رفتن به مطلب
  1. behrooz

    behrooz

  2. arshad

    arshad

  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • mohsen
      رفیق هیز من با خانومم (این یک داستان است،نه یک خاطره) یه رفیق صمیمی دارم به اسم مجید که چند ساله ازدواج کرده، اسم خانومش آوا هست! آوا و مجید یه بچه دو ساله هم دارن! من و نازنین دعوت شدیم خونه مجید (رفیقم) خونشون سمت تهرانپارس بود. من آماده شده بودم و تو ماشین ،منتظر خانومم بودم تا بیاد.وقتی دیدمش،پرچام ریخت. مانتو جلوباز،تاپ نیم تنه و لگ سفید و نازک پوشیده بود.از بالا چاک سینه و شکم و نافش بیرون بود.از پایین هم اگر زوم میکردی،میشد چاک کوصش را هم دید،مشخص بود که شورت نپوشیده. اولین بار نبود که اینطوری تیپ میزد،ولی نمیدونم چرا یه حالی شدم،کیرم حسابی شق شد. نمی خواستم تابلو بشه،زود خودمو جمع و جور کردم و کیرم را داخل شلوارم جابجا کردم. خانومم اومد سوار ماشین شد و حالا از نزدیک شاهد آرایش غلیظش بودم،بوی عطرش که دیونه ام میکرد. دستشو گرفتم بوسیدم و گفتم؛عزیزم،فوقالعاده شدی،عاشق این استایل های شیک و بروز هستم. اگه بدونی چقدر دلبر شدی. خانومم کلی ذوق کرده و گفت؛ مرسی عشقم.دوستت دارم. گفتم؛ منم دوستت دارم،سکسی من. چشماش یه برقی زد و در حای که لبخد رو لب های سرخش نشسته بود گفت؛ را بیفت بریم که به ترافیک نخوریم عزیزم. منم به بوس براش فرستادم و راه افتادیم. رفتیم و رسیدیم خونشون،به مجید زنگ زدم ،اونم با ریموت در پارکینگ را باز کرد. ماشین را بردم داخل! بعد از استقبال و سلام و احوال‌پرسی، گرم صحبت شدیم! مجید از همون لحظه ورود، چشمش به نازنین بود! همونطور که گفتم،خانومم یه مانتو جلوباز پوشیده بود با تاپ نیم تنه سرمه‌ای که چاک سینه‌ و نافش مشخص بود و یه لگ سفید و نازک که کامل کس و کونش رو انداخته بود بیرون! میدیدم که آوا(زن مجید) یه کم چهره‌اش تو هم رفته و معلوم بود متوجه حیض‌بازی‌های مجید شده! گاهی هم چشم غره می‌رفت برای مجید و چند دقیقه یکبار رو به نازنین می‌گفت: نازنین جون، لباس راحتی هست ها، اگه نیاوردی!؟ آخه لباست تنگه! گرمت می‌شه! نازنین هم گفت: نه عزیزم! راحتم! همینطوری! لباس راحتی آوردم! یه کم دیگه می‌رم می‌پوشم! خانومم در طول مهمونی، از لحظه‌ای که وارد خونه مجید اینا شدیم، مدام با مجید لاس می‌زد! و هی از جلوی چشمش رد می‌شد! با مانتو جلوباز، بدون روسری و تاپ و لگ سفید که بدون شورت پوشیده و خط کسش معلوم بود! مجید همش دید می‌زنه! منم به روی خودم نمی‌آوردم! بعد از کمی گپ و گفت، مجید گفت بیاید قبل از ناهار،یکم پانتومیم بازی کنیم. آوا گفت؛ نه مجید،بذار برای بعد! الان من دستم بنده،نمیتونم بازی کنم باهاتون. نازنین(خانومم)گفت؛ آوا جون،بیا بازی کنیم یکم،بعدش منم میام کمک،ظرف های ناهار و سالاد را آماده میکنیم. با اصرار ما،آوا راضی شد و اومد پیش ما،ولی قبلش گفت؛ نازنین جان،تو را خدا بیا لباساتو عوض کن،راحت باش،چرا تعارف میکنی.غریبه که نیستیم عزیزم. خانومم گفت؛ باشه عزیزم،کدوم اتاق برم عوض کنم. آوا یه اتاق بهش نشون داده و خانومم ساک همراه را برداشت و رفت تا لباس عوض کنه. من قشنگ حس کردم که الان آوا منتظره نازنین با یه لباس خانگی رسمی بیاد بیرون. ولی وقتی نازنین از اتاق بیرون اومد،فک ما چسبید زمین،مخصوصا مجید که رسما آب از لب ولوچه اش آویزان بود. آوا از آشپزخونه اومد بیرون و به محض دیدن خانومم،چند ثانیه ای تو شوک رفت،ولی سریع خودشو جمع کرد و مثلا به روی خودش نیاورد. حالا خانومم چی پوشیده بود!؟ هیچی،فقط مانتو را درآورده بود و با همون نیم تنه و لگ دیوانه کننده اش بود. مجید آب دهنش را قورت داد،یه نگاه به آوا انداخت و گفت؛ عزیزم،بیا که زود بازی کنیم،شما هم برید سراغ کارهای ناهار. آوا با بی میلی و چهره درهم ریخته اش،اومد به ما ملحق شد.بازی را شروع کردیم،خلاصه کنم که چه کارایی میکرد خانومم وقتی نوبت اجراش می رسید. عمدا واژه هایی انتخاب میکرد که برای اجرا باید حسابی جنب و جوش و حرکت میکرد،رسما داشت جلوی چشم مجید بدن نمایی و رقص می کرد. اتفاقا این مجید بود که با دقت تمام،بیشتر از ما حدس درست میزد. بعد از یک ساعت بازی پر سر و صدا و خنده، آوا که در تمام مدت بازی،با ترش رویی داشت بازی می کرد، گفت؛ خیلی خب،به نظرم کافیه.بریم سراغ ناهار،نازنین جان میشه بیای کمکم. خانومم گفت؛ بله چشم حتما. اونها رفتن . من و مجید نشستیم پای گوشی و با هم بحث فوتبال می کردیم. هر از چند گاهی هم مجید برمی‌گشت و آشپزخونه را نگاه میکرد. نیم ساعتی شد که صدا کردن و رفتیم سر میز غذا. بعد از خوردن نهار که ظرف‌ها رو بردن آشپزخونه برای شستن، نازنین رفت کمک آوا آشپزخونه خیلی تنگ و کوچیک بود، دو نفر به زور وایمیستادن پای سینک! اگه یه نفر پای سینک بود، نفر بعدی اگه می‌خواست رد بشه بره از یخچال چیزی برداره، کامل بدنش می‌خورد به اونی که داره ظرف می‌شوره! من، رو به نازنین گفتم: برم پارکینگ و چرخ ماشین رو عوض کنم. اومدنی سر کوچه فهمیدم پنچر شده! (پنچر نبود، فقط کم‌ باد بود) مجید گفت بیام! گفتم نه، لازم نیست. زیاد کار نمی‌بره! تو بمون مراقب بچه باش، خانوما تو آشپزخونه کار دارن. بعد از خونه اومدم بیرون و رفتم پارکینگ! من که تو پارکینگ مشغول ماشین بودم، پیش خودم تصور می‌کردم که الان مجید راحت‌تر داره دید می‌زنه! خیلی حشری شدم از اینکه زنم رو تو موقعیتی گذاشتم که رفیقم قشنگ هیکلش رو برانداز کنه! (از اینجا به بعد رو جاهایی که خودم خونه نبودم، نازنین بعدش با جزئیات برام تعریف کرد، چون اون موقع هنوز با هم در مورد فانتزی‌هامون صحبت نکرده بودیم) من که مشغول عوض کردن چرخ ماشین بودم، تو این فاصله مجید و نازنین غیرمستقیم و زیر چشمی همو نگاه می‌کردن! مجید به بهانه‌های مختلف حرف می‌زد و نازنین رو به حرف می‌گرفت! تو همین حال که نازنین و آوا داشتن ظرف می‌شستن، بچه مجید گریه کرد و ظاهراً شیر می‌خواست. آوا مجبور شد بره تو اتاق و در رو ببنده و به بچه شیر بده! این پروسه شیر دادن و خوابوندن بچه حداقل پانزده دقیقه یا بیشتر طول می‌کشید! آوا که بچه رو برداشت رفت تو اتاق، نازنین حواسش به ظرف شستن بود و فقط داشت صدای مجید رو می‌شنید، یه لحظه برگشت دید مجید خیره شده به پر و پاچه‌اش! نازنین با دیدن این صحنه، یه نیش خند زد، خودشو زد به اون راه و اجازه داد که مجید حسابی دید بزنه! مجید هم متوجه این کار نازنین شده بود! این دفعه که نازنین برگشت، مجید دل به دریا زد و بهش چشمک زد! ضربان قلب نازنین تندتر شد و لای پاش خیس‌تر، نمی‌تونست جلوی خودشو بگیره و در واکنش به چشمک مجید لبخند سکسی زد و لبش رو گاز گرفت! مجید جسورتر شد و دستشو از روی شلوار گذاشت رو کیرش که حسابی شق شده بود! دوباره آروم با دهنش صدا آورد: پیس پیس. نازنین که برگشت، این بار مجید با اشاره سر، کیر خودش رو نشون داد! نازنین از دیدن بزرگی کیر مجید از روی شلوار خشکش زد! مجید یه کم با صدای بلندتر گفت: نازنین یه لیوان آب می‌دی! آوا از اتاق شنید و گفت: نازنین جون، می‌شه از یخچال اون بطری آب و بدی مجید! من دستم بنده، بچه رو پامه! نازنین یه لیوان آب از بطری پر کرد آورد و وقتی می‌خواست به مجید بده لیوان رو، قشنگ خم شد جلوش و چاک سینه خودشو انداخت بیرون! آروم گفت: خجالت بکش آوا تو اتاقه! مجیدم آروم گفت: اون نیم ساعت دیگه میاد بیرون! نازنین که می‌خواست برگرده بره آشپزخونه، مجید دست انداخت یه لمس کوچیک از باسن نازنین کرد! نازنین آتیشش تندتر شد! حسابی حشری شده، اما ترس و هیجان همراهش! دو دقیقه نگذشت که مجید به بهانه گذاشتن لیوان تو آشپزخونه، رفت و از پشت نازنین رد شد! اما این بار، کاملاً کیر شق خودش رو لای کون نازنین مالید! نازنین که حسابی حالش خراب شد، هوووف کرد و گفت: نکن، کرم نریز، الان یکیشون میاد می‌بینه! مجید توجه نکرد، وقتی داشت برمی‌گشت، این دفعه پشت نازنین وایساد! با دوتا دست از پشت بغلش کرد! و چسبوند بهش، کیر شق خودش رو لای کون نازنین گذاشت و بعد دستاشو آورد بالاتر و سینه‌های نازنین رو از روی لباس گرفت، همزمان گردنش رو بوس می‌کرد و گوشش رو گاز می‌گرفت، در حالی که کیرش رو از روی شلوار داشت لای کون نازنین بالا پایین می‌کرد! چند ثانیه طول کشید که صدای زنگ در واحد اومد. من بودم! مجید سریع خودشو جمع کرد و در رو باز کرد! من اومدم داخل و گفتم بچه‌ها من برم بدم پنچری رو بگیرن، چرخ رو عوض کردم زاپاس انداختم. هم پنچری می‌گیرم هم بنزین بزنم! آخر شب که برمی‌گردیم خونه، تو اتوبان به مشکل نخوریم! مجید الکی تعارف کرد و گفت منم بیام باهات! من گفتم نه دادا، تو بمون شاید کاری پیش بیاد! بعد خداحافظی کردم و اومدم بیرون! مجید که خوشحال شد و می‌خواست دوباره برگرده سراغ نازنین، یهو آوا صداش کرد و گفت: مجید بیا بچه رو خوابونده بودم روی پام، خراب‌کاری کرد! باید جفتمون بریم حموم! نازنین ظرف‌ها رو تموم کرده بود، چایی ریخت و آورد گذاشت رو میز! آوا تشکر کرد و گفت ببخشید نازنین جون، زحمت افتاد گردن تو. من برم حموم، کل هیکلم نجس شد! فقط صدات کردم بیا بچه رو بگیر. یه ده پونزده دقیقه دیگه! نازنین گفت باشه! مجید که انگار تو کونش عروسی بود! آوا رفت حموم و حالا دیگه فقط مجید و نازنین تو خونه تنهان! دو تا آدم متاهل و حشری! مجید یه نگاه به در حموم کرد، یه نگاه به نازنین. نازنین هنوز کنار کانتر آشپزخانه وایساده بود، نفسش تند، لپ‌هاش قرمز، لبشو گاز گرفت. لگ سفیدش خیسِ خیسه، خط کُسش از زیر پارچه نازک خودنمایی می‌کرد! مجید دیگه یه کلمه هم حرف نمی‌زد. آروم اومد جلو، با یه حرکت مانتوی جلوباز نازنین رو از شونه‌هاش کشید پایین، تاپشو داد بالا تا زیر گلوش. سینه‌های نازنین افتادن بیرون، نوک سینه‌هاش سفت و صورتیِ تیره. نازنین فقط یه «آه…» کوتاه کشید گفت: نکن مجید، آوا می‌فهمه! مجید گفت: نگران اون نباش! حموم رفتنش بیشتر از نیم ساعت طول می‌کشه! مجید شلوارشو تا زانوهاش کشید پایین. کیرش شقش پرید بیرون؛ کلفت، رگ‌دار، سرش خیسِ پیش‌آب، حداقل ۱۹–۲۰ سانت. نازنین چشماش گرد شد، یه نگاه کرد و آروم زمزمه کرد: «خدای من… این دیگه چیه…» مجید دیگه منتظر نموند. نازنین رو گرفت چرخوند، از پشت خمش کرد روی کانتر، لگ سفیدشو کشید پایین تا مچ پاش. نازنین تسلیم و مطیع بود! با تمام وجودش می‌خواست که هرچه زودتر کیر مجید بره توش! کون بزرگ و سکسی نازنین کاملاً تحت سلطه مجید بود! کُسش خیسِ خیس، لب‌هاش باد کرده و برق می‌زد! مجید در گوش نازنین گفت: می‌دونی چند وقته که تو کف این کس و کونم! نازنین گفت: راستشو بخوای منم چند بار تا حالا بزرگی کیرت رو تصور کردم و دوست داشتم از نزدیک لمسش کنم! مجید گفت: حالا بهم بگو، ازم خواهش کن بکنمت! بگو که جنده منی! نازنین که دیگه پاهاش داشت می‌لرزید از حشریت! برگشت و کیر مجید رو نگاه کرد، گفت: هم جنده توام، هم زن توام! منو بکن شوهرم! همیشه آرزو داشتم یه شوهر کیر کلفت و بزرگ مثل تو داشته باشم! کس و کونم ماله توئه! جررررم بده مجید! مجید با شنیدن این حرف‌ها وحشی شد و بعد یه مکث کوتاه، یه آه عمیق کشید و کیرش رو با یه فشار تا ته کرد تو کس نازنین. نازنین یه جیغ خفه کشید، دستشو گذاشت رو دهنش: «آههههه… مجید… جررم بده…» مجید شروع کرد تند و محکم، هر بار تا ته، صدای کوبیده شدن کون نازنین به ران مجید تو خونه می‌پیچید. خایه‌های بزرگ مجید وقتی می‌خورد لای کون نازنین، از خود بی‌خود می‌شد! نازنین با یه دست کانتر رو گرفت، با دست دیگه کلیتوریسش رو می‌مالید، چشماش از شهوت خمار شده بود! مجید کیرش رو کشید بیرون و به نازنین گفت: لای کونتو باز کن! نازنین با دوتا دستش لای کونشو باز کرد و غمبل مرده برای مجید! مجید با صورت رفت لای کون نازنین و شروع کرد به لیس زدن سوراخ کونش! نازنین داشت دیوونه می‌شد! مجید بلند شد و همین‌طور که با انگشتش سوراخ کون نازنین رو می‌مالید، تو گوشش نجوا کرد: «از همون لحظه که اومدی تو، دلم می‌خواست همین‌جوری جرت بدم… کُست خیلی تنگه…» نازنین گفت: آخخخخ دارم دیوونه می‌شم! کیرتو بده بخورم مجید! کاش مسعود اینجا بود و نگاه می‌کرد! مجید گفت: اااا مگه دوست داره!؟ نازنین گفت: نمی‌دونم! تا حالا بهم نگفته! ولی از رفتارش می‌فهمم! که دوست داره زنش جنده باشه! الان که داشتیم می‌اومدیم خونه شما، اصرار اصرار که تاپ و لگ بپوش و آرایش کن! مجید گفت: اووووف جووون! تو پایه پاش، هر وقت بخوای کیر من ماله توئه! مجید رفت عقب و نشست رو مبل؛ گفت بیا بشین روش! نازنین لگ رو کامل از پاش درآورد و اومد جلو! اول زانو زد و گفت: بذار یه کم بخورم! دوست دارم کیر کلفتت رو تو دهنم حس کنم! بعد کیر مجید رو با دستش گرفت و اول سرشو بوسید، پیش‌آب مجید اومده بود، نازنین گفت: اووووم چقدر خوش‌مزه‌ست! مجید که از این کار نازنین حسابی کله‌اش داغ شده بود! گفت لعنتی بشین روش! دارم می‌میرم! نازنین کمی کیر مجید رو خورد و بعد چندتا ساک حلقی زد! بعد بلند شد و رفت روی مبل، کیر مجید رو با دستش گرفت تنظیم کرد رو کسش و نشست روش! هر دوشون انگار رفتن فضا. نازنین می‌خواست آه و ناله کنه! ولی جلوی دهنشو گرفت! چیزی نگذشت که بدنش شروع کرد به لرزیدن، کُسش دور کیر مجید فشار قفل شده، همون‌طوری خوابید رو سینه مجید و محکم فشارش داد! مجید برای اینکه صدای نازنین درنیاد، شروع کرد به خوردن لبای نازنین. آب کس نازنین از کسش خارج شد و از کیر مجید سرازیر شد. نازنین حسابی نفس‌نفس می‌زد، در گوش مجید گفت: خیلی خوب می‌کنی! کاش هر هفته بیای منو بکنی! مجید بلند شد و گفت حالا نوبت شوهرته! دوست داری آبمو بریزم تو کست! نازنین با اشاره سر تأیید کرد! مجید بلند شد و نازنین رو به حالت داگی، دست‌ها روی مبل قرار داد و کیرش رو از پشت کرد تو کس نازنین؛ با تمام توان و تا ته تو کسش تلمبه می‌زد و نازنین دیگه نمی‌تونست روی پاش وایسه! مجید سرعتشو بیشتر کرد، کیرشو تا ته فرستاد تو و این دفعه، کون نازنین رو چنگ زد و آب‌کیر داغشو کامل تو کس نازنین خالی کرد! انقدر آبش زیاد بود که از کس نازنین زد بیرون! کیر مجید تو حالت ارضا به کلفت‌ترین حالت خودش رسیده بود! مجید کشید بیرون و نازنین برگشت جلوش زانو زد گفت: بذار قطره‌های آخرش رو بخورم! بعد با زبون کیر مجید رو تمیز کرد، بلند شد، مجید رو بوسید و آروم تو گوشش گفت: «دفعه بعد مسعود هم باشه… فقط نگاه کنه… باشه؟» تو این لحظه، صدای دوش قطع شد! هر دو مثل برق‌گرفته لباس‌هاشونو پوشیدن، نازنین رفت دست و صورتشو بشوره، مجید هم از خونه رفت بیرون به بهانه اینکه بستنی بخره! آوا صدا زد: نازی بیا یه دقیقه! نازنین رفت در حموم، خندید و گفت: آوا گفتی ده دقیقه‌ای بچه رو می‌دی! چیکار می‌کنی نیم ساعته! آوا گفت: دیدم بچه داره آب‌بازی می‌کنه! گفتم بفرستمش بیرون، باهات غریبی می‌کنه، اذیت می‌کنه! حالا بگیرش لای این پتو، تا بیام بیرون! آوا اومد بیرون و گفت: مجید کو؟ نازنین گفت: رفت بیرون گفت برم کار دارم! فکر کنم نیم ساعتی هست که رفته! شایدم با مسعود با هم باشن! آوا یه نگاه انداخت به وضعیت متفاوت نازنین و گفت: نازی خوبی! چرا صورتت به هم ریخته! آرایشت پاک شده، دست و صورتت رو شستی!؟ نازنین هم زرنگی کرد و گفت: بین خودمون بمونه! گاهی حالت تهوع می‌گیرم! شاید خبرایی باشه! الانم یه کم حالم بد شد. بعد ناهار، گلاب به روت بالا آوردم! آوا گفت: ای جاااان، ناقلا، پس خبریه! نازنین گفت: حالا معلوم نیست! بین خودمون بمونه! آوا گفت باشه؛ خیالت راحت! نازنین گفت: چایی‌ها که سرد شد. لباستو بپوش بیا من دوباره چایی بریزم! چند دقیقه بعد مجید برگشت با چند تا بستنی تو دستش! طولی نکشید که منم اومدم خونه! و حس می‌کردم که یه اتفاقی افتاده! ولی به روی خودم نیاوردم!     شب که رفتیم خونه خودمون، اومدم با هم سکس کنیم! کاملاً مشخص بود که این کس، اون روز حسابی گاییده شده!     و این لذت‌بخش‌ترین تصوری هست که می‌تونم از اون روز داشته باشم! از لحظه‌ای که کیر مجید کس خانومم رو فتح کرده نوشته: استگ آلفا
    • chochol
      عسل جنده حشری میرقصه شیک میزنه و جلو ایینه حسابی کس و کونشو نشون میده (فیلم سکس) .     تایم: 02:41 - حجم: 30 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • chochol
      عکس های سکسی و لخت داف ایرانی 3/3 برای تماشای تصاویر در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید    
    • chochol
      عکس های سکسی و لخت داف ایرانی 2/3 برای تماشای تصاویر در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید    
    • chochol
      عکس های سکسی و لخت داف ایرانی 1/3 برای تماشای تصاویر در سایز اصلی روی هر عکس کلیک بکنید    
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18