minimoz ارسال شده در 24 اردیبهشت اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت از دوستی تا سکس با رئیسم 1 سلام داستانی که دارم مینویسم یک داستان واقعی است من میمی هستم حدوداً ۱۵ ساله که ازدواج کردم کارمند یکی از بانکها هستم الان یه دختر دارم ولی داستان وقتی اتفاق افتاد که بچه نداشتم . شوهرم یک مهندس نسبتا خوش قیافه و خوش قد و قامت ولی به شدت به من بیتوجه. خیلی وقتا توی سکسامون اسم نفر سوم میآورد حس میکردم یه حس بیغیرتی داره. گاهاً پیش میومد که میگفت دوست داره نفر سومی باشه و منو بکنه. بعضی وقتا از دستش عصبانی میشدم ولی کم کم نسبت به این حرفش احساس پیدا کردم گذشت و گذشت تا توی آزمون استخدامی یه بانکی قبول شدم و وارد بانک شدم. یک سال که از کارم گذشته بود به یه شعبه نسبتاً کوچیکتر منتقل شدم. رئیسم یه مرد نسبتا کوتاه قامت بود و لر تبار چیزی که از روز اول توجهمو بهش جلب کرد نوع لباس پوشیدنش بود اینکه خانم های زیادی دورش جمع میشدن. کم کم بهش کنجکاو شدم، این همه زن چه جوری دورش جذب میشدن. مگه اون چی داشت که بقیه مردا نداشتن. داشت به من هم توجه میکرد کم کم داشتم بهش حس پیدا میکردم. خیلی وقتا وسط سکس با همسرم به اون فکر میکردم فکر میکردم با دستای مردونش لای کونم رو باز میکنه منو انگشت میکنه و کیرش رو تا ته فرو میکنه توی کسم. آتیشی می شدم. یه بار اشتباهی اسم بهمن آوردم داشتم. رئیسم هم سعی کرد ارتباطشو با شوهرم بهتر کنه یکی دوبار ما رو مهمون کرد خونش. چند بار هم من با اشتیاق تمام سعی میکردم اونو مهمون کنم خونمون. همسرش یکم شکاک بود ولی چیزی نمی گفت. یه روز که مهمون ما بودن خونمون، لحظهای که داشت از کنارم رد میشد قشنگ دستشو وسط کسم فشار داد یه حس عجیبی پیدا کردم ، دوست داشتم همونجا لنگامو بدم بالا و بهش بدم. خیلی دوسش داشتم ولی نمیتونستم کاری کنم؛ یه بار وقتی که رفته بودم توی آبدارخونه بانک، پشت سرم اومد و در بست. بغلم کرد، لباش رو گذاشت روی لبهام. توی آسمونها بودم و عشق واقعی رو پیدا کرده بودم. کیر بزرگش که شاید دو برابر مال شوهرم بود رو قشنگ لای پاهام احساس کردم. بازم دوست داشتم بهش بدم ولی موقعیتش نبود. کم کم رابطمون بیشتر و بیشتر شد شاید بیشتر اوقات بیداری رو داشتم تلفنی با اون حرف می زدم. از همه چیز می گفتم و اون بهترین گوش دنیا بود. حتی از سکس با شوهرم براش درد و دل می کردم. از اینکه هیچ وقت ارضا نشدم و اون آبش زود میاد. اینکه فقط با انگشت و کلیتوریس ارضام میکنه و اذیت میشم. اینکه دلش نمیاد کسم رو بلیسه… اونم از سردی زنش می گفت، اینکه نزدیک یکساعت طول میکشه که بشه و این وسط زنش مثل گوشت سرد میفته زیرش. و اینکه زنها بخاطر کمرش و کیرش عاشقش میشن ولی زنش نه. حتی با حرف زدن باهاش خیس خیس می شدم. یه روز گفت خانم میمی امروز دیرتر برید منزل. همه کارمندا رو مرخص کرد، آبدارچی هم گفت اگر می خوای بری برو… یعنی زیر این همه دوربین می خواست چکار کنه… کل حرکات ما شده بود یه بوس و بغل تو آبدارخونه. نمی خواستیم کسی شک کنه. منم جدیدا به خودم بیشتر می رسیدم. اپیلاسیون رو دیگه ترک نمی کردم… همیشه برای مبادا کاستوم ها و لباسهای سکسی زیر مانتو می پوشیدم. اون روز یه ست عالی مشکی پوشیده بودم. همیشه از هیکلم تعریف می کرد و منم براش عکسهای نود می فرستادم. ولی اون روز، هر چی شعبه خلوت تر می شد من هات تر می شدم. می خواستم بپرم روی میزش و مثل گربه وحشی از سر تا پا بلیسمش… دیوانه وار می خواستمش. رفت آبدارخانه و منو صدا زد… پریدم اونجا و رفتم تو بغلش… مقنعه ام رو درآورد و لبامو خورد و خورد… دیوانه شده بودیم. کمربندش رو باز کردم و اولین بار کیر خوش تراشش رو دیدم… زانو زدم و این معبد عشق رو گذاشتم تو دهنم. بهمن… بهمن من… دوستت دارم. منو بلند کرد، دکمه مانتوم رو باز کرد و شلوارم رو کشید پایین… گفت عجب هیکل نازت به این ست مشکی میاد… تو باید مانکن میشدی نه زن اون شوهر دیوثت… سینه هام رو انداخت بیرون و شروع کرد خوردنشون. گردن و لب و سینه و همه هیکلم رو خورد. روی ابرها بودم که سرش رو برد وسط پاهام. بو می کشید و قربون صدقه می رفت… زبونش رو کرد وسط کلوچه ام و خورد و خورد و خورد… به دقیقه نکشید که ارضا شدم و چند دقیقه ای خوابم برد… منو گذاشت بعدش روی میز و کیر بزرگش رو هل داد داخلم… عجب حس عجیبی داشت… داد میزدم بهمنم. بهمن جون من… دوست دارم عزیز دلم. داشتم دیوونه می شدم. عجب حس عجیبی بود… من و برگردند و داگی شدم… همزمان انگشت شستش رو کرد تو کونم. گفت کیر من بهتره یا شوهرت… گفتم دیوونه تو کل هیکلت می ارزه به کل زندگیم. اون که دیگه کیه. من فقط مال توام عشقم. جرم بده. جرم بده عزیزم. تلمبه های وحشتناکش داشت حالم رو جا می آورد. تا به اون زمان همچین حس لذتی رو تجربه نکرده بودم. نیم ساعت منو کرد. حتی کونم که اجازه نمی دادم شوهرم بکنه رو افتتاح کرد. تو کونم هم لذت داشت. منو بکن بهمن منو بکن که جز تو هیچکی رو نمی خوام… دوبار دیگه ارضا شدم. عالیییی بود. حس غریبی بود… بعد از اون بهمن منتقل شد شهر دیگه. سخت بود به وصالش رسیدن هر چند خیلی به من سر می زد ولی امکان سکس نبود. یک بار زنگ زد شوهرم و ما رو دعوت کرد خونشون… بازم چند بار تو اتاقهای خونشون یه شیطونی ریز کرد و منو بوسید و انگشت کرد. دلم هری می ریخت… اگر شوهرم می فهمید چی؟! هیچ بهانه ای برای جدا شدن ازش نداشتم، هیچ اشکالی نداشت که بتونم خانوادم رو راضی کنم. شب موقع خواب جای منو انداختن پیش خانمش… شوهرم ولی رفت تو حیاط تو چادر پیش بهمن و پسرش بخوابه… ولی گویا شب به بهانه سرما اومده بود تو… یواش اومد سراغ من. منم نخوابیده بودم و استرس و شهوت داشت میکشتم… پشت سرش رفتم بالا… یه بهار خواب طبقه بالا داشتن. منو چسبوند به دیوار و لبش رو فشار داد روی لبهام. خودش و چسبوند بهم و وزنش رو انداخت روم… بهترین عطر دنیا رو داشت. سریع لباسام رو درآورد. داگیم کرد و شروع کرد سوراخ هام رو از پشت لیسیدن. حس فوق تصوری داشت. از پشت بغلم کرد و سینه هام رو محکم گرفت و گردنم رو می خورد. سخت بود در برابرش مقاومت کردن. خیس خیس بودم و آماده کیرش… همونجوری سرپا چسبوندم به دیوار و کیرش رو تا ته کرد تو کسم… رفتم آسمون. یهو حس کردم یکی داره سینه هام رو میخوره ولی بهمن نبود… زنش اومده بود بالا و داشتن عملا دو نفری من رو می کردن. اون تلمبه می زد و زنش سینه هام رو می خورد و با انگشتاش چوچوله رو می مالید. لعنت این دیگه چه حسی بود، عالی تر از دفعات قبل. هر بار با این مرد لعنتی حس جدیدی تجزیه می کردم. در گوشم می گفت می خوای شوهر جاکشت رو بیدار کنیم کس دادن مینی کس طلاش رو ببینه. می خوای همزمان سه تایی بریزیم روت و ساندویچت کنیم؟ ارضا شدم در جا… بعد کیرش رو کرد تو کس زنش و من شروع کردم سینه های زنش رو خوردن. انقدر حشری شدم که دوباره دلم خواست. دستش رو مکیدم و کیرش رو گرفتم تو دست های ظریفم… می گفت پوست سبزه من همیشه حشریش می کنه… میگفت تا حالا ظریف تر و خوش تراش تر از هیکل من ندیده… آروم گوشم رو گاز گرفت. زنش هم نشست و شروع کرد خوردن کسم. کیرش رو اروم مالید در کونم و دیوانه ام کرد. زنش کونم رو با زبونش باز کرد و خیس کرد. یهو کل کیرش رو تا ته هل داد تو کونم. آنقدر عالی تلمبه می زد که حشرم سه برابر شد. بازم ارضا شدم و اونم شد و تو کونم خالی کرد… خودمون رو مرتب کردیم و برگشتیم سر جامون… ادامه دارد… نوشته: میمی واکنش ها : kale kiri 1 لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
kale kiri ارسال شده در 1 آبان اشتراک گذاری ارسال شده در 1 آبان از دوستی تا سکس با رئیسم 2 داستان به اونجا رسید که با رئیسم رابطه ام بیشتر شد و عملا زنش هم بدش نمی آمد… چون بهمن از شهر ما منتقل شده بود، بیشتر رابطه ما خلاصه شده بود در تلفن و سکس تلفنی… خیلی وقتها سر کار صحبت می کردیم و قربون صدقم میرفت و بعد از طهرها هر وقت شوهرم نبود پیامی بهش می دادم و اون زنگ میزد. برام چند تکه طلای گرون خریده بود و منم مقداری پول بهش قرض داده بودم. رابطه مالی رو نگه داشته بودیم شاید برای اینکه رابطه عاشقانه امان قطع نشود ولی شوهرم داشت مشکوک می شد. دلیلی برای طلاق از شوهرم نداشتم که خانواده ام رو راضی کنم وگرنه علاقه ای به خیانت نداشتم. هر موقع بهمن میتونست می آمد شهر ما، دوری میزدیم و تو ماشینش براش ساک میزدم ولی سکس فرصت نمی شد. تا اینکه بدون شوهرم باید می رفتم شهر پدر و مادرم و از خدا خواسته زنگ زدم به بهمن که بیاد من رو ببره. تمیز و خوشگل و صاف و صوف، پریدم تو ماشینش… از شهر که رفتیم بیرون کیر خوش تراشش رو گرفتم تو دهنم و بخور بخور راه انداختم. کمرش خیلی محکم بود. رسید به یک باغ و ویلا قشنگ… اونجا رو از دوستش قرض گرفته بود. ماشین رو برد داخل و اومد همون جلو در ماشین لختم کرد. سرش رو گذاشت رو کسم و همونجا روی صندلی ماشین انقدر خورد و پستان هام رو مالید و انگشت کرد تو کسم که ارضا شدم… هیچ کس رو اندازه بهمن دوست نداشتم و حاضر بودم همونجا تو بغلش بمیرم. من و گرفت بغل و رفتیم تو استخر. من و داگی چسبوند به دیوار و با کیرش اروم اروم مالید رو سوراخ کونم… خیلی وقت بود نداده بودم ولی دوست داشتم همه جوره در خدمت عشقم باشم… خودم رو شل کردم و اون اروم اروم کرد تو کونم… فریاد زدم بهمن عشقم، من مال توام فقط تو… شروع کرد به تلمبه زدن… کم کم درد تبدیل شد به حال… چسبیده بودم به بدنه استخر و آب که موج می خورد و بدنه استخر هم به چوچولم موج میداد و حسم رو بیشتر می کرد… گردنم رو می خورد و سینه هام رو همزمان می مالید و تلمبه می زد… دوست داشتم اون زمان هرگز تمام نمی شد… یهو اوج لذت رو تجربه کردم و بدنم لرزید و ارضا شدم و اونم همزمان ارضا شد و خالی کرد تو کون بزرگ و ژله ای و سبزه ام… حسی که هیچ وقت با شوهرم تجربه نکرده بودم… بهمن میگفت میمی من، منم هیچ بدنی به خوش تراشی و هیچ آدمی به آدم حسابی ای تو تا حالا تجربه نکردم… نمی تونم یک لحظه بهت فکر نکنم رفتیم داخل… نهار حاضر کردیم و خوردیم… هنوز عطش داشتیم. بعد از ناهار شوهرم بهم زنگ زد. دروغ گفتم رسیدم و دارم استراحت می کنم… شروع کرد از سکس و کس و کونم تعریف کردن… فهميده بود حالم خرابه و به خیال خودش داشت سکس تل می کرد… بهمن نامرد فهمید و اومد از پشت چسبید بهم… دستش رو برد رو کسم و اونو می مالید و گردنم رو می خورد… شوهرم پشت خط داشت از کسم می گفت و نحوه کردنش و به خیال خودش اون بود که حشریم کرده بود… صدای ناله ام بلند شده بود… گفتم مادرم اینا خونه رفتن بیرون و تنهام… بهمن کیر بزرگ و کلفتش رو از پشت انداخت تو کسم و شروع کرد تلمبه زدن اروم… شوهرم هم گذاشتم رو اسپیکر و اونم داشت با حرفاش دیوانه ترمان می کرد… می گفت کاش الان یک کیر کلفت جور می کردی که بکنتت… نمی دونست واقعا کیری بهتر از هر کس ديگه داشت تو کسم اروم تلمبه می زد… انقدر گفت و مالید که ارضا شدم و بهمن هم شد و افتادیم تو بغل هم و منم گوشی رو قطع کردم و بی حال افتادم بغل عشقم… غروب رفتیم و کلی درد و دل کردیم تو جاده و آخرش رسیدم شهر پدر و مادرم… دخترم هفته پیش اونجا مانده بود… نوشته: میمی ادامه دارد… لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده