رفتن به مطلب

داستان سکسی زن بابا، میلف دوست داشتنی


gayboys

ارسال‌های توصیه شده


اهرُم فشار 1
 

مامانم که از دنیا رفت. بابام اون زمان ۵۰ ساله بود و حسابی درگیرِ کار. خیلی سعی کرد خودش رو نگه داره و مجددا ازدواج نکنه اما بیشتر از ۳ سال نتونست دووم بیاره. وقتی ۱۸ ساله شده بودم بابام با یه زنی به اسم زهرا ازدواج کرد که ۲۰ سال از خودش کوچکتر بود. همه (و البته ما توی خونه) زری صداش میکردن.
بابام خیلی اصرار داشت که اونو مامان زری صدا کنم. منم به ناچار توی خونه مامان زری صداش میکردم. زن مهربونی بود و برخلاف فیلم و ها کارتون‌ها و داستان‌هایی که میدیدم و یا برامون تعریف میکردن نامادریِ خوبی بود. حواسش خیلی به من و بابام بود.

داستانی که وجود داشت این بود که من اصلا نمیتونستم فازِ مادر و پسری روش داشته باشم. یه جوون ۱۸ ساله بودم و تستسترون از حلقم داشت میزد بیرون. هر دختر و زنی که توی خیابون میدیدم دلم میخواست بگیرم بکنمش. و قطعا زهرا یا همون مامان زری هم از این قاعده مستثنا نبود!

هیکل خوبی داشت و خیلی به تغذیه و ورزشش اهمیت می داد. حدودا ۳۳ یا ۳۴ ساله بود که با بابام ازدواج کرد. یکی دو سال بعد از اینکه زری وارد خونواده‌ی ما شد من کم کم وقتی با لباس های چسبون ورزشی یا تاپ و شلوارک هایی که توی خونه میپوشید میدیدمش کیرم راست میشد. به نظرم میومد بهترین سکس کل زندگیم رو فقط میتونم با اون داشته باشم. کم کم همه چیش برام جذاب شده بود. حتی بوی عطرش که توی خونه میپیچید هم حشریم میکرد. با دوربین موبایلم یواشکی ازش عکس میگرفتم و تو زمان های مناسب حسابی با عکس و فیلم هاش جق میزدم.

متاسفانه همه چی اونجوری که توی ذهن ما میگذره پیش نمیره و از بدشانسیِ من رابطه‌ی بابام با زری خیلی خوب به نظر میرسید. دلیلی وجود نداشت که من بتونم یه روزی زری یا در واقع مامان زری رو بکنم…
بابام و زری خیلی معاشرتی بودن. با دو تا از همسایه هامون ارتباط خونوادگی داشتن. یکی سرهنگ مالکی و خانومش بودن که حداقل هفته ای یک یا دو شب دور هم جمع میشدن. گاهی خونه‌ی ما و گاهی هم بابام و زری میرفتن خونه‌ی سرهنگ مالکی.
یکی هم آقای «حکمت» که دوست، همسایه و همکارِ بابام بود و با خانومش و دو تا دختر هاش خیلی میومدن خونه‌ی ما. البته لازمه یادآوری کنم که دختر های آقای حکمت کوچولو بودن. یکی ۸ ساله و اون یکی ۴ ساله. به همین دلیل من اکثر اوقات دلم نمیخواست بینشون باشم. حقیقتا دور همی هاشون موضوع جذابی برای من نداشت. به جز اینکه یه مشروبی باهاشون بخورم و گاهی بتونم زری رو موقع رقصیدن دید بزنم و هیز بازی در بیارم و اگه بشه یه فیلم و عکسی ازش بگیرم.

خیلی اوضاع خوبی نداشتم. به شدت حشری بودم و تقریبا هر روز با عکسا و فیلمایی که از اون می گرفتم یه جقی میزدم.

یه روز که داشتم بالای کمدم رو تمیز میکردم خیلی اتفاقی چشمم به یه دوربین هَندی کَم قدیمی افتاد که بابام چندین سال پیش برام خریده بود. هر آدم حشری وجقی ای که سوژه‌ی جقش توی خونه‌شون باشه قطعا همین فکری رو میکنه که من به ذهنم رسید.

دوربین رو برداشتم و چکش کردم تا ببینم سالمه یا نه. یه کارتن بالای کمد بود که توش یکی دو تا فیلم بود. فیلم ها رو برداشتم و توی دوربین قرار دادم تا ببینم چی توشون هست. یک سری دری وری توی فیلم ها بود از زمانی که من ۱۲-۱۳ ساله بودم. تصمیم گرفتم یکی از فیلم ها رو فدا کنم و شانسم رو امتحان کنم.

فرداش که مامان زری از خونه رفته بود باشگاه من با کیرِ راست شده و کلی امیدواری همراه با ترس رفتم تا دوربین هندی کم رو جایی توی اتاق دو نفره‌شون جاسازی کنم.
یک کتابخانه جلوی تخت بود که کلی توش کتاب و مجسمه های تزیینی و اینجور خرت و پرت ها بود. به نظرم منطقه‌ی مناسبی برای جاساز کردن دوربین بود . دوربین رو بین یک سری کتاب و آت و آشغال قایم کردم و تست کردم تا به یه زاویه‌ی دید مناسب برسم. خلاصه همه چی اوکی بود ظاهرا.

برنامه این بود که من روز بعدش از صبح به مدت ۸ ساعت دوربین رو بزارم روی رکورد. خودم باید میرفتم دانشگاه. صبح که از خواب بیدار شدم طبق معمول بابام رفته بود سرِ کار. صبحونه رو با مامان زری خوردیم و بعدش اون طبق برنامه‌ی همیشگی رفت که دوش بگیره و بره باشگاه. وقتی رفت حموم من خیلی سریع دوربین رو ستاپ کردم، دکمه‌ی رکورد رو زدم و قبل از اینکه اون از حموم بیاد بیرون روانه‌ی دانشگاه شدم.

دل تو دلم نبود. کلاسم که تموم شد حدودای ساعت ۱۵:۴۰ دقیقه با ترس و لرز موبایل مامان زری رو گرفتم. همه‌ش دلواپس بودم که نکنه قضیه لو‌ رفته باشه.

گوشی رو برداشت.

    من: سلام مامان زری جوووووون خوبی؟
    زری: سلام عزیز دلم خوبی مهران؟
    من: خوبم خواستم بگم من کلاسم تموم شده. یه چرخی با بچه ها میزنم و دو سه ساعت دیگه میام خونه. همه چی ردیفه؟ چیزی از بیرون نمیخوای بگیرم سر راه؟
    زری: نه عزیز دلم خسته نباشی. بیا من منتظرتم. مراقب خودت باش!

خیالم خیلی راحت شده بود. چون هیچ حس منفی ای توی صداش نبود. تقریبا مطمئن شده بودم که قضیه لو نرفته.
اون شب وقتی من رسیدم خونه شلوغ بود. بابام هم اومده بود خونه و کلا نمیشد برم سمت اتاق اونا. تصمیم گرفتم تا فردا صبر کنم.
فردا صبحش طبق روال بابا خونه نبود و زری هم رفت باشگاه. با دلهره و قلبی که توی سینه داشت به شدت میکوبید رفتم سراغ دوربین.
دو سه ساعت فیلم رو زدم جلو. هر چی فیلم رو میزدم جلو هیچ خبری نبود. یه جاهایی از فیلم اون میومد توی اتاق، یه کارایی میکرد و بعد از اتاق خارج میشد. کامل مشخص نبود چیکار داره میکنه چون نصف بدنش کلا توی کادر نبود. با اینکه همه چیز توی فیلم داشت عادی می رفت جلو ولی من کیرم راست شده بود. منتظر این بودم که زری از باشگاه برگرده خونه. بره حموم و بیاد توی اتاقشون. دلم میخواست یه جایی از فیلم بتونم نامادریم رو لخت ببینم. دوست داشتم یه اتفاق جدید بیفته. چشمم روی تصاویر ضبط شده قفل شده بود و فقط میزدم جلو تا ببینم آیا میتونم کس و کون و بدنِ مامان زریم رو برای اولین بار ببینم یا نه.

دوربینای قدیمی اینطوری بودن که یا باید فیلم رو با تصویر دور تند میزدی میرفت جلو (که سرعتش نهایتا ۴ برابر سرعت عادی میشد) یا اینکه میتونستی بدون تصویر بزنی بره جلو که در این حالت با سرعت ۱۶ برابر حالت عادی فیلم میرفت جلو.

انقدر که فیلم رو روی تصویر جلو زده بودم و هیچ خبری نبود حوصله‌م سر رفت. به همین خاطر فیلم رو از روی تصویر برداشتم و بدون تصویر زدم که سریع تر بره جلو. دستم رو که از روی دکمه‌ی دوربین برداشتم حدودا ۶ ساعت از شروع رکورد میگذشت. و بالاخره … بله!!!

صحنه ای که داشتم میدیدم رو نمیتونستم باور کنم. مامان زری به حالت داگی روی تخت دونفره‌شون قمبل کرده بود و سرش رو فرو کرده بود توی تخت. حدس بزنید چه کسی پشتش بود! بله دقیقا…
سرهنگ مالکی با یه دستش انتهای موهای مامان زری رو گرفته بود. و در حالی که دستِ دیگه‌ش روی کمر مامان زری بود از پشت داشت تلمبه میزد. قلبم توی دهنم بود. انگار اصلا توی این دنیا نبودم! یه چند ثانیه ای روی صورت سرهنگ مالکی قفل بودم. من دنبال بدنِ لخت نامادریم بودم ولی چیزی که داشتم میدیدم خیلی خیلی فراتر از چیزی بود که من دنبالش بودم! حتی اگه ۱ درصد احتمال میدادم زری با کسی توی رابطه باشه قطعا سرهنگ مالکی به هیچ وجه جزو گزینه هام نبود!

تا چندین روز فیلمو هی عقب جلو میکردم و جق میزدم. تمام لحظاتش رو بالغ بر ۵۰-۶۰ بار دیدم. از ورود سرهنگ به اتاق، لب گرفتنشون. وحشی بازیِ سرهنگ مالکی موقع سکس، که چک میزد تو صورت زری.
یکی از لحظاتی که حسابی حشریم میکرد صحنه ای بود که سرهنگ مالکی نشوندش پایین تخت و کمرش رو تکیه داد به تخت و خودش وایساد جلوش. مدام کیرشو میکرد تو دهن مامان زری و در میاورد. و اونم گاهی تخمای سرهنگ رو لیس میزد و هر از چند گاهی غش غش میزد زیر خنده و سرهنگ باز کیرشو میکرد تو دهنش.

خیلی چیزا دستم اومده بود. اولین چیزی که فهمیده بودم این بود که مامان زری اونقدرا هم که من فکر میکردم مودب و باشخصیت نبود. علی‌الخصوص توی سکس. توی اون فیلم سرهنگ قشنگ داشت تحقیرش میکرد. عین جنده ها با نامادری من رفتار میکرد و اونم نه تنها بدش نمیومد بلکه کلی هم میخندید و خوشش میومد.

دومین چیزی که فهمیدم این بود که مامان زری در ساعت ۱۵:۳۹ دقیقه‌ی اون روز در حال لیس زدن تخمای سرهنگ بوده که موبایلش زنگ خورده و با من حرف زده! توی فیلم کاملا مشخص بود راس ساعت ۱۵:۳۹ دقیقه یه دستِ مامان زری به کیر و یه دستش از پشت به کون و صورتش کاملا زیر تخمای جناب سرهنگ بود و در حال لیس زدن. موبایلی که زنگ میخوره تخمای سرهنگ مالکی رو از دهنش در میاره. یه چیزی میگه و دوتایی میخندن و بعدش مامان زری دستشو دراز میکنه و از کنار تخت موبایلش رو بر میداره و با من حرف میزنه… خیلی دلم میخواست فیلم صدا دار بود و میفهمیدم که این دو تا دیوث اون لحظه چی گفتن.

سومین چیزی که فهمیدم این بود که بدن زری از اون چیزی که من همیشه تصور میکردم زیباتر و جذاب تر بود. متاسفانه زاویه‌ی دوربین ثابت بود و من موفق نشده بودم از همه‌ی زوایا بدنش رو برانداز کنم اما چون پوزیشن ها توی سکس تغییر می کرد میشد از دیدن فیلم حسابی لذت برد. یکی از حسرت هام این بود که ممه های مامان زری توی هیچ کدوم از لحظات فیلم درست دیده نمیشدن. همه‌ش یا نیمرخ بود و یا سرهنگِ عن میومد جلوی دوربین و نامادریِ قشنگمو بلوکه میکرد. شاید بشه گفت نیمی از فیلم، بیننده فقط باسن سرهنگ مالکی رو میدید! ولی خب همین فیلم هم تا چند روز حسابی کار منو راه مینداخت.

چهارمین چیزی که فهمیده بودم این بود که وقتی از دور همه چی قشنگ و استاندارد به نظر میرسه لزوما همه چی خوب نیست! من تا اون روز فکر میکردم همه چی بین بابام و زری خوب پیش میره. اما الان میدونستم که سرهنگ مالکی نه یک بار بلکه قطعا چندین و چند بار نامادری منو به تمام روش های موجود گاییده بود.

احساس قدرت میکردم. هنوز برای ادامه برنامه ای نداشتم. اما مطمئن بودم که میتونم از اون فیلم استفاده های بهتری هم بکنم.

نوشته: آرش کس

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


اهرُمِ فشار 2

تقریبا حدود دو هفته ای گذشته بود و من تقریبا روزی دو یا سه بار فیلمی که ضبط کرده بودم رو نگاه میکردم و حسابی جق میزدم. دیگه جذابیتش داشت برام کم و کمتر میشد. تمام صحنه هاش رو ثانیه به ثانیه حفظ بودم و مغزم این قضیه که مامان زری چجوری به سرهنگ مالکی کس میده رو پذیرفته بود.

بعد از گذشت دو هفته کم کم به خودم اومده بودم و تلاش مجددم رو شروع کردم. صبح هایی که قرار بود برم دانشگاه طبق برنامه دوربین رو ست میکردم و از خونه میرفتم بیرون.

دفعه‌ی اول تیرم به سنگ خورد. هیچ خبری نبود.

چند روز بعدش باز امتحان کردم. خبری نشد. همه چیز عادی بود. گاهی اوقات مامان زری میومد توی کادر یه کارایی میکرد و میرفت. تنها چیزی که گاهی توی فیلم‌ها نظرم رو جلب میکرد همون صحنه هایی بود که به صورت معمول ازش میدیدم. تاپ و شلوارک و چاک سینه و رون پاها و اینجور تصاویر. خوب بود از هیچی بهتر بود قطعا. اما‌ چون من از زری چیزای خیلی هولناک تری دیده بودم دیگه دیدنِ اینجور لباس های نیمه باز به هیچ وجه راضیم نمیکرد. دلم میخواست بازم سکسش رو ببینم.

اینکه توی هفته ۲ یا ۳ بار میتونستم شانسمو امتحان کنم خیلی کسل کننده بود. هم باید صبر میکردم تا روزش برسه، هم باید هر روز ۷-۸ ساعت فیلمِ ضبط شده رو میزدم جلو تا ببینم آیا چیزی نصیبم میشه یا نه!

هر روزی که فیلم رو ضبط میکردم اگر صحنه‌ی جالبی می دیدم با گوشیم از روی مانیتورِ دوربین فیلم میگرفتم و ذخیره میکردم.
خلاصه خیلی روزای کسل کننده ای بود همراه با ترس و دلهره که نکنه یه روزی داستانم لو بره…

خیلی دلم میخواست بدونم چه اتفاقاتی در جریانه وقتی من خونه نیستم. آیا مامان زری با مرد دیگه ای به جز سرهنگ مالکی هم میخوابید؟ ینی آقای «حکمت» هم میکردش؟! یا حتی مردهای غریبه؟! اصلا با بابام سکس میکرد یا نه؟

همه‌ش دنبال جواب این سوال ها بودم.
ناامید نمیشدم. ۶ دفعه تلاش کردم اما چیزی جز چاک سینه ای که ۲ ثانیه میومد جلوی دوربین و میرفت نصیبم نمیشد. که اینجور صحنه ها هم تقریبا اثرش رو از دست داده بود و حتی نمیتونست کیرمو درس و حسابی سیخ بکنه.

دفعه‌ی ۷ام اما ماجرا فرق کرد! طبق معمول فیلم رو میزدم جلو و اجبارا همه‌ی لحظات رو روی دور تند و گاهی روی دورِ خیلی تند رد میکردم. تا اینکه یک اتفاق نظرم رو جلب کرد. دیدم بابام لختِ مادرزاد وارد کادر شد. دست زری رو گرفت و زری رو هم وارد کادرِ من کرد. دوتایی نشستن لبه‌ی تخت و یه کمی با هم حرف زدن. دوتاشون دقیقا روبروی دوربینِ من بودن. دقیقا روبروی کتابخانه! مامان زری یه شرت و سوتین مشکی رنگ تنش بود و خیلی عادی نشسته بود کنار بابام. متاسفانه فیلم‌ها بدون صدا ضبط می شد و میکروفون دوربینم خراب بود. نمیفهمیدم چی دارن میگن. بابام با دولِ آویزون همینجوری کنار زری نشسته بود و حرف میزدن با هم.
دیدن دولِ آویزون بابام باعث میشد خنده‌م بگیره و از طرفی دیدنِ ممه های مامان زری زیر سوتین مشکی رنگش حشریم میکرد. تا بحال از زاویه‌ی مستقیم ممه هاش رو ندیده بودم. به نظر بزرگ و سفت میومدن. شایدم چون من روش کراش داشتم همه چیزش برام جذاب بود. داشتم با دیدن اون صحنه ها دیوونه میشدم.

بعد مامان زری خودش سوتینش رو باز کرد و شروع کرد با دستش با کیر بابام ور رفتن. چه ممه های قشنگی داشت. شق و رق و سرپا با نوکِ تقریبا تیز. فکر میکنم سایز ممه هاش حدود ۸۰ بود. تقریبا دو دقیقه ای کیر بابا رو مالوند. نکته ای که عجیب بود این بود که هیچ حسی توی صورتشون نبود. انگار از سر وظیفه داشتن به هم حال میدادن!

بعد از چند دقیقه بابام زری رو به پشت خوابوند روی تخت. شرتش رو از پاش کشید بیرون و عین تاپاله افتاد روش. از اینجا به بعدش دیگه من فقط باسنِ بابام رو توی فیلم میدیدم و پاهای زری که رفته بود رو هوا. سر جمع ۳ دقیقه نشد که بابام از روی مامان زری اومد کنار و شلوارش رو پوشید. زری هم پا شد نشست روی تخت. بابام پیشونیش رو بوسید و از کادر خارج شد.

بعد از دیدن این صحنه ها کاملا متوجه شده بودم که مشکل از کجا بوده. زری سکسِ خوب دوست داشت اما بابای من فقط عینِ تاپاله می افتاد روش و میکردمش و بعد هم تمام!! یکی از دلایل کس دادن مامان زری به سرهنگ قطعا همین بود.

فیلم رو زدم جلو. حدودا یک ساعت بعد از اینکه بابام از اتاق رفت بیرون دیدم جناب آقای سرهنگ کیومرث مالکی وارد کادر شد. در حالی که مامان زری رو روی دو تا دستش بلند کرده بود اونو انداخت روی تخت دونفره. هیچ وقت فکر نمیکردم نامادریم رو توی همچین لباسی ببینم. یه لباس حریر مشکی تنش بود و زیرش هیچی نداشت. تمام اعضا و جوارحش از زیر لباس تور توریش مشخص بود. واقعا صحنه‌ی محشری بود. دلم میخواست همونجا بمیرم و دیگه زنده نشم. قلبم توی دهنم بود و کیرم داشت منفجر میشد. میدونستم صحنه هایی که قراره تا لحظاتی بعد ببینم میتونه قلبمو از سینه‌م بکشه بیرون! چه کونی چه ممه هایی. چه پاهایی. همینطوری که فیلم رو نگاه میکردم دستم رو کیرم بود و میمالیدش. سرهنگ افتاده بود روی مامان زریم و لیسش میزد. کادر یه جوری بود که درست نمیتونستم ببینم چجوری و کجاشو داره لیس میزنه ولی مشخص بود بدجوری افتاده به جونِ مامان زری.

سرهنگ مالکی بعد از اینکه حسابی مامانو لیس زد به پشت خوابید روی تخت و مامان زری کونش رو گذاشت سمت دهن سرهنگ و به حالت ۶۹ اومد سمت کیر آقا کیومرث! صورت مامان زری دقیقا روبروی دوربین بود و من کامل و واضح میتونستم ساک زدنش رو تماشا کنم. شروع کرد به خوردن کیر جناب سرهنگ. چند ثانیه یک بار تف میکرد روی کیرش و بیشتر و بیشتر میخوردش. شدت حشری بودن از صورت مامان زری داشت میزد بیرون. تا حالا صورتش رو اینطوری از روبرو ندیده بودم. همینطوری که داشت کیر سرهنگ مالکی رو میبلعید من ناخواسته آبم اومد. اصلا نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم. چیزایی که داشتم میدیدم فراتر از حد کنترلم بود!

بعد یه دفعه سرهنگ انگار که سوزن بهش فرو‌ کرده باشن مامان زری رو هل داد کنار و پا شد نشست روی تخت. گوشیش رو برداشت با یه نفر صحبت کرد. گوشی رو قطع کرد و عین جن زده ها لباساش رو پوشید و یه چیزی به مامان گفت و از کادر خارج شد. چند دقیقه بعدش هم مامان زری لباساشو پوشید. موهاش رو بست و اونم از کادر خارج شد.

چه اتفاقی داشت میوفتاد؟! من قرار بود تا کِی سکس های نامادریم رو تماشا کنم و جق بزنم؟ بابای بیچاره‌م رو بگو… بی‌خبر از همه جا…

بعد از دیدنِ اون صحنه ها کلا یک آدم دیگه ای شده بودم. روز ها و هفته ها همه‌ش فیلم ها رو میدیدم. جق میزدم و رویا پردازی میکردم. سعی میکردم اصلا به روی خودم نیارم. با اینکه خیلی برام سخت بود هر وقت با مامام زری روبرو میشدم همه‌ی تلاشمو میکردم که کاملا طبیعی رفتار کنم. در ظاهر طبیعی بودم ولی در باطن هر روز حشری تر از دیروز. دلم میخواست تمام سوراخاشو با کیرم پر کنم. دوست داشتم از نوک پا تا نوک سرش رو لیس بزنم و تو همه‌ی پوزیشنای موجود نامادریم رو بکنم. باید یه کاری میکردم. یه اتفاقی باید بیفتد. منم دلم میخواست مامان زری رو بکنم…

این شد که یه روز صبح حدود ساعت ۹:۳۰ توی راه خونه به دانشگاه گوشیمو برداشتم و توی تلگرام یه تکست براش فرستادم…

ادامه دارد…

نوشته: آرش کس

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


اهرُمِ فشار 3

من: سلام مامان زری صبح بخیر. نمیدونم الان توی باشگاه مشغول ورزشی یا داری استراحت میکنی. خواستم بپرسم ببینم کی قراره دورهمی بگیرین؟

برنامه‌ی خاصی توی ذهنم نبود فقط دوست داشتم یه جوری بحث رو ببرم به سمتی که دلم میخواست.

دکمه‌ی «ارسال» رو زدم و منتظر موندم. مامان زری «آنلاین» نبود و حدس زدم که داره توی باشگاه تمرین میکنه.

نیم ساعتی طول کشید تا رسیدم به دانشگاه. اما هنوز خبری از جواب نبود. انقدر که دلهره داشتم تصمیم گرفتم اون روز اصلا سر کلاس نرم و فقط منتظر بمونم. توی حیاط دانشگاه نشسته بودم حدود ساعت ۱۱:۳۰ صبح بود که دیدم زری برام توی تلگرام یه پیام فرستاد.

    زری: سلام عزیز دلم. خوووووووبی قربونت برم؟
    من: مرسی مامان زری. خوبم.
    زری: مهران جون نمیدونم باید از بابات بپرسم ببینم چه روزی میان خونه‌مون. چطور مگه؟ دلت براشون تنگ شده؟ (خنده)
    من: نه همینطوری پرسیدم، گفتم شاید تو دلت برای سرهنگ تنگ شده باشه.
    زری: چی میگی دیوونه! خوبی؟!
    من: خوب نیست بدون اطلاع بابا سرهنگ مالکی رو میبینی مامان زری.
    زری: دیوونه شدی مهران؟ چی داری چرت و پرت میگی برای خودت؟! مسخره‌ی لوس
    من: مامان زریِ عزیزم من میدونم که باهاش در ارتباطی. خیلی ناراحتم که بابا رو پیچوندی :(
    زری: مزخرفه! توهم زدی مهران!!! من چرا باید با سرهنگ مالکی در ارتباط باشم. من با نسرین (زن سرهنگ مالکی) دوستم. با خود سرهنگ چیکار دارم آخه توهمی!!! دفعه‌ی آخرت باشه از این دری وری ها میگی. خیلی ناراحتم کردی مهران. دیگه چیزی نشنومااااا.

وقتی دیدم داره بهم میگه توهمی و کلا داره میزنه زیرِ همه چی یه لحظه خون به مغزم نرسید. گالری گوشیم رو باز کردم و یه تیکه‌ی ۷ ثانیه ای از اون فیلم که مامان زری داشت تخمای سرهنگ رو لیس میزد رو کات کردم و براش ارسال کردم. قلبم داشت تند تند میزد و پشمام ریخته بود. ولی دیگه راه بازگشتی وجود نداشت! ویدیو ارسال شده بود و بعد از ۲ ثانیه زری ویدیو رو دید.
سی ثانیه بعد دیدم تلفنم داره زنگ میخوره. مامان زری بود. گوشی رو بر نداشتم. از ترسم گوشیمو سایلنت کردم و گذاشتمش تو کیفم. گوشیم هی داشت ویبره میزد ولی من اعتنایی نمیکردم. تصمیم گرفتم یه کمی به خودم زمان بدم تا ببینم چی پیش میاد. رفتم سر آخرین کلاسم. در طول کلاس همه‌ش سعی میکردم حواسم رو به درس بدم. و همچنان صدای ویبره‌ی گوشیم رو از توی کیفم احساس میکردم.

کلاسم که تموم شد اومدم توی ماشین نشستم و گوشیم رو از توی کیفم بیرون آوردم. قلبم اومده بود توی حلقم. نمیدونستم الان چه پیام هایی برام فرستاده. گوشیم رو باز کردم دیدم ۲۹ تا میس کال از مامان زری دارم. و یک عالمه پیام توی تلگرام!
تلگرام رو باز کردم.

    زری: وااااااای وااااااای خدایااااااا
    نمیدونم الان چی باید بگم مهران!!!
    چرا این کارو باهام کردی؟
    واااای
    نمیبخشمت مهران!!!

بیست دقیقه بعدش باز پیام داده بود:

    زری: مهران گوه خوردم به خدا غلط اضافه کردم اصلا نمیدونم چی شد که اینجوری شد.
    تو رو خدا چیزی به بابات نگو
    من شماها رو خیلی دوست دارم
    نمیخوام زندگیم از هم بپاشه…
    تو رو روح مادرت چیزی به بابات نگو
    قول میدم قولِ شرف میدم دیگه از این غلطا نمیکنم.
    مهران جون مادرت جواب تلفنم رو بده دارم سکته میکنم…
    مهران
    مهران
    مهراااااااان

دوباره ۱۰ دقیقه‌ی بعدش:

    زری: مهران تو رو قرآن بردار گوشیتو. ازت خواهش میکنم.
    بیا حرف بزنیم با هم :(
    اشتباه کردم :((((((

آنلاین بود و مشخص بود کاملا منتظر منه. براش نوشتم:

    من: مامان زری نمیدونم چی باید بگم… خیلی عصبانی ام
    زری: مهران پسرم اگه کلاست تموم شده تو رو قرآن زود بیا خونه حرف بزنم باهات. قضیه اونجوری نیست که تو فکر میکنی.

تو دلم گفتم پس قضیه چجوریه که اونجوری با اون شکل و شمایل داشتی به سرهنگ مالکی میدادی؟!

براش نوشتم «اوکی» و سریع رفتم به سمت خونه. خیلی استرس داشتم و نمیدونستم این مسیری که توش قدم گذاشته بودم قرار بود به کجا ختم بشه. حدود ساعت ۳ بعد از ظهر بود که رسیدم خونه. معمولا بابام ۶ عصر یا همون حوالی میومد خونه. کلید انداختم و رفتم داخل خونه. دیدم در اتاق خواب مامان زری و بابا بسته‌س. در زدم. مامان زری گفت: مهران تویی؟
بیا تو.

در رو باز کردم دیدم مامان زری گوشه‌ی دیوار نشسته یه بسته دستمال کاغذی جلوشه. کز کرده بود کنج دیوار و زیر چشماش کبود شده بود از بس که گریه کرده بود. یه تاپ زرد رنگ کهنه تنش بود با یه شلوارک سفید که از تاپش هم درب و داغون تر بود. راستش یه جورایی دلم براش سوخته بود. رفتم سمتش و نشستم لبه‌ی تخت. تو چشمام نگاه کرد. یه چند ثانیه ای مکث کرد و گفت: مهران غلط کردم و دوباره های های زد زیر گریه…

    زری: به خدا گولم زد. من تو و باباتو خیلی دوست دارم. اصلا نمیدونم این چه غلطی بود که من مرتکب شدم. تو رو خدا به بابات چیزی نگو مهران.
    من: مامان زری گریه نکن. دوست ندارم گریه‌ت رو ببینم.

رفتم سمتش و بلغش کردم. سینه هاش چسبید به بدنم. اونم منو تو آغوشش گرفت و باز شروع کرد به گریه کردن. درسته که من شدیدا روش کراش داشتم و فرم بدنش همیشه حس جنسیم رو برانگیخته می کرد اما تو اون لحظه فقط دلم داشت براش میسوخت. با اینکه برخورد ممه هاش به سینه‌م رو حس میکردم اما کیرم راست نمیشد. سعی کردم آرومش کنم.
اونقدر فضا غمبار شده بود که مساله‌ی فیلمبرداریِ دزدکی من اولویت آخر بود. مامان زری اصلا اشاره ای به اون قضیه نمیکرد و فقط عذرخواهی میکرد و ازم میخواست به بابام چیزی نگم.
نیم ساعتی گذشت و مامان زری که آروم‌تر شد ازم پرسید:

مهران چرا این کارو با من کردی؟ چرا دوربین گذاشتی توی اتاق من و بابات؟

احساساتم به شدت جریحه دار شده بود. تصمیم گرفتم صادقانه داستان رو براش تعریف کنم. شروع کردم به توضیح دادنِ اینکه دیدنِ قسمت های لخت بدنش از نظر جنسی تحریکم میکنه. گفتم خیلی وقته که اینطوری شدم و برای همین دوربین رو گذاشته بودم توی اتاقشون.
براش توضیح دادم که من فقط میخواستم بدن لختش رو نگاه کنم اما متاسفانه اون صحنه های عجیب و غریب نصیبم شده بود. اینا رو که داشتم براش تعریف میکردم کاملا شوک شده بود و چشماش گرد شده بود و فقط داشت بهم نگاه میکرد و به حرفام گوش میداد.
اونقدری توپ توی زمینم بود که شرایط به نفعم باشه و مامان زری نتونه برای کاری که کردم توبیخم کنه.
کاملا مشخص بود که از حرفام پشماش ریخته. اصلا انتظار شنیدن این حرفا رو از من نداشت…
بعد از تموم شدن حرفام گفت:

    زری: حق داری مهران پسرم. من باید سعی کنم حواسمو بیشتر جمع کنم. تو هم جوونی. من هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودم. منو ببخش. من خونواده‌مون رو خیلی دوست دارم. هم تورو هم باباتو. قول میدم که این اتفاق نمیوفته.

مجددا ازم خواست که چیزی به بابا نگم. همدیگه رو در آغوش گرفتیم و من اومدم توی اتاقم. نمیدونم چه اتفاقی افتاده بود اما انگار دلم شدیدا براش سوخته بود. تصمیم گرفته بودم ببخشمش. و اینکه توی اون لحظات هیچ حس جنسی ای نسبت به مامان زری نداشتم.

حدودا یک ماهی گذشت. همه چیز نرمال شده بود. من و مامان زری هیچی به روی خودمون نیاوردیم. رفت و آمد من با سرهنگ و زنش به نصف رسیده بود. حتی دو دفعه زن سرهنگ اومد خونه‌مون اما خود سرهنگ نیومد. کاملا مشخص بود که زری و سرهنگ دیگه به کارشون ادامه نداده بودن. مامان زری معمولا لباسای بسته تر جلوم میپوشید و دیگه مثل قبل ولنگ و واز نبود.
منم دوست نداشتم ویدیو های ضبط شده رو نگاه کنم. احساس میکردم یه داستانی بوده که تموم شده و رفته. با گذشت زمان کم کم احساس من نسبت به نامادریم دوباره داشت جون میگرفت. دست من نبود که بخوام کنترلش کنم. نمیتونستم اون فکرا و فیلما و حرفا رو کاملا از ذهنم پاک کنم. دقیقا عین آدمی بودم که بعد از تموم شدن سکس دوست نداره فورا دوباره سکس کنه. باید کمی زمان بگذره تا دوباره دلش بخواد. منم بعد از گذشت یک ماه دوباره داشتم یه جورایی میشدم. دلم میخواست دوباره بدن مامان زری رو ببینم و جق بزنم.
میدونستم که دیگه ترفند هَندی کَم جواب نخواهد داد. چون کاملا لو رفته بود. این شد که با کمک یکی از دوستای دانشگاهم که کارِ پدرش دوربین های مداربسته بود، یه دوربینِ کوچیک و ذره بینی از سایت آمازون سفارش دادم که به وای فای وصل میشد. شارژ میشد و تا ۵۰ ساعت فیلم رو رکورد میکرد. اپلیکیشن هم روی گوشی نصب میشه. خیلی خفن بود. تصویر فوق العاده ای رکورد میکرد. ولی متاسفانه این دوربین هم میکروفون نداشت. خلاصه بعد از هزارتا بالا پایین و بدبختی و گذشت ۱۵-۲۰ روز بالاخره دوربین به دستم رسید. یه روز صبح که بابا نبود و زری هم طبق معمول باشگاه بود، رفتم تو اتاق خوابشون. یه آباژور بلند گوشه‌ی اتاق بود که نظرمو جلب کرد. دوربین به شکل یه دایره‌ی خیلی کوچیک بود که بسیار تر و تمیز زیرِ آباژور میشد جاش داد. تقریبا کل اتاق رو میشد باهاش دید. به جز یکی دو تا زاویه‌ی کور. خیلی هیجان داشتم که بعد از گذشت دو ماه دوباره میخوام شیطونی کنم.
تمام اتاق بابام اینا رو روی گوشیم داشتم به صورتِ زنده میدیدم.
زمانی که بیرون از خونه بودم و حتی گاهی که توی اتاق خودم بودم کارم شده بود چک کردنِ تصویر اتاق. خیلی روزای خوبی بود. یک روز در میون دوربین رو شارژ میکردم و مجددا جاسازش میکردم. یه چند دفعه‌ای پیش میومد که مامان زری وقتی وارد اتاق میشه، توی کتابخونه‌ی جلوی تخت رو برانداز می کرد و دنبال دوربین هندی کم میگشت. بعدش لباساش رو عوض میکرد. بدن لخت مامان زری رو زیاد میتونستم ببینم. زمانی که از حموم میومد داخل اتاق یا وقتایی که لباسش رو عوض میکرد. دیگه فرم بدنش رو از حفظ بودم. حتی میدونستم که گوشه‌ی سمت راست کونش یه تاتوی پروانه‌ی کوچولو داره. وقتایی که روی تخت یه ملافه پهن میکرد و پشمای کصش رو میزد رو هم دیده بودم. تمام زیر و بمِ هیکلش رو با دقت نگاه میکردم و باهاش جق میزدم. شبا نمیتونستم چیزی رو رصد کنم چون اتاق تاریک میشد. ولی یه بار وقتی دانشگاه بودم سکس بابا و زری رو نگاه کردم که بابام بازم عینِ سگ افتاد روی مامان زری و ۳ دقیقه ای بساطو جمع کرد و رفت. دو بار هم موفق شده بودم خودارضاییِ مامان زری رو نگاه کنم. میرفت روی تخت. گوشیش رو میگرفت توی یه دستش و با دست دیگه‌ش کصش رو میمالید.

روزای خوبی بود و برای منی که میخواستم جلق بزنم همه چیز جور بود.

یه روز ظهر با بچه ها بیرون بودم و هر از چندگاهی گوشیم رو چک میکردم. دیدم مامان زری اومد توی اتاق و شروع کرد به گشتنِ کتابخانه. کتابا و مجسمه ها رو دونه دونه میاورد بیرون و چک میکرد. قبلا هم میدیدم که فیریک بزنه و کتابخونه رو بگرده اما این بار رفتارش غیر طبیعی بود. تقریبا کل کتابخانه رو داشت خالی میکرد. دونه دونه کتابا رو گذاشت سر جاش. برگشت و اتاق رو یه براندازِ کلی کرد. سقف رو نگاه میکرد. به کمد خیره میشد. حتی به آباژور هم نگاه کرد. اون لحظه با خودم گفتم به گا رفتم ولی مامان زری متوجه دوربینِ من نشد. چون حرکاتش به شدت عجیب بود من از بچه ها خداحافظی کردم. اومدم نشستم توی ماشین و چشمام رو قفل کردم روی گوشیم.

مامان زری با موبایلش صحبت کرد. گوشی رو قطع کرد و شروع کرد به درآوردنِ لباسش. خم شد و از زیر تخت دونفره یه کیسه‌ی بزرگ در آورد. شروع کرد به گشتن داخلش و بعد از چند ثانیه همون لباس حریر مشکی رنگ رو درآورد و پوشید. بعد رفت جلوی آینه و شروع کرد به آرایش کردن خودش. موقعی که مامان زری جلوی آینه می‌ایستاد دقیقا پشتش به دوربین بود. گرچه من تو این مدت زیاد کونِ مامان زری رو دیده بودم، اما کون خوش فرمش از زیر اون لباس تور توری واقعا حشری کننده بود. رون های تپلی داشت و وقتی می‌ایستاد رون هاش میچسبیدن به هم و من واقعا دیدن این صحنه رو دوست داشتم. تقریبا برام مسجل شده بود که یه اتفاق بزرگ تو راهه. برای همین اسکرین رکوردِ گوشیم رو زدم تا تصاویر توی گوشیم ذخیره بشن. فقط داشتم نگاه میکردم. چند دقیقه ای گذشت که دیدم مامان از اتاق رفت بیرون . چند دقیقه بعد سرهنگ مالکی تنها اومد توی اتاق و شروع کرد به برانداز کردن اتاق. کتابخونه رو دوباره نگاه کرد. سقف و پنجره ها و کمد و هر جایی رو یه نگاهی مینداخت.

یه چیزی گفت که من متوجه نشدم. بعدش مامان زری اومد داخل اتاق.

اینو به عنوان پاورقی میگم. با دیدن این صحنه ها حس خیلی عجیبی داشتم. هم عصبانی بودم، هم هیجان زده، و هم نگران. کیرم راست شده بود. اینکه فیلم رو داشتم به صورت زنده تماشا میکردم بیشتر حشریم میکرد.

سرهنگ مالکی نشست پایین تخت، نامادریمو نشوند روی تخت و شروع کرد به لیس زدن کصش. مامان زریم هم دستاش رو تکیه داد به عقب، سرش رو گرفت بالا و چشماش رو بست.

نمیخوام زیاد طول و تفسیر بدم. نیم ساعتِ تمام دستم رو کیرم بود و مغزم داشت سوت میکشید. هر آنچه که باید میدیدم رو دیدم. ساک زدنِ مامان زری برای سرهنگ مالکی، لیس زدنِ کون سفید سرهنگ توسط مامان زری، تلمبه زدن سرهنگ تو کس نامادریم به صورت داگی و فرغونی.چلوندن و خوردنِ ممه های بزرگ مامان زری توسط جناب سرهنگِ کصکش. سرهنگ توی نیم ساعت دو بار ارضا شد. حدس میزنم از دو ماهِ گذشته این اولین باری بود که دوباره با هم سکس‌ میکردن. هر دو وحشی، هر دو به شدت حشری. و من هم توی ماشین دست به کیر، با قلبی که داشت روی هزار میتپید.

سکسشون تموم شد. سرهنگ لباس پوشید و از اتاق رفت بیرون. مامان زری هم بعد از چند دقیقه لباساش رو پوشید و از اتاق خارج شد.

زری فرصتی که من بهش داده بودم رو از دست داده بود. بخشش من رو نادیده گرفته بود و دوباره اون سرهنگ عوضی رو آورده بود توی اتاق خواب دو نفریشون با بابام! مغزم قفل بود، کیرم راست بود و فکرم پریشون. حرصم گرفته بود. زری دو ماه بود که جلوی من لباسای بسته می پوشید ولی عین سگ روی کیر اون مرتیکه‌ی عوضی بالا و پایین میپرید و تخماشو عین جنده ها لیس میزد. تصمیمم رو گرفته بودم. میخواستم دهن زری رو سرویس کنم! چرا من باید جق میزدم و اون سرهنگِ کچلِ به درد نخور اونجوری مامان زری رو میکرد؟؟!!

اگه زری انقدر خوب کس میده چرا من نکنمش؟

نوشته: آرش کس

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


اهرُمِ فشار 4

دیگه به طور قطع میدونستم برنامه چیه. من باید از ترسِ مامان زری نسبت به لو رفتنِ رابطه‌ش با سرهنگ استفاده میکردم و میکردمش! به همین زیبایی…
یه مدرک اساسی تو دستم بود که هم میتونست زندگی زری رو نابود کنه و هم زندگی سرهنگ مالکی رو. احساس میکردم تبدیل به یه آدم بی رحم و وحشی شدم. انگار که یه کلاه گنده رفته باشه سرم. دلم میخواست بهش بفهمونم که من خر نیستم و فکر نکنه خیلی زرنگه.

شب توی اتاقم رو تخت افتاده بودم و فکر میکردم. بابا و زری توی اتاق خوابشون بودن. حدس میزدم که خواب باشن. گوشیمو برداشتم و این جمله برای مامان زری توی تلگرام فرستادم:

«وقتی سادگی یک انسان به بازی گرفته می‌شود، چیزی که فراموش می‌شود این است که هیچ‌چیز در دنیا بدون پیامد نمی‌ماند!»

چند دقیقه بعد دیدم داره برام تایپ میکنه.

-زری: مهران بیداری؟! چی شده؟ میخواستی واسه دوست دخترت بفرستی اینو اشتباهی برای من فرستادی؟ (خنده)
-من: نخیر عزیزم اتفاقا میخواستم برای خودت بفرستم.
-زری: من کِی تو رو ساده فرض کردم؟!
-من: امروز!

پیامم رو دید و چند ثانیه هیچی ننوشت. بعد از ۱ دقیقه نوشت:

-زری: مهران میخواستم خودم بهت بگم! من نتونستم خودمو کنترل کنم. زدم زیر قولم :(((
-من: مامی جون فکر نمیکنی یه مقدار دیر شده برای اطلاع رسانی؟ موقعی که داشتی با اون لجن سکس میکردی به قولی که به من داده بودی فکر میکردی؟
-زری: مهران چرا منو میپایی؟! این کارت واقعا زشته. نمیدونم چی باید بهت بگم.
-من: کار من قشنگ نیست خودم میدونم. اما از کاری که تو میکنی زشت تر نیست.
-زری: به بابات میگی درسته؟
-من: اگه نگم احمقم! شما دو تا باید از هم جدا بشید.
-زری: مهران من نمیخوام از بابات جدا بشم :(
-من: چون پولداره؟
-زری: نه به خدا قسم. من دوستش دارم. ولی نمیتونه توی سکس منو راضی کنه. چیکار کنم دست خودم نیست.
-من: چرا تراپی نرفتید؟!
-زری: رفتیم. به خدا رفتیم. بابات نمیتونه. بلد نیست.
-من: سعی میکنم درکت کنم. ولی نمیتونم. بیخود نبود من از اول هم با سرهنگ مالکی حال نمیکردم. مرتیکه‌ی عوضیِ لاشخور.
-زری: مهران :(((((( واقعا نمیدونم چی باید بگم.
-من: شب بخیر.
-زری: شب بخیر :((((((

برنامه‌ و خواسته‌ی من مشخص بود. فقط باید یه جوری خواستم رو بهش میفهموندم. با خودم قرار گذاشته بودم که یا پته‌ش رو‌ بریزم روی آب یا بکنمش و سکوت کنم.

فرداش که بیدار شدم طبق معمول بابا رفته بود سر کار. رفتم توی آشپزخونه برای صبحونه. دیدم مامان زری دمِ سینک مشغول شستن ظرف هاست. بهم صبح بخیر گفت. بدون اینکه حرفی بزنیم با هم صبحونه رو خوردیم.

-زری: نمیخوای صحبت کنی مهران؟
-من: حرف خاصی ندارم بزنم مامان زری. بعدا بهت تکست میدم.

اون رفت باشگاه و من چون اون روز دانشگاه نداشتم موندم توی خونه. چند ساعتی گذشت. قبل از اینکه زری باشگاهش تموم بشه بهش تکست دادم.

-من: سلام مامی جون. خوبی؟ خسته نباشی. از امروز لطف کن مثل قدیم جلوم لباس بپوش. من لباسایی که جدیدا میپوشی رو دوس ندارم. مرسی.
-زری: سلام مهران عزیزم خوبی؟ بهتر شدی؟ امروز خیلی عصبانی بودی :(
-زری: چشم عزیزم من به خاطر خودت لباسای بسته میپوشیدم که اذیت نشی.
-من: مرسی مامی جون. دوس دارم اذیت بشم. سی یو. بوس
-زری: بوس

حس خیلی خوبی داشتم. مرحله‌ی اول با موفقیت طی شده بود. اون روز مامان زری از باشگاه برگشت خونه و بعد از حموم دیدم یه تاپ سفید و تنگ با یه شلوارکِ جینِ کوتاه پوشیده. درست مثل قدیم. منم نگاهش میکردم و کیف میکردم. سعی میکردم خیلی طبیعی رفتار کنم. اونم مثل من بود. هیچی به روی هم نمیاوردیم. اصلا انگار نه انگار که پیامی بینمون رد و بدل شده!!!

شب توی اتاقم روی تخت بودم. دلم میخواست اذیتش کنم و برم رو مخش. بالاخره وقتی به شوهرت خیانت میکنی یه تاوانی داره دیگه. گوشیمو برداشتم براش نوشتم:

-من: مامی سلام. امروز خوشگل تر از همیشه شده بودی. مرسی که به حرفم گوش کردی.
-زری: سلام مهرانم. لطف داری قربونت برم. چیز خاصی نبود که. منم توی لباسای باز راحت ترم.
-من: خدا رو شکر
-من: مامی جون یه خواهش. فردا صبح من دانشگاه دارم. لطفا قبل از اینکه بری باشگاه گوشیت رو با خودت ببر تو حموم. لباسات رو که درآوردی دوربین رو بزار روی تایمر. پشت به دوربین خم شو و یه عکس از خودت برام بفرست.
-زری: مهران چی میگی؟ دیوونه شدی؟ این چه خواهشیه دیگه؟!
-من: مامان زری میدونی که دوست دارم. دلم نمیخواد از دست بدمت.
-زری: زشته پسرم :/
-من: برای من زشته؟! من که بدنت رو ۱۰۰ بار دیدم مامی جون. شب بخیر.

هیچی نگفت. فردا صبح توی راه دانشگاه بودم که یه نوتیفیکیشن از تلگرام برام اومد. مامان زری بود. عکسی که میخواستم رو برام فرستاده بود. عکسو باز کردم. مامان زری کامل خم شده بود به سمت پایین پاهاش رو چسبونده بود به هم و کونِ گرد و قلمبه‌ و سفیدش کامل و واضح توی عکس خودنمایی میکرد. زیرش نوشته بود:

«خدمت شما :)»

هیچی نگفتم و فقط یه استیکرِ بوس براش فرستادم. خیلی داشت حال میداد حدس میزدم که میتونم به زودی مامان زری رو بکنم. ولی هنوز دلم میخواست حرصش بدم و اذیتش کنم.

تا اینجای کار تمام حرفامون توی تلگرام بود و وقتی رو در رو همو میدیدیم کلا به روی خودمون نمیاوردیم که چه کارایی کردیم. چند روزی به همین شکل گذشت. من شبا براش لباس فرداش رو انتخاب میکردم و اون میپوشید. روزا هم توی حموم عکسایی که ازش میخواستم رو میگرفت و میفرستاد. دلم میخواست مامان زری خودش رو پیش من رها کنه و خجالت و ترسش بریزه. واقعا هم من نمیخواستم زندگیش رو به فاک بدم. فقط به عنوان اهرم فشار از فیلم سکسش با سرهنگ استفاده میکردم تا بتونم بکنمش. اگه من زری رو میکردم دیگه برام مهم نبود که بابام خیانتِ زری رو بفهمه یا نفهمه.

یه شب که داشتم لباس فرداش رو بهش یادآوری میکردم برام نوشت:

-زری: مهران این بازیِ کثیف تا کجا ادامه داره واقعا؟ (خنده)
-من: مامی جون این کجاش کثیفه؟ بده پسرت با عکسات جق میزنه و کیف میکنه؟ :)))
-زری: خیلی هَوَلی مهران…. اما یادت باشه تو نمیتونی منو بکنی. اینو تو مغزت فرو‌ کن.
-من: من همچین چیزی نمیخوام مامی جون. میخوام فقط با لباسای باز ببینمت و با عکسایی که میفرستی جق بزنم.
-زری: امیدوارم همچین خواسته ای نداشته باشی. سلطانِ جقِ خاورمیانه لباسی که فرمودید رو فردا میپوشم براتون :))
-من: ممنونم مامی خوشگلم. بای.

به نظرم کصشر میگفت. اگه نمیخواست باج بده پس برای چی اینهمه کوتاه میومد؟ چرا هر کاری میگفتم میکرد؟ تحلیل من این بود که به هیچ وجه نمیخواد بابام رو از دست بده.

فردا صبحش مامان زری رو دیدم با همون تاپ قرمز و شلوارکی که ازش خواسته بودم. خیلی احساس قدرت میکردم. صبحونه رو خوردیم و بی اینکه حرفی از مکالمات دیشبمون بزنیم راهی دانشگاه شدم.

بین دو تا کلاسم بودم. گوشیم رو برداشتم و به مامان زری تکست دادم.

-من: مامی جون سلام. امروز ظهر با هم مشروب میخوریم و میگیم و میخندیم :)
-زری: سلام مهران. با هم ینی کیا؟ ظهر؟!!! کی ظهر مشروب میخوره؟
-من: با هم ینی من با تو. بله ظهر. مااااااا ظهر مشروب میخوریم :)
-زری: الان باید قبول کنم؟
-من: به نظرت نباید قبول کنی؟
-زری: فکر کنم احتمالا بپذیرم (خنده)
-من: مطمئن بودم که رومو زمین نمیندازی مامیِ خوشگلم. من ساعت ۱۲:۳۰ میرسم خونه. مشروب میخوریم و حرف میزنیم. بعدش ناهار میخوریم و هر کی میره پی کار خودش. بوس
-زری: زهر مارو بوس. تا حالا ظهر مست نکرده بودیم!!!
-من: بای
-زری: بای
-من: تاپ سفیده که من دوس دارم + شلوارک جین کوتاهه
-زری: خیلی پررویی
-من: مخلصم. بای

ساعت ۱۲:۳۰ با یه کیسه پر از مزه و آت و آشغال رفتم خونه. دیدم مامان زری لباسی که ازش خواسته بودم رو پوشیده و نشسته روی مبل توی روبروی تلویزیون. سلام کردیم. لباسامو عوض کردم. میز مزه رو جلوی تلویزیون چیدم. پیک ها رو پر کردم‌ شروع کردیم به نوشیدن. شروع کردیم دوستای بابا و دوستای خودش رو مسخره کردن. اداشونو در میاوردیم و حسابی میخندیدیم. من هی پیک میریختم و میخوردیم. ۴-۵ تا پیک زدیم. یه دفعه مامان زری بی مقدمه گفت:

-زری: میخوای منو بکنی؟
-من: نه چرا این فکرو کردی؟ داریم حال میکنیم دیگه.
-زری: مهران من نمیدونم چی تو سرت میگذره ولی واقعا این اتفاق نمیتونه بیوفته. سعی کن بفهمی.
-من: همچین قصدی ندارم.
-زری: پس چه قصدی داری لامصب؟!
-من: ساک. همونطوری که برای سرهنگ ساک میزدی.

مامان زری یه کم مکث کرد و در حالی که لپاش گل انداخته بود گفت:

-زری: تو‌ واقعا آدم لجبازی هستی. هیچوقت نباید یادت بره که من چه کارایی برای تو کردم تو این چند سال. الان اگه بگم اوکی ولم میکنی؟
-من: من نمیخوام اذیتت کنم مامی. فقط دوس دارم حسش رو تجربه کنم.
-زری: خیله خب زیپتو بکش پایین مهران یالا.
-من: نه اینجوری نه. اون لباس حریر مشکی رنگو میپوشی لطفا؟
-زری (با اخم): چشم سلطاااااااان.

مامان زری در حالی که یه کم تلو تلو میخورد رفت تو اتاق خواب و بعد از چند دقیقه با همون لباس حریر مشکی رنگ برگشت توی حال جلوی تلویزیون. کله‌ش داغ بود و یه خنده‌ی ریزی توی صورتش بود.
موهای بلندش رو بالا جمع کرده بود و اومده بود که برای پسرخونده‌ش ساک بزنه. خیلی تصویر زیبایی بود. بالاخره موفق شده بودم در دنیای واقعی زری رو توی اون لباس زیبا و سکسی ببینم. کیرم توی شرتم داشت منفجر میشد. چهارزانو نشست روبروم روی زمین. صاف زل زده بود توی چشمام. ممه هاش از زیر اون لباس حریر خیلی زیبا بودن. زیپ شلوارم رو کشیدم پایین و کیرمو انداختم بیرون. یه نگاهی بهش کرد و با دستش یه کم نازش کرد. همینطوری که زل زده بود توی چشمام کیرمو کرد توی دهنش و شروع کرد به خوردن و لیسیدنش. مست بود و خیلی تو حال خودش نبود. چشماش رو بست و شروع کرد به مک‌زدن و لیسیدن و خوردن. لباش شل شده بود و فقط روی کیرم بالا و پایین میرفت. دستمو‌ بردم زیر لباس توریش و یکی از ممه هاشو با دست محکم فشار دادم. اون کیرمو میخورد و من ممه‌ش رو فشار میدادم.
ازش خواستم زیر تخمامو مثل تخمای سرهنگ لیس بزنه. کیرمو با یه دستم گرفتم بالا و با یه دست دیگه سرش رو هل دادم به سمت زیرِ کیرم. مامان زری هم با همون چشمای بسته و ناله های خیلی یواش، شروع کرد به لیسیدنِ تخمام.
مامان زری کاملا استرسش از بین رفته بود و دقیقا همونطوری که من دلم میخواست داشت کیرمو تخمامو میخورد و لیس میزد. دستمو دراز کردم و گوشیمو برداشتم و شروع کردم به فیلم گرفتن از نحوه‌ی ساک زدن نامادریم. از تمام بدنش که از زیر لباس توریش خودنمایی میکرد فیلم میگرفتم. از ممه های قشنگش که موقع ساک زدن کمی تکون میخورد. از چشماش که از شدت مستی بسته شده بودن. از رژ لبش که با خوردنِ کیرم نصف رنگش رفته بود. از ناله های زیر لبش. زری میگفت مهران نگیر فیلم نگیر تورو خدا. ولی من اعتنایی نمیکردم و کیرمو هل میدادم سمت دهنش و باز فیلم میگرفتم. آبم که داشت میومد کیرمو از صورتش دور کردم و آبو پاشیدم روی گردنش. چشمای خمارش رو باز کرد. منو نگاه کرد و گفت:

-زری: خیلی دیوثی مهران.
-من: خیلی خوب بود مامان زریِ خوشگلم. تو خیلی سکسی هستی. تو بی‌نظیری.

گردنشو با دستمال کاغذی روی میز پاک کردم. بلندش کردم. زیر بغلش رو‌ گرفتم و بردمش دستشویی. به سختی میتونست راه بره. کمکش کردم تا گردنش رو با آب بشوره. بعد بردمش توی اتاق خوابشون و ازش خواستم تا با کمک همدیگه لباسش رو عوض کنیم. لباساش رو به سختی تنش کردیم و بعد خوابوندمش روی تخت تا بخوابه. ۵ ثانیه نشد که مامان زری خوابش برد.

منم خونه رو مرتب کردم و رفتم توی اتاقم.

ساعت ۷ از اتاقش اومد بیرون هنوز یه کمی گیج میزد. من و بابا داشتیم تلویزیون میدیدیم. بابام گفت: زری سرت بهتر شده؟ مهران گفت قرص خوردی خوابیدی… اگه خوب نشدی میخوای ببرمت دکتر؟

-زری: نه خوبم عزیزم دارم بهتر میشم.

مامان زری تلو تلو زنان رفت توی آشپزخونه و مشغول کار شد…

ادامه دارد…

نوشته: آرشکس

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...


اهرُم فشار (پایانی)

اون شب من با بچه ها رفتم بیرون و خیلی دیروقت برگشتم. وقتی رسیدم خونه بابا و زری خواب بودن. هیچ پیامی از مااااااامی جون نداشتم.

حس فوق العاده ای داشتم. کرمم نخوابیده بود و دلم میخواست به بازی کثیفم ادامه بدم. دستم پر بود و زری عملا هیچ غلطی نمیتونست بکنه. منم میتونستم تا جایی که جا داشت بتازونم.

رفتم توی اتاقم و در رو بستم. گوشیمو برداشتم فیلم اون روز ظهر رو چند بار نگاه کردم و حسابی به خودم افتخار کردم. واقعا امروز نامادریم که همیشه تو کَفِش بودم کیرمو خورده بود و آبمو آورده بود!
بهش توی تلگرام پیام دادم:

    من: مامی جونِ قشنگم میدونم خوابی الان. خواستم به خاطر امروز ازت تشکر کنم. تو بی‌نظیری. تو بهترینی.
    من: برنامه‌ی فردا ظهرمون. لباساتو در میاری و ۱۰ دقیقه روی تردمیل میدویی و منم ازت فیلم میگیرم. بوس. خوب بخوابی.

گوشیمو سایلنت کردمو خوابیدم.

فردا صبحش بیدار شدم و رقتم توی آشپزخونه برای صبحونه. دیدم بابام و‌ زری دور میز نشستن و دارن صبحونه میخورن. مامان زری یه خنده‌ی شیطنت آمیزی روی لبش بود.
من نشستم کنارشون و صبحونه‌مو خوردم. بابا رفت سر کار. تنها که شدیم مامان زری بهم گفت:

    زری (با خنده): مهران تو واقعا آدم بیشعوری هستی. این چه پیام مسخره ای بود دیشب فرستادی؟! ترد میل آخه؟! دیوانه ای تو؟
    من (با لبخند): مامی جون خیلی باحاله که. تو ورزش میکنی منم میبینمت و کیف میکنم.
    زری: مهران اذیتم نکن این مسخره بازی رو تمومش کن لطفا.
    من: مامی جون….
    زری (پرید وسط حرفم): به من نگو مامی جون حرصم میگیره احمق.
    من: باشه مامیِ خوشگلم. تمومش میکنم. ولی اول باید برای کارای بدی که کردی تنبیهت کنم بعدش فیلما رو پاک میکنم و بازی تموم میشه.
    زری: نمیدونم چی بگم مهران از این احمق بازیت خندم میگیره. اوکی حرفی نیست قبوله. روی تردمیل هم میدووم. به خاطر اینکه بهت ثابت کنم زندگیمو دوس دارم.

بوسش کردم و یه کمی باهاش شوخی کردم تا ناراحت نباشه. لباس پوشیدم و رفتم دانشگاه. ساعت ۲ برگشتم خونه. مامان زری توی اتاق بود و یه تاپ و شلوارک خوشگل و جدید تنش بود. وقتی سینه هاش زیر تاپ به هم فشرده میشد به نظرم سکسی تر میومد. وقتی لخت بود هم به شدت خوب و سکسی بود اما وقتی ممه هاش به هم میچسبیدن بیشتر دلت میخواست ترتیبشو بدی. سلام و احوالپرسی کردیم و بهش گفتم که باید طبق برنامه بره روی تردمیل و ۱۰ دقیقه بدون لباس روش بدووه.

بدون اینکه چک و چونه بزنیم تاپش رو کند و شلوارکش رو هم کشید پایین.

    زری: نمیشه با شورت و سوتین بدووم سلطان؟!
    من: نخیر سرورم. برنامه از قبل مشخص شده. اجازه میدید کمکتون کنم شورت و سوتینتون رو در بیارید؟
    زری (زد زیر خنده): واقعا احمقی تو.

دستمو دراز کردم سمت سوتینش و از پشت بازش کردم. ممه هاش آزاد شدن و یه کمی افتادن پایین تر. بعد دستمو انداختم روی کِشِ شورتش و اون رو هم کشیدم پایین.

مامان زری لختِ لخت جلوم ایستاده بود و غش غش داشت میخندید. منم خندم گرفت. دوتایی با هم چند دقیقه ای خندیدیم. و بعدش رفتیم سمت تردمیلی که توی سالن خونه بود.

تردمیل رو روشن کردم و گذاشتمش روی دورِ آهسته. زری رفت بالا و نم نم شروع کرد به دوویدن روی تردمیل. همچنان داشتیم میخندیدیم. میدووید و همه‌ی اعضای بدنش بالا و پایین میپرید. ممه های بزرگ و شکمِ کوچیکش بالا و پایین میپریدن. رونای پاهاش موقع دویدن میلرزیدن. حرکت ممه های مامان زری به سمت بالا و پایین واقعا صحنه‌ی جذابی رو درست کرده بود. دفعه‌ی اولی بود که کصش رو از نزدیک و بدون هیچ مانعی میدیدم. تر و تمیز بود و کمی گوشتی. گوشیمو برداشتم و شروع کردم به فیلم گرفتن. دورش میچرخیدم و از همه‌ی زوایا ازش فیلم میگرفتم. زری هم بدون توقف غش غش میخندید و بهم فحش میداد و روی تردمیل میدووید.

    زری (در حال دویدن): حالا فیلم نمیشه نگیری احمق جون؟
    من (در حال چرخیدن دورِ مامان زری): اصلا عشقش به همین فیلم گرفتنشه مامی جون.
    زری (در حال دویدن و نفس نفس زدن): به من نگو‌ مااااااامی کره خر. حس این زنای جنده بهم دست میده.

با گوشی ای که توی دستم بود نزدیکش شدم و دستِ دیگه‌م رو بردم سمت کونش و شروع کردم به دستمالی کردن کون مامان زری. انگشتمو آروم میکردم لای چاکِ کونش و میکشیدم به سمت بالا.
دوباره زد زیر خنده و گفت: خیلی لاشی هستی سلطان.
منم میخندیدم و دستمو هی لای چاک کون مامان زری بالا پایین میکردم. همینجوری که دستم لای کونش بود دوربینو بردم نزدیک صورتش و گفتم:

    من: مامی جون بگو دیگه به سرهنگ مالکی کص نمیدی.
    زری (با خنده و نفس نفس زنون): مهران ول کن اونو. نمیدم نمیدم به جناب آقای سرهنگ مالکی دیگه کص نمیدم ولم کن.

دستمو از لای کونش در آوردم و رفتم روی صندلی روبروش نشستم. زیپ شلوارمو کشیدم پایین و کیرم که حسابی سیخ شده بود رو انداختم بیرون. شروع کردم به جق زدن. ازش فیلم میگرفتم و کیر خودم هم توی کادر بود. مامان زری توی کادر داشت لخت روی تردمیل میدووید. ممه هاش بالا و پایین میپرید و میخندید. منم داشتم جق میزدم جلوش. واقعا صحنه‌ی مسخره و خنده داری شده بود.

    زری (با خنده): از این به بعد بهت میگم سلطانِ جقِ خاورمیانه.
    زری: واقعا درکت نمیکنم… خیلی سبک و بی پرستیژی :))

با کیرم ور میرفتم و اونم میخندید و میدوید تا اینکه ۱۰ دقیقه‌ش تموم شد. تردمیل رو خاموش کردیم و منم زیپ شلوارمو کشیدم بالا. رفت تو اتاق و لباساش رو تنش کرد. بازم کلی با هم خندیدیم و بعدش گفت که خسته شده و میخواد بخوابه. منم مامان زری رو توی اتاقش تنها گذاشتم و اومدم توی اتاق خودم.

خیلی جالب شده بود. فضای بینمون از اون حالت ترس و استرس خارج شده بود و کلی با همدیگه خندیده بودیم. من حس خوبی داشتم. و مطمئن بودم که اون هم حس خوبی داشت.

نیم ساعتی گذشت. دیدم زری توی تلگرام برام پیام فرستاد.

    زری: سلطان به سلامت باد… خوابیدی؟
    من: نه مامی ؛)
    زری: میای تو اتاق ما؟
    من: چرا؟ چیزی شد؟
    زری: نه چیزی نشده. خوابم نمیبره از فکر کاراِی امروزمون. خیلی باحال بودی امروز :)) خیلی وقت بود اینجوری نخندیده بودم. بیا اینور.

سریع خودمو‌ جمع و جور کردم و رفتم تو اتاقشون. مامان زری زیر پتو روی تخت بود. شیطنت داشت از صورتش میزد بیرون و لبخند رو لباش بود.

    زری: اومدی سلطان؟ بیا اینجا رو تخت.

رفتم رو تخت. پتو رو زد کنار. هیچ لباسی تنش نبود.

    من: چی شد یهو چرا همچین شدی مامی؟
    زری: مهران واقعا من حوصله‌ی این کارا رو ندارم.

دستمو گرفت برد سمت کصش و دستمو کشید روش.

    زری: مهران برو پایین بخورش. آخرش همینه دیگه… اون بلایی که قراره آخرش سرم بیاری همین الان بیار.

دستمو ‌از بالا تا پایین هی میکشید روی کصش و توی چشمام نگاه میکرد. حشر داشت از گوشاش میزد بیرون. ساعتم رو نگاه کردم. ساعت ۲ بود. هنوز کلی وقت مونده بود تا بابا بیاد خونه. بدون اینکه چیزی بگم رفتم پایین و زبونمو کشیدم روی کص تمیزش. شروع کردم به خوردن و لیسیدن کص نامادریم. با یه دستم از زیر کونش رو گرفته بودم و فشار میدادم و با دست دیگه‌م لبه های کصش رو کنار زده بودم و زبونمو توش میچرخوندم.
مامی شروع کرد به ناله کردن. بعد از چند دقیقه کص لیسی، پا شدم نشستم روی تخت و مامی رو به حالت داگی برگردوندم جلوی کیرم. مامی نشست و کونش رو قمبل کرد و کمی داد عقب. تتوی روی کونش داشت مغزمو‌ جر میداد. با یه دستم آروم کیرمو فشار دادم توی کصش و با دست دیگه‌م روی کونشو فشار میدادم. مامان زری ناله میکرد و‌ من شروع کردم به تلمبه زدن تو کصش. مامی عین سکسش با سرهنگ، سرشو کرده بود توی بالش و جیغ میزد و منم محکم میکوبیدم تو کصش. کصش حسابی خیس شده بود و صدای شالاپ شولوپش بلند شده بود. جیغ میزد و منم عین سگ داشتم میکردمش.
خوابوندمش به پهلو. پستوناشو با دستام فشار میدادم و میکردمش. خیلی کیف داره زنی که چند سال روش کراش داشتی رو با برنامه ریزی بتونی بکنیش. مامی زیر کیرم داشت لذت میبرد و میگفت: «مهران بکن فقط بکن وای نستا»

تلمبه زدنمو تند تر و محکم تر کردم تا اینکه احساس کردم مامان زری داره میلرزه. من همچنان تلمبه میزدم. مامی با ناله گفت: «مهران بیارش. تورو خدا بیارش»

اون ارضا شده بود و منم از لحاظ روانی کاملا ارضا شده بودم. وقتش بود که آبمو بیارم. تند تند تلمبه میزدم و سعی میکردم آبمو بیارم. ۱ دقیقه‌ی بعد کیرمو از تو کصش کشیدم بیرون. فوری خوابوندمش به پشت و آبمو پاشیدم روی گودیِ کمرِ مامی…

…

بعد از اون روز انگار همه چی خود به خود درست پیش میرفت. زری پولای بابامو به گا میداد و عشق میکرد و گاهی هم باهاش سکس میکرد. اما سکس های من و مامان زری تمومی نداشت. من براش سلطان بودم و اون برای من مامی. هر جور کثافت کاری ای که فکرش رو بکنید با هم انجام میدادیم. من کون مامی رو لیس میزدم و اون سوراخ کون منو میلیسید. از یه جایی به بعد مخشو زدم که بعضی اوقات آبمو تو دهنش خالی کنم و اون قورت بده. گاهی مامی رو از کون میکردم چون میدونستم که دردش براش لذت بخشه. هر دفعه یه جایی از خونه رو برای سکس در نظر میگرفتیم. از حموم بگیر تا روی کانتر آشپزخونه و توی کمد دیواری. همه جا میکردمش. همه کاری برام میکرد. بعضی روزا با هم فیلم سوپر نگاه میکردیم، حشری تر میشدیم و بعدش سکس میکردیم. توی گوشیم پر بود از فیلم های سکس هامون.
سرهنگ مالکی و زنش هم از هم جدا شدن و از اون محل رفتن.
مدت‌ها بود که مطمئن بودم به غیر از من و گاه گداری هم بابا هیچ آدم دیگه ای مامان زری رو نمیکنه.

پایان

نوشته: آرشِکس

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18