minimoz ارسال شده در 20 خرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 20 خرداد زنبابا مرجان، ملیف خوش اخلاق نادر هستم چهار سال میشه که از مرگ مادرم گذشته پدرم بعد از گذشت یه سال از رفتن مادرم یه شب همه بچه هاشو جمع کرد خونه و موضوع زن گرفتن رو مطرح کرد پدرم ۶۱ ساله و داخل بازار مغازه داره خب طبیعی بود که خواهر برادرم مخالف بودن اما منم مجرد بودم ناهار و شام درست کردن نظافت خونه از پس این کار نمیومدم و پدرم احتیاج داشت دوباره زن بگیره با وجود مخالفت ها در آخر قرار شد برای پدر دنبال زن باشیم یه خونه دو طبقه داریم گذر مشترک حیاطش شمالی طبقه بالا من هستم پدرم برای بالا نرفتن از پله ها سالهاست طبقه اول زندگی میکنه بعد سپردن به آشناها و فامیل و رفتن خواستگاری برای پدر تو چند مورد یا طرف قبول نمی کرد یا پدرم. پدرم خانمی رو میخواست که بچه نداشته باشه یا بچه هاش ازدواج کرده باشن چون می گفت حوصله سروکله زدن با بچه زن دوم رو ندارم.بالاخره یکی از همسایه ها مرجان رو بهمون معرفی کرد که با پدر مادرش زندگی میکرد مرجان خانه دار بود ۴۶ سالش و یه دختر از ازدواج اولش داشت دخترشم شوهر کرده بود بعد از چن جلسه مرجان با پدرم توافق کردن که ازدواج کنن.مرجان واقعا زن زیبا و خوش هیکل و خوش اخلاق بود ولی برعکس پدرم زود سر مسائل کوچیک الکی بحث میکنه و اخلاق خوبی نداره روزی که پدرم و مرجان عقد کردن مرجان خیلی خوشگل تر شده بود آرایش کرده بود …مراسم عقد تموم شد و مرجان زن بابام شد وارد زندگیمون شد. راننده تاکسی هستم ۳۱ سالمه مجرد طبقه دوم که هستم اکثرا وسایل یه خونه برای زندگی رو دارم اما به خاطر کار زیاد وقت برای غذا درست کردن ندارم تو یک سالی هم پدرم زن نگرفته معمولا از بیرون غذا میخوردم اما با اومدن زن بابا و اینکه مرجان خانم مهربون و خوش اخلاقی هست موقع ناهار و شام منو صدا میزد یه وقتایی خسته بودم نمیرفتم پایین خودش غذا رو میاورد بالا با مرجان مشکلی نداشتم درسته زن بابامه و خیلیا با زن بابا مشکل دارن ولی واقعا با هم مشکلی نداشتیم سرم به کار خودم گرم بود اونم به زندگی خودش یه وقتایی دخترش میومد پیشش مرجان اوایل ازدواج با پدرم پوشش پوشیده بود موهاش بیرون نبود لباسهای تنگ نمی پوشید جلوی من با تاب و شلوارک نبود حتی وقتایی پدر مغازه بود بازم پوشش سنگین بود بعد از چن ماه دیگه کم کم روسری سر نمیکرد پدرمم اعتراضی نداشت به این موضوع شوخی میکرد میخندید منم باهاش شوخی میکردم یکی دوبار ازم در مورد اینکه چرا زن نگرفتم پرسید منم میگفتم قسمت نشده .یه روز با یه مسافر سر کرایه درگیر شدیم و…برگشتم خونه اعصابم داغون بود نزدیکای ده صبح بود وارد حیاط شدم درو محکم بستم صدای شدید بستن در تو مغزم پیچید باور کنین اینقد تو فکر بودم اصلا مرجان رو ندیدم با سرعت رفتم بالا یه آبی به صورتم زدم وقتی برگشتم تو هال مرجان تو هال وایساده آروم گفتم سسسسسسلام مرجان:سلام نادر چیزی شده چرا در رو اینجوری محکم بستی ؟ من:هیچی مهم نیست مرجان:این نقد تو فکر بودی منو ندیدی تو حیاط؟ من:ببخشید ندیدم معذرت میخوام با یکی بحثم شد مرجان :خودتو ناراحت نکن سر چیزای بی ارزش موقع حرف زدن با مرجان بهم نزدیک شدیم فاصله مون کم بود نمیدونم اون لحظه واقعا چرا احساس داشتم یه نفر رو بغل کنم ناخودآگاه دستامو باز کردم مرجان رو بغل کردم اونم انگار شوکه شده بود دستاش کنار کمرش بود بی حرکت وایساده بود ولی من دستام رو پشتش بود نمیدونم چقدر طول کشید که دستای مرجان رو رو پشتم حس کردم دستای نرم و لطیفش رو یکم دست به پشتم کشید گفت مهم نیست خودتو ناراحت نکن حس خوبی بود یکم ازم قدش کوچکتر بود هیکلش نه چاق بود نه لاغر تپل بود ولی انگار بغلش آرامش گرفتم به خودم اومدم خودمو کشیدم عقب ازش معذرت خواستم گفتم دست خودم نبود ولی احتیاج داشتم کسی رو بغل کنم مرجان با مهربونی گفت اشکال نداره ولی خودتو ناراحت نکن یه ناهار خوب برات درست میکنم و رفت من به مرجان حسی نداشتم و به چشم زن بابا بهش نگاه میکردم نه به سکس شبا عادت دارم با شلوارک بخوابم و چیزی نمی پوشم آخر شب فوتبال نگاه میکردم چراغا رو خاموش کرده بودم صدای درو شنیدم مرجان بود خودمو جمع کردم یه پیرهن پوشیدم عجیب بود مرجان تو این شش ماه آخر شبا اصلا نیومده بود بالا.تاپ و شلوارک پوشیده بود اولین بار بود این مدلی دیده بودمش یه آرایش مختصری هم کرده بود گفت نادر نخوابیدی گفتم نه بفرما بشین مرجان رو مبل نشست پرسیدم چیزی نشده گفت نه خواستم بهت سر بزنم ولی احساسم میگفت چیزی شده تلوزیون رو خاموش کردم رومو سمتش کردم گفتم مرجان چیزی شده مرجان :نادر چرا منو مامان صدا نمیزنی؟ من:خب چی بگم مرجان :نادر صدام بزن مامان من پسر ندارم فقط دخترم میگه توام جای پسرم حساب میشی سکوت کردم چطور ادم به زن باباش بگه مامان اخه بی اختیار گفتم مامان مرجان لپش گل انداخت نادر دوباره بگو گفتم مامان مرجان از جاش بلند شد نادر لطفا پاشو بغلم کن منم بغلش کردم مرجان:نادر دستمو گذاشتم رو پشتش گفتم جانم بابات شبا زود میخوابه حوصلم سر میره خسته از کار مغازه منم یه احتیاجاتی دارم دست میکشید به پشتم من:میدونم حق داری به خاطر کارشه صبحا زود میره مرجان پشت گردن و گوشامو نوازش میکرد دستام رو پایین تر رو کونش دست میکشیدم رو کونش سینه هامون چسبیده بهم کون نرم و تپلش رو از رو شلوارک میمالیدم کیرمم بزرگ شده بود بغل مرجان بوی تنش از خود بیخودم کرده بود یکم خودمو ازش جدا کردم پیشانی و لب و گردن مرجان رو بوسیدم مرجان از رو شلوارک کیرمو میمالید با کیرم بازی میکرد زانو زد شلوارکمو کشید گفت جون چه کیری شروع کرد به ساک زدن دست می کشیدم به موهاش کیرمو میخورد با دستاش خایه هامو میمالید لذت خاصی داشت کیرمو تو دهنش عقب جلو میکرد منم حشری سر مرجانو گرفتم چن بار تند کیرمو تو دهنش عقب جلو کردم موهاشو کشیدم تو چشمام نگاه کرد آبم نزدیک بیاد خودمو کشیدم عقب آبم ریخت رو لباس مرجان زود رفتم دستشویی کیرمو شستم مرجان کیر لختمو دید زد زیر خنده گفت خوب بود راضی بودی گفتم اره ولی سیر نشدم بازم میخوام لخت مادر زاد شد رفتیم رو تخت کیرم خواب بود مرجان کیرمو با دستاش میمالید منم ممه هاشو شروع کردم به خوردن ممه هاش سایز ۸۵ نوک ممه هاش سیخ شده بود از شهوت شروع کردم به خوردن کوسش کف پاهاشو گذاشته بود رو شونه هام منم کوسش رو لیس میزدم آبش اومد کوسشو تمیز کرد شروع کردم به مالیدن کوسش همش تکون میخورد بالا و پایین میکرد یهو مرجان دستمو گرفت کشید سمت خودش کیرمو مالیدم به کوسش تنگ بود انگار بابام واقعا نمیکردش جون میگفتم و تو کوسش تا ته میکردم مرجانم اوووف میکشیدنادر بکن منو نادر منو بگا خوب میکنی منو پاهاش دور کمرم کوسش حرف نداشت نتونستم خودمو کنترل کنم تو کوسش ارضا شدم با مرجان سکس هامون بیشتر شد اما دوست داشتم از کون بکنمش قبول نکرد گفتم ندادم درد داره موقع سکس انگشتش میکردم جیغ میزد ژل روان کننده آوردم راضیش کردم یه انگشتی بعد دو انگشتی تا کونش گشاد شه کون تپلش یه تکه گوشت بود بعد چن بار انگشت کردن و ژل زدن به کون مرجان آماده بود بکنمش رو شکم خوابید بالش گذاشتم زیر شکمش کونش اومد بالا لپ ها کونشو بوسیدم با دستاش کونشو باز کردم سر کیرمو کردم تو کونش کونشو محکم بهم چسبوند تنگ بود نمیرفت تو خودشو شل کرد محکم کردم تو کونش تا ته نرفته بود شروع کرد به جیغ زدن خواست فرار کنه کونشو محکم گرفتم قربون صدقش رفتم گفتم مرجان خودتو شل کن کون تنگش کیرمو بلعیده بود چن دقیقه همون حالت بودیم کیرم بیشتر تو کونش جا باز کرده بود تا ته فشار دادم تا ته رفت مرجان جیغ زدنش تمومی نداشت قسمم میداد درش بیارم ولی انگار گوشام نمیشنید لذتش به همین بود در کونی میزدم از زیر کوسشو میمالید آبمو تو کونش خالی کردم گریه میکرد ازش تشکر کردم دفعه های بعد دیگه اذیت نشد کونش گشاده بود مرجان انگار بیشتر زن منه تا زن بابام خیلی هم دوستش دارم مرسی که خوندید🙏🙏🙏🙏 نوشته: نادر لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده