-
chochol
-
آخرین مطالب ارسال شده در انجمن
-
توسط dozens · ارسال شده در
عشق بازی و سکس دختر دانشجو وطنی با پارتنرش . تایم: 27:06 - حجم: 98 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم -
توسط dozens · ارسال شده در
پسره خوابیده و شیمیل میکنتش . تایم: 01:40 - حجم: 11 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم -
توسط dozens · ارسال شده در
کمک جنسی مامان به پسرش 1 مرضیه با نگرانی به اتاق امید نگاه کرد. پسرش ۱۸ ساله بود، قدبلند و قوی، اما این روزها چشمهاش همیشه خسته و پر از فشار بود. کنکور فقط چند ماه دیگه مونده بود و سامیار شبها تا دیر وقت درس میخوند، ولی مادرش خوب میدونست مشکل اصلی فقط درس نیست. چند بار دیده بود که پسرش وقتی فکر میکنه تنها هست، با عجله به گوشیش دست میزنه یا زیر دوش زمان طولانی میمونه. مرضیه ۳۹ ساله، هنوز بدنی جذاب و سفت ، خودش هم نیازهایی داشت که سالها سرکوب کرده بود، اما حالا اولویتش امید بود. نمیخواست پسرش به خاطر فشار جنسی زندگیش رو خراب کنه. هیچ زنی با دختری هم اطرافش نبود تا بتونه به پسرش کمک کنه. یه شب بعد از شام، وقتی امید دوباره با حالتی بیقرار تو اتاقش بود، مرضیه در زد و داخل شد. پسرم میتونم بیام تو ؟ امید سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت. مرضیه نزدیکتر اومد و دستش رو روی شونه پسرش گذاشت. امید از شدت فشار جنسی که تو اون سن طبیعی بود داشت داغون میشد «مامان میدونه چی تو سرته. تو جوونی، هورمونهات بالاست. اگه این فشار رو خالی نکنی، درسات بهم میریزه. من... من نمیخوام ببينم آرزوهات نابود بشه.» امید با تعجب نگاهش کرد. فردا بعد از ظهر مرضیه سر کمد لباسش رفت ، مرضیه 39 ساله و نسبتا قد بلند بود مرضیه دنبال چیزی میگشت که هم ساده به نظر برسد، هم حسابی تحریککننده باشد و امید تا به حال مادرش را اون طور ندیده باشه یک تاپ قرمز کوتاه انتخاب کرد؛ پارچهاش نازک و کمی کشی بود، یقه گرد و آستینکوتاه، طوری که وقتی میپوشید دقیقاً تا بالای نافش میرسید و کمی از پوست سفید شکمش معلوم میشد. زیرش سینهبند نپوشید تا نوک سینههایش از پشت پارچه مشخص باشد و با هر حرکت بدنش تکان بخورد. برای پایینتنه، دامن ست همان رنگ قرمز را درآورد. دامن مجلسی تنگ و کوتاه بود و وقتی میپوشید دقیقاً تا بالای زانوهایش میرسید، جوراب یا چیزی نپوشید. فقط یک جفت پاپوش قرمز ساده و راحت انتخاب کرد که صدای خشخش ملایمی روی زمین میداد. بعد رفت جلوی آینه سرویس. موهایش را شانه کرد و کمی به هم ریخت تا طبیعی و کمی نامرتب به نظر برسد، نه خیلی مرتب و رسمی. یک آرایش خیلی سبک زد: کمی رژ لب مات و طبیعی رنگ، کمی سرخگونه روی گونهها تا صورتش سرزندهتر شود، و یک خط چشم خیلی نازک که چشمانش را کمی درشتتر نشان دهد. عطر تند و سنگین نزد؛ فقط کمی از همان کرم مرطوبکنندهای که همیشه استفاده میکرد روی گردن و مچ دستهایش زد تا بوی پوست خودش بیشتر حس شود. قبل از بیرون آمدن از اتاق خودش، یکبار دیگر جلوی آینه تمامقد ایستاد. تاپ را کمی پایینتر کشید تا نافش کامل معلوم شود، شلوارک را جابهجا کرد تا درست روی باسن بنشیند، و پاپوشها را پوشید. نفس عمیقی کشید. میدانست امید هنوز در اتاقش روی تخت دراز کشیده و احتمالاً هنوز تحت تاثیر اتفاقات دیشب ، بوی اتاق پسرش از شب قبل هنوز در ذهنش بود؛ بوی عرق و منی که وقتی در را باز کند مستقیم به مشامش میخورد. در را آرام باز کرد و بدون اینکه صدای پایش زیاد بلند شه ، وارد راهروی کوتاه شد. وقتی به در اتاق امید رسید، یک لحظه مکث کرد، لبخند کوچکی زد و بعد در را هل داد و داخل رفت. امید روی تخت دراز کشیده بود و رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود. مرضیه مستقیم رفت لب تخت نشست، دستش را جلوی صورت پسرش تکان داد و با همان لحن آرام و کمی شیطنتآمیز گفت: «الوووووکجایی؟ نترس نمردی منم حوری نیستم، اومدم یکم باهات حرف بزنم . واکنش امید وقتی مادرش را با آن لباسها دید امید هنوز روی تخت دراز کشیده بود. بدناش سنگین و کرخت بود از شدت اتفاقات دیشب و خودارضاییهای مکرر. چشماناش نیمهباز بود و داشت به سقف خیره میشد که صدای باز شدن در اتاق، سکوت را شکست. سرش را میچرخاند. امید اول فقط سایهای دید که از چهارچوب در وارد میشود. بعد نور ملایم روز که از پنجره میآمد، جزئیات را روشن کرد. تاپ قرمز کوتاه… دقیقاً تا بالای ناف. پوست سفید شکم مادرش معلوم بود. پارچه نازک سینههایش را بدون سوتین مشخص کرده بود و نوکشان از پشت پارچه برجسته به نظر میرسید. دامن تنگ مامانش که تا بالای زانو میرسید و با هر قدم کوتاه، پاهاش پیدا میشد. پاپوشهای قرمز و اوم آرایش سبک که لبها و گونههایش را متفاوت از همیشه نشان میداد. امید برای چند ثانیه کامل خشک شد. چشماش رو زانوهای لخت مامانش قفل کرده بود رنگ از صورتش پرید. مردمک چشماناش گشاد شد. نفساش در سینهاش حبس شد و انگار چیزی سنگین روی قفسهسینهاش نشسته باشد. قلباش ناگهان تندتر زد؛ آنقدر تند که خودش صدای ضرباناش را داخل گوشهایش میشنید. دستهایش که روی شکماش بود، بیاختیار مشت شد و ناخنهایش توی کف دست فرو رفت. مغزش یک لحظه قفل کرد. این زن مقابلاش همان مامان همیشگی نبود که با لباس خانه و موهای جمعشده میآمد. این تصویر کاملاً جدید و ممنوع بود. بوی اتاقاش که هنوز بوی عرق و منی دیشب را میداد، با حضور مادرش قاطی شد و سرش را گیجتر کرد. لبهایش کمی باز ماند اما هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد. فقط چشمهایش از سر تا پای مادرش بالا و پایین میرفت: احساس کرد خون با سرعت عجیبی به پایین تنهاش هجوم میآورد. کیرش که از قبل نیمهسفت بود، ناگهان سفت و سنگین شد و زیر ملحفه خودش را نشان داد. این واکنش بدنی را نمیتوانست کنترل کند و همین موضوع صورتش را داغتر کرد. وقتی مرضیه آمد لب تخت نشست و دستش را جلوی صورتش تکان داد و آن جمله را گفت، امید هنوز مثل مجسمه مانده بود. پلک هم نمیزد. فقط نفسهایش کوتاه و سطحی شده بود. انگار بدنش بین شوک، شرم، ترس و یک شهوت وحشی که از عمق وجودش بالا میآمد، گیر کرده بود. دستهایش کمی لرزید. گلویش خشک شد. سعی کرد چیزی بگه اما فقط یک صدای نامفهوم از گلویش خارج شد. چشماناش هنوز به تاپ قرمز و جایی که پارچه روی سینههای مادرش کشیده شده بود، قفل مانده بود. در همان چند ثانیه، تمام افکار متناقض با هم برخورد کردند نوشته: ehsan_rh -
توسط dozens · ارسال شده در
مشتری مذهبی کونی کار من املاک هست و به واسطه شغلم با آدم های زیادی سر و وار دارم از قشر ضعیف تا قوی ، از مذهبی تا آتئیست و... داستان از جایی شروع شد که خانم رضایی روی آگهی من زنگ زد و بعد از بیانه خواسته هاشون و معرفی ۲ـ۳ مورد با همسرشون اومدن بازدید و پسند کردن یه واحد رو. قرار شد بخشی از پول رو نقد بدن و الباقی رو بعد از فروش واحد خودشون پرداخت کنن. همین امر باعث شد پای من به خونه این خانواده ۲ نفره بازشه و اتفاقات زیادی بیوفته. خانم رضایی یه زن ۳۴ ساله بود با صورت و نگاه شیطون و قد ۱۶۹ سانتی و وزن ۶۰ کیلویی. مشخص بود از شوهرش ۱۰-۱۲ سال کوچیکتره. خلاصه واحد خوبی داشتن ولی بخاطر ضعف لوکیشن هرکسی پسندش نمیشد اما بخاطر قیمت مناسبش بازدید زیاد داشت چند روز اولی که روی واحدشون مشتری می بردم خانم رضایی با این چادر خفاشیا و روسری محکم گره زده حضور داشتن و شوهرش هم خیلی ادم خشک مذهبی بود و حال بهم زن از دید من. تموم در و دیوار خونه پر از عکس سران مملکت و پروم هیئت بود. من هیچوقت اتاق خواب اصلیشون رو ندیدم چون عکس عروسیشون اونجا بود و خانم رضایی بی حجاب. بقیه خونه رو بهتر از خونه خودمون میشناختم. چند روزی گذشت تا یه روز صبح خانم رضایی زنگ زد برای آمار گرفتن از مشتریا و واحدی ک پسند کردن ، لحنش فرق کرده بود و بازدید های اون روز رو باهم هماهنگ کردیم. برای اولین بار با چادر گل گلی اومد استقبال من و مشتری و خبری از شوهرش نبود. همچنین تمام پرچم ها و تعداد زیادی از عکس ها جمع شده بودن بخاطر نور خوب زیر چادر راحت پیدا بود اندامش ، سینه های گنده کمر باریک و پهلو های محو و از همه مهم تر کون گندهای داشت. هر بازدید اون روز خوش روتر میشد تا بازدید اخر حوالی ساعت ۸ شب بود مشتری خواب اصلی رو دیدن و خانم رضایی رو بمن گفت شما هم ببینید اگه میخواین که بدون حرفی رفتم داخل و چشم خورد به عکس بزرگ عروسیشون بالای تخت و نظرمو لوازم روی پاتختی جلب کرد بازدید تموم شد توی راه پله بودم ک پیام داد صحبتتون با مشتری تموم شد تشریف بیارید بالا کارتون دارم. مشتری رو فرستادم رفت و درجا زنگ واحد رو زدم و در باز شد من رفتم بالا در خونه باز بود و وارد شدم و اومد استقبال تعارف به نشستن.که تعجب کردم از لباس پوشیدنش یه لگ کرم به شدت جذب و بلوز آستین بلند ورزشی جذب و شال سرش. زیر بلیز سوتین نداشت و نیپل کاملا مشخص بود و حجم سینه ها دیوانه وار زیبا بود. پاهای کشیده و خوش تراش که کیر راست کن بود من محو اندامش بودم و رسما چشام به نیپلش که گفت نمیشینی؟از سینه هاش چشام گره خورد به چشاش دوتایی لبخند ریزی زدیم و نشستم. چایی آورد و از مشتریا پرسید و ازش پرسیدم همسرتون کجا هستن ؟ گفت بخاطر شرایط کاری ۱۰ روز تهران ، ۲۰ روز جنوب هستن. که فهمیدم دلیل این همه تغییر توی ظاهر خودش و خونه همینه. گفت نظرتون راجع به خونه چیه؟ گفتم مالکش ک عالیه ، خود خونه هم قاعدتا خوبه فقط ضعف لوکیشن داره لپاش گل انداخت و گفت پس مالکش عالی ولی واحدش بد؟ گفتم جفت عالی خندید و پاشد سمت آشپزخونه و تازه داشتم با هیزی دید میزدم. یه کون قلبی بزرگ که توی اون لگ داشت له میشد و کمر باریک. با ظرف میوه اومد و خیار برداشتم و گفت وای نمکدون یادم رفت ک شیطنتم گل کرد یاد صحنهای ک تو اتاق دیدم افتادم ، ۲ تا پلاگ روی پا تختی با سایز کوچیک و خیلی بزرگ. گفتم دوتا توی اتاق خوابتون هست ، سرخ شد و لبخند عمیقی زد و یکم تت پته افتاد و گفت بله بله الان میارم. رفت اتاق و چند ثانیه بعد اومد بدون نمکدون و از آشپزخانه برداشت اومد و موقع نشستن یه آخ ریز گفت و با چشای خمار نشست. خودش گفت نمکدون ها پیشرفت کردن گفتم آره نحوه استفاده عوض شده و راهنمایی لازم داره گفت ای گفتی معلوم نیست چجوری باید استفاده کرد. کم کم پا شدم و از خونه زدم بیرون و خدافظی کردیم. داخل چارچوب در با چشای خمار وایساده بود سوار آسانسور شدم و گفتم راهنمایی برای استفاده درست از نمکدونت داشتی بهم بگو و منتظر جواب نموندم و رفتم. رسیدم خونه مشغول تمرین بودم که دیدم توی تلگرام پیام داد ـ سلام خوبی؟ راهنمایی نمکدون میخواستم🫠 توجهی نکردم و از قصد انلاین موندم. نیستین؟ چند دقیقه بعد سرتون خلوت شد پیام بدین اخر تمرین از قصد پروفایل عوض کردم که درجا پیام داد : جالبه پروفایل عوض میکنی ولی جواب منو نمیدی. مزاحم نمیشم شبتون بخیر. سین زدم و جواب ندادم و رفتم دوش گرفتم و برگشتم دیدم اموجی گذاشته 🫠🫠 پیام دادم سلام خوبی؟ متوجه نشدم پیام دادی درجا سین زد چه عجب نوبت منم رسید نوبته؟ هم صحبتی باهات ، مثل اینکه بقیه نمیذاشتن جواب بدی😏 +تمرین بودم بقیه کیه؟ اونایی ک راهنمایی ازت میخوان😏 کسی هم راهنمایی بخواد مربوط نیست به بقیه. کمکم کننننن🫠 چه کمکی؟ -خودت گفتی راهنمایی میکنی +درمورد چی؟ -نمکدون🙄🫠 +اسمشو درست بگو -روم نمیشه خب 🫠🙄🫠 +به زبون بیار 🫴🏻 -ایییششش ، بات پلاگ🙄 +حالا شد ✅ خب چیکارش کنم؟!؟؟ +لوبریکانت داری؟ -دارممم +باهات راحت باشم مستقیم بگم یا غیر مستقیم؟! -مستقیم قطعاااا +سوراختو باهاش ماساژ بده تا نرم بشه و انگشت توش لیز بخوره -وای چشم چشم +ویس بفرست وقتی داری انگشت میکنی -اخه روم نمیشه 🙂🫠 +منتظرم یکم بعد ویس چند ثانیهای داد ک ناله میکرد دیدی کاری نداشت توله؟! -عوهوم +حالا پلاگ رو ژلی کن و نمنم فشار بده تو کون گندت و پیس بده -وای نگوووو خجالت میکشممم🫠 +از چی دقیقا؟ کون گندت یا ویس؟ -جفتش 🚶🏻 +🥱🥱 -ببخشید🚶🏻 +من خوابم میاد شب بخیر -غلط کردم الان میفرستم🤦🏻 توجهی نکردم و گوشی سایلنت خوابیدم صبح پاشدم دیدم بالای ۲۰ تا پیام دارم نظرم به ۵ تا عکس جلب شد نود فرستاده بود از پلاگ توکونش و تموم اندامش رو دیدم. واقعا بدن عالی داشت نوشتم براش حسابی خوش گذشته بهت. سرکار بودم ک زنگ زد گفت سلام خوبی؟ مشتری داری امروز؟ گفتم اره -ناهار بیا اینجا کلی تعارف و فلان ساعت ۱ قرار شد برم پیشش وارد خونه شدم دیدم کلا خبری از حجاب نیست یه پیراهن کوتاه پوشیده ک تا زیر کونشه و از بالا سینه های گندش تو چشم نشستم رو مبل اومد پیشم مشغول پذیرایی و خم شد عسلی برداره برام بیاره ک دیدم شرت پاش نیست و پلاگ تو کونش خود نمایی میکنه. حسابی لزج و خیس بود. وسایل پذیرایی رو تکمیل کرد و نشست کنارم، انگار نه انگار چند هفته با چادر و حجاب سفت و سخت میومد و نگاهش کف زمین بود. این هرزه کجا اون کجا. پاهاشو برانداز کردم ،کشیده و خوش تراش بود . دستی کشیدم روشون گفتم نمک خور شدی؟ گفت از دیشب هرچی نمک میزنم شور نمیشه دستشو گذاشت رو کیرم اجازه گرفتی؟ اجازه هست؟ برای؟ بازی کردن از رو شلوار داشت حسابی میمالید برام ک گوشیش زنگ خورد ، شوهرش بود. مشغول صحبت بود ک دستمو ب کونش رسوندم و خمش کردم رو پام دستی لای کونش کشیدم و چنگی به لپای کونش زدم. با همه وجودش مشغول کنترل صداش بود وسط حرف زدن . با پلاگ بازی میکردم و تو کونش میچرخوندم یهو بی هوا پلاگ رو کشیدم بیرون ، محکم گوزید و ناله کشداری کرد. شوهرش گفت چی شده؟ گفتم پام خورد ب لبه مبل و یکم اخ و اوخ کرد. پلاگ رو گذاشتم دم سوراخش و داشت حرف میزد ک فرو کردم تو. صحبتشو قطع کرد و دوباره ادامه داد رو نوت گوشیم براش نوشتم ( زر زدنت رو ادامه میدی ) براش عادی شده بود با پلاگ توکونش تلمبه میزدم تا جایی ک داشت ارضا میشد و پلاگ رو دراوردم پشت هم میگوزید با صدای لرزون با شوهرش خدافظی کرد. افتاد رو پام ، هولش دادم پایین مبل ، خمار نگاهم میکرد ، گفت اگه میفهمید چی؟؟؟ گفتم چیو؟ اینکه زنش زیر دست مشاور خرید و فروش خونهشونه؟ خندید و گفت جام خوبه بی مقدمه کیرمو در آوردم و میکوبیدم رو صورتش باهاش گوشیش رو گرفتم و ازش فیلم و عکس میگرفتم چجوری زیر ضربه های کیر خمار میشه تا گفتم بخور ، جوری با ولع ساک میزد انگار جونش وصل ب کیرم پر تف و عمیق بدون دخالت دست. تا اومدم بگم خودتو خفه کن ، دیدم تا خایه جا داد تو دهنش و چشم تو چشم با من شروع کرد به لرزیدن و ارضا شدن کیرمو از تو دهنش درآورد و گذاشت رو صورتش و نفس نفس زنون منو نگاه میکرد با کیر رو صورتش میزدم جوری ک صداش خونه رو برداشته بود بلند شدم از موهاش گرفتمش ،کشون کشون تا اتاق خوابشون بردمش. انداختمش رو تخت سرش از لبه تخت آویزون کیرمو کردم تو دهنش و نشستم رو صورتش کیرم تو گلوش مشخص بود. صحنه جالبی بود ،عکس عروسیش جلوم ، کیرم تا خایه تو دهن زنی ک تا ۲ روز پیش زیر چادر قایم شده بود. از دهنش در اوردم و گفتم داگی بشه و شد سوراخش هنوز نرم و باز بود بخاطر پلاگ بهش توجهی نکردم و یهو جا دادم تو کونش ک بلند گفت وااااااای مااااددددرررر تا خایه تو کونش بود نفس نفس میزد و میخواست بره جلو در بیاد ککمرشو محکم گرفتم کیرمو دراوردم باز گوزید دوباره جا کردم تا خایه و دوباره ناله و جیغ. انقدر تکرار شد ک سوراخش عادت کرد و سنگین تلمبه خورد. موهاشو چنگ میزدم تا عکس عروسیش رو ببینه میگفت جونممم چه عروس شیعه کونی هستم عاشق کون دادن. همین حین اسپنک کونش شدت گرفت جوری ک لپاش سرخ و رد انگشتام جولان میداد. تو اوج گاییدن کونش بودم و بی خبر ریختم تو کونش و نگه داشتم تا کیرم دربیاد. مثل جنازه افتاد ، خیس عرق ، چشمم خورد ب پلاگ بزرگه بدون اینکه ببینه با ژل لیزش کردم و ب شکمخوابندمش بی مقدمه پلاگو کردم توش با صدای گرفته ناله میکرد و همونجوری ولش کردم اومدم بیرون براش یه یادداشت گذاشتم : کونی شخصی ، پلاگ از کونت در نمیاد تا ابم جذب کونت بشه. کمک خواستی پیام بذار. از خونه زدم بیرون. نیم ساعت بعد دیدم تایمردار فرستاده پلاگ رو درآورد و لیس میزنه زیرشم نوشته کمک میخوام برای کونم گفتم شب به حسابت میرسم ، فعلا جمع و جور کن مشتری میارم برای وحدت. امیدوارم خوشتون اومده باشه پسندتون باشه پارت بعدی درمورد فیستینگ شدن و شب موندن من خونشونه تا شوهر زن جندش بیاد نوشته: بکن کون زن مردم -
توسط dozens · ارسال شده در
مادر و پسر رو با هم کردم سلام وقت بخیر دوستان اولین باره دارم مینویسم،امیدوارم از قلمم خوشتون بیاد. داستان ادامه داره،اگر دوست داشتید بگید ادامش رو بنویسم. امین هستم ۲۳ سالمه ۱۹۵ قد ۱۳۰ وزنمه دو هفته پیش،یه دانگل وای فای،داشتم برای فروش گذاشته بودم؛بعد از چند روز که خبری نبود،یهو دیدم یه پسری تماس گرفت و گفت که:من اینو میخوام و آدرس بده میخوام بیام بگیرم. یکی دو روز ازش خبری نشد بعد هی زنگ میزد سوال میکرد منتها نمیاومد بگیره تو حرفامون سنشو بهم گفت،اسمشم پرسیده بودم تو تماسهای قبلی،آخر بهش گفتم اگر میخوای بیا ببر دیگه.گفت امروز نمیتونم و فردا میام فرداش زنگ زد دوباره آدرس گرفت با اسنپ اومد اسنپ رو رفت و برگشت زده بود با توقف. زنگ زد رسیدم که رفتم دم در،دیدم دم در یه پسری هست قد ۱۶۰ پوست سبزه چشمهای رنگی سلام و علیک کردیم چون توی کوچه آفتاب بود اوردمش توی حیاط زیر شیروانی. دانگل و بهش دادم و کاربردشو براش توضیح دادم و نحوه اتصال و ... گفت به تبلت وصل میشه؟ رفتم تو او تی جی پیدا کنم،دیدم نه او تی جی هم پیدا نکردم برگشتم تو حیاط گفتم چند سالته و این حرف ها یه سری هاشم از قبل میدونستم و صرف کلافه کردن و رفتنش می پرسیدن.صحبت میکردیم و دستم پشت کمرش بود دیدم هی داره به پایین تنم نگاه میکنه که یکم خیز برداشته بود.گفتم دست بزنم به کونت گفت دست بزن دست زدم و مالیدم و یهو اونم دستشو گذاشت رو کیرم بهش گفتم اهل شیطونیم هستی که گفت قبلا بیشتر ولی الان توبه کردم و کمتر، ولی باید سریع برگردم نشوندمش و شروع کرد به ساک زدن،چشمای سبز و خوشگلی داشت،و وارد بود نصفشو میخورد و عقب جلو میکرد که گفتم همشو بخور که نتونست کامل بخوره و عوق زد بعد از اون بلندش کردم و چون وقت نبود در حد یکی دو دقیقه لاپایی کردمشو ابم اومد ریختم تو روشویی. رو کرد بهم گفت حال کردیا گفتم اره دمت گرم تو چی؟ گفت منم دوست داشتم و حال کردم. اسنپ رو حساب کردم و رفت چون ساعت نزدیک تایمی بود که خانواده بر میگشتن خونه. اسنپ رو گرفتم و رفت بعد از نیم ساعت باهام تماس گرفت و گفت که رسیده و از خودش گفت که تجربی میخونه به اصرار مادر و پدرش دوست داشت بیشتر بمونه منتهی وقت نداشت من هم بهش گفتم اگر دوست داره،میتونه عصر بیاد پیشم؛اون هم استقبال کرد و برای عصر تایم ست کردیم. یه سیگار روشن کرده بودم و از اینکه به این سرعت این اتفاقات افتاده بود تو شوک بودم و با خودم فکر میکردم چی شد اومد داد و رفت؟ مگه میشه؟(ولی خب شده بود و در صورت استقبال فیلم ها رو هم میزارم براتون.) ساعت داشت میگذشت و به تایم قرارمون نزدیک میشد؛با خودم گفتم برم یه دوش بگیرم و صفا بدم به قربون (قربون دهنت که میگن 😂) هم اینکه که شاید بوی سیگار دوست نداشته باشه. حوله رو برداشتم برم حموم گوشیم زنگ خورد که خودش بود گفت کجایی چیکار میکنی گفتم خونم دارم میرم حموم گفت وایسا با هم بریم که منم خر ذوق شدم. صبر کردم تا خودش اومد و وقتی وارد خونه شد رفتم توی حیاط استقبالش و وقتی وارد ساختمان شد بغلش کردم و کپلش رو چنگ زدم که گفت چقدر عجله داری گفتم از بس تو خوبی. رفتیم حمام و لباسا رو در اوردیم اب رو باز گذاشته بودم که آب گرم بیاد خیره شده بود به قربون که بهش گفتم چیه؟ گفت خیلی خوشگله گفتم قابل نداره مال توئه که نشست سر پا و شروع کرد به ساک زدن که کلا حمام رو یادمون رفت خیلی عاشق ساک زدن بود و خدایی هم خوب میخوره.با اینکه جثه کوچک و وزن پایینی داشت تا جایی که میتونست میداد تو و خیلی کم دندون میزد. خسته شد بلندش کردم یکم بوی عرق میداد بردمش زیر دوش لب تو لب شدیم که برق رفت ساعت شده بود ۱۸ بله دوستان به ایران خوش آمدید همین الان هم که دارم این خاطره رو مینویسم برق رفت😂. گوشیم رو برداشتم و توی دوربین شروع به فیلمبرداری کردم با فلش روشن(همیشه دوست دارم از سکسام فیلم و عکس بگیرم) و گذاشتم تو یه لیوان شکلی که بغل جا صابونی به دیوار پیچ بود. خمش کردم و با صابون و کف قشنگ شستمش و شروع کردم زبون زدن به سوراخش و بازی میکردم باهاش نگاه کردم و دیدم داره حال میکنه و چشماش خماره که انگشت کوچیکه رو وارد کردم اک اک بود نصف بند انگشت وارد نشده بود که ای ای کرد و گفت درد دارم. از زور شهوت گفتم بهش که اولشه و بعدش خوب میشه و حال میکنی که اروم شد منم انگشتو در اوردم و با صابون بیشتر دادم تو دوباره که به بند انگشت نکشیده گفت درد داره در بیار در بیار من گوش نکردم و بدون حرکت نگه داشتم که یهو گفت دستشویی دارم. تمیز نکرده بود و به طبع فشار بهش اومده بود بردمش دستشویی توی حیاط که دستشویی کرد و بهش گفتم چیکار کنه تا روده خالی بشه منتهی دوست نداشت و میگفت درد داره شلنگه. برگشتیم تو حمام و خواستم دوباره وارد بشم دیدم مخالفت سنگینی میکنه و منم گفتم اوکی و شروع کردم لاپایی زدن که چون لاغر بود و داغ واقعا انگار کرده بودم تو خیلی خوب بود و آبم اومد خسته شدم و نشستم یکم بعد چند دقیقه خودش اومد داگی عقب و جلو میکرد کم کم خودش داشت مسیر رو یاد می گرفت و سر کلاهک داشت وارد میشد و بقیش هم بین پاهاش بود چند دقیقه ای هم اینجوری سپری شد و دوباره اومد که ساک بزنه گفتم بزار بشورم یه اب گرفتم و ساک زد دوباره من کلا ابم با ساک نمیاد نمیدونم چرا دوباره برگردوندم و شروع کردم به زدن بعد چند دقیقه ابم اومد و ریختم تو حموم خودمونو شستیم و اومدیم بیرون داشتم خودمو خشک میکردم که گفت حال کردی منم گفتم اره تو چی گفت خوب بود ولی اگر مثل ظهر بود و اذیتم نمیکردی بهتر میشد. گفتم اذیت؟ اون انگشت رو میگی؟ گفت اره. منی که تو ذهنم قرار بود اینو باز کنم و کلش رو جا بدم دیدم نه از این بخاری در نمیاد. همینطوری صحبت میکردیم تا لباس پوشیدیم و اسنپ گرفتم و فرستادمش رفت که... نوشته: Milfbaz.kashan
-
