهش گفتم: -نرگس؟! خوبی؟! -به نظرت باید خوب باشم؟! -چرا انقدر خودتو عذاب میدی؟! تو که خودت حدس زده بودی مهدی هرز میپره؟! -آره علی حدس زده بودم ولی ته دلم مدام خدا خدا میکردم حدسم اشتباه باشه. وقتی تصور میکنم با اون زنیکه هرزه رو تخت دونفره مون…رو تختی که من بکارتمو بهش دادم…آه…دیشب تا خود صبح اشکام سرازیر بود… جمله آخرو با بغض و گریه گفت و آتیش به جونم انداخت. -نرگس جان ، گوش کن عزیزم این کاریه که شده و غصه خوردن و گریه کردنِ تو تغییرش نمیده. -ازش طلاق میگیرم علی…دیگه نمیتونم کنار مردی سرمو روی بالش بزارم که تنش بوی بدنِ یه زنِ دیگه رو بده… -نرگس جان اگر قرار باشه هر زنی به این دلیل از شوهرش طلاق بگیره ۹۰ درصد زندگیها از هم پاشیده میشه -پس چیکار کنم؟! طوری رفتار کنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؟ -من نمیگم چیکار کن چیکار نکن فقط میگم زندگی همینه مردا همینن بیخیال شو و زندگیتو بکن. از زندگیت لذت ببر … نرگس سکوت کرد و چند لحظه بعد کفت:اگر نگران قراری که گذاشتیم هستی و با این حرفات میخای یادم بندازی خیالت راحت تو رو به چیزی که میخای میرسونم با این حرفش هنگ کردم -نرگس؟! من منظورم این بود؟! من دیشب تا ساعت سه صبح از فکر تو خوابم نبرد…من…من…نرگس من دوستت دارم …نه بخاطر اون کار…یعنی اگر تا دیروز تو این فکر بودم الان دیگه نیستم… -آها یک شبه متحول شدی و به صراط مستقیم هدایت شدی؟!!! -نمیدونم اسمش چیه نرگس ولی من حتی صدای گریه ت آزارم میده…بغص که میکنی دلم هُری میریزه پایین… دلم نمیخاد حتی یک لحظه ناراحتیت ببینم… -اونوقت اینا یعنی چی؟؟!!! آب دهنمو قورت دادمو گفتم:نرگس من عاشقت شدم…بخدا خاطرخواهت شدم…واقعی عاشقت شدم… نرگس چندثانیه سکوت کردو گفت: آره میدونم قبلا هم این حرفو زدی و میدونم چی میخوای منم که گفتم باشه به هدفت میرسونم هم بخاطر انتقام از اون نامرد و هم بخاطر قولوا قرارمون…پریدم وسط حرفشو گفتم:نرگس…نرگس جان یه دقیقه گوش بده… میخام عین واقعیتو بهت بگم… آره من دنبال رابطه جنسی بودم باهات،از همون اول وقتی میدیدم با همون چادر هم که بودی شهوتی میشدمو آرزوم این بود که یبار هم که شده تصاحبت کنم اما…اما الان… نرگس باصفایی گرفته گفت: نه علی…ادامه نده…خواهش میکنم…حداقل الان نه…زد زیر گریه و لابلای هق هقش ادامه داد: علی من توانش ندارم دوباره دلم بشکنه…علی من مهدی نیستم…من از پدرومادرم یادگرفتم که عاشق شوهرم باشم…علی نه بخدا نمیتونم تحمل کنم…صدای گریه ی نرگس بلندتر شدو چندثانیه بعد تماس قطع شد…اشکهام بدون صدا روی گونه هام جاری بود…کنار اتوبان ایستادم، سرمو روی فرمون گذاشتم و چندتا فحش به خودم دادم… داشتم چه گوهی میخوردم؟ تصاویر مبهممی جلوی چشمم میومد…چهره ی معصوم زنم…چشمهای پراز اشک نرگس…لب گرفتن مهدی از اون زنیکه…آه خدا چیکار کنم؟ وقتی رسیدم به شهرمون خونه نرفتم.تا غروب تو خیابون و کافه ها پرسه زدم و آتیش به آتیش سیگار کشیدم…چندین بار پیام نوشتم برای نرگس ولی نفرستادم…حدود ساعت هفت غروب بود که نرگس پیام داد:کجایی؟ نوشتم : تو خیابون…نوشت نیمساعت دیگه بیا فلان جا… دست و صورتمو شستم ، موهامو مرتب کردم و داخل ماشین ادکلن زدم تا بوی سیگار بره… دلم میخواست با سرووضع مرتب تری برم ولی وقت نداشتم…حس عجیبی داشتم مثل قرارهای عاشقانه ی دوره ۱۸ نوزده سالگیم… در محل مقرر ایستاده بودم که نرگس اومد و سوار ماشین شد.سلام کردمو نگاهش کردم. اخمی کرد ، گرهی به ابروهاش دادو گفت:برو دیگه…لبخندی زدمو گفتم: تا حالا کسی بهت گفته وقتی اخم میکنی خوشگل تر میشی؟ از گوشه ی چشم نگاهم کردو گفت زبون نریز لوسم نشو که اصلا حوصله ندارم.با خنده گفتم: خانم کجا تشریف میبرن؟! نرگس گفت برو سمت خونه تون ، زنت نیست خونه باباشه…دلم لرزید…نفسم حبس شد و ضربان قلبم بالارفت. مدتها بود منتظر چنین لحظه ای بودم ولی این شک لعنتی دوباره افتاد به جونم…آروم گفتم:نرگس جان مطمئنی؟! نرگس مصمم گفت:تو هیچ کاری انقدر مطمئن نبودم . گفتم: نمیخای درموردش حرف بزنیم بعد …نرگس کلافه و تقریبا با فریاد گفت: علی خواهش میکنم حالمو از اینی که هست خراب تر نکن. من باید اینکارو بکنم و اگر تو پشمون شدی من الان تو وضعیتی هستم که پیاده میشم از ماشینت و به اولین نفری که تو خیابون بهم پیشنهاد بده جواب مثبت میدم پس اگر هنوزم میخوای حرف نزن و برو خونتون… اصلا نمیدونستم چی بهش بگم ولی اصلا دلم نمیخواست اینجوری بهش برسم… تا خونه هیچ حرفی نزدیم… وارد آپارتمان شدیم ، یراست رفت تو اتاق خواب ما و گفت صدات که زدم بیا. دم در اتاق خواب نگاهی به سرتاپای کردو گفت میخام به آرزوت برسونمت پس اون اخماتو باز کن چون اصلا بهت نمیاد. چشمکی همراه لبخند بهم زد و درو بست.نشستم رو مبل و سرمو تو دستام گرفتم…خدایا چیکار کنم؟!.. با حرفهایی که نرگس تو ماشین زد بهترین کار این بود که بزنم به بیخیالی نفس عمیقی کشیدمو از جام بلند شدم باخودم گقتم: الان نمیخام به هیچ موضوعی فکر کنم و میخام زنی رو که مدتها تو کفش بودم تصاحبش کنم و اتفاقا تصمیم دارم بهترین حالو بهش بدم… سریع رفتم تو دستشویی و صورتمو با صابون شستم ، مسواک زدم شونه ای به موهام زدم و ادکلن به گردنم… از در دستشویی که اومدم بیرون صدای نرگسو شنیدم که گفت:کجایی پس آقای عاشق پیشه؟ با کمی دلهره بسمت اتاق خواب رفتم و…چی میدیدم؟ نرگس لخت فقط با یه لباس زیر فانتزی ، با آرایشی ملایم ، موهای پرکلاغی حالت دار که تا روی باسنش میرسید کنار درآور ایستاده بود. بدن سفیدش مثل ساعت شنی بود. سینه های بزرگش داشت سوتینو پاره میکرد.رونهای استوانه ایش و شکم صافش…نرگس چرخی زد و همین کافی بود تا کون خوشفرمشو من ببینم وااااای خدا هیچی کمِ این زن نگذاشته بود.نگاهم روی شورتش قفل شد.نرگس با خجالت دستشو جلوی شرتش گرفتو گفت:آهای چشم چرونی ممنوع آقای محترم. دوباره چرخی زدو گفت:چطورم؟با نفس گفتم:تو همون حوریه ای هستی که وعده شو تو بهشت دادن… نرگس گفت:اووووو ولی احتمالا جام تو جهنمه نزدیکتر شدمو در گوشش گفتم:با تو حاضرم تو جهنم هم بیام. نرگس از گوشه چشمش نگاهم کردو بهم لبخندی زد.این یعنی تعریفمو پسندیده. روبروی آینه قدی وایساد و چرخی زدو گفت:علی وجدانا من بهترم یا اون زنیکه؟! بسمتش رفتم انگشتهامو به علامت سکوت روی لبش گذاشتم و زمزمه کردم: تو قابل قیاس با هیچ زنی نیستی عشقه من. نرگس تو چشمهام زل زد. با اون چشمهای درشت ، حالت دار و مشکیش و گفت:میشه منو بغل کنی؟اما نه اینجوری ، بزار خودم لباسهاتو در بیارم. تو چشمام خیره شد و دکمه های پیراهنمو یکی یکی باز کرد.زل زده بودم تو عمق چشمهاش، دلم میخواست بخاطر خودم این کارهارو بکنه نه برای انتقام از شوهرش. عههههه دست بردار دیگه ، کُس به این توپی جلوته اونوقت تو عابدِ مسجد ندیده شدی؟!!! دست نرگس روی بدنم از فکرو خیالهای عجیبو غریب بیرونم آورد. به خودم نهیب زدم؛ علی این لحظه رو دریاب ، بعدا به چیزهای دیگه فکر کن ، الان متمرکز شو روی نرگس… هنوز چشم تو چشم بودیم.انگار داشت با چشمهاش باهام حرف میزد ولی من نمیفهمیدمش… کمربند شلوار جینمو باز کردو آروم زیپشو کشید پایین، دستهاشو دوطرف شلوارم گرفتو همزمان با پایین کشیدن شلوارم جلوم زانو زد. کیرم به حد آخر شقی رسیده بود. نگاهی به کیرم کردو لبخند مرموزی زد. لبه ی شرتمو کنار زدو گفت:ببینم این زیر چی قائم کردی؟! کلاهک کیرم که اومد بیرون نفس عمیقی کشیدو گفت:واااای. انگشتهاشو دور کیرم حلقه کرد ، نگاهشو به چشمهام دوخت و گفت: علی کوچولو اونقدرام علی کوچولو نیستاااا. فکر نمیکردم شومبولت به این کلفتی و درازی باشه. خم شدم سرشو بوسیدمو در گوشش گفتم:این اسمش کیره نه شومبول عزیزدلم کیر…تکرار کن! نرگس لبهاشو غنچه کرد و روی کلاهک کیرم گذاشت چنتا بوس ریز ازش گرفت و گفت:خیله خب آقای عاشق پیشه ، کیرررررر خوبه؟!کیررررر ضربان قلبم شدت گرفت.نرگس شورتمو کامل پایین کشیدو گفت: خیلی از این کار خوشم نمیاد ولی اگر دوست داشته باشی برات میخورمش؟! دوطرف شونه هاشو گرفتم، بلندش کردمو گفتم حیف این لبها نیست روی کیر بشینه؟! و لبهامو روی لبهاش چسبوندم…طولی نکشید که هردو لب و زبون همدیگه رو میک میزدیم. به بدن بلورینش دست میکشیدم و زوایای بدنشو کشف میکردم…هرچه میگذشت شدید تر لبهاشو میخوردم لیس میزدم. دستهام مرتب روی بدنش حرکت میکرد. گاهی دوطرف کونشو محکم میچلوندم ، گاهی سینه هاشو میمالیدمو محکم نرگسو بخودم فشار میدادم. گاهی دستمو میبردم از پشت لای کونش و کسشو از روی شورت میمالیدم و گاهی داخل رونهاشو لمس میکردم.دیوونه شده بودم. هرجای بدنش یجور حال بهم میداد. نرگس نفس نفس زنان و با لبخند گفت:چه خبرته آقای عاشق پیشه، همش واسه خودته… دستشو برد پشتش و بند سوتینشو باز کرد و سینه های خوشفرمش نمایان شد در حالی که تو بغلم بود و دستهام روی قوس کونش بود کمی فاصله گرفتمو به سینه هاش خیره شدم. هاله ی قهوه ای کم رنگ وسط سینه هاش و نوک برجسته اما کوچیک و دخترونشو با چشمانی نیمه باز نگاه کردمو سرمو به سینه سمت چپش نزدیک کردم. زبونمو روی هاله ی قهوه ای رنگ کشیدم و چند بار دایره وار چرخوندم و بعد نوک سینه شو آروم به دندون گرفتم. نرگس نفس عمیقی کشید، منو محکم در آغوش کشیدو گفت ای بدجنس خوب بلدی آدمو مست کنی. فهمیدم که به نوک سینه هاش خیلی حساسه و به کارم ادامه دادم. در حالی که دستهام کونشو نوازش میکرد و گاهی با پشت دستم داخل رونهاشو میمالیدم گاهی سینه ی سمت چپ و گاهی سینه سمت راستشو میک میزدم زبون میزدم و گازهای کوچیک میگرفتم.نفسهای نرگس شدت گرفت. پاهاش لرزید و نشست روی لبه تخت همونطور که سینه هاش تو دهنم بود باهاش همراهی کردم تا به پشت خوابید روی تخت در حالی که پاهاش پایین تخت بود و من بین پاهاش جا گرفته بود و همچنان نوک سینه هاشو با زبون و دندون تحریک میکردم.لبهامو به سمت پایین سینه هاش آوردم و دستهامو زیر رونهاش گرفتم. هنوز شورتش پاش بود. دوطرف شورتشو گرفتم. نرگس پاهاشو بالا داد تا بتونم راحت شورتشو در بیارم. واااای چی میدیدم؟!!! یه گوس جمع و جور دخترونه کاملا شیو شده و معطر… پایین تخت زانو زدم طوری که رونهاش روی شونه هام قرار بگیره و کسِ خوشگلش جلوی چشمم ، با نوک بینی شیار کوتاهِ بالای کسشو خاروندم، زیرچشمی نگاهم کردو لبخندی زد.لبهامو غنچه کردمو آروم بسمت چوچولش رفتم ، با نفس و خنده کنان گفت:علی نه ! بخوریش دیوونه میشم…نه…با اولین تماس لبهام روی چوچولش یدفه نفسشو کامل بیرون دادو سرانگشتانشو توی موهام کرد. چنگی به موهام زدو با صدایی دو رگه و مست وار گفت:خیلی عوضی هستی علی…زبونمو روی چوچولش پهن کردمو یه لیس از در کسش تا بالای چوچولش زدم. نرگس بخودش پیچیده بیشتر موهامو چنگ زد ، دوباره همون کارو کردم…بدن نرگس باز پیچ خورد…دوباره…دوباره…و چوچولشو تو دهن گرفتمو شروع کردم لیس زدنِ کسشو چوچولش…نفسهای نرگس شدت گرفت و سرمو به کسش فشُرد…تو همین حین سرمو جدا کردو موهامو بسمت خودش کشوند…با صورتی خیس لز آبِ دهان و آبِ کُسِ نرگس نزدیکش شدم ، با ولع صورتمو لیسیدن گفت علی طاقت ندارم دیگه بکن توش ، کسم کیر میخاد…خودش با دستش کیرمو راست کسش گرفتو با همان صدای دورگه گفت بکن علی جانم…محکم بکن و توقف نکن… کیرمو یکضرب تا انتها کردم تو کسش…واااای با اینکه کسش خیس بود چقدر تنگه…آههه انگار مدتهاست رنگ کیر به خودش ندیده…نرگس پاهاشو بالا داد و به هم چسبوند و دستهاشو زیر روند قلاب کرد.هردو نفس زنان و خیس از عرق بودیم. نرگس با ابروهای گره زده چشم از من برنمیداشت و فقط ناله میکرد و گاهی نفس زنان و با التماس میگفت:ادامه بده علی جان ، بکن محکمتر قطعش نکن…آه علی جان خیلی لذت داره…جوووونم از این کیرت…بکن ، نرگستو بکن…آه… حرفهاش باعث میشد بیوقفه تلمبه بزنم. پاهاشو از هم باز کردمو روش خیمه زدم.همزمان با تلمبه زدن سینه هاشو به دندان میگرفتم و نرگس ناله هاش بیشتر میشد…یدفه تمام تنش شروع به لرزشی شدید کرد…بریده بریده و با حالتی مستی گفت:قطع…نکن…علی…جان…بیشتر…بیشترررررر…آرررره…آ…رررر…هههههه یدفه نفسشو بیرون دا و صدایی جیغ مانند از خودش درآورد و بغض کرد و بعد گلوله گلوله اشک از گوشه های چشمهاش روان شد…خیلی زود صدای هق هقش بلند شد…نرگس داشت گریه میکرد…گریه که نه…زار میزد…تو بغل گرفتمو نفس زنان گفتم چیشد عزیزم؟ چی شد عشقه من؟! کاری کردم؟! اذیتت کردم؟!..وقتی این سوالها و میپرسیدم نرگس سرشو به علامت منفی به چپ و راست تکون میداد ولی گریه اجازه نمیداد حرف بزنه…کیرم خوابید و از کسش بیرون اومد…حس شهوت از سرم پرید و عشقی که بهش داشتم جایگزینش شد…واقعا نمیدونستم چیکار کنم که آرومش کنم…چندین بار گفتم:نرگس…نرگس جان…عشقه من…گریه نکن…بمن گوش بده…عزیزدلم…فایده نداشت ، تو بغل گرفتمشو روش خوابیدم ، اشکهای منم سرازیر شده بود و دلیلش گریه های نرگس بود…نمیدونم چقدر گذشت تا آروم شد ولی رهاش نکردم تا وقتی که ساکت شد…همونطوری تو بغل هم خوابیدیم…نرگس بالاخره به حرف اومدو گفت:مرسی علی جان خیلی نیاز داشتم. با نگرانی نگاهش کردمو گفتم:مطمئنی؟ لبخند کمرنگی زدو با چشم جواب مثبت داد. از روی نرگس بلند شدم. دستمو گرفتو گفت:پس تو چی؟! جوابی ندادمو دنبال شورتم گشتم. دستمو رها نکردو گفت تو هنوز ارضا نشدی؟! خودم هم نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاد؟! شورتمو پوشیدم و نشستم گوشه ی تخت. نرگس همونطور که دراز کشیده بود گفت: علی بیا…بیا دیگه…سرموتو دستام گرفتم. نرگس کنارم نشستوبازومو گرفت: ببخشید علی جان ، میدونم ضد حال زدم ، بیا ، چیشدی تو؟ جوابی ندادم…جوابی نداشتم چون خودم هم نمیدونستم چه مرگم شده… نوشته: الف- ز واکنش ها : gayboys 1 لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
gayboys ارسال شده در 6 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 6 شهریور بر سر دوراهی عقل و قلب (پایانی) علی جان بیا دیگه…جانِ نرگس بیا… نگاهش کردم…چشمهاش خندید . نفسمون فوت کردم بیرونو و بسمت نرگس برگشتم. دستهامو دوطرف صورتش گرفتمو گفتم: فقط خدا میدونه چقدر دوستت دارم. یه لحظه چهره ی نرگس جدی شد. مکثی کردو گفت: آخه تو عاشق چیه من شدی؟ من یه زن شکست خورده ی خراب بیشتر نیستم که همین الان…دستمو روی لبش گذاشتم و گفتم:ولی من بازم عاشقتم… چند ثانیه ای چشم تو چشم هم شدیم. نرگس لبخندی زدو گفت:خیله خب ببینم اون زیر چی داری…انگار میخواست بحثو عوض کنه…دستشو تو شورتم کردو کیر خوابیده مو تو دست گرفت. کمی نالیدشو گفت: دراز بکش و هیچی نگو ، ببینم چقدر میتونی مقاومت کنی؟! روی تخت به پشت خوابیدم ، نرگس شورتمو درآورد و سرشو بسمت کیرم برد.زیرچشمی نگاهش میکردم. اخمی کردو گفت: بوی آبِ کس میده ولی اشکالی نداره… زبونشو درآورد و از تمام تا نوک کیرمو زبون کشید…کیرم به آنی راست شد…نرگس غش غش خندید و بلند شد پاهاشو دوطرف گذاشت. کسشو به کیرم مالیدو گفت: حالا ببینم چند دقیقه دووم میاری…همینطور که کسشو روی کیرم جلو و عقب میکرد سینه هاشو میمالید و سفید میکرد زبونشو به نوک سینه هاش برسونه… دستمو به پهلوها گذاشتمو نیم خیز شدم ، نرگس کمی خم شد و نوک سینه ی راستشو به لبم نزدیک کرد. تا خواستم نوک سینه شو بمکم خودشو کمی عقب کشید و نوک سینه چپشو آورد جلو و باز همون حرکتو تکرار کرد. دستمو رو کمرش گذاشتمو به سینه هاش حمله ور شدن و محکم نوک سینه شو میک زدم. نرگس جیفی همراه با خنده تحویلم دادو گفت:جر زنی کردی نباید منو جلو میکشیدی…کسش آب انداخته بود و کیرم کمی خیس شده بود. کمی ارتفاع گرفتو کیرمو روی ورودی کسش تنظیم کردو نشست روی کیرم و گفت:آخیششششش چقدر این کیرت خوشمزه س…و شروع کرد به عقب و جلو کردن. کمی خم شد روی من طوری که سینه هاش روی صورتم میخورد . منم با لبهام نوک سینه هاشو تعقیب میکردمو دستهام روی لمبرهای کونش بود. انگشتمو رسوندم به سوراخ کونش که با آب کسش کمی خیس شده بود. نوک انگشتمو روی کونش فشار دادم. نرگس کونشو داد عقبتر و در گوشم گفت:عزیزم اونجا آکبنده…ولی اگر یروزی تصمیم بگیرم از آکبندی درش بیارم حتما این افتخار نصیب تو میشه…نوک انگشتمو بیشتر به سوراخ کونش فشار دادمو گفتم:جوووووونم…نرگس گفت:همیشه تو سکس آنقدر کم حرفی؟! گفتم:چی بگم؟!گفت حرف های زشت بزن ، هرچی دوست داری بگو…آروم گفتم:کیرم تو کست…لبخندی زدو گفت:اون که هست گفتم: کیرم تو کونت ، کیرم لای پستونات ، کیرم تو دهنت…نرگس سرعتشو بیشتر کرد … بهش گفتم بزار بلند شم…به شکم خوابوندمش و یه متکا زیر کسش گذاشتم . کون خوشفرمش سفیدو گرد اومد بالا نشستم روی رونهاش و کیرمو فرستادم لای پاهاش…دستشو برد زیر و نوک کیرمو هدایت کرد تو کسش … واااای چقدر خوابیدن روی این کون آرزوم بود…دراز کشیدم روی نرگس و بشدت توی کسش تلمبه زدم…نرگس کونشو مدام تکون میدادو میداد عقبتر و من نزدیک ارضا شدن بودم آروم تو گوشش گفتم دارم میام عشقه من…نفس نفس زنان گفت:نریزی توم بدبختم کنیاااا… لاله گوششو یه گاز ریز گرفتمو گفتم مگه چی میشه از من آبستن بشی؟! نرگس جیغ خفیفی کشیدو گفت:علی؟! حتی فکرشم نکن…سرعت تلمبه زدنهامو بیشتر کردم ، با هر ضربه کونش موج برمیداشت.لمبه های کونشو تو دستم فشردم ، از هم بازشون کردم و همون لحظه کیرمو کشیدم بیرون و با شدت روی کونش و کمرش ارضا شدم…بیشترین آبی بود که ازم خارج شده بود. آبم تا وسطهای کمرش پاشید و لای کونش پر شد از آبِ کیر…کیرم لای چاک کونش دل میزد و نرگس کونشو بازو بسته میکرد…بلند شدم کمرشو تمیز کردمو سُرخوردم تو بغلش…نرگس گفت:دوست داشتم موقع ارضا شدن صورتتو ببینم…بهش لبخند زدم نرگس گفت:دفعه ی دیگه بپاش رو سینه هام میخام تو اون لحظه تو چشات زُل بزنم…لبخندی زدمو نگاهش کردم ادامه داد:من تا هر زمان که تو بخای باهاتم…آروم گفتم: تا همیشه…نرگس سوالی پرسید:تا همیشه؟! با سر جواب مثبت دادمو همینطور که روی تخت کنارش خوابیده بودم بغلش کردم ، پامو روی پاهای خوشتراشش انداختم.سرمو روی یکی از سینه هاش گذاشتمو چشمامو بستم.نرگس با موهام ور میرفت و ساکت بود.بعد از چند لحظه با صدای جادوییش گفت:علی؟! گفتم:علی قربونت بره ، جانه علی نرگس با صدایی آروم گفت:زنت گناه داره ، من الان رو تخت اون با شوهرش سکس داشتم. این کارو کردم چون شوهرم هم رو تخت من با یه زن دیگه بوده…نرگس با بغض ادامه داد: پس فرق من با اون مهدی بیشرف چیه؟! بسمتش برگشتم دیدم گونه های برجسته ش خیس از اشکه… حرفش درست بود و من هیچی نتونستم بگم…فقط بهش گفتم: نرگس جان عشقه من درستش میکنیم ، یکسری میکنیم که عذاب نکشی ، این حالو خراب نکن نرگس…میدونی من از کی تا حالا تو کََفِت بودم؟!.. نرگس از گوشه ی چشم نگاهی بهم کرد و به پهلو دراز کشید.کنارش چهار زانو نشستمو گفتم:از اولین روزهایی که دیدمت ازت خوشم اومد، بعضی وقتا با زنم که سکس داشتم تو رو تصور میکردم. دستمو روی لمبر کونش کشیدمو گفتم :این کون حتی از روی چادر کیرمو راست میکرد. نرگس لبخندی زدو گفت:میفهمیدم به باسنم نگاه میکنی ولی نگاهتو جدی نمیگرفتم. اونموقع فکر میکردم مهدی تنها مردی هست که بدنمو لمس خواهد کرد. نگاه های تو آنقدر تابلو بود که یه وقتهایی عمدا اذیتت هم میکردم و طوری خم میشدم که باسنم بیشتر پیدا باشه اما اصلا حتی تصور هم بستر شدن با تو رو نداشتم. یکی زدم به کونشو گفتم:پدرسوخته پس عمدا دله منو آب میکردی؟! و هردو خندیدیم…نرگس نشست روبروم و گفت:علی تو بگو چیکار کنم؟ دستهامو دوطرف صورتش گرفتمو گفتم: اگر من زن نداشتم و تو شوهر ، و حسی که الان دارمو بهت داشتم ، به هر قیمتی بود تورو برای همیشه ماله خودم میکردم. باورت نشه نرگس اما دوری از برام خیلی سخته ، من عاشقت هستم و هرکاری میکنم تا تو خوشحال باشی. اگر از مهدی جدا بشی منم حاضرم زنمو با اینکه…نرگس پرید وسط حرفمو گفت:اصلا حرفشم نزن علی ، زنت مثل مهدی نیست و لیاقتش داشتن یه زندگی آروم همراه با خوشبختیه. این مشکل منه و خودم حلش میکنم. با دلخوری نگاهش کردمو گفتم:نرگس؟! تو منو دوست نداری؟! ادای منو با شکلک درآوردو حرفمو تکرار کرد:نرگس ؟!تو منو دوست نداری؟! ایشششش قیافه ش جدی شدو ادامه داد:اگر دوستت نداشتم الان لخت کنارت نبودم ، اگر دوستت نداشتم اجازه نمیدادم همه ی بدنمو تصاحب کنی!!! ولی علی من از عشق و عاشقی هراس دارم ، دلم طاقت دوباره شکسته شدن نداره ، تو زندگی خودتو داری و من نباید آنقدر خودخواه باشم که تو رو واسه خودم بخام. گفتم:نرگس جان هواسم به زندگیم هست ، هوای زنمو دارم خیالت راحت ، با نگاه اشاره به کیرم کردمو گفتم:به نظرت این علی کوچولو توانایی سیر کردن دوتاتونو نداره؟! نرگس نفسشو فوت کرد بیرونو گفت:همه چی که این نیست علی جان ، زن پشتوانه میخاد ، نه پشتوانه ی مالی ، منظورم همدمه ، همراز ه ، غمخواره بغلش کردمو گفتم:خودم همدمت میشم ، همراهت میشم ، اصلا خودم در بست نوکریتو میکنم… نرگس با عصبانیت گفت: منظورم خانوم خودته علی…من نباید این خیانتو ادامه بدم…اگر این کار رو بکنم چه فرقی با مهدی دارم؟! بفهم علی…من تورو دوست دارم …به عشقت احترام میزارم اما دلیل اینکه منو تو الان با هم هستیم خیانت مهدی بود…اگر زنت بفهمه که منو تو با هم هستیم چنین حقی بهش میدی که بره با یکی دیگه؟!!! این حرف نرگس آب یخی بود که روی ذهن داغم ریخته شد…طوری که زبونم قفل شد… نرگس راست میگفت…من الان دقیقا در جایی ایستادم که چند وقت پیش مهدی ایستاده بود…و من باید انتخاب میکردم…زندگیم یا لذتِ با نرگس بودن…راه سومی وجود نداشت…شما چی میگید؟! پایان نوشته: الف- ز لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده